امکان نقدش هست؟
جادو در راه است…
لطفاً یک لحظه صبر کنید
قدیمیترین وبسایت هواداری هری پاتر به زبان فارسی
تنظیمات نمایش
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
بررسی پستهای انجمن مرگخواران



- مادر این روزا درست مثل ارواح به نظر می رسه. دلم می خواد جیغ بکشم، پاهامو به زمین بکوبم و سرش فریاد بزنم بلکه از این حالت بیرون بیاد اما می ترسم. نمی دونم بلا کجاست و تنهایی خوابم نمی بره. خیلی می ترسم...
دخترک با ناراحتی کاغذ را از دفترش جدا می کند، مچاله کرده و به سمت شومینه پرتاب می کند؛ درست مانند ده ها برگه ی قبلی اما این بار تنها یک صفحه در دفترش باقی می ماند. حتی برای نوشتن وقایع یک ساعت پیش هم کم است.
کاش همان موقع می دانستند چه خیالی در سر دارد. اما چی کسی فکرش را می کرد درومیدا بلک از خانه فرار کند؟ آن هم برای ازدواج با بی اصل و نسبی به نام تانکس! از دست دادن افتخار، ثروت و شهرت فقط به خاطر "عشق" ؟
دخترک لحظه ای در سکوت به شالگردن نگریست و آندرومیدا را در ذهنش مجسم می کرد که در خیابان می خندد و فریاد می زند بدون آن که شرم زده یا نگران باشد
بلک بودن چقدر سخت بود...
آرام و باوقار بودن تحت هر شرایطی و نارسیسا این را به مرور می آموخت.


اما الان وضعیت فرق می کرد، بر توصیفات قبلی، باید وضعیت روح گونه بانز و اینکه کلا از هر چیزی عبور میکرد و توانایی کاری نداشت را هم اضافه می کرد.
بانز معمولا هیچوقت به چشم نمی آمد، هیچوقت هم لباس درست و حسابی ای بر تن نداشت، بیشتر وقت ها حتی او را نمیدید! نمیدانست کی و چگونه او را تایید کرده است! فقط بود.
- بانز... خب، دیگر چه کسی برای این کار داوطلب می شود؟
- خب بانز، این فرم رو پر کنید
لرد نگاهی به فرم انداخت و گفت:
- پر کردن فیلد های ستاره دار اجباری ـست، لطفا نام خانوادگی را وارد کنید.
- جمع کنید برید، ما میخواهیم برویم استراحت کنیم. مزاحم ما نشوید، لازم نکرده برید دنبال علت این اتفاقا!
لرد به اتاق خود رفت و در را بست. مرگخواران نیز یکی پس از دیگری از پله ها بالا رفتند و به سمت اتاق خود حرکت کردند. فقط صدای یکی از آنها توجه بقیه را جلب کرد:
- آخ قلبم... درد میکنه...

-شاید نور اینجا خوب نیست حتما درسته.
دقایق به صورت وحشتناکی سپری می شد.احساس میکرد بدنش منقبض شده دستانش به سردی یخ بود،صدای قلبش را میشنید نکند آخرین ضربان هایش را انجام میداد،وقتی او میفهمید که خادمش در این کار شکست خورده چه برسرش می آورد آیا او را...
گفت:من که چنین چیزی نشنیدم هرچند که امیدوارم فراموش نکرده باشی که اینجا گلخانه تاریکه!![]()
سعی داشت چهره اش را درحالی که گیاهان دافنه را بر سر دارد مجسم کند او میخواست با تمرکز در ذهن خود گلهای رز را تبدیل به دافنه کند در همین حال باصدایی که بیشتر شبیه فش فش مار بود با خود زمزمه کرد:ابهت ما و ترس قربانیان این همیشه آرزوی دوممان بود و آرزوی اولمان آه بله ...جاودانگی.
درحالی که به سختی جلوی لرزش صدایش مقاومت میکرد و به کلی رنگ از رخسارش رفته بود به هکتور و آرسینوس گفت:این دیگه چجور تمیز کردنه ریشه های خزنده است؟ ۵۰امتیاز از گریفندور کم میشه!
به آرامی زیر لب زمزمه کرد:معجون چرب کننده مو...
اگر لطف کنید و اینو نقد کنید افتخار بزرگی رو نصیب جامعه ما آوازه خوان ها کردید.

سلام
اولا بسیار عذر میخوام از طرف خودم و ریتا که یه سوژه برای دوئل گرفتیم و با توجه به مشکلات نرسیدیم بفرستیم.
معمولا آدم بدقولی نبودم اما...
حالا اومدیم نقدی بزنیم بر بدن.
به دلیل تغییرات عجیب این سال های آموزش و پرورش جادویی،هاگوارتز در آن سال کذایی میزبان کلاس دوم تا هفتم نبود.آخر نظام هفت کلاسه تغییر کرده بود و پیش هاگوارتزی آمده بود و ... خلاصه تمامی دانش آموزان سال اولی بودند و هاگوارتز را فقط با تعریف بزرگتر ها می شناختند. همین باعث شده بود که لرد ولدمورت ، آن سال را زمان مناسبی برای دزدین دانش آموزان بداند.
-نیازی به هاگرید نیست.
چه دلیلی داشت که استقبال از یک مشت دهه دومی(سال 201x) مثل پدران و مادرانشان باشد؟ پس اینگونه شد که همگی شروع کردند به خوار و ذلیل کردن کراب به دلیل شروع این بحث.
از آن سو سورس اسنیپ عصبانی در حال نصب تابلو های امتیاز دهی بود.علت عصبانیتش بحث کردن با هکتور و آرسینوس بر سر مقام معلمی معجون سازی بود.
جمله دومش کاملا درست بود.کچلی اش هرگز به چشم نمی آمد تا وقتی دلایل بهتری برای مسخره شدن داشت. لباس های یکی درمیان سیاه و سبز پوشیده بود.عینک بزرگ سیاهش او را مانند نابینایان و پالتوی کلفت سبزش او را شبیه اشخاص سرماخورده می کرد.
علاوه بر آن اعمالش هم کمی خنده دار شده بود.کافی بود یک لحظه لرد ولدمورت را دید تا متوجه استرس شدیدی در وی شد.هرچه باشد پس از سالها بالاخره به شغل و مقام محبوبش رسیده بود "پروفسور ریدل" یا شاید هم "پروفسور ولدمورت".



