اونجا یک فرقه بود که مردم جمع میشدن و با هم به عبادت میپرداختن. اونجا به خواهران راهبهاش معروف است. دلیل مثبت 18 بودنش هم مسائل عقیدتی سنگینی بود که بحث میشد. درک این مسائل برای افراد زیر 18 سال بسیار سخت بود.
2.
من به این فکر میکنم اونی که من رو منتظر گذاشته رو چجوری شکنجه بدم. بستگی به تایم معطلی هم داره. از مشت شروع میشه میره بالا.

3.
بلاتریکس برای اینکه بتواند "مغازه خودکشی" باز کند نیاز به پروانه کسب داشت. برای همین به محل مورد نظر آمده بود. باید امضای چند نفر را میگرفت تا پروانه را به او بدهند. ولی کارهای اداری در دنیای جادویی به همین آسانی نبود. دوندگیهای بسیار داشت. ممکن بود از یک اتاق در طبقهی 8 به یک اتاق در طبقه 3 پاس داده شده صرفا برای یک مهر! البته این همهی ماجرا نبود چون ممکن بود وقتی به اتاق مذکور میرسیدی کارت را راه نیندازند و جملاتی مانند "جادومون قطع شده" یا " وقت عبادت مرلین رسیده" بشنوی و کارت عقب بیفتد.
بلاتریکس اعصاب این کارها را نداشت ولی مجبور بود که تحمل کند. خانهی ریدلها و مرگخواران با مشکل اقتصادی جدیای روبهرو شده بود. لرد ولدمورت نیز برای اینکه این مشکل را از ریشه حل کند، تدبیری اندیشیده بود و به جای دزدی که کار سطح پایینی بود، به مرگخوارانش دستور داد که به سراغ پیدا کردن شغل بروند.
بلاتریکس خودش را بالاتر از آن میدانست که پیش کسی کار کند. برای همین فکر ایجاد شغل به ذهنش زد. به خودش نگاه کرد که در چه چیزی استعداد دارد. برای همین ایدهی تاسیس این مغازه به ذهنش رسید.
- به ارباب قسم اگه یه بار دیگه من رو بفرست یه طبقهی دیگه اینجا رو روی سرشون خراب میکنم.
فردی کلافگی بلاتریکس را مشاهده کرد. دستانش را به نشانهی "ای جان" به هم مالید و به سمت بلاتریکس حرکت کرد.
- مشکلی براتون پیش اومده؟
- ببین الان انقدر از این طبقه اون طبقه شدن خستهام که میتونم همینجا تورو به هزار تیکهی نامساوی تقسیم کنم. با زبون خوش همین راهی که اومدی رو برگرد.
- چارهی کارت پیش منه.
بلاتریکس به سمت آن شخص برگشت.
شخصی را دید کلاه به سر با شکمی گنده. دکمههایش به زور لباس را از باز شدن نجات میدادند. لنگی روی دوشش بود و سینی چایای در دستش.
- تو با این ریختت چجوری میخوای کار منو درست کنی آخه؟ برو مرلین روزیتو جای دیگه بده.
- منو اینجوری نبین. من اینجا برو بیایی دارم. آبدارچی اینجام. تو تک تک این دفترا رفیق دارم. میتونم کارتو زیر یک ساعت انجام بدم.
بلاتریکس توجهاش جلب شد.
- تو که اصلا نمیدونی کار من چیه. من برای اینکه یک هفتهس که دارم میام و میرم.
- کارش مهم نیست. من زیر یک ساعت برات حلش میکنم.
بلاتریکس پروندهاش را به آبدارچی تحویل داد.
- خب پس شروع کن.
آبدارچی خندید و پرونده را برگرداند.
- اولا اینجا جاش نیست. دوما روالش اینجوری نیست.
با دست اشاره کرد که دنبالش برود. با هم وارد آبدارخانه شدند.
- خب ببین خانوم، اینجور کارا آداب داره. همینجوری نمیشه که تو پرونده تو بدی به من و من بگم چشم. باید قبلش یه کاری برام بکنی.
بلاتریکس به دلیل درخواست زشت آبدارچی چوبدستیاش را زیر گلوی او قرار داد.
- جرئت داری یه بار دیگه تکرار کن.
- چوبدستی رو بیار پایین. چرا عصبانی میشه. همه جا همینه. اول اون کار بعد کارت راه میافته. کار خرج داره دیگه. بدون شیتیل که نمیشه کاری انجام داد.
بلاتریکس فهمید که موضوعی که در ذهنش بود اشتباه بوده است برای همین چوبدستی را کنار گذاشت.
- خب مثل آدم از اول بگو پول میخوای دیگه.
- هیش! آرومتر الان همه میفهمن. خیلی آروم 100 گالیون بذار لای پروندههات و بده به من.
آبدارچی وقت این را میگفت اطراف را میپایید.
- چیکار داری میکنی، کسی اینجا نیست که. بعدشم 100 تا خیلی زیاده.
- دیوارای اینجا گوش داره. و اینکه نرخ همینه. اگه میخوای کارت راه بیفته باید سر کیسه رو شل کنی.
بلاتریکس چارهای نداشت. باید سریع مغازه را افتتاح میکرد تا به درآمد برسد. برای همین طبق حرف آبدارچی عمل کرد.
- حالا شد. یک ساعت دیگه بیا همینجا پروانهتو بگیر و برو.
آبدارچی با یک سینی چایی و به همراه پرونده از آبدارخانه خارج شد. بلاتریکس هم برای اینکه جواب صدای شکمش را بدهد رفت تا چیزی بخورد. دقیقا یک ساعت بعد برگشت و آبدارچی را دید که جلوی در آبدارخانه منتظر اوست.
- تموم شد؟
- گفتم که کارو درست میکنم برات. بفرما! این پروانه کسبی که نیاز داشتی. کار دیگهای نداری انجام بدم برات؟
بلاتریکس با تعجب به پروانهی کسب خود نگاه میکرد. با سر جواب آبدارچی را داد و از آنجا خارج شد. باورش نمیشد که به این سرعت کاری را که برایش یک هفته معطل شده بود انجام شد. برایش سوال بود که اگر به همین آسانیست پس برای چه سختش میکنند؟ چرا کارها را سریع انجام نمیدهند که تمام شود؟
ذهنش را از این سوالات خالی کرد. کارهای مهمتری داشت. باید به درآمد میرسید.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


دابی 10 امتیاز به ریونکلاو داد!


علاقه دارم سر از همه چیز در بیارم و میرم اینور اونور رو می گردم تا چیزای جدید کشف کنم. همه چیز برام جالب و شگفت انگیزه.
قلپ قلپ...

و بعد به حالت
در آمد. و تا سه ساعت همینطور وَنگ زد.


) خارج کرد و دست بچه داد.


چه بلایی سرت اومده سیریوس؟ 








نکردید هم نکردید. 






