- دانشآموزا قربان! دابی فکر کرد! باید همین الان تصمیم گرفت!
- ولی سه تا نظر داریم دابی، آخه کدومو انتخاب کنیم؟
- دابی گفت هر سهتارو باهم! گودریک شجاعت، روونا برنامه، هلگا مهربونی!
- این که نمیشه یهو همه رو باهم انجام داد!
- چرا میشه قربان! دابی الان انجام میده!
قبل از اینکه کسی بتواند مانع شود، دابی به سمت درخت دوید، درحالیکه همزمان سعی میکرد شجاعانه فریاد بزند، با خودش نجوا کند که «باید برنامهریزی کرد»، و در همان حال با حرکاتی که هنوز هم کسی نفهمید رقص است یا سکته، شروع به تکان دادن دستهایش کرد. نتیجه، ترکیبی از یک آدم در حال خفگی، یک ژنرال دیوانه، و یک جنخانگی که تصمیم گرفته سه شخصیت را همزمان بازی کند، بود.
- بچهها فکر کنم دابی داره میمیره!
- نه بابا، این رقصه!
- کدوم رقص؟! این عزاداریه!
جیمز سیریوس که هنوز بستهی چیپسش را دو دستی میچسبید، بدون آنکه سرش را از روی کیسه بلند کند، غرغرکنان گفت:
- بابا بذارین بمیره، بریم دیگه، اسلاگهورن داره میاد!
روزالین که حوصلهی این بحثهای بیسرانجام را نداشت، تصمیم گرفت خودش دستبهکار شود. جلو رفت، رو به درخت ایستاد، و با لحنی که سعی میکرد همزمان شجاع، منطقی و مهربان باشد، که البته نتیجهاش چیزی شبیه یک فروشندهی دورهگرد مستأصل از آب درنیامده بود، فریاد زد.
- سلام درخت جان! ببین، ما هم شجاعیم، هم برنامه داریم، هم خیلی خیلی مهربونیم! فقط میخوایم رد بشیم، خب؟ لطفاً... لطفاً!
درخت، انگار که از اینهمه التماس همزمان بهطرز غریبی خسته شده باشد، بدون هیچ مقاومتی شاخههایش را کنار کشید.
- وای جواب داد!
- من گفتم شجاعت جواب میده!
- نه بابا، من گفتم برنامه!
- بهنظرم درخت فقط میخواست از دست ما خلاص شه!
بحث بر سر اینکه کدام استراتژی برنده شده بود، همچنان ادامه داشت که ناگهان صدای قدمهایی از دوردست به گوش رسید؛ قدمهایی سنگین، آرام، و بهطرز نگرانکنندهای شبیه به راهرفتن کسی که بهتازگی از یک مراسم پرخوری یونیکورنی بازگشته بود. جادوآموزها دیگر فرصت مشاجره نداشتند. یکییکی، با هول و ولا، خود را بهدرون سوراخ تاریک انداختند؛ و درخت، درست لحظهای که آخرین نفر، که کسی جز اسنیپ نبود، با قیافهای که انگار داشت به تمام تصمیمات زندگیاش شک میکرد گذر کرد، شاخههایش را بست، انگار که میخواست بگوید: «خدا بهدادِ اسلاگهورن برسه.»
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








البته ممکنه بمیرین ولی حداقل بهعنوان یک قهرمان شجاع میمیرین! 





کنار سطلزباله گیر کرده بودم. نمیدونین چقدر منتظر باد موافق بودم تا منو نجات بده... راستی یه بار دیدم پروفسور اسلاگهورن شبونه اومدن و از یخچال نوشیدنیها یه چیزی برداشتن و بردن! شما ها متوجه شدین چی بود؟

