جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] در پایان باز می‌شوم!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: در پایان باز می‌شوم!
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مهر 1404 00:25
نمایش جزئیات
آفلاین
دعای مادر برای سلامتی پسر مامان و حواریون تاریکش!


خلاصه:
گلرت، لردو حامله کرده. لرد قاب‌آویز سالازار اسلیترین که می‌شه هورکراکس خودش رو سپرده دست گلرت و بعدم فراموشش کرده. گلرتم از طریق این تیکه از روح لرد، توی خوابش رفته و بهش تلقین کرده که حامله هست. این وسط سیبلم این خوابو این‌طوری تعبیر کرده که لرد یه چیزیو گم کرده. حالا لرد که فکر می‌کنه هورکراکس‌شو محفلیا سرقت کردن تا بکشنش حمله کرده به محفل و توی میدون گریمولد دنبال ظاهر کردن مخفیگاه محفلیاست. یه محفلی از همه‌جا بی‌خبر داره از خیابون رد می‌شه که مرگخوارا بهش حمله می‌کنن و لهش می‌کنن از اونور هاگریدم سر می‌رسه و فکر می‌کنه می‌خوان مجانی بغلش کنن. پس به سمت‌شون می‌ره و روشون می‌پره و مرگخوارا رو له می‌کنه. از اون طرف قاب‌آویز لرد هم از دست گلرت وقتی روی دیوار چین نشسته افتاده و گم شده وسط چین!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گلرت هر چی به قیافه چینی‌ها نگاه می‌کرد تا بتونه تشخیص بده کی به کیه نمی‌تونست. انگار یکی‌شونو گذاشته باشن زیر دستگاه پرینتر و به تعداد یه ملت کپی گرفته باشن. این موضوع که قاب آویز سالازار اسلیترین میون این همه چینی افتاده و گمشده، داشت گلرتو عذاب می‌داد. به هر حال این قاب‌آویز یادگار بهترین دوستش یعنی لرد سیاه بود و باید امانت‌دارانه‌تر از اون مراقبت می‌کرد. تازه کلی برنامه هم داشت که فردا شبم توی خواب لرد بره و بهش تلقین کنه که دوقلو حامله هست.

گلرت می‌دونست که بهترین دوستش ارباب تاریکی‌ها عاشق بچه هست و خودش یکی از حامیان قانون جوانی جمعیته. لرد سیاه حتی اونقدر بچه دوست داره که تقریبا نیم‌قرن از عمرشو دنبال یه بچه کرده و از روی محبت یه جای بوس کوچولو روی پیشونیش گذاشته بود تا هیچ‌وقت هری برگزیده‌ش الطاف لردشو فراموش نکنه. لرد حتی از روی علاقه زیاد، این بچه رو یتیم کرده بود تا خودش سرپرستی‌شو قبول کنه اما امان از ذات بد دامبلدور که نذاشته بود این پدر خونده و پسر خونده بهم برسن. فکر کنین اگر هری توی دامان لرد سیاه بزرگ می‌شد چقدر برگزیده‌تر می‌شد.

خلاصه اینکه گلرت نیاز به یک کمکی داشت. یکی که شبیه بقیه چینی‌ها نباشه اما زبون‌شونو بفهمه و بتونه برای گلرت ترجمه کنه. یکی که بهترین فرد برای امور خارجه باشه و بتونه روابط حسنه بین نورمنگارد و چین برقرار کنه. پس کی بهتر از مرد برجام‌های بی‌فرجام. اسطوره زمانه. بهترین امیر کبیر تمام دوران‌ها. مردی که چینی را از خود چینی‌ها هم بهتر مکالمه می‌کرد.

مردی به نام... سواد نحیف!
- جون گویا جَ یو قاب‌آویز جَ یو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: در پایان باز می‌شوم!
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1404 17:08
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مرگخواران برای جبران دست و پا چلفتی بازی های دفعه قبلشان، این بار تصمیم گرفتند دسته جمعی و بدون منتظر دستور لرد ماندن، به محفلی مذکور حمله کنند. در نتیجه همین که محفلی سرش را بالا آورد، با توده سیاه رنگی از انسان ها مواجه شد که همچو گراز وحشی به سمتش می آمدند.

- وای ننـه!

هنوز اصوات جیغ کامل از دهان مبارک آن موجود بخت برگشته خارج نشده بود که یک دفعه مرگخوار ها به سمتش شیرجه زدند و خودشان را رویش انداختند.

-
- عه از این بغل مفتکی هاست؟ منم موخوام.

و هیچکس نفهمید که هاگرید نیمه غول غولپیکر یکهو از کجا پیدایش شد. ولی همه با دیدن لبخند روی صورتش فهمیدند چه قصدی دارد. البته قبل از اینکه مرگخواران بتوانند از جایشان بلند شده و متواری شوند، هاگرید تخته پرشی از جیبش بیرون آورد و درحالی که با لبخند به جماعت مرگخواری که برای گرفتن یک محفلی ناشناس روی هم افتاده و تپه درست کرده بودند، نگاه می کرد، آماده پریدن شد.
- نــــه!
- نیـاااااا!
- کمک!
-
- بغل!

و هاگرید پرید!

بوووووووممممم!

صدای انفجار چندین محله آن طرف تر را لرزاند و مقامات مشنگی در اخبار اعلام کردند که چیزی نیست و احتمالا صدای رعد و برق بوده ولی اگر حس کردید چیزی هست، عکس نگیرید چون اگر عکس بگیرید و پخش کنید جاسوسان می فهمند و کشور به خطر می افتد بعد ما مجبور می شویم نت را ملی کنیم تا نتوانید هیچ غلطی کنید.

- مث اینکه اینا از بغل خوششون نمیومد. همه شون کتلت شدن.


آن طرف تر ها دیوار چین

گلرت همچنان به سبک کارتون میگ میگ در حال سقوط بود و از لایه لایه ابر به پایین می رفت. در لایه اول کلی ابر به صورتش چسبید و او را شبیه مرلین کبیر کرد که این اتفاق باعث شد کمی با خودش حال کند و یادش برود برای چه آنجاست. اما بعد که یادش آمد ریش میش ابری اش را با دست تکاند و به پایین رفتن ادامه داد. در لایه دوم هوا سرد شد و گلرت احساس مایع بودن کرد. هر چه پایین تر می رفت دما کمتر و کم تر می شد. در لایه بعدی بلور گلرت برفی که خیلی هم کریستالی و زیبا بود تشکیل شد. البته خیلی دوام نیاورد و سرما تگرگش. سفت، سخت، قوی و محکم!
با این حال افتاد و شکست. زیرا آنجا چین بود و هوایش مثل اجناسش چینی.

- اوخ... سقوط درد داشت. بی خیال باید دنبال گردن آویز بگردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1404/7/14 17:16:16
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: در پایان باز می‌شوم!
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1404 13:37
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد نگاه نمی‌خواست! لرد سیریوس می‌خواست! سیریوسی که راه ورود اونا به خونه گریمولد بود اما حالا در خانه گریمولد از دیده‌ها پنهان شده بود. لرد اونقد عصبانی بود که آواداکداورا می‌زدی جونش از بدنش در نمیومد.
- یاران ما. گند زدید!

به نگاه ساکت و منظم مرگخوارا به لرد، حالا کمی لرزش هم اضافه می‌شه. خودشون خوب مطلع بودن که چه خرابکاری‌ای کردن و موقعیت هلو برو تو گلو رو چطور از دست دادن.

و این یعنی دوباره باید ساعت‌ها در انتظار می‌شستن بلکه محفلیِ بعدی فرا برسه، اونم با فرض این که این‌بار کارو درست انجام بدن. مرگخوارا خودشون هم نمی‌دونستن چی شد که یهو اینقد دست و پا چلفتی شدن و جماعتی از پسِ یک دونه سیریوس بر نیومدن. حتی یه خراش هم روش ننداختن.

نه... حتی بدتر... سیریوس حتی متوجه نشد حمله‌ای از طرف مرگخوارا قراره بهش صورت بگیره. بله، اوضاع خیلی آبروبرنده بود برای مرگخوارا. حالا هم نمی‌دونستن چقد بخت می‌تونست با اونا همراه باشه؟ اگه ساعت‌ها یا حتی روزها و شب‌ها می‌گذشت و خبری از هیچ محفلی‌ای نمی‌شد چی؟

مرگخوارا تو همین فکر و خیالا بودن و با خودشون فکر می‌کردن قبل از انفجار لرد از عصبانیت چه خاکی می‌تونن بر سر بریزن که یهو زمین و زمان دست به دست هم می‌دن و آسمون از وسط شکافته می‌شه و محفلی‌ای تلپی وسط میدان گریمولد میفته!

در واقع این تصورات مرگخوارانی بود که دست به دامن مرلین و روونا و هر آن‌چه بگین شده بودن تا دنیا به روشون لبخند بزنه. ولی حقیقت این بود که محفلی مذکور خیلی عادی و از خیابون بغلی تا به اونجا رو پیاده اومده بود.

اما که بود اون محفلی؟ آیا مرگخواران این‌بار موفق به دستگیریش می‌شدن؟

همه و همه در پست نفرات بعد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: در پایان باز می‌شوم!
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1404 01:24
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مرگخوار ها با شنیدن فریاد لرد دفترچه ها و قلم هاشونو توی جیب های رداشون چپوندن و همچون مورچه هایی که تو لونشون آب ریخته باشه بی نظم و ترتیب اینور و اونور رفتن. حالا نرو و کی برو... در همین حین تعدادی مصدوم، مجروح و حتی کشته به جا موند که مشخص نبود چجوری ولی با سرعتی باور نکردنی از صحنه جمع شدن و به ملکوت روونا پیوستن.

لرد حقیقتا صحنه ای رو که میدید باور نمیکرد. این نمیتونست مرگخوارهایی که اون تربیت کرده باشن که اینجوری گره خورده در هم و به قول یه بانوی مرحومی در هم گوریده باشن. لرد تلاش کرد تا به لشکر مرگخوارها سر و سامونی بده و نظم رو به این لشکر از هم گسیخته برگردونه.
- یاران ما! دارید چی کار میکنید؟

اما یاران لرد انقدر مشغول بودن که صدای لرد به گوششون نرسید!

- یاران ما!

این بار هم تلاش لرد برای جلب توجه مرگخوارها بی نتیجه موند. اما لرد کسی نبود که به این راحتی تسلیم بشه یا حتی دوباره این روش شکست خورده قدیمی رو امتحان کنه. در نتیجه طی سه ثانیه سیبل رو از بین جمعیت، در حالی که تلاش میکرد سیبیل هاشو از دماغ یکی از مرگخوار ها و لنگ راستشو از حلقوم یک مرگخوار دیگه بیرون بکشه، پیدا میکنه. با اشاره چوبدستیش حالا سیبل آزاد شده و درست مقابل لرد بود.
- اربابا الان میرم براتون میگ...

جمله سیبل تموم نمیشه. در واقع لرد نمیذاره که تموم بشه چون سیبل رو نیاورده بود که سیریوسو براش بگیره. در واقع اون رو آورده بود تا با استفاده از اون بتونه بار دیگه همهمه به وجود اومده رو آروم کنه. میپرسید چجوری؟ واقعا پرسیدن داره؟ همون همیشگی... بازم متوجه نشدید؟ دیگه واقعا داره بهم برمیخوره و حس میکنم پست های قبلی رو نخوندید. البته حالا که طول پست به اندازه کافی زیاد شد میتونم خودم بگم. این شما و این همون همیشگی در این سوژه.

- جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!

بله لرد با کندن یکی از سیبیل های سیبل برای بار چندم صدای جیغ رو توی سوژه میپیچونه. با بلند شدن صدای جیغ سیبل دیوار صوتی شکسته میشه و همراه با اون شیشه پنجره خونه ها همگی به شکل پودر شده و اکلیلی کف زمین خیابون رو میپوشونن. علاوه بر اون خانه گریمولد هم که ظاهرا خیلی شجاع نبود دامنشو بالا میگیره و پاهای نداشته اشو با بیشترین سرعت ممکن به حرکت در میاره و پیش چشم مرگخوار ها ناپدید میشه. ولی بیاید مثبت اندیش باشیم به جاش مرگخوار ها حالا ساکت و منظم به لرد نگاه میکردن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: در پایان باز می‌شوم!
ارسال شده در: شنبه 12 مهر 1404 17:58
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هنوز کله کامل از در بیرون نیامده بود که...

شتـــــــرق!

یک ماهیتابه بزرگ هشت پارچه آگرین بر سرش فرود آمد.

- مامان چرا می زنی؟
- برای اینکه صد دفعه به تو گفتم تا بوی کباب به دماغت خورد این در لامصبو باز نکن! میدونی تعداد بچه ها زیاده همه شون هوس می کنن و بابای بیچارت پولش نمی رسه شکم این همه گشنه ویزلی رو سیر کنه.

مالی یک بار دیگر ماهیتابه اش را بر فرق سر رون دائم الگرسنه کوبید و بعد درحالی که می گفت وقتش که رسید میروی و هرچه خواستی از آشپزخانه هاگوارتز برمیداری و همانجا کوفت می کنی و توی اتاقت نمیریزی، یقه او را گرفت و به داخل بازگرداند. مرگخواران که شاهد این صحنه بودند با افسوس سرشان را تکان دادند. باید راه بهتری برای ورود به خانه گریمولد پیدا می کردند. برای همین لرد رو کرد به مرگخوارانش.
- خب یاران ما، الان وقت آن رسیده خودتان را ثابت کنین. ایده هایتان را می شنویم.
- ارباب برداریم یه ویزلی آتیش بزنیم وقتی اونا اومدن نجاتش بدن ما یواشکی بریم تو.

قبل از اینکه لرد چیزی بگوید بلاتریکس کروشیویی را نثار مرگخوار کرد.
- د آخه نادون به نظرت اینا میرن کمک ویزلی آتیش گرفته؟ انقدر ویزلی اون داخل زیاد دارن که یکیو جایگزینش می کنن!
- خب پس بلا تو خونه شون نفت و قیر بریزیم خودشون میان بیرون.
- مگه بید و مورچن؟ البته صد رحمت به بید و مورچه. نه! یه راه حل دیگه پیشنهاد بدین.

ملت مرگخوار به فکر فرو رفتند تا ببینند چه کار می توانند بکنند. در همین هنگام بود که سیریوس درحالی که سیخی کباب در دهان داشت، از کوچه عبور کرد و به سمت خانه پدری اش رفت.

- عه ارباب اون بلک نیست؟
- درسته خودشه! یاران ما گفته بودیم وقتی یه بلک دیدین چی کار کنین؟

مرگخوار تازه واردی جلو پرید و با شوق گفت:
- اونو به نزدیک ترین صندوق پست بیندازین!
- آه... خیر! باید برین بگیرینش!

مرگخواران فوری دفترچه هایشان را در آوردند و درس جدید را یادداشت کردند. همین موقع بود که لرد فریادی از خشم زد.
- یالا برین بگیرینش دیگه! منتظر چی هستید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: در پایان باز می‌شوم!
ارسال شده در: شنبه 12 مهر 1404 11:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در حمایت از لرد و مرگخوارانش

موقعیت: میدان گریمولد

لرد ولدمورت و مرگخواران همزمان در میدان گریمولد ظاهر شدند.

آنها نقشه‌ی خوبی داشتند و می‌خواستند اجرا کنند.

- به به چه دوغ نابی، عجب چلوکبابی، ای آدم حسابی، ببین چلوکبابی...

طبق قراری که داشتند، مرگخواری به نام جان کش یا به خلاصه جان‌کش، قبول کرده بود گاری غذافروشی را از چند کوچه آن‌طرف‌تر بردارد و با به راه انداختن بوی کباب و دنبه، در میدان گریمولد گشت بزند.

- بدو بدو بیا که داره تموم میشه... به به عجب کبابی به به چه دوغ نابی، عجب چلوکبابی...

دنبه روی ذغال با افسون نیم‌سوز تبدیل شده بود به دنبه‌ی ابدسوزی که فقط بو و دود راه می‌انداخت.

چند نفر از ماگل‌ها از پشت پنجره‌های خانه‌هایشان سر بیرون می‌کردند و بو می‌کشیدند و هوس کباب به سرشان می‌زد.

لرد و همراهانش با افسون مخفی‌کننده از دید پنهان بودند.

لرد به بلا: همسری، عزیزم، نزن.

بلا: چی نزنمه؟ من که کاری نکردمه!

لرد: خودم دیدم کروشیو فرستادی سمت پنجره خونه مردم.

بلا: نه نه حتما اشتباه شده.

صدای جیغ زنی از یکی از خانه‌ها به هوا رفت «آآآآهههه»

بلا با چشمانی مظلوم فریاد زد:
- به ریش مرلین کار من نبود، باور کنید کار شوهرش بوده.

لرد چشمانش را در حدقه چرخاند و گفت:

- صبح تا حالا چند نفر رو کروشیو زدی؟

- ندومبه... ۱۲.. ۱۳... ولی این یکی کار من نبود، ببین الان خانومه داره می‌خنده. کی بعد از درد کروشیو می‌خنده؟

لرد این بار حرفش را باور کرد و قضیه ختم به خیر شد.

ناگهان دیوار تکان خورد و‌ یک در مخفی بین دو ساختمان ظاهر شد.

لرد گفت: وااااو باریکلا به این هوش و ذکاوت! ترفند دمبه همیشه جوابه! اصلا یاد گلرت جانم افتادم و دنبه‌هاش. خیلی دنبه‌های خوشمزه‌ای داشت.

بلا جواب داد: گلرت چاق نبودها

لرد گفت: تو نمی‌دونی این گلرت چه کباب‌هایی درست می‌کرد. کنجه سیخ می‌کرد لابه‌لاش دنبه می‌ذاشت... اوففف.

بالاخره فاصله دو ساختمان به اندازه باز شدن در رسید و کله‌ای از میان در بیرون آمد تا ببیند کبابی کجاست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1404/7/12 12:08:02
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: در پایان باز می‌شوم!
ارسال شده در: شنبه 12 مهر 1404 01:48
نمایش جزئیات
آفلاین
در میون شور و شادی اهالی خانه ریدل‌ها که همینطور هی ادامه داشت و پایانی براش نبود و هیشکیم این وسط نمی‌گفت پس چرا راه نمیفتیم بریم دخل محفلو بیاریم، بالاخره یکی با پارازیتی که می‌ندازه وسط، بساطو در یک چشم به هم زدن به هم می‌زنه.
- اربابا! ولی چطوری یکراست به خونه محفلیا حمله کنیم؟ نمودارناپذیر و مخفیه.

لرد یکم صبر می‌کنه بلکه مرگخواری به کمکش بیاد و جوابی بده. ولی بقیه به جز این که تو همون حالتی که داشتن شادی می‌کردن یهو متوقف شده بودن، واکنش دیگه‌ای نشون نمی‌دن. از طرفی خود لردم پاسخ این سوال رو نمی‌دونه. برای همین به جاش نکته قابل توجهی رو متذکر می‌شه.
- می‌بینین؟ این محفلیا اینقد از ما می‌ترسن که حتی خونه‌شونم ازمون مخفی کردن. در حالی که ما ترسی از چیزی نداریم و عالم و آدم می‌دونن کجا ساکن هستیم. درود بفرستین بر ما و شجاعتمان.

فریاد مرگخوارا که بر اربابشون درود می‌فرستادن چنان بلند برمی‌خیزه که چهار ستون خونه به لرزه میاد تا جایی که تا کهکشونا می‌ره و دل ماه به درد میاد که چرا ستاره‌ها همین کارو براش نمی‌کنن. پس می‌ره پشت ابرا قائم می‌شه تا با ستاره‌ها قهر کنه و دیگه نبیندشون. ابرا که غم و غصه رو از تو چاله چوله‌های ماه می‌خونن، باهاش دلداری می‌کنن و می‌غُرن و می‌گرین و خلاصه که بارون شدیدی بر خونه‌ ریدل‌ها گرفتن می‌کنه که البته اهالی خونه رو چه باک. نویسنده فقط می‌خواست پستو طولانی کنه و حالا که خیالش راحت شده بریم به ادامه برسیم.

لرد بعد از پایان درودها و تقدیرهایی که از بی‌باکیش می‌شه، بالاخره دستور رو صادر می‌کنه.
- مرگخواران ما، پیش به سوی میدان گریمولد! ازونجایی که ما در لحظه ایده‌های نابمون شروع به درخشش می‌کنه، اونجا که رسیدیم فکری به حال خونه‌ی ناپیداشون هم می‌کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: در پایان باز می‌شوم!
ارسال شده در: جمعه 11 مهر 1404 16:19
نمایش جزئیات
آفلاین
حمایت از ارتش تاریکی به رهبری نواده ما


- ما که البته نیازی به بهونه نداشتیم...
- نه لرد عزیزم، شما هر وقت بخواین می‌تونین به همه‌جا حمله کنین، مثل دیشب که...

لرد سریع حرف بلاتریکس را برید؛ قوانین سایت باید در چارچوب کتاب‌های هری پاتری بماند و پا از قلمرو رولینگ فراتر نگذارد. بعد از اینکه مطمئن شد همه‌چیز طبق مقررات است، به اتاقش رفت، ردای سیاهش را درآورد و ردای سیاه‌تری پوشید که بتواند بیشتر ترس در دل محفلی‌ها بیندازد. چند چوب‌دستی که در طول سال‌ها با شکست دادن جادوگران معروف به دست آورده بود را بالا و پایین کرد و بالاخره تصمیم گرفت با کدامشان محفلی‌ها را قتل‌عام کند.

وقتی از اتاق بیرون آمد، دست بلاتریکس را گرفت و مارک مرگخواران را محکم فشار داد. همان لحظه هوای تاریک و بارانی خانه‌ی ریدل‌ها سنگین‌تر شد؛ هزاران دود سیاه از زمین و هوا و حتی از زیرزمین بالا آمدند، همراه با وزش باد و باران، و جلوی لرد ظاهر شدند. همه روی زانوهایشان نشستند، سر خم کردند و آماده‌ی شنیدن سخنان لرد ولدمورت و دلیل فراخوانی‌اش شدند. لرد گلویش را صاف کرد و گفت:

- مرگخواران ما، محفلی‌ها بار دیگر پا از گلیمشان درازتر کرده‌اند؛ با کفش‌های گِلی و کثیفشان روی گلیم ما راه رفته‌اند.

مرگخواران کمی به هم نگاه کردند و هنوز مطمئن نبودند منظور دقیق ارباب تاریکی چیست. یعنی محفلی‌ها واقعاً با کفش وارد خانه‌ی ریدل‌ها شده بودند؟ لرد که گیجی سربازانش را دید، ادامه داد:

- دلیلش مهم نیست؛ خلاصه می‌گوییم چون حوصله نداریم. محفلی‌ها زنده‌اند، مرگخواران هم زنده‌اند. این معادله درست درنمی‌آید. فقط یک گروه می‌تواند زنده بماند. می‌رویم خانه‌ی محفل، آن‌ها را نابود می‌کنیم، و در این میان گردنبند جد بزرگوار ما را هم پس می‌گیریم؛ همان گردنبندی که بخشی از روح ما در آن است. چون سالازار همیشه عید کادوهایش را چک می‌کند و اگر گم کرده باشیم، خیلی ناراحت می‌شود.

مرگخواران به سبک اسپارتاکوسی، با شادی و هیجان، چوب‌دستی‌هایشان را بالا گرفتند و با شور و شجاعت خاصی آماده‌ی نبرد با محفلی‌ها شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: در پایان باز می‌شوم!
ارسال شده در: جمعه 11 مهر 1404 08:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در حمایت از لرد و مرگخوارانش


همان زمان، دیوار چین


گلرت بر لبه‌ی دیوار نشسته و به ابرهایی زل زده بود که آرام آرام همچون سفره‌ماهی بوته‌ها و درخت‌ها را می‌پوشاندند و به سمتش پیش می‌رفتند.

دست در جیب کرد و زنجیری را از آن بیرون آورد. بالا گرفت و به آن خیره شد. پلاک درشت و زردرنگی از آن آویزان بود با نقش و نگاری عجیب و حرف S شبیه به مار به رنگی سبز در وسط آن خودنمایی می‌کرد.

«آه... لرد ولدمورت... رفیق شفیق من... تو یادت نیست چند روز پیش یک تکه از روحت را به من به یادگار دادی تا بتوانم همیشه داشته باشم و از طریق آن با تو ارتباط بگیرم... آه رفیقم... دیشب که از طریق این تکه روحت خوابی به تو تلقین کردم تو چه می‌دانستی که گلرت چه تلقین‌کننده‌ی خوبیست... حاملگی‌ات مبارک رفیق!»

اوپس!

یک آن گردنبند از دست گلرت رها شد و به قلب مه و بوته‌های در هم سرزمین چین افتاد.

«خاک به سر شدم! باید بگردم دنبالش! لرد! لرد! روح لرد!»

گلرت از همان بالا خودش را رها کرد تا به دنبال گردنبند به قلب مه فرو رود. یادگار لرد نباید به این راحتی و کشکی گم و گور می‌شد.


----------------------------

همان زمان، محفل ققنوس


آژیر خطر برای صدمین بار به صدا درآمد و محفلی‌ها برای صدمین بار آن روز از ترس حمله‌ی لرد خودشان را خیس کردند.

«خون کثافت‌ها! کثافت زدید به زندگی بلک‌ها! عیاش‌ها! گم شید برید بیرون!»

سیریوس بدو بدو خودش را به تابلوی مادرش رساند و فریاد زد: «تو یکی شروع نکن عجوزه! ببند!»

برای اولین بار در تمام عمر حقیر سیریوس، مادرش آرام گرفت و با لطافت با او سخن گفت:

«پسرم...»

سیریوس که می‌خواست پرده‌ی روی تابلو را بکشد خشکش زد و گفت: «مامانی؟»

«جوجه‌ی قشنگم. خبر بد دارم برات. لرد ولدمورت قصد داره به اینجا حمله کنه. مواظب باشید...»

یک صدم ثانیه‌ی بعد، مادر سیریوس دوباره به جیغ و فریاد پرداخت تا جمع جمیع جیغ‌کشندگان این سوژه‌ی جدید جمع‌تر شود!

همان زمان، خانه‌ی ریدل‌ها

لرد ولدمورت فریاد زد:

«این محفلی‌ها... دوباره هوس کردن... هورکراکسامو فرو بکنم تو دماغشون... کار کار محفلی‌هاست!»

دلفی گفت: «بابا... یعنی این کارو کردن که بگن میخوان دختر این خونه رو خواستگاری کنن؟»

این بار نوبت بلاتریکس بود که جیغ بنفش بکشد: «نههههههههه!! اونا می‌خوان باباتو بکشن!!! ما باید متحد بشیم و قبل از اینکه اون سیریوس سگ تو روح بابات بره بریزیم سرشون و حقشون رو بذاریم کف‌دستشون!»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: در پایان باز می‌شوم!
ارسال شده در: جمعه 11 مهر 1404 01:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد خواب دیده حامله شده و چون این کابوس بسیار واقعی بوده؛ اونو به سیبل میگه که براش تعبیر کنه. سیبل میگه تعبیر این خواب دو چیزه: یکی جابه جایی و تغییر و دومی گم کردن و دزدیده شدن چیزی مهم.
همچنین لرد میفهمه که شب گذشته، دلفی هم خوابی با چنین تعبیری دیده و از سیبل میخواد دلفی رو پیشش بیاره که ماجرا رو بفهمه. دلفی بعد از اینکه سیبل تعبیر خوابشو بهش گفته خودشو تو اتاق حبس کرده و فقط داره جیغ میکشه. سیبل و بلا هر کاری کردن نتونستن دلفی رو راضی کنن که در رو باز کنه...


سیبل با اعتماد به چایی که از او بعید بود، ابرویی برای بلا بالا انداخت و برای سوزاندن مافی‌ها خالدون بلا دوباره تکرار کرد:
- این یک مساله سریه بین من و لرد... گفتن به کسی نگم! من خیلی نقش کلیدی دارم اینجا!

البته در واقعیت نه لرد چنین چیزی گفته بود و قفلی در کل کائنات بود که سیبل نقش کلیدش را داشته باشد، ولی مهم این بود که بلا این را نمی‌دانست و همین هم کافی بود.

بلا نگاه ناخوانایی به سیبل کرد و برخلاف انتظار سیبل چیزی نگفت. تنها با آرامش آستین‌هایش را بالا زد و مشغول در آوردن انگشترهایش شد. این اتفاق به قدری عجیب بود که سیبل بلافاصله از حرفش پشیمان شد و وحشت کرد.

- ببین اونا رو چرا در میاری؟ چه خوشگلم هستن!... شوخی کردما! ببین میشه انگشترها رو دستت کنی؟... به جان خودم شوخی کردم... یه چی گفتم دور هم بخندیم!...

بلا به قیافه ترسیده سیبل نگاهی انداخت و با لبخند وحشتناکی گفت:
- مه کلثوم اکبری بیمه...!

سیبل حتی وقت نکرد بپرسد کلثوم اکبری چیست یا کیست زیرا بلا در کسری از ثانیه به او حمله ور شد و مانند شیر ژیانی که درصدد کشتن شکار خود است، موهای فرفری او را گرفت و محکم کشید. موهای بیچاره سیبل که در زندگی شان شانه هم نخورده بودند چه برسد به اینکه کشیده شوند، چنان پیغام دردی به مغز سیبل منتقل کردند که او با تمام ریه و کبد و کلیه و کشکک زانوی چپش جیغ زد. جیغی بلند که از ارتعاشش پنجره‌های خانه لرزید، دلفی با شنیدنش ساکت شد و لرد را بلافاصله به محل حادثه کشاند. ناگفته نماند که بلا نیز چنان از عظمت جیغ ماتش برد که بلافاصله کشیدن موهای سیبل را متوقف کرد و همان طور بیحرکت ماند.

لرد که گوشش زنگ می‌زد و احساس می‌کرد حداقل چند درصدی از شنوایی عزیزش را از دست داده، با تشر گفت:
- اینجا چه خبره؟ بلا؟ سیبل؟... من بهت گفتم بری دلفی رو بیاری ببینم چه خوابی دیده! الان داری چی کار می‌کنی؟

سیبل دهان باز کرد که توضیح دهد، اما به علت بلندی فاجعه آمیز جیغ تارهای صوتی اش سهمیه بنزینشان را تمام کرده بود. در نتیجه مثل ماهی تنها چند بار دهانش را باز و بسته کرد.

لرد آهی کشید و به بلا گفت:
- این چی میگه؟ کی این بچه رو زده روی میوت؟ زیر نویس نداره؟.... دستتو از موهاش دربیار شاید تنظیمات صداش برگرده!

بلا لبخند معذبی زد و گفت:
- مشکل همینه لرد عزیزم... من میخوام دستمو بردارم ولی دستم گیر کرده! در نمیاد!... اخه این میگه با شما...

لرد با بی حوصلگی مجموعه درهم شده سیبل- بلا (سیبلا) را کنار زد و با صدای بلند گفت:
- فعلاً وقت بازی بازی ندارم!... دلفی بابا! بیاد پیش بابا بگه چه خوابی دیده!

دلفی با چشمان پف کرده، موهای پریشان و دماغی قرمز از اتاق بیرون آمد وبا صدای گرفته گفت:
- بابایییی! من خواب دیدم گردنبد اسلیترینمون رو دزدیدن... همون که هورکراکسه شماست... سیبل میگه تعبیرش اینکه که از اینجا جابه جا میشم... ولی بابایییی... خواستگارام فقط آدرس همینجا رو دارن! من چی کار کنم!؟

لرد جوابی نداد. ذهنش درگیر بود.

چرا یادش نمی‌آمد آخرین بار گردنبد را کجا دیده بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT