جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

75 کاربر(ها) آنلاین هستند (30 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
69 مهمانان 6 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 20 مرداد 1404 00:11
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:
سنت مانگو به مشکل بودجه خورده و تصمیم گرفته تا با چسبوندن بیماری های مختلف به آدما، ازشون پول بگیره. دکتر زالین که گواهی سلامت برای همه صادر می کرد، برای استراحت به جای دوری میره و به جای اون، روندا و کوین با هم دست به یکی می کنن و به برسی بیمارها می پردازن. برای اینکه هویت واقعی شون فاش نشه روندا کوین رو روی شونه هاش میذاره و بعد لباس دکتری می پوشه و معروف میشه به دکتر دو طبقه.



چیزی از خروج ریگولوس و اوژنی نگذشته بود که مریض بعدی با سر و صدای زیادی وارد شد.
- این آدما حتی عرضه ساختن یه در درست حسابی رو هم ندارن! بعد از من انتظار دارن.

کوین سرش را بالا آورد تا به بیمار تازه وارد نگاه کند. روندا هم با دست هایش دکمه های روپوش پزشکی را کنار زد تا ببیند کیست که نیامده انقدر غر می زند. با دیدن بیمار، برگ های نداشته شان ریخت.
بیمار یک درخت بود!

- سلام آقای دکتر! من بیدم. بید کتک زن. اومدم دنبال گواهی سلامت عقلانی-روانی.

کوین آب دهانش را صدا دار قورت داد و با دست به بید کتک زن اشاره کرد روی کاناپه بنشیند. هیچکس نمی دانست یک بید دقیقا گواهی سلامت را برای چه لازم دارد.

- گفتن برای موندن تو هاگوارتز حتما باید گواهی داشته باشم. تازه بدون تایید پزشک نمیذارن حساب گرینگوتز باز کنم. دلم می خواد بگیرم انقدر کتکشون بزنم که حالیشون بشه با کی طرفن!

کودک با تعجب بید را نگریست. اصلا درک نمی کرد درخت می خواهد با گالیون چه کار کند. با این حال موظف بود وضعیت او را برسی کرده و برایش گواهی صادر کند. برای همین سعی کرد سوالی را از او بپرسد که در یک فیلم ماگلی، روانشناسی از بیمارش پرسیده بود.
- جناب بید ما چهار تا شَندَلی داریم و شیش تا بچه. این بچه ها باید چجوری رو شندلیا بشینن؟
- مثل آدم! آخه این سواله که می پرسی دکتر؟
- نه... منژورم این بود که چهار تا شندلی داریم و فقط چهار نفر می تونن روش بشینن. اون دوتای دیگه باید چی کار کنن؟
- بیان بشینن رو سر من! مشکلات آدما به من چه مربوطه دکتر؟ همین که اعضای خانوادمو میز صندلی کردین بس نیست، حالا هم می خواین معضلاتتونو من حل کنم؟ شیطونه میگه برم اون بچه ها رو همچین کتک بزنم که هوس رو صندلی نشستن از سرشون بپره.

میزان خشونت بید کتک زن انقدری زیاد بود که کوین و روندا لحظه ای به خودشان گرخیدند. او نه تنها گواهی سلامت نمی گرفت، بلکه نیازمند گواهی بستری در تیمارستان به مدت بسیار طولانی بود. شهرداری هرچه سریعتر باید این درخت را قطع می کرد.

- ببخشید که زیاده روی کردم آقای دکتر... این روزا چنان وضع هاگوارتز خراب شده که کتک زدن مسئولینش هم جوابگو نیست. باید از ریشه قطع شون کرد! با تبر همچین بزنی ناکار بشن.
- درشته... ولی بنژم شما یه چند باری دم و باژدم عمیق انجام بده، شاید مشکلات رفع شد.

بید نگاه خشمگینی به کوین انداخت. کدام مشکلی با دم و بازدم حل می شد که این یکی حل شود؟!

- خب... یعنی... حداقل با دم و باژدم آروم تر می شی و میتونی گفتگوی میان تمدن ها انجام بدی و نیاژی هم به خشونت و کتک کاری نیشت دیگه.
- دکتر این مسئولین اگه حرف حساب حالیشون شده بود تا الان یه فکری به حال ما کرده بودن! اینا فقط باید کتک بخورن تا راه درستو برن... این گواهی سلامت من چی شد پس؟ نکنه شما هم کتک می خواید؟

لرز بدی به جان روندا و کوین افتاد. هیچ کدام کتک نمی خواستند و از طرفی هر چقدر هم دکتر قلابی بودند باز هم وجدان کاری و عقل سلیمشان اجازه نمی داد که به چنین درخت کتک زن بی اعصابی، گواهی سلامت عقلانی_روانی بدهند. پس باید فکر یک چاره می کردند قبل از اینکه سیاه و کبود شوند.

- فهمیدم کوین! این آدرس رو بده بهش بره از اونجا گواهی بگیره.

دستی درست از جایی که به نظر می رسید شکم دکتر باشد، خارج شد و برگه ای حاوی آدرس روی میز گذاشت. بید کتک زن چشم نداشت ولی اگر داشت، قطعا با دیدن دست چشمانش از حدقه خارج می شدند و کف اتاق می افتادند.
- آقای دکتر اون دست اضافه جریانش چیه؟

کوین که متوجه وخامت اوضاع شده بود فوری کاغذ را از روندا گرفت و لا به لای برگ های درخت چپاند و بعد با عجله دست دخترک را داخل لباسش جا داد.
- هیچی هیچی! شما برو به این آدرش هر کی رو هم اونجا دیدی کتک بژن مشکلاتت حل میشه و گواهی میگیری!

کوین با آخرین زورش بید کتک زن را از در اتاق بیرون انداخت و بعد بستن در نفس راحتی کشید.
- روندا حالا آدرش کجا رو دادیم بهش؟
- آزکابان! بره یکم اونجا کتک کاری کنه فوری میندازنش زندان... البته امیدوارم.


حق با روندا بود. ساعت ها بعد درون مجله های عصر گاهی خبری از درختی دیوانه وجود داشت که به آزکابان رفته و با کتک هایش همه را مهمان کرده بود. از شانس بد وزیر مملکت نیز آن روز بازدید از آزکابان داشت و او هم به سرنوشت شوم بقیه دچار شده بود و برای همین درخت را زندانی کرده بودند.

- خب... حداقلش اژ تعداد قربانی های خشونت های درختی کم کردیم... مریژ بعدی بیاد تو لطفا!

افرادی که لایک کردند

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: چهارشنبه 21 خرداد 1404 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
- آقای نویسنده! میای یا به زور متوسل شم؟
اوژنی مانند اژدهایی خشمگین که سه ساعت معطلش کرده‌اند نگاهی به ریگولوس انداخت که وسط راه، قلم و کاغذ درآورده بود و می‌نوشت.
- آقای نویسنده!

ریگولوس چنان آهی کشید که هرکس نمی‌دانست، گمان می‌کرد مجبورش کرده‌اند از یگانه عزیزش دل بکند.
- اوژنی جان، یه ایده به ذهنم رسیده بود.

اوژنی کم مانده بود ناله سر دهد و فغان برآورد؛ اما می‌دانست ریگولوس تاب فریادش را ندارد و از ترس بیهوش می‌گردد؛ بنابراین فقط به آرامی سرش را به دیوار تماما سفید سنت‌مانگو کوبید.
- بذار بریم گواهی سلامتمون رو بگیریم بعد ایده‌ت رو بنویس.

ریگولوس سرفه‌ای کرد.
- آخه ما سلامت داریم که بخوایم گواهی سلامت بگیریم؟

ریگولوس به نکته‌ی ظریفی اشاره کرده بود. ریگولوس هزار و یک بیماری جسمی داشت و اوژنی هم از دوهزار بیماری روحی رنج می‌برد؛ اما دخترک همیشه جوابی در آستین، پاچه، کفش و حتی جورابش داشت.
- گواهی بیماری می‌گیریم.

ریگولوس حوصله‌ی بحث با اوژنی را نداشت؛ بیشتر به خاطر این که می‌دانست شخصیت‌ اصلی رمانش مانند خودش سر لجبازی دارد و تا حرفش را به کرسی ننشاند آرام نمی‌گیرد.

اوژنی در را با لگد باز کرد و وارد شد. به کوین نگریست. با دیدن کوین، قیافه‌اش جوری شد انگار دارد یک پاتروناس گنجشک را در حال شکار اژدها می‌بیند.
- آقای نویسنده، مطمئنی این دکتره؟

ریگولوس اخمی کرد. از همه انتظار نانجیب‌زادگی داشت به جز اوژنی. او کی نانجیب‌زاده بازی را یاد دخترش داده بود؟ بلافاصله مانند یک بانوی ویکتوریایی غش کرد؛ دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و با قوسی نود درجه روی زمین افتاد‌

اوژنی به سمت کوین شتافت. کوین کوشید مثل بزرگ‌ترها به نظر برسد.
- مشکلتون ژو بفرمایید.

اوژنی بلافاصله دهان باز کرد؛ گویی منتظر بود که یک اشاره شود و به سر بدود و بیماری‌های خودش و ریگولوس را برشمارد.
- خب، آقای دکتر، بفرمایید بنویسید... ریگولوس بلک، سندرم غش بی‌قرار. وسواس نوشتن. وسواس نقاشی کشیدن. اوژنی، طبق گفته آقای نویسنده سندرم نانجیب‌زاده بازی در عین نجیب‌زاده بودن.

اوژنی که دید کوین نمی‌نویسد، یک کاغذپوستی و قلم پر از کیف ریگولوس کش رفت و کوشید به برج زهر باسلیسیک شدن ریگولوس فکر نکند. با سرعتی کمی کمتر از سرعت برقکی که سکه‌ی طلا دیده، شروع به نوشتن بیماری‌های خودش و ریگولوس کرد.
- خب جناب دکتر، بفرمایید. فقط کافیه امضا کنید.

کوین که هزار برابر اعدادی که شمردن آن‌ها را می‌دانست، به درگاه مرلین شکر نموده بود که لو نرفته، خط کج و معوجی کشید و گفت:
-بفژمایید.

اوژنی گواهی به دست، ریگولوس را کول کرد و از اتاق خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 19 خرداد 1404 00:02
نمایش جزئیات
آفلاین
مارکوس از پشت پنجره سرک کشیده بود و داشت نگاه می‌کرد به اون همه به‌هم‌ریختگی که توی بیمارستان سنت مانگو جریان داشت. یه عالمه آدم داشتن داد و بیداد می‌کردن، یه نفر لنگه کفش تو دستش بود، یکی داشت غر می‌زد، یکی دیگه گواهی سلامت صادر می‌کرد و یه بچه کوچیک هم ادای دکترها رو در می‌آورد. مارکوس اما فقط ایستاده بود و داشت این صحنه‌ها رو با نگاهی مثل «خب، اینم یه روز عادی دیگه » می‌دید.
لبخند کج و معوجی زد و به خودش گفت: «آخه اینا کین ؟ ایجا بیمارستانه یا پارک بازی ؟»

یه دستی به موهاش کشید، بعد بی‌خیال برگشت از پنجره فاصله گرفت. تو دهنش چیزی گفت مثل: «بابا اینا همشون از من بیشتر تو دردسر می‌افتن... به چه دردشون می‌خوره این گواهی سلامت و این مزخرفات ؟»

بعد چند قدم با حالتی مثل آدمی که تازه یادش افتاده یه جا وقت داره، آرام و بی‌صدا رفت سمت در خروجی. هیچ‌کدوم از این هیاهوها براش مهم نبود. انگار نه انگار که یه تیمارستان وسط این شلوغی‌هاست.

وقتی به در رسید، یه نگاهی به پشت سر انداخت، با همون لحن خونسرد و یه کم شیطنت‌آمیز گفت: «حالا که اومدم ببینم این همه زحمت واسه چی بود، دیدم هیچی همون بهتر که برم. دکتر شدن که هنر نمی‌خواد، نون دادن به مریضا هنر می‌خواد... که من ندارم !»

درب رو باز کرد و با یه قدم کُند و خیلی راحت زد بیرون، مثل اینکه این داستان مال یه آدم دیگه‌ست، نه خودش.

بعد هم رفت که رفت؛ یه سایه بی‌خیال توی خیابون‌های مه‌آلود شب، که انگار همه این اتفاق‌ها فقط یه صحنه‌ی کمدی بودن و او بازیگر مهمی نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 19 شهریور 1403 20:33
نمایش جزئیات
آفلاین
دقایقی بیشتر نگذشته بود که مردی با موهای بلندِ سیاه رنگ، وارد اتاق شد. کوین با خوشحالی به اولین مشتری نگاه کرد، و درحالیکه سعی می‌کرد به تقلید از بزرگتر ها، بدون لهجه و وقفه حرف بزند، با لبخند قلمش را به دست گرفت.
- اش- اسمتون لطفا؟
- سیگنس بلک
ـ خیلی هم عالی! مشکلتون چیه ژناب بلک؟
ـ خب ببین... من شنیدم اینجا گواهی سلامت میدن درسته؟ اگه میشه به این آسونی گواهی سلامت گرفت، پس حتما به همین اسونی هم میشه گواهی بیماری گرفت درسته؟
ـ گواهی بیمالی برای خودتون می‌خواین؟
ـ نه! معلومه که من در سلامت کاملِ عقلی و جسمانی هستم جناب... و صبر کن ببینم، تو واقعا دکتری؟ قیافه‌ت به دکترا نمی‌خوره
ـ شما به اونش کاری نداشته باش! فقط کافیه یه گواهی بیماری بنویسم دیگه؟ گرون درمیادا

سیگنس با غرور کیسه‌ای پر از طلا را روی میز قرار می‌دهد و درحالی که دستانش را روی میز می‌کوبد، با چهره‌ای تهدید آمیز به دکتر نگاه می‌کند.

- هرچقدر پول بخوای میدم، اما وای به حال کسی که سر من کلاه گذاشته باشه، می‌فهمی که؟ حالا یجور گواهی بنویس که بشه باهاش حکم بستری شدن یکیو برای تیمارستان گرفت.
- تیمارستان؟ برای چ-

سوال دکتر با بالا آمدن چوبدستی سیگنس که به شکل تهدید امیزی، گلوی کوین را هدف قرار داده بود، نصفه ماند. او با لبخند ترسیده‌ای سرش را تکان می‌دهد و شروع به نوشتن گواهی می‌کند.
- به اسم کی بنویسم؟
- آلفرد- نه صبر کن! تو اسمشو خالی بزار، خودم پر‌ می‌کنم.

دکتر به سرعت گواهی را نوشته و به سمت سیگنس گرفت، بی‌خبر از اینکه شهرداری لندن متوجهِ جعلی بودنِ گواهی خواهند شد، و به سرعت برای پلمپ کردن آنجا اقدام خواهند کرد. وقتی رزالین برگردد، چه اقدامی انجام می‌دهد؟ آیا پایانِ بیمارستان سنت مانگو، واقعا نزدیک است؟

افرادی که لایک کردند

پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 10 شهریور 1403 14:00
نمایش جزئیات
آفلاین
با خارج شدن ایزابل رزالین نفس تازه ای کرد.

- خانم دکتر!
- از بس مریض دیدم دارم صدا میشنوم!
- خانم دکتر!
- احتمالا بخاطر ترس از ایزابله!
- می خواین آب بیارم؟
- بله اگه میشه.
- بفرمایین.

ناگهان بر روی میز پزشک یک لیوان آب ظاهر شد و همین موضوع باعث شد که وحشت دوباره سراغ رزالین را بگیرد.
- ک..ی..اون...جا..س...ت؟
- خانم دکتر بیان به بژرگترا شابت کنید شوکولات واشه بدن مفیده!

رزالین به طرف جلو خم شد و در پشت میز پسرک مو طلایی رنگ را دید.
- سلام کوچولو! حالت چطوره؟ مامانت کجاست ها؟ نکنه مامانت رو گم کردی؟
- بیا به ایژا و بقیه بگو که من باید آبنبات بخورم!

رزالین باشنیدن کلمه ی ایزا حس بدی گرفت شاید کمی استراحت برایش بد نبود!
- خب می دونی الان تایم من نیست باید بمونی تا نفر بعدی بیاد.

رزالین با گفتن این جمله وسایلش را جمع کرد و از اتاق خارج شد. روندا که تمام مدت از پشت در شاهد این ماجرا بود با لبخندی ملیح وارد شد.
- می گما حالا می تونیم رایگان پول به جیب بزنیم!
- شطوری؟

روندا کوین را روی کولش گذاشته سپس لباس یونیفرم دکتر ها را پوشید.
- این شما و لینم دکتر دو طبقه!
- حالا اژ کی شروع کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I've always liked to play with fire
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 تیر 1403 00:16
نمایش جزئیات
آفلاین
رزالین هنوز اتفاقات چند دقیقه‌ی پیش را هضم نکرده بود، که مراجعه کننده‌ی بعدی در چهارچوب درب اتاق ظاهر شد.
- تو این خراب شده باید گواهی سلامت بگیریم؟ ایش...

رزالین با دیدن بانوی قد بلند و زیبا و جذاب و همه چیز تمام و خوشگــ... اهم... که رو به رویش ایستاده بود، لبخند پت و پهنی و زد و با نگاهی خریدارانه گفت:
- ای جان... شما عروس آینـــ... چیز... شما مراجعه کننده‌ی بعدی هستین؟

بالاخره رزالین هم مادر بود و برای پسرش آرزوهای زیادی داشت.
ایزابل در حالی که با انزجار به رزالین نگاه می‌کرد، سر تکان داد. رزالین به او اشاره کرد تا روی صندلی بنشیند. سپس سر تا پایش را برانداز کرد و گفت:
- ماشاالمرلین... شما چند سالته دخترم؟
- از یه خانوم سنشون رو نمی‌پرسنــــا.

رزالین کمی روی رفتارهای دختر تمرکز کرده و سپس داخل برگه به دنبال نام او گشت.
نقل قول:
ایزابل مک‌دوگال: اختلال خودشیفتگی
با دیدن این چند کلمه، چشمانش گرد شد و خودش را جمع و جور کرد. نه از این دختر عروس خوبی برای پسرش در می‌آمد و نه آب مادرشوهری مثل رزالین با او توی یک جوب می‌رفت.
- اینجا نوشته شما به اختلال خودشیفتگی دچار هستی. چی باعث میشه خودشیفته باشی عزیزم؟

ایزابل ابرویی بالا انداخت و با پوزخند گفت:
- امثال شما رو که می‌بینم باعث میشه احساس برتر بودن بهم دست بده. می‌دونی چیه؟ حداقل مجبور نیستم چند ساعت توی این خرابه بشینم و یه مشت چرت و پرت به هم ببافم! این یعنی وضعم از خیلیا بهتره.
- گوش کن دخترم... با این وضعیت نمی‌تونم بهت گواهی سلامت بدم. شما باید با این اختلــ...

ایزابل روی میز کوبید و با لبخند گفت:
- یا گواهی سلامت رو می‌دی، یا صورتت از این هم زشت‌تر می‌شه.

رزالین کمی ترسیده بود، اما آرامش خودش را حفظ کرد و گفت:
- عزیزم، چی باعث می‌شه فکر کنی من زشتم؟
- اینجا من معیارهای زیبایی رو تعیین می‌کنم. دفعه‌ی بعدی که جایگاه من رو زیر سوال ببری، معیارهای زیبایی میشه خط خطی بودن صورتت با چاقو. می‌تونم شخصا برات انجامش بدم.

رزالین متوجه شد که ایزابل نه تنها به اختلال خودشیفتگی، بلکه به بیماری سادیسم هم مبتلا است. تصمیم گرفت بشتر از این بحث نکند و برای حفظ جان خودش هم که شده، گواهی سلامت را به او بدهد.
- نـ... نیازی نیست عزیزم. فقط چند ثانیه صبر کن تا گواهی سلامتت رو مهر و امضا کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در 1403/4/26 0:19:40
I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 22 تیر 1403 11:23
نمایش جزئیات
آفلاین
صدایی داد زد:
- بهت خورد؟ این ملافه گیر کرد زیر پام!

رزالین با تعجب به لنگه کفش نگاهی انداخت و جواب داد:
-نه... این چه وضعشه؟ اینجا بیمارستانه ها! مشکل داری؟ مشکل داری؟ ما داریم اینجا زحمت میکشیم!

صدای لنگ زدن کسی از بیرون در آمد و بعد از چند ثانیه هیبت سفیدی وارد اتاق شد و روی صندلی روبروی رزالین نشست. ظاهر سفیدش مربوط به ملحفه ایی بود که روی سرش کشیده بود و به همین دلیل هم چهره اش مشخص نبود. عینکی که روی ملحفه به صورتش زده بود را برداشت، یک پایش را روی پای دیگر انداخت و رو به رزالین بشکن زد.

- چیه؟
- مدرکمو بدین برم!

-مدرک چی؟
- میخوام به قربونش برم!

- اول خودتو معرفی کن! با این حالت فکر کنم تو لیستم هستی!
- عاشقشم، دیونه اشم، هرشب.... اهم! اما ونیتی هستم! گفتن یه مدرک سلامت روانی میدین برای عبور از دیوار!

رزالین لبخند زد. اسم اما در لیستش بود و جلویش نوشته بود: " وسواس روح شدن و تسخیر دیگران"
دستهایش را درهم حلقه کرد و گفت:
- امای عزیز! باید از این توهم تسخیر دیگران و رد شدن از دیوار در بیایی! آدم بودن به این خوبی! چرا میخوای به زور روح شی و مردم رو تسخیر کنی؟

اما خودش را مثل آدامسی کش آورد و با نوک پایش لنگه کفشی که کنار رزالین افتاده بود را روی زمین کشید و به سمت خودش آورد. کفشش را پوشید و با صدای جدی جواب داد:
- توهمی در کار نیست! من جدا میتونم تسخیر کنم.... رد شدن از دیوار هم... خب یکم دارن مراحل اداریشو اذیتم میکنن ولی بازم چیزی از ارزشهام کم نمیکنه که!

رزالین با نوک قلم پرش چند بار به کاغذ زد و سرش را تکان داد. توهم ونیتی جدی و ریشه دار به نظر میرسید.
- ببین اولین قدم درمان قبول مشکله! باید بپذیری آدم معمولی هستی و اختیار زندگی خودتو داری... تسخیر دیگران و گرفتن اراده و اختیارشون فقط توهمه که...

- خیلی داری حرف میزنی... گفتم توهم ندارم... حالا رزالین دیگوری اون گواهی سلامت روانی کوفتی رو برام بنویس!

ناگهان اتفاق عجیبی افتاد. بدن رزالین به یکباره خشک شد. نمیتوانست تکان بخورد و یا حتی پلک بزند. بعد دستش بدون آنکه که بخواهد کاغذی را از کشوی میز درآورد و مشغول نوشتن گواهی سلامت اما ونیتی شد. انگار عروسک خیمه شب بازی بود و بدون اراده خودش حرکت میکرد. چند بار سعی کرد دستش را متوقف کند یا حتی تکان بخورد، اما موفق نشد. در نهایت بعد از نوشتن گواهی سلامت، آن را به دست اما داد.

به محض اینکه ونیتی برگه را گرفت، بدنش شل شد و به حالت عادی برگشت. نفس عمیقی کشید و دستش را ماساژ داد.
با ترس به اما نگاه کرد و گفت:
- این چی بود دیگه؟ نکنه... نکنه واقعا بلدی تسخیر کنی؟

اما از روی صندلی بلند شد و ملحفه روی سرش را مرتب کرد. عینکش را زد و به سمت دراتاق رفت. به چهار چوب در که رسید، ایستاد و به سمت رزالین برگشت.
- گفتم که توهم نیست...

بعد در حالی که با خودش در مورد تاجی که گم کرده بود حرف میزد دور شد و رزالین را در بهت تنها گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All great things begin with a vision ……....A DREAM
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 21 تیر 1403 14:46
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
بودجه بیمارستان سنت مانگو تموم شده‌. برای جور کردن پول می‌خوان به بهانه معاینه مردم، بهشون بیماری روانی بچسبونن و ازشون پول بگیرن. رزالین یکی از شفادهنده هاست که همین کار رو انجام می‌ده.
______

- اسمتون؟

رزالین مشغول نوشتن اسم همسر سر‌به‌هوایش و بیماری‌هایی که به او نسبت داده در لیست بیمارانش بود و توجهی به فرد وارد شده نداشت. البته که اگر دقت می‌کرد هم کسی که وارد شده بود را نمی‌شناخت. یک روز هم از ورودش نگذشته بود.

- شنیدم بعد از تموم‌ شدن بودجه‌، سنت مانگو خودکفا شده.

رزالین سرش را بالا آورد. قرار نبود کسی از این موضوع باخبر باشد. اگر لو می‌رفتند دیگر کسی برای مراجعه‌ نمی‌آمد و طبیعتا بیمارستان ورشکسته شده، خودش هم اخراج و از کار بیکار می‌شد.
- واقعیت نداره. کی این حرفو زده؟

اسکارلت همان‌طور که گلدان های موجود در سراسر اتاق را بررسی می‌کرد نگاهی به شفا‌دهنده مضطراب انداخت.
- من. خودم حکمشو امضا کردم، بودجه نداشتیم، نداریم و نخواهیم داشت.
- خب وقتی شهردار لندن بودجه ما رو انقدر کم می‌کنه بیمارستان باید یه جوری هزینه خودشو جور کنه دیگه.
- خیلی هم عالی! می‌خواستم روند کارتونو ببینم. میتونم یه نگاهی به لیست بندازم؟

لیست را از رزالین گرفت و نگاهی به اسم‌های داخل‌ آن انداخت. افراد آشنای زیادی را در آن می‌دید که برایشان نفری چندین بیماری روانی اختصاصی و ناشناخته نوشته شده بود. جعفر، روندا، یوریکا و گابریل و... تا این که اسمی توجهش را به خود جلب کرد.
- رزالین دیگوری، صحبت با گیاهان. چه قدر جالب.
- حتما تشابه اسمیه.
- مهم نیست، من دیگه مزاحم نمیشم. بیماری های بیشتری به مردم بچسبونید، فعلا.

و از در خارج شد. رزالین خواست بالاخره نفس راحتی بکشد که لنگه کفشی پروازکنان در دو قدمی صندلی‌اش فرود آمد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: چهارشنبه 13 تیر 1403 19:33
نمایش جزئیات
آفلاین
نفر بعدی که وارد اتاق شد، کسی نبود جز همسر رزالین، آموس دیگوری. مانند همیشه، طوری راه می رفت که انگار زیر پایش فنر داشت. قبل از دیدن رزالین شروع به صحبت کرد. چنان تند تند حرف می زد که گویی دنبالش گذاشته اند.
- سلام جناب پافت. خوبین؟ خانواده خوبن؟ والا زنم فرستادم اینجا گفت باید...
رزالین سرفه ای کرد تا به آموس بفهماند این همسرش است که رو به رویش ایستاده؛ نه آگلانتاین پافت، و در کمال ناباوری او متوجه منظورش شد.
- ا! رزالین تو این‌جا چیکار می کنی؟ مگه مسئول اینجا آگلانتاین نبود؟

رزالین چندان تعجب نکرد؛ به هر حال حتی بيست و چهار ساعت هم از ورودش به آن اتاق نمی گذشت. حتی اگر بیشتر هم می گذشت آموس گیج تر و حواس پرت تر از آن بود که بفهمد.
- آره، اون بود ولی مثل این که گذاشت رفت. دوتا از مراجعین بنده مرلین هم...

البته رزالین نمی دانست این "مراجعین بنده مرلین" خودشان سر آگلانتاین را زیر آب کرده اند.
رزالین کاغذی برداشت و پس از نوشتن بیماری های متعدد آموس از قبیل آلزایمر و بیش فعالی، آن را به دستش داد و فریاد زد:
- بعدی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: چهارشنبه 9 خرداد 1403 13:01
نمایش جزئیات
آفلاین
اون جادوگر بخت برگشته روونا بود که با تمام عظمت و بزرگیش شروع کرد به کشیدن گدلوت ولی انگار گدلوت بیشتر از این ها قدرت جسمانی داشت و شروع زدن جفتک های عصبی رو به روونا کرد

_پاهای کثیفت رو از من دور کن! اییی!
_کی به تو وسواسی اجازه دادبیای تو برو بیرون بوق بوق
_خودت بوق بوقی ! اه چندش!

رزالین در حین دعوا روونا گدلوت روی کاغذ پوستی خم شده بود جوری که نوک دماغش به کاغذ پوستی میخورد و در حال نوشتن تمام بیماری های روونا و گدلوت بود که با صدا ی جیغ روونا که به دلیل پاره شدن رداش بود از خود بی خود شد داد زد
- ساکت! مگه این جا دیونه خونست اروم باشید !

روونا و گدلوت با صدا ی رزالین اروم گرفتن و عین دو بچه که کار بد کردن سر به زیر و کاملا اروم نشستن رزالین که یکم با دیدن اون ها جو گرفته بودش گفت:
_ افرین ! حالا کثل دو تا بچه ی خوب بشینین اون گوشه به کارها ی بدتون فکر کنید!

گدلوت زیر لب گفت:
_ یه نات بخر اش به همین خیال باش

رزالین بدون این که صدا ی گدلوت را بشنود داد زد
_بعدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.