- این جا یه فاوکس داریم... که جَلدِ خودمه. یه هرپو هم داشتیم که تا حدی جانور حساب میشد... ولی مثل اینکه اخیرا بچهها اشتباهی خودشو با سطلش گذاشتن سر کوچه و یه سطل نو خریدن.
به هر حال! مهارتهای جانورشناسیت که اینجا به کار نمیاد.
نیوت کمروتر از آن بود که به دامبلدور بگوید عجیبترین جانوری که در طی این سالها هنوز موفق به شناخت درستی از او نشده و باید به صورت متمرکز بر روی او پژوهش کند، خود دامبلدور است!
- یعنی برم؟
چمدان را از زمین بلند کرد.
- حالا البته به کار هم نیومدی، نیومدی! طوری نی! باش پیشمون، بالاخره دور هم یه نون و ققنوسی میزنیم دیگه!
دامبلدور جمله آخر را در حالی گفت که با کف دست به قسمت انتهایی ران فاکس ضربه میزد. نه آنقدر محکم که پرنده دردش بگیرد، نه آنقدر آرام که صدای «شپلق» به گوش نرسد. دوستانه و شیطنتآمیز.
- رون یا سینه؟
شوخیهای دامبلدور هر لحظه از مرز تحمل نیوت فراتر میرفت. آلبوس که متوجه چهرهی رنگ پریدهی نیوت از تصور سر بریدن فاوکس شده بود، سریع به دادش رسید.
- نترس نیوت! سوپ پیازهای مالی و فلافلهای دابی هر دو کاملا وگنفرندلی هستن.
نیوت نفس راحتی کشید و دوباره چمدانش را زمین گذاشت.
- پس بمونم؟
- فقط یه مشکل کوچیکی هست... ما تو محفل به جوانی جمعیت نیاز داریم نیوت! هیچ میدونی چند سال دیگه که پیرمردای هم سن و سال تو سرشون رو بذارن زمین، چه به سر محفل میاد؟
پس کی قراره آیندهی گروه رو بسازه؟ 
نیوت لحظهای درنگ کرد تا حرفهایش در مورد این که «دامبلدور خودش به فسیل گفته زکّی، آن وقت با چه رویی دم از جوانی میزند؟» را بخورد! سپس دوباره چمدان را برداشت.
- واستا! چه زودم عین بچهها بهش برمیخوره.
دل کوچولوت به پیرپاتالیت در. یه سوگند وفاداری بخوری دیگه حله. دستتو بذار روی قلبت.
- این دفعه چمدونم رو بلند کنم دیگه رفتما... بفرما! اینم دست!
- نه... نشد! الان دستت روی رداته. گفتم روی قلب.
- اگه فکر کردی میتونی با این شوخی جدید بعد از عمری زندگی با عزت لخت منو ببینی، سخت در اشتباهی دامبلدور.
- نه جون تو این دیگه شوخی نیست! خوب اگه روت نمیشه لخت شی بیا دستتو بذار رو قلب من و سوگند بخور. یه ذره اینورتر... یکمی پایینتر... آهان! حالا بخور!
نیوت سرش را از شرم به سوی سقف بالا گرفته بود و نمیدید دستش دقیقا کجای سینهی برهنهی دامبلدور که پس از خشک کردن خود با شال او هنوز چیزی به تن نداشت قرار گرفته.
- چه سوگندی بخورم خوب؟
- با من تکرار کن... اینجانب، نیوت اسکمندر، سوگند یاد میکنم... که تا آخر عمر خود... زنده بمانم. خوب حالا مشکل پیری هم حل شد.
- من چهقدر سادهام دامبلدور. من چهقدر زود گول میخورم. داشتم از صمیم قلب سوگند میخوردم مرد حسابی! اصلا من میرم!
- میری برو... فقط یادت باشه فاوکس با دیدن آجیلهات هوسی شده بود. الان رو دلش مونده. اگر احیانا عذاب وجدان گرفتی و خواستی بین کار آسون، یعنی رفتن، و کار درست، یعنی برگشتن با یک مشت آجیل دیگه، دومی رو انتخاب کنی، یادت باشه که این دفعه آجیلها رو به من نشون ندی. وگرنه تضمینی نیست باز هم سر فاوکس بی کلاه نمونه.
به محفل ققنوس خوش اومدی @نیوت!
به هر حال! مهارتهای جانورشناسیت که اینجا به کار نمیاد.نیوت کمروتر از آن بود که به دامبلدور بگوید عجیبترین جانوری که در طی این سالها هنوز موفق به شناخت درستی از او نشده و باید به صورت متمرکز بر روی او پژوهش کند، خود دامبلدور است!
- یعنی برم؟

چمدان را از زمین بلند کرد.
- حالا البته به کار هم نیومدی، نیومدی! طوری نی! باش پیشمون، بالاخره دور هم یه نون و ققنوسی میزنیم دیگه!

دامبلدور جمله آخر را در حالی گفت که با کف دست به قسمت انتهایی ران فاکس ضربه میزد. نه آنقدر محکم که پرنده دردش بگیرد، نه آنقدر آرام که صدای «شپلق» به گوش نرسد. دوستانه و شیطنتآمیز.
- رون یا سینه؟

شوخیهای دامبلدور هر لحظه از مرز تحمل نیوت فراتر میرفت. آلبوس که متوجه چهرهی رنگ پریدهی نیوت از تصور سر بریدن فاوکس شده بود، سریع به دادش رسید.
- نترس نیوت! سوپ پیازهای مالی و فلافلهای دابی هر دو کاملا وگنفرندلی هستن.
نیوت نفس راحتی کشید و دوباره چمدانش را زمین گذاشت.
- پس بمونم؟

- فقط یه مشکل کوچیکی هست... ما تو محفل به جوانی جمعیت نیاز داریم نیوت! هیچ میدونی چند سال دیگه که پیرمردای هم سن و سال تو سرشون رو بذارن زمین، چه به سر محفل میاد؟
پس کی قراره آیندهی گروه رو بسازه؟ 
نیوت لحظهای درنگ کرد تا حرفهایش در مورد این که «دامبلدور خودش به فسیل گفته زکّی، آن وقت با چه رویی دم از جوانی میزند؟» را بخورد! سپس دوباره چمدان را برداشت.
- واستا! چه زودم عین بچهها بهش برمیخوره.
دل کوچولوت به پیرپاتالیت در. یه سوگند وفاداری بخوری دیگه حله. دستتو بذار روی قلبت.- این دفعه چمدونم رو بلند کنم دیگه رفتما... بفرما! اینم دست!

- نه... نشد! الان دستت روی رداته. گفتم روی قلب.

- اگه فکر کردی میتونی با این شوخی جدید بعد از عمری زندگی با عزت لخت منو ببینی، سخت در اشتباهی دامبلدور.
- نه جون تو این دیگه شوخی نیست! خوب اگه روت نمیشه لخت شی بیا دستتو بذار رو قلب من و سوگند بخور. یه ذره اینورتر... یکمی پایینتر... آهان! حالا بخور!

نیوت سرش را از شرم به سوی سقف بالا گرفته بود و نمیدید دستش دقیقا کجای سینهی برهنهی دامبلدور که پس از خشک کردن خود با شال او هنوز چیزی به تن نداشت قرار گرفته.
- چه سوگندی بخورم خوب؟

- با من تکرار کن... اینجانب، نیوت اسکمندر، سوگند یاد میکنم... که تا آخر عمر خود... زنده بمانم. خوب حالا مشکل پیری هم حل شد.

- من چهقدر سادهام دامبلدور. من چهقدر زود گول میخورم. داشتم از صمیم قلب سوگند میخوردم مرد حسابی! اصلا من میرم!

- میری برو... فقط یادت باشه فاوکس با دیدن آجیلهات هوسی شده بود. الان رو دلش مونده. اگر احیانا عذاب وجدان گرفتی و خواستی بین کار آسون، یعنی رفتن، و کار درست، یعنی برگشتن با یک مشت آجیل دیگه، دومی رو انتخاب کنی، یادت باشه که این دفعه آجیلها رو به من نشون ندی. وگرنه تضمینی نیست باز هم سر فاوکس بی کلاه نمونه.

به محفل ققنوس خوش اومدی @نیوت!
افرادی که لایک کردند
بالاخره یه طوری میشه؛ بپا چاییت سرد نشه... بوس!












آخخخخ توروخدا یادم نیارید 
در رو باز میکنین؟