هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: کافه گریف!
پیام زده شده در: ۱۷:۴۹ دوشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۰

الفیاس دوجold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۹ شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۱:۲۱ دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 47
آفلاین
معمولا ديوانه ساز ها صورت را مي خوردند اما اين يكي تمام بدن جرج را مي خورد.گودريك چوبش را بيرون اورد تا او را جادو كند ولي الفياس به سر او ضربه زد
الفياس:نه اين كار رو نكن
گودي:چرا?
-چون اون يك شبه ديوانه سازه.
-اون چيه?
-الان وقت طوضيح ندارم.
الفياس دستانش را در دهانش كرد و سوتي بلند كشيد.ناگهان از درختچه ي كنارشان كه در نور ماه تكان مي خورد صدايي آمد و سه تا تسترال از ان بيرون امدند
رون كه از سرما بخود مي لرزيد گفت :اون تمام بدن جرج رو بلعيد
الفياس:رون تو برو به مدرسه من و گودي دنبالش مي كنيم
2‏ مرد با وقار تمام سوار تسترال هاي سرحال كه در زير نور مي درخشيدند شدند .
-ميريم دنبالش
تسترال ها بلند شده و ديوانه ساز را دنبال مي كردند.در آسمان بودند و بر روي لباس سبز جنگل پرواز مي كردند
-خيلي زيباست
-درسته , وايستا ببينم ما گمش كرديم
-نه ..........

--------------------

شبه ديوانه ساز: نوعي ديوانه ساز كه با خوردن شخص او را به جاي ديگري مي برد.
اگر در كارش اشكالي به وجود آيد بدن شخص دو تيكه مي شود


از خانم رولينگ متشكرم كه همه ي مان را آفريد

---------


Re: کافه گریف!
پیام زده شده در: ۱۷:۰۸ یکشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۰

جرج.ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۵ یکشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۰:۵۳ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۱
از یه جایی که اصلا انتظارشو نداری!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 121
آفلاین
با یک دیوانه ساز روبرو شدند که داشت به سرعت به سمت آنها می آمد گودریک بقیه را کنار زد(از همه شجاعتره دیگه )
و با صدای رسا وبلند خود فریاد زد:_ اکسپکتو پاترونوم!
یک شیردال با هیبت به سرعت از نوک چوبدستی او خارج شد و دیوانه ساز بیچاره را به آسمان پرتاب کرد ودنبالش رفت.
گودریک چشمانش راتنگ کرد و گفت:عجیبه خیلی عجیبه! رون که گیج شده بود پرسید:_ چی عجیبه؟
گودریک لحظه ای ایستاد و بعد به سرعت به طرف جنگل دوید. _ هی کجا داری میری وایسا مام بیایم!
آنها به سرعت دنبال گودریک می دویدند و مدام از او عقب می افتادند.تا اینکه گودریک در یک محوطه خالی از درخت در وسط جنگل ایستاد.
_ وای!آخ چه قدر تند می دویی!حالا چی...؟!،جمله اش نیمه تمام ماند چون متوجه هیبتی شد که در تاریکی شب داشت چند متر دورتر از آنان با چیزی ور می رفت.
_ اکه هی!خسته شدم چرا این لعنتی باز نمی شه!،صدای خودش بود،جرج بود و به شدت مشغول بود طوری که وقتی گودریک با دست به پشتش کوبید سه متر از جا پرید:
_ ننننههههه!!!غلط کردم قول می دم که دیگه دزدی نکنم...؟!هی شماها از کجا پیداتون شد؟آخی فکر کردم مامانه!
گودریک نگاهی به جعبه کوچکی که در دست جرج بود نگاهی کرد وگفت:_ این چیه؟
جرج بلافاصله آنرا پشتش قایم کرد بعد با دست پشت سرشان را نشان داد و فریاد زد:_ نگاه کنید یه دیوانه ساز!!
گودریک چمشانش را در حدقه چرخاند و با عصبانیت گفت:_ فکر کردی با بچه طرفی آقای نابغه؟
جرج با جعبه درون دستش کاری کرد بعد از گذشت چند ثانیه هوا به شدت سرد و هوا تاریکتر شد بعد صدای دیوانه سازی به گوش رسید.
همه برگشتند و دیوانه ساز رادیدند که داشت به سرعت به سمتشان می آمد گودریک دوباره بقیه را کنار زد تا جلوی دیوانه ساز را بگیرد که جرج از کنار دستش به نرمی به سوی دیوانه ساز رفت.
گودریک با صدای بلند سرش فریاد زد:_ برگرد عقب احمق!الان تو را...؟!؟!
ناگهان نفس در سینه همه حبس شد...


ویرایش شده توسط جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۹۰/۳/۱۵ ۱۷:۱۱:۰۳

یه بزرگی(فرد یا جرج ویزلی) میگه:بخند تا دنیا بروت بخنده!([color=006600][font=Arial]صبر �


Re: کافه گریف!
پیام زده شده در: ۱۲:۰۳ پنجشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۰

الفیاس دوجold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۹ شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۱:۲۱ دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 47
آفلاین
گودريك:رون جرج كجاست?
رون:فكر كنم رفته دستشوي داره گريه مي كنه تا يك ترول بياد بخورتش .(با خنده)
گودريك : اصلا خنده دار نبود .
داشت نگران مي شد الفياس رو خبر كرد و باهم به سمت خونه ي هاگريد رفتن .
الفياس : نكنه تو جنگل تاريك رفته باشه?
گودريك:نه فكر نكنم اون خيلي ترسو هست.
هاگريد : ولي امكانش هست.
گودريك : باشه به امتحانش مي ارزه.
باهم به طرف جنگل راه افتادند ناگهان الفياس كمي موي قرمز روي زمين ديد احتمال مي داد مال جرج باشه آن ها به راه خود ادامه دادند
ناگهان صداي جيغي امد.
گودريك:شايد جرج باشه.
هر سه به طرف صدا راه افتادن ناگهان.......


از خانم رولينگ متشكرم كه همه ي مان را آفريد

---------


Re: کافه گریف!
پیام زده شده در: ۱۱:۲۰ پنجشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۰

گریفیندور، محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۲:۱۹ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 976
آفلاین
سـوژه جـديـد

هوا صاف بود و هیچ ابری در آسمان خود نمایی نمی کرد و همین باعث خوش و خرم شدن خورشید می شد تا بتواند با تمام قدرت به زمین بتواند و با گرما انسان ها بچزاند. ()

با داغ شدن هوا همه به خانه و مکان بسته پناه می بردند و در میان بچه های گریفندور هم به کافه مخصوص خودشان پناه برده بودند.

کافه گریفندور کوچک بود اما گنجایشش اندازه گریفندوری ها بود اما خب همیشه پر سر و صدا بود. جرج در حال بازی با چوب دستیش بود و طلسم های مختلفی را به اینور اونور می فرست که ناگهان اشتباهی طلسمی به طرف پرسیوال همان پیر خرفتی که روزانه 23 ساعت در کاف می خوابید فرستاد ، پرسیوال به طور ناگهانی بلند شد و گفت:
-چی شده؟ چه خبره؟ گلرت حمله کرده؟

الیواندر به طرف پرسیوال رفت تا او را به حال عادیش برگرداند و جرج هم آرام آرام از کافه خارج می شد اما همین که در را باز کرد ، روبه رویش گودریک را دید.

-سلام جرج حالت چطوره؟

جرج که کم کم داشت از عادی شدن حال پرسیوال می ترسید و هم از اینکه با آمدن گودریک مطمئنا" تنبیه خواهد شد ، می ترسید ، بدون جواب دادن به گودریک ، از کنارش رد شد و از کافه خارج شد.

گودریک به سمت پرسیوال و الیواندر رفت و کنار آن ها نشست.

-چه خبر شده؟ چرا جرج اینطوری شده؟!

الیواندر آهی کشید و گفت:
-بازم داشت دیوونگی می کرد که اشتباهی وردی به سمت پرسیوال انداخت.

پرسیوال ناگهان از جایش بلند شد و دستش را محکم بر میز کوبید و باعث شد لیوانی که روی میز بود به هوا بپرد و بر سر خودش فرود بیاید و نتواند جملاتی را که می خواست بگوید ، را بگوید.

گودریک آهی کشید و گفت:
-بسه دیگه همتون ساکت بشید ... مغازه دار بیا این تلویزیون مشنگی رو روشن کن ... قراره فینال جام باشگاه های اروپا رو نشون بده!

مغازه دار که مرد پیری بود ، به طرف تلویزیون رفت و آن را روشن کرد. همه به سمت تلویزیون زل زدند و فوتبال مشنگی را نگاه کردند.

یک ساعت بعد


گزارشگر تلویزیون گفت:
-و بارسلونا قهرمان جام باشگاه های اروپا شد.

بوم

تلویزیون توسط وردی که به سویش فرستاده شده بود ، ترکید.

-سیریوس چرا اینکارو کردی؟

سیریوس از جایش بلند شد و بدون جواب دادن به سوال گودریک ، از کافه خارج شد.

گودریک از جایش بلند شد و با وردی تلویزیون را به حالت اولش برگردادند و رو به گریفندوری ها کرد و گفت:
-خب دیگه برید بخوابید اگه مدیر شما رو این ساعت ببینه تنبیه می شین ... د بجنبید دیگه

همه گریفندوری ها سراسیمه از کافه خارج شدند و به طرف خوابگاه رفتند و گودریک هم بعد از بازرسی کافه به طرف خوابگاه رفت اما در خوابگاه متوجه چیز عجیبی شد.

-جرج کجاست؟


تصویر کوچک شده


Re: کافه گریف!
پیام زده شده در: ۱۹:۵۶ چهارشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۸

جسیکا پاتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۵ یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۱:۱۶ جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶
از تالار قحط النساء گریف!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1541
آفلاین
ياهو



ورودِ بچه ها و سر و صدايشان باعث شد تا لارتن صحبتش را براي مدتي خاتمه دهد. قلمِ پرش را داخلِ جيبش قرار داد. نگاهي دلجويانه به اينيگو كرد و رفت.

دستانش هنوز سرد، و چهره اش رنگ پريده بود. از شب و تاريكي متنفر شده بود، دلم براي آفتاب و روشنايي تنگ شده بود، آرامشي كه در شب انتظارمان را ميكشيد نميخواستم... ترس، درد ، فرياد!

پرسيدم: بهتري ؟!
- روزهاي بهتر از اين هم داشتم!
از صداي لرزانش ميترسيدم، دستانم را به آرامي فشار داد، شايد ميخواست بگويد خوب است!

- نميخواين تو جشنِ ما شركت كنين ؟! ... تو مهمونِ افتخاري ما هستي اينيگو، نميخواي چيزي سفارش بدي ؟!
نگاهش را از مونتي به سمتِ من برگرداند.
«- من يه كوكا ميخوام !» ... بيشتر شبيه سوال بود!
گفت : دو تا كوكا !

طولي نكشيد كه مونتي با نوشيدني ها برگشت. با لبخندي از او تشكر كرديم.
اينيگو گفت: بنوش !
مطيعانه نوشابه ام را مزه مزه كردم و سپس عميق تر سركشيدم. از اينكه چقدر تشنه بودم تعجب كردم، وقتي كه ليوانش را به سمتم هل داد فهميدم يكجا تمامش كرديم!
من نجوا كردم : " ممنونم " . هنوز تشنه بودم. سرماي نوشابه ي تگري در سينه ام پخش ميشد و باعث شد بلرزم.
با لحنِ ناراحت كننده اي گفت:
- ببخشيد نتونستم برات لباس بيارم! ... اين لباسهاي خيس با تنِ خيس تو هواي به اين سردي، اگه چيزي بشي خودمو نمي بخشم !
در حالي كه ميلرزيدم توضيح دادم: فقط به خاطر نوشابه اس!
راضي نشد، ايستاد، حالِ خودش بهتر از من نبود! ... ردايش را روي دوشم انداخت و از مونتي درخواست كرد تا گرمترين نوشيدني شان را برايم بياورد.

چيزي از جشن نفهميدم، مغزم هنوز از پيامدِ اتفاقاتي كه افتاده بود، گيج و منگ بود، تنها صداي خنده هاي بلند و رقص و پايكوبي شان را ميشنديم!
كاراگاه كريسلي بارِ ديگر كنارِ ما آمد و گفت:
- با ماجرايي كه براي شما افتاده، احتمالِ زيادي وجود داره كارِ اونهايي باشه كه ميخواستن جسيكا رو اذيت كنن! ... يه جورايي انتقام گيري، به نطر حرفه اي نبودن، منظورمو ميفهمين؟ يعني مرگخوار نميتونستن باشن! هيچ سوء سابقه اي از اين قبيل از اتفاقات از اونها وجود نداره!
- حرفهايش را قبول داشتم! ... در حالي كه با فنجانِ قهوه ام بازي ميكردم، پرسيدم:
- فكرميكنين دوباره اين اتفاق بيوفته ؟!
نگراني در صدايم فرياد ميزد، لارتن ابروهايش را در كم كشيد و پاسخ داد:
- اونها دانش آموز نبودن! ... درسته ؟! ، پس پيدا كردنشون خيلي سخت نيست! ما دستگيرشون ميكنيم! ... اما در مورد سوالت، احتياط كنين! ... اين روزا آمارِ جرم و جنايت خيلي بالا رفته !


- آقاي لارتن شما هم نميخواين به ما افتخار بدين ؟!
اين صداي گودريك بود كه لارتن را مخاطبش قرار داده بود. كسري از ثانيه گذشت كه لارتن مجددا" خداحافظي كرد و به جمعِ شادي كنندگان ملحق شد!

اما صدايش را موقع رفتن شنيديم كه گفت:
- چيه مثلِ سالمندا نشستين و غصه ميخورين؟! ... همه چي رو بسپارين دستِ ما . بهتره شما هم بياين !

" وقتِ شام بود . "


- - - - - - - - - - - - -
چون داوووشي لارتن اينطوري ادامه داد منم اينطوري ادامه دادم!





Re: کــــــافـــــــــه گـريف!!!
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹ پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۸

مونتگومریold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۳:۴۵ یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
خلاصه:
[spoiler=خلاصه]اینیگو بعد از یک جنگ قهرمانانه ، جان جسی را که توسط چند ماگل به خطر افتاده بود نجات داد و او را به کافه گریف اورد. در کافه، مونتگومری خبر افتتاحیه کافه و جشنی که تا ده دقیقه دیگر شروه میشود را به آنان خبر داد. سپس، جسیکا که سر و وضعش برای جشن مناسب نبود، تصمیم به حمام گرفت و اینیگو برای خرید لباس مناسب برای جسی، راهی لباس فروشی شد. بعد از گذشت چند ساعت، جسی که از نیامدن اینیگو نگران شده بود، برای بررسی حال شوهرش به لباس فروشی رفت که در آنجا، با جسم اینیگو، که بر روی زمین افتاده بود، روبرو شد. بگفته کاراگاه لارتن، اینیگو را با چوب خودش شکنجه کرده بودند. لارتن ابتدا اینیگو را به بیمارستان برده و بعد از جسی در مورد ماجرا پرسوجو میکند...[/spoiler]


تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: کــــــافـــــــــه گـريف!!!
پیام زده شده در: ۱۱:۰۳ پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۸

لارتن کرپسلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۲ یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۰۲ شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۲
از یو ویش!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 471
آفلاین
آب گرم حمام با آن مواد حباب مانند و خوشبو که از بعضی لوله ها بیرون می آمد باعث شد حس کنم اتفاقی نیفتاده و تا چند دقیقه ی دیگر می توانستم با خیالی راحت در کنار اینیگو و گریفیندوری ها باشم و تا صبح گپ بزنیم و بخندیم و بنوشیم.

بعد از حمام نگاهم به لباسهای گل آلود و کثیف افتاد. اینیگو قرار بود برایم لباس بیاورد.

- اینیگو؟ اینیگو؟

جوابی نیامد. باز هم منتظر ماندم که به نظرم مدت زیادی بود و بلاخره مجبور شدم به سراغ لباس ها و ردای خودم بروم.

با ناراحتی و دور از افرادی که تازه رسیده بودند خود را به مونتگومری رساندم.

- پس اینیگو کجاست؟

مونتگومری که نگاهی متعجب به لباس هایم می انداخت گفت: «رفت برات لباس بخره. ینی برنگشته؟»

سر تکان دادم و از کافه بیرون رفتم. مغازه ی لباس فروشی دیاگون 50 قدم جلو تر بود. باران تند و سیل آسایی شروع به باریدن کرده بود. به حالتی شبیه دویدن به طرف آنجا دویدم و ناگهان پیکری بر روی زمین نظرم را جلب کرد.

خدایا اون نباشه... اون نباشه....

چند قدم باقی مانده را دویدم و دیدم اینیگو بر روی زمین افتاده و می لرزد و چوبدستی اش هم در کنارش افتاده.

- اینیگو! چی شده؟ کی اینکارو کرده؟

- بسه! تمومش کنین! دیگه طاقت ندارم! تو رو خدا!

و صدای ضجه اش به آسمان رفت.

دنیا برایم تیره و تار شد. با صدای بلند فریاد زدم و کمک خواستم، اما صدای خودم هم برایم نامفهوم بود. پشتم را به دیوار تکیه دادم و کنارش نشستم.

لحظاتی بعد مادام ماکلین و چند نفر دیگر به آنجا رسیده بودند و هر کس نظری می داد. شخصی که ردای مشکی و کهنه ای پوشیده بود و کلاه بر سر داشت جادویی کرد و سقفی جادویی و نامرئی بالای سر همه ایجاد شد. سپس جلو آمد و گفت: «ههمه برن عقب! من کاراگاه وزارتخونه هستم!»

بعد اینیگو را معاینه کرد و بدون اینکه نگاهش را از او بردارد به آرامی گفت: «روی اون کریشیوو اجرا کردن!»

و چوبدستی را برداشت.

- حاضرم روی تمام سابقه م شرط ببندم با چوب دستی خودش اینکارو کردن.

با دستور او همه به طرف کافه حرکت کردیم و خودش با جادو اینیگو را شناور روی هوا به آنجا آورد.

ساعتی بعد

اینیگو نیمی از شکلات داغش را خورده و به نظر می رسید هوش و حواسش بهتر شده و حتی دیگر اجازه می داد من دستم را روی شانه اش بگذارم.

فرد شنل پوش که اکنون کلاهش را برداشته بود و موهای نارنجی رنگش پریشان به نظر می رسیدند (یعنی همان کاراگاه لارتن بود؟) نزدیک آمد و به من و اینیگو گفت: «مونتی یه چیزایی گفت ولی می خوام از زبون شما بشنوم! این پسر مهمون گریفیندوریاست و بهش حمله شده!»

قلم پرش را آماده نگه داشت و من و اینیگو به هم نگاه کردیم....


ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۹ ۱۱:۴۸:۵۳
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۹ ۱۱:۵۰:۲۸

نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟


Re: کافه گریف!
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸

گودریک گریفیندورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۶ پنجشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۴۹ پنجشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۸
از دل تاريكي ها
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 302
آفلاین
جسي كه اندكي از اين حرف مونتي جا خورده بود از حركت ايستاد و پرسيد :

- بچه ها تا نيم ساعت ديگه ميرسن؟ خوب نيست من رو با اين سر و وضع ببينن .

مونتي اندكي تفكر كرد و سپس گفت :

- اين پشت يه حموم دستشويي هستش ، مي توني تا بچه ها نرسيدن سريع يه دوشي بگيري .

- آره عزيزم ، منم برات يه دست لباس قشنگ گير ميارم .

اينيگو بعد از گفتن اين جمله با عجله از كافه خارج شد و به سمت يك مغازه ي لباس فروشي در كوچه ي دياگون رفت .


همان موقع ، خارج از كوچه ي دياگون

- اي بابا،گودي اين چرا راه نمي ره؟

- به جان گرابلي نمي دانم، صبح كه زينش كردم كلي علوفه به خندق بلايش ريختم ولي گويا هنوز هم گرسنه است .

- اي بابا، يكاريش بكن ، وگرنه ما به افتتاحيه ي كافه نمي رسيم ها .

گودريك كلاه خود زره اش را بالا زد و گفت :

- به ريچارد شير دل قسم ، اگر با شيردالمان مياميديم زودتر مي رسيديم تا با اين قاطر ؛ صد دفعه گفتم اي ريچارد يك اسب 65 به ما بده هي گفت بودجه نداريم 61 رو تحويل بگير.

در همين حال بودند كه يكهو استر با لامبورگيني فوق مكانيزم جادويي اش در حالي كه عده اي از بچه ها اللخوصوص آبر رو سوار كرده بود با اين حالت به گودريك و اسبش از جلوي آنها با سرعت گذشتند .

اين حركت استرجس باعث شد اندكي به رگ غيرت اسب گودي بربخورد ؛ اسب شيهه (يا شيهع يا هرچيز ديگري) به معناي نفس كش مي طلبم يا وايسا بچه پررو كشيد و با سرعت دنبال لامبورگيني استر كرد .


ده دقيقه ي بعد ، كافه گريف

- مونتي ، مطمئني اين بچه هاي گريفي بيان به حضور من گير نميدن؟!!

- نه بابا ، تازه اگه بفهمن تو جون يكي از گريفي ها گل رو نجات دادي باهات خيلي هم اُخت (صميمي) مي شن .

--
پ.ن : هدف فقط بالا رفتن آمار تاپيك و دور هم شاد بودن بود


[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت


Re: کــــــافـــــــــه گـريف!!!
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸ چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸

جسیکا پاتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۵ یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۱:۱۶ جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶
از تالار قحط النساء گریف!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1541
آفلاین
ياهو



.:. سـوژه جـديـد .:.


تنها بودم ... تعقيبم ميكردند ... از تفاوت بين صدايشان ميفهميدم كه 3 نفر هستند . چراغ هاي خيابان جهت ديدِ بهتر روشن شده بودند، تندتر رفتم ... تندتر آمدند ! هيچ گاه در آن موقع از شب تنها نبوده ام،در دل به سارا و خداحافظي زود هنگامش ناسزا ميگفتم. ترسيده بودم، وسيله اي براي دفاع نداشتم ... گم شده بودن .... صداي خنده هاي گستاخانه شان همچون پتكي بر مغزم فرود ميآيد ، هميشه در مواقع ترس تعادلم دچار مشكل ميشد، چنديدن بار سكندري خوردم، به خياباني تاريك رسيديم ! ايستادم ... ايستادند ... سرد بود !
- برين پي كارتون!
- اينطور نباش عزيزم!
از شدتِ خشم دندانهايم به هم ساييده ميشدند ، هنوز ميخنديدند، يكي از آنها كه رنگِ پوستش با بقيه فرق داشت جلو آمد ! ... با قدم هاي آرام به عقب ميرفتم ! ... پشتم به جسمي سخت و سرد برخورد كرد، با گوشه ي چشمم به ديواري كه با آن برخورد كرده بودم را ديدم:
- لعنتي اينجا بن بسته !!


تهي شده بودم! ... كيفم را مقابلم قرار دادم، بغض كردم! ... منادي ميخواستم.
يكي از آن سه جلو آمد !
- هي مايك ! نگاش كن داره ميلرزه !!
- خفه شو پسر ! بيشتر شبيه يه گربه ي وحشي شده !
از اينكه كسي در موردم نظر دهد متنفر بودم! ... حاضر بودم خاضعانه تمامِ گاليون هاي داخلِ كيفم را تقديمشان كنم ! ... جلوتر آمد ، آنقدر كه حرارتِ نفسش را حس ميكردم ! ... با كيفم به سينه اش كوبيدم، كمي عقب رفت، اما اين خوشحالي ديري نپاييد، احساسِ سوزشي روي گونه ام وجاري شدنِ خوني را حس كردم، او مرا سيلي زده بود ! ... درون چاله ي گل آلود پرت شدم ... سرم به شدت درد ميكرد، اما صداي قهقه يشان را ميشنيدم... آنها توطئه شان را يافته بودند!!!
- هنوز خيلي كوچولويي عزيزم!!


- هي عوضي! به كي گفتي عزيزم ، لعنتي؟!؟!
خداي من ! ... ميشناختمش ، صاحب صدا آشناتر از همه بود، ديگر تنها نبوديم، او آمده بود !

فلش بك ...
- تو واقعا" قبول كردي ؟!
- اممم... خب مجبور شدم، خودت كه بودي!
- توجيه ي قانع كننده اي نيست جسي !
و با ناراحتي رفت !
پايانِ فلش بك ...

اينيگو با گامهاي بلند و چشماني سرخ به سمتِ آنها حمله برد... هر 3 متعجبانه دفاع ميكردند ... كاش استفاده از چوبدستي برايمان ممنوع نبود ، در غير اينصورت او با 3 طلسم " اكسپليارموس! " ميتوانست آنها را نابود كند! ... با كمكِ ديوار از جا بلند شدم، ناجي ام را بهتر ميديدم، اينيگو با زنجيري آهنيني كه در دست داشت با آنها ميجنگيد! ... روشي كاملا" ماگلي !!

هنوز خشمگين بود! مزاحمان در حالي كه از درد ناله ميكردند روي زمين افتاده بودند... نگاهم كرد، و بدون هيچ حرفي دستم را همراهِ خود كشيد، و رفتيم!


.:. چند دقيقه بعد .:.

هنوز مرا ميكشيد ... او چطور مرا پيدا كرده بود ؟! سرماي هوا و خيس شدنِ موها م لباسم باعث شد اولين عطسه را بزنم ... دردمندانه پرسيدم:
- چطوري پيدام كردي؟ داريم منو كجا ميريم ؟!
- مرسي از تشكرت ! ... اينكه چطوري پيدات كردم! سارا اوانز گفت خيلي وقته كه ازت جدا شده ! ... دنبالت ميگشتم كه تو اون وضع ديدمت!
جمله ي آخرش باعث شد تا فشار بيشتري در دستانم حس كنم.
- سردمه! يعني دارم يخ ميزنم !!!
- يكم تحمل كن، الان ميرسيم !


.:. كــافــه ي گريفيندوري ها .:.

از مغازه هاي بخار گرفته ي دياگون گذشتيم!... ايستاد، گفت:
- فكر كنم به خاطر تو هم شده منو راه بدن كه بيام !!
سرم را بلند كردم، مغازه اي زيبا و شيك با تزئيناتي كه شباهتِ زيادي به شبهاي كريسمس داشت مقابلم قرار داشت. شمع هاي جادويي رنگارنگ و كوپيد* هاي معصوم بالاي ميزها ميچرخيدند. بخارِ روي شيشه و فكرِ گرم بودنِ داخل كافه بعد از آن ماجراي ناگوار مرا وسوسه كرد و درب را باز كردم!
بهتر ميتوانستم ميزهاي دو و يا چند صندلي را ببينم! ... خيلي شلوغ نبود، همين كه مشغول ديد زدن در محيط بودم، مونتگومري نزديك آمد و گفت:
- اووه جسي ! خوش اومدي، حالت خوبه ؟!
حتما" نسبت به ظاهرِ آشفته كنجكاو شده بود، لبخندي مبني بر تاييد زدم، اينيگو كه پشتِ من ايستاده بود گفت:
- براي ورود بايد كارتِ عضويتِ گريف داشته باشيم ؟!
ديگر عصبي نبود، لحنش بيشتر حالت شوخي گرفته بود، مونتگومري چشمكي زد و گفت:
- خب اگه بخواين ميتوني كارتِ ويژه درخواست بدي تا يه گريفيندوري افتخاري بشي !!
به سمتِ صندلي در حركت بوديم كه اضافه كرد:
- شما خيلي خوش شانس بودين! ... بچه ها تا نيم ساعتِ ديگه ميرسن، ميخوايم يراي افتتاحيه ي كافه جشن بگيريم !


- - - - - - - - - - - - - - - - - - -
* كوپيد : Cupid ... در افسانه يونان به عنوانِ خداي عشق، كه بصورتِ كودكِ برهنه مجسم شده !!

دوستان ! لزومي نداره مثلِ من بنويسين ! يعني " اول شخصِ مفرد " سوژه الان كاملا" باز هستش و ميتونين هر طوري ادامه بدين! ... اين پست بيشتر جنبه ي معرفي داشت! ...شما مختارين هر طوري كه ميخواين ادامه بدين. اميدوارم قابلِ تحمل نوشته باشم! ... موفق باشين !






Re: دعواهاي دوستانه گريفيندور!
پیام زده شده در: ۱۷:۲۱ چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۸

آبرفورث دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۲۶:۳۱ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 806
آفلاین
هو121


از این سوژه های درگیری داره ها!


حیاط هاگوارتز

جیمز : خوب حالا چی کار کنیم؟
استر : کاری نیاز نیست بکنیم،به نظر من مستند نیست.
- چـــــــــــــی میگی باو،من خودم شنیدم گودریگ گفت!
- گودریگ کیه؟
- گریفیندور دیگه!
ملت همگی :
جیمز : چیه خوب؟
ریموس : باو گودریگ؟توهم زدیا جیغول



جیمز : من دیدم،خودم دیدم.
ملت دوباره خنده سر دادن،اما... اما...اما...
درست در همون لحظه تدی لوپین از راه رسید و در حالی که نفس مفس میزد گفت : وووووووووف!بچه ها،تو قلعه دعوا شده،نمیدونین چه خبره،مک گونگال همین چند دقیقه پیش لوستر سرسرارو کرد تو دماغ اسنیپ.
ملت :
تدی : بیاین بریم دیگه ای باو باو!
همه ملت گریفی پشت سر تدی به سمت قلعه به راه افتادن.



قلعه هاگوارتز،سرسرای بزرگ

مک گونگال : بـــوقی،تو گروه من جاسوس میفرستی؟
اسنیپ : مک گونگال خانوم من یه پرونده ای دارم اینجا،بگم؟بگم؟
- بگو بگو!
- بگم؟بگم؟
- بگو بگو!
اسنیپ در این لحظه عصبانی شد و شمعدان میز سخنرانی رو پرت کرد به سمت مک گونگال.



مک گوگال با زحمت فراوون جاخالی میده و لوستر میخوره به تابلوی دامبلدور.
- چــــــــــــــــــــی؟تابلوی آلبوس؟
به محض تموم شدن این جمله،انبوه قاشق ها و چنگال ها به پرواز در اومدن و به سمت اسنیپ رفتن.
انعکاس نور خورشید در قاشق و چنگال های براق،تلالو زیبایی ایجاد کرده بود.
اسنیپ : مک گونگا.... آآآآآآآآآآآی.
یکی از چنگال ها درست در ران اسنیپ فرو رفت.



دم در قلعه، جمیع الگرفا


استر : جیمز و تدی و ریموس و من ازهمین جا میریم.جسیکا و آبرفورثم از پشت میرن.فهمیدین؟
ملت با فریاد صحیح است صحیح است و لبیک یا استرجس،به مست در قلعه هجوم بردند...


seems it never ends... the magic of the wizards :)







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.