سوژه جدید
عصر پنج شنبه بود و محوطهی قلعه در شلوغترین حالت به سر میبرد. عدهای از دانشآموزان روی سکوها چای، قهوه یا آب کدوحلوایی مینوشیدند و گابستون بازی کردن دیگران را تماشا میکردند. نوشیدنیها با چند نات ناقابل از بابای مهربان مدرسه یعنی آرگوس فیلچ خریداری میشد. او آنقدر عاشق جادوگرها بود که خاک گربهی عزیزش - خانم نوریس - را با پودر قهوه مخلوط میکرد، روی چای تف میانداخت و در آب کدوحلوایی میشـــ...
در میان دانشآموزان، یک فرد کاملا معمولی نشسته بود. با یک عینک فریم کائوچویی درشت که معمولا دانشآموزان به چشم داشتند و یک شال گردن راه راه که معمولا دانشآموزان میبستند. فقط با دماغ دراز، گوش تیز، چشم درشت و قدی کوتاه که معمولا هیچ دانشآموزی نداشت.
دابی آنقدر باهوش بود که نشانههای تمایز یک جادوگرِ دانش آموز، از یک جنّ خانگیِ مدیر را شناسایی کرده و میان دانشآموزان استتار کند؛ و به لطف شلوغی و سایز کوچکش، مورد توجه قرار نگیرد. اما چرا؟!
***
- حالا که دامبلدور مدّتی نیست، تو بشین روی صندلی مدیریت. نگران نباش! همون کارایی رو بکن که تا الان به عنوان سرایدار میکردی. مثل عروسک خیمه شب بازی. یعنی ما امورات رو میگردونیم. اطلاعیهها و قوانین و ... همه بهت تحویل داده میشه. زحمتش با ما، افتخار مدیریتش با دابی، اولین جن خانگی آزاد که مدیر مدرسه هاگوارتز شد. چطوره؟!
دابی نمیدانست «عروسک خیمه شب بازی» چیست. اما میدانست «اولین جن خانگی آزاد که مدیر مدرسه هاگوارتز شد» چیست. چیز خوبی بود! پس وقتی این جمله را در کافهای تاریک و دخمه مانند در کوچهی ناکترن، از یکی از اعضای هیئت امنای مدرسه که نقاب به چهره داشت شنید، با خوشحالی تکرار کرده بود:
- قبول بود قربان! دابی عروسک خیمه شب بازی!

***
اما همین که معنایش را نمیدانست، باعث شد جدی بگیرد! او میخواست نامش را در تاریخ هاگوارتز، به نیکی یاد کنند. پس آتش به اختیار عمل میکرد و یکی از برنامههایش شد حضور با لباس مبدل میان دانشآموزان، برای فهمیدن بدون سانسورترین نظرات آنها...
لحن چند دانشآموز توجه دابی را جلب کرد. طوری حرف میزدند که انگار تمام دنیا در خوابی عمیق فرو رفته و از میان همگان، تنها این چند نفر برای نعمت بیداری و آگاهی، برگزیده شدند.
عینکی که مدام روی دماغش سر میخورد را سر جایش گذاشت و گوشهایش را از پشت بوته تیز کرد تا دقیقتر بشنود...
- هاه! مشنگ! مشنگها که اصلا وجود ندارن. یه سری افسانهی ساختهی وزارتخونه برای کنترل و محدود کردن ما! لولو ساختن که بگن: آره! اگر جادو کنید، افشا میشیم و فیلان و بیسار میکننمون!

اصلا کسی تا حالا یه مشنگ واقعی دیده؟!
- آممممم... من!

من دیدم. مامان و بابای من مشنگن.

- هاه! تو دیگه چقدر سادهای.

اونا مامورهای مخفی وزارتخونه هستن که دارن نقش بازی میکنن تا از طریق چند نفر مثل تو که فکر میکنن بین مشنگها بزرگ شدن، بقیه هم باورشون بشه.

دختر هافلپافی تپلی با موهای بلوند، حرف پسر ریونکلایی را تایید کرد تا وارد بحث شود:
- راست میگه دیگه... تازه من یه چیز دیگه هم شنیدم. میدونستین آب و هوا وجود نداره؟ هرچی آفتاب و باد و بارون و طوفان که توی همین هاگوارتز خودمون میشه، همهش از طریق دکمههای جادویی توی دفتر مدیره! وگرنه چرا موقع اردوی هاگزمید و فینال کوییدیچ طوفان میشه ولی موقع امتحانا نه؟

دابی که تا به حال این دکمهها را در دفترش ندیده بود، داشت به حقیقت حرفهای دانشآموزان تردید میکرد...
- سادهایا... یه جور میگی دفتر مدیر، انگار خود مدیر کارهایه! همه چیزو خود... اونا... دارن کنترل میکنن.

مدیر فقط یه عروسک خیمه شب بازیه.

گوشهای دابی تیزتر شد. هم به معنای استعاری و هم به معنای واقعی کلمه!
- اصلا تمام مدیرها از قبل مشخص شدهان. من خودم شنیدم لیستش رو از سالها قبل تعیین کردن. مثلا همین پارسال اگه بهتون میگفتن یه روزی یه جن خونگی میشه مدیر، باورتون میشد؟ اما حالا شده. تازه قراره نوبت یک تسترال هم بشه.
اعتماد دابی جلب شد. این دانشآموزان به نظر واقعا اطلاعات خاصی داشتند...
- تئوریهاتون خوبه...
دانشآموزان به سمت گویندهی آخرین جمله برگشتند که تازه وارد جمع شده بود. او که کلاه شنلش را برای هرچه ناشناس، مرموز و مخوفتر به نظر رسیدن، روی صورتش کشیده بود، ادامه داد:
- البته برای تازه کارها.

- اون وقت مثلا خودت چی تو چنته داری آقای حرفهای؟

دانشآموز که میخواست توجهات بیشتری جلب کند، با صدایی نجوا مانند پاسخ داد:
- هوم... برای شروع، یه انجمن مخفی پر از جادوهای سیاه و شریرانه، جادوهای سیاهی که اسمش رو هم نشنیدین و اگر در موردش چیزی بفهمین شبها خوابتون نمیبره و دیگه اون آدم سابق نمیشین چطوره؟ حالا کجا؟

بیخ گوش خودمون؛ توی مدرسه. اونم به ریاست یکی استادای مدرسه...
کمی صبر کرد تا تعلیق بیشتری ایجاد کند و نفسهای حبس شده در سینه نشان میداد که موفق شده.
- پروفسور... اسلاگهورن!

- اسلاگهورن؟!

یکی از دانشآموزان که شوکه شده بود، مخلوط چای و تف آرگوس فیلچ را دوباره از دهان خودش تف کرد بیرون!
- همین اسلاگهورن خودمون؟! همین پیرمرد پرحاشیه که از دفترش بوی قره قوروت سوخته میاد و هر بار میره مرلینگاه باید سند بذاریم بیاریمش بیرون و هر روز سر میز صبحونه روی نون خامهای کره میکنه؟!

- بابا مهمونیهای اسلاگهورن رو که خیلیا رفتن! از این خبرا نیست... دعوتت نکرده و حسودیت شده، حالا داری شایعه میسازی؟!

- هاهاهاها!

مهمونیهای شبانهی انجمن اسلاگ فقط یک پوشش ساده و پیش پا افتاده است که آدمهای ساده و سطحی رو گول میزنه. من دارم از حلقهی برگزیدگان حرف میزنم که فقط اونها به مراسمهای اصلی راه دارن.

جایی که سادهترین اتفاقی که توش میوفته، پذیرایی با سینیهایی از جامهای لبریزه. جامهایی که همونجا به صورت تازه پر میشه. از چی؟ از خون تکشاخ!

یکی از دخترها صدای جیغ خفیفش را خورد تا ادامه صحبتها را از دست ندهد.
- تکشاخی که همون موقع هنوز زنده است و تازه رگهاشو بریدن و دارن ازش مینوشن. تا حالا فکر نکرده بودین که چرا بعضی از اساتید مدرسه به باباها و بابابزرگهای ما هم با همین سن و سال فعلیشون درس میدادن؟

- اما این یک جنایته!

- جدی؟ پس مثل این که توجه نکردی گفتم این فقط یکی از سادهترین اتفاقهایی که اون جا میفته. برای شنیدن بقیهش هنوز آماده نیستین.

- منم یکی دارم!

شما میدونستین هاگوارتز تخته؟ آره! هاگوارتز در واقع یک تخت بزرگه. ولی ما رو جادو کردن که به شکل یک قلعه ببینیمش. شاید بپرسین چرا؟ چون اگر میدونستیم که روی تخت هستیم ممکن بود کارای مخصوص روی تخت انجام بدیم.

نگاه چپ چپ دانشآموزان به راوی تئوری آخر نشان میداد توجهی به او ندارند. آنها مشتاق بودند اسرار سیاه بیشتری از باشگاه اسلاگهورن بدانند.
***
تعدادی از دانشآموزان، همین که پس از صرف شام به خوابگاهشان برگشتند، متوجه گرم شدن لنگه جوراب قرمز رنگی شدند که در پای چپشان بود. معنای این پیام سری مشخص بود؛ جلسهی فوری انجمن DA 2.0 که دابی اصرار داشت مخفف «ارتش دابی» نیست، بلکه «ارتش دامبلدور تو پوینت او» است!
اتاق ضروریات تبدیل به دفتر کوچکی شده بود؛ با دو قاب عکس از آلبوس دامبلدور و هری پاتر بر روی دیوار، و یک میز چوبی فکسّنی که چند تیلهی مخصوص گابستون روی آن ریخته بود. چند جلد تاریخ جادوگری هم کنار تیلهها بود و بر بالای اولین جلد آن، دابی ایستاده بود.
- دوستان دابی! دابی شما رو صدا کرد تا خبر بده که با چیز جدیدی آشنا شد!

«تئوری توطئه» دابی ندونست که معنیش چی بود. ولی حدس زد معنیش یه چیزی تو مایههای «حقایقی که کسی نتونست انکار کرد ولی ترجیح داد انکار کرد چون اگه باور کرد، دابی بد!»

نگاههای سرگردان دانشآموزان به یکدیگر نشان میداد چیز خاصی از حرفهای دابی دستگیرشان نشده.
- اتفاقات بوداری در هاگوارتز افتاد. دابی بوش رو شنید. بوی خون تک شاخ... بوی معجونهای سیاه... بوی ادرار مشنگهایی که از ترس خودشون رو خیس کرد و مادهی اولیهی معجون تولید شد... بوی معجون شوخی لیزکننده، محصولی از فروشگاه شوخی فرد و جرج ویزلی...
هر چه دابی بیشتر توضیح میداد، دانشآموزان کمتر میفهمیدند.
- دانشآموز قربانها باید به مهمونیهای اسلاگهورن قربان رفت! باید دعوت شد! باید به پروفسور نزدیک شد! باید به مهمونیهای خصوصی رفت! باید نفوذ کرد! باید اطلاعات به دست آورد! باید حقیقت رو کشف کرد! دابی مقابل فساد ایستاد! دابی هر کسی که توی این ماجرا دست داشت رو رسوا کرد! دابی نگذاشت تحت مدیریتش کسی کارای بد بد کرد! زنده باد هری پاتر قربان!