هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳:۰۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۵:۰۱:۴۱ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 113
آفلاین
-چرا می زنی؟!

رودولف سوالی بس فلسفی پرسیده بود، سوالی که موجب حیرت همگان شد و حیرت بود که رابسلاطون را وا داشت تا برای اولین بار جمله تاریخی اش را بیان کند.
-فلسفه با حیرت آغاز شدن میشه!

این حیرت عظیم ملت مرگخوار را در فکر فرو برد. آنها دیگر مرگخوارانی عادی با مغزی آکبند نبودند بلکه حالا فیلسوفانی بودند که کنار گوسفندی در طبیعت نشسته و به سیر جهان و آغاز و انجام آن می اندیشیدند.

-از کجا گرگینه شدم؟ گرگینه شدنم بهر چه بود؟

بقیه مرگخواران هم که مانند فنریریوس دچار پرسش های هویتی این چنینی شده بودند بر روی چمن زار های سبز چراگاه مانند یونانیان باستان نشستند و با نگاه فلسفی به افق خیره شدند.

در این میان تنها کسی که دچار حال و هوای فلسفی نشده بود بلاتریکس بود که با چماقی بالای سر متفکران مرگخوار ایستاده و آمادگی لازم جهت شهید کردن همه آنها را داشت.
-این چه وضعشه؟ شکم گرسنه فلسفه حالیش نیست که...به خودتون بیاین! انقدر طولش دادین که گوسفنده سوء استفاده کرد.

در همان لحظه گوسفند مذکور در کرانه های افق محو شد. بلاتریکس چماقش را به سمت جمیع فلاسفه حاضر گرفت.
-حالا تا از گرسنگی نمردیم باید یکی از شماها کاندید پخته شدن بشه!




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۰:۵۰:۰۹ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۱:۰۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۰۲:۱۶ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از کی تا حالا؟!
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 202
آفلاین
تصویر کوچک شده

خلاصه:

میزان سیاه بودن مرگخوارها در بازرسی وزارتخونه تایید نشده. لرد سیاه همشونو اخراج کرده. مرگخوارای گرسنه به یه گله گوسفند می رسن. فنریر مسئول تهیه(شکار) یک گوسفند می شه.
بعد در لحظه ی آخر رودولف شیفته ی گوسفند ماده میشه و اجازه ی شکار کردنشو نمیده. بلاتریکس هم برای تلافی با یه بز پیر روی هم ریخته.
..............................

- بلای من!
- جانم بزی جونم؟

برای هشتمین بار پیاپی این دیالوگ بین بلاتریکس و بز پیر رد و بدل شد، اما مشکل این بود بز ماجرای ما آلزایمر داشت و دوباره حرف را تکرار می‌کرد.
- بلای من!
- جانم؟
- بل...

و سر بز مذکور بنده ی خدا قطع شد! بالاخره بلا بود دیگر و نمیشد بیشتر از این ادامه داد بزی رو دیگه

- گوسفندیَم!

شپرررررررق!

بلاتریکس ضربه ی عمیقی به گوش رودولف نواخت! بِلا دوباره بلایی بَلا شده بود!


هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۰:۳۴:۳۷ شنبه ۴ آبان ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۱۵:۱۰ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 199
آفلاین
- چه گوسفند با کمالاتی ... شما وضعیت شیردهیتون چطوریاست؟

در همان حین که گوسفند با عشوه شتری محصولات لبنی خود را به رودولف معرفی می‌کرد و رودولف نیز آب از لب و لوچه‌اش آویزان شده بود، بزی لاغر با پیشانی پینه بسته، ریش بلند و تسبیح به دست به آن‌ها نزدیک شد.

- دخترم؟

- بــِـــــــع خدا چوپونمه!

- همین چوپونیا دوشیدنت! پشماتو ریختن و بعد پوشیدنت!

- چه بز با درایتی!

جمله آخر را بلاتریکس ادا کرده بود ... اما این بلا آن بلا نبود! بلاتریکس پس از اخراج شدن توسط لرد دلبندش، دیگر نه نایی برای جیغ زدن داشت و نه چوبدستی‌اش به کروشیو می‌رفت. او افسردگی گرفته بود. اما هر چه باشد، او یک ساحره بود و یک ساحره هر چه را از دست بدهد، حسادت ساحره‌آنه‌اش را از دست نمی‌دهد.

- بلا؟

- عزیزم تو می‌تونی مخ یک گوسفند جوونو بزنی ... یک بز پیر نتونه مخ منو بزنه؟

و بترسید از انتقام ساحرگان که آنان سخت کیفرند.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۵:۴۵:۰۲ جمعه ۳ آبان ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۵:۰۱:۴۱ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 113
آفلاین
ملت مرگخوار پیشبند های سفید به گردنشان بسته بودند و با قاشق و چنگال در حال نزدیک شدن به گوسفند بی نوا بودند.

_گوسفنده جنسیتش چی بود؟ مونث؟

رودولف همیشه ذات بسیار پاکی داشت...

او تحمل هیچ ظلمی در حق هیچ مونثی در جهان را نداشت!
_چنگال هرکس به این گوسفند با کمالات بخوره با همین قمه ها شکمشو سفره میکنم.

مرگخواران فقط یک سانتی متر با گوسفند چاق و چله و شکمی سیر از گوشت تازه کباب شده فاصله داشتند.

_چی شد یه دفعه؟ شونصد پست زحمت کشیدیم یه گوسفند بگیریم حالا اومدی میگی نمیتونیم بخوریمش؟
_گوشت قرمز ضرر داره براتون...برین دنبال یه غذای دیگه...برین بخوابین اصلا.

گوسفند ماده شیفته مرام قهرمانش که او را از صد ها چنگال تیز نجات داده بود، شد.
_بععع چه آقای متشخصی.
_آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری که...عجب کله و پاچه و دنبه ای!

مرگخواران نباید می گذاشتند غذایی که مدت ها برایش زحمت کشیده بودند اینطوری از دست برود. شاید باید دست به دامان بلاتریکس می شدند. اما چگونه باید به بلاتریکس می گفتند که شوهر عزیزش او را به یک گوسفند فروخته است؟


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۳ ۵:۵۰:۳۸



پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷:۵۷ سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
خلاصه:

میزان سیاه بودن مرگخوارها در بازرسی وزارتخونه تایید نشده. لرد سیاه همشونو اخراج کرده. مرگخوارای گرسنه به یه گله گوسفند می رسن. فنریر مسئول تهیه(شکار) یک گوسفند می شه.

...................

تهیه گوسفند بیشتر از حد معمول طول کشیده بود. رودولف کمی به فنریر نزدیک شد.
-هی...پیست...مردیم خب از گشنگی...یکیشونو بیار!

به غیرت فنریر کمی برخورد. گوسفند مونث را با خود به پشت درختان برد و سریع به محل تجمع مرگخواران آپارات کرد.

-هن و هن....

آپارات با یک گوسفند پشمالو و سنگین، کار سختی بود.

-آخ جون...کباب!

گوسفند با تردید، به حلقه محاصره مرگخواران نگاه کرد.
-چرا هی دارین نزدیک تر می شین؟ کباب کدومه؟ نیایین جلو...بع می کنما!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۸:۱۴:۵۹ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶:۲۸ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۵۸:۲۳ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 36
آفلاین
_بععع...نههه...نمیتونم استاد...
_چرا نمیتونی؟ بیا بریم یه گپی بزنیم.
_نه استاااد...من الان دچار افسردگی قبل از کنکور و افسردگی بعد از کنکور و افسردگی قبل اومدن جوابها، افسردگی بعد از اومدن جوابها، افسردگی قبل از اومدن جواب دانشگاه و افسردگی بعد از اومدن جواب دانشگاه شدم...

فنریر پوکر شد...چند روزی را پوکر ماند.
_مگه شما دانشگاه دارید؟
_من نمیدونم استاد...من که نمیام...برم برای ثبت نام.
_ثبت نام کجا؟
_دانشگاه دیگه...
_

گری بک روبه گوسفندان دیگر برگشت:
_خب...شما ها چی؟...اااا...چی شده؟ چرا سیگار می کشید؟
_ما افسرده شدیم استاد...
_فشار زندگی خیلی تاثیر داره استاد...
_
_استاااااااااد...

صدای گوسفند مونثی همهمه ی اطراف را شکست.
_بله؟
_به من نمره نمیدید استاااااد؟...
_من؟...کی؟...این که کنکور بود...چی نه منظورم اینه که...بیا بریم پشت درختا در مورد نمرت بحث کنیم.


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۵ ۱۸:۳۳:۱۱

شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس

ارشدتصویر کوچک شده



.تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۷:۵۱:۳۷ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۱۵:۱۰ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 199
آفلاین
- نه استاد!

فنریر با تعجب متوقف شد و برگشت تا ببیند کدام گوسفندی مخالفت کرده.

- تعداد که زیاد باشه کیفیت آموزش میاد پایین. یه آزمون ورودی برگزار کنید.

فنریر که حوصله بحث کردن با مشتی گوسفند را نداشت، تصمیم گرفت به خواسته‌های آنان تن بدهد. فنریر آزمون جامعی به نام کنکور تدارک دید تا رتبه‌های برتر آن را با خود به پشت درخت ببرد. فنریر کتاب‌های «چرا کردن»، «نشخوار1»، «نشخوار2»، «اصول بع بع»، «حساب دیفرانسیل و انتگرال»، «زبان بزی»، «چوپان و زندگی»، «گلّه شناسی» و «پشم تجربی» را به گوسفندان فروخت. پاسخ سوال «مشتق و انتگرال کجا به دردمون می‌خوره؟» و «چرا باید زبان بزی رو بلد باشیم؟» را با «بزرگ‌تر که شدید می‌فهمید!» داد. از آن‌ها به صورت مرتب کوییز گرفت. هیچ گوسفندی نتوانست پاسخ سوال «نشخوار را تعریف کنید» و «برهان چوپان را بیان کنید» را بدهد؛ اگرچه آن‌ها روزانه 18 ساعت نشخوار می‌کردند و به چوپان‌هایشان اعتماد داشتند. عده‌ای از آن‌ها که برهان چوپان را غیر منطقی و مزخرف می‌دانستند، دچار شبهه شده و اندکی بعد وجود چوپان را انکار کرده و به او پشت کردند و خوراک گرگ شدند. عده‌ای گوسفند تنبل نیز ترک تحصیل کرده و رفتند پشت درخت و چرایشان را کردند. کنکور که نزدیک شد، گوسفندهایی که درسشان ضعیف تر بود کتاب‌های کمک آموزشی و سی‌دی‌های آموزش نکات تستی را نیز از فنریر خریدند. زمان گذشت، کنکور در یک قدمی گوسفندان بود. بسیاری از آن‌ها مدت‌های مدیدی بود که با هیچکس بع بع نکرده و از نشخوار نیز افتاده بودند. شبانه روز تست می‌زدند تا درصد نشخوار2 که ضریب 4 داشت را بالا ببرند. عاقبت روز کنکور فرا رسید و گوسفندی با عینک ته استکانی، پشم‌های طاس که به سختی می‌توانست صدایی بین بَع بَع و مِع مِع تولید کند و فاقد هر گونه دمبه بود، رتبه یک را به دست آورد. فنریر یک کارنامه به او داد که برای مراجع بین المللی ثابت می‌کرد آن گوسفند، بهتر از هر گوسفند دیگری، نشخوار و چرا و بع بع بلد است. کارنامه‌ای که امضای معتبر یک گرگ پایش خورده بود.

- خوب گوسفند! بیا بریم پشت درخت.

گوسفند شدیدا به مغزش فشار آورد ... هیچ درسی در مورد راه رفتن به خاطرش نیامد.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱:۲۲:۴۸ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۲:۵۶ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 240
آفلاین
از سویی دیگر مرگخوارانی گرسنه که روده ی کوچکشان روده بزرگه را با ماشین زیر گرفته و به بیمارستان نبرده بود که هیچ؛ یک لگدم به او زده بود در پشت درخت با حالتی گدا گونه وا رفته بودند و مثل این که کسی نبود تا زیرشان را خاموش کند.
صبر کن ...بود!
فنریر به همراه گله گوسفندان تپل مپل پشت سرش به آن ها نزدیک میشد و مرگخواران با وجود این صحنه گویی که از کما به هوش آمده باشند، بلنده شده و در عرض سه سوت میز آن سو ناپیدایی چیدند.

فنریر اما در میان راه، دل درد عجیبی بر جانش افتاد و بیرون رویه بدی گرفت!
گویی علف به دهن فنریر شیرین نیامده بود که هیچ معده اش را هم ترش کرده بود!
فنریر که دیگر توان نگهداری از محتویات شکم و کمی پایین ترش را نداشت نزدیک ترین درخت را برای خالی کردن خود پیدا کرده و مسیرش را از سمت مرگخواران گرسنه به آنجا تغیر داد.
گوسفندان هم مانند گله ای با وفا به دنبال فنریر حرکت کردند.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۰:۳۳:۳۰ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸

گریفیندور

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱:۲۰ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۵۰:۲۵ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 37
آفلاین
همه گوسفندان دست از علف خوردن کشیده و به فنریر چشم دوخته بودند.
- یالا دیگه !منتظر چی هستی؟
فنریر کمی با خود فکر کرد و چند راه حل به ذهنش رسید .او با کمی فکر می توانست بر اساس موقعیتی که دارد بهترین آن را شناسی کند.
راه حل اول : او می توانداز جمع گوسفندان فرار کند و در جایی دیگر دنبال غذا بگردد.
راه حل دوم :باید به حرف گوسفندان گوش کرده و نشخوار کند.
راه حل سوم: باید کمی نقش بازی کند و گوسفندان را طوری گول بزند که تغییر عقیده دهند.
فنریر به فکر ویژگی های خودش افتاد.آیا او اهل فرار بود؟خیر!.او برای مقابله با تمام سختی ها آماده بود.آیا بلد بود نشخوار کند؟باز هم نخیر!آیا بلد بود دیگران را فریب دهد؟بله! بله دقیقا ،این در خونش بود! این همان چیزی بود که می خواست.مقداری نمایش وبعد به دست آوردن غذا!..
- آهای تویی که در دنیای تخیل غرق شدی! با تو هستم!
-من؟!
-آره تو.مثل اینکه بلد نیستی نشخوار کنی؟!
- چرا بلدم بلدم،ولی یک لحظه صبر کن.
ناگهان همه جا تاریک شد و نور سفید رنگی روی فنریر افتاد.و فنریر با صدای غمگینی گفت :گوسی، تکرار غریبانه روز هایت چه گونه گذشت؟ وقتی مزه ی گوشت هایت در زیر پشم های سفیدت پنهان بود. با من بگو از لحظه لحظه های چندش نشخوار کردنت! از علف های تازه ی زیر پایت...
آیا می دانی نشخوار کردن هایت. و در گیر و دار لذت بخش زندگی ات، حقیقت خوشمزگی دمبه هایت نهفته بود. گوسی اکنون آمده ام تا دمبه هایت را..(ای وای اشتباه شد!) . نه !تا خودت را به دست های گری گوسفندینه ی مهربان بسپاری و تا پشت درختان با من بیایی . گوسی شکفتن و...
- بابا دو ساعت شعر خوندی هیچی نگفتیم و گوش دادیم. حالا یا زود بگو مشکلت چیه یا بیا نشخوار کن!
فنریر که یکه خورده بود( زیرا این شعر فقط شروعی برای سخنان ارزشمندش بود) به گوسفندان نگاهی انداخت و با صدای ملتمسانه ای (به طور خلاصه )جواب داد من معده درد دارم .
- خب که چی؟
- یعنی نفهمیدین؟
همه گوسفدان جواب دادن نچ!
- الحق که گوسفندید! بابا من معده درد دارم یکبار که چمن بخورم دیگه برای هفت پشتم بسه! این دفعه فهمیدید؟
دوباره همه با هم گفتند نچ! باز هم نفمیدیم!.
اینبار فنریر یک تخته وایت برد و یک ماژیک از جیبش در آورده ،سپس عینکی به چشم زده و به گوسفندان گفت: خوب گوش کنید هرکی حرف بزنه میره بیرون! آخر سر هم یک امتحان می گیرم.
فنریر تصویر مبهمی از معده و دل و روده کشید و شروع کردن به توضیح دادن اینکه نشخوار کردن باعث می شود که گوسفندان مریض شوند و از این قبیل حرف ها. در آخر هم فنریر امتحانی از گوسفدان گرفت و خودش ناظر آن شد.
- تقلب ممنوع!
- باشه.
- مگه نمی گم تقلب نکنید؟!
- باشه ببخشید.
- باز که دارید حرف می زنید! تقلبم که می کنید! اصلا می دونید تقلب یعنی چی؟
- نه خیر!
- بی خیال تقلب. - چرا داری سر امتحان آدامس می جویی؟
- آدامس نیست!
- پس چیه؟
- علفه.دارم نشخوار می کنم!
- مگه من نگفتم نشخوار بده؟
- نه!
فنریر به این نتیجه رسید با گوسفندان بحث نکند و به همه ی آن ها نمره دهد. بعد از اتمام کلاس فنریر رو به همه گفت: خب دانشجو های عزیز، کار شما تو اینجا تموم شد به این دلیل...
به علت هجوم گوسفد ها به سمت فنریر او نتوانست ادامه جمله اش را کامل کند .
- هی کجا می رید گوسفند ها!
- داریم می ریم فارغ التحصیل شدنمون رو جشن بگیریم استاد.
- مگه شما چی کار...
فکری به سر فنریر زد. یعنی او توانسته بود گوسفندان را فریب دهد؟ امتحانش راحت بود.
- ببینید من اون طرف درختا چندتا دوست دارم که منتظر دانشجو های زرنگم هستند تا براشون یه جشن مفصل بگیرن . کی میاد با من بریم اونجا ،به عنوان گوسفند نمونه؟
- من!
- نه خیرم!من
- نه، من بهترم استاد!
فنریر لبخندی شیطانی زد و گفت : اصلا همه ی شما رو با هم می برم .




من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که فردا در آن جاری می شود.

Blue Sky in My heart


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲:۳۱:۰۶ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۵:۰۱:۴۱ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 113
آفلاین
_کجا؟! وایسا هنوز باید ثابت کنی که یه گوسفندی تا ما بتونیم بهت اعتماد کنیم و بذاریم با یه گوسفند بری پشت درختا!

فنریر باید نشان می داد که یک گوسفند واقعی است!

یک کیسه زباله به همراه مقادیر عظیمی از زباله های پلاستیکی از جیب لباس گوسفندی اش در آورد و همه را کف چراگاه ریخت.

_داش تو چقدر گوسفندی!
_بابا تو دیگه چه گوسفندی هستی!؟ دست گوسفندای دیگه رو بستی!
_لطفا گوسفند نباشید!

فنریر با ریختن زباله در طبیعت، گوسفند بودن خودش را به اثبات رسانده بود.
_پس دیگه میتونم بهتون نزدیک بشم؟
_خیر...هنوز باید گوسفند بودن ذاتی خودتو ثابت کنی.
_ثابت کردم دیگه! یه کیسه زباله دیگم هست...بریزم؟
_نه اون گوسفند بودن ظاهری بود الان گوسفند بودن باطنی خودتو باید اثبات کنی.

فنریر که فقط میخواست زودتر یک گوسفند شکار کند و حفظ آبرو کند، تصمیم گرفت گرگ عمل شود!
_چطوری گوسفند بودن باطنی خودمو اثبات کنم؟
_نشخوار!
_گفتی چیکار کنم؟!
_نشخوار کن. شرط لازم برای گوسفند بودن نشخوار کردنه. اگر نتونی نشخوار کنی یعنی گوسفند نیستی!

فنریر که حتی فکر به اینکه چمن های چراگاه را بخورد برایش عذابی الهی محسوب می شد حالا باید یکبار دیگر چمن های خورده شده را دوباره میل می نمود.

او در این فکر بود که در زندگی اش کدام گوسفند مفلوکی را خورده که آه آن گوسفند نگون بخت اینگونه دامانش را گرفته!

_بععع بدو دیگه.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.