شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
خلاصه: درختِ ارشد تالار اسلیترین، کجول، آنقدر رشد کرده که عبور از تالار شبیه مأموریت غیرممکن شده و اعضا هر روز میان شاخهها، ریشهها و خراشهایش گیر میافتند. آکی و ویولا که تازه به تالار آمدهاند، از این وضعیت به ستوه میآیند؛ آکی حتی تهدید میکند کجول را تکهتکه کند. وقتی اعتراضشان به سالازار میرسد، او که مشغول تجربهی جدیدش یعنی آشپزی است، ابتدا بیتفاوت است تا اینکه ویولا با بازی روی حس ابهتطلبیاش او را قانع میکند که کجول در حال نابود کردن شکوه تالار است. سالازار برای بررسی ماجرا همراه اعضا میرود و متوجه میشود تالار عملاً به جنگلی کامل تبدیل شده؛ با میمون دزد موز، مار بوآ و آشوبی تمامعیار، تا جایی که آکی (و کاتانا) مجبور میشود شخصاً میمون را فراری دهد.
سالازار اسلیترین با رضایت سری تکان داد و جلو رفت تا به کجول برسه. این کار برای بقیهی بر و بچ تالار اسلیترین سخت به نظر میرسید، چون باید از میان حجم عظیمی از شاخ و برگ رد میشدن؛ دقیقاً مثل مأمورهای CIA که از بین موانع لیزری عبور میکنن. اما سالازار فرق داشت. عصبی بود و با هر قدم، موجی از مرگ و سرمایی سنگین از وجودش ساطع میشد؛ به شکلی که شاخهها، میوهها و حیوانات اطرافش (بهجز مار بوآ البته، چون قرار بود بهزودی بازیچهی دست باسیلیسک بشه و بعد از یکی دو هفته هم جذابیتش رو از دست بده و دلش بشکنه ) یکی پس از دیگری خاکستر میشدن و با وزش باد از پنجره خارج میشدن.
بالاخره سالازار به کجول رسید. چشم در چشمش شد و نزدیک بود همان سرمایی که دوستان کجول را از بین برده بود، روی خود کجول هم اجرا کند. کجول باید سریع فکر میکرد. باید راهحلی پیدا میکرد که هم خودش و هم خانوادهی گل و گیاهیش رو نجات بده. باید ورق را علیه ویولا و آکی برمیگردوند. - جد بزرگوار، یه لحظه صبر کنین... - یه لحظه زیاده، نیملحظه صبر میکنیم...
کجول آب دهانش را قورت داد و ادامه داد: - این گل و گیاه و جنگل آمازونی که اینجا ایجاد کردیم فقط یک هدف داره، جد بزرگوار... و اون هم خدمت به شماست. - خدمت به ما؟ چجوری؟
سوال خوبی بود... و کجول فقط نیملحظه وقت داشت که جوابی برایش پیدا کند...
تا اینکه صدای جیغ بلندی از سمت یکی از شاخه ها به گوش رسید. - موز هامو کجا میبرییی؟ مگه خودت خانواده نداری بچه منو میدزدی میمون کله پوک؟
اعضا بهت زده درحالیکه که میمون میوه های استوایی کجول را به سرقت میبرد و او سعی در پسگرفتنشان بود، یکی پس از دیگری از شاخه های متحرک جاخالی دادند و تماشا کردند. - یکی جلوی آن میمون نادان را بگیرد تو ما بببینیم در این تالارمان چه خبر شده.
کاتانا جلوتر از آکی به راه افتاد. میمون بخت برگشته با جیغ و داد هرچه را که برداشته بود میان راه رها کرد و از تالار خارج شد. -
با ادای احترامی گفت که کار خواسته شده انجام شد. و با حالتی دراماتیک درحالیکه که دستان آکی که به سمتش میآمد را دریبل کرد، از دست او و از صحنه خارج شد. - کاتانا سان باز چت شد تو؟
آکی آهی کشید و رویش را به سمت سالازار برگرداند. - امرتون انجام شد.
سالازار اسلیترین با رضایت سری تکان داد و جلو رفت تا
رسیدن به حساب کسی که بخواهد ابهتش را نابود کند از جمله تجربیاتی نبود که سالازار بخواهد در آن لحظه تجربه کند، اما چیزی هم نبود که بتوان به سادگی از کنار آن گذر کرد. - ابهت ما را نابود کند؟ این فرومایه کی هست؟ - ارشد تالار قربان!
آکی که بسیار دلش از کجول و قوانین منع سرو سبزیجاتش پر بود، شروع کرد به توضیح دادن. - چند وقته همش قوانین عجیب غریب وضع میکنه، ما رو مجبور میکنه بهشون عمل کنیم و اگه انجامشون ندیم پرتمون میکنه بیرون. تازه این چند وقته اینجارو عملا تبدیل به جنگل کرده! میخوایم غذا بخوریم، شاخههاش تو حلقمونه. میخوایم بریم مستراح، شاخههاش توی... - قربان آبجکت کلی حرف آکی اینه که ما تایرد شدیم، پس ور ایز ده آرمانهای شما؟ آیا فورگاتشون کردیم؟
سالازار به فکر فرو رفت. اینطور نمیشد. باید پیش خود ارشد میرفت و کارهای شنیع او را به چشم میدید تا بتواند مجازاتی درخور برایش وضع کند. - این ارشد فرومایه الان کجاست؟
همگی به سمت در رفتند، و با باز کردن آن، با چیزی رو به رو شدند که هیچیک انتظارش را نداشتند. پس در جنگل سرسبزی بود و مار بوآیی روی شاخههای رو به رویشان داشت دالی میکرد. تا اینکه صدای جیغ بلندی
- سالازار بزرگ! این بود آرمانهای شما؟ شما تالار رو زیر آب ساختین که ویو دریا داشته باشیم. اینجا انقد شلوغ شده که انگار تالارمون وسط جنگله!
سالازار که کل حواسش به غذای در حال پختش بود، به صحبتهای آکی اعتنایی نکرد. - مطمئن بودیم که باید دو عدد چشم قروباغه مینداختیم. طعماش این را کم دارد.
ویولا که وضعیت را به ضرر خودشان دید، با حرف سالازار اسلیترین چیزی به ذهنش رسید. آکی و کاتانا را کنار زد و با فیس و افاده جلو رفت. - عجب سلیقهی باکلاسی دارین سالازارآ! بوی این غذا من رو یاد آخرین سفرم به پَغی میندازه. شف اونجا یه غذای اسپشیال فور می درست کرده بود. واقعا دلیشز بود.
تعاریف ویولا توجه سالازار را به او جلب کرد.
سالازار مدتی بود که میخواست تجربیات جدید داشته باشد. یکی از اینها آشپزی بود. از یادگیری غذاهای ساده شروع کرده بود و حالا سعی بر این داشت که غذاهای خودش را درست کند. - سلیقهی خوبی داری! نام تو چیست؟ - ویولا ریچموند آقا! نیوبی این تالارم. - آه بله! به یاد دارم که دراکو در موردت گفته بود.
ویولا موقعیت را مناسب دید که هدف اصلیاش از این مکالمه را پیش بکشد. - میدونم که وقتی یک شف فرست کلاس قصد کوک داره نباید مزاحمش شد ولی پرابلمی هست که باید در موردش با شما و فقط شما حرف بزنم. درکی که شما از زیبایی دارین باعث شد که این چویس رو بکنم. این ارشد جدید داره با شاخ و برگاش کلاس تالار شما رو پایین میاره. میترسم که هدفش
برای آشنایی با این تاپیک لطفا این پست را مطالعه کنید.
سوژه جدید
درخت سان تالار اسلیترین آنقدر شاخ و برگ هایش رشد کرده که اعضا برای عبور و مرور از تالار به خوابگاههایشان باید عملیات غیر ممکن پا نذاشتن و نشکستن او را پشت سر بگذارند.
بعد از ورود دانش آموز انتقالی، آکی و کاتانایش و ویولا ریچموند به گروه اسلیترین، هر دو تصمیم گرفتند که به این اوضاع طاقت فرسا ادامه دهند. - آی موهام. نیا نزدیییک. - این چه وضعشه جمع کن اون ریشهت رو از تو لباسم. - گیر کرده. خودت درش بیار.
آکی کاتانا را از غلافش در آورد. - همین امروز شاخ و برگتو میزنم. اگه نزنم، خودم هاراگیری میکنم. - سالادش کن منم تزئینش میکنم. - آدم ارشد گروهشو تهدید به مثله کردن نمیکنه. بعدم چند تا برگ و ریشه و شاخه که این حرفارو نداره. - ارشد گروه هم شاخ و برگشو تو چشم و چال بقیه نمیکنه. بعدم کجای این همه برای تو چند تائه؟ نگاه، نه مرلین وکیلی نگاه همین روز اولی چیکارم کردی؟
کجول با بیمیلی نیم نگاهی به آکی که لباسش را بالا زده بود انداخت، تمام تن او پر از خراش خط هایی تازه بود. کجول چشمی در حدقه چرخاند. - سامورایی هم سامورایی های قدیم، چند تا خش و خط که انقدر سر و صدا نداره.
آکی کاتانا را محکم در دست فشرد که موجب شد کاتانا لگدی نثار وی کند. - آخ، چته خب حواسم نبود.
سپس در حالیکه ما تحتش را گرفته بود به پیش سایر اعضا رفت تا ببیند چرا هیچکس به اوضاع تالار اعتراضی نمیکند و یا دست به حرکتی نمیزنند.
- یک لحظه حرف نزنید ببینیم مادر ما چی گفت! ما فرزند کی هستیم؟ - رودولف و بلاتریکس.
لرد ولدمورت نگاهی چپ چپ به تام ریدل پدر انداخت.
- به من نگاه نکن پسرم...یعنی پسر احتمالی من، من اون موقع تحت تاثیر معجون بودم چیز زیادی یادم نیست.
نگاه ولدمورت پر فشار تر از قبل به تام خیره شد. - موقع زایمان هم هیچ کس یعنی نبود؟ - متاسفانه خیر. - متاسفانه خیر یعنی چه پدر؟ مروپ سالیان سال است زن شماست. یک بار هم از او نپرسیدید سر به دنیا آمدن ما بر او چه گذشته؟
تام ریدل با آهی سرش را پایین اندخت. خشم لرد بیش از پیش شد. همه ی اعضای اسلیترین آنقدر به اعتراف مروپ توجه کرده بودند که به کلی یادشان رفت از خود بپرسند، چگونه رودولف و بلاتریکسی که نصف سن تام ریدل سینور و مروپ گانت را دارند؛ والدین لرد ولدمورت هستند؟ از آن فاجعه تر آنکه یکی از آنها همسر خود لرد بود. لرد که تامل بیش از این را جایز ندید، ایستاد و با عجله به بیرون از فاضلاب رفت. بقیه نیز که به دنبال پاک کردن بقیه ی سبزی خود بودند به دنبال لرد به راه افتادند تا به آشپرخانه اسلیترین رسیدند.
در کمال تعجب چندی از اعضا کاملا بعد از برگشت از فاضلاب غیبشان زده بود. مروپ، تام، رابستن و...همگی به یکباره. لرد تقریبا مطمئن بود و حاظر بود به جدش سالازار قسم بخورد تا همین یک ثانیه پیش پدرش در کنارش ایستاده بود.
لرد تاریکی که خشمش از دوباره رها شدن توسط والدینش فواران کرده بود کل تالار اسلیترین را با طلسمی قوی با خاک یکسان کرد.
بدین ترتیب معمای تولد لرد با غیب شدن پدر و مادرش، مرموز و حل نشده باقی ماند.
آدمهای حاضر در شبکهی فاضلاب لندن، برای چند ثانیه نفس هم نکشیدند.
شاید فکر کنید دلیلش حقیقت شوکه کنندهای بود که مروپ گانت مانند بمبی بر سرشان انداخت، اما خیر. دلیلش رنگ سبزی بود که از اطراف نواحی تحتانی تام زبانه میکشید.
- پدرمان! - ببخشید باباجان، آخه من عادت به جمعهای انقدر جدی ندارم، فضا هم که ایجاب میکرد یه نفر یه کاری بکنه. اون هیچی، باسیلیسک دورمون حلقه زده و سالازار اسلیترین داره رومون نمک میپاشه! خب فشار میاد به آدم دیگه!
بلاتریکس نگاه چپ چپیای به دلفی انداخت. - اینا همش تقصیر توعه. - به من چه مامان؟ - حرف نزن!
لرد ولدمورت نفس عمیقی کشید که درجا پشیمان شد. پدرش همیشه ردپاهای ماندگاری از خود به جا میگذاشت. - یک لحظه حرف نزنید ببینیم مادر ما چی گفت! ما فرزند کی هستیم؟
برای آشنایی بیشتر با سوژه، این پست و برای آشنایی با تاپیک، این پست رو بخونید.
خلاصه: خونواده اسلیترین به این نتیجه رسیدن که مگه چیشون از خونواده کارداشیان کمتره؟ پس تصمیم گرفتن یه مستند بسازن و توش تا میتونن دراما بسازن. دراما اول این بود که اسلیترینیا سعی کنن به شکلهای مختلف مروپ رو عصبانی کنن ولی متوجه میشن مروپ اصلا از هیچی عصبانی نمیشه چون به کلاسای کنترل خشم رفته و بجاش حالا این شکلی خشم خودشو خالی میکنه که توی غذاهاش از آب فاضلاب استفاده میکنه. بعد در کمال تعجب متوجه میشن که لرد و دلفی اتفاقا اصلا هم با این موضوع مشکلی ندارن چون سالهاست مروپ این شکلی غذاهاشونو درست کرده و اونا به این طعم فاضلاب عادت کردن و اصلا این طعم نباشه ناراحت میشن!
______________________________
همونطور که اسلیترینیا ته چاه فاضلاب، جلسه مدیریت بحران مروپ رو تشکیل داده بودن و داشتن سوسکم به هوا بازی میکردن و در مورد سلیقه مروپ توی طبخ غذاها غیبت سبزی پاک میکردن، صدای مروپ از بالای چاه فاضلاب به گوش میرسه که در حال مصاحبه با دوربین برنامه هست. - مامان تصمیم خودشو گرفته... باید حقیقت رو بالاخره به پسر مامان بگه! ولی آخه چطوری بگه؟ چطوری بگه که پسر مامان در واقع پسر مامان نیست و حتی پسر شوهر مامانم نیست؟ آخه میدونین؟ لرد سیاه مامان در واقع پسر بلاتریکس و رودولفه!
- به نظرم این دیگه یکم از امتیاز خانوادهی گانت کم میکنه.
- چرا؟ مگه آب فاضلاب چشه؟ - بله، دختر ما درست میگه. آب فاضلاب یه کمی شوری و ترشی به غذا میده که ما سالهاست از طعم خاصش لذت میبریم.
این جملات از دهان لرد ولدمورت و دلفی بیرون اومد، کاملاً جدی و بدون هیچ نشانهای از شوخی. سالها بود که مروپ برای خانواده گانت غذاهایی درست میکرد که چاشنی اصلیشون آب فاضلاب بود، و این موضوع نهتنها عجیب نبود، بلکه کمکم به یه طعم نوستالژیک و محبوب تو خونهشون تبدیل شده بود. اما بقیهی اسلیترینیها با دهنهای باز، چشمهای از حدقه دراومده و حالت تهوع خفیف بهشون زل زده بودن.
- حتی تو سیارهی ما هم این چیزا نرمال حساب شدن نمیشن. - من حتی به دابی، جن خونگیم، آب فاضلاب نمیدم. خانوادهی اصیل مالفوی فقط آب حاصل از ذوبشدن یخهای خالص قطب شمال رو میخوره، اونم با نقرهای.
واضح بود که مشکل خانوادهی اسلیترین (گانت) فقط مهربونتر شدن مروپ نبود. اونا ظاهراً سبک زندگی نرمال جادوگری رو هم کامل فراموش کرده بودن و حالا داشتند تو دنیایی زندگی میکردن که فقط خودشون میفهمیدنش.
اعضای میزگرد فاضلابی به شدت در فکر فرو رفته بودند، اما هیچکس نمیتوانست دلیل اصلی آرامش مروپ را بفهمد.
- یکی از شما مامان ما رو خراب کرده و خودش هم باید ذات هیولاییش رو برگردونه. - من نتونستن میشم با مروپ جدید کنار اومدن بشم. ذات من تاکسیکپسند بودن میشه. من باید ابیوز شدن بشم! - نکنه این محفلیای از ارباببیخبر یه بلایی سر مامان مروپ آوردن و این نسخهی محفلیزه شده رو جا زدن؟
گزینهها زیاد بودند، اما پاسخها محدود. ته دل همهشان خالی شده بود. آنها نمیدانستند بدون مروپ قدیمی چه بلایی سرشان میآمد. نکند در آینده دست نوازش مادرانه دریافت میکردند؟ نکند روزی مروپ آنها را در آغوش میگرفت و میگفت بهشان افتخار میکند؟ آنها نمیتوانستند با چنین آرامشی زندگی کنند. باید ترس و وحشت را به قلبهایشان برمیگرداندند و بر همین اساس، شروع به پیدا کردن راهحل کردند که ناگهان صدای رد پاهایی و به دنبالش صدای مروپ در تونل فاضلاب پیچید.
صحنهی بعدی کلوزآپی از مروپ بود. - به من میگن کیفیت غذاهام خوب نیست! که من اعصاب ندارم! غذاهای منو با عشق و علاقه نمیخورن؟ من خیلیم آرومم! آموزههای استادم به من کمک کرده که بتونم آدم موفقی بشم... البته از فردا! امروز باید با محتویات فاضلاب براشون غذا درست کنم که حداقل دلم خنک بشه!
صدای بیلی که توی چیزی خیس و چندشآور میرفت در فاضلاب پیچید.
- به نظرم این دیگه یکم از امتیاز خانوادهی گانت کم میکنه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی!