جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  251 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: آموزش تاریکی
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1404 22:18
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
1- بر اساس ساکت بودن اون طلسم! آخه می دونین تو مدارس مشنگی یه آدمی هست به نام مبصر. این مبصر عزیز میاد با یه خط تخته رو به دو قسمت تقسیم می کنه. قسمت خوب ها و قسمت بد ها. تو قسمت خوب ها اسم بچه های ساکتو می نویسه و تو بدها اسم شلوغا رو. جلوی بعضیاشون هم ضربدر میزنه تا خانوم معلم بیاد دعواشون کنه و ناظم گوششون رو بپیچونه ببره دفتر.
حالا طلسم ها هم بر اساس سر و صدایی که ایجاد می کنن میتونن به سفید ها و سیاه ها تقسیم بشن. سفیدا آروم و سر به راهن و سیاه پر سر و صدا و شیطون. البته از روی رنگشون هم میشه گفتا. اونایی که رنگای روشن دارن مثل آوادا که سبزه، میرن تو دسته جادوی سفید، اون یکیا که تیرن مثل کروشیو که قرمز بود (بود؟ یادم نمیاد رنگشو) میرن تو جادوی تیره و سیاه.


۲. کوین روی تختش دراز کشیده بود و به سقف نگاه می‌کرد. تعدادی پروانه درون مغزش بال بال می زدند و نمی‌گذاشتند درست فکر کند. بالاخره وقتی سر و صدای آن بیرون کمتر شد و باریکه نور زیر در از بین رفت، از جایش برخاست. باید تصمیمش را می گرفت.


بی سر و صدا در اتاق را باز کرد و از آن خارج شد. راهروهای خانه‌ی ریدل خلوت تر از همیشه به نظر می رسید شاید چون دیگر "او"یی وجود نداشت که شور و شوقی به شب های خانه ببخشد. دستان کوین ناخودآگاه مشت شد و سرش را پایین انداخت.‌
- انجامش میدم. برش می گردونم.

از پله ها پایین رفت و به آخرین اتاق رسید. به آرامی در اتاق را باز کرد. هیچکس داخل اتاق نبود اما چوبدستی ای قیمتی روی میز وسط می درخشید. کوین با احتیاط چوبدستی را برداشت و به قلبش چسباند. چوبدستی یاد صاحبش یعنی ایزابل مک دوگال را زنده می کرد.‌ خاطرات شاد با بی رحمی تمام به ذهن کودک هجوم آوردند. اشک هم راه خود را پیدا کرد و آرام روی گونه هایش غلتید.

- نه... نباید گریه کنم. ایژا رو بر می گردونم.

زیر لب با خود حرف زد و با پشت دست اشک هایش را پاک کرد. بعد خیلی آرام از اتاق خارج شد و به زیر زمین خانه ریدل ها رفت. جایی که روزی مرگخواری کتاب مرموزی را درون دریچه ای هم قد کوین قایم کرده بود. کوین یک بار که داشت در زیر زمین بازی می کرد، کتاب را یافت ولی تصمیم گرفت به کسی نگوید که چه گنج باارزشی یافته است. می خواست کتاب را نگه دارد و به ایزابل هدیه دهد.

قبل از اینکه دوباره خاطرات دوستش زنده شود، کتاب را بیرون آورد و صفحه مورد نظرش را پیدا کرد. صفحه‌ای که در آن درمورد تبدیل انسان و بازگرداندنش به این جهان نوشته بود.

دو سه خط اولش را با بدبختی خواند زیرا دستخطی باستانی داشت و زیاد واضح نبود. با این حال کوین فهمید که چه کار باید بکند.‌ شرط اول کشیدن دایره ای روی زمین بود و درونش پنج‌ضلعی ای متقارن قرار داشت. کوین گچی برداشت و دایره را کشید. بعد سراغ مرحله دوم -که تهیه یک سری مواد بود- رفت. این هم کاری نداشت می توانست از انبار سری لرد هر چه می خواهد بردارد. وقتی تمام آنچه را که لازم داشت آماده کرد، سراغ مرحله آخر رفت.
ریختن قطره خون یک انسان و خواندن طلسمی هولناک.

کوین مردد ماند. از اینکه خونش را اهدا کند نمی ترسید، حاضر بود چیزهای بیشتری برای بازگرداندن دوستش بدهد. اما نمی دانست چرا دلش انقدر شور میزند و دستش برای انجام طلسم نمی رود.

- نه... من باید انجامش بدم... باید انجامش بدم.

نگاهی به چوبدستی ایزابل انداخت و مصمم شد. درحالی که با خنجری کوچک سر انگشتانش را زخم می کرد زیر لب گفت:
- به ژودی می بینمت ایژا.

قطرات خون بر زمین چکید. وقت خواندن طلسم بود.

- نه کوین! دست نگه دار!

فریاد ملانی باعث شد کوین وحشتزده به عقب برگردد. فکرش را هم نمی کرد این وقت شب کسی تعقیبش کرده باشد. ملانی درحالی که خیره به دستان خونی کودک بود، آرام جلو آمد.
- می خواستی چی کار کنی کوین؟

کوین چشمانش را از دختر دزدید و با صدای بی جان گفت:
- ایژا باید برگرده.
- نه کوین عزیزم این راهش نیست.
-هشت! اون نباید می مرد و منو تنها میژاشت!

ملانی آرام نزدیک شد.
- کوین اون کتابو از کجا آوردی؟ بدش به من.
- نمیدم! میخوام ایژا رو ژنده کنم.


کوین چوبدستی را بالا آورد و سمت ملانی گرفت اما تا بخواهد کاری کند، دختر خیلی سریع طلسمی را فریاد زد و باعث خلع صلاحش شد. بعد هم با اکسیو کتاب را از دستان کوچک کوین در آورد.

- چرا؟ چرا این کار رو می کنی؟ چرا نمیژاری ایژا رو ببینم؟
- چون این درست نیست. تو نمی دونی در ازای بازگردوندن اون به این دنیا چی رو از دست میدی.

کوین نمی فهمید. نمی خواست بفهمد. به سمت ملانی یورش برد و به او مشت زد.
- کتابو بده من! تو درکم نمی‌کنی!
- اتفاقا می کنم عزیزم. ببخشید مجبورم این کتابو بسوزونم.

قبل از اینکه کوین بتواند کاری کند، ملانی چوبدستی اش را حرکت داد و کتاب باستانی را آتش زد. یکجورهایی می دانست آتش زدن کتاب به آن مهمی کار خوبی نیست ولی چاره ای نداشت. نمی خواست کوین دوباره سراغش برود و روحش را با جادوی سیاه آلوده کند.‌ با آتش گرفتن کتاب، جیغ کوین در آمد و بعد بی حال روی زمین افتاد.

- این... تنها شانش من بود... دیگه... دیگه... هیچ وقت نمی تونم ببینمش...
- متاسفم کوین... متاسفم.

ملانی آهی عمیق کشید و کوین را در آغوش گرفت تا به سمت درمانگاه ببرد. شاید کوین حالا حالا او را نمی بخشید ولی وقتی که بزرگتر می شد به این نتیجه می رسید که ملانی چه لطفی در حقش کرده و چطور با همان آتش زدن کتاب، زندگی اش را نجات داده و شاید آن موقع می فهمید گاهی سیاه ترین جادو ها که بنظر مفید می آیند، آنقدری خطرناکند که بهتر است همان به فراموشی سپرده شوند تا جان کس دیگری را نگیرند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: آموزش تاریکی
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1404 07:35
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف اول قسمت اول:

خب نظر من اینه که، همونطوری که رنگ سیاه و سفید رو نمیشه تفکیک کرد و بگیم کدوم خوبه کدوم بده، جادوها رو هم نمیشه دقیقا گفت چی جادوی بدیه و چی جادوی خوبیه.

به عنوان مثال "کشتن" آدما، چه توی دنیای ماگلی و چه توی دنیای ما به عنوان کار بد تلقی میشه. و خب نظر خودمم اینه که کار جالبی نیست. ولی شما فرض کن یه قاتل سریالی داره میاد سمتت. حالا اون لحظه دچار شک میشی که اگه بکشیش کار خوبی میکنی یا کار بد؟ نه! اون لحظه توی ذهنت اینه که اگه اینو بکشم میلیون ها نفر نجات پیدا میکنن. مثل وقتی که قهرمانا توی داستانا میرن که آدم به اصطلاح بده رو بکشن.

به نظرم هرجادویی که بتونه به هر روشی میزان خسارتو کمتر کنه، جادوی بهتریه. نه اینکه جادوی خوبی باشه ها! یه جادوی بهتر میتونه شامل همه ی جادوهای سیاه مثل کشتن مردم، فلج کردنشون و خیلی چیزای دیگه باشه ولی خب، اگر توی شرایطی استفادش کنه که به جای هزار نفر فقط یه نفر بمیره، جادوی بهتریه نه؟ تا اینکه تو فقط جادوهای به اصطلاح سفید استفاده کنی و همش همه چی گل و بلبل باشه و نتونی جلوی یه نفرو بگیری که داره به هزاران نفر صدمه میزنه. شما اینطوری فکر نمیکنین؟

هیچ رنگی بهتر از اون یکی نیست. هیچوقت نمیتونم بگم سفید خوبه یا سیاه. پس اگر دست من بود‌، جادوهارو در واقع تفکیک نمیکردم و به همشون لقب جادوی خاکستری رو میدادم. رنگی که هم سیاه داره و هم سفید و در واقع یه رنگه که ما نتونیم توش مقایسه ای عمل کنیم.

تکلیف اول قسمت دوم:

رودریک برای صدمین بار لباسشو صاف میکنه و مطمئن میشه که مرتبه و بعد با کمی شک و استرس به در اتاق سه بار با پشت انگشتاتش ضربه میزنه.

-بیا تو رودریک! منتظرت بودم!

رودریک نفس عمیق میکشه و وقتی درو باز میکنه، اول سرشو میندازه پایین که جای مناسبیو پیدا کنه برای نشستن، بعد به چهره ی روبه روش دقت کنه. وقتی روی مبل راحتی میشینه، خیالش راحت میشه و نفسی که حواسش نبود حبس کرده رو میده بیرون و بالاخره سرشو میگیره بالا و شروع میکنه به بررسی کردن آدم رو به روش. مرد حدودا چهل ساله با موهای جو گندمی و چشمای مشکی و دماغ عقابی، مشتاقانه به رودریک زل زده بود و لبخند میزد.
-من جیمز اسمیت هستم، روانشناس تو. ولی راحت باش رودریک، منو جیمز صدا کن. از آشناییت خیلی خوشبختم.
-منم همینطور آقای اسمیت.
-گفتم جیمز که.
-همینطوری راحت ترم مرسی.
-خیله خب هر جور صلاح میدونی رودریک! خب گمونم میدونی برای چی اینجایی مگه نه؟ تو و در واقع تمام دانش آموزای هاگوارتز! خودت خوب میدونی که هاگوارتز فوق العاده جای حساسیه... مرکز جادوهاست درواقع! پس خب باید یه نظارتی روش باشه. بخاطر همین پروفسوراتون تصمیم گرفتن که من و چند تا از روانشناسای دیگه بیایم و خب شمارو از نظر "روان" تحت نظر بگیریم. که طبیعتا چیز خیلی مهمیه مگه نه رودریک؟

آقای اسمیت سوالشو میپرسه ولی منتظر جوابش نمیمونه.
-خب، یکی از چیزایی که میشه بررسی کرد، انگیزه ی بچه ها توی استفاده از جادوی سفید و جادوی سیاهه. برای کدومشون انگیزه دارن؟ برای کدومشون نه؟ اگه دارن انگیزه هاشون چیه و اگه ندارن دلیلشون چیه؟ و اگر یادت باشه هفته ی پیش فرمی رو براتون توی هاگوارتز فرستادیم که بگین به نظرتون دسته بندی جادوها چجوری باید صورت بگیره و تو گفتی... خاکستری! فقط نمیخواستی که دو تا دسته ی جدا باشن مگه نه؟ توضیحاتیم که دادی کاملا روند ذهنی و شخصیتیتو مشخص میکنه. و اینکه چون دسته بندی نکردی جادو رو، شاید سخت تر باشه برات برای اینکه به این سوالم جواب بدی. ولی خب سوالم اینه رودریک که، اگر یه روز بهت میگفتن میتونی جادوی سیاه استفاده کنی، چه استفاده ای از اون میکردی؟

رودریک همزمان که به آقای اسمیت خیره شده، به سوالشم فکر میکنه. و روانشناسش راست میگفت، وقتی دسته بندی ای وجود نداره توی ذهنش، جوابی نمیتونه برای سوال دسته بندی شده پیدا کنه.
-خب... همونطور که میدونین نظرم همچنان به اینه که جادوی سیاه وجود نداره. ولی خب... نمیدونم یکم سخته توضیح دادنش. دنبال کلمه های مناسبش میگردم فقط...

رودریک وقتی میفهمه فشاری روش نیست راحت تر فکر میکنه و چشماشو میبنده که بهتر بتونه روی کلماتش، فکر و تمرکز کنه.
- فکر میکنم باید جادوی سیاه رو اینجا، اینطوری در نظر بگیرم که جادوی بهتری از سفید نیست. یعنی چیزیه که ضررش بیشتر از سودشه. پس اگر اینطوری فکر کنیم، یه چیزی هست که خبیثانه نیست ولی چرا دروغ بگم، واقعا دوست دارم انجامش بدم. البته اینم بگیم که از نظر من خبیثانه نیست ولی از دید یه بچه، طبیعتا اینکار یکی از بدترین کارای دنیاست.

رودریک لبخند میزنه و سعی میکنه خجالتی که نسبت به بوگارتش داره رو پس بزنه.
-فکر میکنم توی پرونده ای که بهتون دادن، بوگارتمم نوشتن و خب چه خنده دار چه نه‌، بوگارت من بادکنک در حال ترکیدنه. و مشکل از همون خود بادکنک میاد! یعنی اگر اون بادکنک نبود، هیچوقت قرار نبود که بترکه! همیشه ی مرلین اذیتم سرش ولی این چیزا مهم نیست الان. چیزی که مهمه اینه که اگر میخواستم جادوییو استفاده کنم که ضررش بیشتر از سودشه، کل بادکنکارو از بین میبردم، میدونین چی میگم آقای اسمیت؟

نفس عمیقی میکشه و ادامه میده.
-حتی الانم حاضرم هرجور که شده این جادو رو پیدا کنم و کاری کنم بادکنک کلا از این هستی محو بشه! و دلم نمیخواد که بچه ای جلوم باشه وقتی دارم بادکنکارو از بین میبرم، چون حالت چهرش توی ذهنم میمونه و نمیذاره کارمو بکنم و شاید پشیمونم کنه. ولی نمیخوام پشیمون شم و به نظرم توی هر شرایطی خودمم که اولویتم! اگر قرار به پشیمونی بود، میخوام ببینم اون پسری که همچین بوگارتی به من داد پشیمونه؟

رودریک به کفشش زل میزنه و به هم اندازه نبودن بند کفشاش دقت میکنه.
-نمیدونم شاید این چیز مسخره ایه ولی این از دید خودم چیز مهمیه! زندگی ای که بتونم توش آروم تر زندگی کنم و توی خیابونا راه برم، بدون اینکه هر لحظه بترسم نکنه بادکنکی بترکه! ضررش زیاده و به قول خود شما آقای اسمیت، میشه این رو یه جادوی سیاه در نظر گرفت. قراره بچه ها کلی ناراحت شن که چرا بادکنکی نیست که بتونن باهاش توی جشن تولدشون بازی کنن یا بادش کنن و مسابقه بذارن که کی از همه بیشتر باد کرده. حتی بزرگتراهم ناراحت میشن. چون هرچی بزرگتر میشی، وسایل تزیین برای تولدت کمتر میشه. ولی بادکنک پایه ی ثابت هر جشن و تولدیه! میدونم خودخواهیه و شاید همین خودخواهی باعث میشه که ضررا بیشتر از سودا بشن، ولی به نظرم چیزیه که من انجامش میدادم. نمیدونم این چیزی هست که هاگوارتز بتونه منو بخاطرش اخراج کنه یا نه، ولی من بی صبرانه منتظر اون لحظه ایم که حرف شما، فقط حرف نباشه و حداقل واسه ی من عملی شه!

رودریک که کاملا استرسش از بین رفته بود و جاش رو به ناراحتی داده بود، از روی مبل بلند میشه و با چشماش با آقای اسمیت حرف میزنه که اجازه ی اینو بگیره و بره.

-به قول خودت، ما کسی نیستیم که تعیین کنیم چی خوبه یا چی بد. منظورتو میفهمم رودریک. هیچکس نمیخواد که بوگارتش همیشه توی دنیا باشه و اوناهم به نحوی میخوان از بینش ببرن. ولی اینکه کار درستیه و یا حتی طبق استاندارد های هاگوارتز، توی جادوی سیاه قرار میگیره یا نه رو نمیدونم. تنها چیزی که میدونم اینه که ممنونم ازت که باهام صادق بودی و نترسیدی از بروز دادن احساساتت. کارمون تموم شد آقای سیتون! هروقت که دلت خواست میتونی از اتاق بری بیرون.

جیمز اسمیت به رودریک نگاه میکنه و همون لبخند لحظه ی اول دیدارشونو تحویلش میده و رودریکم در جواب، سرشو به نشونه ی احترام یکم خم میکنه و بعد آروم از اتاق میره بیرون و حس میکنه که همین حرف زدن کوچیک، باعث شده یکم سبک تر شه. سکه ی توی جیبشو لمس میکنه و در حالی که حال بدشو توی ساختمون جا میذاره، ازش خارج میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: آموزش تاریکی
ارسال شده در: شنبه 12 مهر 1404 23:33
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تکلیف غیر رول:
بابای عزیزم، تا حالا اسم کنسل کالچر به اسمتون خورده؟ نشنیدین می‌گن نژادپرست جماعت کنسله؟ چرا انقدر از سیاه و سفید تو جملاتتون استفاده می‌کنین؟ چرا کامنتای جوتیوب منو نمی‌خونین که همه به من و شما دیسلایک می‌دن و می‌گن نژادپرستیم؟ چرا در نظر نمی‌گیرین یه بدبختی مثل من پول نون شبش از این چنل جوتیوب و slay بودن بابا درمیاد؟
آره خلاصه دوستان این پدر ما خیلی از این شوخیای دارک... چیز یعنی عمیق و دوپهلو استفاده می‌کنه و هم سیاها رو دوست داره هم سفیدا رو. اصلا به نظر ما نباید افسون‌ها رو بین سیاها و سفیدا تقسیم کرد چون سیاها دستشون کج... چیز یعنی شخصیت سیاها ممکنه جوری باشه که از افسون‌های دست‌کج‌کننده زیاد استفاده کنن که دلیلش هم به خودشون مربوطه. چرا باز دارید کامنت دیسلایک می‌ذارید؟ دوباره حرف بدی زدم؟ باور کنید با زمانی که یه برده‌ی سیاه داشتم خیلی فرق دارم! بعد خب اصلا اون خودش دوست داشت!

تکلیف رول:

دلفی دستمالی روی میز کشید و بعد وسایلش را روی آن چید. وسایل مذکور شامل سه بشقاب اسباب‌بازی، سه فنجان و یک قوری کوچک بودند. لباسش را مرتب کرد، روی صندلی نشست و بلافاصله از جا پرید.
- جن خونگیمو یادم رفت!

چند دقیقه بعد، دلفی در حالی‌که جن خانگی بخت برگشته‌اش را زیر بغل زده بود برگشت و یک صندلی و بشقاب و فنجان دیگر نیز به میز اضافه کرد. جن خانگی که به چند تار موی سرش پاپیون سیاه چسبانده و سرخاب سفیدابش کرده بودند از ترس به خودش می‌لرزید و سعی داشت خودش را زیر میز قایم کند، اما دلفی مدام از همان چند تار مو او را بالا می‌کشید.
- خب‌، دوست دارید اول چایی بخورید یا دسر؟
- بیا چایی و دسر رو با هم بخوریم!

دلفی که از این ایده خوشش آمده بود، چوبدستی‌اش را تکان داد. بلاتریکس قوری را برداشت و برایشان چای ریخت.
- حالا که داریم چایی می‌خوریم، بیاید از زندگیمون حرف بزنیم.

دلفی لبخند زد و به لرد تاریکی چشم دوخت که دست بلاتریکس را گرفته بود و آن را نوازش می‌کرد.

- همه‌چیز عالیه دختر عزیزم. زندگی خارج از اتاق تو پر از مسئولیته، ولی من حاضرم همه‌ی اونا رو تحمل کنم فقط برای همین لحظه‌ها.
- من هم امروز سه نفر رو به یاد تو کشتم و با خونشون گردنبند درست کردم. بیا، می‌تونی بدی به جن خونگیت!

دلفی با ذوق از جا پرید و گردنبند خون ماگل را دور گردن جن‌اش بست. البته که کمی محکم، چون مرگخوار جماعت چه بود بدون کمی آزار به پایین‌تر از خودشان؟ اما چهره‌ی جن خانگی نشانگر این بود که ترجیح می‌دهد بمیرد تا در جمع این سه نفر به چنین چیزی اعتراض کند.

اگر کسی از بیرون به این قاب نگاه می کرد، تنها چیزی که می‌دید یک خانواده‌ی عجیب ولی خوشحال می‌دید که مشغول وقت گذرانی با هم بودند. اگر دلفی هم انقدر باهوش و حساس نبود، شاید او هم همین را می‌دید. شاید متوجه خنده‌های مصنوعی و نگاه‌های مات پدر و مادر نمی‌شد. در بهترین حالت، شاید می‌توانست این که مدام مجبور است چوبدستی‌اش را تکان بدهد نادیده بگیرد. شاید داشتن یک خانواده‌ی عادی یک دروغ بزرگ بود و شاید هم او بدشانسی آورده بود.

اما دلفی فرزند دو تا از خوفناک‌ترین جادوگران زمان بود. از بچگی یاد گرفته بود به کوچکترین تغییرات در رفتار آدم‌ها حساس باشد تا مبادا در زمان و مکان اشتباهی قرار بگیرد و خشم پدر و مادر بر سرش نازل شود. مادر و پدرهای عادی همیشه تاثیر حرف‌ها و رفتارهایشان با بچه‌هایشان را انکار می‌کنند... اما در مورد بلاتریکس لسترنج و لرد تاریکی هیچ چیز عادی‌ای وجود نداشت؛ بلاتریکس آگاهانه از ترساندن دخترش لذت می‌برد و لرد ولدمورت آن‌قدرها به او اهمیت نمی‌داد که متوجه احساساتش، یا حتی "بودنش" بشود.
"بهم توجه کنید!" "برام وقت بذارید!" در خانه‌ی ریدل‌ها درخواست‌های این‌چنینی جایی نداشتند. آدم‌های این خانه دنبال نقطه ضعف می‌گشتند و داشتن احساسات یکی از بهترین آن‌ها محسوب می‌شد.

دلفی بلند شد. با چشم‌هایی که روز به روز بیشتر شبیه چشم‌های خطرناک بلاتریکس می‌شدند به جمع خنده‌دار روبه‌رویش نگاه کرد و به مادری که از وقتی چوبدستی‌اش را به قصد شنیدن حرف‌های محبت آمیز به کمک ورد ایمپریو تکان نداده بود، حتی یک کلمه هم حرف نزده بود. قوری چای داغ را برداشت و محتوایش را روی جن خانگی ریخت. محلی به جیغ بلندش نگذاشت. تمام عمرش را به مقصر پیدا کردن گذرانده بود و امروز نوبت این موجود بود.

و فردا و روزهای بعد، همه‌ی آن بچه‌هایی که یک خانواده‌ی معمولی داشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی!


پاسخ: آموزش تاریکی
ارسال شده در: شنبه 12 مهر 1404 22:47
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
1.
به نظر من، دسته‌بندی افسون‌ها و جادوها به سیاه و سفید باید بر اساس نیت و نتیجه‌شون باشه. مثلا یه طلسم ممکنه ظاهراً خطرناک یا تاریک به نظر بیاد، ولی اگه باهاش بخوای جونِ کسی رو نجات بدی یا از خودت دفاع کنی، دیگه نباید گفت جادوی سیاهه. از اون طرف، یه طلسم ساده و بی‌خطر هم اگه با نیت بد استفاده بشه، می‌تونه جزو جادوی سیاه حساب بشه.

به نظرم چیزی که واقعاً مهمه نیتِ جادوگره. تاریکی یا روشنایی از دل آدم میاد، نه از خود طلسم. مثلاً یه طلسمی که باعث فراموشی می‌شه، اگه برای کمک به کسی استفاده بشه که خاطرات دردناک داره، خوبه و می‌شه گفت سفیده. ولی اگه باهاش بخوای چیزی رو پنهون کنی یا کسی رو فریب بدی، اون موقع تبدیل به جادوی سیاه می‌شه.

در کل، به نظرم نباید فقط خودِ طلسم‌ها رو دسته‌بندی کرد. باید دید کی داره ازش استفاده می‌کنه و با چه هدفی. چون در آخر، نیت و نتیجه‌ست که تعیین می‌کنه جادو سفید باشه یا سیاه.



2.
اگر هیچ محدودیتی برای جادوی سیاه نبود... خب، راستش نمی‌شه گفت همه‌چیز خوب پیش می‌رفت. انسان، هرچقدر هم که خوب و پاک و درستکار باشه، باز هم انسانه. و آدمی که هیچ محدودیتی نداشته باشه، بالاخره یه روز وسوسه می‌شه. کمتر کسی پیدا می‌شه که بتونه از پسِ اون وسوسه‌ها بر‌بیاد.
ولی بازم اگه قرار باشه ازش استفاده کنم، سعی می‌کنم استفاده‌ی درستی باشه. نمی‌خوام بگم می‌رفتم همه رو نجات می‌دادم و از اون قهرمان‌بازی‌ها درمی‌آوردم! نه! فقط یه استفاده درست، حالا هرچی که می‌خواد باشه. لازم نیست همیشه مفید باشه، فقط کافیه آسیب نرسونه.

مثلاً شاید سعی می‌کردم ذهن بقیه رو تا حد کمی بخونم. نه خیلی عمیق، فقط یه کوچولو. همیشه دلم می‌خواست بدونم دنیا از نگاه بقیه چه شکلیه. بدونم اونا چه حسی به زندگی دارن، به اطرافیانشون، یا حتی به خود من. همیشه برام سوال بوده که کی واقعاً آدم خوبیه و کی فقط نقشِ آدم خوبارو بازی می‌کنه.
شاید این کار درست نباشه، اما حس می‌کنم یه جور کنجکاوی طبیعیه. چون گاهی فقط با دونستنِ همین چیزای کوچیک، می‌فهمی چقدر قضاوت‌هات اشتباه بوده... یا شاید برعکس، چقدر درست فکر می‌کردی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Only Raven

پاسخ: آموزش تاریکی
ارسال شده در: جمعه 11 مهر 1404 22:03
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف اول


امیدوارم به نظرتون پیچیده نباشه، چون می‌خوام صادقانه جواب بدم. همون‌طور که خودتون کاملا جدی تدریس می‌کردین!

من فکر می‌کنم در وهله‌ی اول هیچ سیاه و سفید خالصی وجود نداره. درواقع اون چیزی که سیاه نامیده میشه، به خاطر اینه که سیاهش غالبه و اون چه که سفید نامیده میشه، به این دلیله که سفیدش غالبه! و اگر بخوایم سفید و سیاه رو معنا کنیم، می‌تونیم از این جهت بهش نگاه کنیم که دوتا موضوعِ کاملا متفاوت داریم. دوتا معنا... دوتا تفسیر که تضاد همدیگه‌ن و مقابل هم قرار می‌گیرن! و با این حال، می‌تونن در کنار هم باشن و مکمل هم نامیده بشن.

پس سفید و سیاه یعنی موضوعاتی که متضاد همدیگه، و در عین حال مکمل همدیگه‌ هستن.


تکلیف دوم
رول نویسی


(با اجازه‌تون من این رول رو به شکل انشایی نوشتم که آقای تال توی کلاسِ آموزش تاریکی برا بقیه می‌خونه)

آقای تال می‌دونست که باید وجهه‌ی محفلیش رو حفظ کنه. اما وقتی قرار بر انجام کاری باشه، دلش می‌خواد با تمام توانش انجامش بده! پس انشایی که برای تکلیفِ تاریکیش هم نوشته بود دست کمی از کمال گرایی بی نقصش نداشت. به هرحال، آقای تال می‌تونست در عین واحد هرچیزی باشه. می‌تونست یه دلقک باشه، می‌تونست قاتل باشه، می‌تونست خیلی احمق یا خیلی باهوش باشه، حتی می‌تونست خیلی خوب یا خیلی بد هم باشه... یا حتی اگه صحبت از مریضی ها باشه، می‌تونست به خوبی نقش هر کدومشون رو که می‌خواد بازی کنه. و این چیزی بود که باعث می‌شد اصلا خودِ حقیقی نداشته باشه... شایدم داشته باشه، ولی به هرحال بین ماسک های مختلفی که طی زندگی طول و درازش روی صورتش قرار گرفته، خود واقعیش متلاشی شده.

با تمام این ها... انشایی که نوشت، کاملا از عمق دلش ریشه می‌گرفت. بعد از پایانش حتی خودشم فکر نمی‌کرد که انقدر از این انشا و از این ایده خوشش اومده باشه. و حتی خودشم فکر نمی‌کرد که بتونه وجهه‌ای از خود واقعیش رو که خیلی وقت ها پیش گم کرده بود، پیدا کنه.

- من یه نویسنده نیستم... پس امیدوارم قلمی که دارم به نظرتون خیلی مسخره نباشه. تمام تلاشمو برای نوشتنش کردم پس... می‌تونم شروع کنم؟

با لبخند همیشگی‌ش، به پروفسور خیره شده بود. پروفسوری که همچنان در باور خیلی ها نمی‌گنجید! اما واقعا وجود داشت. شاید برای اکثر افراد یه معمای بزرگ ایجاد می‌کرد و قانونِ همیشگی هاگوارتز رو زیر سوال می‌برد... شاید فقط یه ″ اسمشو نبرِ ترسناک و منفور″ رو از زیر فرسخ ها خاک بیرون می‌کشید و بهش اسم و رسم و احترام می‌بخشید. اما به هرحال، اون همچنان یه استادِ هاگوارتز بود و تاییدش از نظر آقای تال، ضروری بود.

- بله. می‌توانید شروع کنید.
- خیلی خب پس... به نام مرلین.

″ موضوع انشا: تصور کنید هیچ قانون و منعی برای استفاده از جادوی سیاه وجود ندارد، چه استفاده‌ای از اون می‌کردید؟

من ازش استفاده می‌کردم تا بدی ها رو از بین ببرم. هر بدی، ظلم و جنایتی که روی زمین وجود داره... چه برای ماگل ها و چه برای جادوگر ها، من همشون رو ریشه‌کن می‌کردم. جوری که همه بتونن یه زندگی خوشحال و خوشبخت داشته باشن.

دلیلش هم کاملا واضحه... چون این تنها راهیه که می‌تونم با استفاده ازش، بدبختی واقعی رو بهشون نشون بدم. آدما همیشه فکر می‌کنن چقدر بدبختن و چه زندگی فلاکت باری دارن! اما هیچوقت متوجه این موضوع نیستن که همه‌ی اون بدبختی ها و فلاکت ها، عاملِ پیشرفت و تکامل و خوشبختیه! فقط با چندتا جمع و تفریق ساده میشه به این نتیجه رسید. حتی ابن سینای بزرگی که همه اینهمه ازش تعریف می‌کنن هم نتیجه‌ی مشابهی از این موضوع داشته. به نظر ابن سینا، هر ظلم، شر و جنایتی درواقع راهی برای تکامل انسانه و وجودشون برای پیشرفت یه التزامه.

حالا فقط به احتمال یه درصد هم که شده، فرض کنین که اون بدبختی ها وجود نداشته باشن. اونموقع نه تنها خوبی و خوشبختی معنای خودش رو از دست میده، بلکه یه پوچی بزرگ بین جماعت فراگیر میشه و طولی نمی‌کشه که آدم ها یادشون می‌ره که اصلا برای چی زندگی می‌کردن! و وقتی این اتفاق بیفته، پیشرفت به طور کامل از زندگی انسان محو میشه. دیگه تکاملی به سوی بهتر شدن وجود نداره، رشد کم میشه و زاد و ولد هم به تدریج کمتر میشه. و در آخر تنها چیزی که برای بشر باقی می‌مونه، نمودار های رو به زواله که همشون در انتظارِ نقطه‌ی صفر خودشون به راهشون ادامه میدن.

و گونه‌ی بشر نابود میشه... بدون اینکه اطلاع داشته باشه که چرا، و توسط چه کسی؟! بدون اینکه عاملی برای حل کردن داشته باشه... مثل یه مرگ تدریجیِ بی دلیل، همه چیز از بین می‌ره و حتی تاریخی برای ایندگان باقی نمی‌مونه. چون اصلا آیندگانی وجود نداره! تا حدی که دایناسورها ارزش والاتری نسبت به انسان ها دریافت می‌کنن، چون اونها قرن ها بعد از مرگشون همچنان در یاد و خاطر دیگران بودن اما انسان ها همون لحظه بعد از مرگشون به دست فراموشی سپرده میشن. ″

بعد از اتمام انشا، تنها چیزی که در یاد و خاطرِ جادوآموز های اون کلاس و پروفسورِ والامقامش باقی موند، لبخند آقای تا بود. لبخندی که گویای بزرگترین اشتیاق و هیجان قرن بود! لبخندی که چیزی به جز شرارت و حماقت رو درون خودش پوشش نمی‌داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: آموزش تاریکی
ارسال شده در: چهارشنبه 9 مهر 1404 01:07
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
1.
به نظر من، دسته‌بندی جادو به سفید و سیاه نباید بر اساس ظاهر افسون یا نیت ظاهری جادوگر باشه؛ بلکه باید بر اساس اثر آن جادو بر تار و پود واقعیت و روح جهان سنجیده بشه.

جادو مثل یک رودخ,نه‌ست. وقتی ازش برای رفع عطش آب برداری، شفاف می‌مونه. وقتی باهاش زمین رو سیراب کنی، زندگی می‌بخشه. اما اگر آبش رو مسموم کنی یا به زور سد بسازی، رودخونه طغیان می‌کنه و زمین خشک می‌شه. پس معیار واقعی، اثر موجی جادو در بافت هستیه، نه فقط نیت اولیه.

چهار اصل پیشنهادی من برای دسته‌بندی جادو:

اثر بر روح جادوگر
هر افسون ردی در روح جادوگر می‌ذاره. بعضی افسون‌ها روح را سبک‌تر و بازتر می‌کنند، در حالی که بعضی افسون‌ها مثل سایه به روح می‌چسبند و آن را سنگین و تیره می‌کنند. سفید و سیاه بودن، انعکاس مستقیم این رده.

اثر بر تعادل طبیعی جهان
جادوهایی که تعادل رو حفظ می‌کنن و به چرخه‌ی طبیعی احترام می‌ذارن، سفید هستن؛ حتی اگر سخت و دردناک باشند (مثلا بریدن عضوی برای جلوگیری از سرایت یک بیماری). جادوهایی که چرخه رو می‌شکنن و جهان رو مجبور می‌کنن برخلاف ذاتش عمل کند، سیاه محسوب می‌شن (مثل برگردوندن مرده‌ها یا خلق موجوداتی بر ضد طبیعت).

اثر بر آزادی دیگران
اگر افسون به موجودی آزادی انتخاب بدهد، یا او رو توانمند کنه، سفیده. اما اگر ذهن رو در قفس کنه، یا اراده‌ای رو خورد کنه، سیاه است.

اثر بر آینده‌ی جمعی
سفید یا سیاه بودن جادو رو باید در بعد آینده دید. جادویی که بذر ترس، خشونت یا حرص را در نسل‌ها می‌کاره، سیاه است. جادویی که حتی پس از مرگ جادوگر هنوز امید، دانش یا الهام به جا می‌گذاره، سفیده.

البته که به نظر من سیاهی و سفیدی یک مفهوم نسبیه و نمی‌شه براش چهارچوب و تعریف همیشگی تعریف کرد. مثلا طبق چیزایی که گفتم کشتن یک نفر شاید در ظاهر سیاه به نظر بیاد ولی ممکنه باعث بشه طبیعیت به تعادل برگرده یا آینده‌ی جمعی بابت حذف اون فرد ازت تشکر کنه. پس در عین سیاهی می‌تونه سفید باشه.

2.
آن شب از آن شب‌هایی بود که حتی خود قلعه‌ی هاگوارتز هم انگار نفس نمی‌کشید. دیوارها از باران مداوم خیس بودند و برج‌ها همچون سایه‌های عظیم بر فراز جنگل ممنوعه ایستاده بودند. درون تالار ریونکلاو، شمع‌ها بی‌قرار می‌سوختند، اما کسی حواسش به شعله‌ها نبود.

سیبل تریلانی، تنها، کنار پنجره نشسته بود. عینک گرد و غبارگرفته‌اش روی میز افتاده بود و نگاهش، بی‌واسطه و عریان، به شیشه باران‌خورده دوخته شده بود. آن نگاه، نگاه کسی نبود که در جستجوی آینده باشد؛ بیشتر شبیه نگاه شکارگری بود که صبر کرده تا طعمه خودش از دل مه بیرون بیاید.

هیچ قانونی برای جادوی سیاه وجود نداشت. هیچ کس جلوی او را نمی‌گرفت. این، برای سیبل تریلانی، حکم نقشه‌ای تازه از جهان بود. او فقط پیشگو نبود؛ او کسی بود که با تک‌تک تاریکی‌ها حرف می‌زد، کسی که مرگ را مثل یک زبان مادری درک می‌کرد.

از درون ردای مشکی و بلندش، چاقوی باریک و قدیمی را بیرون کشید. دسته چوبی‌اش ترک‌خورده بود و خطی نقره‌ای از رگه‌های جادویی روی تیغه می‌درخشید. این ابزار چیزی فراتر از یک سلاح بود؛ کلیدی برای باز کردن دروازه‌های ناشناخته.

او شب‌ها به سرداب‌های زیر قلعه می‌رفت، جایی که رطوبت مثل نفس مردگان روی سنگ‌ها می‌نشست. در همان‌جا، جمعی کوچک از شاگردان دیگر گرد او حلقه می‌زدند. نه از روی دوستی، بلکه از روی ترس. سیبل نیازی به هم‌قطار نداشت، اما همیشه نیازمند تماشاچی بود.

او با صدای آرام و یخ‌زده‌ای، وردی می‌خواند. شمع‌ها یکی‌یکی خاموش می‌شدند، و سایه‌ها از دیوار جدا می‌شدند. سیاهی، مثل موجودی زنده، در اطرافش می‌پیچید و تن شاگردان را می‌لرزاند. سپس سیبل تیغه چاقو را روی سنگ می‌کشید، و سنگ، برخلاف طبیعتش، می‌نالید.

- ببینید...
صدایش در سرداب پیچید، بی‌احساس و عاری از هیجان.

- این چیزی‌ست که آینده‌ی شما را می‌سازد.

از دل تاریکی، تصاویر بیرون می‌آمدند؛ سقوط برج‌ها، مرگ دوستان، خیانت‌هایی که هنوز رخ نداده بود. آن‌ها کابوس نبودند؛ واقعیت‌های محتمل بودند. و هر بار که یکی از آن شاگردان سعی می‌کرد سرش را برگرداند یا چشم‌هایش را ببندد، سایه‌ای سیاه او را وادار می‌کرد، نگاه کند.

اما سیبل فقط پیشگویی نمی‌کرد. او آینده را تغییر می‌داد. شب‌ها، در خوابگاه‌ها، به سراغ کسانی می‌رفت که جسارت کرده بودند علیه او چیزی بگویند. وردهایش ساده و سریع بودند؛ جادوی سیاهی که دیگر ممنوع نبود، حالا مثل ابزاری روزمره در دستش بود. خواب را از چشمانشان می‌دزدید، کابوس‌ها را در ذهنشان می‌کاشت، و کم‌کم ذهنشان را خرد می‌کرد.

صبح‌ها وقتی همه به کلاس معجون‌سازی یا دفاع در برابر جادوی سیاه می‌رفتند، قربانیانش مثل مردگان نیمه‌زنده به نظر می‌رسیدند. کسی چیزی نمی‌فهمید، چون هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد آن‌چه برایش رخ داده بود را به زبان بیاورد.

سیبل، آرام و خونسرد، در کنارشان قدم می‌زد، گویی هرگز دخالتی نداشته.

یک شب، در سکوت تالار ریونکلاو، او بر پنجره خم شد و با خود زمزمه کرد:
- قانون؟ فقط اسم دیگری‌ست برای ترس. وقتی هیچ قانونی نباشد، من همان ترسم. و ترس همیشه پیروز است.

باران همچنان بر شیشه می‌کوبید. اما در چشمان سیبل، چیزی روشن‌تر از هر رعد و برقی می‌درخشید؛ اطمینان کامل زنی که می‌دانست آینده نه نوشته می‌شود، نه پیش‌بینی؛ بلکه ساخته می‌شود، با خون، با سایه، و با جادویی که دیگر هیچ‌کس جرئت مهارش را نداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: آموزش تاریکی
ارسال شده در: یکشنبه 6 مهر 1404 13:38
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نقل قول:
تکلیف مفهومی: به نظر شما دسته بندی افسون ها و جادوها به سفید و سیاه باید بر چه اساسی صورت بگیره؟ دلایل را توضیح بدهید


مگر سفیدی وجود دارد که با سیاه لکه‌دار نشده باشد، یا سیاهی که هیچ راهی به روشنایی نداشته باشد؟ چه نفرین‌های سیاهی که در راه پاک کردن و زدودن سیاهی از جهان به کار رفت و موفق بود و خاطره‌ی آن را در اعماق تاریخ دفن کردند، فقط برای اینکه اثبات کنند هدف وسیله را توجیه نمی‌کند! چه پلیدی‌ها از بین رفت یا به نسخه‌ای کم‌خطرتر تبدیل شد، فقط به کمک افسون‌های سیاهی که هیچ جادوگر برجسته‌ای با نشان روشنایی جرئت نداشته اعتراف کند استفاده می‌کرده است! چه جادوگران شهره به روشنایی که برای نیل به مقاصد خود، به پلیدترین و سیاه‌ترین نفرین‌ها متوسل شدند؛ نفرین‌هایی که هیچ‌یک از جادوگران تاریکی بنام در هیچ مقطعی از زمان و جغرافیا به خود اجازه ندادند اجرا کنند. از طرفی، چه بسیار افسون‌ها و جادوهای کاملاً مجاز و حتی بنا به گواه همان جادوگرهای به‌ظاهر سفید، افسون‌های پاک و مفید، در راه شکنجه و قتل بی‌گناهان استفاده می‌شده است! افسونی که آتش به جان و مال ماگل‌های ازهمه‌جابی‌خبر می‌اندازد یا تنها با یک جابه‌جایی ساده گربه‌ای را از پشت بام آسمان خراشی به پایین پرتاب می‌کند...
هیچ پایه و اساس مناسبی برای دسته‌بندی صفر و صدی افسون‌ها و جادوها وجود ندارد؛ صرفاً می‌توان آنها را در بازه‌ای قرار داد و گفت کدام‌یک خطرناک‌تر است. تنها یک راه برای شناخت میزان سیاهی یک افسون وجود دارد، و آن هم وجود و ذات اجراکننده‌ی افسون است و رد تاریکی که بر روحش بر جای می‌ماند یا برعکس، از روحش به افسون نفوذ می‌کند.


نقل قول:
تکلیف رول: تصور کنید هیچ قانون و منعی برای استفاده از جادوی سیاه وجود ندارد، چه استفاده ای از اون می‌کردید؟ با دلیل کامل توضیح بدهید.


قربانت شوم لرد عزیز، همین حالا هم هیچ منع و قانونی برای استفاده از جادوی سیاه دست کم برای من و شما وجود ندارد و هر زمان که بخواهیم بی‌تعارف آن را روی هر جنبنده یا نجنبنده‌ای اجرا خواهیم کرد! از افسون‌های نابخشودنی گرفته تا افسون پوست‌برگردان، طلسم زاویه‌ی فک نامتوازن، نفرین خودچیزپنداری مزمن، افسون پارگی همیشگی خشتک و طلسم آب داغ ریختن در همانجایی که می‌سوزد!
اما با کمک گرفتن از استدلالی که در تکلیف اول آوردم، برای اثبات حرفم می‌خواهم بدون استفاده از جادو، سیاهی و تاریکی را شیک و مجلسی اجرا کنم. آهای شیری‌پسر! آن پاتر کله‌زخمی را بیاور اینجا!
(شیری و دو قلچماق خط‌خطی پاتر را می‌آورند و به پای گریندلوالد می‌اندازند.)
پاتر! چشم‌های مادرت را داری!
(پاتر از اشاره‌ی گریندلوالد به مادرش غیرتی می‌شود و بدوبیراه می‌گوید.)
پاتر، بذار حرفم تموم شه، شاید برای بعدی فحش‌های آبدارتری نیاز داشته باشی. گفتم چشم‌های مادرت را داری، اما اضافه کنم که پشم‌های پدرت را هم داری.
(پاتر بعد از کمی مکث برای اینکه خون به مغزش برسد: کلمات نامفهوم، فحش‌های جدید،...)
خوبه خوبه. روانی زجر می‌کشی نه؟ ولی بدون چوبدستی از اردک اسباب‌بازی حمام هم بی‌خاصیت‌تری پاتر. می‌خواهی از شر پشم‌هایی که از پدرت به ارث بردی خلاص بشوی؟ شیری‌پسر! بیا این پودر رو با آب خیس کن بمال به پاتر. خوب بمالا! قشنگ می‌خوام گچ‌کاریش کنی!

(شیری فی‌الفور از پشت صحنه یک استانبولی می‌آورد و کیسه‎ی پودری را که گریندلوالد به آن اشاره کرده بود درونش خالی می‌کند.)
آماشالا. حالا آب هم قاطیش کن.
(شیری بدون کمک گرفتن از بچه‌های پشت صحنه، آب می‌ریزد.)
پاتر جیغ نزن. این مرحله‌ش که درد نداره عزیزم. فقط یه کم بو داره. الان از شر پشم بابا خلاص می‌شی.
(شیری به آهسته‌ترین شکل ممکن خمیر را به سطوح مختلف پاتر به جز یادگاران مادرش (چشم‌ها!) ورود داد و اجازه داد پاتر مثل مجسمه سفت شود.)
بمیرم برا اون چشمای سبز بی‌حالتت پسرم.
خُب استاد ولدمورت! شاید با خودت بگی این چه وضعش است؟ ما با استفاده از وسایل کهن ماگلی، در واقع به پاتر لطف کردیم! بله! دقیقا! هدفم همین بود! اصلاً واجب بود این مهم میسر شود! این پاتر تا پنج دقیقه‌ی دیگر آدم دیگری خواهد بود! اما اگر به جای 5 دقیقه، 50 دقیقه صبر کنیم چه خواهد شد؟ یا حتی بهتر از آن، اگر فقط پنج دقیقه صبر کنیم و بعد او را در دریاچه بشوییم و با پست اکسپرس بفرستیم زندان ماگل‌ها چه آینده‌ای برایش متصور می‌شوی؟
هر چه باشد پاتر خودش را دشمن شما می‌داند لرد! ما هم این تحفه را همینطور که هست تقدیم شما می‌کنیم تا هر چند دقیقه‌ی بعد، هر کاری دوست داشتید با او بکنید!
بدرود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: آموزش تاریکی
ارسال شده در: یکشنبه 6 مهر 1404 02:08
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به تکلیف غیر رول

ممکن است یک جادو ذاتی ویرانگر داشته باشد. اما آیا اگر آن را به کار گیریم برای نجات عزیزمان و آن کس که ویران می شود، خودمان باشیم، آن هنگام جادوی مذکور سپید است یا سیاه؟ سپید است چون عزیزمان را با آن نجات دادیم، و سیاه است چون خودمان را در این راه نابود کردیم. شاید حتی آن عزیز را هم نابود کرده باشیم. شاید او نتواند ادامه دهد، در حالی که ما را ویران شده ببیند.

هر جادویی چه با ذات ویرانگر و چه نجات دهنده می تواند نابود کند. نه لزوما جسم را، بلکه شاید روح را، خاطرات را، شادی را. و اما در کنار هر ویرانگری، ممکن است چیزی نو ساخته شود یا چیزی نجات داده شود. پس هر جادویی هم سیاه است و هم سپید.



پاسخ به تکلیف رول

چشمانی که تکه های روحش را به هم دوخته اند

در تابوتش خوابیده. با چهره ای رنگ پریده و غرق در عرق. سینه اش به تندی بالا و پایین می رود. نفس هایش گرفته است. نور ماه از پنجره های مشبک و رنگارنگ عبور کرده و بر صورتش تابیده، طوری که انگار طرحی متحرک و دردآلود از معبدش است. من کنارش نشسته ام و دستش را در دستم گرفته ام. لوی، جادوگر سرخ مو هم با فاصله ای از من ایستاده و تاسف در چهره اش دیده می شود.

من:
"دومینیک مورن همیشه آرام و قوی جلوه می کرد، اما درونش طوفانی بود. من همیشه فکر می کردم دوام می آورد، اما بالاخره آن طوفان از عمق وجودش سربرآورد و او را در هم شکست."

لوی آه می کشد.
"روح او از هم گسسته. تکه تکه شده، طوری که نمی توان آن را دوباره یکپارچه کرد."

من با درماندگی به او نگاه می کنم.
"حتما یک راه هست، لوی."

لوی با قاطعیت:
"هیچ راهی نیست."

من اصرار می کنم.
"نمی تواند این طور باشد. تو یک جادوگر خبره هستی."

بلند می شوم و به سمتش می روم و در یک قدمی اش می ایستم.
"یک جادوگر سیاه."

چشمانش کمی گشاد می شود.
"چه در سرت هست؟"

من با لحنی آرام و شمرده:
"تو می دانی. من می خواهم تو از جادوی سیاهت استفاده کنی و با آن دومینیک مورن را نجات دهی. می خواهم از روح-چشم استفاده کنی."

رنگ از رویش می پرد.
"امکان ندارد. این وحشتناک است. گادفری! تو تصور می کنی چون یک جادوگر سیاه هستم، دست به هر کاری می زنم؟"

من:
"اما تو قرار است از من استفاده کنی و من هم رضایت کامل دارم."

لوی:
"این چیزی را بهتر نمی کند."

من دستش را می گیرم، محکم، و به چشمان زمردی اش خیره می شوم.
"خواهش می کنم، لوی. نگذار من همین طور درمانده کنارش بنشینم و شاهد مرگش باشم."

چهره ی لوی در هم می رود. حالت نگاهش طوری می شود که انگار دارد چیزی غیر از من را می بیند. شاید خودش در حال انجام آن طلسم تاریک. رگ پیشانی اش بیرون می زند و چانه اش به لرزه می افتد. اما سرانجام با صدایی دورگه که انگار متعلق به خودش نیست، می گوید:
"باشد."

لبخند می زنم و چشمانم پر از سروری غم آلود می شود.
"از تو ممنونم، لوی. می دانم که داری چه بهایی را پرداخت می کنی، و من به خاطرش تا ابد به تو مدیون هستم."

-

ساعاتی بعد من دوباره کنار تابوت دومینیک مورن نشسته ام و دستش را گرفته ام. او خوابیده، اما با چهره ای عاری از عرق و نفس هایی آرام. و من با پارچه ای سپید که بر صورتم بسته شده، بر جایی که قبلا خانه ی چشمانم بود، چشمانی که حالا در قلب دومینیک مورن قرار گرفته اند و تکه های روحش را به هم دوخته اند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: آموزش تاریکی
ارسال شده در: جمعه 4 مهر 1404 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
فراموش کنیم که دنیا و والدینمون و جامعه بهمون چی گفتن.

فراموش کنیم والدین‌مون چی گفتن؟ مامان جان؟ داشتیم؟


۱- بر اساس نظر فرزند پر ابهت و پر شوکت مامان! حالا درسته پسر مامان توی کلاسش می‌گه نظر مامانو فراموش کنن ( ) ولی برای مامان فقط نظر هلو قاچ‌قاچیش اهمیت داره. اگر هلوی مامان بگه یه افسون سیاهه پس سیاهه و اگر بگه سفیده پس سفیده. دلیلشم اینه که فرزند مامان تا اعماق جادوی سیاه پیش رفته و بهتر از هر جادوگر دیگه‌ای می‌تونه این دسته‌بندی رو تعیین کنه. البته مامان اصلا هم ناراحت نشده که پسر مامان توی اولین جلسه کلاسش به همه گفته به نظر ماماناشون گوش ندن و اونو فراموش کنن ( ) ولی به نظر مامان، والدین باید به حرفای فرزندان‌شون گوش بدن و گفته‌هاشونو فراموش نکنن؛ به ویژه اگر فرزند‌شون لرد تاریکی‌ها و بزرگ‌ترین جادوگر کل تاریخ باشه. بازم تاکید کنم که مامان پسرشو قضاوت نمی‌کنه که توی کلاسش به همه گفته به حرف ماماناشون گوش ندن ( ) چون نظر پسر مامان به ویژه در نقش یک استاد برای مامان حجته و حتما صلاح رو بر این دیده که ملت به حرف ماماناشون گوش ندن و شبا زود نخوابن، دندوناشونو مسواک نزنن و موهاشونو شونه... به هر حال مامان به نظر پسرش احترام می‌ذاره و اصلا به دل نمی‌گیره که پسر مامان گفته نظر مامانو فراموش کنن. اصلا چرا مامان باید ناراحت بشه؟ به هر حال شاید فراموش کردن نظر مامانا هم دلایلی داره که مامان ازش بی‌اطلاعه. نه ناراحت چیه؟ نمی‌بینی مامان داره می‌خنده؟


تکلیف رول:

- مامان جان؟ مگه برات لقمه نون، پنیر و سیرابی نذاشتم توی کوله پشتیت تا توی مأموریت قتل و عام محفلیا بخوری که انرژیت نیفته؟
- مام؟ چه انتظاری داری؟ وسط کشت‌ و کشتار، به همراه کوله‌پشتی‌ای که به زور برای‌مان خریدی برویم و به مرگخواران‌مان بگوییم صبر کنید جلوی در خانه گریمولد تا ما لقمه‌مان را بخوریم؟!

روز جمعه بود. کله مروپ درون کوله‌پشتی‌ صورتی‌ای که عروسک لبوبو از آن آویزان بود فرو رفته و صدایش به صورت خفه‌ای به گوش می‌رسید. پس از دقایقی جستجو، بالاخره کله مروپ با دستی پر از لقمه مانده و کپک‌زده از داخل کوله بیرون آمد.
- ولی این‌طوری ضعیف و نحیف می‌شی پسر مامان... اونوقت پس فردا این دامبلدور ریش‌دراز بیست می‌گیره و شاگرد اول می‌شه بعد تو زبون کله‌زخمی لال رفوزه می‌شی و عقب میفتی! حداقل گالیون‌هایی که از جدبزرگوار مامان قرض گرفتم رو ببر و از بوفه برای خودت تغذیه سالم بخر.
- مامی! بوفه کجا بود وسط جنگ؟!

لرد تاریکی، دیگر از بازرسی‌های لقمه‌ای مادرش خسته شده بود. هر روز مجبور بود برای ناراحت نشدن مروپ، آن کوله‌پشتی فاجعه را با خود این طرف و آن طرف بکشد و هر جمعه به دلیل نخوردن لقمه‌هایش جواب پس دهد. او حتی بارها تلاش کرده بود لقمه‌هایش را در مسیر محفل یا در حین جنگ سر به نیست کند اما همواره در تلاش‌هایش ناکام مانده بود.

در واقع آخرین تلاش ناموفقش زمانی بود که حین آواداکداورا فرستادن به سمت اعضای محفل، لقمه‌اش را به طور نامحسوسی زیر چشم‌بند جادویی مودی فرو برده بود که ناگهان مروپ از داخل لقمه بیرون پریده و با آه و افسوس به پسرش نگاه کرده بود. لرد نیز از روی اجبار، به سرعت لقمه را از زیر چشم‌بند مودی بیرون آورده و به همراه چشم جادویی وی که درون لقمه جا مانده بود، یک‌جا بلعیده بود.
دفع چشم جادویی مودی که حالا متاسفانه اطلاعات سری بسیار زیادی نیز از سیستم گوارش ارباب‌ تاریکی‌ها داشت اصلا جزو کار‌های مورد علاقه یک لرد به حساب نمی‌آمد!
- ما تصمیم خود را گرفتیم. ما فراموش می‌کنیم که دنیا، والدین و جامعه بهمون چی گفتن و از فردا هیچ لقمه و کوله‌ای را نمی‌پذیریم.
-

مروپ اصلا ناراحت نشده بود. او مادری بود که به انتخاب‌های پسرش احترام می‌گذاشت. به نظر مروپ، فرزندان حق داشتند برای زندگی خودشان تصمیم بگیرند. اصلا یک مادر باید به دموکراسی اعتقاد راسخی داشته و از دیکتاتوری بپرهیزد.

یک ساعت بعد:

مروپ در کتابخانه سری خاندان گانت مشغول جستجوی کتابی بود. آن هم کتاب نفیسی که در زندگی مادر تاریکی‌ها تاثیر فراوانی گذاشته و تمام شکست موفقیت‌هایش را به آن مدیون بود.

کتاب که عادت داشت هر بار به جهت رسپی معجون عشقش توسط مروپ مورد استفاده قرار گیرد، صفحاتش از روی عادت بر روی همان فصل باز شد و با خود فکر کرد که مادر تاریکی بعد از این همه سال تهیه این معجون برای شوهر مشنگش چرا هنوز این رسپی را حفظ نکرده اما وقتی متوجه شد که مروپ این‌بار به دنبال طرز تهیه معجونی دیگر می‌گردد، از میزان شوک این اتفاق برگ‌هایش ریخت.

- هوم... همین‌جاها باید باشه. آها... خودشه! طرز تهیه "معجون جادوی سیاه ضد فراموشی حرف والدین، مخصوص فرزندانی که در کلاس‌هایشان فراموش کردن حرف والدین را آموزش می‌دهند. ( )"

روز بعد، ساعاتی پس از برگزاری صبحانه‌ای خوش‌رنگ و وسوسه‌انگیز در خانه ریدل، لرد سیاه در میانه نبردی پر خشونت و بی‌رحمانه در حال آواداکداورا پرتاب کردن به سمت اعضای محفل ققنوس بود و همزمان با دستی که در آن چوبدستی نداشت با ذوق و شوق، لقمه نان، پنیر و سیرابی‌اش را گاز می‌زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: آموزش تاریکی
ارسال شده در: جمعه 4 مهر 1404 15:48
نمایش جزئیات
آفلاین
1.
اصلا نباید دسته‌بندی صورت بگیره.

همونطور که از چاقو هم می‌شه برای پوست کندن میوه و... استفاده کرد و هم برای کشتن، طلسما هم همینطور هستن و برچسب زدن روشون کاملا اشتباهه. مثلا بذارین از سه طلسم نابخشودنی بگم که قاعدتا برچسب اشتباهِ سیاه بودن رو گرفتن. من طی صحبتی که با دسته‌ای از جهنمیا داشتم، فهمیدم اینا قبلا شفادهنده بودن. یکیشون ادعا می‌کرد خودش مخترع طلسم مرگ یعنی آواداکداورا بوده و برای کسایی که درد زیادی می‌کشیدن و امیدی به درمان بیماریشون نبوده استفاده می‌کردن تا یه مرگ بدون درد تجربه کنن و از زجری که می‌کشیدن رها بشن. مثل وقتی حیوانات زخمی برمی‌دارن که درمان نشدنیه و برای درد نکشیدنشون خلاصشون می‌کنن.

یکی دیگه‌شون تو زمینه بیماری‌های روانی بود و از کروشیو برای درمان ذهن ملت استفاده می‌کرد. ادعا می‌کنه درد داشت، ولی رو یه عده جواب بود.

حتی اگه کتابای تاریخی بخونین می‌تونین نشانه‌هایی پیدا کنین از این که مخترع طلسم فرمان (ایمپریو) کوچک‌ترین برادر تو یادگاران مرگ بوده. اون شنل نامرئی گرفته بود که دیده نشه و کلا دوست داشت مخفی باشه. واسه همین برای دور کردن کسایی که زیاد بهش نزدیک می‌شدن و امکان افشا شدنش بود، طلسم فرمان اجرا می‌کرد تا بی‌خطر و بدون هیچ آسیبی بهشون از خودش دورشون کنه تا از راه دیگه‌ای برن.

برعکسش هم قطعا صادقه و من می‌تونم از یه وینگاردیوم له‌وی‌یوسای ساده استفاده کنم تا پتک بکوبم تو سر یکی و به دیار باقی بفرستمش. یا لوموس اجرا کنم و طرفو مجبور کنم چشماشو باز نگه داره و اینقد به لوموسِ چوبدستیِ من از نزدیک خیره بشه که کور بشه.

در یک کلام، اشتباه! دسته‌بندی نکنید. جدای از این که اصلا من معتقدم خوب و بد و سیاه و سفید اشتباه تعریف شده و باید بذارید هرکدومو هرجا خواستیم استفاده کنیم.


2.
"تصور کنید هیچ قانون و منعی برای استفاده از جادوی سیاه وجود نداره، چه استفاده‌ای از اون می‌کردین؟"

گابریلا همینطور واسه خودش تو کوچه پس کوچه‌های ناکترن راه می‌رفت و با خودش فکر می‌کرد چرا باید به چیزی فکر کنه که هیچ‌وقت بهش فکر نمی‌کرده و در واقع همیشه آزادانه انجامش می‌داده؟

اگه براتون سوال شده که حالا چرا تو ناکترن پرسه می‌زد، واسه این بود که به نظرش این منطقه بهترین جا برای انجام این تکلیف بود. هر لحظه ممکن بود از یه طرف یه جادوگر سیاهی بپره بیرون و گابریلا بتونه بکنه آن‌چه باید بشه رو.

ولی خب، همچنان ذهنش درگیر بود. درگیر تمام استفاده‌هایی که این مدت کرده بود و حتی بهش فکر نکرده بود که منع قانونی داشته باشه. مثلا یه بار ماه خونین بود و در سکوت یه گوشه واسه خودش رو چمنای دشت نشسته بود و از زل زدن به ماه داشت لذت می‌برد. اما یه گروه ماگل تصمیم گرفته بودن همون اطراف سفره پهن کنن و پیکنیک راه بندازن. خب واضحه که سر و صداشون مزاحم تمرکز گابریلا می‌شد و نمی‌تونست اونطور که باید و شاید به ماه خیره بمونه. اصن این همه‌جا، چرا باید بیخ گلوی گابریلا میومدن؟

تازه یه بارم توپ بچه ماگلا خورد تو کله‌ش. اینه که گابریلا با ذکر "دیگر بس است" در عرض چند دقیقه چند تا آواداکداورا زد و یکمم خنجر بازی کرد و در نهایت از شر همه‌شون خلاص شد. اینطوری تونست از جنازه‌هاشون یه کوه خونین بلند در هماهنگی با ماه خونین بسازه و روی اونا بشینه و به تماشا کردن ماه ادامه بده. خیلی بهتر از حالت قبلی بود که رو چمن دراز کشیده بود. بالاخره تماشاچی بودن از بلندی لذتای خاص خودشو داره، خصوصا وقتی منبع نگاهت تو آسمون باشه و هر دو با هم خونی باشن!

سایه‌ای که از جلوی چشمای گابریلا عبور می‌کنه باعث می‌شه از تو خاطراتش یکراست به واقعیت پرتاب بشه. جادوگری که قصد پاتک زدن به گابریلا از پشت رو داشت، با طلسم ایمپریو تحت فرمان گابریلا در میاد و هدایتش می‌کنه به سمت اون یکی که از جلو می‌خواست بهش حمله کنه. این‌طوری می‌شه که چوبدستی پشتی می‌ره تو چشم جلویی و همون اول خیلی صحنه خشن می‌شه که از خواننده‌های خوب توی خونه می‌خوام که عذر بخوام، ولی خیلی تو ذات شخصیتم این حرفا نیست خب. پس بیاین زیرمیزی ردش کنیم بره.

با خونی که جاری می‌شه و فریادی که به دنبالش بلند می‌شه، گابریلا دومی رو هم تحت فرمان در میاره تا دیگه تو این سکوت شب با جیغاش همه‌چیو نشکونه و یکم احترام سرش بشه. ولی خب یجوراییم حق داشت نه؟ بالاخره اون یکی با چوبدستی رفته بود تو چشمش و حسابی آماده‌ش کرده بود برای ایفای نقش بدون نیاز به گریم در نقش دزد دریایی.

ولی گابریلا عادل بود.

یا حداقل در این لحظه می‌خواست که باشه!

پس برای این که حق جادوگر اولیو بذاره کف دستش و اینطوری حق جادوگر دومیو از جادوگر اولی بگیره، جادوگرِ بی‌چشم رو وادار به کروشیو گفتن رو جادوگر چشم‌دار می‌کنه تا حسابشون صاف شه. اما این کل ماجرا نبود. همزمان از جادوگری که داشت کروشیو می‌خورد می‌خواد که نه‌تنها فریاد نزنه بلکه برقصه. آخه جادوگر خوشگلی بود و از قدیم گفتن خوشگلا باید برقصن.

پس این‌چنین می‌شه که زیر نور ماه کاملی دیگر، جادوگری یک چشم در حال خونریزی رو داریم که کروشیوی رو جادوگری چشم‌دار پیاده کرده که بدون فریاد زور می‌زنه برقصه. سعی کنین خیلی تصورش نکنین و به در حد یه دور خوندن و از روش رد شدن قانع بشین.

شاید واقعا دلیلی داره که گرگینه‌ها زیر نور ماه کامل تبدیل می‌شن و آمار جرم و جنایت در این روزا بالاتر می‌ره. هرچند واقعا نمی‌شه گفت گابریلا شامل هیچ قانون طبیعی‌ای می‌شه چون فازش خیلی مشخص نیست، پس بیاین فرض کنیم هیچ تئوری توطئه‌ای مطرح نشده و برگردیم به ادامه ماجرا.

بالاخره بعد از چند دقیقه و وقتی گابریلا به حد کافی ازشون دور می‌شه، طلسم‌های فرمان برداشته می‌شن و دوئلی خونین بین دو جادوگری که شکارشون قرار بود گابریلا باشه اما حالا خودشون تبدیل به شکار شده بودن آغاز می‌شه و نویسنده هم می‌فهمه واقعا استعدادی نداره سعی کنه رماتیسم بچپونه جایی از رولش و همون عادی بنویسه سنگین‌تره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅