راستش را بخواهید من در طول همین مدت کوتاهی که از زندگی ام میگذرد مکان های جادویی زیادی را دیده ام،به واسطه ی شغل پدرم که کاووشگر دریایی بود(الانم همونه فقط تو دریای اب شنگولی)مکان هایی را دیده ام که شاید تعداد کمی از هم سن هایم دیده باشند،اما این کوچه فرق داشت،در این کوچه اشتیاق جاری بود،مثلا اشتیاق ساحره ی ژنده پوشی که برای فرزندش به دنبال خرید حیوان خانگی بود یا کودکی که لحظه ی قبل شیشه ی مغازه ی پاتیل فروشی را شکست.
ولی نکته ی جذاب تر این ماجرا گردش مالی ان منطقه بود،مادرم همیشه دوست داشت مغازه ی عطاری ای در این کوچه داشته باشد،اما عمرش به دنیا نبود.
به خودم قول داده ام که روزی بخش بزرگی از این کوچه را به نامش نامگذاری کنم،شاید حالا نه اما دور نیست.
قدم که در ان کوچه گذاشتم چیز های عجیبی دیدم اما بیشتر از همه چشم بچه های متعجبم توجه ام را جلب کرد،با خود گفتم بد نیست قبل از خرید چرخی در انجا بزنم
چشمم به غرفه ای افتاد که توسط جمعیت دوره شده بود، ان مرد در حال فروش چیزی غیر متداول بود واگرنه این مقدار طرفدار عادی نیست.
وقتی نزدیک شدم مرد اسیایی کهن سالی را دیدم که میگفت:نقشه ای به شما میدم دانش اموزان هاگوارتز قیمتش 3 گالیون است اما چیزی که با پیدا کردنش به دست میارید بیشتر از این حرف هاست،اما حکمتی در این کار ، این نقشه فقط خودش از بین مشتتریانش انتخاب میکنه که به دست چه کسی بیوفته اون ماجراجو ترین ها رو انتخابه میکنه!
و بله هونطور که حدس میزنید من جزو اولین داوطلبین شدم
مرد اسیایی دواره گفت:وقتی به رنگ سبز در اومد یعنی انتخابت کرده،این نقشه فقط برای خواننده اش قابل فهمه.
نقشه دست به دست شد و رنگ های متفاوتی نشان داد الا سبز،گاهی هم فحش مینوشت(فحشای بد) تا وقتی به دست من افتاد بدون لحظه ای وقفه سبز شد
مرد اسیایی با تعجب گفت:یه سال اولی!خخخ خیلی خوب سه گالیونو بده و برو
مبلغ رو پرداخت کردم و با نقشه ی تو دستم از اونجا دور شدم
ناگهان روی نقشه پدیدار شد:اینم شانس مایه
یک سال اولیه نیم متری باید برنامه هامونو عملی کنه
خیلی خوب پسر جون تا وقتی وارد در هاگوارتز نشدی من میرم بخوابم البته فعععک نکنم وقتی که بشی ام کار زیادی ازت بر بیاد فعلا خداحافظ
با ذوقی وصف ناپذیرم با خودم گفتم: اینه که بدِ
داشتم در خیال سودی که قراره از این نقشه بهم برسه خر غلط میزدم ک دست گوشتالویی رو روی شونه ام حس کردم
سلام من تامم،تام اسپینال(برای یکم جذاب تر شدن داستان اسمش رو تو گوگل سرچ کنید اگه نمیشناسیدش)
پسر بلند قامتی رو پشت سرم دیدم، با گوشای عجیب
با حالتی از تعجب و غرور گفتم:جوزفم جوزف وارنسکی
گفت: خیلی عالی بود جوزف که تورو انتخاب کرد ، شاید واست سوال شده گوشام چرا اینطوریه اخه من ماگل زاده ام از بچگی کشتی میگرفتم، اره بابام همیشه دوست داشت من توی المپیک قهرمان بشم میدونی اون چیه؟ اوه پسر اگه اونم میشد خوب بود ولی خوب دیگه من الان اینجام به نظرم خیلی بد هم نشد ولی خوب...
حرفش رو قطع کردم و گفتم: تام من باید برم چوب دستی ام رو بگیرم تو هاگوارتز میبینمت
وقتی داشتم از تام دور میشدم صدایش رو شنیدم که میگفت: حداقل ادرستونو بده که واست جغد بفرستم
وای که چقدر از پر حرفی بدم میاد
وارد مغازه که شدم اقای اولیوندر رو در حال تراشیدن چوبی دیدم
گفت:عه یک دانش اموز هاگوارتز دیگه، واقعا این تراشنده های بلوطی خستم کردن امروز اگه یکم از اون چوب های زالزاک داشتم
گفتم:چوب زالزالک نیاز دارید؟
گفت: به شدت
گفتم: من میتونم واستون بیارم، جنگل رو به روی خونه ی ما پر از اوناست
لبخندی از روی خوشحالی زد و گفت:واقعا از محبتت ممنون...
حرفش را قطع کردم و گفتم:محبت؟نه اقا دوست دارید مبلغش رو پرداخت کنید یا از روی هزینه ی چوب دستی کمش میکنید؟
به سردی نگاهی به من انداخت و گفت: اوه بله بله... هرموقع برام اوردیش مبلغشو بهت پرداخت میکنم حالا بریم سراغ کار اصلیمون
و رفت توی دخمه اش، صدای زمزمه اش به وضوح شنیده میشد که میگفت:امان از این بجه های دریده ی امروزی
ولی به نظرم دریدگی نبود، همه از کارهایشان مقصودی دارند، چه بهتر که ان را رک بیان کنند
اون بازگشت و گفت خیلی خوب پسر اینو امتحان کن
چوبدستی رو در دست گرفتم و... بله جرقه های ملایم
گفت:انتخابت کرد!!!خوبه خوبه چوب سپیدار با مغز پر ققنوس
قراره دویل کننده ی بزرگی بشی
خیلی خوب میشه 7 گالیون
مبلغ چوب دستی رو پرداخت کردم و با خوشحالی به بیرون جستی زدم
درست است که مبلغ زیادی از میزان ذخیره ام نمانده بود اما هنوز خرید های دیگری داشتم
به مغازه ی پاتیل فروشی رفتم که پاتیل بگیرم
پاتیلی رو که انتخاب کرده بودم به پیشخوان بردم
فروشنده گفت: این پاتیل واسه سال اولیا مناسب نیست، بذبار اینو بهت پیشناهاد بدم، حتی اگه سر کلاس تهشو ذوب کردی خودش ترمیم میشه و نمیذاره استاد بهت گیر بده
خریدمش، از انجا هم بیرون امدم
کم کم خورشید داشت غروب میکرد،اینجا جایی بود که از زندگی کردن در ان لذت میبردم
حس میکردم قدم هایی هرچند کوچک به سمت اهداف بزرگ ذهنیم در جریان است.
***
چه جوزف نازی...
باز کی تو رو اینجا راه داد؟ بابا مسئول اینجا منم! برو بیرون
تایید شد.
مرحله بعد: گروهبندی
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج






صبحی خنک، ولی نه کافی، در کوچه دیاگون.
»
»
"حیوون خونگی❌ خانواده✔️: یک کرم یخی، تو فریزر زندگی میکنه، به جای غذا یخ میخوره. اسم: «کرموفیز»")

)
) رو انتخاب میکردی، اما چون خوب نوشته بودی دلیلی برای متوقف کردنت تو این مرحله نمیبینم.