به نظر ما جواب سؤال بسیار واضح است. روی ساختمان نوشته بود مداد بزرگ و صورتی هم بود که نتیجه میگیریم این نشانه مدادهایی است که در زمین فرومیروند که مردم رویشان تاب بخوردند. این عمل یک ورزش المپیکی گران است که حتی مردم دیگری میروند که پول بدهند به این ورزشکاران بدبختی که روی میلهها تاب میخورند. متأسفانه فدراسیون خوبی هم ندارند و این بیچارهها با کمترین لباس ممکن روی مدادها تاب میخورند. آن گولاخ دریایی هم معمولاً مسئولان خیریه هستند که نگذراند پول این ورزشکاران بیپول به غارت برود و حتماً به دست خودشان برسد. دابی نیز که صددرصد در کار خیر میباشد؛ رفته که به این ورزشکاران بیچاره کمک کند.
سؤال 2:
اول اینکه ما منتظر کسی نمیمانیم، کلاس را ترک میکنیم و اگر فرضاً منتظر بمانیم، هدف ما گولاخ دریایی است. سریعاً با او داداشی شده و او را جذب مرگخواران میکنیم که بادی گارد ما باشد. (گفتید کوتاه بنویسیم وگرنه ما میتوانستیم ادامه بدیم)
سوال 3:
لرد چشمانش را باز کرد و زیر حجمی از گلرت که رویش بود، نفسش حبس شد. گلرت مثل همیشه در تختش خوابیده بود. در خواب چرخیده بود و سرش روی پای لرد بود و پایش را روی کله بیگناه لرد انداخته بود. لرد که باشگاهش را منظم میرفت و برپی (اگر نمی دونید چیه سرچ کنید) حرفهای را اجرا میکرد، در یک حرکت بلند شد و گلرت را روی زمین انداخت.
البته بعد نتوانست از حرکت زیبایش لذت ببرد؛ چون بوی شدیدی در بینیاش پیچید و رسماً یک ارور 404 را به مغزش وارد کرد.
- گلرت؟ لباسهای خونی بعد از قتل عامتو شستی؟... نه... این بو گوسفند چیه میاد؟
اما گلرت تکانی نخورد. لرد جلو رفت و صورتش را چرخاند و دید تمام صورت گلرت سبز شده و بچه بیچاره از خفگی بوی پیچیده در خانه بیهوش شده است. لرد لحظهای برای گلرت دلش سوخت و پتو را رویش کشید که حداقل وقتی غش کرده سردش نشود.
بعد یکی از پیراهنهایش را در آورد و آستینهایش را در سوراخهای بینیاش فروکرد که او نیز بیهوش نشود. بیرون از اتاق لرد؛ همه چیز درهم بود. مرگخواران جایجای خانه غش کرده بودند و حتی یکی از آنها خودش را از پنجره بیرون انداخته بود که به هوای تازه برسد. لرد چندین بار طلسم تخلیه هوا را در خانه انجام داد؛ ولی بو بهقدری قوی و شدید بود که تأثیری نداشت.
بو مشخصاً از آشپزخانه میآمد. لرد که انتظار چنین بویی را از غذای مروپ نداشت، با پیرهنی که از دماغش آویزان بود به سمت آشپزخانه رفت. درست دم در آشپزخانه مروپ با چشمان قرمز روی زمین نشسته بود و ماسک اکسیژن بهصورت داشت و البته کارش بسیار منطقی بود؛ چون شدت بو بسیار زیاد بود و لرد هم داشت بالا میآورد. مروپ که حال بد پسرش را دید سریعاً ماسک اکسیژن دوم را بیرون کشید و بهصورت لرد زد.
- مامانم؟... این بوی وحشتناک چیه؟ چی درست کردی؟
مروپ که به او برخورده بود گفت:
- من؟... غذاهای من اینجوریه؟... پسر نامرد مامان!
لرد سری کج کرد و گفت:
- ما که نمیدونستیم! ولی واقعاً گفتیم که این کارا به شما نمیاد! کی تو آشپزخونه است؟
مروپی اشکی ریخت و گفت:
- بلا! من بهش گفتم که آب قلم برای پسرم خوبه... گفت من درست کنم!... من یه لحظه نبودم! دیدم ران گوسفند رو همینجوری ریخته تو قابلمه! فکر کن! با پشمش!... هرچی میگم... ول کن! میگه نه! دیگه داشت به منم کروشیو میزد که اومدم بیرون!
- خب سیبیلشو چرب کن!
- سیبیل نداره که!
- مامانم این استعاره است! یعنی راضیاش کنی! رشوه بدی!... یعنی چی همه رفتن در مورد سیبیل واقعی نوشتن؟
بعد لرد بعد پنجم را شکست و از درون رول به دابی که متن را میخواند نگاهی انداخت و چشمکی زد.
مروپ که دیگر تحمل نداشت از سر جایش بلند شد و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفت:
- کار خودته مامان جان! زنی رو راضی کن!
لرد که حس بتمن خونش بالا زده بود و میرفت که گاتام زندگی اش یعنی همان خانه ریدلها را نجات دهد وارد آشپزخانه شد. آشپزخانه مثل کلوپهای زیرزمینی پر از دودهای رنگی بود و دیگی بزرگ روی گاز میجوشید که سمی از آن بیرونزده بود که هنوز پشم داشت و بعضی از پشمهایش فر خورده بود.
بلا مانند معتادین سنگین با موهای سیاه پریشان، چهره رنگپریده و چشمهای ازحدقهدرآمده بالای قابلمه ایستاده بود و فقط به پشمها زلزده بود.
- بلای قشنگم!... این آشغ... این غذا چیه؟
بلا به صورت ربات طور چرخید و گفت:
- آب قلم براتون گذاشتم قوی بشین لردم!
- این.. این آب پشمه!... میخوای ببریم بریزیم دور؟
بلا کاملاً وارد فاز وحشی خود شد و گفت:
- نه! من سه ساعته روی سر منتظرم که بپزه!
لرد آهی کشید و گفت:
- من اینو نمیخورم! بیخیال شو!
بلا یک ثانیه به لرد نگاه کرد و بعد به طرز عجیبی زد زیر گریه.
- همش همین کارو میکنی! فقط غذاهای مامانتو دوست داری! من چی پس؟... میدونی اقدس خانم زن گودریک میگه گودریک فقط غذاها خودشو میخوره؟ اصلاً من چرا با مادرشوهر یک جا زندگی میکنم؟... من خونه جدا میخوام!... غذاهای من چی کم داره؟
بلا همین جور ادامه میداد و لرد که به شنیدن این جور چیزها عادت داشت آهی کشید و گفت:
- بیا بریم برات طلا بخرم!
بلا که مثل بیشترخانمهای جهات یک قسمت مخصوص خرید در ذهنش داشت، بلافاصله شاد شد و گفت:
- یک سینه ریز میخوام از گردنم تا نافم!
لرد گفت:
- اول این رو بنداز بیرون!... بعد بریم...بریم خودمو بدبخت کنم!
و اینگونه ران گوسفند دور انداخته شد و لرد بتمنی بار دیگر از خودگذشتگی کرد و خانه ریدلها را نجات داد.
(اسپانسر شده توسط طلافروشی اکبر و برادران.
آدرس: فلکه سوم هاگزمید- دور میدان
با گفتن کد "لرد ولدمورت کبیر" پنج درصد تخفیف بگیرید)
آدرس: فلکه سوم هاگزمید- دور میدان
با گفتن کد "لرد ولدمورت کبیر" پنج درصد تخفیف بگیرید)
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج











دابی فقط ننوشت یکی بهتون زور گفت!
دابی از این که توسّل درست بود صرف نظر کرد!
شاید یه پایان خاص. شاید یک صحنهی ماندگار.
این جا جای امنی نبود. مایوهاتون رو برداشت که این جلسه با هم به یک اردوی علمی-آموزشی رفت!
این جوری از شر وینکی هم در پناه بود! زود ... همه دست دابی رو گرفت! 





دابی جلسهی قبل گفت که منظورمون جادویی از چه نظر بود؟
از آستریکس دور شد.

) به نام مروپ. این مروپ داستان ما، یه ایل خونواده و فک و فامیل قد و نیمقد داشت ولی بین این همه فک و فامیلش یه خان داداش داشت به نام پهلوون مورفین ولی!

