سدی که بر سر راهشان قرار گرفت، اینبار درخت نبود. دانش آموزانی بودند که به سه دسته تقسیم شده بودند. عده ای میخواستند راه گودریک گریفیندور را ادامه دهند که ظاهرا روزالین و دملزا نیز جزوشان بودند. عده ی دیگر میخواستند همانطور که روونا گفت، برنامه ریزی کنند.
دابی و اسنیپ، جزو هیچ کدام از این دسته ها نبودند. اسنیپ میخواست زود تر از آن فضای نفس گیر خلاص شود تا به اسلاگهورن تن پرور و آناناس شکری خور برسد. و دابی میخواست بفهمد که در پسِ این مهمانی تاریک چه میگذرد.
- یالا دیگه! خودتون میدونین گودریک گریفیندور چقدر شجاعو بزرگه! میخواین منت یه درخت رو بکشین؟
- وینکی خواست مسلسل بارون کرد! همونطور که گودریک گفت. ولی وینکی جن خوب بود. وینکی به گودریک اهمیت نداد.
وینکی برخلاف تمام مواقع، مسلسلش را در ناکجا آباد کرد و از آن دست کشید.
- دانش آموزا قربان، باید تلاش کرد. درخت باید دید دانش آموزا قربان مهربون بود.
با این حرف دابی، دانش آموز ها اورا در دسته ی طرفداران مامی هلگا قرار دادند. با اینکه او انتخابی نداشت. جیمز سیریوس که حوصله ی منت کشیدن و برنامه ریزی کردن و جنگیدن را نداشت، روی همان شاخه که وینکی به رگبار بسته بود نشست و بسته ی چیپس رژیمی که مامان بزرگ لیلی، برایش آماده کرده بود را باز کرد. صدای خرچ خرچ چیپس زیر دندان های جیمز سیریوس، دهان دانش آموزان را آب انداخت و صدای شکم هایشان را درآورد.
کمی بعد، همه ی دانش آموزان به بسته ی چیپس جیمز سیریوس حمله ور شدند. فضا بسیار تنگ بود. جیمز سیریوس هوار میکشید و اسم لیلی را صدا میزد. در نهایت، لیلی که حس ششمش به او گفته بود جیمز سیریوس کمک میخواهد، وارد راه مخفی شد.
- چی از جون نوه ی من میخواین؟
- نن جون! چیپسمو خوردن!
لیلی طوری به تک تک دانش آموزان نگاه میکرد و با نگاهش آن هارا میخورد، که شلوارشان را خیس کردند. تازه، ادرارشان هم روی ریشه های درخت چکه میکرد.
همینکه لیلی به اولین مظنون خوردن چیپس های جیمی، یعنی روزالین حمله ور شد، صدای بسیار عجیبی از درخت بیرون آمد.
- خجالت نمیکشید شلوارتون رو خیس میکنید؟
دانش آموزها با خود فکر کردند شاید هلگا و روونا و گودریک باز هم برگشته اند تا آن ها را از این وضعیت نجات دهند. اما هرچه به دوروبرشان نگاه کردند، کسی را نیافتند. صدا که بینهایت شبیه به صدای اسلاگهورن بود، دوباره در گوششان پیچید.
- نشنیدید چی گفتم؟ یکم خجالت بکشید!
- اسلاگهورنه؟
- صداش شبیه خودشه!
لیلی که بسیار بسیار نگران شده بود، جلو تر رفت تا درخت را بررسی کند. وقتی لیلی با خود فکر کرد، فهمید صدا از داخل درخت نمی آید. صدا جایی دور تر از درخت بود. اسلاگهورن از کجا فهمیده بود دانش آموزان برای جاسوسی از او آمده اند؟ او اکنون باید در مراسم یونیکورن پزی اش، درحال خوردن خون یونیکورن میبود. پس شاید این خودِ کامل اسلاگهورن نبود.
- خب ببینید، این صدایی که داریم میشنویم از قبل ضبط... چیز نه یعنی... مال گذشتست.
- دابی فهمید مامان هری پاتر قربان چی گفت. مامان هری پاتر قربان گفت اسلاگهورن هورکراکس درست کرد.

- هورکراکس دیگه چه کوفتیه؟
کسی حوصله ی توضیح دادن به جادو آموزی که این سوال را پرسیده بود نداشت. پس او هیچ جوابی دریافت نکرد.
- هاهاها، عالی بود. حالا من قراره برم و به اسلا... منظورم خودم بودم، خبر بدم!
صدا طوری غیب شد که اثری از آن نماند. از همین هورکراکس ساختن هم میشد فهمید اسلاگهورن درحال به آن دادن چه نوع دسته گلیست. دابی و تمامی جادو آموزان، حالا باید درگیری ها را کنار میگذاشتند و توصیه ی یکی از بنیانگذاران را انتخاب میکردند تا هرچه سریع تر از راه مخفی عبور کنند و قبل از رسیدن اسلاگهورن به اسلاگهورن، به اسلاگهورن برسند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








البته ممکنه بمیرین ولی حداقل بهعنوان یک قهرمان شجاع میمیرین! 






کنار سطلزباله گیر کرده بودم. نمیدونین چقدر منتظر باد موافق بودم تا منو نجات بده... راستی یه بار دیدم پروفسور اسلاگهورن شبونه اومدن و از یخچال نوشیدنیها یه چیزی برداشتن و بردن! شما ها متوجه شدین چی بود؟


نبودن مدرک، خودش بزرگترین مدرک بود. چون اگر مدرک بود، یعنی خوب پنهان نکرده بودن. ولی چون هیچ مدرکی نبود، یعنی خیلی خوب پنهان کرده بودن!