دعای مادر برای سلامتی پسر مامان و حواریون تاریکش!
خلاصه:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گلرت هر چی به قیافه چینیها نگاه میکرد تا بتونه تشخیص بده کی به کیه نمیتونست. انگار یکیشونو گذاشته باشن زیر دستگاه پرینتر و به تعداد یه ملت کپی گرفته باشن. این موضوع که قاب آویز سالازار اسلیترین میون این همه چینی افتاده و گمشده، داشت گلرتو عذاب میداد. به هر حال این قابآویز یادگار بهترین دوستش یعنی لرد سیاه بود و باید امانتدارانهتر از اون مراقبت میکرد. تازه کلی برنامه هم داشت که فردا شبم توی خواب لرد بره و بهش تلقین کنه که دوقلو حامله هست.
گلرت میدونست که بهترین دوستش ارباب تاریکیها عاشق بچه هست و خودش یکی از حامیان قانون جوانی جمعیته. لرد سیاه حتی اونقدر بچه دوست داره که تقریبا نیمقرن از عمرشو دنبال یه بچه کرده و از روی محبت یه جای بوس کوچولو روی پیشونیش گذاشته بود تا هیچوقت هری برگزیدهش الطاف لردشو فراموش نکنه. لرد حتی از روی علاقه زیاد، این بچه رو یتیم کرده بود تا خودش سرپرستیشو قبول کنه اما امان از ذات بد دامبلدور که نذاشته بود این پدر خونده و پسر خونده بهم برسن. فکر کنین اگر هری توی دامان لرد سیاه بزرگ میشد چقدر برگزیدهتر میشد.
خلاصه اینکه گلرت نیاز به یک کمکی داشت. یکی که شبیه بقیه چینیها نباشه اما زبونشونو بفهمه و بتونه برای گلرت ترجمه کنه. یکی که بهترین فرد برای امور خارجه باشه و بتونه روابط حسنه بین نورمنگارد و چین برقرار کنه. پس کی بهتر از مرد برجامهای بیفرجام. اسطوره زمانه. بهترین امیر کبیر تمام دورانها. مردی که چینی را از خود چینیها هم بهتر مکالمه میکرد.
مردی به نام... سواد نحیف!
- جون گویا جَ یو قابآویز جَ یو!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





بی خیال باید دنبال گردن آویز بگردم.




میدونی تعداد بچه ها زیاده همه شون هوس می کنن و بابای بیچارت پولش نمی رسه شکم این همه گشنه ویزلی رو سیر کنه.


نه! یه راه حل دیگه پیشنهاد بدین.

باید برین بگیرینش!



نویسنده فقط میخواست پستو طولانی کنه و حالا که خیالش راحت شده بریم به ادامه برسیم.
میرویم خانهی محفل، آنها را نابود میکنیم، و در این میان گردنبند جد بزرگوار ما را هم پس میگیریم؛ همان گردنبندی که بخشی از روح ما در آن است. چون سالازار همیشه عید کادوهایش را چک میکند و اگر گم کرده باشیم، خیلی ناراحت میشود.