جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] تله تئاتر (ریونکلاو)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: تله تئاتر (ریونکلاو)
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 تیر 1405 20:39
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
در آن بعد از ظهر تابستانی، خورشید داشت تمام عقده‌هایی که از ماه داشت را سر زمینیان خدازده درمی‌آورد و هی گرماپراکنی می‌کرد. کولر هم قهر کرده و خراب شده بود. گادفری که تابوت خود را به همراه نداشت، تخته‌‌ی روی میز دفتری آنجا را کند و رفت داخلش پناه گرفت از سوز آفتاب تموز. ایزابل هم پنجره‌ی بزرگ آنجا را گشود که حداقل کمی هوا به جریان بیافتد و بادبزنش را زیر چانه‌ تکان می‌داد.

اینجا بود که متقاضیان بعدی، یعنی هرپو و آگاتا سررسیدند. سوار بر جاروی ربع‌بوسی که مانند خودشان دِمُده و عهد بوقی بود و یک‌جور عجیبی حین حرکت پت‌پت می‌کرد و اصوات معذب‌کننده‌ای از خود به در می‌نمود.

ماچ‌ماچ ‌ماچ‌ماچ ماچ‌ماچ ماچ‌ماچ.

جاروی ربع‌بوس هرپو با همین صدا هی به پنجره نزدیک می‌شد، ولی به پنجره که رسید یکهو دوباره موتورش خوابید. هرپو گاز داد.

مــــــــــــــــــــــــــــــاچ.

یک‌عالمه گرد و خاک از ته جارو پاشید توی اتاق و ایزابل حسابی به سرفه افتاد و اشک از چشمانش سرازیر شد. گرد و خاک‌ها که بر زمین نشستند، تصویر پیرزن و پیرمردی لهیده و زهوار دررفته در لباس‌های شیک و پیک و عینک ‌آفتابی به چشم (اتیکت صورتی قیمتش هنوز کنده نشده بود) مقابل چشمانش پدیدار گشت.
ایزابل با خودش فکر کرد: مادام شکسته، موسیو قراضه.

هرپو عصایش را با تبختری ساختگی بر زمین کوفت و جلو آمد. ایزابل، سوال‌گونه ابرویی بالا انداخت. پیرمرد ریزه‌میزه، عصایش را دو دستی گرفت و به شکل افقی مقابل خود نگه داشت؛ انگار که فرمان موتورسیلکت باشد. سپس در حالی که آن را به طرفین خود حرکت می‌داد و در حالی که کل بدنش به جز یک پا را به یک سو متمایل کرده بود، به همان‌ سو به‌طور ریز ریز و ریتمیک شروع به حرکت موزون‌طوری نمود و خواند:
-پُرسون‌پرسون، یواش‌یواش، اومدم درِ خونه‌تون.

جاروی ربع‌بوس عمودی شد و تهِ دسته‌ی چوبینش را با ریتم تق، تق به کفپوش می‌کوبید. هرپو ادامه داد و به سمت آگاتا رفت که در لباس قرمز آلبالویی و شال پف‌پفی سیاهش، با لبخند پهن و ملیحِ رعب‌آورش پشت سر او همان حرکات اما در جهت مخالف را اجرا می‌نمود.
- ترسون‌ترسون، لرزون‌لرزون، اومدم درِ خونه‌تون.

آگاتا همانطور رقصان رفت گوشه و روی صندلی بلندی جا خوش کرد و شروع به نواختن ساز ماندلین‌اش نمود. هرپو هم رفت گوشه‌ی مخالف و رقصان چرخید و دسته گلی از گل‌های ختمی در دستش پدیدار شدند.
-یک شاخه گل، در دستم؛ سر راهت، بنشستم.

همانطور که عصایش را در جهات مختلف خود به‌طور یک‌دستی و کهنعو بال هلیکوپتر می‌چرخاند، با حالتی که انگار روی صندلی نامرئی‌ای نشسته، نشیمنگاهش را پایین آورد و در همان حالت با قدم‌هایی که می‌آمدند توی شکمش و می‌خوردند توی پک و پوزش، به سمت آگاتای بالای صندلی رفت که با عشوه‌ای متشخصانه رقص پیرمرد را تماشا می‌کرد و می‌نواخت. حالا گادفری هم سر از میز تابوتی درآورده بود تا نمایششان را ببیند و ایزابل بادبزنش را با ریتم آهنگ تکان می‌داد.

-از پنجره، منو دیدی؛ مثل گل‌ها، خندیدی.

هرپو در اینجا اصلاَ به‌پشت روی زمین دراز گشته و با حرکات موزون پا و نیشی که تا بناگوش باز شده، خودش را به سوی پیرزن می‌کشاند و دسته‌گل را به سویش دراز می‌کند.

آگاتا از گل‌های‌ ختمی نفرت داشت. او را به یاد مراسم ختم کذایی‌ای می‌انداختند که برای خودش برپا کرده بود تا موفق به مسموم‌کردن فک و فامیل شوهر قبلی‌اش شود و بعد هم قسر در برود. چشم‌غره‌ای به هرپو رفت.

-آاااه، به خدا؛ نگهت، نرود-

شتلـــــق!

آگاتا ماندلینش را کوبید در سر هرپو و کله‌ی هرپو با چشمان از کاسه درآمده و ریش‌ سیخ‌شده از تویش آمد بیرون.

چلیک!

گادفری عکسی از پایان نمایش گرفت تا بچسباند ته ژورنالشان. ایزابل هم شروع به کف‌زدن کرد.
-بازیگران محترم، قبول شدید!

و سپس قرارداد را هل داد روی میز و یک دور کوفت رویش تا کله‌ی گادفری برگردد داخل و سطح صاف شود.
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/4/2 20:58:52
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/4/2 22:33:19
پاسخ: تله تئاتر (ریونکلاو)
ارسال شده در: جمعه 26 دی 1404 13:12
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در همین حین، زنی با دامن بلند و پفی و کت گلدوزی شده وارد شد. با آن کفش‌های پاشنه‌بلند، مجبور بود آرام آرام گام بردارد و تا بخواهد به نزدیکی میز برسد، ریگولوس به هوش آمده و رفته بود.

زن تعظیمی کرد که البته باعث شد پایش به دامنش گیر کند.
- روم به دیوار، آیلین پرینس هستم.

و چشمان بادامی‌اش، با لبخندی شکفته شدند.
- اولش فکر کردم این‌جا یکی در خطره...

پیش از آن که ایزابل و گادفری بگویند فکرش بیراه هم نبوده و ریگولوس غش کرده که نمی‌دانستند با او چه کنند؛ خودش خطر بزرگی برای آبرو و حیثیتشان حسوب میشده، خود آیلین پس از آن که ‌کفش‌های پاشنه‌بلندش او را زمین‌ زدند، ادامه داد:
- ولی دیدم برای تئاتر تست می‌گیرین. ببخشید، ببخشید، گلاب به روتون، جسارتا..میشه اگه لایق دیدین، نقشی بهم بدین که نیاز به غریبه‌ها نداشته باشه؟

گادفری و ایزابل مانده بودند چرا گلاب به رویشان یا اصلا عذرخواهی برای چه. ایزابل نگاهی به آیلین انداخت.
- استعدادت چیه؟

آیلین ابتدا به نامتقارن ودن میز نگریست؛ با خود اندیشید که چرا این قلم پر نیم سانتی متر از آن یکی کوتاه‌تر است و سپس سری تکان داد.
- معجون تقویتی‌خور کردن مردم، عطر زدن به همه جا؛ البته ببخشید اگه گستاخم.

گادفری که خودش در خانه‌ی گریمولد، بارها نزدیک بود از عطر آیلین خفه شود و همچنین، کم معجون‌های تقویتی او را لا به لای غذایش نچشیده بود؛ اخمی کرد.
- خانم،منظورمون استعدادی بود که به درد تئاتر بخوره.

آیلین یک بار دیگر پایش به دامنش گیر کرد.
- پس، نوشتن و متقارن چیدن وسایل.

آیلین با گفتن این جمله، با یک حرکت چوبدستی، میزی که حتی تعداد خط‌های روی چوبش برابر بودند پدید آورد. سپس یک نمایشنامه از پف‌های دامنش درآورد و نشان داد.

ایزابل و گادفری به هم نگریستند. بالاخره یکی که می‌توانست کاری انجام دهد!
- شما نمایشنامه‌نویس باش. اگر صحنه‌آرا پیدا نشد، نقش اون رو هم به عهده بگیری.

هرچند، شاید هر دو با دیدن آیلین که تا از در خارج شد، نفر بعدی به میز رسیده بود، از تصمیمشان پشیمان شده بودند.

افرادی که لایک کردند

من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ به: تله تئاتر (ریونکلاو)
ارسال شده در: چهارشنبه 18 مهر 1403 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
ایزابل و گادفری با دیدن ریگولوس که تلو تلو خوران و سرفه کنان وارد می شد به شکل دو علامت تعجب بزرگ در آمدند. البته بیمار بودنش عجیب نبود، اما این که تصمیم گرفته بود در فعالیتی شرکت کند به راستی عجیب بود. شاید حتی عجیب تر از برقکی که در گاوصندوقی از طلاست و واکنشی نشان نمی دهد یا هیپوگریفی که وقتی کسی را برای اولین بار می بیند فریاد می زند"سلام عزیزم!"

پسرک لبخندی زد و البته بلافاصله با چنان دردی مواجه شد که مجبور شد به همان حالت خط صاف بازگردد.
- شنیدم اینجا برای تئاتر تست می گیرین.

ایزابل و گادفری هیچ کدام تمایلی به پذیرفتن ریگولوس نداشتند. ایزابل به این خاطر که حوصله مراقبت از کسی که دم به ساعت غش می کرد را نداشت و گادفری به این دلیل که مطمئن بود از این پسر رنگ پریده خون زیادی نصیبش نمی شود. ایزابل لبخندی عصبی زد.
- تو مریض تر از اون به نظر می رسی که بتونی کاری کنی. پس بنابراین..

ریگولوس سرفه کوتاهی کرد و کیسه ای پر از گالیون را روی میز گذاشت.
- من می تونم اسپانسر باشم. یعنی می دونم رو صحنه هیچ کاری نمی تونم بکنم و...

ریگولوس پس از گفتن این کلمات، غش کرد و روی زمین افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
پاسخ به: تله تئاتر (ریونکلاو)
ارسال شده در: چهارشنبه 18 مهر 1403 12:33
نمایش جزئیات
آفلاین
- خبرتون می‌کنیم

ایزابل ناراضی بنظر می‌رسید. به این فکر می‌کرد که اگر قرار بر قبول گابریل باشد، باید به فکر سیرک عجایب بیوفتند تا تئاتر! اما گادفری توجهی به مهارت های بالای گابریل نداشت، توجه او فقط معطوف به رگ های گردن گابریل بود که بخاطر تحرک زیادش، برجسته شده بودند. او طعم خونی که در رگ های گاب در جریان بود را تصور می‌کرد، و مدام تشنه تر می‌شد تا اینکه پریِ بی‌خبر، خندان و خوشحال از اتاق بیرون رفت. طولی نکشید که نفر بعدی به اتاق ورورد کرد. همانطور که وروردش با سر و صدای زیادی از طرف افرادِ بیرون از اتاق همراه بود، باعثِ تعجب ایزابل و گادفری هم شده بود!
سیگنس که با استایل مایکل جکسونی مقابل داوران ایستاده بود. کلاهی سیاه به روی سر داشت که با روبانی سفید تزئین شده بود، موهای بلندِ سیاهش شانه شده و کاملا مرتب بودند و غروری که جزوی ثابت از شخصیتش بود، حالا بیشتر از هر زمانی خودنمایی می‌کرد.

- شنیدم اینجا از افراد بااستعداد تست می‌گیرین درسته؟
ـ درسته سیگنس، افراد با استعداد نه دلقک
- خب ببینین، هر تئاتری به یه فرد خوشتیپ و خوش استایل به عنوان مدل نیاز داره. مطمئنم هردوتون با من موافقین. می‌تونم بهتون اجازه بدم عکس منو به عنوان جذب بیننده، روی پوستر تئاترتون بزنین. مینیموم جذبشو حساب کردم، میشه چهل نفر ، به اضای هر نفر یه گالیون می‌گیرم .
-نباید پولشو ما مشخص کنیم؟
- آدمای معروف فرق می‌کنن. می‌دونین من چندتا درخواست دارم درحال حاضر؟ بهترین برنامه های تلویزیونی ماگلی دست به دامن من میشن که به عنوان بدل مایکل جکسون یا تام هیدلستون تو برنامه هاشون شرکت کنم
ـ هر شیشه از خون‌ِت چند گالیونه سیگنس؟
- صبر کنین اول با وکیلم مشورت کنم.
- به بیشتر از دو گالیون راضی نمیشم!
- خون گرونه جناب! باید یکم جیبتونو شل کنین
- میشه برگردیم به اصل موضوع؟

ایزابل با درماندگی و خشم به گادفری و سیگنس نگاه می‌کرد. حالا به این فکر افتاده بود که شاید تست بازیگری واقعا ایده خوبی نباشد.

- من از اینیکی خوشم اومده ایزابل. بیا قبولش کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیگنس بلک در 1403/7/18 12:59:38
پاسخ به: تله تئاتر (ریونکلاو)
ارسال شده در: پنجشنبه 12 مهر 1403 11:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ایزابل و گادفری اصلا از دیدن گابریل اونم بعنوان اولین نفر تعجب نمی‌کنن. گابریل برای انجام هرچیزی ذوق داشت و اولین نفر داوطلب می‌شد، حتی اگه چیزی بود که همه ازش فراری بودن!
- سلام. من گابریل دلاکور هستم. می‌تونین گب یا گبی یا گابر صدام کنین.

ایزابل و گادفری به دلیل شناختی که همه‌شون از هم داشتن، قصد داشتن از مرحله معرفی عبور کرده و مستقیما وارد مرحله تست توانایی‌های گابریل بشن. ولی وقتی گابریل اینطوری شروع کرده بود، ناچارا اونا هم همراهی می‌کنن.
- من ایزابل مک‌دوگال و ایشونم گادفری میدهرست هستن که قراره توانایی‌های تو رو بسنجیم. برای چه کاری داوطلب شدی؟

گابریل به سرعت جواب می‌ده:
- همه‌شون! می‌تونم بازیگر خوبی براتون بشم که نقش هرکس و هر چیزیو بخواین براتون بازی کنم. مثلا درخت!

گابریل به محض گفتن درخت، ناگهان سیخ سرجاش وایمیسه و دستاشو به حالت عجیبی رو هوا می‌گیره و بی‌حرکت می‌شه. برای دقایقی به همون شکل می‌مونه تا این که تکونی به شونه‌ش می‌ده که موجب می‌شه چیزی از لای موهاش بیفته زمین.

گابریل از تقلید درخت بودن دست برمی‌داره و اون چیزی که افتاده بود رو برمی‌داره و رو به ایزابل و گادفری می‌گیره.
- درختی بودم که میوه دادم و میوه‌م رسید و افتاد زمین.

سر ایزابل و گادفری به سمت همدیگه برمی‌گرده و جفتشون چندین بار رو به هم فقط پلک می‌زنن.
گابریل که بسیار خودش رو موفق در امر بازی کردن نقش درخت دیده بود، صبر و قرار نداشت تا سایر توانایی‌هاشو رو کنه.
- علاوه بر اون می‌تونم اسپانسر هم بشم. ببینین چقد گالیون دارم. جیرینگ جیرینگ.

گابریل صدای به هم خوردن سکه‌های گالیونش رو در میاره و بعدم چندین گالیون از جیبش در میاره و روی صحنه پرتاب می‌کنه.
- در نهایت، کی گفته که نمی‌تونم همزمان از عوامل پشت صحنه هم باشم؟ مثلا فیلم‌بردار خوبی‌ام!

گابریل جعبه‌ای که مثلا دوربین بود رو جلوی چشماش می‌گیره و همزمان با فیلم‌برداری کردن از ستون بالا می‌ره، چهار دست و پا از زیر صندلی‌هایی که ایزابل و گادفری نشسته بودن عبور می‌کنه و بعد از متر کردن کل سالن در تمام حالت‌های عجیب و غریب و بعضا نامتعادل، در نهایت جعبه رو به کناری پرتاب می‌کنه و دست به سینه وسط سالن می‌ایسته.
- خلاصه که انعطاف‌پذیریم بالاس. قبولم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: تله تئاتر (ریونکلاو)
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مهر 1403 10:42
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: با توجه به این که داستان واحدی ندیدم داستان جدید شروع میکنم! باشد که ادامه یابد...
________________________________
- یکی بود یکی نبود غیر از مرلین مهربون هیچ کس نبود. روزی روزگاری در یه شهر دور...

ایزابل وسط تالار ریونکلا روی یک فرش گرد نشسته بود و کتاب میخواند. گابریل کنار او نسشته بود و با هیجان به داستان گوش میداد. آن طرف تر گادفری روی مبلی نشسته بود و پنهانی به صدای ایزابل گوش سپرده بود. برنامه هر هفته همین بود. حلقه کتابخوانی ریونکلا! اعضای ریونکلا هر هفته دور هم جمع میشدند و با هم کتاب میخواندند. اوایل همه می آمدند اما الان مدتی بود که جز گابریل پر شور و شوق و گادفری که پنهانی گوش میکرد، کس دیگری نبود. هر کس به بهانه کار و مشغله ای نمی‌آمد. گه گاهی شاید آلنیس هم سر و کله‌اش پیدا میشد.

- پایان!

داستان تمام شد. گابریل درحالی که سرش را روی پای ایزابل گذاشته بود خوابش برده بود اما گادفری همچنان پنهانی گوش میداد. ایزابل گابریل را به تختش برد و دوباره به تالار برگشت و روی یکی از مبل ها نشست. گادفری رفت و آرام کنارش نشست.
- چی شده ایزا؟ به نظر ناراحت میای.

ایزابل آهی کشید.
- قبلا همه برای حلقه های کتاب میومدن ولی الان انگار دیگه هیچ کدومشون به کتابا اهمیتی نمیدن. کتاب ها میتونن خیلی چیزها به آدم یاد بدن ولی اونا اینو نمیبینن. هر هفته فقط گبیه که میاد و تو که از دور گوش میکنی!

گادفری از این که ایزابل میدانست او پنهانی گوش میکند جا خورد. بعد از گذشت چند دقیقه گفت:
- الان بچه ها خیلی نمایش دوست دارن. چطوره یه تئاتر راه بندازیم؟ میتونی داستان کتاب ها رو در قالب نمایش به بقیه نشون بدی!

ایزابل به فکر فرو رفت. ایده بدی نبود. لبخند دوباره بر صورتش نقش بست.
- من میتونم نمایشنامه رو بنویسم. یه اطلاعیه عمومی هم میزنیم برای تست بازیگری و جذب اسپانسر و عوامل پشت صحنه.

روز بعد اطلائیه در کل هاگوارتز بخش شد. خیلی‌ها برای تست بازیگری آمده بودند و به صف پشت در یک کلاس ایستاده بودند تا نوبتشان شود. در کلاس ایزابل و گادفری پشت یک میز قهوه‌ای رنگ نشسته بودند. کاغذ و قلمی جلوی هر کدامشان بود و اطلاعات داوطلبان را یادداشت میکردند. اولین نفری که برای تست قدم به داخل کلاس گذاشت گابریل بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: تله تاتر
ارسال شده در: یکشنبه 25 آبان 1399 20:42
نمایش جزئیات
آفلاین
-جررر! جررر!
- بله یوشی؟
-یه چی می خوام واسه جویدن!
-چی؟
-لثه هام می خاره!
-خب برو بالشتت رو گاز بگیر!
-نعیعه عالعم عو عالاله
-چیییی؟
یوشی دست از جویدن شاخه درخت کشید و تکرار کرد:
-نمیشه بالشم تو تالاره!
-آهان!

...

-میشه اون شاخه بیچاره رو ول کنی؟
-علا؟
-چون اگه هاگرید ببینتت بدبخت میشی!
-آهان. باشه.
-نه یوشی! راحت باش
دیزی با لبی خندان به جمع آنها پیوست.
جرمی در حالی که داشت از تعجب شاخ در می آورد گفت:
-چی؟ یعنی چی؟
- یک حسی بهم میگه هاگرید تا چند ساعت دیگه این طرفا نمی آد. خب جرمی. چیزی به ذهنت نرسید؟
-چرا اتفاقا! در حالی که یوشی داشت با گاز گاز کردن اون شاخه نگون بخت و پوست پوست کردنش وقتمون رو تلف می کرد، من به ذهنم رسید باید چی کار کنیم! فقط باید ببینم تو، تو کتابخونه چی فهمیدی.
-معجون مرکب پیچیده! تنها راه حلش اینه!
-معدون تی تی؟
-اولا که یوشی! اون شاخه رو از تو دهنت درار! دوما که معجون مرکب پیچیده. راهی برای تغییر شکل به هر فردی.
-عالیه! پس من هم با آنتونی حرف می زنم. شب به شب نوبتی میاد جاش رو با یک کدوم از ما عوض می کنه. با تغییر قیافه با همون معجونه!
-جرمی!
-بله؟
-فکر نکنم بتونی از آنتونی کمک بگیری!
-چرا؟
-چون آنتونی تو دردسر بزرگی افتاده!
-په مامولیت تعدیل تعد.
-آره یوشی! حس قوی ها! به پیش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
RainbowClaw


Re: تله تاتر
ارسال شده در: یکشنبه 9 تیر 1387 20:36
نمایش جزئیات
آفلاین
اينجا تاپيك خوب و مفيدي هست! خيلي وقته خوابيده!

توي اين تاپيك ما مشتركاً فيلم مينويسيم! به نام فيلم اشتراكي! و اون رو توي تاپيك هالي ويزارد قرار ميديم!

شما در اين تاپيك ميتونيد سوژه بديد، طرحه اول فيلم رو بديد، پستهارو ادامه بديد، پستهارو ويرايش كنيد، نظرهاتونو بگيد و هركاره ديگه اي در راستاي ساختن فيلم اشتراكي!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جي.كي رولينگ نقاش مصري قرن پنجم هجريه
Re: تله تاتر
ارسال شده در: یکشنبه 26 آذر 1385 09:45
نمایش جزئیات
آفلاین
الکسا جان پست به این قشنگی کجا پاکش کنن؟!خودم از اونجا که خوشحالم ادامه ش میدم، فقط شما ضایع نکنین،بیاین ادامه بدین!عضوای جدید هم بیاین پست بزنین!
=============================
ابوذر:یا اخوی! چرا چیزی نپوشیدی ؟! این گونه بسی زشت می نماید!
سرژ:هااا... شرمنده ی اخلاق ارزشیت! لباسم رو برای نجات خاله کوکب سوزوندم!
ابوذر که میبینه سرژ خیلی غمگین و محزون مینمایه چهره ش!میگه:برادر من تو یه راه دیگه هم داری!
سرژ درحالی که چهره ش بسی شاد شده: چی؟!
ابوذر :میتونی چشماتو دربیاری بدی! میتونی صداتو بدی!(پری دریایی بود که دختره صداشو داد؟!)
سرژ :نه!نه.همون ریشم خوبه!...(زیرلب: فحش هایی رنگی نثار روح و روان ابوذر!)روی لب: برادر راه لشکر کدوم وره؟
ابوذر:از این وره،از اون وره!نه یعنی از اینطرف! اما میخوای تو لباس بپوشی؟!
سرژ:نه!به تو چه؟تو برو خودتو جمع کن که تشنه نشی!
ابوذر:خوب...خوب...خوب....ما نیاز به یه شتر داریم.
و دستشو میکنه توی جیبش و از توی اون یه چوبدستی درمیاره و با یه حرکت اسلوموشن گله ای شترمثبت و منفی جلوشون ظاهر میشن ، و اون همهی شتر های مثبت و منفی رو به هم ساده میکنه تا اینکه دوتا شتر میمونه.جفت پا میپره روی شتر!
شتر:هوی!مثل آدم سوار شو!یه کاری کن نرم یه گوشه کز کنم ،حالتو بگیرم!
ابوذر:مااااااا!باشه هانی!بیا !تو عزیز دلمی!عزیز دل سرژم هستی مگه نه؟
و به سرژ نگاه میکنه و با تمام وجود تلاش میکنه و خودشو به در و دیوار میکوبه تا یه چشمک بزنه! و شتر+ که زرنگ تر از این حرفاست:هوی!خالی نبند!من خودم ستم روزگارم!(چه ربطی داشت؟)
ابوذر:خوب،سرژعلی بیا سوار شو!
سرژ:ماااااااااااااااااااااااا!ابوذر جادوگره؟
ابوذر:ما تکنولوژیمون زیر پوستیه!
سرژ سوار شتر میشه و شتر با یه حرکت نه چندان سریع یه چیزی تو مایه های بی حرکتی،خرامان راه میره!
دوربین عقب عقب میاد ،تصویرو از پشت میگیره که دارن توی بیابون میرن ،بعد یه دفعه به سمت بالا حرکت میکنه و توی آسمون در حالی که منظره کویرو میگیره با سرعت به سمت جلو حرکت میکنه!از خود بیخود میشه،هی میره هی میره!تا اینکه یه دفعه یه کی از پشت سر میزنه بهش!
دوربین:هان؟مگه نمیبینی؟دارم فیلم میگیرم!
طرف:ببخشیدا،جلو زدی از شتره!برگرد!
دوربین:هه! باشه!
عقب عقب میاد و بالا سر شتره سقوط میکنه پایین.
سرژ:هی!اونجا رو نگاه کن! اونا کین؟!این موقع شب؟
ابوذر:آره!فکر میکنم ققیه!
سرژ:ماااااا!تو ققی رو از کجا میشناسی؟
ابوذر:بماند!
شتری که ققی سوارشه با سرعت بهشون نزدیک میشه و جلوی اونا ترمز میکنه.
-های! خوبین؟
سرژ:ققی کمک!
ققی:کار دارم برادر من! الآن دارم راه مکه به مدینه رو طی میکنم!نمیدونی چی شده مگه؟
-نهههه!
ققی:وضعیت وخیمه!به خاطر ورود شما با شتر ملت تاریخ نویس(یعنی مورخ(!)) و تاریخ پاک کن اعتراض کردن ، میخوان جنگ جمل رو با ورژن جدید برگزار کنن...

---------------------------------------
+نکته:میتونیم برای ادامه پست این شتر رو اون شتره توی کارتون زندگی جدید امپراطور(تور) فرض کنیم!
نه آخه شما بگین این پست بود؟!چی کار کنم! میدونم ضایعست یکی در میون پست من باشه ولی یه دفعه هوس کردم اینو ادامه بدم!
ملت:میخوام صد سال هوس نکنی!
اگه سوژه بهتری توی ذهنتون بود که من بهتون مهلت ندادم ، به ناظر بگین اگه زحمتی نیست پاک کنه یا هم که موقعی که امکان داره به خودم بگین!مرسی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه چیز همینه...
Only Raven
Re: تله تاتر
ارسال شده در: جمعه 24 آذر 1385 17:49
نمایش جزئیات
آفلاین
دوربین عقب عقب میاد و بند و بساطشو جمع میکنه و میره آسمون!
کارگردان:دوربین غلط کرد عقب عقب رفت تو آسمون با تو!
وینکی:من؟!؟!
کارگردان:بنده غلط بکنم!! با فیلمبردار بودم....راستی، شما چند سالتونه؟ مجرد هستین یا متاهل؟!
و صفحه سیاه میشه.

دوربین جلو جلو میاد و بند و بساطش رو پهن می کنه و میاد رو زمین.
روزها می گذره و سرژ علی خواجوی همون زیر قطار می مونه و بقیه ی ملت میرن پی زندگیشون و قطار هم همونجا می مونه. روز ها می گذره و سرژ علی از برگهای درختان و آب چشمه تغذیه می کنه (شُما فرض کنین این امکانات در اختیارش بوده!) و روزگار می گذرونه!
از دور دست ها مردی پدیدار میشه که با لباس هایی خاکی و فرسوده و لبانی ترک خورده از تشنگی با مشکی خالی بر پشتش جلو میاد. او ابوذر است! و از لشکر پیامبر جا مانده است. تنها و خسته به دنبال ردی از لشکر می گردد.ناگهان از دور چشمش به شیئی عجیب می خورد!
ابوذر در فکرش:هووووم...مشکوکیوس! این چیست آیا؟! به شمایلش می خورد که در آینده قطار نام بگیرد و برای حمل و نقل اشیا و ملت کابرد پیدا کند!
و با سرعتی معادل E = mc² به سمت اون حرکت می کنه! در اونجا با عجله چشمه ی سرژ علی رو پیدا می کنه و دستش رو در آب لطیف و خنک فرو می کنه. چند لحظه به فکر فرو میره و لشکر پیامبر رو تصور می کنه که تشنه مشغول جنگیدنن! بعد از چند لحظه: بی خیال فرش! بیا تو با کفش! (با عرض معذرت و پوزش از این مرحوم مغفور!)
و مشغول نوشیدن آب میشه! سرژ که در حال نظارت بر این صحنه بود:
- ای نامرد... تو کتاب فارسی که نوشته بود آب نمی خوری می بری برا ملت!
ابوذر:کیست؟! چه کسی بود صدا زد سهراب؟! هان! هوی سیاهی خودت را نشان بده!!
سرژ:من این زیرم! منو از اینجا بیار بیروووووون!!
ابوذر: خیر! چون اگر تو را از تحت قطار خارج کنم آنگاه همه جا جار خواهی زد که صحابی رسول خیانت کار است!
سرژ:نه! قول میدم! به جون مادرم!! تو منو بیار بیرون!
ابوذر: به شرطها و شروطها! شرط اول!ریش های پرپشتی داری فرزند! با دوام و مقاوم و فرفری (!) می نمایند. قدری از آن را نزد من گرو بگذار! رهایت خواهم نمود! شرط دوم! باید با من همراه شوی تا لشکر پیامبر را پیدا کنم و همچنین نامه ای را به داداش کایکو برسانم!
سرژ هم که از زور بدبختی جونش به لبش رسیده بود تن به این ذلت داد!
سرژ:بای بای ریش قشنگم! مواظب خودت باش! نامه بنویس! و برای ریش تنفس می فرسته!
ابوذر:یا اخوی! چرا چیزی نپوشیدی ؟! این گونه بسی زشت می نماید!
سرژ:هااا... شرمنده ی اخلاق ارزشیت! لباسم رو برای نجات خاله کوکب سوزوندم!

______________
هوم مغزم دیگه کار نمی کرد! از وینکی هم معذرت می خوام که رولشو خراب کردم! ببخشید دیگه!! ها در ضمن از داستانم بد برداشت نکنید هیچ منظوری نداشتم توهین به مقدسات و اینا هم نبوده! همینجوری در راستای رول وینکی نوشتم! اگر هم خوشتون نیومد به ناظر ها بگین بپاکن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][siz