هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۰:۵۴ چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۳
#1
نام: دوركاس ميدوز


گروه: گریفیندور


چوبدستی: 28 سانت از چوب درخت گردو و پر ققنوس.


چوب جارو: ندارم!


مشخصات ظاهری: صورت کشیده، موهای سفید! کلا تریپ سن بالاهای خفن!


مشخصات اخلاقی: پیرمرد بی اعصاب ولی شوخ.


خصلاصه ای از زندگی نامه: از بچه گی پیرمرد بودم، یعنی چیز! بچه که بودم پیر مرد نبودم، ولی پیرمردها رو دوست داشتم!
روستایی و روستا زاده. تولدم به گمانم در اواخر قرن 18 بوده. به صورت مستقل جادوگری یادگرفتم. مدت ها کارم خرده فروشی با گاری دستی توی روستای های مشنگ ها بوده. مزرعه کوچکی داشتم و با همسر ساحره ام و 4 فرزندم زندگی آروم و خوبی داشتیم. از دوره شرارت های لوکسیاس و کشتارهای اوایل قرن 19 وارد مبارزه شدم.
این مبارزه تا قرن 20 ادامه داشت. در طول کمتر از 2 قرن زندگی اتفاقات زیادی برام افتاد. دهه آخر عمرم با ورودم به محفل همراه بود. سابقه مبارزه و تجربه ام به گمانم مهمترین دلیلی بود که ولدمورت خودش شخصا اقدام به قتل من کرد.
به گمانم دهه آخر عمرم رو در نیمه دوم قرن 20 سپری کردم. همه چیز توی یک صبح آفتابی، و جلوی چشم نوه هام به پایان رسید.

دوست عزیز
اول از همه خوش برگشتین. برای این که شخصیت ـتون رو عوض کنید باید یه شناسه ی دیگه بسازید و با اون معرفی شخصیت بزنید و این شناسه بسته میشه.

موفق باشید.


ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۸ ۲۰:۱۰:۳۸

این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۵ سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۳
#2
...

- همه اش توی همینه!
جیمز با صدای بلندی این را گفت و بدون توجه به ریموس که با احتیاط به اطراف نگاه می کرد ادامه داد:
-هیچ فرقی با یه گوی واقعی نداره. یعنی به این راحتی ها نمیشه تشخیصش داد.
ریموس که همچنان با نگرانی به نگاه های عادی بقیه دانش آموزان نگاه می کرد زیر لب غرلند کرد:
-حالا نمی تونی داد نزنی؟
حالا نوبت سیریوس بود که بدون توجه به ریموس ادامه بدهد:
- اگه این وروجک اونطوری که باید عمل نکنه به قیمت از دست رفتن جام تموم میشه! ولی خب، می ارزه؛ یه تحقیر اساسی برای اسنیپ و رفقاش!

- من مطمئنم که اسنیپ یه چیزایی فهمیده.
جیمز، سیریوس و ریموس به سمت پیتر که در تمام مدت با قدم های تند پشت سر آنها حرکت می کرد برگشتند. پیتر از اینکه برای چند لحظه همه توجه ها را به سمت خودش جلب کرده راضی بود. نگاهی سریع به ردیف دختر های بلوند کنار سرسرا انداخت و بدون اینکه تلاشی برای تغییر لبخند مصنوعی اش بکند، گفت:
- اسنیپ فهمیده. این پسره ، راب، همونی که توی امتحان تیم رد شد، به گمونم اون بهش گفته. دیشب که توی تالار برج در مورد نقشه تون صحبت می کردین اونجا بود. می دونم که رابطه اش با اسنیپ خوبه. امروزم توی سرسرا داشت با اسنیپ صحبت می کرد.

سیریوس لحن محکم پیتر را قطع کرد. طوری که لبخند مصنوعی پیتر روی لب هایش خشک شد:
- اون بچه هیچی نمی دونه!
سیریوس این را گفت و ردایش را که روی دوش انداخته بود به دست دیگرش داد.پیتر دوباره به سمت دخترهای بلوند برگشت و طوری که انگار از بی توجهی سیریوس ناراحت نشده، سعی کرد لبخندش را بازسازی کند. ریموس نگاهی از سر عصبانیت به سیریوس انداخت و مستأصل به جیمز نگاه کرد.

جیمز ولی با نگاهی ممتد و مغرور به گوی طلایی کوچک دست سازش خیره شده بود....

-------
رل کاملی نبود، بیشتر یه قسمت از یه رل بلند تر بود، ببخشید!


سلام الیور وود قدیم عزیز! خوش برگشتی!
شما قبلا توی ایفا بودی. بنابراین نیازی به گذروندن مراحل کارگاه و گروهبندی نداری و می تونی مستقیم بری معرفی شخصیت.
ولی چون در حال حاضر الیور وود داریم، اونجا یه شناسه ی جدید معرفی کن و بگو که این شناسه ت رو ببندن.

موفق باشی!


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۷ ۱۵:۰۷:۴۶

این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»


Re: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹ پنجشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۰
#3
سلام

نام: الیور
نام خانوادگی: وود
گروه : گریف
چوبدستی: چوب گردو و زبان ارژدهای رومانیایی
وود کاپیتان تیم کوئیدیچ گریف بوده یه زمان ، یه مدت هم توی نیمکت یه تیم که اسمش یادم نیست نشسته!
کلا شخصیت جدی ای توی داستان داشت و به شدت قانون مند و رو نظم بوده .
قبلا یه بار معرفی کرده بودم مفصل تر!

تایید شد!
اگه زودتر گفته بودید نیاز به بازی با کلمات هم نداشتید. در هر صورت مجددا به ایفای نقش خوش آمدید.


ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در تاریخ ۱۳۹۰/۳/۱۳ ۱:۳۶:۳۵

این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»


Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶ پنجشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۰
#4
سلام

باران - مبارزه - اشک - الستور - شب - خوردن - آسمان - محفل - خاکسپاری - جستجوگر

قطره های اشک روی گونه های زخمت و پر از چاله ی مودی با قطره های کوچک باران مخلوط شده بودند. حالا دیگر نیازی نبود از ترسِ نگاه های متعجب دیگران سرش را پایین بیاندازد . آرام صورتش را به سمت آسمان گرفت ، هنوز توی ذهنش دنبال آخرین باری که گریه کرده بود می گشت.
- الستور !
مالی آخرین نفر از اعضای محفل بود که همراه مودی در مراسم خاکسپاری مانده بود. مودی سرش را به سمت مالی برگرداند. دوست داشت تا آخر شب کنار قبر بماند، حتی اگر مجبور بود صبح نعش خودش را تحویل اعضای محفل بدهد. مبارزه برای مودی تمام شده بود...

تایید شد!


ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در تاریخ ۱۳۹۰/۳/۱۲ ۱۸:۰۴:۱۲

این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»


Re: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۶:۳۲ یکشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۸
#5
یا هو

همگی به سمت انتهای کوچه حرکت می کنند.
ولدی: پس گوی کوش؟
ایوان : ایناهاش!

امتداد مسیر انگشت اشاره ایوان به یک شی سیب زمینی مانند ختم می شد! ولدی در حالی که از شدت مصائب وارد شده به حالت احتضار(!) در اومده بود فریاد زد:
این چیه ایوان؟
- مجبور شدم تعمیرات اساسی بکنمش! عوضش می تونیم بهش زمان مشخصی رو بدیم!

ملت مرگخوار سوار سیب زمینی شدند ، داخل گوی تغییرات چندانی نکرده بود، فقط صفحه ی کوچکی در مرکز گوی نصب شده بود و زیر آن تعدادی عدد قرار داشت!
- خوب رابستن، بزن بریم به زمان خودمون!

رابستن به طرف صفحه برگشت !
-رابستن چی شد؟
- ارباب دقیقا باید به چه زمانی بریم؟
- مرلین من رو نجات بده! سال 2009!
-ارباب این صفحه کلید شماره 2 نداره، همینطور 0 و 9 رو!
ایوان در حالی که سعی می کرد به ولدی نگاه نکند گفت :
خب تقصیر من نبود!

تق، پووف ، دینگ ، شترق...
(صدای حاصله از زد خورد در داخل شیئی سیب زمینی گونه!)

ولدی: خب یه سالی رو بزن!
رابستن دوباره به صفحه کلید خیره شد:
- خب اینجا عدد 1 هست، و 1 و 1 ! تنها سالی که می تونیم بریم یکی از همین سالهاست!

رابستن عدد یک رو فشار داد! دستگاه تکان شدیدی خورد و بعد از چند ثانیه دوباره ایستاد! ملت مرگخوار از سیب زمینی به بیرون فوران کردند!
گوی در نوک قله ی بلندی واقع شده بود، چشم انداز بی نظیری از کوه های مقابل به چشم می خورد، جنگل های انبوه و استوایی و پرندگان عظیم و جثه و حیوانات قول پیکری شبیه... دایناسور!

ولدی: مگه نگفتی می تونیم زمان رو تنظیم کنیم ایوان؟
ایوان: فکر کنم مبدا زمان رو مشخص نکرده بودم ارباب


ویرایش شده توسط الیور وود در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۱۸ ۱۶:۵۰:۵۵

این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۷:۲۴ یکشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۸
#6
یاهو

صدای قژ قژ در تنها صدایی بود که در انباری کوچک شنیده می شد، کوچه ی تاریک و کثیف ناکترن چند لحظه ای در سکوت فرو رفت، به طوری که انگار سالهاست هیچ موجود زنده ای از آن عبور نکرده!

در یک لحظه تمام این سکوت با صدای خفه ای که از دهان مرد سیاه پوش خارج شد به پایان رسید، مرد چوب دستی کلفت و کوتاهش را به سمت در مغازه «جگر اژدها و مشتقات دارویی»گرفت ، اشعه سبز در مغازه را به آسمان پرت کرد، داخل مغازه و پشت دری که حالا دیگر وجود نداشت جنازه مرد میانسالی به چشم می خورد.
- ریموس!

صدا از انتهای کوچه به گوش رسید، زن مسنّی به همراه پیرمرد ریش بلندی در انتهای کوچه با سرعت به سمت مغازه «جگر اژدها و مشتقات داروئی» حرکت کردند، مرد شنل پوش با وحشت به آن دو خیره شد و با نعره ی دیگری اشعه ی سرخی را به سمت آنها روانه کرد، پیرمرد بدون نشانه رفتن چوب دستی اش ، زیر لب چیزی را زمزمه کرد، اشعه ی سرخ در هوا نابود شد، حالا نوبت زن مسن بود که اشعه ی سرخی را به سمت مرد روانه کند:
- اکسپلیار موس!

مرد فرصت فکر کردن هم نداشت! اشعه به شانه ی چپش برخورد کرد و روی زمین افتاد، تنها برای غیب شدن فرصت باقی مانده بود!
-بنگ!


این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۷:۲۰ یکشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۸
#7
یا هو

انگیزه شما؟!
چیزه، واستا ... الآن می گم! یادم بودا... مـــامـــان!

چند ساعت از وقت خود را -روزانه يا هفتگي- به محفل اختصاص مي دهيد؟
هفته ای چهار ساعت اینا! زیاد نیست! ولی سعی می کنم مفید باشه!

باید با جادوی سفید آشنا باشید، یک مبارز واقعی در مقابل جادوی سیاه.
این منظورش رو نفهمیدم، ولی خب یه مبارز واقعی در مقابل جادوی سیاه اولا باید از مرلین طلب کمک کنه! بعدش هم اعتماد به نفس داشته باشه! از «پخ» هم نترسه!

با یک پست کاملا سفید در هر جا و هر تاپیک این قدرتها رو به ما نشون بدید. حتی همین جا یا در جایگاه سفیدان اصیل با یک پست تکی قابلیتهای خودتون رو نشون بدید.
پست بعدی زدم!

حضور در جمع محفلیان به پذیرش قوانین و شرایط محفل ققنوس و همچنین قبول کردن خطر مبارزه، نیازمنده. اونها رو می پذیرید؟ ها! بله!

تو یه چند خط، به صورت خلاصه و کوتاه؛ برخوردتون رو با مرگخوارا یا اربابشون توصیف کنید.
از اونجایی که طبق کتاب و اینا جزو قشر متفکر و روشن فکر حساب میشم در اولین برخورد که نه، ولی در دومین برخورد برای برخورد سوم برنامه ریزی می کنم!

افراد قابل اعتماد همه جا پیدا نمی شن.
یه کاپیتان کوئیدیچ گریفیندوری و شجاع.
خوش اومدی.

قرارگاه محفل ققنوس رو می تونی توی لندن، میدان گریمولد، شماره ی دوازده پیدا کنی.
تایید شد.


ویرایش شده توسط الیور وود در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۱۱ ۱۷:۲۴:۳۸
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۱۱ ۲۰:۳۷:۰۰
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۱۱ ۲۰:۳۹:۳۵

این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»


Re: هری پاتر یک کتاب کاملا سیاسی است !؟!؟
پیام زده شده در: ۱۵:۵۷ شنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۸
#8
یا هو

آمیکوس به نکته ی خوبی درباره ی فیلم های هری پاتر اشاره کرد. هدفدار بودن مضمون هایی که توی فیلم های هالیوود مطرح میشه چیز عیانیه! نباید هم انتظار داشته باشیم همیشه اون مضمون ها رو کشف کنیم! خیلی چیزها مثل داروی بیهوش کننده عمل می کنه! وقتی مصرف می کنی متوجه نمی شی، ولی نا خودآگاه تاثیراتش رو می زاره!

اما بحث این تاپیک در مورد کتاب هری پاتره!

اگه زندگی نامه رولینگ رو بخونیم متوجه می شیم که از اول نویسنده مطرحی نبوده! پس نمی شه گفت کتاب ها رو با هدف سیاسی نوشته!
ولی این نکته جای بحث داره که فضای حاکم بر هر کشوری توی نوع و هدف نگارش نویسنده های اون کشور هم تاثیر می زاره و القائات سیاسی حکومت توی داستان ها به چشم می خوره! این از قدیم بوده، مثلا همین شاهنامه خودمون! پر از مسائل سیاسی زمان خودشه!

هری پاتر هم مستثنا نیست! ولی اینکه بگیم با اهداف سیاسی نوشته شده به نظر من بی انصافیه! البته می شه این احتمال رو داد که با مطرح شدن هری پاتر حکومت بریتانیا علاقه مند شده باشه و خواسته های خودش رو در قبال حمایتی که از رولینگ کردند به طور غیر محسوس وارد کتاب کرده باشه! به نظر من این فرضیه تا حدودی درسته! چون کتاب به تدریج از فضای فانتزی دو کتاب اول مجموعه دور و دور تر می شه!


این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»


Re: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۲۰:۲۲ شنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۸
#9
یا هو
سلام استاد!
پست 199
با تشکر


این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»


Re: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲۰:۱۵ شنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۸
#10
یاهو

تکلیف پیشگویی

میز چوبی نسبت به سایر میزها کهنه تر به نظر می رسید، قطره های برجسته ی رنگِ روی آن هم نشان از بی دقت رنگ شدنش می داد. پشت میز، مرد مسنی در حالی مسیر نگاهش به جایی بیرون از پنجره ختم می شد، نشسته بود. مرد دست های بزرگ و زمختش را توی جیب های ردای زرشکی رنگش پنهان کرد و آرام با کفش های قهوه ای اش شروع به ضرب گرفتن روی کف چوبی کافه کرد!تق ... تق ... تق ...این صدا برای لحظاتی هرچند کوتاه تنها صدای حاکم بر فضای کافه شد!

زنگ سیاه و کوچک بالای در کافه با نزدیک شدن چند نفر به کافه به صدا در آمد، و بعد از آن هم صدای قژ قژ باز شدن در.مادام با خوشحالی مسیر نگاهش را از زنگ خاکستری به در تغییر داد . چند پسر نوجوان با رداهای سیاه که با نوار های سرخ حاشیه دوزی شده بود وارد شدند . نفر جلوئی که پسر گندوم گون و جذابی بود لبخندی به مادام پادیفوت زد بعد سریع نگاهش را در کافه ی کوچک چرخاند.

سر و صدای تازه وارد ها باعث شد ضرب کفش مرد قطع شود و در حالی که با کنجکاوی به سمت پسر ها نگاه می کرد ،دست هایش را از جیب ردایش بیرون آورد. پسر ها نگاهی به اطراف کردند و به طرف مرد رفتند ،پسر سبزه در حالی که سعی می کرد به چشم های مرد خیره نشود گفت:
- سلام! اِممم! ما اومدیم برای پیشگویی هوای فردا! راستش فردا مسابقه کوئیدیچ داریم!

مرد برخلاف پسر به چشم های او خیره شد و بعد با دست به کاسه ی فلزی کج و کوله ی کنار گوی خاکستری و کوچک روی میز اشاره کرد، یکی از پسر ها با عجله دستش را در جیب ردایش کرد و چند سکه ی برنجی از آن خارج کرد و داخل کاسه ی مرد انداخت. سکه ها به شکل عجیبی در کاسه نا پدید شدند مرد بدون توجه به تعجب پسر ها صندلی اش را به میز نزدیک تر کرد و به گوی خیره شد، سپس دست هایش را که به مراتب بزرگتر از گوی بودند را به آرامی روی آن چرخاند، پیش بینی هوا کار مشکلی نبود، خطوط خاکستری به سرعت روی گوی ظاهر شدند، مرد فشار انکی به خطوط اطراف چشمم آورد و با دقت به گوی خیره شد، بعد بدون اینکه چشمش را از گوی برگرداند زیر لب گفت:
- هوا طوفانیه! بارون سختی میاد ! بازی سختی در پیش دارید پسر ها!


ویرایش شده توسط الیور وود در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۲۰ ۲۰:۱۹:۰۶

این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.