1- بر اساس ساکت بودن اون طلسم! آخه می دونین تو مدارس مشنگی یه آدمی هست به نام مبصر. این مبصر عزیز میاد با یه خط تخته رو به دو قسمت تقسیم می کنه. قسمت خوب ها و قسمت بد ها. تو قسمت خوب ها اسم بچه های ساکتو می نویسه و تو بدها اسم شلوغا رو. جلوی بعضیاشون هم ضربدر میزنه تا خانوم معلم بیاد دعواشون کنه و ناظم گوششون رو بپیچونه ببره دفتر.
حالا طلسم ها هم بر اساس سر و صدایی که ایجاد می کنن میتونن به سفید ها و سیاه ها تقسیم بشن. سفیدا آروم و سر به راهن و سیاه پر سر و صدا و شیطون. البته از روی رنگشون هم میشه گفتا. اونایی که رنگای روشن دارن مثل آوادا که سبزه، میرن تو دسته جادوی سفید، اون یکیا که تیرن مثل کروشیو که قرمز بود (بود؟ یادم نمیاد رنگشو) میرن تو جادوی تیره و سیاه.
۲. کوین روی تختش دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکرد. تعدادی پروانه درون مغزش بال بال می زدند و نمیگذاشتند درست فکر کند. بالاخره وقتی سر و صدای آن بیرون کمتر شد و باریکه نور زیر در از بین رفت، از جایش برخاست. باید تصمیمش را می گرفت.
بی سر و صدا در اتاق را باز کرد و از آن خارج شد. راهروهای خانهی ریدل خلوت تر از همیشه به نظر می رسید شاید چون دیگر "او"یی وجود نداشت که شور و شوقی به شب های خانه ببخشد. دستان کوین ناخودآگاه مشت شد و سرش را پایین انداخت.
- انجامش میدم. برش می گردونم.
از پله ها پایین رفت و به آخرین اتاق رسید. به آرامی در اتاق را باز کرد. هیچکس داخل اتاق نبود اما چوبدستی ای قیمتی روی میز وسط می درخشید. کوین با احتیاط چوبدستی را برداشت و به قلبش چسباند. چوبدستی یاد صاحبش یعنی ایزابل مک دوگال را زنده می کرد. خاطرات شاد با بی رحمی تمام به ذهن کودک هجوم آوردند. اشک هم راه خود را پیدا کرد و آرام روی گونه هایش غلتید.
- نه... نباید گریه کنم. ایژا رو بر می گردونم.
زیر لب با خود حرف زد و با پشت دست اشک هایش را پاک کرد. بعد خیلی آرام از اتاق خارج شد و به زیر زمین خانه ریدل ها رفت. جایی که روزی مرگخواری کتاب مرموزی را درون دریچه ای هم قد کوین قایم کرده بود. کوین یک بار که داشت در زیر زمین بازی می کرد، کتاب را یافت ولی تصمیم گرفت به کسی نگوید که چه گنج باارزشی یافته است. می خواست کتاب را نگه دارد و به ایزابل هدیه دهد.
قبل از اینکه دوباره خاطرات دوستش زنده شود، کتاب را بیرون آورد و صفحه مورد نظرش را پیدا کرد. صفحهای که در آن درمورد تبدیل انسان و بازگرداندنش به این جهان نوشته بود.
دو سه خط اولش را با بدبختی خواند زیرا دستخطی باستانی داشت و زیاد واضح نبود. با این حال کوین فهمید که چه کار باید بکند. شرط اول کشیدن دایره ای روی زمین بود و درونش پنجضلعی ای متقارن قرار داشت. کوین گچی برداشت و دایره را کشید. بعد سراغ مرحله دوم -که تهیه یک سری مواد بود- رفت. این هم کاری نداشت می توانست از انبار سری لرد هر چه می خواهد بردارد. وقتی تمام آنچه را که لازم داشت آماده کرد، سراغ مرحله آخر رفت.
ریختن قطره خون یک انسان و خواندن طلسمی هولناک.
کوین مردد ماند. از اینکه خونش را اهدا کند نمی ترسید، حاضر بود چیزهای بیشتری برای بازگرداندن دوستش بدهد. اما نمی دانست چرا دلش انقدر شور میزند و دستش برای انجام طلسم نمی رود.
- نه... من باید انجامش بدم... باید انجامش بدم.
نگاهی به چوبدستی ایزابل انداخت و مصمم شد. درحالی که با خنجری کوچک سر انگشتانش را زخم می کرد زیر لب گفت:
- به ژودی می بینمت ایژا.
قطرات خون بر زمین چکید. وقت خواندن طلسم بود.
- نه کوین! دست نگه دار!
فریاد ملانی باعث شد کوین وحشتزده به عقب برگردد. فکرش را هم نمی کرد این وقت شب کسی تعقیبش کرده باشد. ملانی درحالی که خیره به دستان خونی کودک بود، آرام جلو آمد.
- می خواستی چی کار کنی کوین؟
کوین چشمانش را از دختر دزدید و با صدای بی جان گفت:
- ایژا باید برگرده.
- نه کوین عزیزم این راهش نیست.
-هشت! اون نباید می مرد و منو تنها میژاشت!
ملانی آرام نزدیک شد.
- کوین اون کتابو از کجا آوردی؟ بدش به من.
- نمیدم! میخوام ایژا رو ژنده کنم.
کوین چوبدستی را بالا آورد و سمت ملانی گرفت اما تا بخواهد کاری کند، دختر خیلی سریع طلسمی را فریاد زد و باعث خلع صلاحش شد. بعد هم با اکسیو کتاب را از دستان کوچک کوین در آورد.
- چرا؟ چرا این کار رو می کنی؟ چرا نمیژاری ایژا رو ببینم؟
- چون این درست نیست. تو نمی دونی در ازای بازگردوندن اون به این دنیا چی رو از دست میدی.
کوین نمی فهمید. نمی خواست بفهمد. به سمت ملانی یورش برد و به او مشت زد.
- کتابو بده من! تو درکم نمیکنی!
- اتفاقا می کنم عزیزم. ببخشید مجبورم این کتابو بسوزونم.
قبل از اینکه کوین بتواند کاری کند، ملانی چوبدستی اش را حرکت داد و کتاب باستانی را آتش زد. یکجورهایی می دانست آتش زدن کتاب به آن مهمی کار خوبی نیست ولی چاره ای نداشت. نمی خواست کوین دوباره سراغش برود و روحش را با جادوی سیاه آلوده کند. با آتش گرفتن کتاب، جیغ کوین در آمد و بعد بی حال روی زمین افتاد.
- این... تنها شانش من بود... دیگه... دیگه... هیچ وقت نمی تونم ببینمش...
- متاسفم کوین... متاسفم.
ملانی آهی عمیق کشید و کوین را در آغوش گرفت تا به سمت درمانگاه ببرد. شاید کوین حالا حالا او را نمی بخشید ولی وقتی که بزرگتر می شد به این نتیجه می رسید که ملانی چه لطفی در حقش کرده و چطور با همان آتش زدن کتاب، زندگی اش را نجات داده و شاید آن موقع می فهمید گاهی سیاه ترین جادو ها که بنظر مفید می آیند، آنقدری خطرناکند که بهتر است همان به فراموشی سپرده شوند تا جان کس دیگری را نگیرند.