جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  245 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  164 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  194 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: سالن ورزشی دياگون
ارسال شده در: یکشنبه 9 فروردین 1405 13:48
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- نه خیرم!

جوزفین که مثل شیر پشت دامبلدور وایستاده بود، این رو میگه. بعد برمیگرده سمت اسنیپ و بهش چشم غره‌ای میزنهه.
- از کجا معلوم که این مرتیکه‌ی کله روغنی توطئه نکرده باشه؟

بعد اینکه جوزفین متوجه میشه همه دارن بهش نگاه میکنن، ادامه میده:
- آقا مگه این مرگخوار نیست؟! از کجا معلوم که داره راستش رو میگه؟ از کجا معلوم یه چیزی درست نکرده که به پروفسور واکنش نشون بده؟

تلما که تا الان یه گوشه سالن ساکت وایستاده بود، اجازه نمیده کسی جواب جوزفین رو بده و جلو میاد.
- دارین با این بهونه‌ها از زیر بار دوپینگ دامبلدور در میرین؟ متقلب ها!

جوزفین که احساس میکنه داره به خودش و دامبلدور بی احترامی میشه، قصد میکنه که مثل پلنگ بپره روی تلما و سزای توهینی که کرده رو ازش پس بگیره که توسط ریموس نگه داشته میشه. البته، با اینکه ریموس تونسته بود جلوی پریدن جوزفین روی تلما رو بگیره، این مانع نمیشد که دهنش هم بسته بمونه.

- دختره‌ی متوهم! تو خونه ریدل بهتون ادب و نزاکت یاد نمیدن؟!

صدای جوزفین، از کنار همه رد میشه و مستقیم خودش رو به گوش تلما می‌رسونه. امواج صوتی جوزفین، با سرعت نور به مغز تلما میرسن و در کسری از ثانیه، تلما متوجه حرف های جوزفین میشه. این فهمیدن همانا و جهش تلما به سوی جوزفین همانا... برخلاف جوزفین که توسط ریموس کنترل شده بود، هیچکدوم از مرگخوار ها قصد نداشتن جلوی تلما رو بگیرن. ریموس که میبینه دعوای بزرگی بین جوزفین و تلما در حال شروعه، رو به بقیه مرگخوارها میکنه و میگه:
- بگیرینش دیگه!

ولی مرگخوار ها هیچ تکونی نمیخورن؛ بلکه در عوض تخمه‌هایی که توی جیب شون داشتن رو در میارن و مشغول تماشای هجوم تلما به جوزفین میشن. در اون لحظه، همه منتظر اتفاقی که قرار بود بیوفته بودن که تمرکزشون با صدای دامبلدور به هم میخوره.

- باباجانیان؟ به نظرتون بهتر نیست الان این سوتفاهمی که پیش اومده رو حل کنیم؟

آیا تلما و جوزفین به حرف دامبلدور اهمیتی میدن؟ و یا جنگ بزرگی بین اون دو پیش میاد؟ همه‌ی این ها به ذهن و تخیل نویسنده بعدی بستگی داره!
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: سالن ورزشی دياگون
ارسال شده در: شنبه 8 فروردین 1405 23:54
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان زلفان مشکی و چرب و چیلِ پروفسور اسنیپ مثل پرده‌ی سینما جلوی کادر را گرفت. چند لحظه بعد که تصویر از آن سیاهی مطلق بیرون آمد، سکه دیگر روی زمین نبود.
و بله... جا تر است و بچه نیست!

ولدمورت با چشمانی که داشت از حدقه بیرون می‌زد، غرید:
- چکار می‌کنی خورنده‌ی مرگِ بی‌خاصیت؟! مارا باش با کی آمدیم سیزده‌بدر! سکه داشت به نفع ما می‌افتاد!

پروفسور اسنیپ که حالا دست از پا درازتر و با بدنی زخمی؛ دقیقاً در حد کسی که روی آسفالت شیرجه‌ی قهرمانانه زده باشد؛ ایستاده بود، چشم‌غره‌ای به محفلیان رفت و با خونسردی گفت:
- ارباب، قبل از ادامه‌ی مسابقه، بد نیست مطمئن بشیم این ققنوسان متقلب دوپینگ نکرده باشن.

لرد لحظه‌ای فکر کرد.
- آفرین بر مرگ‌خوار باخاصیت و باهوش ما! نوبتی هم باشه، نوبت تست دوپینگه. چیه آلبوس؟ نترسیدی که؟ نگران نباش، سرنگ نیاوردیم که!

اسنیپ دست در جیب ردایش کرد؛ همان رَدایی که اگر اراده می‌کرد، می‌توانست کل کوچه‌ی دیاگون و ناکترن را با آن جارو کند. چند شیشه‌ی معجون بیرون آورد و یکی را به دامبلدور و یکی را به لرد داد.
- بنوشید. اگر کسی دوپینگ کرده باشه، همین حالا معلوم می‌شه.

دامبلدور با دستانی لرزان و قیافه‌ای که بیشتر به کسی می‌خورد که قرار است وصیت‌نامه بنویسد، شیشه را از دست اسنیپ قاپید و قلپ‌قلپ سر کشید.
لرد هم همان کار را کرد.
- باباجان… توی این چی ریختی؟ مزه‌ی ماتحت بز میده!

اسنیپ خیلی جدی جواب داد:
- اسانس بز داره. شرمنده، آلبوس. اسانس‌های بهترم تموم شده بود. اینو ریختم که مزه‌ی واقعی معجون رو حس نکنین.

ولدمورت لحظه‌ای به شیشه نگاه کرد، بعد به اسنیپ.
- مرگ‌خوار ما رو باش… اسانس بز؟ کدوم جانشگاه به تو دکترای معجون‌سازی داده؟!

ناگهان، طوری که انگار دامبلدور به بادام‌زمینی حساسیت داشته باشد و کوهی از بادام‌زمینی خورده باشد، تمام صورتش را کهیر برداشت.
- باباجان... من می‌دونستم این معجون یه مشکلی داره... چرا باد کردم؟
- این یکی؛ از آثار جانبی‌ش نیست. و همون‌طور که می‌بینید، ارباب، کاملاََ سُر و مر و گنده جلوتون نشسته. پس حتما... دوپینگ کردین!
- باباجان. دوپینگ کجا بود. ما فقط... چندی پیش از آنکه شما مزاحممان شوید... داشتیم از نعمت مشت و مال بهره می‌بردیم.

ولدمورت پوزخندی زد.
- آنقدر از ابهت ما می‌ترسی که دوپینگ کردی؟
- ما هیچ هم از شما نمی‌ترسیم.
- چرا، می‌ترسید.
- نه‌خیرم.
- چرا خیرم. اگر از ما نمی‌ترسی پس لرزش صدایت واسه‌ی چیست؟

دامبلدور سرفه‌ای کرد، ریشش را صاف نمود، و با لبخندی مصنوعی که تلاش می‌کرد خردمندانه باشد ولی بیشتر شبیه سرفه‌ی عصبی بود، از خودش دفاع کرد.
- باباجان. لرزش صدای ما از سن و تجربه است، نه از ترس اربابان بی‌دماغ.

اسنیپ باز یک ابرو را بالا برد.
- آقایون! این حرف‌ها رو ول کنید و وارد حاشیه نشید. این رو بچسبید که دامبلدور دوپینگ کرده!
ویرایش شده توسط پنه‌لوپه کلیرواتر در 1405/1/9 0:13:42
پاسخ: سالن ورزشی دياگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 فروردین 1405 00:02
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور هنوز داشت از نعمت مشت‌ومال بهره‌مند می‌شد که ناگهان صدای «تق!» بلندی در سالن پیچید. همه سرها به سمت صدا چرخید. مشخص شد که دابی در حین رژه رفتن روی کمر پروفسور، با یک پرش آکروباتیک، ناخواسته مهره‌ای از کمر دامبلدور را «ریست فکتوری» کرده است.
دابی با غرور ژیمناستیک‌طور گفت:

«قربان دابی فکر کرد این مهره اضافیه!دابی بد! »

دامبلدور با صدایی که بیشتر شبیه باز شدن درِ انبار قدیمی هاگوارتز بود گفت:
- اووووه… این یکی رو خوب جا انداختی دابی جان. احساس می‌کنم پنج سال جوون‌تر شدم… یا شاید پنج مهره از کمرم رفت پی کارش.

در همان لحظه درِ سالن ورزشی با لگد باز شد و لرد ولدمورت با شنلش که پشت سرش مثل پرده‌ی تئاتر تکان می‌خورد وارد شد. پشت سرش مرگخواران مثل گروه نوازندگان عروسی صف کشیده بودند.

ولدمورت با نگاهی تحقیرآمیز به بساط آبدوغ‌خیار و پشتی‌ها گفت:
- شما برای مسابقه آماده می‌شوید یا برای شب یلدا؟

دامبلدور بدون اینکه از روی پشتی‌ها بلند شود یک استکان چای برداشت و جرعه‌ای خورد.
- تام جان، آدم باید قبل از مسابقه بدنش رو قلیایی نگه داره. آبدوغ‌خیار راز موفقیته. تو هم امتحان کن، شاید یه کم از اون قیافه‌ی لیموترش‌ات باز شد.

بلاتریکس با عصبانیت جلو آمد:
- ارباب! اجازه بدین همین‌جا این پیرمرد ریشو رو—

ولدمورت دستش را بالا آورد.
- نه بلاتریکس. اول مسابقه. بعد اگر لازم شد ریشش را با قیچی باغبانی کوتاه می‌کنیم.

اسنیپ جلو آمد و با صدای آرام گفت:
- ارباب، پیشنهاد مسابقه آماده شده.

ولدمورت لبخند باریکی زد.
- خوب است. ما هم پیشنهاد خود را داریم.

دامبلدور آهسته از جایش بلند شد، ریشش را که نصفش زیر پشتی گیر کرده بود آزاد کرد و گفت:
- بسیار خب تام. ببینیم پیشنهاد شما چیست.

ولدمورت با شکوه خاصی گفت:
- مسابقه‌ی ما این است… هرکس بتواند یک کاسه خون تازه را فقط با زبان سریع‌تر تمام کند… برنده است.

چند ثانیه سکوت مطلق برقرار شد.

بعد ناگهان دابی گفت:
- قربان دابی فکر کرد مسابقه لیسیدن ماست است!دابی بد!

کوین زیر لب گفت:
- راستش منم همین فکرو می‌کردم.

دامبلدور عینکش را کمی بالا زد و گفت:
- تام… تو ما را آوردی باشگاه که در نهایت مسابقه‌ی… لیسیدن خون بدهیم؟

ولدمورت با غرور گفت:
- این یک رقابت بسیار اصیل و تاریک است.

جوزفین که از سقف آویزان شده بود، زیر گوش ریگولوس گفت:
- اصیلش رو نمی‌دونم ولی خیلی چندشه، بجاش میتونیم لواشک بخوریم!

دامبلدور دستش را بلند کرد.
- پیشنهاد ما هم آماده است.

ولدمورت چشم‌های باریکش را تنگ کرد.
- بگو ببینم پیری.

دامبلدور با لبخند گفت:
- مسابقه‌ی پیشنهادی ما… طناب‌کشی است.

مرگخواران چند لحظه به هم نگاه کردند.

بعد پیتر پتی‌گرو آهسته گفت:
- ارباب… فکر کنم ریش دامبلدور به اندازه‌ی یک طناب صنعتی مقاومت داره…

ولدمورت ناگهان سرش را به سمت دامبلدور برگرداند.

دامبلدور با آرامش ریشش را تاب داد و گفت:
- بله تام جان. طناب هم همراه خودم آورده‌ام.

سالن برای چند ثانیه در سکوتی عجیب فرو رفت.

بعد دلفی گفت:
- بابا جان… قرعه‌کشی کنیم دیگه؟

یک سکه‌ی جادویی وسط سالن پرتاب شد. همه نفسشان را حبس کردند.

سکه در هوا چرخید… چرخید… چرخید…

و درست وقتی می‌خواست روی زمین بیفتد—
پاسخ: سالن ورزشی دياگون
ارسال شده در: پنجشنبه 20 آذر 1404 13:52
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در سمت دیگر سالن، پروفسور دامبلدور در جمع اعوان و انصارش مشغول در کردن خستگی بود. البته به سبک خودشان!

- پروفسور قربان شل کرد... شل‌تر... شل شل شل... آهان!

آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور، بالاتنه را برهنه کرده و دمر خوابیده بود. دابی سمت راست کمرش رژه می‌رفت و کوین سمت چپ.

- بچه‌ها یکم یواش‌تر! الان پروفسور زیر بار این همه فشار بی‌هوش می‌شن!

ریگولوس این را گفت و لحظه‌ای بعد از حال رفت!

- پروفمون رو دست کم نگیر ریگ! من شنفتم جوونیاش عرض شونه و کول حجیمی داشته که از در تو نمی‌اومده! بزن به تخته و بگو ماشالّا!

- شرمندم نکن جوزیِ بابا! این‌جوری‌ها هم نبوده حالا.

- اهم! پروفسور فکر نمی‌کنین بهتر باشه زودتر تدبیری برای مرحله‌ی بعدی بیندیشیم؟

دامبلدور می‌خواست رو به لاکرتیا کند و از بالای عینک هلالی شکلش نگاه نافذی به او بیندازد. اما از آن جا که ریشش را هم سمت چپ خود خوابانده بود، نتوانست سرش را به راست بچرخاند. پس همینطور خشک و خالی و بدون نگاه نافذ گفت:

- هر چیزی به وقتش بابا جان! عجله کار شیطونه. وقت هست... فعلا بذار فرایند تجدید قوا رو بگذرونیم؛ از شما چه پنهون خیلی حال میده. به نظرم تام رو که با شکست راهی کردیم، هر هفته برنامه‌ی ورزش، به همراه مشت و مالِ بعدش رو بچینیم. حالا ورزش رو نچیدیم هم نچیدیم ولی مشت و مال بعدش رو حتما بچینیم.

- پروفسور قربان کجاش رو دید! دابی قصد داشت بعد از مشت و مال برای قربان قلیون چاق کرد. یک پاتیل آبدوغ‌خیار هم آماده کرد که قربان خنک شد!

دابی بشکنی زد و دکوراسیون کنج سالن زیر و رو شد. پشتی‌های قرمز با طرح بته جقه ردیفی چیده شدند و بساط چای نبات نیز در مقابل آن‌ها قرار گرفت.
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: سالن ورزشی دياگون
ارسال شده در: چهارشنبه 12 آذر 1404 08:42
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
به محض اینکه لرد تاریکی به مرگخوارانش رسید، آنها شروع به مالیدنش کردند. هر یک جایی از لرد را می‌مالید. بلاتریکس شانه‌هایش را، بارتی کراوچ ران‌هایش را، لوسیوس رگ‌های بیرون‌زده‌ی ساعدش را و پیتر پتی‌گرو هم با دست جادویی‌اش دست راست مبارک و سعادت‌بخش لرد را می‌مالیدند.
«خب چه پیشنهاد می‌دهید ای مرگخواران وفادارم؟ بازی آخر چه باشد که ما ببریم و حیثیتمان نرود؟»
بارتی گفت: «ای به قربان حیثیتت ارباب. شما همیشه برنده‌اید. ولی با توجه به هوش سرشاری که دارید، شطرنج چطور است؟»
لرد تاریکی با غضب روی دست بارتی زد تا به جای ران برود به سراغ زانوانش و گفت: «شطرنج؟ می‌خوای صورتی هم بپوشم و از این به بعد به جای مار، مهره‌ی مار با خودم به این طرف و آن طرف ببرم؟»
بارتی به زور جلوی اشک‌هایش را گرفت و گفت: «بله لرد درست می‌فرمایید. باید قبلش بیشتر فکر می‌کردم.»
سوروس اسنیپ که پشت سر لرد ایستاده بود و با خود فکر می‌کرد به جماعت مالش‌دهنده اضافه شود یا نه، به کله‌ی بدون مو و به‌شدت جذاب/ترسناک ارباب تاریکی زل زد و با صدای پرطنینش گفت:
«اگر اجازه بدهید ارباب من پیشنهادی دارم.»
«بگو سِو.»
«ما یک زمانی در جوانی در تلویزیون ماگل‌ها یک مسابقه دیدیم به اسم مسابقه‌ی محله. اتفاقا آنجا هم بیگ‌مسعودنام کچلی بود که مسابقاتی برگزار می‌کرد. یکی از مسابقات جذابش این بود که یک کاسه ماست جلوی شرکت‌کننده می‌گذاشتند و باید در کوتاه‌ترین زمان فقط با استفاده از زبان زودتر از بقیه ماست را تمام می‌کرد...»
لوسیوس با خنده گفت: «مرلین به کمرت بزنه سِوروس این چه پیشنهادیه. ارباب ما مگه ماست می‌خوره؟»
سِوروس لب ورچید و جواب داد: «اگر ماست بخورن که بهتره، با توجه به اون همه ریش دامبلدور، شانس ارباب ما برای برد خیلی بالاست. ولی پیشنهاد من خون تازه‌س... یک کاسه خون تازه... برد ارباب خون‌خوار ما تضمینیه...»
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1404/9/12 9:16:44
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: سالن ورزشی دياگون
ارسال شده در: چهارشنبه 12 آذر 1404 04:40
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: لرد و مرگخواراش به سالن ورزشی می‌رن و دامبلدور و محفلیا رو اونجا می‌بینن. لرد و دامبلدور تصمیم می‌گیرن که با هم مسابقه بدن. مسابقه‌ی اول رو دامبلدور و دومی رو لرد ولدمورت می‌بره.

*****

هر دو طرف با یک برد روبه‌روی هم ایستاده بودند. دامبلدور با یک دست آب‌نبات چوبی‌اش را نگه داشته بود و با دست دیگرش به شکمش ضربه می‌زد. صدای برخورد دست با چربی‌های شکمش برایش آرامش‌بخش بود. و چیزی که در این زمان بیشتر از همیشه به آن نیاز داشت، آرامش بود.

دامبلدور الکی دامبلدور نشده بود. در سالیان اول زندگی‌اش نی‌قلیوندوری بیش نبود. سال‌ها مشقت کشیده بود. وزنه زده بود. عضلاتش را تمرین داده بود تا بتواند دامبلدور شود. پس انتظار داشت که در مچ اندازی به آسانی لرد ولدمورت را شکست دهد. و برد یک‌طرفه‌ی ولدمورت مثل یک مشت به صورتش برخورد کرد.

- تا کی قرار است ارتعاش چربی‌هایت را ببینیم؟ الان مساوی‌ایم. بازی آخر را اعلام کن تا ببریمت و به خانه‌ی ریدل‌ها برگردیم. کاردیو را در منزل انجام می‌دهیم.

دلفی که حواسش نبود گوشش را بگیرد به گوشه‌ی سالن ورزشی رفت و با محتویات معده‌اش، نقشه‌ی جهان پس از تصرف توسط پدرش را روی کف سالن ترسیم کرد.

- لرد بابا عجله نداریم که. بازی قراره بازی آخر باشه. به‌نظرم باید توی انتخابش دقت بیشتری کنیم. خاطره می‌شه بابا جان! بیا 2 ساعت به بدنامون استراحت بدیم و با اعضای تیممون در مورد بازی بعدی بحث کنیم. بعد از 2 ساعت برمی‌گردیم و بازی‌های پیشنهادیمونو می‌گیم. بین اون 2 تا بازی هم قرعه کشی می‌کنیم و یکیشو به عنوان بازی آخر انتخاب می‌کنیم.

لرد نیاز به استراحت داشت. دست راستش را به سختی حس می‌کرد. اما نباید این را به گروه مقابل نشان می‌داد. ضعف نداشتن از صفات بارز جناب بود.
- صرفا برای اینکه سکته نکنی و مرگت طبیعی نباشه، اون 2 ساعت رو بهت وقت می‌دم.

هر دو به سمت زیردستانشان رفتند. نه برای استراحت؛ بلکه برای انتخاب بازی‌ای که مطمئن باشند که در آن برنده‌اند.
پاسخ: پاسخ به: سالن ورزشی دياگون
ارسال شده در: شنبه 25 مرداد 1404 13:58
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دامبلدور با قدم های استوار وارد رینگ شد. محفلیا از اون پشت تشویق میکردند. اریانا با کمک نهانه اش، با اتش بالای سرش اسم دانبلدور را نوشته بود و همین باعث شده بود اطرافش خالی باشد. در انطرف صحنه، مرگخواران جیغ و داد میکردند. لرد، دماغ نداشته اش را بالا کشید و با پوزخند به سمت رینگ امد. همچنان ردا به تن داشت و این باعث شد هنگام راه رفتن تعادلش را از دست بدهد. با افتادن لرد همه سعی میکردند جلو خنده هایشان را بگیرند. ناگهان یکی از مرگخواران نتوانست جلوی خودش را بگیرد و زد زیر خنده. با نگاه ترسناک لرد، الستور به سمت ان مرگخوار پرید و صدایش برید. داور رو به روی میز مخصوص ایستاده بود.لرد روی صندلی اش نشست و با پوزخند به دامبلدور اشاره کرد که بنشیند. مسابقه شروع شد.
-راند اول
با سوت داور شروع کردند.بعد از سی ثانیه صدای شپلق امد.
-برنده راند اول: لرد ولدمورت
محفلیا ناراحت اهی کشیدند ولی مرگخواران شروع کردند تشویق بیشتر و جیغ کشیدن.
-راند دوم.
صدای سوت با صدای شپلق بعدی یکی شد.
-برنده راند دوم:لرد ولدمورت.
همه محفلیا نا امید شده بودند. چند راند دیگر هم مسابقه دادند اما هر دفعه لرد برنده راند میشد. راند پنجم بود که دامبلدور میخواست تسلیم شود که صدایی متوقفشون کرد.
-صبر کنید.
همه برگشتند تا ببینند چه کسی حرف زده. در اولین نگاه، تک چشم بنفشش به چشم امد.

-لیسا، اینجا چیکار میکنی؟ برو بین تماشاچی ها

دامبلدور رو به لیسا حرف میزد اما لیسا بدون توجه به سمت داور رفت.چیزی در گوش داور گفت که داور تایید کرد.بعد داور سوت زد و بلند گفت:
-تعویض بازیکن، تیم محفلیا، بازیکن اصلی: دامبلدور، بازیکن تعویضی: لیسا تورپین.
همه شوکه شدند از این حرف. دانبلدور نگران به سمت لیسا رفت.
-لیسا، تو هنوز خیلی بچه ای برای مسابقه مچ اندازی. هم میبازی و هم به خودت صدمه میزنی.
لیسا با لجبازی نگاهی به دامبلدور کرد و ربخند بزرگی زد.
-نگران نباشید. من ورزشکارم، معلومه میتونم ببرمش. درضمن شما هم داشتید میباختید. پس اگر من هم ببازم باز فرقی نداره
لیسا این حرف رو زد و به یمت صندلی رفت. داور سوت زد و راند پنجم را شروع کرد. بعد از یک دقیقه کشمکش صدای برخورد دستی به میز امد. نفس ها همه حبس شده بود.

-برنده راند پنجم:لیسا تورپین
لیسا پوزخندی زد و کمی مچ دستش رو ماساژ داد. راند ششم هم شروع شد.
شپلق


-برنده راند ششم:لیسا تورپین
حالا این محفلیا بودند که سر و صدا میکردند و مرگخوار ها با نا امیدی و خشم به لیسا زل زده بودند.
راند هفتم و هستم و نهم و دهم هم به همین صورت گذشت. بعد از مسابقه دو بازیکن روی صحنه ایستادند. داور به سمتشان امد و مدال ها رو اورد.مدال طلا برای لیسا و مدال خاکستری برای لرد. لیسا بی توجه مدال رو برداشت و دور گردن لرد انداخت.
-لرد، با اینکه خیلی به ما بدبختی دادی اما این مدال برازنده توعه. تو خیلی تلاش کردی تا برنده بشی. این تلاش هست که باعث بهتر شدن ما میشه، نه برنده شدن.
بعضی با تعجب، و بعضی با افتخار نگاه میکردند. لرد متعجب از کار لیسا چند بار پلک زد. دامبلدور با لفتخار نگاهی به لیسا کرد و بعد شروع کرد به دست زدن برای لرد. لیسا که دید همه حواسشان پرت لرد است از موقعیت استفاده کرد و از باشگاه خارج شد. مثل باد امد و مثل باد رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سالن ورزشی دياگون
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1403 15:23
نمایش جزئیات
آفلاین
- با سی و دو عدد دندان خنجر‌ی به ما زل زده، انتظار داری انرژی منفی نگیریم؟
- خیلی هم عالی‌! پیشنهاد من اینه که یه نگاه دقیق‌تر به ضمیر ناخودآگاه‌تون بندازم، اینجوری...

نگاه اسکارلت روی لرد قفل شد و از همین طریق به داخل ذهن او دست پیدا کرد. بعد از کمی گشت‌وگذار که چند ثانیه بیشتر طول نکشید، در بخش خاطرات کودکی‌ او علت آزار دهنده بودن لبخند الستور را دریافته و به وجود خودش برگشت.
- تشخیص من اینه که علت این حستون می‌تونه اختلال...

تمامی سلول های مغز اسکارلت در لحظه آژیر خطر کشیدند و همان نور قرمز رنگ معروف سرتاسر ذهنش را فرا گرفت و از چشمانش نیز بیرون زد.
- اختلال؟ اختلال جرعت کنه سمت شما بیاد از چهار طرف جرش می‌دم! تنها تشخیص من اینه که الستور رو با این لبخند مور‌مور کنندش صد و هشتاد درجه بچرخونیم سمت محفلیا تا باعث کاهش روحیه‌شون بشه!

الستور نیم چرخی زد، لبخندش را گسترده‌تر کرد و همراه با سایه‌اش به جماعت محفلی که زیر نگاه سنگین‌اش معذب شده بودند خیره شد.

مروپ در حالی که هفتمین پارچ آب انجیر را به خورد لردسیاه می‌داد با دست به مرگخوران پشت صحنه که با سرعت انجیر جمع می‌کردند اشاره کرد که بشکه بعدی را بیاورند.
- میخوای گابریل مامانو تکثیر کنیم تا آناناس یکی یدونه مامان حوله بیشتری داشته باشه؟
- آخ جون، من خیلی دوست دارم تکثیر بشم!
- خیر! همین شصت نفری که ما را دوره کرده‌اند برایمان بس است. دیگر می‌رویم روی آن پیرمرد کم‌خرد را کم کنیم.

بعد از مقداری تولید صدای ناهنجار و بدوبیراه حضار صدای بلندگو در آمد.
- از شرکت کنندگان عزیز دعوت می‌کنیم تا به روی صحنه بیان!

لرد با قدم هایی محکم به سمت میزی که وسط رینگ بوکس قرار گرفته بود رفت و چشم در چشم دامبلدور که سربند ورزشی پوشیده و ریش هایش را پشت سرش جمع کرده بود قرار گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن ورزشی دياگون
ارسال شده در: شنبه 3 شهریور 1403 23:45
نمایش جزئیات
آفلاین
- قبول نبود... ما آمادگی‌مان را در خانه جا گذاشته بودیم.

دامبلدور فرتوت با یک حرکت ماهرانه از طنابش سر خورد و درست رو به روی لرد سیاه بر زمین فرود آمد.
- پسرم تام، غصه نخور... مسابقه بعدیو می‌ذارم تو ببری دلت شاد شه.

لرد از این از خودگذشتگی دامبلدور اصلا شاد نبود. در واقع کاملا هم عصبانی بود و احساس تحقیر شدگی داشت.
- لازم نکرده! مسابقه بعدی را خودمان با زور بازوی مبارک‌مان خواهیم برد. ما با این پیرمرد فرسوده مچ خواهیم انداخت.

گروه تدارکات سیاه به سرعت وارد عمل شدند تا لرد را پیش از مسابقه مچ اندازی آماده کنند. گابریل مانند حوله‌ای لرد را بغل کرد. مروپ لیوان لیوان آب انجیر برای لرد می‌ریخت. و الستور...

- چرا اینگونه با آن دندان‌های کریه المنظر خویش به ما زل زده‌ای؟!
- مادرتون گفتن اینطوری با لبخند بهتون انرژی مثبت می‌دم ارباب.

لرد به دندان‌های زرد و نوک تیز الستور که درست در پنج سانتی متری جای خالی بینی‌اش قرار گرفته بود چشم دوخت.
- ما الان بیشتر داریم انرژی منفی می‌گیریم!

اسکارلت با چهره‌ای روشن‌فکرانه، صندلی‌ای چوبی را رو به روی لرد و الستور بر روی زمین گذاشت و بر آن نشست. لحظه‌ای مدیتیشن کرد و سپس با صدایی گیرا مانند روان‌شناسان شروع به صحبت کرد.
- برای اینکه درک کنیم چرا از چهره الستور انرژی منفی می‌گیرین لازمه به ضمیر ناخودآگاه‌تون رجوع کنیم و اونو تبدیل به ضمیر خودآگاه کنیم ارباب. حالا یه بار دیگه به لبخند الستور نگاه کنین و بگین که چرا از لبخندش انرژی منفی می‌گیرین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: جمعه 21 مهر 1402 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب اونقدر کارشون درسته که شروع کردن به رقصیدن!
-ارباب می‌خوان بگن می‌تونن همزمان هم سریع‌تر از همه از طنابا بالا برن و هم بهترین رقصنده دنیا باشن.
-ارباب دارن دامبلدور رو به مسابقه رقص روی طناب دعوت می‌کنن.
-ما توی عمرمون هیچوقت نرقصیدیم و نخواهیم رقصید.

دامبلدور که مترها پایین‌تر دور طنابش گره خورده بود، سرش را از لای ریشش درآورد و لرد سیاه را دید که دور طنابش ورجه وورجه می‌کرد. دامبلدور یاد میلیون‌ها سال پیش افتاد. دامبلدور روزگاری را به خاطر آورد که کودکی ۱۰ ساله بود، شاد و خرم، نرم و نازک، چست و چابک از روی همه درخت‌ها می‌پرید و موز می‌خورد. روزگاری که جنگل‌ها سبز بودند و صدای جیک جیک دایناسورها تویشان می‌پیچید.* روزگاری که پیر و کهنسال و فرتوت و بیمار و کور و کر نبود. دامبلدور زمانی سریع‌ترین و بهترین میمون دنیا بود. دامبلدور می‌توانست روی هر طنابی برقصد!
-هوهوهاهاهی‌هی‌هو!

دامبلدور ریشش را بالای سرش چرخاند و پرت کرد روی طناب لرد سیاه و باهایش تاب خورد و بالای سر لرد چند دور چرخید و کمرش را تکان‌تکان داد و لنگ‌هایش را توی هوا چرخاند و حتی یکی از گوش‌های لرد سیاه را هم برداشت و پوست کرد و خورد و کارش که تمام شد، دوباره تاب خورد و پرید روی طناب خودش. پایینش، ده‌ها محفلی از شدت هیجان ترکیدند و سفیدی‌هایشان همه‌جا ریخت و توی دماغ و دهن مرگخواران رفت.
-آلبوس یه بار دیگه نشون داد منبع واقعی رقص، روشنایی درونه.
-آلبوس، شاه دیسکو!

بلاتریکس برگشت و لایتینا را کرد.


---
*وینکی، جن دانشمند بود و دونست تکامل موز و میمون بعد از انقراض دایناسورا بود. ولی وینکی گول نخورد و دونست دامبلدور هیچوقت تکامل نکرد. وینکی، جن داروین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL