جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

61 کاربر(ها) آنلاین هستند (44 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
60 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شدهٔ وزارت سحر و جادو

ثبت‌نام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شده

مکان‌های مجاز فعالیت

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: دیروز ساعت 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
خیابان‌های لندن همیشه برای من بویِ دود، آهن وِ بی‌تفاوتی می‌داد. اینجا، در میانِ غوغایِ ماشین‌های مشنگی که با بی‌رحمی از کنارِ هم می‌گذشتند، من فقط یک «مادرِ ویزلیِ» نگران بودم که لیستی بلندبالا از مایحتاجِ تحصیلیِ بچه‌ها توی کیفش بود و داشت فکر می‌کرد که آیا می‌شود با بودجه‌ی محدودی که داریم، همِ یک دیگِ مسیِ نو خرید و هم یک‌جفت کتابِ دست‌دوم؟

داشتم با خودم زمزمه می‌کردم: «کتابِ معجون‌هایِ پیشرفته... پرِ جادویی... امیدوارم فلوریش و بلات این‌بار زودتر به سفارش‌ها رسیدگی کنه...» که ناگهان، چیزی در هوا تغییر کرد. انگار که یک نسیمِ گرم و معطر، از میانِ بویِ تندِ بنزین و آسفالتِ خیس، راهش رو به مشامم باز کرد. عطری که سال‌ها بود فراموشش کرده بودم؛ ترکیبی از بویِ کاغذِ کاهیِ کتاب‌هایِ قدیمی و عطرِ گل‌هایِ بهاری.

سرم رو بلند کردم. درست چند قدم جلوتر، زنی با موهایِ آتشینِ آشنا داشت به تابلویِ یک مغازه خیره می‌شد. برای یک لحظه، انگار تمامِ دنیایِ سیاه و سفیدِ دور و برم رنگ گرفت. قلبم تپید؛ یک تپشِ تند و هاگوارتزی.
- «لیلی؟... لیلی پاتر؟»

صدایم در هیاهویِ خیابان گم شد، اما او برگشت. همان چشم‌هایِ سبز، همان نگاهِ نافذ و همان لبخندِ گرمی که همیشه، حتی در سخت‌ترین امتحاناتِ تغییر شکل، به من قدرت می‌داد. وقتی نگاهش به من افتاد، چشمانش از تعجب گشاد شد و بعد، نوری از شادی در آن‌ها درخشید.

لیلی، دوستِ قدیمی‌ام، همکلاسیِ عزیزم، کسی که سال‌ها پیش دوش‌به‌دوشِ هم در راهروهایِ هاگوارتز دویده بودیم، حالا روبرویِ من بود. انگار که زمان، یک چرخ‌دنده رو به عقب چرخونده بود. بدونِ اینکه به شلوغیِ خیابان توجهی کنه، به سمتم اومد و من رو چنان محکم در آغوش گرفت که انگار می‌خواست اطمینان حاصل کنه که رویا نیستم.

- «مالی؟ باورم نمی‌شه! تو اینجا چیکار می‌کنی؟ چقدر دلم برایِ اون خنده‌هایِ بلندت که همیشه باعث می‌شد پروفسور مک‌گونگال از رویِ صندلیش بپره، تنگ شده بود!»

اشک تویِ چشم‌هام حلقه زد. با خنده گفتم: «لیلی! تو هنوزم همون‌قدرِ باهوشی که یادت نره دوستِ قدیمی‌ات رو بشناسی. اومدم برایِ بچه‌ها وسایلِ مدرسه بخرم، ولی راستش... فکر کنم کمی تویِ این دنیایِ بزرگِ مشنگی گم شدم. انگار پاتیل درزدار هم می‌خواد خودش رو از من قایم کنه!»

لیلی با همان لحنِ شوخ و شیطنت‌آمیزِ دورانِ مدرسه‌مون خندید. بازویم رو گرفت و به سمتِ گوشه‌ای از خیابان که هیچ‌کسِ دیگری به آن نگاه نمی‌کرد، راهنمایی‌ام کرد.
- «پس تنهایی‌ات تموم شد، مالی. من هم دقیقاً به همون‌جا می‌رم. بیا با هم بریم؛ هنوز کلی حرفِ نزده داریم که باید برایِ همدیگه تعریف کنیم. یادت هست چطور تویِ کلاسِ معجون‌سازی کتریِ اسلاگهورن رو منفجر کردیم؟ هنوز هم وقتی بهش فکر می‌کنم خنده‌ام می‌گیره!»

همراه با لیلی به سمتِ ورودیِ «پاتیل درزدار» رفتیم. لیلی با وقارِ همیشگی‌اش، چوب‌دستی‌اش رو در آورد و با ضربه‌ای نرم به آجرِ درست‌وحسابی زد. دیوارِ آجری انگار که از خواب بیدار شده باشه، شروع به چرخیدن کرد و شکافی باز شد که نورِ سحرآمیزِ کوچه دیاگون از پشتِ آن، مثلِ آغوشی باز، به ما خوش‌آمد گفت.

وقتی واردِ کوچه شدیم، هیاهویِ مشنگ‌ها جایِ خودش رو به صدایِ جادوییِ جغدها، بویِ معجون‌هایِ تازه و جادویِ جاری در هوا داد. لیلی دستم رو محکم‌تر گرفت.
- «خب مالی... اول بریم سراغِ فلوریش و بلات برایِ کتاب‌ها، یا شاید اول یه کره-آب‌جو بزنیم و از روزهایِ هاگوارتز بگیم؟»

من با لبخندی که دیگه نمی‌تونستم کنترلش کنم، گفتم: «هر دوش، لیلی! هر دوش.»

و این‌طور بود که یک روزِ خاکستری در لندن، تبدیل به شروعِ زیباترین ماجراجوییِ امسالم شد. در کنارِ لیلی، همه چیز دوباره درست به نظر می‌رسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: جمعه 10 مهر 1405 01:12
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی شخصیتی : جوانمرد ، شجاع ، مخالف با جادوی سیاه ، شیرمرد ،
گودریک گریفیندور وارد کوچه دیاگون شد .
تمام مردم با دیدن او شروع به تشویق ، دست زدن و هورا کشیدن کردن و تعدادی هم سوت کشیدن .
گودریک گریفیندور با لبخند برای همه دست تکان داد سپس راهی شد .
اول یک چوب دستی خرید چون چوب دستی قبلی اش شکسته بود ، سپس به خیابانی تاریک و خلوت رفت برای آخرین خرید .
مردی حدودا بیست ساله با شنلی بر روی سرش ایستاده بود و از شدت استرس تمام بدنش میلرزید .
گریفیندور به کنارش رسید و با صدای پر جذبه و لحن اشرافی اش گفت :
"نامه ای که برام فرستادی به دستم رسید و امیدوارم همه چیز درست باشه "
مرد جوان جعبه ای کوچک از زیر شنلش درآورد و گریفیندور نشان داد و با صدای زیری و تته پته کنان گفت : " آره این همون جعبه قدرته جعبه ای که کسی که اونو باز کنه به قدرت باور نکردنی ای میرسه ، قیمتش هم پنج هزار گالیونه "
جعبه ای بود که درش قفل بود و از درز های آن نور آبی ای در میامد
" پنج هزار تا ؟ این خیلی زیاده یه تخفیف بده "
" حالا چون شمایید چهار هزار تا "
در همین میاد صدای خنده خصمانه ای آمد ، فروشنده از ترس نفس در سینه اش حبس شد ،گریفیندور به آرامی برگشت و لبخند ملیحی زد
سالازار اسلیتیرین دوست قدیمی و دشمن حال حاضر گریفیندور ، از میان سایه ها درآمد و چوب دستی اش را بالا گرفت و با لحنی شیطانی گفت :
" چطوره بعد اینکه پول رو دادی جعبه رو بدی به من دوست قدیمی من گودریک ."
فروشنده جعبه را در دستان گریفیندور قرار داد و سپس فرار کرد بدون اینکه حتی لحظه ای درنگ کند برای برداشتن کیسه گالیون ها
گریفیندور بدون هیچ نشانه ای از ترس نگاهی به سالازار اسلیتیرین کرد سپس با لحن و صدایی باوقار گفت :" من دیگه دوست تو نیستم و البته که به نفع خودته که همین راهی که اومدی رو برگردی چون فکر نمیکنم دستت به این جعبه برسه "
لبخند اسلیتیرین از روی صورتش محو شد ، سپس بدون اینکه هیچ هشداری بدهد یا حرفی به زبان بیاورد طلسمی به سوی گریفیندور پرتاب کرد ،گریفیندور با عکس العمل فوق‌العاده نفرین را مهار کرد ، نبردی بین آنها شروع شد نور های قرمز و سبز میان آن دو میرفت و میامد سپس گریفیندور نفرینی را به صورت اسلیتیرین پرتاب کرد و خون از صورتش ریخت و سپس بر زمین افتاد و فریاد زد "تسلیمم تسلیم " گریفیندور چوب دستی اش را پایین گرفت و سپس به سمت اسلیتیرین آمد و تا خواست کلمه ای بر زبان بیاورد اسلیتیرین ناگهان برگشت و نفرینی به سمتش پرتاب کرد ،در یک ثانیه خون تمام بدن گریفیندور را گرفت و گریفیندور نقش بر زمین شد ؛ سالازار اسلیترین شروع به خنیدن کرد و سپس به سمت جعبه آمد و جعبه را باز کرد اما لبخند بار دیگر از صورتش محو شد اسلیتیرین فریاد کشید : "این که خالیه"
گریفیندور شروع به خندیدن کرد و گفت : " من اون فروشنده رو میشناختم ، طرف کلاهبرداره و من اینو میدونستم "
اسلیتیرین :" پس چرا اصلا میخواستی بخریش "
" چون از زمانی که پامو گذاشتم توی کوچه دیاگون متوجه شدم که داری تعقیبم میکنی منم اونجا رفتم که یه بهونه خوب بهت بدم برای اینکه باهام دوئل کنی ، چون خیلی دلم برای همچین مبارزه ای تنگ شده بود "
اسلیتیرین جعبه را بر زمین کوبید و رفت و دقایقی بعد گریفیندور از روی زمین بلند شد و او نیز رفت .


تایید شد.

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحله‌ای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخش‌های این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/10 10:30:53
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 8 مهر 1405 18:21
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی با احساس و لجباز بودن
کوچه دیاگون
من در حال رفتن به کوچه دیاگون بودم برای خرید وسایل هاگواتزم
اولین بارم بود و خیلی ذوق داشتم
هری بهم گفت بهتره اینقدر این ور اون ور نرم گم میشم
منم بهش محل ندادم و به وجه ورجه ادامه دادم که یهو خوردم به یه مرد درست هیکل اون مرد خیلی بزرگ بود
هری به اون مرد گفت عه سلام هاگرید حالت چطوره
هاگرید جوابسو داد گفت مرسی هری خوبم دختر خانم حالت خوبه
منم گفتم بله مرسی
هری پیش هاگرید موند تا باهم حرف بزنن
مالی یعنی مادرم مت رو برد تو یه مغازه قبل از اینکه وارد بشم روی دیوار اون خوندم که نوشته الیوندر
وقتی وارد اونجا شدم یه اقای رو بهم کرد و گفت سلام مالی برایه انتخاب چوبدستیت خیلی اذیت کردی حالا هم دخترتو اوردی
مادرم گفت بله الیوندر دخترم هست
الیوندر ازم پرسید اسمم چیه
-اسمم جینی ویزلی هست
_جینی اسم قشنگیه اینجا چی داریم اها این چوبدستی رو دستت بگیر
منم دستم گرفتم
_حالا تکونش بده
وقتی که تکون دادم یهو ۱۰۰ تا جعبه از توی کمد ریخت بیرون الیوندر سریع چوبدستی رو ازم گرفت و یه یکی دیگه داد
وقتی تو دستم گرفتمش یه حس خیلی خوبی ازش گرفتم انگار یه چیزی به وجودم اضافه شد
الیوندر گفت درسته این هم چوبدستی هست که تو نیاز داری ولی این چوبدستی کمیابه و دست هر گسی نمی افته کسی که از ته وجودش ادم مهربانی باشه صاحب این چوبدستی میشه
وقتی این رو گفت الیوندر من یاد اون روزی افتادم که دم در خونمون ی جغد بالش شکسته بود منم اون رو بردم داخل خانه و درمانش کردم
کلی بخوام بگم اون روز خیلی خوب بود هیچ وقت اون روز یادم نمیره


---
@جینی ویزلی
جینی جملاتت رو بدون علائم نگارشی می‌نویسی، در حالی که هروقت جمله‌ای به پایان می‌رسه باید حتما از علائمی مثل (. ... ! ؟) استفاده کنی و اگه هم جمله قراره به جمله بعدیش متصل شه علائمی مثل (، ؛) بیان. درست مثل ویرایشی که من برات زدم. پس لطفا سعی کن تو رولای بعدیت به این موضوع توجه داشته باشی.

تایید شد.

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحله‌ای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخش‌های این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/8 18:45:51
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/8 18:46:42
شاید این اخرین چیزی باشه که میخونی مراقب خشم من باش
من ادم ارومیم بازی نکن با روحیم
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 6 مهر 1405 20:28
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی: دست و پا چلفتی و خجالتی، عاشق گیاهان

نویل لانگ‌باتم همیشه بیش از آنکه از جادو بترسد، از خودش می‌ترسید؛ از دست‌هایی که به‌موقع فرمان نمی‌بردند، از حافظه‌ای که گاهی درست در حساس‌ترین لحظه‌ها او را تنها می‌گذاشت و از مقایسه‌ی ناخواسته‌ای که دیگران میان او و مادربزرگش می‌کردند. با این همه، در وجودش لطافتی پنهان بود که در هیچ درس و کتابی پیدا نمی‌شد؛ نویل گیاهان را بهتر از آدم‌ها می‌فهمید.

پس از ورود به کوچه دیاگون، دامبلدور او را به مغازه‌ای برد که پشت ویترینش مجموعه‌ای از گیاهان جادویی در شیشه‌های بلورین نگهداری می‌شد.

نویل ابتدا برای خرید چوبدستی و لوازم مدرسه ایستاد، اما نگاهش روی گلدانی متوقف شد که در انتهای مغازه، دور از دسترس مشتریان قرار داشت. گیاهی کوچک و نحیف، با ساقه‌ای خمیده و برگ‌هایی تیره که گویی مدت‌ها بود نور ندیده بود.

فروشنده گفت: «آن را کنار بگذار. چند ماه است که دیگر رشد نمی‌کند.»

نویل نزدیک‌تر رفت. زانو زد و خاک گلدان را میان انگشتانش لمس کرد.

«مشکل از آب نیست.»

مرد با بی‌حوصلگی پرسید: «پس چیست؟»

نویل لحظه‌ای سکوت کرد.

«تنها مانده.»

دامبلدور که تا آن لحظه چیزی نگفته بود، نگاه کوتاهی به او انداخت.

فروشنده خندید، اما خنده‌اش چندان طول نکشید؛ زیرا همان لحظه یکی از برگ‌های گیاه، آرام و بی‌صدا، رو به دست نویل خم شد.

نویل آن را برداشت و در میان وسایلش گذاشت.

وقتی از مغازه بیرون آمدند، دامبلدور گفت: «گاهی استعداد، پیش از آنکه خودش را در قدرت نشان دهد، در توجه آدم به چیزهایی ظاهر می‌شود که دیگران از کنارشان می‌گذرند.»

نویل به گلدان کوچکی که در بغل داشت نگاه کرد.

شاید برای نخستین بار، چیزی همراه خود به هاگوارتز می‌برد که مطمئن بود در آن خوب است.


---
@نویل لانگ‌باتم
دوست داشتم دست و پا چلفتی بودنش رو هم به نحوی نشون بدی، ولی با ارفاق همینو تایید می‌کنم. لطفا فراموش نکن دیالوگا (به جز در موارد خاص و برای شخصیت‌های خاص) باید به زبان محاوره (عامیانه) نوشته بشن و نه کتابی. یعنی دقیقا همونطور که خودت با بقیه صحبت می‌کنی.

تایید شد.

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحله‌ای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخش‌های این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/6 20:54:27
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 6 مهر 1405 19:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی سرسختی
کوچه دیاگون، تابستان ۱۹۹۵

لونا تنها وارد «مغازه لباس مادام مالكین» شد. خانم مالكین با دیدنش زیر لب گفت: «...همون دختر عجیب‌غریب لاوگود.»

لونا سرش را بالا گرفت و آرام گفت: «بله، من همون دخترم. لباس‌های ریونکلاو رو دارید؟»

خانم مالكین جا خورد و به قفسه‌ها اشاره کرد. لونا لباس‌ها را انتخاب کرد. وقتی از اتاق پرو بیرون آمد، دو دختر هم‌سن‌وسالش پچ‌پچ کردند:

«می‌گن مادرش رو دیده که مرده.»
«گوشواره‌های تربچه‌ای رو ببین!»

لونا برگشت. آرام، بدون خشم، گفت: «گوشواره‌های من تربچه‌ست و دوستشون دارم. مادرم رو دیدم که مرد، بله. اما فکر می‌کنم شما بیشتر از من ناراحتید، چون مجبورید درباره زندگی من حرف بزنید تا خودتون رو سرگرم کنید.»

دخترها سرخ شدند و ساکت ماندند. لونا لبخند مهربانی زد: «روز خوبی داشته باشید.»

خانم مالكین گفت: «اون‌ها فقط شوخی می‌کردن.»

لونا نگاهش کرد: «شوخی درباره مرگ مادرم؟ مهم نیست. من به حرف مردم عادت دارم. فقط اجازه نمی‌دم حرفشون من رو عوض کنه.»

لونا خریدش را کامل کرد و کنار فواره منتظر پدرش ماند. وقتی زنوفیلیوس رسید، پرسید: «خریدت خوب بود؟»

لونا لبخند زد: «بله. مردم همیشه قضاوت می‌کنن. اما مهم اینه که من خودم رو باور دارم.»

زنوفیلیوس دستش را روی شانه‌اش گذاشت: «مادرت هم همین‌طور بود. سرسخت و مهربون.»

لونا گفت: «من هم مثل اونم. و این رو پنهان نمی‌کنم.»


---
@لونا لاوگود
تایید شد.

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحله‌ای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخش‌های این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/6 20:50:30
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 5 مهر 1405 19:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی ها: بازیگوش، مهربان، شیطون، پر انرژی
در مواقعی بی صبر
داشتیم با مادرم از کوچه ی دیاگون خارج
می‌شدیم که ناگهان مادرم گفت: نیمفدورا! باید چند تا گالیون از بانک گرینگاتز برداریم.
با خستگی گفتم: مامان! زودتر خب می‌گفتی! من خیلی خستم.
مادرم با زیرکی که انگار فقط از خاندان بلک برمی‌آمد گفت: خب پس تو همینجا بمون.البته بخشی از گالیونی که میخواستم بردارم برای پول تو جیبیه یه نفری بود.تازه کی بود که اینقدر بانک گرینگاتز و دوست داشت از نزدیک ببینه؟
ناگهان موهایم آبی شد و گفتم: مامان.میام .قول میدم میام و دیگه غر نمی‌زنم.توروخدا منم با خودت ببر! تازه اگه اینجا بمونم به نظرت یکی دخترتو نمیدزده؟
مادرم گفت: تو بلدی از خودت دفاع کنی و تازه می میخواد توی پر انرژی و که نمیتونه یک جا بشینه و بدزده؟ یک کلمه بگه تا فردا براش جمله میسازی.
موهایم از عصبانیت ساختگی قرمز شد و گفتم: مامان!
مادرم خندید و گفت: شوخی کردم! بیا بریم.
با هیجان دوباره موهایم ترکیبی از صورتی جیغ و قرمز جیغ شد و گفتم: خیلی هیجان دارم که گابلین ها رو ببینم.به نظرت اژدهایی هم که از بانک محافظت می‌کنه و می‌بینیم؟وای خداا خیلی هیجان دارم.
ناگهان دختر بچه ای که به او میخورد چهار پنج ساله باشید به بدنم خورد.
قبل از اینکه بیفتد گرفتمش.
دختر بچه با خجالت سرخ شد و گفت: متأسفم خانم!
با مهربانی دستی بر سرش کشیدم و گفتم دفعه ی بعد مراقب باش! بعد هم با شیطنت چشمکی زدم و ادامه دادم: و حواست باشه که پاهات دفعه ی بعد ازت اطاعت کنن.
دختر بچه خنده ی شیرینی کرد و دوباره شروع به دویدن کرد و رفت به سوی مادرش.
من هم خندیدم و با مادرم به سمت بانک حرکت کردیم.



---
@نیمفادورا تانکس
تایید شد.

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحله‌ای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخش‌های این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/5 20:05:03
اگه بهم بگی نیمفدورا،خورشید فردا رو نمی‌بینی
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: جمعه 3 مهر 1405 15:22
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی ها: کتابخوان . کنجکاو. دست و پاچلفتی . شایدم گرسنگی😆

شگفت انگیز ترین جایی بود که در عمرم دیده بودم !
وقتی با هلنا خداحافظی کردم شروع به کند و کاو همه ی مغازه ها کردم .
در عطاری با بوی افتضاح کپک و عرق کنار اومدم و توجه ام رو به چشم های سوسک . شاخ های تک شاخ و جگر اژدها ها دادم .
از قبل پولی که مادرم بهم داده بود رو توی کیف کوچک دوشیم گذاشته بودم.
اول از همه به ردا فروشی مادام مالکین رفتم و روی جهار پایه ایستادم تا اندازه هام رو بگیرن و ردای سایز خودم رو بهم بدن
بلاخره جشمم خورد به کتاب فروشی فلوریش اند بلانز و از ذوق تقریبا پرواز کردم .
من که عاشق کتاب های فانتزی و رمانتیک بودم سریع به داخل مغازه دوییدم و به سمت کتاب ها رفتم . حتی کتاب های ماگلی رو هم داشتن . دیگه نتونستم تحمل کنم و شروع کردم به انتخاب کردن .
همچنین نزدیک بود سر بخورم و با مغز به زمین بیفتم🎀
شیش هفت تا کتاب برداشتم و بعد کتاب های درسیم رو هم سفارش دادم .
...
همه خرید هام رو انجام دادم و توی یک چرخ دستی کوچیک حملشون میکردم
یک قفس کوچک هم روی وسایلم بود که جغد جارزن کوچولی قهوه ای که خریده بودم توش حا خوش کرده بود
فقط چوبدستیم مونده بود
پاهام رو به سمت مغازه الیوندر حرکت دادم
...
با ذوق عجیبی از مغازه بیرون زدم و چوبدستی جدیدم رو توی دستم گرفتم
۳۱.۸ سانتی متر . با مغز پر ققنوس و چوب سدر
هوا تقرییا تاریک شده بود
دوباره به پاتیل درزدار برگشتم و از اونجایی که همیشه ی خدا مثل یک عدد اسب گرسنه بودم یک غذای جمل و جور از تام گرفتم و ...


---
@چو چانگ
به نظرم اونقدر که تلاش کردی اتفاقات متفاوتی رو شرح بدی، رو ویژگی‌هایی که مورد نظرت بود تمرکز نکردی. خیلی وقتا این که یک ماجرا رو با جزئیات بیشتری شرح بدی خیلی بهتر از اینه که از روی یه عالمه اتفاق سریع عبور کنی. مثلا من دست و پا چلفتی بودن رو جایی از رولت ندیدم. با این حال چون کلیت مشخص بود، نمی‌خوام بیش از این سختگیری کنم و اینجا نگهت دارم. پس با ارفاق...

تایید شد.

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحله‌ای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخش‌های این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/3 16:15:14
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 1 مهر 1405 15:48
نمایش جزئیات
آفلاین
شگفت انگیز ترین جایی بود که در عمرم دیده بودم !
وقتی با هلنا خداحافظی کردم شروع به کند و کاو همه ی مغازه ها کردم .
در عطاری با بوی افتضاح کپک و عرق کنار اومدم و توجه ام رو به چشم های سوسک . شاخ های تک شاخ و جگر اژدها ها دادم .
از قبل پولی که مادرم بهم داده بود رو توی کیف کوچک دوشیم گذاشته بودم.
اول از همه به ردا فروشی مادام مالکین رفتم و روی جهار پایه ایستادم تا اندازه هام رو بگیرن و ردای سایز خودم رو بهم بدن
بلاخره جشمم خورد به کتاب فروشی فلوریش اند بلانز و از ذوق تقریبا پرواز کردم .
من که عاشق کتاب های فانتزی و رمانتیک بودم سریع به داخل مغازه دوییدم و به سمت کتاب ها رفتم . حتی کتاب های ماگلی رو هم داشتن . دیگه نتونستم تحمل کنم و شروع کردم به انتخاب کردن . شیش هفت تا کتاب برداشتم و بعد کتاب های درسیم رو هم سفارش دادم .
...
همه خرید هام رو انجام دادم و توی یک چرخ دستی کوچیک حملشون میکردم
یک قفس کوچک هم روی وسایلم بود که جغد جارزن کوچولی قهوه ای که خریده بودم توش حا خوش کرده بود
فقط چوبدستیم مونده بود
پاهام رو به سمت مغازه الیوندر حرکت دادم
...
با ذوق عجیبی از مغازه بیرون زدم و چوبدستی جدیدم رو توی دستم گرفتم
۳۱.۸ سانتی متر . با مغز پر ققنوس و چوب سدر
هوا تقرییا تاریک شده بود
دوباره به پاتیل درزدار برگشتم و یک کیک کوچک خوردم و به سمت خونم راه افتادم ...


قرار بود یکی از ویژگی‌های شخصیتی چو چانگ رو در قالب رول شرح بدی. پس لطفاً این توضیحات رو مرور کن و دوباره برگرد. اگه هم سوالی داشتی همیشه می‌تونی جغد سریعی به من بفرستی.

فعلاً تایید نشد!

@چو چانگ

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/1 16:51:34
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/7/1 16:51:51
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/1 16:51:53
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/7/1 16:53:10
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1405/7/1 19:54:05
پاسخ: خرید در دیاگون_ سر انجام نام جغد
ارسال شده در: چهارشنبه 1 مهر 1405 05:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی ها: درونگرایی _ کتاب دوست بودن

کوچه دیگران...ببخشید دیاگون

پس اینجا بود. کوچه ای پر جادوگرهایی که با ردا_ های رنگارنگ این طرف و آن طرف می‌رفتند و از این مغازه به آن مغازه می‌پریدند.
به پشت سرم و پروفسور اسنیپ نگاهی انداختم .
و بعد درست همان لحظه برگرداند سرم به سمتش
کیسه ای اندازه کف دست هایم به سمتم گرفت .

:" بیا بگیرش . ۱۲ گالیون ، ۵ سیکل و ۳ نات . درست خرج شون بکن بچه.》

و بعدش ، وقتی کیسه را از دست اسنیپ گرفتم ، دیوار ، دوباره دیوار شد.

:" عامم.. باشه...》

کوچه دیاگون ، جنب و جوش زیادی داشت. دختر ها و پسرهای هم‌سن و سال من، بزرگ ترهای مشتاق و حتی بچه هایی که احتمالا همراه خواهر یا برادر بزرگتر بودند .
همه حرف می‌زدند، همه سر و صدا می‌کردند و گاهی هم آشنا ها همدیگر را بغل می‌گرفتند و می‌خندیدند.

دست هایم را دور خودم حلقه کردم و آرام، آرام جلو رفتم .
سرم پایین بود و گاهی به این طرف و آن طرف نگاه میکردم و حتی لبم را کمی گاز میگرفتم...
وقتی کسی ، دوستش را می‌دید و بغلش میکرد ، بغض عجیبی سمت من پرواز میکرد .
یک گوشه از دیوار یک مغاز ایستادم و بعد از جا پریدم .

:" این کتابفروشیه؟》

خیلی سریع در مغازه را باز کردم و با صورتی که دندان هایش تا ته دیده می‌شد و چشم های برق برقی وارد شدم

پر از کتاب ...

:" میدونم ، می‌دونم... بهم گفت درست خرج کنم... اره اون نمیدونه من خارج از این دنیا چه پس انداز کننده عالی ایم. کتاب های هاگوارتز رو می‌خرم... یه رمان چیزی هم روش... بزار ببینم چی داریم...》

فهرست کتاب های درسی را به سمت فروشنده بردم و او هم با لبخندی من را به سمت راست کتابفروشی و گوشه چپ برد .
هیچ وقت یک راست پیش فروشنده کتاب نمی‌رفتم.
همیشه حداقل یک ربع ساعت معطل پیدا کردن کتاب میشدم که باعث می‌شد دوپامین خاصی وجودم را فرا بگیرد و چند لحظه جهان واقعی فراموش می‌شد.

بعد از اینکه کتاب های سال اول را گرفتم ، چشمم به قفسه ای هم قد خودم و با عرض یک بچه پنج ساله افتاد ، آبی تیره بود و پلاکارد طلایی رویش که رویش نوشته بود

" کتاب های نجوم جادویی _نوشته پروکسیما تسلان
.

کمی کثیف شده بود.

به سمت قفسه رفتم و کتابی با جلدی پر از ستاره های کوچک و بزرگ برداشتم .
گوشه ای از جلد ستاره ای نوشته شده بود

۲ سیکل و ۱ نات

اما یک موضوع دیگر بود که باعث شد لبخندی دیگر بزنم .

:" پروکسیما... پروکسیما... پس اسم جغدم میشه پروکسیما. 》

بعد لبخند زنان به سمت فروشنده به راه افتادم...


-----
تایید شد.

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحله‌ای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخش‌های این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/1 6:08:22
جغد، جغد ، جغد . جغد از همه رنگ . نامه ات رو با چی میرسونی؟
با جغد بدبخت


پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 شهریور 1405 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی‌های شخصیتی: مغرور، انجام کارهای بی‌اختیار

راجر وارد مغازه پاتیل فروشی میشود
به فروشنده ی پیر با بینی خیلی بزرگ سلام میکند و میگوید:( ببخشید پاتیل سایز متوسط با جنس طلا میخواستم )
پیر مرد چشمانش برقی میزند و میگوید :( بله بله بفرمایید قابل شما رو نداره میشه ۱۰ گالیون )
راجر با غرور خاصی ۱۲ گالیون روی میز می‌گذارد و با یک پاتیل درخشان خارج میشود
به مغازه آقای اولیوندر میرود و برگه خریدش را چک میکند
فقط چوبدستی اش مانده
زنگ روی میز را میزند و به آقاب اولیوندر میگوید :( بهترین چوبدستی ات را بیار )
آقای اولیوندر خوشحال میشود و جعبه ای زیبا با رنگ آبی تیره و طلایی میآورد و باز میکند
راجر چوبدستی را در دست میگیرد و دورش نواری طلایی و شاهانه میپیچد سپس ۶ گالیون روی میز می‌گذارد و میگوید ممنونم
ولی ناگهان بی اختیار با جادو سه جعبه چوبدستی را در میآورد و با حرکت زیبا و نرمی روی میز می‌گذارد خودش چشمانش گرد شده بود و متوجه شد آقای اولیوندر نیز همینطور است
صدایی جادویی و پر از غرور میگوید :( اینها چوبدستی های سه نفر بعدی است )
راجر به آقای اولیوندر نگاه میکند و متوجه میشود او هم این صدا را شنیده و طوری که انگار هیچی نشده از مغازه خارج میشود
ولی نزدیک مغازه میماند و مغازه را نگاه میکند سه نفر بعدی وارد مغازه شدند و ... و . واقعا چوبدستی هایشان همان سه تای روی میز بود راجر با چشمان گرد از کوچه دیاگون خارج شد و به پاتیل درز دار رفت و به فکر فرو رفت .......


---
@راجر دیویس
یکم شروع داستانت زیادی سریع بود، اما در ادامه خوب تونستی ویژگی‌های مورد نظرت برای راجر رو نشون بدی.
فقط یه نکته بگم که خیلی از جملاتت رو بدون علائم نگارشی رها کردی. در حالی که هروقت جمله‌ای به پایان می‌رسه باید حتما از علائمی مثل (. ... ! ؟) استفاده کنی و اگه هم جمله قراره به جمله بعدیش متصل شه علائمی مثل (، ؛) میان. درست مثل ویرایشی که من برات زدم.

تایید شد.

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحله‌ای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخش‌های این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/6/31 21:32:02
اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.