جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: امروز ساعت 14:31
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
گروه اول، دوم، سوم و چهارم نمی‌دونستن چرا باید به دریاچه برن؛ حتی خود دابی هم نمی‌دونست که اونا چرا باید همچین کاری کنن! دابی با خودش فکر می‌کرد که این ندونستن‌ها باید از عوارض عروسک خیمه شب‌بازی بودن باشه.

- ولی چرا باید بریم تو دریاچه؟

شاید گروه اول راضی بود بدون هیچ سوالی بره توی دریاچه و رازش رو کشف کنه، گروه دوم یکم می‌ترسید و گروه سوم شک داشت، اما گروه چهارم نمی‌خواست توسط موجودات آبزی دریاچه خورده بشه!

- اگه ماهی‌های گوشت‌خوار بخورن‌مون چی؟
- مگه دریاچه ماهی گوشت‌خوار داره؟
- اگه روح دریاچه اجازه نده بیایم بیرون چی؟ اگه تا ابد توی دریاچه زندانی بمونیم چی؟!

دابی جن آزاد خوبی بود. ولی این دلیل نمی‌شد که مدیر مدرسه‌ی خوبی هم باشه. برای دابی هیچ چیز مهم‌تر از رمز‌گشایی اسرار باشگاه اسلاگهورن نبود! حتی جون جادوآموز‌های زیر سن قانونی!

- جادوآموز‌های قربان! مرگ در راه هاگوارتز قربان جهاد بود!

ولی آیا این برای جادوآموزهای ترسیده کفایت می‌کرد؟ نه! پس دابی سعی می‌کنه که به شکل دیگه‌ای جاسوس‌هاش رو راضی کنه.
- دابی به همه‌ی جادوآموزهای قربان امتیاز اضافی داد؟

حتی این وعده‌ی بزرگ هم جادوآموزها رو ترغیب نکرد. به هر حال اگه توی دریاچه می‌مردن امتیاز اضافه به چه دردشون می‌خورد؟ قرار بود عکس جام گروه‌ها رو روی سنگ قبرشون هک کنن؟

- اصلاً چرا باید به حرف پروفسور اسنیپ گوش کنیم؟ شاید داره با پروفسور اسلاگهورن همکاری می‌کنه!

دابی شاید به امنیت جادوآموزهاش اهمیت نمی‌داد، اما تربیت‌ کردن‌شون براش در اولویت قرار داشت. هیچکس حق نداشت به اساتید دابی توهین کنه!

- شرلوک هلمز قربان نباید به پروفسور اسنیپ قربان شک داشت! پروفسور اسنیپ قربان به ما کمک کرد.

به نظر می‌رسید که اعضای ارتش دابی دامبلدور دارن وقت رو تلف می‌کنن. اونا باید هرجه زودتر محل برگزاری جلسات و مهمونی های باشگاه اسلاگهورن رو پیدا می‌کرد.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/5/14 15:29:36
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!
پاسخ: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: یکشنبه 11 مرداد 1405 14:53
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق ضروریات، همان شب، پس از تقسیم گروه‌ها...

دانش‌آموزان با چشمانی گرد شده به دابی خیره شده بودند. گروه چهارم برای جوراب پشمی؟ این آخرین چیزی بود که انتظار داشتند بشنوند. اما پیش از آنکه کسی بتواند سؤالی بپرسد، دابی با ضربه‌ای دیگر بر منوی غذا، ناپدید شد و آنها را با سؤالاتی بی‌پاسخ تنها گذاشت.

نویل لانگ باتم که تازه به جمع اضافه شده بود، نگاهی به بقیه انداخت و گفت:

· من یک نفر را می‌شناسم که همیشه چیزهایی می‌داند که بقیه نمی‌دانند...
· یکی از دختران هافلپافی پرسید
- کی؟
· اسنیپ.

بحثی کوتاه میان اعضا درگرفت. بعضی می‌گفتند اسنیپ قابل اعتماد نیست، بعضی دیگر می‌گفتند در این شرایط، هر کمکی بهتر از هیچی است. در نهایت، رأی گیری کردند و تصمیم گرفتند نزد او بروند.

_____

چند دقیقه بعد، در راهروی طبقه‌ی هفتم...

دانش‌آموزان اسنیپ را در انتهای راهرو پیدا کردند. او پشت به آنها ایستاده بود و مشغولِ تماشایِ نقاشیِ متحرکی بود که در آن، یک جادوگرِ مسن تلاش می‌کرد با چوبدستی‌اش پروانه‌های کاغذی را شکار کند. صدایِ پاها که به گوش رسید، حتی به پشت‌سرش نگاه نکرد.

· بدون اینکه برگردد گفت
- اگر دنبالِ دابی می‌گردید، رفته تویِ آشپزخانه تا با جن‌هایِ خانگی حرف بزند. ولی اگر دنبالِ جوابِ سؤال‌هایِ خودتان هستید، اینجا نیست که باید بگردید.

دانش‌آموزان با تعجب به هم نگاه کردند.

· یکی از پسران گریفیندوری گفت
- چطوری می‌دونی ما دنبال چی هستیم؟!

این بار اسنیپ برگشت. نگاهی سرد و حساب‌شده به جمع انداخت و لبخندی کوتاه روی لبانش نشست؛ لبخندی که هیچ گرمی نداشت.

· چون شماها هر وقت سردرگم می‌شید، اولین جایی که می‌آیید، پیشِ کسی است که حرف‌هایش را نمی‌فهمید. امیدوارید که من چیزی بگویم که شماها را به فکر فرو ببرد. نه این‌که راه‌حل به شما بدهم.

نویل که جلوتر از بقیه ایستاده بود، پرسید:

· خب ... پس چی به ما می‌دی؟

اسنیپ لحظه‌ای به نقاشی پشت‌سرش نگاه کرد که پروانه‌های کاغذی تازه از دستِ جادوگرِ مسن فرار کرده بودند. بعد به سمتِ پنجره‌ی انتهایِ راهرو رفت. از آنجا، محوطه‌ی قلعه کاملاً پیدا بود. درختِ کهنه‌ای کنارِ دریاچه، در میانِ نورِ مهتاب می‌درخشید.

· به آن درخت نگاه کنید. می‌بینیدش؟
· آره... درختِ کهنه‌ی کنارِ دریاچه...
· نه، درختِ کهنه‌ی کنارِ دریاچه‌ی مصنوعی. همان دریاچه‌ای که بعضی‌ها می‌گویند ته‌اش یک تونلِ مخفی به اتاقِ اسلاگهورن دارد. البته بعضی‌ها چیزهایِ دیگری هم می‌گویند...

یکی از دانش‌آموزان با چشمانی گرد شده پرسید:

· یعنی باید بریم زیرِ آب؟!

اسنیپ با بی‌تفاوتی کامل و بدون اینکه نگاهش را از درخت بردارد، جواب داد:

· من نگفتم بروید. من فقط گفتم بعضی‌ها چنین چیزی می‌گویند. حالا اینکه شماها چه نتیجه‌ای از این حرف بگیرید، ربطی به من ندارد.

و بعد، درست موقعی که دانش‌آموزان منتظرِ توضیحِ بیشتری بودند، به سمتِ نقاشی برگشت و دوباره مشغولِ تماشایِ آن شد، انگار که هیچ‌کس آنجا نیست.

دانش‌آموزان چند لحظه سردرگم ماندند. نویل زیرِ لب زمزمه کرد:

· یعنی واقعاً باید بریم تویِ دریاچه؟!

یکی از دخترها جواب داد:

· نمی‌دونم... ولی اسنیپ هیچ‌وقت بی‌دلیل چیزی نمی‌گه. اگه به ما گفته که بعضی‌ها این حرف رو می‌زنن، یعنی خودش هم حداقل یه گوشه‌ای از ماجرا رو می‌دونه.

آن‌ها به هم نگاه کردند و انگار بی‌آنکه حرفی بزنند، به توافقی مشترک رسیدند. یکی از پسرها گفت:

· بریم به بقیه خبر بدیم. باید برای یه سفرِ زیرآبی آماده بشیم.

دانش‌آموزان به سمتِ پله‌ها حرکت کردند. در میانِ رفتن‌شان، نویل یک بار به عقب نگاه کرد. اسنیپ هنوز پشت به آنها بود و مشغولِ تماشایِ نقاشی. اما انگار برای یک چشم‌به‌هم‌زدن، سایه‌ای از لبخند بر لبانش نشست.

_____

اتاق ضروریات، نیم ساعت بعد...

وقتی دانش‌آموزان به اتاق برگشتند، دابی را در حالی پیدا کردند که روی میز نشسته بود و با چوبدستی‌اش به منوی غذا ضربه می‌زد. جنِ خانگی با شنیدن خبر، گوش‌هایش تیز شد.

· اسنیپ قربان گفت بروند تویِ دریاچه؟!
· دقیقاً نگفت برویم. گفت بعضی‌ها می‌گویند...

دابی با هیجان از جا بلند شد.

· دابی می‌دونه اسنیپ قربان کیه! اون همیشه حرف‌های عجیب می‌زنه که بعداً معلوم می‌شه درست بوده! مثلاً یه بار به هری پاتر قربان گفته بود «مراقب باش، بعضی‌ها می‌گن چوبدستی‌ها روح دارن» و بعد هری پاتر قربان فهمید که چوبدستی‌اش واقعاً از پرِ ققنوسِ دامبلدور ساخته شده! پس اگه اسنیپ قربان گفته بعضی‌ها می‌گن، یعنی ...
· یعنی چی دابی؟

چشمانِ دابی برق زد:

· یعنی دابی و ارتش دامبلدور تو پوینت او باید بروند تویِ دریاچه!

دانش‌آموزان به هم نگاه کردند. بعضی از چهره‌ها نشان از تردید داشت، بعضی دیگر از هیجان. نویل جلو آمد و گفت:

· ولی دابی، اگه اسنیپ اشتباه کرده باشه چی؟ اگه تویِ دریاچه هیچ‌چیزی نباشه؟

دابی نگاهی عمیق به نویل انداخت و با لحنی که سعی می‌کرد شبیهِ یک مدیرِ بزرگ باشد، گفت:

· دابی فکر می‌کنه... نبودنِ مدرک، خودش بزرگ‌ترین مدرکه. اگه هیچ‌چیزی تویِ دریاچه نبود، یعنی خیلی خوب پنهانش کردن. ولی اگه چیزی بود، یعنی ...
· یعنی چی دابی؟
· یعنی دابی باید گروه‌ها رو دوباره تقسیم کنه! گروه اول می‌رن تویِ دریاچه. گروه دوم، گروه اول رو تعقیب می‌کنن تا مطمئن بشن غرق نشدن. گروه سوم، گروه دوم رو تعقیب می‌کنن تا مطمئن بشن گروه دوم گروه اول رو درست تعقیب می‌کنن. و گروه چهارم...

دابی مکثی پرابهت کرد و نگاهی به چهره‌های منتظر انداخت.

· گروه چهارم باید برای بقیه گروه‌ها حوله‌های گرم و نرم بیارن! چون تویِ آب سرده!
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
پاسخ: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: شنبه 10 مرداد 1405 19:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نفوذ به مهمانی خصوصی پروفسور اسلاگهورن، سه مشکل اساسی داشت: اول این‌که کسی نمی‌دانست مهمانی خصوصی بعدی چه زمانی برگزار می‌شود.

دوم این‌که هیچ‌کدام از اعضای DA 2.0 به مهمانی دعوت نشده بودند.

و سوم این‌که طبق تحقیقات اولیه‌ی دابی، پروفسور اسلاگهورن اصولا هیچ مهمانی خصوصی‌ای نداشت.

دابی مشکل سوم را بزرگ‌ترین مدرک برای اثبات وجود مهمانی خصوصی می‌دانست.
- معلوم بود که قربان گفت مهمونی نداشت! چون خصوصی بود! اگر قربان گفت داشت که دیگه خصوصی نبود!

یکی از اعضای DA 2.0 دستش را بالا برد.
- شاید واقعا مهمونی‌ای وجود نداره؟

دابی با ترحم به او نگاه کرد.
- قربان هنوز متوجه نشد! نبودن مدرک، خودش بزرگ‌ترین مدرک بود. چون اگر مدرک بود، یعنی خوب پنهان نکرده بودن. ولی چون هیچ مدرکی نبود، یعنی خیلی خوب پنهان کرده بودن!

یکی دیگر از اعضا پرسید:
- چطوری باید مهمونی رو پیدا کنیم؟

دابی لحظه‌ای سکوت کرد. این قسمت از نقشه هنوز برایش روشن نبود.

اما یک مدیر واقعی هرگز نمی‌گفت «نمی‌دانم». یک مدیر واقعی ابروهایش را در هم می‌کشید، به نقطه‌ای دور خیره می‌شد، ژست کولی به این صورت و طوری حرف می‌زد که دیگران تصور کنند نفهمیدن حرف‌هایش، تقصیر کمبود هوش خودشان بوده است.

دابی نیز همین کار را کرد.
- قربان باید از روش‌های پیشرفته اطلاعاتی استفاده کرد.
- چه روش‌هایی؟
- روش‌های خیلی پیشرفته.
- مثلا؟
- تعقیب کردن با عینک و شال‌گردن!

این روش آن‌قدر برای جادوآموز کنجکاو حیرت‌انگیز بود که جادوآموز رفت بخوابد.

دابی نقشه‌ی هاگوارتز را روی میز پهن کرد. البته چیزی که پهن کرده بود نقشه‌ی هاگوارتز نبود؛ منوی غذای هفته‌ی قبل بود که در آن، محل سرو فلافل، عدسی و دسر مشخص شده بود.

او با انگشت به کلمه‌ی «آناناس شکری» اشاره کرد.
- پروفسور اسلاگهورن قربان، هر شب بعد از شام به این محل رفت. این محل، یه پوشش هوشمندانه بود!

جن آزاد با هیجان از روی میز پایین پرید و با چوبدستی‌اش ضربه‌ای به منوی غذا زد.
- پس عملیات قربان، از این‌جا شروع شد! برای موفقیت، ارتش داب... یعنی ارتش دامبلدور تو پوینت او، به چهار گروه تقسیم شد. گروه اول، پروفسور اسلاگهورن قربان رو تعقیب کرد. گروه دوم، گروه اول رو تعقیب کرد تا مطمئن شد گروه اول خودش تعقیب نشده بود. گروه سوم، گروه دوم رو تعقیب کرد؛ چون کسی که تعقیب‌کننده‌ها رو تعقیب کرد، از همه مشکوک‌تر بود. و گروه چهارم...

دابی مکثی پرابهت کرد و نگاهی به چهره‌های منتظر انداخت. گوش‌هایش از هیجان کمی لرزید و لبخندی مرموز روی صورتش نشست.
- گروه چهارم، مهم‌ترین مأموریت رو داشت. این گروه باید برای بقیه گروه‌ها جوراب پشمی اضافه آورد!
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/5/10 19:47:18
این پست با همکاری سه نقشه، هفت جدول و یک کاغذ مچاله‌شده نوشته شده است!
پاسخ: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: شنبه 10 مرداد 1405 15:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید


عصر پنج شنبه بود و محوطه‌ی قلعه در شلوغ‌ترین حالت به سر می‌برد. عده‌ای از دانش‌آموزان روی سکوها چای، قهوه یا آب کدوحلوایی می‌نوشیدند و گابستون بازی کردن دیگران را تماشا می‌کردند. نوشیدنی‌ها با چند نات ناقابل از بابای مهربان مدرسه یعنی آرگوس فیلچ خریداری می‌شد. او آن‌قدر عاشق جادوگرها بود که خاک گربه‌ی عزیزش - خانم نوریس - را با پودر قهوه مخلوط می‌کرد، روی چای تف می‌انداخت و در آب کدوحلوایی می‌شـــ...

در میان دانش‌آموزان، یک فرد کاملا معمولی نشسته بود. با یک عینک فریم کائوچویی درشت که معمولا دانش‌آموزان به چشم داشتند و یک شال گردن راه راه که معمولا دانش‌آموزان می‌بستند. فقط با دماغ دراز، گوش تیز، چشم درشت و قدی کوتاه که معمولا هیچ دانش‌آموزی نداشت.
دابی آن‌قدر باهوش بود که نشانه‌های تمایز یک جادوگرِ دانش آموز، از یک جنّ خانگیِ مدیر را شناسایی کرده و میان دانش‌آموزان استتار کند؛ و به لطف شلوغی و سایز کوچکش، مورد توجه قرار نگیرد. اما چرا؟!


***


- حالا که دامبلدور مدّتی نیست، تو بشین روی صندلی مدیریت. نگران نباش! همون کارایی رو بکن که تا الان به عنوان سرایدار می‌کردی. مثل عروسک خیمه شب بازی. یعنی ما امورات رو می‌گردونیم. اطلاعیه‌ها و قوانین و ... همه بهت تحویل داده می‌شه. زحمتش با ما، افتخار مدیریتش با دابی، اولین جن خانگی آزاد که مدیر مدرسه هاگوارتز شد. چطوره؟!

دابی نمی‌دانست «عروسک خیمه شب بازی» چیست. اما می‌دانست «اولین جن خانگی آزاد که مدیر مدرسه هاگوارتز شد» چیست. چیز خوبی بود! پس وقتی این جمله را در کافه‌ای تاریک و دخمه مانند در کوچه‌ی ناکترن، از یکی از اعضای هیئت امنای مدرسه که نقاب به چهره داشت شنید، با خوشحالی تکرار کرده بود:

- قبول بود قربان! دابی عروسک خیمه شب بازی!

***


اما همین که معنایش را نمی‌دانست، باعث شد جدی بگیرد! او می‌خواست نامش را در تاریخ هاگوارتز، به نیکی یاد کنند. پس آتش به اختیار عمل می‌کرد و یکی از برنامه‌هایش شد حضور با لباس مبدل میان دانش‌آموزان، برای فهمیدن بدون سانسورترین نظرات آن‌ها...

لحن چند دانش‌آموز توجه دابی را جلب کرد. طوری حرف می‌زدند که انگار تمام دنیا در خوابی عمیق فرو رفته و از میان همگان، تنها این چند نفر برای نعمت بیداری و آگاهی، برگزیده شدند.
عینکی که مدام روی دماغش سر می‌خورد را سر جایش گذاشت و گوش‌هایش را از پشت بوته تیز کرد تا دقیق‌تر بشنود...

- هاه! مشنگ! مشنگ‌ها که اصلا وجود ندارن. یه سری افسانه‌ی ساخته‌ی وزارتخونه برای کنترل و محدود کردن ما! لولو ساختن که بگن: آره! اگر جادو کنید، افشا می‌شیم و فیلان و بیسار می‌کننمون! اصلا کسی تا حالا یه مشنگ واقعی دیده؟!

- آممممم... من! من دیدم. مامان و بابای من مشنگن.

- هاه! تو دیگه چقدر ساده‌ای. اونا مامورهای مخفی وزارتخونه هستن که دارن نقش بازی می‌کنن تا از طریق چند نفر مثل تو که فکر می‌کنن بین مشنگ‌ها بزرگ شدن، بقیه هم باورشون بشه.

دختر هافلپافی تپلی با موهای بلوند، حرف پسر ریونکلایی را تایید کرد تا وارد بحث شود:

- راست میگه دیگه... تازه من یه چیز دیگه هم شنیدم. می‌دونستین آب و هوا وجود نداره؟ هرچی آفتاب و باد و بارون و طوفان که توی همین هاگوارتز خودمون می‌شه، همه‌ش از طریق دکمه‌های جادویی توی دفتر مدیره! وگرنه چرا موقع اردوی هاگزمید و فینال کوییدیچ طوفان میشه ولی موقع امتحانا نه؟

دابی که تا به حال این دکمه‌ها را در دفترش ندیده بود، داشت به حقیقت حرف‌های دانش‌آموزان تردید می‌کرد...

- ساده‌ایا... یه جور میگی دفتر مدیر، انگار خود مدیر کاره‌ایه! همه چیزو خود... اونا... دارن کنترل می‌کنن. مدیر فقط یه عروسک خیمه شب بازیه.

گوش‌های دابی تیزتر شد. هم به معنای استعاری و هم به معنای واقعی کلمه!

- اصلا تمام مدیرها از قبل مشخص شده‌ان. من خودم شنیدم لیستش رو از سال‌ها قبل تعیین کردن. مثلا همین پارسال اگه بهتون می‌گفتن یه روزی یه جن خونگی میشه مدیر، باورتون می‌شد؟ اما حالا شده. تازه قراره نوبت یک تسترال هم بشه.

اعتماد دابی جلب شد. این دانش‌آموزان به نظر واقعا اطلاعات خاصی داشتند...

- تئوری‌هاتون خوبه...

دانش‌آموزان به سمت گوینده‌ی آخرین جمله برگشتند که تازه وارد جمع شده بود. او که کلاه شنلش را برای هرچه ناشناس، مرموز و مخوف‌تر به نظر رسیدن، روی صورتش کشیده بود، ادامه داد:

- البته برای تازه کارها.

- اون وقت مثلا خودت چی تو چنته داری آقای حرفه‌ای؟

دانش‌آموز که می‌خواست توجهات بیشتری جلب کند، با صدایی نجوا مانند پاسخ داد:

- هوم... برای شروع، یه انجمن مخفی پر از جادوهای سیاه و شریرانه، جادوهای سیاهی که اسمش رو هم نشنیدین و اگر در موردش چیزی بفهمین شب‌ها خوابتون نمی‌بره و دیگه اون آدم سابق نمیشین چطوره؟ حالا کجا؟ بیخ گوش خودمون؛ توی مدرسه. اونم به ریاست یکی استادای مدرسه...

کمی صبر کرد تا تعلیق بیشتری ایجاد کند و نفس‌های حبس شده در سینه نشان می‌داد که موفق شده.

- پروفسور... اسلاگهورن!

- اسلاگهورن؟!

یکی از دانش‌آموزان که شوکه شده بود، مخلوط چای و تف آرگوس فیلچ را دوباره از دهان خودش تف کرد بیرون!

- همین اسلاگهورن خودمون؟! همین پیرمرد پرحاشیه که از دفترش بوی قره قوروت سوخته میاد و هر بار میره مرلینگاه باید سند بذاریم بیاریمش بیرون و هر روز سر میز صبحونه روی نون خامه‌ای کره می‌کنه؟!

- بابا مهمونی‌های اسلاگهورن رو که خیلیا رفتن! از این خبرا نیست... دعوتت نکرده و حسودیت شده، حالا داری شایعه می‌سازی؟!

- هاهاهاها! مهمونی‌های شبانه‌ی انجمن اسلاگ فقط یک پوشش ساده و پیش پا افتاده است که آدم‌های ساده و سطحی رو گول می‌زنه. من دارم از حلقه‌ی برگزیدگان حرف می‌زنم که فقط اون‌ها به مراسم‌های اصلی راه دارن. جایی که ساده‌ترین اتفاقی که توش میوفته، پذیرایی با سینی‌هایی از جام‌های لبریزه. جام‌هایی که همون‌جا به صورت تازه پر میشه. از چی؟ از خون تک‌شاخ!

یکی از دخترها صدای جیغ خفیفش را خورد تا ادامه صحبت‌ها را از دست ندهد.

- تک‌شاخی که همون موقع هنوز زنده است و تازه رگ‌هاشو بریدن و دارن ازش می‌نوشن. تا حالا فکر نکرده بودین که چرا بعضی از اساتید مدرسه به باباها و بابابزرگ‌های ما هم با همین سن و سال فعلیشون درس می‌دادن؟

- اما این یک جنایته!

- جدی؟ پس مثل این که توجه نکردی گفتم این فقط یکی از ساده‌ترین اتفاق‌هایی که اون جا میفته. برای شنیدن بقیه‌ش هنوز آماده نیستین.

- منم یکی دارم! شما می‌دونستین هاگوارتز تخته؟ آره! هاگوارتز در واقع یک تخت بزرگه. ولی ما رو جادو کردن که به شکل یک قلعه ببینیمش. شاید بپرسین چرا؟ چون اگر می‌دونستیم که روی تخت هستیم ممکن بود کارای مخصوص روی تخت انجام بدیم.

نگاه چپ چپ دانش‌آموزان به راوی تئوری آخر نشان می‌داد توجهی به او ندارند. آن‌ها مشتاق بودند اسرار سیاه بیشتری از باشگاه اسلاگهورن بدانند.

***


تعدادی از دانش‌آموزان، همین که پس از صرف شام به خوابگاهشان برگشتند، متوجه گرم شدن لنگه جوراب قرمز رنگی شدند که در پای چپشان بود. معنای این پیام سری مشخص بود؛ جلسه‌ی فوری انجمن DA 2.0 که دابی اصرار داشت مخفف «ارتش دابی» نیست، بلکه «ارتش دامبلدور تو پوینت او» است!

اتاق ضروریات تبدیل به دفتر کوچکی شده بود؛ با دو قاب عکس از آلبوس دامبلدور و هری پاتر بر روی دیوار، و یک میز چوبی فکسّنی که چند تیله‌ی مخصوص گابستون روی آن ریخته بود. چند جلد تاریخ جادوگری هم کنار تیله‌ها بود و بر بالای اولین جلد آن، دابی ایستاده بود.

- دوستان دابی! دابی شما رو صدا کرد تا خبر بده که با چیز جدیدی آشنا شد! «تئوری توطئه» دابی ندونست که معنیش چی بود. ولی حدس زد معنیش یه چیزی تو مایه‌های «حقایقی که کسی نتونست انکار کرد ولی ترجیح داد انکار کرد چون اگه باور کرد، دابی بد!»

نگاه‌های سرگردان دانش‌آموزان به یکدیگر نشان می‌داد چیز خاصی از حرف‌های دابی دستگیرشان نشده.

- اتفاقات بوداری در هاگوارتز افتاد. دابی بوش رو شنید. بوی خون تک شاخ... بوی معجون‌های سیاه... بوی ادرار مشنگ‌هایی که از ترس خودشون رو خیس کرد و ماده‌ی اولیه‌ی معجون تولید شد... بوی معجون شوخی لیزکننده، محصولی از فروشگاه شوخی فرد و جرج ویزلی...

هر چه دابی بیشتر توضیح می‌داد، دانش‌آموزان کم‌تر می‌فهمیدند.

- دانش‌آموز قربان‌ها باید به مهمونی‌های اسلاگهورن قربان رفت! باید دعوت شد! باید به پروفسور نزدیک شد! باید به مهمونی‌های خصوصی رفت! باید نفوذ کرد! باید اطلاعات به دست آورد! باید حقیقت رو کشف کرد! دابی مقابل فساد ایستاد! دابی هر کسی که توی این ماجرا دست داشت رو رسوا کرد! دابی نگذاشت تحت مدیریتش کسی کارای بد بد کرد! زنده باد هری پاتر قربان!
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: چهارشنبه 24 تیر 1405 02:16
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
~پست پایانی سوژه~

بازمانده کلمه‌ایست دو پهلو. ترکیب وحشتناکی از احساس رهایی و درد از دست دادن. وقتی بازمانده‌ای را از یک حادثه مبینی، برایش خوشحال می‌شوی و فراموش می‌کنی که شاید او تمام دارایی‌اش را در آن حادثه از دست داده. چه بسیار دردناک‌تر هم‌ می‌شود اگر جدایی جان را از تنشان به عین دیده باشد. ریموس، گادفری، کوین، دوریا و ایزابل. پنج نفر. در اصل، باید چهار نفر می‌بودند... اما معبد تنها به مرگ یک تن رضایت داده بود.

کابوس آن پنج نفر که پایان یافت، از جایشان بلند شدند. به هم نگاه کردند و جای خالی در میانشان احساس کردند. اسکارلت. بر زمین افتاده و بی‌تحرک. وقتی دوریا، ایزابل و گادفری سوی تن بی‌جان اسکارلت به راه افتادند، لوپین کوین را دور کرد و درمقابلش ایستاد، تلاش کرد نگاه لرزانه کودک را از اسکارلت جدا کند. لوپین با کوین سخن می‌گفت و او را سویی سوق می‌داد، آن سمت ایزابل وردهایی زمزمه می‌کرد، گادفری و دوریا با هم حرف می‌زدند و جسد را تکان می‌دادند. در هر دو سمت کسانی منتظر بودند مخاطبشان زبان باز کند و به آنان بنگرد. هیچ کدام پاسخی نگرفتند.

در گوش کوین سکوت سوت می‌کشید. او تنها به اسکارلت نگاه می‌کرد، حتی وقتی لوپین سرش را جابجا می‌کرد تا صاحب نگاه کوین شود. پیش چشمان کوین پرده‌ای افتاده بود که رویش تمام آنچه در رویا دیده بود از ابتدا تا به انتها تکرار می‌شد. حالا هم اسکارلت به صحنه‌ی چشمان کوین پیوسته بود. امکان نداشت کسی بتواند صحنه‌ی نمایش را به هم بریزد...

دو سال بعد

دیگر کسی به یاد نمی‌آورد روزی در هاگوارتز مسابقه خون‌آلودی به اجرا درآمده بود. شاید تک و توکی هم به یاد داشتند، اما خود را به ندانستن می‌زدند تا خاطرات آن روزها زنده نشود. خود را گول می‌زدند، محال بود کسی به آن مسابقه اشاره کند و خاطرات آن مسابقه در یادشان نیاید.

حالا همه می‌دانستند بعد از مرگ اسکارلت، گویی معبد شرکت کنندگان را پس زد. معبد فرو ریخیت و آن پنج تن زنده بیرون آمدند. آنها بازمانده بودند. بازمانده اتفاقی مهیب. هیچکس نفهمید چرا معبد دیگر مسابقه را ادامه نداد. بعد از آن هم کسی سالازار اسلیترین را ندید. اتفاقی که در میان مردم شایعات بسیاری انداخته بود. برخی اعتقاد داشتند اسلیترین به جهنم رفته تا در آنجا با قربانیان دیگری خود را سرگرم کند، برخی هم می‌گفتند او فقط حوصله‌اش سررفته بوده که این بازی را راه انداخته، حوصله‌اش که سرجایش آمده بازیکنان را به بیرون رانده.

کسی حقیقت را نمی‌دانست؛ ولی بازیکنان پیشین مسابقه همچنان با خود ترس آغاز دوباره‌اش را حمل می‌کردند. آنها به سختی از خاطرات مسابقه فرار کرده بودند. حتی از ورد فراموشی استفاده کردند... کوین هیچ خاطره‌ای از آن مسابقه نداشت. به هر حال، برای خوب بودن، باید گاهی باید بد شد!

~پایان سوژه~
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: چهارشنبه 10 بهمن 1403 07:26
نمایش جزئیات
آفلاین
-به نظرتون چجور توانایی مد‌نظر سالازار اسلیترینه؟ حقیقت چی میتونه باشه؟

کسی به سوال گادفری جوابی نداد. همه به اندازه‌ی او چیزی در این مورد نمی دانستند. اما هرچه که بود، به تلاش برای زنده ماندن ربط مستقیمی داشت. ریموس بی هیچ هراسی جلو رفت و به کمک ملاقه، مقداری از محتوای دیگ را بیرون آورد. سپس آن را بو کشید تا شاید به کمک بویایی گرگینه ای اش بتواند ماهیت معجون را تشخیص دهد.

او همان موقعی که دید سالازار اسلیترین، گنجینه‌ی موسسش یعنی شمشیر گریفیندور را درون شکم ریگولوس بخت برگشته جای نداده، به این نتیجه رسید که احتمالا اسلیترین نمی خواست برنده مسابقه عضوی از گروه گریفیندور باشد. همان جا بود که تصمیمی گرفت؛ اگر قرار نبود زنده از این بازی خارج شود پس فداکاری می کرد تا جان دیگران نجات یابد. مرگی شرافتمندانه!
البته کمی هم آرزو داشت تا درجایی مناسب بتواند شمشیر را بیابد تا حتی اگر خودش هم نتوانست زنده بماند بتواند شانس کوین را برای برد زیاد کند.

-متاسفم ولی معجونی نیست که برام آشنا باشه. احتمالا باید از معجونای سیاه باستانی باشه.
-چشم بسته غیب گفتی لوپین!

ریموس از نیش و کنایه اسلترینی ها خوشش نیامد. ملاقه را زمین گذاشت و سراغ قفسه ها رفت تا همراه دیگران وسایلی را که در لیست ذکر شده بود، بیاورد.
با وجود اینکه به منتخبین گفته شده بود با یکدیگر همکاری کنند ولی فاصله‌شان را با هم حفظ می کردند و مراقب اطرافیانشان بودند.

-هی اینو ببینین!

ایزابل شاخه گل رز تازه ای را که میان قفسه ها پیدا کرده بود به بقیه نشان داد.
- یعنی چه معنی ای میتونه داشته باشه؟

سپس با احتیاط دستش را دراز کرد و گل زیبا را برداشت. با برداشتن گل، ناگهان این فکر به ذهنش رسید که "عشق" همان حقیقت مد نظر سالازار است. او عاشقی بر وزن قاتل بود که برای نجات جان گادفری و کوین می توانست دست به هر قتلی بزند.
همین فکر باعث شد که هیجان زده شده و فوری برگردد و گل را درون دیگ بیاندازد.

-ایزابل الان دقیقا چی کار کردی؟
-من معما رو حل کردم.‌ حقیقت این معجون عشقه!


هنوز حرف ایزابل تمام نشده بود که ناگهان سر و صدایی از دیگ بلند شد. موجودات سایه مانندی درون آن جوشیدند و بعد بدون هیچ هشدار قبلی سمت منتخبین هجوم بردند.

با حمله‌ی وحشیانه سایه ها، هرکدام از منتخبین شروع به جیغ و فریاد کردند و وارد رویایی هراس انگیز و مالیخولیایی شدند.
گادفری خودش را میدید که درحال نوشیدن خون ایزابل و کوین است. لوپین میدید که با اشتیاق تمام دوستانش را همچون حیوانی وحشی، می دَرَد. دوریا میدید مجبور به قتل همراهانش شده و هرکس که در دنیا داشت از او متنفر گشته است. اسکارلت میدید تمام توانایی استدلال و نقشه کشی اش را از دست داده و تنها در جای بدی گیر افتاده است. ایزابل هم میدید که باید بین گادفری و کوین یکی را انتخاب کند و دیگری را با خنجر جواهرنشانش بُکُشد. کوین ولی برعکس دیگران حقیقت را میدید. حقیقتی که بقیه سعی کرده بودند تا او را از فهمیدنش باز دارند. کوین به تماشای صحنه‌های مرگ تک تک دوستانش در مسابقه نشسته بود. و آنقدر ترسیده بود که حتی گریه هم نمی کرد.


بعد از گذشت دقایقی که بسیار طولانی بودند، بالاخره سایه ها راضی شدند تا دست از سر منتخبین بردارند و درون دیگ برگردند. با رفتن آنها، همه درحالی که غرق عرق و گاها اشک بودند و صدایشان آنقدری که جیغ زده بودند گرفته بود، از جایشان برخاستند. حالا دیگر میدانستند اگر چیز اشتباهی درون دیگ بیندازند چه اتفاقات شومی در انتظارشان است.

- از این به بعد دیگه هیچکی بدون هماهنگی کاری نکنه. منظور جناب اسلیترین هم همین بود وقتی گفت باید با هم کار کنیم. در واقع میخواست به نقطه اشتراکمون اشاره کنه. حقیقت یه ویژگی ایه که بین ما مشترکه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I've always liked to play with fire
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: چهارشنبه 21 شهریور 1403 15:42
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: سالازار اسلیترین چهار نفر از هر گروه را انتخاب کرده و آن‌ها را در یک رقابت اجباری و مرگبار قرار داده است. اولین مرحله از مسابقه در دشت خونی برگزار شد و در نهایت 9 نفر توانستند، اگرچه زخمی و ضعیف، به مرحله دوم برسند. (برای اطلاعات بیشتر در مورد داستان مرحله اول به این پست و پست‌های قبلی آن مراجعه کنید.)

اکنون مرحله دوم در مکانی به نام "معبد سایه‌ها" آغاز شده است و قوانین خاص خود را دارد: در این معبد چهار کلید باستانی پنهان شده است. تنها کسانی که این کلیدها را پیدا کنند و به‌طور همزمان از آن‌ها استفاده کنند، می‌توانند به مرحله بعدی راه پیدا کنند. اما دستیابی به این کلیدها اصلاً ساده نیست. معبد مملو از تله‌های مرگباری است که هر لحظه ممکن است جان شرکت‌کنندگان را بگیرد. همچنین موجوداتی وحشی و بی‌رحم در اینجا زندگی می‌کنند که برای حفاظت از کلیدها تربیت شده‌اند و به هیچ‌وجه به شرکت‌کنندگان رحم نخواهند کرد. علاوه بر این، فقط چهار نفر می‌توانند به مرحله بعد بروند، به همین دلیل شرکت‌کنندگان باید تصمیم بگیرند که با چه کسانی همکاری کنند و چه کسانی را قربانی.

در اولین اقدام، گادفری که به‌خاطر نور آفتاب مرحله اول ضعیف شده بود، به سرعت تام ریدل از هافلپاف را قربانی کرد تا هم تعداد شرکت‌کنندگان کمتر شود و هم انرژی از دست رفته خود را بازیابد. در همین حین، ریموس متوجه شد که گنجینه مرحله اول درون شکم ریگولوس بلک قرار دارد، گنجینه‌ای که ممکن است در مرحله دوم به شرکت‌کنندگان کمک کند. درست زمانی که همه در حال کنار زدن ناامیدی و تلاش برای کار گروهی بودند، سالازار درب قفسی را باز کرد و مانتیکورهایی به سوی شرکت‌کنندگان حمله کردند. نتیجه این حمله مرگ رزالین و ریگولوس بود. پس از رسیدن به این هدف، مانتیکورها از معبد خارج شدند و شرکت‌کنندگان را در حالی که خسته و درمانده بودند، تنها گذاشتند.
در نهایت، گنجینه‌های موسسان هاگوارتز (نیم‌تاج، قاب‌آویز و جام) از شکم ریگولوس بیرون آمد و به دست دوریا افتاد. او از این فرصت استفاده کرد و با ایزابل و گادفری معامله‌ای کرد که بر اساس آن اقدامی علیه اسلیترینی‌ها انجام نشود. در عوض، نیم‌تاج روونا به ریونکلایی‌ها داده شود. در پایان، گادفری به‌عنوان اولین نفر وارد اتاق بعدی معبد شد.

----
گادفری وارد اتاق بعدی شد، اتاقی تاریک و مرموز که در مرکز آن یک دیگ بزرگ پر از مایعی ناشناس قرار داشت. به‌زودی باقی شرکت‌کنندگان، یعنی ایزابل، ریموس، کوین، اسکارلت و دوریا نیز به اتاق وارد شدند. در گوشه‌ای از دیوار، یک لوح سنگی با حروف قدیمی حکاکی شده بود. همه جلو رفتند تا آن را بخوانند:

تنها کسانی که از استعدادهای منحصر به فرد خود بهره گیرند، موفق خواهند شد. معجون حقیقت را با هم بسازید.


همه برای لحظه‌ای گیج به هم نگاه کردند، تا اینکه گادفری نگاهی به اطراف انداخت و متوجه شد که تعدادی قفسه پر از مواد جادویی در کنار دیوار قرار دارد. برخی مواد ناشناخته و برخی دیگر شناخته شده، ولی چیزی عجیب به نظر می‌رسید؛ دستورالعمل نیمه‌کاره‌ای که کنار دیگ قرار داشت، نشان می‌داد که هنوز کارهای زیادی برای تکمیل معجون باقی مانده است. ناگهان صدای سالازار اسلیترین اتاق را پر کرد. صدایش به‌قدری پرطنین و مرموز بود که لرز بر اندام شرکت‌کنندگان انداخت.

- تنها با استفاده از بهترین ویژگی‌های خودتان می‌توانید این معجون را بسازید. هر یک از شما دارای توانایی‌هایی است که شما را به اینجا رسانده. این بار باید این ویژگی‌ها را به کار گیرید تا معجون نهایی را کامل کنید. به یاد داشته باشید، هر اشتباهی می‌تواند به بهای جان شما تمام شود.

صدای خنده‌ی سالازار در فضای اتاق پیچید و او ادامه داد:

- البته که گفتم تنها چهار نفر شانس خروج از این مرحله را دارند، اما این به هیچ‌وجه به معنای تضمین زنده ماندن شما نیست. اگر در تکمیل مأموریت شکست بخورید، همه شما نابود خواهید شد! از تمام توانایی‌ها و مهارت‌های خود بهره بگیرید و معجون را تکمیل کنید... وگرنه همگی با سرنوشتی مرگبار روبه‌رو خواهید شد.

هاله‌ای از ترس و اضطراب بر فضای اتاق سایه افکند، اما شرکت‌کنندگان می‌دانستند که راهی جز پیشروی ندارند.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 16 شهریور 1403 15:25
نمایش جزئیات
آفلاین
کنش و واکنش

در صورتی که به جسمی نیرو وارد کنید، آن جسم نیز معادل آن نیرو را در خلاف جهت به شما وارد خواهد کرد. این قانون در شرایط خلا بسیار ساده است؛ اگر در فضا یا حالت بی‌وزنی قرار دارید با ضربه زدن به یک تکه آهن، شما و آن آهن به یک اندازه از نقطه‌ی تماس فاصله خواهید گرفت.
اما وقتی نیروهای بیشتری مانند گرانش نیز به شما وارد می‌شود، با ضربه زدن به آن ممکن است استخوان‌های دستتان خرد شوند.
و وقتی به شما ضربه‌ای وارد می‌شود؟ باید تصمیم بگیرید که می‌خواهید آهن باشید یا استخوان.

شرایطی که بازیکنان در آن قرار داشتند، قطعا خلا نبود. اما آن‌ها باید تصمیم می‌گرفتند که اجازه دهند گرانش احساسات آن‌ها را پایین بکشد یا نه. اما همه در شرایط مشابهی نبودند؛ نیروهایی که به هر یک وارد می‌شد، متفاوت از دیگری بود و صادقانه بگوییم حتی اگر تصمیم می‌گرفتند زنده بمانند و تمام تلاششان را می‌کردند، باز هم نمی‌شد.
ریگولوس با آن ضعف و نزاری چطور می‌خواست قدمی جلوی قدم دیگر بگذارد؟ او، در برابر هر کنشی، استخوانی ضعیف بود؛ شکننده، توخالی و پوک.
رزالین شاید آن‌قدر ضعیف نبود اما برای او گرانش احساساتش بود که اوضاع را وخیم می‌کرد. اگر قرار بود ضربه‌ای به ریگولوس وارد شود، فداکارنه خود را قربانی می‌کرد.

بنابراین با حمله‌ی مانتیکورها، دور از انتظار نبود که رزالین، ریگولوس عزیز و نحیفش را رها نکند. صدای سم‌ها چنان شدید بود که گوش را کرد می‌کرد و دیگران همه با حداکثر سرعتی که می‌توانستند پناهی برای خود یافتند اما رزالین درحالیکه ریگولوس را در آغوش گرفته بود، چشمانش را بسته و منتظر پایان خود بود. منتظر معجزه هستید؟ اگر معجزه‌ای برای اسکورپیوس که به آتش کشیده شد، وجود داشت برای این دو تن هم وجود خواهد داشت. شاید له شدن زیر صدها سم وحشی و تکه‌تکه شدن با دندان‌های تیز، آنقدر هم دردناک نباشد. صدای لزج خرد شدن استخوان‌ها و بیرون ریختن امعا و احشا، منظره‌ی وحشتناک لُکه‌ای درهم‌پیچیده از گوشت له شده و خون تنها برای بازماندگان وحشتناک است. کسی که زیر پاهای سنگین مانتیکورها له شده است، بعید است چیز زیادی حس کرده باشد؛ یا حداقل این چیزی است که بازیکنان دیگر به آن امید داشتند.

به نظر می‌رسید تنها هدف از رها کردن مانتیکورها برای سالازار اسلیترین، حذف چند بازیکن دیگر باشد؛ چون با از بین رفتن ریگولوس و رزالین، مانتیکورها به طرزی معجزه آسا از معبد خارج شده و به دیگر بازیکنان حمله‌ور نشدند.
اسامی بازماندگان با درخششی که می‌توانست تحت شرایطی دیگر زیبا و ستودنی باشد، در آسمان نمایش داده شد.

هافلپاف: -
ریونکلاو: ایزابل مک‌دوگال، گادفری میدهرست
گریفیندور: ریموس لوپین، کوین کارتر
اسلیترین: اسکارلت لیشام، دوریا بلک

با رفتن مانتیکورها، همه از پناهگاه خود خارج شدند. گادفری با سرعت خون آشامی خود، ایزابل و کوین را در آغوش گرفته و در دورترین و تاریک‌ترین نقطه‌ی ممکن پناه گرفته بود. اسکارلت و دوریا، به بالای گارگویلی که کنار در سالن اصلی قرار داشت رفته بودند و ریموس خود را به دیوار چسبانده و بی‌حرکت مانده بودند بلکه توجه مانتیکورها را جلب نکند و به نظر می‌رسید تقریبا موفق بود. بجز خراشی زیر چشم چپش، سالم به نظر می‌رسید.

کوین دستانش را دور گردن گادفری حلقه کرده و سرش را در نقطه‌ی اتصال شانه و گردنش مخفی کرده بود. دست گادفری هم که روی سر کوین قرار داشت، به او این فرصت را نمی‌داد تا برگردد و با صحنه‌ی وحشتناکی روبرو شود که از جسم ریگولوس و رزالین باقی مانده بود.

هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت و همه مبهوت مانده بودند؛ واقعیت این است که مهم نیست چند نفر جلوی چشمانتان کشته می‌شوند، هر بار که این اتفاق می‌افتاد به همان اندازه‌ی بار اول، دلتان را آشوب می‌کند. فقط یاد می‌گیرید چطور آن را پنهان کنید.

دوریا در بین توده‌ی گوشت و استخوان باقیمانده، برق چیزی را دید و قدمی به آن نزدیک‌تر شد. ریموس اول به دوریا و بعد به جایی که چشمانش دوخته شده بود نگاه کرد. دوریا متوجه گنجینه‌ها شده بود. ریموس بلافاصله به سمت خون شیرجه زد اما دوریا که از قبل چوبدستی در دستش بود فریاد کشید:
-اکسیو!

به خاطر عجله، تنها نیم‌تاج، قاب‌آویز و جام نبود که به سمت دوریا و اسکارلت که در کنارش ایستاده بود، روانه شد. بلکه تمام آن توده‌ی خون به سمت آن‌ها حرکت کرد و جلوی پایشان به زمین افتاد. هر دو بلافاصله خم شدند و هر سه جسم را قاپیدند و با دستانی خون‌آلود و صورتی که قطرات خون به آن پاشیده بود از جا برخاستند. چوبدستی هر دو در حالیکه نفس نفس می‌زدند، به سمت بقیه گرفته شده و طلسمی جلوی پای ریموس، سنگ‌های سیاه را خرد کرد.

-معامله می‌کنیم!

دوریا وقتی این حرف را به زبان آورد، اسکارلت غرید.
-دیوونه شدی؟ چرا باید باهاشون معامله کنیم؟
-به هرحال جام و نیم‌تاج به درد ما نمی‌خوره!

ریموس قدمی محتاطانه برداشت.
-چه معامله‌ای؟
-سعی نکنین علیه ما اقدامی کنین و بعد از اینکه از معبد خارج شدیم، نیم‌تاج رو تحویل می‌دیم.

دوریا سپس به گادفری نگاه کرد.
-و همونطوری که قبل از این قرار شد، اول از همه برو داخل معبد.

ایزابل به سخن آمد.
-چرا باید قبول کنیم؟ تعداد ما بیشتره! می‌تونیم با هم دوئل کنیم و نیم‌تاج رو به دست بیاریم!
-خودت خوب می‌دونی که نمی‌تونی! فکر کردی تا کی می‌تونی از کوین کوچولو مراقبت کنی؟ به غیر اون مطمئنی خون‌آشام عزیزت، خونش رو نمی‌خوره؟

دوریا می‌دانست حرفش بی‌رحمانه است اما چاره‌ای نداشت. نمی‌خواست بمیرد، نه به این راحتی.
ایزابل با وحشت به سمت گادفری برگشت و کوین را از آغوشش بیرون کشید. می‌شد از چشمان گادفری دید که شکسته است. باید جبران می‌کرد، باید ثابت می‌کرد به ایزابل و کوین آسیبی نمی‌رساند.
-قبول می‌کنیم.

سپس گادفری به سمت در سالن اصلی رفت و وارد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: پنجشنبه 15 شهریور 1403 20:37
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
همیشه همینطور بود. یک عده گوشه ای از دنیا درحال کشیدن رنج و عذابی وصف ناشدنی بودند، درحالی که عده ای دیگر بی توجه به آنها مشغول رقص و پایکوبی بودند. مثلا آن زمان که منتخبین سالازار گیمز با نا امیدی به راه پیش رویشان نگاه می کردند، عده ای آن طرف زمین مسابقه، روی افراد شرط می بستند و منتظر بودند برنده بازی مشخص شود تا حسابی گالیون های مفت و مجانی به جیب بزنند.

سالازار از آن عده که از برگزاری بازی هایش استقبال می کردند، خوشش می آمد و دوست نداشت عنصری به اسم "ناامیدی منتخبین" باعث ناراحتی آنها شود. در نتیجه باید کاری می کرد تا بازیکنان از آن حالت منفعل خارج شوند. پس چوبدستی اش را به آرامی تکان داد و درب قفسی که درست داخل سالن و رو به روی منتخبین قرار داشت، باز شد...

زمین بازی

ریموس لوپین روی زمین نشسته و با دو دست سرش را گرفته بود. برای اولین بار در طول زندگی اش نمی توانست تشخیص دهد راه درست کدام است. اینکه طبق غریزه بقا عمل می کرد و آدم های اطرافش را می کشت یا آنکه می نشست و نظاره گر جان دادن خودش و عزیزانش می شد؟ اگر دامبلدور آنجا بود کدام راه را انتخاب می کرد؟

- ببینین. میدونم همتون ناامید شدین. اینجا نه مرلینی هست که بشه به درگاهش دعا کرد، نه ستاره دنباله داری که بشه با دیدنش آرزو کرد. با این حال باید ادامه بدیم... مجبوریم که ادامه بدیم!

صدای اسکارلت بود! برخلاف بقیه او خودش را هنوز نباخته بود. اینگونه صحبت کردن جسارت و شجاعتی بیش از حد نیاز داشت که خوشبختانه اسکارلت آن را داشت.
- جناب اسلیترین بهمون گفتن که تو این مرحله باید کار گروهی انجام بدیم. اگه هرکدوممون بخواد همینجا جا بزنه، هیچکس موفق به فرار از این بازی و مراحلش نمیشه! پس همه باید برای بقا بجنگیم.

حق با او بود. در این مرحله شعار "یکی برای همه، همه برای یکی" بسیار خودنمایی می کرد.
اما چرا؟
شاید دلیلش فقط این بود که سالازار اسلیترین می خواست دوباره اتحاد را بین آنها ایجاد کند. سپس وقتی اتحاد ایجاد شد، کاری کند که باز هم به جان یکدیگر بیفتند و از همراهانشان نردبانی برای موفقیت شخصی خود بسازند. او می خواست خودخواه بودن را به منتخبین یاد دهد.... می خواست جاه طلب بودن و تلاش برای بقا را یاد دهد... او می خواست معنای برتری واقعی را به همگان بفهماند!

برتری واقعی هم تنها نصیب جادوگری می شد که قوی باشد و به دیگران اهمیت ندهد. جادوگری که قدر قدرت جادوگری خود را به خوبی دانسته و به معنای اصالت واقعی پی برده باشد. چنین فردی دیگر به زندگانی ماگل زادگان اهمیتی نخواهد داد و در راستای اصالت واقعی خواهد کوشید.

اگر چنین چیزی واقعا هدفش بود پس می توانستی به راحتی نتیجه بگیری که سالازار اسلیترین واقعا باهوش است!


- با اسکارلت موافقم. باید بلند شیم و راه بیفتیم. نمیتونیم بدون جنگیدن برای زندگی، انتظار موفقیت داشته باشیم. شاید تو این راه بمیریم... شاید بکشیم... اما حداقل میدونیم تموم تلاشمونو برای حفظ زندگیمون کردیم و دیگه حسرتی نخواهیم خورد.

دوریا این ها را گفت و با چهره ای جدی به بقیه خیره شد. منتظر دیدن واکنششان بود. لوپین همچنان مردد به نظر می رسید. رزالین هم همینطور. ریگولوس چهره ای دردمند داشت و به نظر می رسید حرف های دوریا هیچ تاثیری رویش نگذاشته. اسکارلت سرش را برای اعلام موافقت با دوریا، تکان می داد. گادفری و ایزابل هم مصمم بودند. کوین اما نگاهش جای دیگری بود. به سالن تاریک نگاه می کرد و می لرزید.

لحظه ی بعد انگشت اشاره پسرک با ترس بالا آمد و به چیزی درون تاریکی سالن اشاره کرد. چشمانی درخشان از درون تاریکی به آنها زل زده بودند!

آن لحظه ترس بسیار بدی به جان منتخبین افتاد. اما زمانی ترس ها آنها به وحشت تبدیل شد که صاحبان چشمان از سالن بیرون جهیدند!

- مانتیـکورا! پناه بگیرین!

و با حمله مانتیکور ها، منتخبین به وضوح صدای شمارش معکوس آخرین تپش های قلبشان را شنیدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: چهارشنبه 14 شهریور 1403 14:16
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
اُمید...
کلمه‌ای که تاکنون باعث زنده ماندن همه افراد حاضر در آن بازی مرگ و زندگی شده بود. تنها راه‌نجات‌شان از آن جهنم... تنها دلیل انسان ماندن‌شان...

ریموس لوپین، زندگی راحتی نداشت. ولی هیچکدام از مشکلات های زندگی‌اش، اینگونه نومیدش نکرده بود. انگار قصد سالازار اسلیترین نیز همین بود؛ نا امیدی آنها...

کوین به سرعت خودش را به ریموس رسانده بود. اما هرچقدر صدایش می‌زد، انگار او نمی‌شنید... انگار کر شده بود...

ریموس درد داشت؛ اما نه دردی جسمی... قلبش درد می‌کرد...! دیگر دلیلی برای زنده ماندن وجود نداشت. حتی اگر دلیلی هم بود، راهی بجز کشتن دیگران نبود.

رزالین سعی میکرد او را درمان کند. اما ریموس، هیچ حرکتی نمی‌کرد.
- نمی‌دونم چه مشکلی داره. تکون نمی‌خوره...

ایزابل کوین را در آغوش گرفت و ترحم‌آمیز به ریموس نگاه کرد.
- حال روحیش خوب نیست.

گادفری، افسرده چشم به ایزابل دوخت.
- هیچکدوم‌مون خوب نیستیم‌‌...

گادفری درست می‌گفت.
کوین کوچک دیگر نایی برای ادامه این بازی کثیف نداشت؛ حال ریموس نیز مشخص بود.
گادفری پشیمان بود و ایزابل افسرده...
حتی رزالین که مادر گروه بود، نمی‌توانست تحمل کند.
حتی اسکارلت و دوریا نیز، از ادامه دادن این بازی متنفر بودند.

- هیچ راهی نیست. هممون رو می‌کشه! حتی اگه برنده هم بشیم... خودش ما رو از بین می‌بره...

ریموس، آهسته این را گفت.
نگاه ها به او دوخته شد. غم‌انگیز بود... هیچکس نمی‌توانست با حرفش مخالفت کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1403/6/14 16:53:12
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!