اینجا بود که متقاضیان بعدی، یعنی هرپو و آگاتا سررسیدند. سوار بر جاروی ربعبوسی که مانند خودشان دِمُده و عهد بوقی بود و یکجور عجیبی حین حرکت پتپت میکرد و اصوات معذبکنندهای از خود به در مینمود.
ماچماچ ماچماچ ماچماچ ماچماچ.
جاروی ربعبوس هرپو با همین صدا هی به پنجره نزدیک میشد، ولی به پنجره که رسید یکهو دوباره موتورش خوابید. هرپو گاز داد.
مــــــــــــــــــــــــــــــاچ.
یکعالمه گرد و خاک از ته جارو پاشید توی اتاق و ایزابل حسابی به سرفه افتاد و اشک از چشمانش سرازیر شد. گرد و خاکها که بر زمین نشستند، تصویر پیرزن و پیرمردی لهیده و زهوار دررفته در لباسهای شیک و پیک و عینک آفتابی به چشم (اتیکت صورتی قیمتش هنوز کنده نشده بود) مقابل چشمانش پدیدار گشت.
ایزابل با خودش فکر کرد: مادام شکسته، موسیو قراضه.
هرپو عصایش را با تبختری ساختگی بر زمین کوفت و جلو آمد. ایزابل، سوالگونه ابرویی بالا انداخت. پیرمرد ریزهمیزه، عصایش را دو دستی گرفت و به شکل افقی مقابل خود نگه داشت؛ انگار که فرمان موتورسیلکت باشد. سپس در حالی که آن را به طرفین خود حرکت میداد و در حالی که کل بدنش به جز یک پا را به یک سو متمایل کرده بود، به همان سو بهطور ریز ریز و ریتمیک شروع به حرکت موزونطوری نمود و خواند:
-پُرسونپرسون، یواشیواش، اومدم درِ خونهتون.

جاروی ربعبوس عمودی شد و تهِ دستهی چوبینش را با ریتم تق، تق به کفپوش میکوبید. هرپو ادامه داد و به سمت آگاتا رفت که در لباس قرمز آلبالویی و شال پفپفی سیاهش، با لبخند پهن و ملیحِ رعبآورش پشت سر او همان حرکات اما در جهت مخالف را اجرا مینمود.
- ترسونترسون، لرزونلرزون، اومدم درِ خونهتون.

آگاتا همانطور رقصان رفت گوشه و روی صندلی بلندی جا خوش کرد و شروع به نواختن ساز ماندلیناش نمود. هرپو هم رفت گوشهی مخالف و رقصان چرخید و دسته گلی از گلهای ختمی در دستش پدیدار شدند.
-یک شاخه گل، در دستم؛ سر راهت، بنشستم.

همانطور که عصایش را در جهات مختلف خود بهطور یکدستی و کهنعو بال هلیکوپتر میچرخاند، با حالتی که انگار روی صندلی نامرئیای نشسته، نشیمنگاهش را پایین آورد و در همان حالت با قدمهایی که میآمدند توی شکمش و میخوردند توی پک و پوزش، به سمت آگاتای بالای صندلی رفت که با عشوهای متشخصانه رقص پیرمرد را تماشا میکرد و مینواخت. حالا گادفری هم سر از میز تابوتی درآورده بود تا نمایششان را ببیند و ایزابل بادبزنش را با ریتم آهنگ تکان میداد.
-از پنجره، منو دیدی؛ مثل گلها، خندیدی.

هرپو در اینجا اصلاَ بهپشت روی زمین دراز گشته و با حرکات موزون پا و نیشی که تا بناگوش باز شده، خودش را به سوی پیرزن میکشاند و دستهگل را به سویش دراز میکند.
آگاتا از گلهای ختمی نفرت داشت. او را به یاد مراسم ختم کذاییای میانداختند که برای خودش برپا کرده بود تا موفق به مسمومکردن فک و فامیل شوهر قبلیاش شود و بعد هم قسر در برود. چشمغرهای به هرپو رفت.
-آاااه، به خدا؛ نگهت، نرود-
شتلـــــق!
آگاتا ماندلینش را کوبید در سر هرپو و کلهی هرپو با چشمان از کاسه درآمده و ریش سیخشده از تویش آمد بیرون.
چلیک!
گادفری عکسی از پایان نمایش گرفت تا بچسباند ته ژورنالشان. ایزابل هم شروع به کفزدن کرد.
-بازیگران محترم، قبول شدید!

و سپس قرارداد را هل داد روی میز و یک دور کوفت رویش تا کلهی گادفری برگردد داخل و سطح صاف شود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج






و برای ریش تنفس می فرسته!