پروفسور ترالانی، روی یه صندلی قدیمی نشسته؛ با چندین عینک روی بینیاش، چند شالِ رنگارنگ دورِ گردن اش و یه فنجان چای توی دست.
با صدایی مرموز و لرزان میگه:
-تقدیر نویسان خبرم کرده بودند که… که این نبرد، نبردِ سرنوشت نیست… بلکه… یک سوءتفاهمِ برنامه ریزی نشده ست!
سالن ورزش که تا یک ثانیه پیش بویِ خون و ماست میداد، حالا یهو ساکت شد. صدایِ بههم خوردنِ قاشقِ نقرهایِ ترالانی به لبهی فنجانِ چای، تویِ سکوتِ مرگبارِ سالن، مثلِ صدایِ زنگِ خطر پیچید. همه، از مرگخوارهای تخمهبهدست گرفته تا ولدمورتِ خشمگین و دامبلدورِ باوقار، سرشون رو چرخوندن سمتِ گوشهی سالن.
-تو چرا یهویی پریدی وسطِ سوژه سیبل؟!

ترالانی، در حالی که با انگشتهای لرزانش عینکِ سومش رو روی بینی جابهجا میکرد، به تهِ فنجانِ چای خیره شد؛ با همون صدایِ لرزان و کشدارش ادامه داد:
-نه… نه… این کهیرها… این کهیرهایِ سرخِ رویِ صورتِ آلبوس… نشانهی دوپینگ نیست! نشانهی… نشانهیِ حساسیتِ شدید به اسانسِ بز است که در آن معجونِ لعنتی ریخته شده بود!
حالا دیگه فضا کلاً عوض شده بود. جوزفین که هنوز تو پنجههای ریموس بود، یهو شل شد و با تعجب و شگفتی و یه کم هم شادی به ترالانی نگاه کرد. تلما که آماده بود بپره، خشکش زد و پاش تو هوا معلق موند.
دامبلدور، که لبخندی به این حالت
به لب داشت، دستش رو برد سمتِ ریشش و گفت:-سیبلِ عزیزم، منظورت اینه که…؟
اما ترلانی که انگار هنوز در خلسهی واقعی بود، بدون اینکه توجهی به سوالِ دامبلدور بکنه، فنجونش رو محکم کوبید روی میز و جیغِ بنفشی کشید:
-متقلبها خودِ کائنات هستند! تقدیرنویسان ندا دادند که کائنات هر طور بخواهند این سوژه را پیش می برند؛ ما نباید به آن متقلب ها چنین اجازه ای دهیم!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





»


الان پروفسور زیر بار این همه فشار بیهوش میشن! 
بزن به تخته و بگو ماشالّا! 

پروفسور فکر نمیکنین بهتر باشه زودتر تدبیری برای مرحلهی بعدی بیندیشیم؟ 



بیا 2 ساعت به بدنامون استراحت بدیم و با اعضای تیممون در مورد بازی بعدی بحث کنیم. بعد از 2 ساعت برمیگردیم و بازیهای پیشنهادیمونو میگیم. بین اون 2 تا بازی هم قرعه کشی میکنیم و یکیشو به عنوان بازی آخر انتخاب میکنیم.
