جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مهر 1404 21:55
نمایش جزئیات
آفلاین
سؤال 1:

به نظر ما جواب سؤال بسیار واضح است. روی ساختمان نوشته بود مداد بزرگ و صورتی هم بود که نتیجه می‌گیریم این نشانه مدادهایی است که در زمین فرومی‌روند که مردم رویشان تاب بخوردند. این عمل یک ورزش المپیکی گران است که حتی مردم دیگری می‌روند که پول بدهند به این ورزشکاران بدبختی که روی میله‌ها تاب می‌خورند. متأسفانه فدراسیون خوبی هم ندارند و این بیچاره‌ها با کمترین لباس ممکن روی مدادها تاب می‌خورند. آن گولاخ دریایی هم معمولاً مسئولان خیریه هستند که نگذراند پول این ورزشکاران بی‌پول به غارت برود و حتماً به دست خودشان برسد. دابی نیز که صددرصد در کار خیر می‌باشد؛ رفته که به این ورزشکاران بیچاره کمک کند.


سؤال 2:


اول اینکه ما منتظر کسی نمی‌مانیم، کلاس را ترک می‌کنیم و اگر فرضاً منتظر بمانیم، هدف ما گولاخ دریایی است. سریعاً با او داداشی شده و او را جذب مرگخواران می‌کنیم که بادی گارد ما باشد. (گفتید کوتاه بنویسیم وگرنه ما می‌توانستیم ادامه بدیم)


سوال 3:

لرد چشمانش را باز کرد و زیر حجمی از گلرت که رویش بود، نفسش حبس شد. گلرت مثل همیشه در تختش خوابیده بود. در خواب چرخیده بود و سرش روی پای لرد بود و پایش را روی کله بی‌گناه لرد انداخته بود. لرد که باشگاهش را منظم می‌رفت و برپی (اگر نمی دونید چیه سرچ کنید) حرفه‌ای را اجرا می‌کرد، در یک حرکت بلند شد و گلرت را روی زمین انداخت.
البته بعد نتوانست از حرکت زیبایش لذت ببرد؛ چون بوی شدیدی در بینی‌اش پیچید و رسماً یک ارور 404 را به مغزش وارد کرد.
- گلرت؟ لباس‌های خونی بعد از قتل عامتو شستی؟... نه... این بو گوسفند چیه میاد؟
اما گلرت تکانی نخورد. لرد جلو رفت و صورتش را چرخاند و دید تمام صورت گلرت سبز شده و بچه بیچاره از خفگی بوی پیچیده در خانه بیهوش شده است. لرد لحظه‌ای برای گلرت دلش سوخت و پتو را رویش کشید که حداقل وقتی غش کرده سردش نشود.
بعد یکی از پیراهن‌هایش را در آورد و آستین‌هایش را در سوراخ‌های بینی‌اش فروکرد که او نیز بیهوش نشود. بیرون از اتاق لرد؛ همه چیز درهم بود. مرگخواران جای‌جای خانه غش کرده بودند و حتی یکی از آنها خودش را از پنجره بیرون انداخته بود که به هوای تازه برسد. لرد چندین بار طلسم تخلیه هوا را در خانه انجام داد؛ ولی بو به‌قدری قوی و شدید بود که تأثیری نداشت.
بو مشخصاً از آشپزخانه می‌آمد. لرد که انتظار چنین بویی را از غذای مروپ نداشت، با پیرهنی که از دماغش آویزان بود به سمت آشپزخانه رفت. درست دم در آشپزخانه مروپ با چشمان قرمز روی زمین نشسته بود و ماسک اکسیژن به‌صورت داشت و البته کارش بسیار منطقی بود؛ چون شدت بو بسیار زیاد بود و لرد هم داشت بالا می‌آورد. مروپ که حال بد پسرش را دید سریعاً ماسک اکسیژن دوم را بیرون کشید و به‌صورت لرد زد.

- مامانم؟... این بوی وحشتناک چیه؟ چی درست کردی؟

مروپ که به او برخورده بود گفت:
- من؟... غذاهای من اینجوریه؟... پسر نامرد مامان!

لرد سری کج کرد و گفت:
- ما که نمیدونستیم! ولی واقعاً گفتیم که این کارا به شما نمیاد! کی تو آشپزخونه است؟
مروپی اشکی ریخت و گفت:

- بلا! من بهش گفتم که آب قلم برای پسرم خوبه... گفت من درست کنم!... من یه لحظه نبودم! دیدم ران گوسفند رو همین‌جوری ریخته تو قابلمه! فکر کن! با پشمش!... هرچی میگم... ول کن! میگه نه! دیگه داشت به منم کروشیو می‌زد که اومدم بیرون!

- خب سیبیلشو چرب کن!

- سیبیل نداره که!

- مامانم این استعاره است! یعنی راضی‌اش کنی! رشوه بدی!... یعنی چی همه رفتن در مورد سیبیل واقعی نوشتن؟
بعد لرد بعد پنجم را شکست و از درون رول به دابی که متن را می‌خواند نگاهی انداخت و چشمکی زد.

مروپ که دیگر تحمل نداشت از سر جایش بلند شد و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفت:
- کار خودته مامان جان! زنی رو راضی کن!

لرد که حس بتمن خونش بالا زده بود و می‌رفت که گاتام زندگی اش یعنی همان خانه ریدلها را نجات دهد وارد آشپزخانه شد. آشپزخانه مثل کلوپ‌های زیرزمینی پر از دودهای رنگی بود و دیگی بزرگ روی گاز می‌جوشید که سمی از آن بیرون‌زده بود که هنوز پشم داشت و بعضی از پشم‌هایش فر خورده بود.
بلا مانند معتادین سنگین با موهای سیاه پریشان، چهره رنگ‌پریده و چشم‌های ازحدقه‌درآمده بالای قابلمه ایستاده بود و فقط به پشم‌ها زل‌زده بود.
- بلای قشنگم!... این آشغ... این غذا چیه؟

بلا به صورت ربات طور چرخید و گفت:
- آب قلم براتون گذاشتم قوی بشین لردم!

- این.. این آب پشمه!... میخوای ببریم بریزیم دور؟

بلا کاملاً وارد فاز وحشی خود شد و گفت:
- نه! من سه ساعته روی سر منتظرم که بپزه!

لرد آهی کشید و گفت:
- من اینو نمی‌خورم! بیخیال شو!

بلا یک ثانیه به لرد نگاه کرد و بعد به طرز عجیبی زد زیر گریه.
- همش همین کارو می‌کنی! فقط غذاهای مامانتو دوست داری! من چی پس؟... میدونی اقدس خانم زن گودریک میگه گودریک فقط غذاها خودشو میخوره؟ اصلاً من چرا با مادرشوهر یک جا زندگی می‌کنم؟... من خونه جدا میخوام!... غذاهای من چی کم داره؟

بلا همین جور ادامه می‌داد و لرد که به شنیدن این جور چیزها عادت داشت آهی کشید و گفت:
- بیا بریم برات طلا بخرم!

بلا که مثل بیشترخانمهای جهات یک قسمت مخصوص خرید در ذهنش داشت، بلافاصله شاد شد و گفت:
- یک سینه ریز میخوام از گردنم تا نافم!

لرد گفت:
- اول این رو بنداز بیرون!... بعد بریم...بریم خودمو بدبخت کنم!

و این‌گونه ران گوسفند دور انداخته شد و لرد بتمنی بار دیگر از خودگذشتگی کرد و خانه ریدلها را نجات داد.

(اسپانسر شده توسط طلافروشی اکبر و برادران.
آدرس: فلکه سوم هاگزمید- دور میدان
با گفتن کد "لرد ولدمورت کبیر" پنج درصد تخفیف بگیرید)

افرادی که لایک کردند

THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مهر 1404 13:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
1.
داخل ساختمان، بوی نمک دریا با عطر جلبک و صدف پیچیده بود. نورِ آبی ملایمی از میان آب‌ها رد می‌شد و حباب‌های کوچک در هوا شناور بودند. وسط سالن، دابی روی صندلی صدفی بزرگی نشسته بود و چند پری‌دریایی با دم‌های درخشان و تاج‌های مرجانی اطرافش می‌چرخیدند. یکی پرز های روی سرش را با شانه‌ی مرواریدی مرتب می‌کرد، دیگری ناخن‌های پایش را برق می‌انداخت و سومی داشت با جان و دل کمرش را ماساژ میداد و چهارمی با جدیت دستور می‌داد.
_زودتر بچه ها جناب پروفسور دابی خان عجله دارن! هی تو! بهتر ماساژ بده.

دابی در حالی که حباب از دماغش بیرون می‌آمد، با لبخند گفت:
– دابی بعد از هفته‌ی سخت تدریس، به بازسازی ذهنی نیاز داشت! آموزش زبان بدن، بخش مهمی از کلاس‌ها بود!






2.
وقتی پروفسور دابی رفت داخل، هرکی مشغول یه کاری بود.
رودریک زانوی غم بغل کرده بود، چون گوشی جذاب و یکی یه دانه اش فقط در عمق ۵۰ متری ضد اب بود نه در اعماق بیکینی‌باتم. و تنها چیزی که از ان باقی مانده بود، دود دریایی بود.
ابولولو و اقای تال هم با هم جمعی از افراد را سرگرم کرده بودند و کوین با اشتیاق برایشان کف میزد.
و مروپ در حال گریز از گولاخ دریایی بود چون تخم کمیاب گولاخ دریایی را برداشته بود در حال شکستن ان بود، که چشم حسود و بدخواه‌های شازده پسرش را کور کند.
لیلی هم از انجایی که نمیتوانست کتاب های یکی یدانه اش را به اب بیاورد و خیسشان کند، پس ان ها را بیرون اب گذاشته بود و در نتیجه کتابی برای خواندن نداشت و بهترین کاری که به نظرش میتوانست بکند، غرق شدن در تخیلاتش بود. شاید نمیتوانست در دنیای نویسندگان، سفر کند، ولی میتوانست در دنیای تخیلات خودش زندگی کند.





3.
لیلی با هیجان وارد کتابفروشی تازه تأسیس شد، نفسش از بوی مرکب تازه و کاغذ پر شده بود. قفسه‌ها از بالا تا پایین پر بودند از کتاب‌های رنگارنگ و جلدهای براق که انگار هرکدام داستانی در خود داشتند. چشم‌های لیلی سریع قفسه‌ها را بررسی کردند و بالاخره کتاب مورد نظرش را دید، ان هم همان نسخه‌ای که مدت‌ها به دنبال آن بود.
لیلی با شور و هیجان پرسید.
-سلام! کتاب رازهای تاریخ ماگلی رو دارین؟

فروشنده سبیل‌دار که سبیلش انگار با طلسم‌های عجیب شکل گرفته بود و لحظه‌ای آرام نمی‌نشست، نگاهی به لیلی انداخت و گفت:
-متأسفم دختر، اون کتاب فعلاً موجود نیست.

لیلی با تعجب گفت:
-چی؟ اما من همین الان دیدمش روی قفسه!

فروشنده شانه‌ای بالا انداخت و با نگاهی دقیق ولی با من من گفت:
-ممکنه باشه… ولی واقعاً نداریم.
-مطمئنید؟
-معلومه! اصلا... همین الان اخریش رو فروختم!

لیلی قدمی به جلو برداشت و گفت:
-نه، واقعاً دیدمش! چرا بهم نمی‌دیدش؟

فروشنده سرش را تکان داد:
-چون من اجا... یعنی...گفتم که همین الان تمومش کردیم.
-ولی بعد از اینکه دیدمش و اومدم تو مغازه کسی بیرون نرفت!
-گفتم که نداریم برو دیگه دختر!

لیلی با لبخند شیطنت‌آمیز ابرویش را بالا برد و گفت:
-پس خودم برم بردارم.

فردی گنده بک که مشخص بود یکی از فروشنده هاست، سر راهش سبز شد.
-نه، نه! حتی فکرش رو هم نکن! گفتیم که نداریم.

لیلی به فروشنده سیبیل چخماقی نگاه کرد که زیرچشمی به انها نگاه میکرد. کمی به جلو رفت تا از دیدش خارج شود. دستش را جیبش برد و چند گالیون دراورد و به صورت وسوسه انگیزی جلوی مرد تکان داد.
-مطمئنین تموم شده؟ حتی یدونم نیست؟

مرد با تردید به پیشخوان نگاه کرد صدایش را پایین اورد و گفت:
- حالا... شاید... یه دونه ازش... مونده باشه. میتونی... بری نگاه کنی.

لیلی با لبخندی گرم از کنار فروشنده رد شد و خودش را به کتاب رساند سریع ان را در کیفش چپاند چون میدانست مقداری بیشتر از ارزش کتاب به فروشنده رشوه داده پس عذاب وجدانی هم نداشت و با خیال راحت و لبخندی گرم رو به فروشنده سیبیل چخماقی گفت:
-خب دیگه همکارتون منو راضی کرد که کتابو تموم کردید ببخشید که مزاحم شدم!

و با متانت از مغازه خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Only Raven

پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مهر 1404 21:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
1.
دابی اونجا می رفت تا تنبیه بشه. بله از اونجا که دابی همیشه بالای اب خودشو تنبیه می کرد و کسی تنبیهش نمی کرد ناراضی بود برای همین هم انجا میرفت که موجودات زیر اب اون رو تنبیه کنن.

2.

از اونجایی که جینی خیلی کتاب می خونه یه کتاب از توی کیفش بیرون می کشه، جایی برای نشستن پیدا می کنه و غرق در خواندن میشه اونقدر غرق میشه که اصلا نمی فهمه پروفسور دابی اومده بیرون و باید حرکت کنه. کتابش که تموم میشه تازه می فهمه همه رفتن و اون ساعتهاست اونجا نشسته و داره کتاب می خونه.
3.
- باور کن اگه لیلی بشنوه میزاره من بیام تو
این صدای جینی بود که پشتدر تالار خصوصی ریونکلاو منتظر بود در براش باز بشه.

کوبه جواب داد:
-نمیشه
- لطفا! فقط بهش بگو بیاد بیرون.

کوبه سرش را به نشانه ی منفی تکان داد. ولی کوبه نمی توانست سرش را تکان دهد برای همین جینی پرسید:
-بالاخره خبرش می کنی یا نه؟
- نه

جینی غرولندکنان گفت:
- چقدر خوبه من گیریفیندوری ام حداقل بانوی چاق به فکر ماست.
بعد فکری به سرش زد.
- میشه یه معما طرح کنی اگه درست جواب دادم بزاری بیام تو؟
- نه!

جینی چشم غره ی خطرناکی حواله اش کرد که هر جادوگری زیر ان اب می شد. ولی خب کوبه جادوگر نبود برای همین هم نمی توانست ان را زیر نگاهش اب کند.

- اگه رشوه بدم چی؟
- من یه کوبه ام رشوه ی تو به چه دردم می خوره؟ بازم میگم نمیتونی بیای تو.
- آااااااااااااااهههههههههههه! کوبه ها هم کوبه های قدیم، هر چی می خواستی بهت نه نمی گفتن.

همان طور که جینی غر می زد، یکی از ریونکلاوی ها از تالارشان خارج شد. نگاه جینی به سمت او برگشت:
- میشه لیلیو از توی تالار صدا کنی؟

ریونکلاوی سر تا پای او را برسی کرد:
- اگه بکنم، چی به من می رسه؟
- ده گالیون چطوره

ریونکلاوی چشم هایش گشاد شدند. از این که جینی همان اول همچین مبلقی را تعیین کرده بود شگفت زده شد. او از ترس این که معامله را از دست بدهد به سرعت وارد تالار شد و لیلی را صدا کرد.


-----------------------------------------------


* به این میگن نوشتن به شیوه ی رماتیسمی

افرادی که لایک کردند

میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 21 مهر 1404 22:48
نمایش جزئیات
آفلاین
1.
خدمات بگیره!

والا، چی فکر کردین؟ فکر کردین جهان زیر آب با جهان بالای آب یکیه؟ دیگه از خم شدن طرف تا کمر برای دابی که باید حدس می‌زدین حداقل! اگه نزدین باخت از خودتونه.

اون زیر دابی برای خودش پادشاهی می‌کنه. باهاش مثل یک اربابی رفتار می‌کنن که کلی خدمه داره و بهش خدمت می‌کنن. دقیقا برعکس اون چیزی که یه جن خونگی تو دنیای بالای آب هست. ولی اینجا برای دست‌بوسیش میان. ماساژش می‌دن. در حین ماساژ حوری‌های دریایی براش می‌رقصن که باعث می‌شه مردمک دایره‌ای شکل دابی به ستاره تغییر شکل بده. چند نفر براش نوشیدنی میارن میل کنه. خلاصه که هرچی امر کنه درجا اجابت می‌شه.

نخواست بقیه ببینن چون بقیه چشم ندارن شکوه و جلال دابی رو ببینن و درک کنن. این می‌تونست عواقب بدتری برای دابی تو دنیای بالای آب داشته باشه. اون پایینیام این همه خدمات می‌دادن چون بالاخره کیه که این همه طلا (گالیون) دوست نداشته باشه اونم در برابر چنین خدمات کمی؟ مطمئنا فقط یه جن خونگی می‌تونست برای این چیزا اینقد زیاد هزینه کنه.


2.
احتمالا با شخصیت گابریلا آشنا هستین که پرآشوب و بی‌مرزه. وقتی حوصله‌ش سر می‌ره، سرگرمی‌هاش هم به همون اندازه غیرقابل‌پیش‌بینی، عجیب و گاهی ترسناک می‌تونن باشن! واسه همین واقعا نمی‌شه به موارد خاصی اشاره کرد و هربار می‌تونه شما رو سورپرایز کنه.

اما می‌تونم چند نمونه براتون نام ببرم. مثلا تو خیلی از موقعیتا در قدم اول به جادو رو میاره و یه چند تا موجود جادویی تخیلی می‌سازه و باهاشون یه گفتگوی تند و آتشین ترتیب می‌ده. آخه می‌دونین که؟ گابریلا ممکنه وسط راهروهای هاگوارتز بشینه و با یه درِ چوبی درباره‌ی فلسفه‌ی مرگ و زندگی حرف بزنه. یا با یه قاشق نقره‌ای بحث کنه که آیا زیبایی واقعا درونیه یا نه. شایدم با موجوداتی که ساخته بازیگوشی کنه و اونا رو بندازه به جون اطرافیان.

تو این موقعیت خاص می‌ره سراغ یه ماهی که یه گوشه واسه خودش جولون می‌داده. با یه ورد تبدیلش می‌کنه به موجودی با ۳ چشم و ۲ قلب که هر وقت دهنشو باز می‌کنه برای تنفس، صدای ویولن می‌ده. بقیه هم یه مدتی با این تردستیش سرگرم می‌شن تا وقتی که شیطنتش گل کنه و ماهی رو بندازه تو پاچه یکی و جیغ و داد همه هوا بره اونم در حالی که یه عده می‌خندن به طرف و گابریلا رو تشویق می‌کنن.


3.
گابریلا به سالازار نزدیک بود و سالازار اصولا همیشه به گابریلا اجازه می‌داد که دور و برش بپلکه و حتی در حساس‌ترین موقعیت‌ها که جلسه مهمی داره یهو درو باز کنه و پارازیت بندازه. همین باعث شده بود گابریلا یکم پررو بشه و حس کنه همین رفتارو می‌تونه با خاله هلگاشم داشته باشه.

که البته درستم فکر می‌کرد! خاله هلگا هیچ‌وقت برای گابریلا کم نمی‌ذاشت. البته دیدش به گابریلا نسبت به سالازار متفاوت بود. سالازار از روی صمیمیت بود، چون بالاخره شاگردی بود که خودش تربیت کرده بود. اما هلگا فقط از رو مهربونیش بود. یعنی در واقع با همه چنین رفتاری داشت.

اما هلگا حالا فقط مامیِ جامعه نبود. بلکه وزیر سحر و جادو هم بود که وظایف بیشتری رو دوشش می‌ذاشت که باعث شده بود در کنار اون قلب مهربونی که داشت، حالا یکم جدیتش بالا بره. ولی موقعیتی که الان گابریلا توشه، خیلی تقصیر هلگا نیست. هلگا در اون لحظه فقط وزیری بود که یکی از شهروندانش بدون قرار ملاقات قبلی خواهان ورود به دفترش بود و این نگهبانا بودن که در واقع مانع گابریلا می‌شدن.

- مطمئنم اگه به خاله هلگا بگین گابریلا اومده ببیندش با آغوش باز منو می‌پذیره. فقط کافیه بهش بگین. بگین دیگه. تو. زودباش بگو. بگو بگو بگو!

گابریلا با سمجیِ تمام جلوی دو نگهبان غول‌پیکر وایساده بود. یکی نبود بهشون بگه وقتی فیلم ماگلی می‌بینین و می‌خواین ازش الگو بگیرین، حداقل درست الگوبرداری کنین. شاید تو دنیای ماگلا طبیعی باشه غول‌پیکر بودن نگهبانا و بادیگاردا، ولی این‌جا دنیای جادوگری بود که یه جادو از یه نوجوون می‌تونست خطرناک‌تر از زور بازوی یه آدم بزرگسالِ قوی‌هیکل باشه.

اما چرا راه دور بریم؟ شایدم برداشت اشتباه از فیلمای ماگلی نبوده بلکه به خاطر فیلمای تینیجری جادوگرا بوده. بالاخره دراکو هم کراب و گویلو داشت! تو اون سن و البته مدرسه‌ای که استفاده از جادو برای زور درست نبود، منطقی بود که زور بازو یا حداقل هیکلی که جادوآموزای دیگه رو برای ایجاد تنش دور نگه داره لازم بود.

ولی برای محافظت از وزیر سحر و جادو؟

اشتباه به نظر میومد. یعنی خب، اگه جادوگری می‌خواست به زور وارد شه، قاعدتا بزرگسال بود و جادو هدایت‌کننده‌ش بود و نه توانایی جسمیش.

خلاصه که گابریلا پاشو تو یه کفش کرده بود که باید خاله هلگا رو ببینه و این دو تا غول‌تشن هم نمی‌ذاشتن. چون هلگا وزیر بود. وزیر سرش شلوغ بود. وزیر وقت نداشت یه نوجوون یهو سبز بشه و فقط به این دلیل که حوصله‌ش سر رفته خواهان دیدار باهاش باشه.

البته اینا همه تصورات خود دو نگهبان بود. مطمئنا هلگا اگه می‌دونست گابریلا دوباره اومده رو سرش خراب بشه استقبال می‌کرد. مگه نه مامی؟

گابریلا که می‌بینه اصراراش جواب نمی‌ده، یاد آموزه‌هاش میفته. نه از نوع جهنمیش، بلکه زمینیش. یعنی چرب کردن سیبیل! پس گابریلا جلوی چشمان حیرت‌زده‌ی دو نگهبان شروع می‌کنه سرجاش بپر بپر کردن و دویدن. این حرکات به قدری برای دو نگهبان عجیب بود که حتی تلاشی نمی‌کنن مانعش بشن و فقط کنجکاو می‌شن که واقعا چی تو سر این دختره‌ی خل و چل داره می‌گذره؟

بالاخره گابریلا وقتی عرق رو صورتش جاری می‌شه، متوقف می‌شه و در فاصله‌ی خیلی نزدیکی از دو نگهبان قرار می‌گیره. اول یه نگاه به سمت راستی می‌ندازه. خیلی ریش و سیبیلش بلند نبود. آهی می‌کشه و در همون حالت یه قدم به سمت چپ برمی‌داره تا جلوی نگهبان دوم قرار بگیره. با دیدن ریش و سبیل بلندی که داشت، لبخند بزرگی رو صورت گابریلا نقش می‌بنده.

نگهبان که به دلیل نزدیکیِ زیادِ گابریلا بهش، قادر به حرکت زیادی نبود، فقط همون‌جا که وایساده بود چشماشو تو حدقه می‌چرخونه و با نگاهش از نگهبان بغلی می‌پرسه که چه خبره؟ که اون یکی با بالا انداختن شونه‌ش جواب "نمی‌دونم"ـی می‌ده.

گابریلا بدون معطلی دستشو به پیشونیش می‌کشه تا عرقا رو جمع کنه. بعد دستاشو به هم می‌ماله و در آخرین حرکت، دستاشو جلو می‌بره تا سبیلای نگهبان رو چرب کنه.

ابروی نگهبان بغلی اینقد از تعجب بالا می‌ره که از محدوده‌ی صورتش می‌زنه بیرون و رو هوا معلق می‌مونه. این یکی نگهبان اما خیلی بدش نمیاد. یه پریزاد زیبارو بیاد ریشاتون رو چرب کنه، اونقدم بد به نظر نمیاد نه؟ (نویسنده حقیقتا از نوشته‌ی خودش منزجر می‌شه)

گابریلا بالاخره بعد از یه مدت دست از چرب کردن سبیل نگهبان برمی‌داره.
- همینقد کافی نبود که راهم بدی؟

این‌بار نوبت ابروهای نگهبانِ سبیل‌چرب بود که بالا بره. گابریلا با دیدن این حرکت به وضوح می‌فهمه که جواب هنوز "نه" هست. پس زیر لب زمزمه می‌کنه:
- ای بابا. گفته بودن چرب کردن سیبیل جوابه که!

گابریلا با گفتن این حرف دست به کمر می‌شه و عمیقا تو فکر می‌ره که دیگه چه کاری ازش برمیاد که خود نگهبانا که شنیده بودن گابریلا چی گفته و یکم به ریش نداشته‌ش خندیده بودن، بالاخره به حرف میان.

- منظور از چرب کردن سیبیل یه چیز دیگه‌ستا...

نگهبان همزمان دستش رو تو جیبش می‌کنه و تکونش می‌ده تا صدای جیرینگ جیرینگ گالیوناش به هوا بلند بشه. ولی خب، در حقیقت نگهبان بدبختی بود و به جای گالیون نات تو جیبش بود. پس صدای جیرینگ جیرینگ در میاد، ولی نه به اون قدرتی که از گالیون انتظار می‌رفت.

گابریلا هنوز متوجه نشده بود، ولی چون فکر می‌کردن با تکرار حرکات طرف شاید بهتر بتونه درک کنه، همین کارو تکرار می‌کنه. گابریلا ولی واقعا گالیون داشت و صدای جیرینگ جیرینگش باعث می‌شه چشمای هر دو تا نگهبان از خوش‌حالی بدرخشه.

- همینه!

گابریلا که هنوز نمی‌دونست چی داره می‌شه، با تعجب نگاهشو از دستِ توی جیبش برمی‌داره و به دو نگهبان می‌ندازه.
- چی؟ گالیون می‌خواین یعنی؟

یکی از نگهبانا سرفه‌ای سر می‌ده و اون یکی ادای صاف کردن گلوشو در میاره. گابریلا که دو گالیونیش حسابی افتاده بود، این‌بار لبخند مرموزی رو لبش می‌شینه و آروم ولی طوری که هر دو نگهبان بشنون می‌گه:
- خب زودتر می‌گفتین.

و دستشو تو جیبش می‌کنه و یه عالمه گالیون در میاره. دو نگهبان دستشونو دراز می‌کنن تا گالیونا رو بگیرن که گابریلا یکم تو محاسباتش اشتباه می‌کنه و گالیونا رو قبل از رسیدن دست نگهبانا رها می‌کنه. این باعث می‌شه گالیونا به جای فرود تو دستای نگهبانا، با صدای تلق تولوقی پخش زمین بشن. دو نگهبان خم می‌شن گالیونا رو جمع کنن و گابریلا با پرشی از رو کمرشون رد می‌شه و بالاخره راه ورود به دفتر هلگا براش باز می‌شه!

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مهر 1404 03:10
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
نمرات جلسه اول


هلن داولیش: 18

معمولا چند جمله توصیف، حتا در صحنه‌ای مثل این که از ابتدا تا انتها داره دیالوگ دو شخصیت رو نشون میده، می‌تونه خیلی کمک کننده باشه؛ مثلا حالت چهره و تغییر لحن شخصیت موقع گفتن یکی از جملات، یا هر حرکت دیگه‌ای که حین گفت‌وگو انجام می‌ده و ...
با این وجود دیالوگ‌هایی که نوشتی با ریتم خیلی خوبی شخصیت‌ها رو به خواننده می‌شناسونه، و با همون ریتم خوب خواننده رو وارد سوژه و اختلافی که وجود داره می‌کنه. برای همین خواننده با متنت درگیر میشه و نبود توصیف چندان به چشم نمیاد. اما در کل سعی کن خصوصا وقتی که متنت بلندتر میشه، با اضافه کردن توصیف، تنوع ایجاد کنی که خواننده خسته نشه و بیشتر توی موقعیت قرار بگیره.
انتخاب سوژه خوبه. شخصیت پردازی هم کاملا مناسبه. رابطه و درگیری بین هلن و مادربزرگ رو خوب تصویر کردی. در مجموع دابی پستت رو پسندید.


ریگولوس بلک: 20

پست به ارتباط بین ریگولوس و مادرش می‌پردازه و خیلی خوب این رابطه رو تصویر می‌کنه. چه با رفتار ریگولوس و اضطرابش وقتی صرفا متوجه میشه مادرش از چیزی عصبانیه، چه با دیالوگ‌های خود خانم بلک.

فقط برام جالب بود بیشتر در مورد علاقه ریگولوس به نقاشی ماگلی بدونم. اگر صرفا از سر بیکاری بوده، چرا انقدر براش سنگین تموم شد که مادرش این کار رو منع کرد؟ و اگر واقعا علاقه خاصی بهش داشت، بیشتر می‌شد روی حس تلخ کنار گذاشتنش مانور داد.


گادفری میدهرست: 20

"ما همواره در معرض ابتلاییم. و باید با آن مقابله کنیم."
دابی مبتلا ...


گابریلا پرنتیس: 16

دابی تاکید کرد! دابی فقط ننوشت یکی بهتون زور گفت! بلکه پشت بندش اینو هم نوشت که نتیجه گرفت! یعنی موفق شد! ولی بانو دقت نکرد! و زورگیر موفق نشد! شایدم بانو دقت کرد ولی سرتق بود و نخواست که زورگیر موفق شد! اصلا بیشتر چالش این سوژه برای شخصیت‌های سیاه یا قدرتمند یا لجباز بود که معمولا زیر بار زور نرفت! و این بار قرار بود که رفت! به هر حال دابی 2 نمره از این بابت (عدم تطابق با سوژه‌ی تکلیف) کسر کرد! بقیشم چون از بانو انتظار شوخی بیشتر داشت! دابی بد!


هرمیون گرنجر: 17

ایفای شخصیت‌های خیلی محوری، کمی سخته. چون ازشون شناخت خیلی کاملی وجود داره که آدم رو محدود به اون چارچوب می‌کنه. با این وجود، شخصیت هرمیونی که روایت می‌کنی تونسته دقیقا مطابق انتظار خواننده باشه. توجه و اهمیت وسواس‌گونه به نمره، چیزیه که از شخصت هرمیون توقع داریم و تو هم ارائه می‌کنی. احساسات خودش رو هم خوب به خواننده منتقل کردی. حالا که توی نمایش شخصیت خود هرمیونی که از کتاب می‌شناسیم موفق هستی، باید قدم بعدیت توی شخصیت پردازی این باشه؛ که چه چیزی می‌تونی به هرمیون اضافه کنی؟ منظور از اضافه کردن این نیست که تغییر بزرگی توی شخصیتش بدی. همین که روی یکی از همون ویژگی‌هایی که همه می‌دونیم دست بذاری و روش هر بار به شکل طنزآمیزی مانور بدی و اغراق کنی. همین اغراق بیشتر روی یک رفتار یا یک وجه از شخصیت هرمیون، می‌شه امضایی که تو توی ایفای نقش این شخصیت خواهی داشت.

این رو به طور کلی دوست داشتم در مورد ایفای نقشت بهت بگم.

توی این رول، می‌تونستی یکمی بهتر پاراگراف بندی کنی، یعنی بسته به موقعیت، بین هر چند دیالوگ یا توصیف یک اینتر اضافه بزنی که یک پاراگراف جدید ایجاد بشه و پست در چشم خواننده منظم تر بشه.

ضمنا پستت به تنهایی به لحاظ سوژه و پرداخت نقصی نداشت. اما قرار بود محور اصلی سوژه این باشه که چطور بهتون زور میگن. و تو به این بخش ماجرا، که خوروندن معجون راستی به هرمیون و اعتراف گرفتن ازش در مورد دزدی از انبار اسنیپه، فقط اشاره کردی. متنت به جای این اتفاق داشت آینده رو روایت میکرد.


رودریک سیتون: 17

شوخی‌هایی که ارجاع دارن، معمولا با ریسک این همراه هستن که آیا خواننده در جریان اون ارجاع هست یا نه؟ در این مورد خاص ریسک تو نتیجه داد که من متوجه شوخی‌هایی که بر پایه‌ی ارجاعات فوتبالی نوشته شدن بشم. اما در مجموع باید همیشه این احتیاط رو مدنظر قرار داشت که چه زمانی از یک ارجاع استفاده کنیم و تا چه حد پستمون وابسته به فهمیده شدن یا نشدنش باشه. مثلا توی یک تاپیک دنباله دار شاید این کار مناسب نباشه چون مشخص نیست کسی که می‌خواد ادامه بده، بتونه متوجه موضوعی که ما در موردش نوشتیم بشه یا نه. توی پست‌های تکی معمولا دستمون بازتره.

روی جمله‌بندی‌هات دقت بیشتری داشته باش. بعضی وقت‌ها جملات پرتعدادی با حروف ربط به هم وصل می‌شن. بهتره این وقت‌ها جملات رو بشکنی تا روون‌تر خونده بشه. بعضی وقت‌ها هم توی چند جمله‌ی پشت سر هم از یک اسم (معمولا خود رودریک) استفاده می‌کنی که بهتره به جز اولی، بقیه با ضمیر جایگزین بشه.

یک شوخی رو وقتی توضیح بدی از بانمکیش کم می‌کنی. بخش دوم پستت یک جورایی شوخی‌های بخش اول رو توضیح داد و قدرتش رو کاهش داد. گاهی این ریسک رو بکن که کشف کردن موضوع رو به خود خواننده واگذار کنی.


کوین کارتر: 20

دابی قربان کوچولو رو درک کرد! دابی جن فیلسوف!


هیبرنیوس مالکولم: 20

آقای تال دابی رو کنف کرد. دابی منتظر بود تا رقص عربی آقای تال رو دید! دابی از این که توسّل درست بود صرف نظر کرد!


گلرت گریندلوالد: 19

دابی یه چیز بیشتری هم از این متن خواست که خودش ندونست. شاید یه پایان خاص. شاید یک صحنه‌ی ماندگار. نقصی نبود. همان‌طور که اوجی.


مروپ گانت: 18

دابی نمره تطابق سوژه رو از چه کسایی کم کرد واقعا! دابی موقعیت زیر بار زور رفتن رو توی رول ندید! دابی بد!


بلاتریکس لسترنج: 20

دابی ردّی بود و ردّی ها را دوست داشت!


آستریکس: 18

آستریکس مشخصا عجله داشت. برای همین فعل یه سری جملات رو خورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مهر 1404 00:01
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
تدریس جلسه دوم


از ساعت شروع کلاس دقایقی گذشته بود و عدم حضور استاد، طبیعتا باعث خرسندی هر دانش آموزی است که نامش هرمیون گرنجر نباشد!
رودریک موبایل مشنگی‌اش را بیرون آورده و فرصت را برای تماشای شکست بعدی منچستر‌یونایتد غنیمت شمرده بود. ابولولو به سرپرستی آقای تال معرکه گرفته و عده‌ای را سرگرم کرده بود و مروپ هم یک گوشه برای خودش تخم مرغ میشکست که چشم حسود و بدخواه‌های شازده پسرش را کور کند.

پاق!

با تاخیر 5 دقیقه‌ای، دابی ته کلاس ظاهر شد. بی آن که توجهی به بساط‌های نامربوطی که دانش‌آموزان به راه انداخته بودند داشته باشد، مضطرب و نگران به درب کلاس خیره شد.

- نیومد که ... اومد؟

- کی پروفسور؟

- هیچی. این جا جای امنی نبود. مایوهاتون رو برداشت که این جلسه با هم به یک اردوی علمی-آموزشی رفت! این جوری از شر وینکی هم در پناه بود! زود ... همه دست دابی رو گرفت!

کسی نمی‌دانست چرا باید مایو را جزو وسایلی که ممکن است در کلاس زبان‌شناسی به درد بخورد، به همراه داشت؟ به هر حال مشکل خودشان بود. شاید با خود گفتند از دکه‌ی استخر می‌خریم. در حالی که جثه‌ی کوچک دابی میان سیل دانش‌آموزان مشتاق مدفون و پنهان شده بود، او بشکنی زد و همه با هم غیب شدند.

دکه‌ای در کار نبود. دابی اسم رفتن تا ساحل دریاچه‌ی هاگوارتز را گذاشته بود اردو!

- مرسی پروفسور دابی! به لحاظ روحی واقعا به اردوی جذب ویتامین دی در ساحل نیاز داشتم!

گابریلا در حالی که بیکینی به تن لم داده و با نی اسموتی‌اش را می‌مکید این را گفت.

- گابریلا بانو خودش رو جمع کرد! اردو این جا نبود. این جا باید برای ادامه‌ی راه آماده شد.

دابی بشکنی زد و یکی یک عدد ماسک اکسیژن جادویی روی دهان دانش‌آموزان ظاهر شد.

- دنبال دابی اومد!

و دوید توی آب به سمت افق دریاچه! پیش از آن که کسی فرصت کند چیزی بپرسد یا اعتراضی کند، باید به دابی ملحق می‌شدند. کوین با فریاد «آخ ژون آب باژی!» اولین نفری بود که به دنبال او راه افتاد. همگی زیر آب، رفتند و رفتند. کیلومترها ... کاروان نهار و نماز را در بیکینی باتم توقف کرد، جایی که تنها گزینه‌اش همبرگرهای مساله‌دار آقای خرچنگ بود. عاقبت رسیدند به شهر مردمان دریایی. مردمی شامل اقوام و گونه‌های مختلف از جمله پری دریایی، حوری دریایی، غلمان دریایی و سیبیل دریایی.

- وای باورم نمیشه پروفسور دابی! پس امروز قراره زبان مردم دریا رو یاد بگیریم؟ اونم به صورت قرار گرفتن در محیط و مکالمات واقعی که بهترین روش آموزشه. همیشه می‌دونستم که جن‌های خانگی می‌تونن چه اساتید خوبی باشن. چقدر گفتم شما به کسی مدیون نیستین و لایق این شغل هستین؟ خیلی خوشحالم که این روز رسید!

- به به ... مردم دریا خیلی پولدارن! اگه پروفسور به عنوان مترجم واسطه بشه، می‌تونم کلی جواهر بهشون بفروشم.

دابی بی توجه به زمزمه‌های زیر لب بعضی دانش‌آموزان، مسیرش را داخل شهر مردم دریا ادامه داد تا به ساختمانی با سردر صورتی رنگ و نوشته‌ی "Pig Pen" رسید. یک گولاخ دریایی (همان سیبیل دریایی که بادی بیلدینگ رفته باشد!) مقابل ورودی ساختمان ایستاده بود که شروع به صحبت به زبان جیغ مانند و گوش خراش خودشان کرد.

- پروفسور این آقاهه چی میگه؟

دابی که با نیش باز ایستاده و بر و بر به گولاخ دریایی نگاه می‌کرد پاسخ داد:
- دابی ندونست!

- نمی‌دونین؟! چطور ممکنه؟

- خوب دابی زبون دریایی بلد نبود!

- من اون علائم رو می‌شناسم پروفسور!

هرمیون با شور و هیجان خاصی دستش را بالا برده و به علائمی که بالای سر گولاخ دریایی نصب شده بود اشاره کرد.

- اون علامته یعنی ورود زیر 18 سال ممنوع! بغلیش یعنی ورود سگ ممنوع! بغلیشم یعنی ... ورود جن خانگی ممنوع.

- اطلاعات جالبی بود گرنجر بانو. اما بد نبود که دونست اما این جا پاتوق دابی بود.

- چطور پروفسور؟ شما که زبونشون رو بلد نیستین که راضیشون کنین اجازه بدن شما ...

- آهان! به کمک دومین زبان جادویی که در این ترم یاد گرفت. دابی جلسه‌ی قبل گفت که منظورمون جادویی از چه نظر بود؟

دست هرمیون دوباره مانند کش شلواری که در رفته باشد، شلیک شد و بالا رفت!

- به این معنی که بین تمام موجودات جادویی و غیر جادویی مشترکه و همه می‌فهمنش.

- آفرین گرنجر بانو! دابی 10 امتیاز به گریفیندور داد. حالا این جا رو نگاه کرد ...

دابی دست در جیب هودی ای کرد که معلوم نبود که از کدام بخت برگشته‌ای هدیه گرفته تا آزاد شود و یک کیسه پر از گالیون درآورد و تحویل گولاخ دریایی داد. گولاخ در را گشود، خودش از مقابل آن کنار رفت و سپس تا کمر در برابر دابی خم شد.

- در کنار زبان زور، زبان زر هم یک زبان جادویی بود. زبانی که کلماتش رو اگر روی سنگ گذاشت، سنگ رو آب کرد.

دابی با عجله این را گفت تا تدریسش را تمام کند و هرچه سریع‌تر وارد ساختمان شود ...

- راستی دابی الان که فکرش رو کرد، فضای این جا برای شما مناسب نبود. همین جا جلوی در منتظر موند تا دابی برگشت!


***


تکلیف:

سوالات غیر رول با جواب کوتاه (یک جمله تا نهایتا یک پاراگراف):
1. به نظرتون داخل ساختمانی که دابی واردش شد چه خبر بوده؟ مثبت فکر کنید! نکردید هم نکردید. (3 نمره)
2. شما در این زمان که دابی رفته، یا به طور کلی وقتی کاری برای انجام دادن ندارید و مجبورید منتظر کسی یا چیزی بمونید، چی کار می‌کنید؟ توضیح بدید. (3 نمره)

رول نویسی: این بار طی یک رول موقعیتی رو شرح بدین که کارتون گیر کرده و مجبور میشین برای حل کردنش سبیل کسی رو چرب کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دابی در 1404/7/15 0:06:41
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1404 23:31
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف زبان‌شناسی به تدریس پروفسور دابی.


نقل قول:
حقیقتا آخرین باری که کسی با حرف زور باهامون صحبت کرده آخرین باری بود که کلا تونست صحبت کنه.
این جمله عنوانی بود بر روی صفحه کاغذ پوستی که مال یک کتاب بسیار درشت و چندصد صفحه‌ای بود. و عنوان کتاب، دفترچه خاطرات آستریکس، نام داشت.

با خوندن اولین کلمات صفحه، داستان اینطوری آغاز می‌شود...
در یکی از روزهای گرم زمستون. آستریکس، با تیپ رسمی و شیک، کت‌شلوار مشکی و کراوات قرمز، یک جفت کفش چرم واکس خورده. موهای بلند اما مرتب خود. حموم کرده در عطر مردانه‌ای با برند ویکتوریا سکرت. با دسته گل و قوطی شیرینی‌ای از یک تاکسی اسنپی پیاده میشه. شوفر تاکسی اسنپی که یک مرد تاس و سیبیل دار بود. با یک زیرپیراهن و لنگی که دور گردنش انداخته بود. بعد از پیاده شدن استریکس و گرفتن گالیون‌هاش، عرق روی سرش رو با لنگ کثیفش پاک کرد و عربده کشان، هاگزمید سه نفر، هاگزمید سه نفر... بدو بدو رفتیما... از آستریکس دور شد.

آستریکس یه نگاهی به گرمی هوا کرد، یه نگاهی به فصل زمستونی که توش قرار داشت کرد. متاسفانه مهم نبود در چه فصلی باشه. مهم بود که در جنوب کشور قرار داشت و اینجا همیشه تابستون بود. حتی وقتی که زمستون بود.
از اونجایی که دستش به مرلین بزرگ و یکتا نمی‌رسید، نفسی پر از دی‌اکسیژن بیرون داد و جلوی در خونه‌ای ایستاد. یک خونه معمولی با یک در معمولی مقابلش قرار داشت. پلاک 6.9. تک طبقه و تک آیفون. دیگه بعد از سال‌ها رابطه لانگ‌دیستنس و ساختن فانتزی‌های الکی و آبکی و بچگانه پشت گوشی غیر پرومکث و تک دوربینش. دیگه وقتش بود به عشق زندگیش برسه. وقت، وقت خواستگاری بود.

دززززز!

صدای آیفون رو مخی کل محله رو برداشت. مشخص بود از اون خونه قدیمیا بود. آستریکس تعجبش از این بود که اون دخترک بخت برگشته همیشه تو استوری‌های عنیستاگرامیش استوری خونه‌های لاکچری و ماچا و یوقا میذاشت. حتی استریکس قبل از پیاده شدن از تاکسی اسنپه فکر می‌کرد یه دخترک پولدار و پیدا کرده و با ماتحت افتاده توی ظرف عسل.

دزززززز!

از اونجایی که دیر سین کردن و جواب دادن از ویژگی‌های بارز دخترک پشت گوشی بود آستریکس مجبور به زدن آیفون برای دومین بار شد. اما اینبار خوشبختانه آیفون جواب داد.
- کیه؟
- منم...

دز!

ایفون قدیمی و بدون دوربین، بدون اینکه اصلا بپرسه اون منم کدوم بنده مرلینی هستش گویی اسم رمز شنیده باشه اتوماتیک وار در رو باز کرد.
پله‌ها که اسانسور نداشتند. آستریکس هم نمیتونست هم شومینه ملت استفاده کنه. خونه با اینکه قدیمی بود ولی شومینه نداشت که اصلا بشه استفاده کرد. اما نکته‌ای که آستریکس فراموش کرده بود این بود که اصلا ساختمان یک طبقه‌ای حیاط دار اصلا پله‌ای نداره که بخواد اسانسور داشته باشه.

پس بدون زحمت خاصی وارد خونه شد. داخل خونه یک مرد سیبیلو با شکم گنده، یک مادر بزگروار با چادر گلگلی و یک دخترکی زیبا، جادار، مطمعن، امرسان... چیز این یخچالشون بود... قرار داشت.
آستریکس کاملا با ادبانه و متانت سلام و احوال پرسی کرد. دسته گل و شیرینی رو به دخترک زیبا داد و رفت و یه گوشه‌ای از مبل‌ها که هنوز روکش خاک گرفتشون روشون بود نشست.
- سلام. برای عمر خیر مزاحم شدیم ما.
- خب جناب آقای آستریکس. ببینید... ما دخترمون کاملا خونگیه. افتاب مهتاب ندیدس. عین پر گو خودم بزرگش کردم و تربیتش کردم.
- بله...بله درست می‌فرمایید جناب.
- تنها بیرونی که می‌رفته کلاسای دانشگاش بوده که بچم طفلی اونقد درس خون بود از صبح که می‌رسوندمش دانشگاه درس می‌خوند تا آخر شب که از کتابخونه بر می‌گشت خونه.
- کتابخونه؟... بله بله درست می‌فرمایید.
- حتی این آیفون 16 پرو مکث می‌بینی تو دستشه؟... بچم اونقد درس خون بود که یکی از معلمای دانشگاش برای خوب درس خوندنش بهش جایزه داده.
- عجب... عجب... بله می‌فرمایید.
- می‌فرمودم... خلاصه که این دختر مارو امانت میدیم بهتون. اما قبل اینکه گل دختر مارو ببرید و خوشبختش کنید. جسارت که نیست رسم رسوممونه. یک سری سوالارو باید بپرسیم ازتون. انشالله که ما راضی، شمام راضی میشید آخر سر.
- بله بله بفرمایید.
خونه داری؟ چند متره؟ کدوم منطقه و محله؟ اتاق خوابش مستره؟ رووف گاردن داره؟ ارتفاع سقفش چقدره؟
- اهوم... اگه مرلین بخواد یه سقف بالا سری داریم. هاگوارتزه اسمش. محلشم خارجه... اینجا نیست یعنی.
- خارجه؟ خارج خوبه. همین که خارجه خوبه. خب، ماشینتون چیچیه؟ ببینید برند وطنی و چینی ما قبول نداریم. یا امریکن باید باشه یا بریتیش. دیگه حداقلش با ارفاق اروبایی.
- با اجازتون یه نیمبوس 2024 داریم. چرخش برامون می‌چرخه رو زمین نموندیم مرلین شکر.
- نیمکیلو چیچی... اهوم... هیچی، هیچی. حتما لابد یه برند خارجیه نشنیدیم. اینم قبوله. خب جناب آقای آستریکس همه اینا که پرسیدیم آنچنان چیز مهمی نبودن. مادیات از نظر ما مهم نیست میدونی... عشق و علاقه مهمه. خود منو می‌بینی... وقتی با خانمم مزدوج شدیم تو خونه پدریمون می‌موندیم. اما حالا به لطف شما هم ماشین داریم، هم خونه تو خارجه و هم عید امسال خبرتون میدیم بلیط برامون می‌گیرین می‌فرستین با ایرباس فیرست کلاس عید دیدنی مهمون میایم. حالا نه اینکه بحث پولش باشه‌ها... نه اینکه مارو دژمنان تحریم کردن... نمی‌تونیم خرید کنیم اخه. این خانم ماهم بدنش حساسه، متاسفانه کمتر از فیرست کلاس حالش بد میشه بلا بدور.
- بله بله درست می‌فرمایید.
- خب، داشتم می‌گفتم... جناب ما خیلی کم توقعیم. درواقع این دور اطراف و در منطقه ما خیلی بیشتر از اینها می‌گن ولی ما مهریه رو ناقابل... ناقابل... خیلی ناقابل 2025 سکه تمام زمستان آزادی در نظر گرفتیم.
- جناب ولی تو تقویم زده 1404.
- ما عیدمون رو توی ژانویه با کیریسمس جشن می‌گیریم پسرم. مرحوم پدربزرگ پدرزن پسر عموی پدرم ارمنی بودن. از اون جهت ماهم یه رگمون ارمنی شده و با اجازتون کیریسمس مبارک می‌کنیم. درضمن، حالا درسته که ما مخالف این‌چیزا هستیم ولی دخترمون تاکید داره که مهریه رو همون شب اول بگیره و حق طلاقم بهش بدی.
- بله بله... درست می‌فرمایید. با اجازتون من یه دستشویی برم و بیام...

استریکس بدون وقفه‌ای پاشد و به سمت دستشویی انتهای راه‌رو رفت. از سه دری که در انتهای راه‌رو روبروی هم قرار داشتند سریع دستی به تک در سمت چپی انداخت و خواست وارد بشه که...
- پسرم... جناب آستریکس... دستشویی خونه مارو از کجا بلدید شوما؟
- اوه. همیشه دستشویی‌ها انتهای راه‌رو سمت چپ قرار دارن. این یک قانون بین‌المللیه. کمک ‌بهتر سکه‌هارو حساب کتاب کنیم ما دومادا.
-اهوم... بله بله پسرم درست می‌فرمایی. بفرما شوما حساب کتابت رو بکن.

آستریکس دقایقی رو داخل سرویس سپری کرد. سپس با صورتی ترو تازه و لبخند همیشگی روی صورتش بیرون اومد و در حین طی کردن مسیر راه‌رو تا مبل رو به حاجی کرد.
- خب جناب. توی خارجه که سکه تمام بهار آزادی که نداریم. بجاش نات(knut) داریم. 2025 تا از اونا براتون می‌نویسیم.
- نات چیه پسرم... ما که تو خارجه موندگاری نیستیم... نهایتش یه مدت کوتاه چند ماهه بیایم پیشتون و سریع برگردیم. نات‌های شما که بدرد ما نمیخوره. همون سکه بدی بهتره.
- خب سیکل میدم بهتون. بهتر از نات هستن. همجاهم قبول دارن حتی.
- نه پسرم همون سکه رو بده بهمون، ما از این ارز های دیجیتال شوما سردر نمیاریم.
- عجب... خب جناب ما با اجازتون با دخترتون بریم تو اتاقش یکم خلوت کنیم و درباره آیندمون مشورت کنیم...
- اهوم... بله بله... دخترم پاشو...

آستریکس بدون منتظر موندن برای اتمام حرف پدرک دست دخترک رو گرفت و به انتهای راه‌رو رفت. دومین در از سمت راست رو سریع باز کرد و خواست که واردش بشه...

- جناب آستریکس! شما اتاق دختر منو از کجا بلدید؟
- قانون بین‌المللیه حاج آقا. همیشه آخرین در از سمت راست برای بچه خونس.
- بعد بگو ببینم اون یکی در چیچی میشه؟ آشپزخونه یا بالکن؟
- این یکی در هم اتاق خواب شماست دیگه... چیز یعنی معمولا و طبق قوانین بین‌الملل باید اتاق خواب شما باشه. حالا اگه اجازه بدید بریم تو اتاق که درباره آینده تحصیلات دخترتون حرف بزنیم.

آستریکس بعد از تموم کردن جملش وارد اتاق شد. حاج‌آقا دیگه حرفی برای گفتن نداشت. در عوض سرجای خودش نشست و مشغول حساب کردن که نرخ سکه و طلا و ضرب در 2025اش شد. حاج‌آقا اونقد غرق حساب کتاب و خیال بافی با سکه‌های طلاش شد که نفهمید چطور زمان به سرعت گذشت. بعد حدود یک ساعت آستریکس در اتاق رو باز کرد و درحالی که مشغول مرتب کردن کمربندش بود از اتاق بیرون اومد.
- پسرم دخترم کو؟
- دخترتون خوابیدن حاج‌آقا. زیادی درباره آیندمون باهم حرف زدیم. خسته شدن خوابیدن.
- هوووم. طفلی بچه هیجان‌ داشت حتما. خانم با بچه کاری نداشته باش بزار بخوابه.
خب پسرم، حالا انشالله کی میریم محضر برای عقد شما دوتا گل نو شکفته؟
- بله بله حتما. همینکه سکه هارو اماده کردم خبرتون میدم. شما رو مبلت بشین تا خبر بدم.

آستریکس با کلی استقبال گرم از خونه بدرقه شد. با همان لبخند همیشگی از خونه خارج شد، کش و قوسی به بدنش داد و بلافاصله تاکسی اسنپ گرفت. بعد دقایقی اسنپ اومد و آستریکس بدون معطلی سوار شد.

- وقتت بخیر پسرم... حسابی تیپ زدی برا خودتا... خیره ایشالا... ؟
- خسته نباشی مرد. با اجازتون بله خیره. قرار خواستگاری داریم ما. بی زحمت سر راحت جلو گل و شیرینی فروشی نگه دار من خرید کنم.


داستان این قسمت زندگی آستریکس همینجا تمام میشه. با اینکه او در اوج جوانی و خامی خودش قرار داشت. اما به بینندگان نشان داد که همیشه حرف زور لزوما با زور بازو زده نمیشه. با لبخند و بگو بخن و شیرینی خوری که میشه 2025 تا سکه رو برای بنده مرلینی انداخت. اما این آستریکس بود که در آخر کمربند خودش رو مرتب می‌کنه.
تا یه تکلیف دیگه و یه خاطره و درس زندگی متفاوت دیگه، بدرود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: شنبه 12 مهر 1404 20:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- دنیا واقعا کوچیکه!

بلاتریکس با نوک چاقو بازی می‌کرد و نگاهش به چشمان فرد روبه‌رویش بود. چاقو را به سمتش گرفت.
- اینطور فکر نمی‌کنی؟

مردی که بلاتریکس با او سخن می‌گفت چیزی نگفت.

- چرا حرف نمی‌زنی؟ یادمه خیلی حرف می‌زدی. مغزمون رو می‌خوردی با کلمات پوچ و بیهوده‌ت. یادته؟ اون کارایی که ازم می‌خواستی رو؟

به سمت مرد قدم برداشت. هر قدم بلاتریکس لرزه به اندامش می‌انداخت. بلاتریکس به طور کامل متوجه لرزش دست‌ها و پاهای مرد شده بود.
- می‌ترسی رابرت؟ از من؟ یا از این چاقو؟

چاقو را به گلویش چسباند. قطرات اشک رابرت روی چاقو می‌ریخت.
- غل... غلط کردم بلا. چی... چیکار باید بکنم تا درست شه؟ ها؟ بگو؟ بگو تا انجامش بدم.
- کار از غلط کردن گذشته عزیزم. دستور صادر شده. دستور لرد بزرگه. ازم انتظار سرپیچی داری؟ مگه خودت بهم یاد ندادی که از دستور سرپیچی نکنم؟

صورتش را به صورت رابرت نزدیک کرد. رابرت چیزی جز چشمان سیاه بلاتریکس نمی‌دید.

بلاتریکس چاقویش را روی پوست رابرت حرکت می‌داد. از گلو شروع کرده بود و پایین می‌آمد. به قفسه‌ی سینه رسید.
- درست رو یادته؟ وقتی به اینجا رسیدیم باید کدوم سمتی بریم؟
- یادم نم...
- زر اضافی نزن و جوابمو بده. اصلا دوست ندارم چیزی که شروع کردم رو انقدر زود تموم کنم. یادته؟ "با گروگانتون عشق بازی کنین." این جمله رو یادته؟

این جمله، جمله‌ی رابرت بود. جمله‌ای که او 20 سال پیش به بلاتریکس و دیگر دوستانش گفته بود.

- ک... کمی به را... راست.
- آفرین! دیدی سخت نبود. خب پس ادامه می‌دیم.

چاقو را روبه‌روی قلب رابرت قرار داد. کمی فشار وارد کرد.

- بلا... بلا لطفا! صبر کن! بذار در موردش حرف بزنیم.

بلاتریکس چاقو را دور کرد.
- آخ جون! بالاخره پا دادی. منم از اولش همینو می‌خواستم. بیا حرف بزنیم.

لبخندی روی صورت بلاتریکس نقش بست. پاهایش را مرتب به زمین می‌کوبید. به نظر می‌رسید از موقعیتی که در آن است، لذت می‌برد.
- خب شروع کن. منتظرم حرفاتو بشنوم.

رابرت آب دهانش را قورت داد. با دستش اشک‌های روی صورت را پاک کرد. چند بار پلک زد تا دیدش درست شود و بتواند به خوبی بلاتریکس را ببیند. نفس عمیقی کشید.
- من کاری نکردم.

بلاتریکس محکم روی میزی که روی آن نشسته بود کوبید. رابرت جا خورد. ناخودآگاه کمی خودش را جمع کرد.

- رابرت عزیزم! شروع خوبی نداشتیم. دوباره شروع می‌کنیم. حرف بزن.

رابرت کمی مکث کرد تا بتواند بر استرسش غلبه کند.
- من چرا اینجام؟

بلاتریکس محکم دست و بلند خندید.
- آفرین رابرت. این شروع رو خیلی دوست داشتم. داریم راه می‌افتیم. برای جواب به سوالت باید بگم...

هر حسی که روی صورت بلاتریکس بود به آنی محو شد.
- دلیل اینکه اینجایی، اینه که انتخاب شدی بمیری.

تیک عصبی رابرت شروع شد.

- اوه اینو یادمه. اون موقع که رئیس اومده بود توی کلاس، این رو ازت دیدم. وقتی استرست زیاد می‌شه اینجوری می‌شی؟ چه باحال. احتمالا تا لحظه‌ی مرگت این تیک عصبی قراره ادامه داشته باشه. دلم سوخت برات.

رابرت دست صندلی‌اش را سفت گرفت و داد زد.
- چرا انتخاب شدم بمیرم؟
- ببین کی اینجاست. رابرت عصبانی! دلم براش تنگ شده بود. ولی حواست باشه. یه بار دیگه صدات بلند بشه، بخاطر اینکه گوشم رو اذیت کردی، یه گوشت رو می‌برم و می‌ذارم جلوت. باشه رابرت؟

دستان رابرت شل و سرش پایین افتاد.
- باشه.
- دیدی چقدر بهتر شد؟ و در مورد سوالت. بذار یه چیزی رو نشونت بدم.

بلاتریکس از جایش بلند شد و به پشت میز رفت. کشو را باز کرد و یک پاکت را از درونش در آورد.
- دلیل انتخابت این توئه رابرت. دوست داری ببینیش؟

رابرت سرش را بالا نیاورد. پاهایش می‌لرزید. تیک عصبی‌اش شدیدتر شده بود.

- دوست داری ببینیش؟
-آر... آره... آره دوست دارم ببینمش.

بلاتریکس با ذوق به سمت رابرت دوید.
- وای نمی‌دونی چقدر دوست داشتم اینو بهت نشون بدم رابرت. بگیرش. سریع بازش کن سریع... اه چقد لفتش می‌دی. بده خودم بازش کنم.

بلاتریکس پاکت را باز کرد و برگه‌ی درونش را به رابرت داد. دو زانو جلوی رابرت نشست و منتظر ری‌اکشن او شد.

رابرت با دستانی لرزیده برگه را از بلاتریکس گرفت. می‌ترسید به آن نگاه کند.

- مگه نمی‌خواستی بدونی چرا قراره بمیری؟ خب برگه رو ببین دیگه. بدو!

رابرت به برگه نگاه کرد.
- ای... این... این چیه بلا؟
- املای اسمتم بلد نیست؟

روی برگه فقط نوشته شده بود رابرت. البته یک بار نه. تعدادش قابل شمارش نبود.

- دلیلش اینه.
- اینکه دلیل نیست. اینجا فقط اسممو نوشتی.
- نوشتم؟ دوباره نگاه کن.

رابرت نگاه دیگری انداخت. با کمی دقت فهمید که دست خط‌ها فرق می‌کند. انگار هر رابرت را یک نفر نوشته باشد.

- فهمیدی؟ اه، چقد خنگی رابرت! بده اون برگه رو بهت بگم جریان چیه.

بلاتریکس برگه را از رابرت گرفت. صندلی‌اش را از پشت میز آورد و کنار رابرت گذاشت.
- ببین عزیزم! هر کدوم از این رابرت‌ها رو یه نفر نوشته. می‌دونی کی بودن؟ افرادی که قبل از تو روی این صندلی نشسته بودن. افرادی که ارباب بهم دستور داده بود شکنجه کنم.

رابرت به نظر می‌رسید سوالی داشت. سوالی که می‌ترسید آن را بپرسد.

- به رنگ نوشته‌ها هم دقت کردی؟ می‌دونم که کردی. رنگشو دوست داری؟ قرمزه! رنگ مورد علاقه‌ام. ولی اگه دقت کنی من اینجا جوهر ندارم. فقط قلم پر دارم. این رنگ قرمز در اصل خون خودشون بود. قلم پر رو بهشون می‌دادم و می‌گفتم با خون خودتون اسم رابرت رو بنویسین. تعدادشون به طور دقیق 999تاست.

بعد از این توضیحات بلاتریکس از جایش بلند شد و روبه‌روی رابرت ایستاد. موهای رابرت را گرفت، به سمت عقب کشید و به چشمانش زل زد.
- تو هزارمی هستی رابرت! هزارمی‌ای که قولش رو بهم داده بودن.

شروع کرد به خندیدن.

- چه قولی؟

بلاتریکس واکنشی نداد. فقط می‌خندید. بلند می‌خندید. دیوانه‌وار می‌خندید.

- می‌گم چه...

رابرت ساکت شد. خودش نمی‌دانست که چرا ادامه‌ی حرفش را نزد. گرمایی از سمت چپ صورتش حس کرد. به آنجا دست زد و به دست خود نگاه کرد. خونی بود.

- گفتم که داد بزنی چی می‌شه. نگفتم؟

به پایین پایش نگاه کرد. گوش چپش، جلوی پایش افتاده بود. جیغ بلندی کشید و از درد به خود پیچید.
- زنیکه‌ی روانی...

خون رابرت به جوش آمده بود. به گونه‌ای وضعیتش دیگر برایش مهم نبود. دهانش را باز کرده بود و هرچه می‌خواست می‌گفت. بلاتریکس نیز به میز تیکه داده بود و با لبخند به رابرت نگاه می‌کرد. از فحش‌هایی که می‌داد لذت می‌برد. صورتش را نظاره می‌کرد که سرخ و سرخ‌تر می‌شد.

- فکر کردی من عروسکتم که هرکار دوست داری باهام بکنی؟
- آره!

رابرت ساکت شد.

- بذار یه داستانی رو برات تعریف کنم رابرت. داستانم برمی‌گرده به روزی که وارد مرگخواران شدم. وارد اتاق ارباب شده بودم. بی‌روح به سرتاپای من نگاه می‌کرد. فقط یک سوال از من پرسید: "چرا باید تو رو قبولت کنم؟". می‌دونی رابرت؟ اگه تو نبودی، من جوابی برای این سوال نداشتم. من به ارباب گفتم که زندگیم رو فدای هدفش می‌کنم اگه فقط اجازه بده که دستم به تو برسه. هرکاری براش می‌کنم... یادمه وقتی این حرف رو گفتم لبخندی زد... می‌دونی ادامه‌ش چی شد؟ بهم گفت "بهت اجازه می‌دم هزارمین نفری که شکنجه می‌کنی رو خودت انتخاب کنی.". از اون روز تقریبا 5 سال می‌گذره و حتی یک روز نبود که من نفر هزارمم رو تغییر بدم. حتی یک بار! همیشه تو انتخابم بودی رابرت!
- چرا؟ مگه من چیکار کردم؟

لبخند بلاتریکس به اخم تبدیل شد. به سرعت به سمت رابرت رفت.
- چرا؟ تو عوضی چطور روت می‌شه این سوالو بپرسی؟ یادت نمیاد با من چیکار کردی؟ نه فقط من، اون همه بچه‌ای که اونجا بودیم.
- این همه مدت ازم کینه داشتی بخاطر کاری که باعث شد بهتر باشی؟ بهترین باشی؟
- بهتر؟ چی توی من بهتر شد؟ من رو از انسان به یه ماشین تبدیل کردی. یه ماشینی که فقط کشتن رو بلده. با آموزشات. با شست و شوی مغزیت. تو... تو کثافت باعث شدی من بهترین دوستم رو بکشم. می‌فهمی یعنی چی؟

یک قطره اشک از چشمان بلاتریکس چکید. وقتی به گونه‌اش رسید با انگشتش آن را گرفت. نگاهی به انگشتش کرد. خیلی وقت بود که گریه نکرده بود. دقیقا از همان شب تا الان. شبی که به عنوان ماموریت آخر خود باید بهترین رفیقش را که از آن مجموعه‌ی طلسم شده فرار کرده بود پیدا می‌کرد و او را می‌کشت. وقتی که جسد بی جانش را در آغوش گرفت، فریاد می‌زد و گریه می‌کرد. همان شب بود که به خودش قول داد، رابرت را بکشد. بعد از آن اتفاق نزد رابرت بازگشت. خبر مرگ دوستش را به او داد و آموزشش را به پایان رساند.
- اون شبی که ماموریتم رو تموم کردم یادته؟ یادته چی بهم گفتی؟
- از اون موقع خیلی می‌گذره. چیزی یادم نمیاد.
- ولی من خوب یادمه. هر شب اون موقع رو یادآوری می‌کنم برای خودم تا یادم نره برای چی می‌خوام بکشمت. اون شب به عنوان حرف آخرت بهم گفتی:«مهم‌ترین آدم زندگیت رو کشتی. الان دیگه چیزی جلو دارت نیست.»
- باعث شدم که از این دنیا دل بکنی. اگه اینکارو نمی‌کردم همیشه ترس تو دلت بود. هیچوقت نمی‌تونستی به بیشترین پتانسیلت برسی.

بلاتریکس توجه‌ش را از اشک برداشت و به رابرت نگاه کرد. نه لرزش دستی، نه تیک عصبی‌ای. اثری از هیچکدام نبود.
- چرا نمی‌ترسی؟

رابرت جا خورد. خودش نیز نفهمیده بود که آرام شده است.

- فکر کردی با دوتا خاطره یادم می‌ره که چرا اینجاییم؟ گفتم که... یادآوری این خاطرات برام عادت شده. حواسم رو پرت نمی‌کنه. حالا بیا گذشته رو بذاریم کنار. مرور اونا الان ضروری نیست. بیا بچسبیم به حال.

بلاتریکس با قدم‌های آرام به سمت رابرت حرکت کرد.
- می‌دونی قراره با هم چیکار کنیم رابرت؟ می‌خوایم معلم بازی کنیم. قبلا تو معلم بودی و من شاگرد. الان برعکس شده؛ کلاسامون قراره 20 جلسه باشه. موضوع جلسه اول هم اینه، " آشنایی با قسمت‌هایی از بدن که با نبودشان، نمی‌میریم.".

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1404/7/12 22:11:23
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: شنبه 12 مهر 1404 13:39
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه اول زبان‌شناسی جادویی:

یکی بود یکی نبود، زیر ریش دامبلدور خمود، جز شیپیشا، هیچکس نبود. یه مامان قزی‌ای بود ( که البته اون موقع هنوز مامان نبود ولی بازم بهش می‌گفتن مامان. چرا؟ چون مامان بودن توی ذات مروپ بود نه یه عنوان که وقتی مامان شد بهش بدن. آره، اینطوریاس عروس خلم اگر این پستو می‌خونی... هر مامانی مامان بشو نیست! ) به نام مروپ. این مروپ داستان ما، یه ایل خونواده و فک و فامیل قد و نیم‌قد داشت ولی بین این همه فک و فامیلش یه خان داداش داشت به نام پهلوون مورفین‌ ولی!

پهلوون مورفین، مرد آهنین و پر عضله‌ای بود و اونقدر توی زورخونه میل گرفته بود که با جلو بازوهای عظیم‌الجثه‌ش، موشای داخل جوی فاضلابو قلقلک می‌داد و خلاصه هر کی با چشم چپ و راستش به دُردونه آبجیش نگاه می‌نداختو راهی فژا می‌کرد! همین وجود خواستگارای محدود (یکی دو نفر مغز تسترال‌خورده) آبجی مروپ، اونم کنار منقل روی کره‌ ماه، باعث شده بود مامان قزی نگران خودش بشه و یه روز به این نتیجه برسه که باید بزنه از در خونه بیرون تا شاید بدون حضور خان‌داداشش بتونه شوهر برا خودش پیدا کنه.

این شد که مامان مروپ راه افتاد اما قبلش یه پیرهن از پوست بادمجون، یه دامن از پوست پیاز، یه کفش از پوست باقالی و یه کلاه از پوست هندوونه پوشید و رفت همدون تا شو کنه بر رمضون لیتل هنگلتون تا شو کنه بر اکتبریون!

اون رفت و رفت و رفت که یهو رسید به یه قصاب! قصاب که خودشم نمی‌دونست چرا یهو وسط راه مروپ، سبز شده به سیبلای قجریش یه تاب مامان‌پسندانه داد و یه نگاه براندازانه به مامان قزی انداخت و گفت:
- آهای خاله سوسکه، کجا می‌ری؟

مروپ که هیچ خوشش نیومده بود بهش گفتن خاله سوسکه یه ایشی گفت و اخم کرد.
- خاله سوسکه و زهر مار! من که از گل بهترم، از برگ گل نازک‌ترم، چرا می‌ذاری سر به سرم؟
- پس چی بگم؟
- بگو مامان قزی، لپ قرمزی، کفش باقالی!
- همین که خودت میگی حالا! کجا می‌ری؟
- به تو چه!

در نسخه اصلی داستان خاله سوسکه، گفته می‌شه که نقش اصلی، آدرس محل و هدف دقیق خودشو با رسم شکل به جناب قصاب می‌گه ولی می‌دونین؟ به هر حال الان دیگه زمونه عوض شده؛ از مروپ نمی‌شه انتظار داشت به هر غریبه‌ای بگه کجا می‌ره که! گیرم بگه بعد غریبه تعقیبش کنه و بعدم سرشو در موقعیت مناسب زیر آب کنه!

- ای بابا باشه حالا... عصبانی نشو! اصلا مگه من اسنپم که ازت آدرس مقصد می‌خوام؟! خب بیا بریم سر اصل مطلب... حالا که تا اینجا اومدی و منم به طور ناگهانی تصمیم به ازدواج گرفتم، زنم می‌شی؟ گوشت سر دست توی ویترینم می‌شی؟ دمبه توی آب‌گوشتم می‌شی؟
- چه جلافتا! همینم مونده سردست و دمبه بشم!

بعد یهو توی ذهنش یاد حرف پدر ماروولو افتاد.
نقل قول:
- ضعیفه‌جماعت باید هر وقت پیشنهاد ازدواج بهش دادن، همون ابتدا به‌ساکن بپرسه: زبون زور شوهرش چیه؟ یعنی در آینده با چی شوهرش می‌زندش. افتاد؟
بخار ناشی از مه حرف‌های ماروولو از ذهن مروپ کنار رفت و از قصاب پرسید:
- اگه مامان زنت بشه، تاج روی سرت بشه، عسل عسلت بشه، پیشاپیش غلط کردیا ولی به عنوان سوال، اگه دعوامون بشه، مامانو با چی می‌زنی؟

قصاب، ساطور خونی مغازشو بالا آورد و به مروپ نشون داد.
- با این ساطور!
- واه واه واه! مامان زن قصاب نمی‌شه... اگر بشه کوشته می‌شه!

مروپ زبون درازی‌ای به قصاب کرد و راشو کشید و رفت تا رسید به بقال! اینکه چرا هر جا می‌رفت می‌رسید به یکی از اصناف لیتل‌هنگلتون رو ما هم نمی‌دونیم ولی خب همین موضوع نشون می‌ده شوهر بی‌کار و بی‌پول برای هر دختر عاقلی کلا کنسله!

بقال با دیدن مامان قزی، بدو بدو جلو اومد و پیشاپیش به عنوان بقیه پول، یه آدامس خرسی به مروپ داد اما بعد متوجه شد که مامان تاریکی اصلا قصد خرید نداره و فقط داره رد می‌شه از دم مغازه‌ش؛ پس مردک خسیس طمع‌کار، آدامس خرسی‌شو از مامان پس گرفت و همون‌جا اولین ردفلگ رابطه رو نشون داد و بعد گفت:
- زنم می‌شی؟ شیر کاکائو پاستوریزه دامدارانم می‌شی؟ تی‌تاپ چند لایه تو مغازم می‌شی؟
- اگر مامان، زنت بشه و یه موقع دعوامون بشه، مامانو با چی می‌زنی؟

بقال یه سنگ ترازوی گنده از توی مغازش برداشت و آورد.
- با این سنگ ترازو!
-

مروپ نمی‌دونست اینا چرا انقدر رک شدن ولی خب حداقلش جای تقدیر داشت که قبل ازدواج مشکلات روحی و بیماری‌های روانی‌شونو زودتر آشکار می‌کنن!

- واه واه واه! مامان زن بقال نمی‌شه... اگر بشه کوشته می‌شه!

بعدم مروپ راهشو کشید و رفت سمت بالا شهر لیتل هنگلتون. توی خیابون "ریدل‌ گو" بود که یهو تام ریدل خوش قیافه، جذاب و اوف نگم براتونو با لامبورگینی آخرین مدل مشکیش دید. همونجا بود که اصلا یادش رفت بپرسه با چی می‌زندش و صاف رفت باهاش ازدواج کرد و الانم روزی سه وعده با دلاراش کتک می‌خوره و کاملا هم هردو از زندگی مشترک‌شون راضین.

چیه الان دنبال پیام خاصی توی این داستان بودی؟ هیچ پیام خاصی نداشت صرفا زبون زور شوهر خوشگل پولدار برای مروپ جواب بود ولی ممکنه برای بقیه مخاطبینی که این پست رو می‌خونن جواب نباشه. همینه که هست... مرتیکه جن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: شنبه 12 مهر 1404 10:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سه روز از اخراجم از مدرسه‌ی دورمشترانگ به دلیل اجرای آن مراسم شوم و استفاده‌ی به قول آنها بیش از حد از جادوی سیاه و به خطر انداختن جان جادوآموزان گذشته بود. در گودریکس‌هالو پرسه می‌زدم و در حسرت سوالات بیشتری که داشتم و بی‌پاسخ مانده بودند می‌سوختم. طی آن مراسم توانسته بودم با نیروهای نادیدنی جهان تاریک ارتباط بگیرم و حقایقی را کشف کنم که شاید کسی در چند قرن گذشته به آن پی نبرده بود. یک جمله به من گفته بودند: یادگاران مرگ را به دست بیاور و مرگ دیگر با تو کاری نخواهد داشت!
اما برای رسیدن به یادگاران مرگ، نیاز به جزئیات بیشتری داشتم. اساتید دورمشترانگ امان ندادند مراسم را کامل کنم و یقین می‌دانم که اگر امان داده بودند، آن جادوآموزان دیگر به سرنوشتی مشابه کسانی که بوسه‌ی دیوانه‌ساز را تجربه می‌کنند دچار می‌شدند.
هفده ساله بودم و احتمالاً اگر چنین می‌شد، از فرط عذاب وجدان برای همیشه این مسیر را فراموش می‌کردم. اما کنجکاوی برای گشودن درهای نادیدنی و رازهای مگو باعث شد بار دیگر دوست داشته باشم شانسم را امتحان کنم.
سومین شبی که دور از مدرسه در منزل عمه‌ام باتیلدا گذراندم، اولین و آخرین باری بود که به خواسته‌ای تن دادم که با تمام عقایدم در تضاد بود. نیمه‌شب، نیروهای تاریکی به دیدارم آمدند، آن هم بدون اجرای مراسم. ظاهراً ارتباطی که با آنها برقرار کرده بودم هنوز گسسته نشده بود و آنها هم بدشان نمی‌آمد وقت بیشتری با من بگذرانند. مسلماً آنچه در ادامه می‌خوانید، ترجمه‌ایست از پیام‌های تاریکی که در شکل و شمایل احساسات و لرزش‌ها به من اِلقا می‌شد.
«... گلرت گریندلوالد... نوجوان کنجکاوی که جسارت داره ما رو فرابخونه....»
آنچه در وجودم احساس می‌کردم از جنس ترس نبود. از جنس چیزی نبود که در این دنیا تجربه کرده باشیم. شاید در آن لحظات تسخیر شده بودم؛ اما هشیاری کامل را داشتم و حتی می‌توانستم چوبدستی‌ام را بردارم و سعی کنم آنها را از خود برانم.
«... ای پسر شجاع... خوب می‌دونی که تو حرکتت رو کردی و حالا دیگه باید صبر کنی تا ما کارمون رو انجام بدیم...»
از آنجایی که نمی‌خواستم عمه‌ام از خواب بپرد و به اتاقم بیاید، از طریق ارتباط ذهنی پاسخشان را دادم. «با من چه کاری دارید؟»
«... تو می‌خواستی حقیقتی رو کشف کنی و ما چیزی رو بهت گفتیم... تو می‌خوای بقیه‌اش رو بدونی و ما اومدیم که بهت بگیم...»
«اما از من خواسته‌ای دارید...؟»
«باهوش... خواسته‌ای داریم و خواسته‌ات را هم برآورده می‌کنیم... هیچ راه دیگری هم برایت نیست... اگر می‌خواهی برگردیم به دنیای خودمان... باید کاری را که می‌خواهیم انجام بدهی و جایزه‌ات را بگیری...»
تصویری ذهنی نشانم داد از فضایی شبیه به اعماق یک غار تاریک که تنها منبع نورش، زبانه‌های بلند آتشی بود که درست در میان آب روان روشن شده بود. احساس می‌کردم تعدادی کودک خردسال در گوشه و کنار می‌بینم. هرچه تصویر واضح و واضح‌تر می‌شد، بر تعدادشان افزوده می‌شد. شاید بیست یا سی تا شمردم. تصویر کاملاً واضح شد و آنجا بود که فهمیدم آنها کودک انسان نیستند، بلکه جمعیتی قد و نیم‌قد از جن‌های خانگی هستند. بعضی از آنها پیر اما بیشترشان جوان و سرحال به نظر می‌رسیدند. حتی می‌توانم قسم بخورم از دیگر جن‌های خانگی که به عمرم دیده‌ام نیرومندتر به نظر می‌رسیدند.
«... جن‌های خانگی متواری... جن‌های خانگی گستاخی که تن به نوکری شما جادوگران نداده‌اند...»
«یعنی چی؟ از خونه‌ی اربابشون فرار کردن؟»
«... فقط اون چند تا جن پیری که می‌بینی این کار رو کردن... اون‌ها... مرگ خودشون رو جعل کردن... و وظیفه‌ی خودشون رو ترک کردن... اون‌ها زاد و ولد کردن... یه ارتش زیرزمینی تشکیل دادن... از ردیابی وزارت سحر و جادوی شما هم در امان هستن...»
نمی‌خواستم حدس بزنم از من چه می‌خواهند، اما به نظر می‌رسید عجله داشتند.
«تو... در این سن کم تونستی با ما ارتباط بگیری... تو بهترین گزینه‌ای...»
«از من می‌خواهید چیکار کنم؟ بهشون کمک کنم؟»
امیدوار بودم همین را بخواهند. جن‌های خانگی، حتی اگر گروهی از آنها سرکش بودند، جادوی خاص خودشان را داشتند. اما داشتم خودم را گول می‌زدم. دلم نمی‌خواست آسیبی به آنها بزنم و خدایان جادو را خشمگین کنم.
«...خدایان جادو!... منظورت مادر طبیعته گلرت؟... دیگه برای این چیزها دیر شده... تو باید کاری رو که می‌خوایم انجام بدی... خوب می‌دونی چی می‌خوایم... همین الانش هم موقعیت مکانی دقیقشون... نحوه‌ی ورود به اونجا... سناریوهای مختلف انجام عملیات... همه رو توی ذهنت مرور کردی... فقط یک شبانه‌روز فرصت داری... اگر موفق شدی... دری که باز کردی رو می‌بندیم و دنیاتو نجات می‌دی... اگر نه...»
خوب می‌دانستم نیروهای سیاه نمی‌توانستند به جهان ما راهی پیدا کنند، مگرآنکه جادوگری بی‌احتیاطی می‌کرد یا مثل من در جایی سرک می‌کشید که نباید. شروعش با من بود و چاره‌ای نداشتم جز اینکه قربانی مد نظرشان را به آنها بدهم و پایانش را هم رقم بزنم. باید دنیا را از شر اشتباهم نجات می‌دادم.
«...گلرت... به جایزه‌ای که گیرت میاد هم فکر کن... راز رفاقت با مرگ رو بهت می‌گیم... فقط یک شبانه‌روز فرصت داری...»
پیدا کردن آن غار به ظاهر متروکه‌ی دورافتاده، همان غاری که لرد ولدمورت بعدها برای پنهان کردن جاودانه‌سازش از آن استفاده کرد، برای من بسیار ساده بود و برای جن‌های خانگی مخفی‌شده بسیار گران تمام شد. فرصت زیادی نداشتم و مجبور بودم هر چه سریع‌تر نقشه‌ای بکشم و یک به یک آنها را از بین ببرم. جدال با گروهی از اجنه با جادویی که ما داریم ساده نیست. چاره‌ای نداشتم جز استفاده از ابزار و روش‌های کثیف ماگلی. خنجر تیزی که سریع کار را تمام کند. نقشه‌ای پیچیده برای اینکه هر یک را به گوشه‌ای بکشانم و در لحظه از زندگی خلاص کنم.
در نهایت مجبور شدم حمام خون به راه بیاندازم. جادوی سیاه در حد پنهان کردنم از نگاه اجنه همراهم بود و من مطیعانه کاری را که به من تحمیل شده بود انجام می‌دادم. اشک از چشمان من جاری و خون از گلوی آنها روان می‌شد. نمی‌دانم چه تعداد جن خانگی را در آن غار و دور از رادار وزارت سحر و جادو سر بریدم. تنها چیزی که به یاد دارم این است که بعد از پایان کار، مجبور بودم خودم را به آب بزنم تا خون آنها از وجودم پاک شود.
نیروهای تاریکی فرای جهانمان به وعده‌ی خود وفا کردند. راز یادگاران مرگ و چگونگی به دست آوردن چوبدستی کهن را گفتند و ارتباطشان را با دنیای ما قطع کردند. قربانی‌هایشان را گرفته بودند و راضی و خشنود به دنیای خود برگشتند.
بار گناه این کشتار اجباری تا همیشه به گردنم ماند، اما در راه تحقق سعادت برتر، چنین تلخ‌کامی را به جان خریدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده