هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۱:۰۰ یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۷
#1
مودی نامه را از جغد عجیب بنفش‌رنگی که با هیجان بال‌بال می‌زد گرفت و بازش کرد:

تصویر کوچک شده

«سیزدهم می

بابای عزیزتر از جانم،
سلام!

خیلی وقت بود که برایتان نامه‌ای ننوشته بودم. یعنی دقیقاً از وقتی که به جزیره‌مان در مجمع‌الجزایر بالاک کوچ کردم. دلم برایتان تنگ شده، همانطور که مطمئنم دل شما برای نامه‌های من تنگ شده بود!

در تمام این مدّت همیشه به فکر این بودم که یک تکّه کاغذ پیدا کنم و برایتان یک نامه‌ی بلند بنویسم، حسابی حرف بزنم و درد دل کنم، ولی خیلی عجیب است که حالا که این فرصت پیش آمده، ذهنم خالی خالی‌ست. پس مثل قدیم ها، یک شرح احوال معمولی برایتان می‌نویسم.

حال ما، یعنی حداقل حال من که خوب است. آب‌وهوای اینجا برخلاف چیزی که قبلاً تصوّر می‌کردم، عالی‌ست و جزیره‌مان هم هرچند کوچک است ولی برای هر پنج ساکنش به اندازه‌ی کافی جا دارد. اوضاعمان خوب است اما حسابی درگیر روزمرّگی شده‌ایم:

صبح‌ها، اولین کسی که از خواب بیدار می‌شود کوین است که با ورجه وورجه‌هایش بقیه را بیدار می‌کند. آخر از همه هم نوربرتا بیدار می‌شود... یعنی بیدارش می‌کنیم! باید حواسمان باشد تا وقتی از سر اعتراض خرناس می‌کشد، در معرض نفس آتشین‌اش قرار نگیریم.

نوربرتا که بیدار شد، پرواز می‌کند و می‌رود تا از دریا ماهی بگیرد. من و مروپ هم به اوضاع جزیره رسیدگی می‌کنیم. مروپ زن عجیبی است بابا! خیلی با ماها نمی‌جوشد و گرم نمی‌گیرد و به شکل مشکوکی ساکت است. تنها فرد جزیره است که قبلاً مرگخوار بوده، آن هم برای یک مدت کوتاه و غیرقانونی. هرچند که به قیافه‌اش نمی‌خورد که خلافکار بوده باشد!

اما هرچقدر که مروپ ساکت مرموز است، بی‌آزار هم هست و سرش به کار خودش است. اما چشمتان روز بد نبیند، ساکن بعدی جزیره با اختلاف منفورترین فرد بین ماست، از نظر من البته! آقای گریوز را می‌گویم! نه تنها هیچ کاری نمی‌کند و در کارها به ما کمک نمی‌کند، بلکه مدام سرمان غر هم می‌زند و اعصابمان رو خرد می‌کند! و البته، مدام می‌رود لب ساحل جزیره، به خط افق دریا زل می‌زند و آرزوی واهی برگشتن به آمریکا را در سر خودش می‌پروراند.

من ولی اینجا را با تمام سختی‌هایش دوست دارم. البته بماند که دختر کوچولوی شما این توانایی را دارد که خودش را با هر شرایطی سازگار کند و از وضع موجود لذت ببرد. و البته، یک خوبی بزرگ اینجا این است که می‌توانیم به بقیه‌ی جزیره‌ها و ساکن‌هایشان سر بزنیم.

عصرها من و کوین می‌پریم پشت نوربرتا و پرواز می‌کنیم به سمت جزیره‌ای در همین نزدیکی‌ها. بعد از یک اژدهاسواری کوتاه و پرهیجان، من می‌روم که دوستم ربکا را ببینم... بله، ربکا جریکو که قبلاً برایتان در موردش نوشته بودم! و البته کوین هم می‌رود تا با روباه بدعنق ساکن جزیره‌ی ربکا بازی کند. روباهی که هیچوقت هم محل کوین نمی‌گذارد و با او بازی نمی‌کند، ولی کوین از رو نمی‌رود و هنوز امیدوار است که شاید یکروز اهلی بشود.

گاهی اوقات هم می‌روم به جزیره‌ی نارنجی رنگی در منتها الیه مجمع‌الجزایر، دیدن یک گریفیندوری قدیمی. عمو لارتن را می‌گویم. اوایل من را نمی‌شناخت اما وقتی برایش توضیح دادم از نسل‌های بعدی زنگ انشا هستم، کلّی تحویلم گرفت و گرم گرفت. حالا هم زیاد بهش سر می‌زنم... تقریبا هر آخر هفته.

این شرح زندگی ما در جزایر بالاک بود. بیشتر از این سرتان را درد نیاورم بابا جان. امیدوارم این نامه‌ی آخرم نباشد، ولی معلوم نیست دوباره کی بتوانم کاغذ گیر بیاورم. برای همین؛ خداحافظ برای یک مدتِ احتمالاً طولانی!

ارادتــمــنــد شــمــا
دختر جزیره‌نشینِ‌تان
جودی


پی‌نوشت: احتمالاً همین که این نامه را برایتان ارسال کنم، بلافاصله حسرت بخورم که چرا در مورد فلان چیز و بهمان مسئله ننوشته‌ام!»
تصویر کوچک شده

مودی نامه را با دقت تا زد و در پاکت گذاشت. پاکت را در گوشه‌ی مخصوصی از صندوقش، کنار نامه‌های دیگری قرار داد و از اتاقش خارج شد.


چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۴۶ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۷
#2
فردا صبح - خانه‌ی «مودی اینا»

مودی مدت‌ها بود که تارک دنیا شده بود و در خانه‌ی خودش به تنهایی زندگی می‌کرد. اخبار را دنبال نمی‌کرد، چندغاز حقوق بازنشستگی‌اش را می‌گرفت، آخر هفته‌ها هم تفریحی جوجه مرگخوار کباب می‌کرد و در حیاط خانه‌اش می‌زد به رگ.
همین باعث شد که وقتی کاملاً بی‌خبر یک نامه با جغد پیشتاز و مهر مدیریت به دستش رسید، متعجب و البته مشکوک شد.

- هوووم... این چی میگه این وقت روز؟ ... آقای الستور مودی... بلاه بلاه بلاه... شما به سمت شهرداری لندن منصوب شده‌اید... چی؟!

مشکوک‌تر شد!
چوبدستی‌اش را کشید و پاترونوسِ گویای شورای الهی-آسمانی زوپس را شماره‌گیری کرد.

- بوق.. بوق.. بوق.. با سلام! شما با شورای الهی-آسمانی زوپس تماس گرفته‌اید. لطفا...
- وصل کن مدیر ایفای نقش.
- بوق.. بوق.. چیه چی میگی؟

با صدای بلاتریکس، مودی از جا پرید.
- کاراگاه مودی‌ام. امروز صبح یه نامه...
- آره درسته. یوآن غیب شده و قبل غیب شدنش هم دیوونه شده بود! حالا لندن بی شهردار مونده. واسه همین تو رو شهردار کردیم. کلید شهرداری رو برات همراه نامه فرستادیم... حالا دیگه قطع کن که کار دارم... روز و شبت به شرّ و بدبختی.

مودیِ پوکرفیس، دستش را در پاکت نامه فرو کرد و یک کلید کوچک بیرون کشید. یک کارت کوچک حاوی یک پیغام و یک تصویر متحرک به آن چسبیده بود: «فقط؛ مثل همیشه گند نزن! »

-

عصر آن روز - شهرداری لندن
مودی که هنوز هم علت شهردار شدنش را درک نکرده بود، آهسته در بزرگ شهرداری را باز کرد و داخل شد. سالن ورودی خالی از هر جنبنده‌ای بود و تا جایی چشم جادویی‌اش کار می‌کرد، تمام اتاق‌ها، دفتر‌ها و راهروها خالی و سوت و کور بود. با تعجب به تابلوهای راهنما نگاه کرد و به سمت دفتر شهردار رفت.

- لوموس!

دفتر شهردار به شکل وحشتناکی کثیف و به هم‌ریخته بود. کل اتاق، از کف زمین تا روی پنکه سقفی پر بود از تکه کاغذها، پرونده‌های پخش‌وپلا و هزاران لوازم آرایشیِ رنگی‌رنگی که خرد و خاکشیر شده بودند. شیشه‌های شکسته‌ی لاک رنگی زیر پای مودی خرچ‌خرچ می‌کردند و روی دیوار نوشته‌ی بزرگی با رنگ قرمز به چشم می‌خورد:

از دختررر بودن متنفررررم!

یک گوشه از اتاق، جنازه‌ی تعدادی از کارمندان شهرداری کف زمین بود که روی پیشانی تک‌تکشان با خون نوشته بود: «Called Me A Girl!» و در گوشه‌ی دیگر... جسد بنفش-صورتی یوآن بمپتون بود که خودش را با بستن یک لباس زنانه دور گردنش دار زده بود! مودی با بهت و حیرت جسد یوآن را بررسی کرد.
- این دیگه واقعا مشکوکه. یوآن چرا باید دیوونه بشه و خودکشی کنه؟ دهنشم که بوی شلغم میده... یعنی کسی بهش چیزی خورونده؟

بعد خودش را پشت میز شهردار رساند. با دستش رژلب‌های له شده و تکه‌های مدادهای آرایشی شکسته را کنار زد. زیر آن‌ها پرونده‌ی قطوری دیده می‌شد:

نقل قول:
نام پرونده‌: عمارت غیرقانونی «قصر پادشاهی جادویی شاهنشاه آرسینوس جیگر»
دستور: سریعاً پلمپ شود
فهرست تخطی‌ها:
- قصرسازی و برجسازی بدون مجوز شهرداری
- گماشتن غول به عنوان نگهبان ساختمان و استفاده از رعدوبرق برای نمای بیرونی در وسط شهر مشنگی لندن و ترساندن جامعه‌ی مشنگ‌ها
- پخش موسیقی مخوف از بلندگوهای کنار ساختمان و ایجاد آلودگی صوتی


مودی با تعجب عنوان پرونده را دوباره خواند:
- قصر پادشاهی جادویی؟ شاهنشاه آرسینوس دیگه چه صیغه‌ایه؟! ... قضیه هرچی هست برمی‌گرده به همین... مدیریت یه چیزی می‌دونسته که من رو شهردار کرده. دیوونه شدن یوآن قبل از پلمپ عمارت قصر پادشاهی آرسینوس.

از کشوی میز نوار و مهر پلمپ را برداشت، اجساد را رها و به مقصد قصر پادشاهی آپارات کرد.

درب ورودی قصر

- اینجا چیکار داری؟ اعلیحضرت جیگر پس‌فردا بار عام می‌دن، امروز با یکسری خواص در جکوزی قصرشون جلسه‌ی کاری مهم دارن... کسی نباید مصدع اوقات همایونی‌شون بشه.

مودی، بی‌توجه به غول بزرگی که به او نگاه می‌کرد و چماقش را به شکل تهدیدآمیزی تاب می‌داد، به برده‌ی جلوی در گفت:
- مهم نیست. برو بهش بگو من شهردار لندنم و کارش دارم. این قصر بی‌مجوز ساخته شده و کلی قانون رو نقض کرده و باید فوراً پلمپ شه!
- اوه... یه شهردار دیگه. فرقی نداره به هر حال...

برده این را گفت و به داخل قصر شتافت.


ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۴ ۱۹:۴۹:۴۷
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۴ ۱۹:۵۰:۴۷
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۴ ۱۹:۵۲:۰۹
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۴ ۲۰:۳۵:۱۶

چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸ شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
#3
- لیگ جوئل لیگ جوئل که می‌گفتی این بود؟ این؟!

مودی با دستش به دایره‌ای که با گچ روی زمین پارک کشیده شده بود، آفتابه‌ی طلایی رنگ کنارش که نقش کاپ قهرمانی رو داشت و چند معتاد خمار که کنار آفتابه نشسته بودن اشاره کرد. یک بار توی کل عمرش به کسی اعتماد کرده بود و همون یکبار هم گول خورده بود!
- اون وقت به من میگن چرا شکّاکی! لابد این چارتا معتاد هم شرکت‌کننده‌های مسابقه‌ی کذاییتن؟!

رودولف با خونسردی کامل، کاغذی که روش جدول کج و کوله‌ای کشیده بود رو از جیب شلوارش بیرون کشید. جدولی که نشون می‌داد تنها شرکت‌کننده‌های «لیگ بزرگ جوئل»، فقط مودی و رودولف هستن. گفت:
- نه بابا. اینا تماشاچیان. این جدول لیگ مسابقه و شرکت‌کننده‌هاشه... ببین خودت.

چشم عادی مودی هم با دیدن جدول باباقوری شد. بعد از عمری «هشیاری مداوم»، فقط چند ساعت خرد بودن اعصابش کار دستش داده بود.
- یه عمر به همه درس هشیاری مداوم دادم اون وقت خودم به یه مرگخوار، اونم رودولف لسترنج اعتماد کردم! شاید آلبوس حق داره، پیر شدم جداً.

فلش بک - آن روز صبح، خانه‌ی مودی
اعصابش داغون بود و اگر سکتوم سمپرا می‌زدیش، خونِش در نمیومد. مدام دورتادور اتاق قدم می‌زد و زیر لب غرغر می‌کرد. اول صبح، یکی از بدترین خبرهای عمرش به دستش رسیده بود. چیزی که اصلاً انتظارش رو نداشت.
با عصبانیت به تیکه‌ی کاغذ پوستی خیره شد. نامه‌ای با دست‌خط کشیده‌ی آلبوس دامبلدور که نوشته بود:

نقل قول:
الستور عزیز.
کوتاه بگم؛ با توجه به عملکردت توی ماموریت‌های اخیر، به این نتیجه رسیدم که بعد از سال‌ها خدمت صادقانه به محفل ققنوس، خسته شدی و به استراحت نیاز داری. به خاطر همین دیگه وقتشه که بازنشسته بشی. اهالی خونه‌ی گریمولد به‌زودی جشنی به همین مناسبت و برات برگزار می‌کنن... امیدوارم تا اون موقع با این مسئله کنار بیای.
امضاء؛ آلبوس دامبلدور.

پ.ن: آخرین باری که دیدمت روی میزم، دو بسته برتی‌باتز اعلا بود و پالتوی قهوه‌ای قدیمیت رو پوشیده بودی. اینقدر مشکوک نباش!


هربار که این نامه رو می‌خوند صورتش قرمز و قرمزتر می‌شد و فکّش از خشم می‌لرزید. بازنشستگی؟ به نظرش بیشتر شبیه اخراج محترمانه بود. از خودش می‌پرسید چرا؟ می‌دونست که پشت سرش میگن شکّاک... عصبی... حتی دیوونه. یکی دوبار هم احتیاط کردن بیش از حدش نتیجه‌ی برعکس داده بود و باعث شده بود ماموریتش تا مرز شکست خوردن بره اما... این که کلاً بخوان از محفل بیرونش کنن به نظرش منصفانه نبود. هنوز هم همه می‌دونستن جادوگر قدرتمندیه.

- واقعا همه می‌دونن؟!

شاید هم نه، همه می‌دونستن که «یه زمانی جادوگر قدرتمندی بوده.» این فکر باعث شد چیزی توی ذهنش جرقه بزنه:
- آره. بهشون اثبات می‌کنم هنوزم به قدرتمندی سابقم... همینه... بهشون نشون میدم برای اینکه من رو از کار افتاده فرض کنن خیلی زوده!

پالتوش رو تنش کرد، یه دارت از روی میز برداشت و به سمت عکس سوراخ سوراخ بارتی کراوچ که روی دیوار بود انداخت. نفس عمیقی کشید و مصمم از خونه بیرون زد.

چند ساعت بعد
بعد از چند ساعت گشت و گذار بی‌حاصل توی شهر، آهسته توی یه پارک مشنگی قدم می‌زد. هنوز هیچ چیزی که باهاش بتونه خودش رو اثبات کنه به ذهنش نرسیده بود. خسته شده بود، پس روی گوشه‌ی خالی یه نیمکت که یه نفر روش خوابیده بود نشست.

- چی شده؟ چه خبرته؟! چرا پام رو لگد می‌کنی اول صبحی؟
- اول صبح چیه؟ لنگ ظهره! سر به سرم نذار که اعصاب ندارم مرتیکه مشنگ!

مردی که خوابیده بود، با شنیدن کلمه‌ی «مشنگ» پتو رو کنار زد و صاف نشست. مودی با تعجب گفت:
- رودولف؟!
- مودی؟!

در حالت عادی، مودی با دیدن هر مرگخواری چوبدستی می‌کشید و حالت تهاجمی می‌گرفت، اما این بار فقط به رودولف خیره موند. همین باعث تعجب رودولف شد.
- چی شده؟
- چی می‌خواستی بشه؟ محترمانه از محفل اخراج شدم. میگن به خاطر شکاک بودنم توی همه چی، مخصوصا ماموریتا گند می‌زنم...
- خب راست میگـ... اوووم، نه هیچی. خب؟!
- هیچی دیگه. از صبح اومده‌م بیرون ببینم چیکار می‌تونم بکنم که دوباره خودم رو اثبات کنم به محفلیا... اما هیچی به هیچی! با این سنّم نمی‌تونم که الکی یه قهرمان بازی دربیارم و برگردم محفل که!

رودولف چند لحظه فکر کرد تا بتونه موقعیت رو ارزیابی کنه. یکدفعه چشماش برق زدن و بشکن زد.
- یافتم! دوای دردمون پیش خودمه!
- دردمون؟ درد ما؟!
- آره کاراگاه! نمی‌بینی خودم شبا توی پارک می‌خوابم؟ بلاتریکس که خونه راهم نمیده. حتی توی خونه‌ی ریدل هم نمی‌ذارن شبا بمونم. حتی نمی‌ذارن غر بزنم، ممنوع‌الدوئل هم که شده‌م... مودی، منم عین خودت بی‌اعتبار شده‌م!

آمپر مودی با این جمله بالا رفت!
- حرف دهنت رو بفهم مرتیکه...
- د نه دیگه! می‌خوای بدونی چاره چیه یا نه؟
- بگو ببینم چی می‌خوای بگی.

رودولف دست کرد توی جیب شلوارش و یه تیکه کاغذ بیرون آورد و جلوی صورت مودی گرفت. مودی خوند:
- مسابقه‌ی بزرگ جوئل... خب که چی؟ برنده شدن توی جوئل قراره ما رو به بقیه اثبات کنه؟

رودولف فقط به خاطر ممنوع‌الدوئل بودن، از سر ناچاری به جوئل رو آورده بود و صرفا دنبال یه داوطلب بود تا بعد از یه مدت طولانی دوئل نکردن، درد اعتیادش به دوئل رو با جوئل تسکین بده! و مودی هم داغون‌تر از اون بود که مشکوک بشه و از طرفی به‌شدت دنبال راهی بود که بتونه باز هم توانمندی خودش رو به اثبات برسونه... همین باعث شد تا رودولف بعد از مدتی زبون بازی، بتونه قانعش کنه که این مسابقه، چاره‌ی کارشه!

کمی بعدتر - کلبه‌ی هاگرید

- بیا تو رودو... عه! مودی؟ چه عجب از اینورا؟ بازم پورفوسور دامبلدور از محفل بندازدت بیرون بلکه یادی هم از ما بوکونی.

خون به صورت مودی دوید. دندان‌قروچه‌ای کرد ولی فعلا خودش رو کنترل کرد تا بتونه جونور مورد نظرش رو پیدا کنه. بدون دعوت رفت داخل کلبه‌ی هاگرید... جایی که همیشه می‌شد چندتا جک و جونور پیدا کرد. به اطراف نگاه کرد.

- چیزی میخوای؟ چی می‌خوای خب، بوگو بدم.
- جونور. یه چیز درست و حسابی می‌خوام جوئل کنم باهاش.
- جوئل؟ عادیه، خیلیا بعد بازنیشستگی همچین تفریحایی می‌کونن.

هاگرید دستش رو تا آرنج توی ریش نامرتبش فرو کرد تا چونه‌ش رو بخارونه. گفت:
- فنگ رو بدم؟

مودی که همچنان داشت اطراف رو می‌گشت گفت:
- نه نه. یه موجود جادویی باشه. هیپوگریف... موجود دم انفجاری جهنده... همچین چیزی... داری دیگه؟

هاگرید سرش رو تکون داد و گفت:
- اینا که میگی رو فوروختم مودی. زندگی خرج داره و منم بیکارم. آقام خدابیامرز همیشه می‌گفت دوروبر رفیق ناباب نپلکما، اما من گوش نکردم. اما به هر حال... گوفتی جوئل؟
- آره.
- هوووم... یه جونور دارم راست کارته.

مودی فورا گفت:
- خب، معطل چی هستی؟ بده‌ش.
- چون شومایی سی گالیون.

مودی چند قدم عقب رفت و با عصبانیت پرسید:
- چه جونوریه مگه؟

پایان فلش بک

- این مسخره بازیا چیه رودولف؟ گفتی بیا مسابقه‌ی بزرگ هست، لیگ هست، اومدم شرکت کنم. حالا که همه‌ش کشک بود من میرم و دفعه‌ی بعد که جلوم آفتابی بشی رویه‌ی سابقم رو در پیش می‌گیرم!
- کجا کجا! شما زیر کاغذ شرکت در لیگ رو امضا زدی، رسما متعهدی که شرکت کنی... وگرنه باید خسارت بدی.

مودی چند جرعه آب کدوحلوایی از قمقمه‌ی کمریش سر کشید و همه‌ش رو وسط حلقه‌ی مسابقه تف کرد.
- خودتم می‌دونی برگه‌ت هیچ جا اعتبار نداره، ولی صرفا به خاطر پولی که بابت این جونور دادم، مسخره‌بازیت رو تموم می‌کنم.

مودی، رودولف و معتادهای پارک دور دایره جمع شدن. رودولف کرم فلوبرش رو از جیبش بیرون کشید و گذاشت وسط دایره. با پوزخند گفت:
- اینجوریش رو نگاه نکن. قبلاً یه غول غارنشین رو شکست داده، تا به حال هیچ جوئلی رو نباخته.

اما مودی مطمئن‌تر از این حرفا بود. مشتش رو جلو آورد و بالای دایره‌ی مسابقه باز کرد. چیز سیاه کوچیکی از داخل مشتش پرواز کرد و به سمت کرم فلوبر رودولف رفت. رودولف پوکرفیس شد و گفت:
- چیه این؟ مگسه؟ گرفتی ما رو؟ قانون مسابقه اینه که موجود جادویی بیاری!

مودی لبخند کجکی زد و گفت:
- جادو می‌خوای؟ حالا می‌بینی، شروع کن لودو!
- لودو؟!

مگس همچنچنان بی‌هدف بالاسر کرم پرواز می‌کرد. مودی طبق دستورالعمل هاگرید، دستش رو توی جیبش کرد و کیسه‌ی گالیون‌ها رو بیرون آورد. وقتی تکونش داد، مگس به پایین پرواز کرد و بی‌حرکت روی سر کرم نشست. مودی کمی صبر کرد و بعد گفت:
- لعنتی... منتظر چی هستی؟ باشه، پنج گالیون دیگه هم می‌ذارم روش.

با این حرف، جرقه‌ی سبز رنگی بین مگس و کرم به وجود اومد و کرم در جا خشکید و مرد. مگس به سمت دست مودی پرواز کرد و در کمال تعجب، کیسه‌ی سنگین گالیون‌ها که چندبرابر خودش بود رو گرفت و سمت کلبه‌ی هاگرید پرواز کرد.
مودی که بعد از این همه مدت هنوز اعتباری کسب نکرده بود، لگدی به آفتابه‌ی طلایی زد و از پارک آپارات کرد... و رودولف هم کمی بعد، با پوزخند مرموزی از پارک رفت.

چند ساعت بعد - کلبه‌ی هاگرید، مقر باند کلاهبرداری «لودو، هاگرید، رودولف»

- خخخخخخخ. هنوز هیشکی رازت رو نمی‌دونه لودو.
- خخخخخخخ. آره، همه هوریس رو می‌بینن، اصل ماجرا رو نمی‌دونن. این سومین نفر بود تو این هفته تیغش زدیم. PES13 شرطی بزنیم حالا؟


چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۰:۵۸ چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷
#4
سلام.
درخواست دوئل چهل‌و‌هشت ساعته با رودولف رو دارم. البته درست‌ترش اینه که رودولف درخواست دوئل با من رو داره.
هماهنگ شده همه چی.
ممنون.


چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۷
#5
سلام.
ببينيد، با توجه به توضيحات بلاتريكس توي پيام شخصي من واقعاً قانع شدم كه ايراد چي بوده و نيت مديريت بابت اين تصميم چيه. نظارت گريفيندور مرتكب يه خطاي بزرگ شده و قبول.

اما راستش هنوز نفهميدم چطور ممكنه وقتي مديريت دغدغه ش رعايت ادب و اخلاق و مراعات كردن اعضاي كم سن و ساله، مياد بهترين عضو ما از نظر همين موارد رو بركنار ميكنه.

حقيقتاً كسي توي گريفيندور نيست كه اخلاق و ادب و مراعات كنندگي سر كادوگان رو زير سوال ببره. حالا اين رو سواي تمام زحماتي كه سر براي گريف كشيده و يكي از بهترين ناظراي تاريخ گريف بوده ميگم، چون اينا ديگه خارج بحثه.

در نتيجه هنوز هم به نظرم اين واكنش نسبت به اولين و تنها خطاي سر كادوگان -به عنوان ناظر- بيش از حده و overreaction محسوب ميشه.

اگر واقعاً دغدغه ي شما رعايت ادب و اخلاق و مراعات كم سن و سال ترهاي سايته، كه قطعاً هست، ما اعضاي گريفيندور درخواست داريم لطفاً تجديد نظر كنيد و كادوگان رو به سمت نظارت گريفيندور برگردونيد.
چون مطمئناً بالاترين سطح رعايت مسائلي مثل ادب و اخلاق توي گروهمون مربوط به وقتي بوده كه سر كادوگان ناظر تالارمون بود، و حالا با پيش اومدن اين قضيه مطمئناً حساسيت سر كادوگان و كلاً نظارت بيشترم ميشه و وضع بهتر هم ميشه.

ممنونم از شما. اميدوارم به درخواست هامون توجه كنيد.


چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۲:۱۳ سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۶
#6
بد هم نمی‌گفت... پروفسور گفت:
- پیشنهادت رو قبول می‌کنم رونالد! به نظرم یه «اردوی تدارکاتی تقویت سپیدی» در سواحل زیبا و جادویی آنتالیا می‌تونه تأثیر به سزایی در بهبود دست طلسم شده‌م داشته باشه!

با ذوق رو به مک‌گونگال کرد و گفت:
- مینروا! برو به محفلیای پشت در بگو برن محفلیای پرت شده از پنجره رو با کاردک از کف حیاط جمع کنن. بعد همه‌شون با هم برن و وسایلاشونو جمع کنن که داریم می‌ریم سفر!

مک‌گونگال بازوی رون رو گرفت و به سمت بیرون هدایتش کرد. بعد از رفتنشون، پروفسور دستش رو تا آرنج توی قسمت انبوه‌تر ریشش فرو کرد و با کمی زور، چمدون بزرگی رو بیرون کشید.

چمدون به دست به سمت کمدهای گوشه‌ی دفتر دایره‌ایش رفت [بله، می‌دونم دایره گوشه نداره! یه نمره‌ی مثبت برای شما. ] و از داخل یکی از کمدهاش چند دست لباس، یه مایوی زرد راه‌راه مامان‌دوز، عینک آفتابی، کرم ضد آفتاب، یکی دوتا ابزار فلزی عجیب و غریب و چند بسته برتی باتز برداشت و توی چمدونش فرو کرد.

چند ساعت بعد، در مسیر رفتن به آنتالیا
رون داشت با صدای بلند و لحن کلاه قرمزی، «آقای رارنده! یالا بزن تو دنده!» می‌خوند، محفلیا هم که ته اتوبوس چبیده بودن با دست زدن و پا کوبیدن همراهی می‌کردن و روی مغز راننده و بقیه‌ی مسافرا یه پیاده‌روی حسابی راه انداخته بودن.
بسته‌های برتی‌باتز و سن‌ایچ‌های کدو حلوایی هم یکی پس از دیگری تموم می‌شدن و خلاصه جو شاد و مفرح و سفیدی برقرار بود.

پروفسور دامبلدور اما یکدفعه اخماش در هم رفت، برتی باتز با مزه‌ی شلغمش رو تف کرد و بی‌توجه به رون که حالا داشت «خاطرات شمال» می‌خوند یه خط‌ کش از جیب رداش بیرون کشید.
- بیست و سه سانتی‌متر و هفت میلی‌متر... این همه عشق ورزیدیم و شادی کردیم ولی سوختگیش کم نشده که هیچ، دو میلی هم بیشتر شده... به نظرم وقتی رسیدیم باید دوز سپیدی جمع رو بالا ببریم، اینطوری نمیشه!


ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۳ ۱۲:۴۲:۴۸
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۳ ۱۲:۴۵:۳۲
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۳ ۱۲:۴۷:۳۶

چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده


پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
پیام زده شده در: ۲۱:۱۲ دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۶
#7
خلاصه تا پایان این پست:
به پروفسور دامبلدور احساس تنهايي دست داده و مي خواد فرد مناسبي رو براي ازدواج و گذروندن باقي روزهاي عمر باهاش پيدا كنه.

اول از مالي كمك ميخواد و مالي همه ي موها و ريشاش رو از ته ميزنه.
نفر بعدي سر كادوگانه و بهش توصيه ميكنه كه از ادوات ارتباطي مشنگي (موبايل) يكي تهييه كنه و توي شبكه هاي اجتماعي فعاليت كنه در نتيجه پروفسور يه موبايل ميخره.
بعد آدر كانلي پروفسور رو به يه لباس فروشي مشنگي مي بره و لباس هاي حسابي جلف و تنگ و پاره براش مي خره تا ساحره پسند بشه!

آدر و پروفسور به يه كافه ي مشنگي ميرن تا چندتا عكس براي اينستاگرامش جور كنن. اونجا پروفسور ساحره ي باكمالاتي رو مي بينه، ولي چون اون ساحره پروفسور رو با ولدمورت عوضي مي گيره، ديگه ازش خوشش نمياد. حالا پروفسور كه تمام تلاشهاش تا اينجا ناموفق بوده از آدر خداحافظ ميكنه و ميخواد براي مشورت پيش بقيه اعضاي محفل بره.

ادامه:
آدر و سر كادوگان همينطوري مات و مبهوت به صحنه ي kidnapping پروفسور خيره مونده بودن كه يكدفعه يه نفر از پياده رو با بلندگوي مشنگي فرياد مي زنه:
- كات! كات! كاعااات!

ماشيني كه پروفسور رو به زور داشت مي برد مي زنه روي ترمز، دنده عقب برمي گرده سر جاش و پروفسور دامبلدور كه رنگ به رو نداره از ماشين پياده ميشه.

مردي كه كلمه ي «كات» رو فرياد زده بود جلو مي دوه و ميگه:
- خيلي عذر ميخوام آقا! من مهرانگ مديرينگ هستم، كارگردان! داشتيم اينجا سريال «مرد هزار چهره» رو براي تعطيلات كريسمس سال آينده فيلمبرداري مي كرديم، ولي چون عوامل فيلم توجيه نبودن عوضي شما رو جاي بازيگر مربوطه سوار كردن.

پروفسور «آها باشه»اي ميگه و از آقاي مديرينگ خداحافظي مي كنه و مياد پيش آدر.
- داشت قلبم توي دهنم ميومد فرزند! ولي حالا كه به خير گذشت، به نظرم وقتشه تا ازتون خداحافظي كنم تا برم از ساير فرزندان روشنايي هم براي رسيدن به هدفم مشورت بگيرم!


ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۲ ۲۱:۲۴:۱۳
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۲ ۲۱:۲۷:۳۱

چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده


پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
پیام زده شده در: ۱:۳۴ یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶
#8
آلبوس دامبلدورِ اين سوژه كه لباساي خوشگل موشگل مي پوشيد، قلب گنجيشك داشت، كيك ليمويي ميخورد و فقط همينش مونده بود كه بره و به سانسا استارك تغيير شخصيت بده () فوراً خودش رو به ميز خانومه رسوند و با لپاي گل انداخته و تته پته كنان گفت:
- اممم... اجازه بدين كه... چيز... ميخواين... اوووم...

ساحره ي مورد نظر با شگفتي به دامبلدور خيره شد. در واقع به نظر مي رسيد منتظره كه دامبلدور بره سر اصل مطلب تا جواب مثبتو بده حتي، اينقدر كه جذابيت از سر و روي اين پروفسورِ كچلِ خوش تيپِ رئوفِ سانسا استاركي ما مي باريد. اما متاسفانه پروفسور هيچوقت در اين شرايط قرار نگرفته بود و زبونش نمي چرخيد. نهايتاً مستأصل به آدر نگاه كرد بلكه تقلبي چيزي بهش برسونه.

آدر اول دست هاش رو به حالت «نفس عميق بكش» جلوي سينه ش بالا و پايين كرد، بعد سعي كرد با حركت لب هاش به پروفسور دامبلدور بفهمونه كه؛ «خودت باش پروفسور! خودت! »

پروفسور دامبلدور با گرفتن اين مفهوم بهش تلنگر عميقي وارد شد. به خودش اومد و خيلي يهويي بخش هاي خفنيّت، نگاه نافذ انداز، جملات فلسفي گو و مديرِ مدبر مغزش فعال شدن! نفس عميقي كشيد و گفت:
- چي ممكنه باعث بشه يك ساحره ي باكمالات چون شما و يك جادوگر قدرتمند چون من، در اين كافه ي پر از مشنگ و در پس كوچه هاي اين شهر مشنگي تصادفاً به هم بربخورن جز كشش و جاذبه ي نيروي عشق و دست تقدير كه ميخواد اونا رو به هم برسونه؟ اجازه ميدين صورتحساب شما رو من حساب كنم و با من براي قدم زدن در اين هواي بينظير همراه بشين؟

اينجا بود كه ساحره، با چشماني مملو از اشتياق و شيفتگي، اشك شوق خودش رو پاك كردش و با صداي لرزان و بغض كرده گفت:
- واي خدا! راستش... من از همون اول حدس زدم كه اين واقعا شما باشيد ولي... باورم نميشد! آخه راستش شايعات زيادي در مورد شما شنيده بودم و نمي تونستم باور كنم شما اينقدر بااحساس و لطيف هستيد. با كمال ميل، ارباب لرد سياهِ كبير!

اينجا بود كه آدر و سر كادوگان دو دستي زدن توي سرشون و دامبلدور هم فحش هاي بسيار زشت و غير دامبلدورانه اي در دلش نثار ايده ي مالي و سر كچل خودش كرد!


چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶
#9
لیسا روی زمین نشست و دست‌هاش رو طوری که انگار جسم نامرئی‌ای رو بغل کرده باشه، در هوا حلقه کرد. بعد در غم از دست دادن دشمن فرضی های‌های گریست.

همینطوری مشغول گریه بود که دشمن فرضیِ مورد نظر، در بغل لیسا به هوش اومد، تکونی خورد و باعث شد لیسا جیغ بکشه و به عقب بپره. صدای دشمن فرضی به گوش رسید که می‌گفت:
- یواش دیوونه! چه خبره محکم میزنی توی سر آدم؟ اشتباه گرفتی خب، بازم منم... بانز.

اینجا بود که لیسا «اصلاً من قهرم »ـی گفت و از صحنه‌ی نبرد فاصله گرفت. مرگخوارا که دیدن جنگیدن با دشمن فرضی بی‌فایدس، باز هم مشغول تفکر شدن. ممد مرگخواری از وسط جمع گفت:
- همون که اول گفتم. بریم ماکت کله‌زخمی رو بیاریم باهاش بجنگیم!

این ایده مورد پسند آرسینوس هم بود. بشکنی زد و چندتا از کارمندای سابق وزارت سحر و جادو که حالا تبدیل به رعیت‌هاش شده بودن، از انبار وزارت‌خونه یه ماکتِ تمرینِ دوئل آوردن. روی اکسپلیارموس‌زنی تنظیمش کردن و بعد از قرض کردن یکی از قمه‌های رودولف، روی پیشونیش یه رد صاعقه‌طور حفر کردن. ماکت هری پاتر حاضر بود!

بلاتریکس رودولف رو هل داد جلو تا به عنوان اولین مبارز، با ماکت بجنگه.
- همیشه مایه‌ی سرافکندگیم بودی رودولف. ولی دیگه فکر کنم با یه ماکت بتونی بجنگی... می‌تونی؟

رودولف چوبدستیشو کشید. مسئله‌ حیثیتی بود. اگر از یه ماکت کله‌زخمی هم شکست می‌خورد، دیگه نمی‌تونست سرش رو توی خونه‌ی ریدل بلند کنه. با اضطراب جلوش وایستاد. ماکت آروم چوبدستیش رو بالا آورد و...

طلسم رودولف به پرتوی سرخ رنگی که از چوبدستی ماکت شلیک شده بود برخورد کرد. دو پرتو به هم چسبیدن و صحنه‌ی خفنی مثل رویارویی ولدمورت و هری توی کتاب چهار ایجاد شد. نفس‌های همه در سینه حبس شده بود که... طلسم رودولف بر اکسپلیارموسِ ماکت پیروز شد و منفجرش کرد!

رودولف نفس راحتی کشید. آبروش حفظ شده بود. پیش بقیه، به خصوص بلاتریکس سربلند شده بود. حالا دیگه محبوب ساحره‌ها می‌شد. با قیافه‌ی «» به سمت بلاتریکس برگشت و بلاتریکس رو دید که از شدت خشم فکّش داره می‌لرزه!
- کروشیو رودولف!

رودولف از فرط درد بر زمین افتاد و با تعجب داد زد:
- د آخه حالا که شکستش دادم چرا کروشیو می‌زنی زن؟!
- الان با خلق اون صحنه خواستی بگی از لرد سياه برتری؟ می‌خواستی بگی ارباب هم زبونم لال به پای تو نمی‌رسن؟ می‌خوای ادعای لرد سیاه بودن و ربوبیت بکنی؟ راستش رو بگو... آره؟!
- من... کِی...
- ساکت! مگه نمی‌دونی طلسم ارباب در همین شرایط به خودشون برگشت؟ مگه نمی‌دونی ارباب در این شرایط شکستي خوردن كه البته چيزي از ارزشهاشون كم نكرد؟ یعنی چی که برنده می‌شی؟ خجالت بکش! حالا كه فكرشو ميكنم می‌دونی چیه... معیار سیاهی و عظمت و قدرت شباهت به اربابن و تو با این پیروزی نشون دادی اصلاً به قدر کافی سیاه نیستی!

مرگخوارانِ پوکرفیس به این نتیجه رسیدند که ایده‌ی ماکت کله‌زخمی اصلاً هم ایده‌ی خوبی نبوده!


ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۰/۲۷ ۱۶:۳۶:۴۷

چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۰:۴۸ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶
#10
خلاصه تا پایان این پست:
کتی بل، ديوونه‌ی خطرناک از سنت مانگو فرار کرده. تفريحش اينه که هرجايی که بهش پا مي‌ذاره و هر چيزی که مي‌بينه رو آتيش بزنه يا به هر شکل ديگه‌اي خراب و نابود کنه. طبيعيه که هر جا ميره، مي‌خوان از هر راهي که ممکنه از دستش خلاص بشن و حواله‌ش کنن به يه جای ديگه!
از پناهگاه فرستادنش خونه‌‌ی رون و هرميون. بعد فرستاده شد خونه‌ي آمليا فتيلوورت. بعد خونه‌ي آرنولد پفک پيگمي و از اونجا شوت شد به خونه‌ي ريدل.
حالا کتي خونه‌ی ريدل رو به آتيش کشيده و در شهر لندن دنبال مقصد بعديش می‌گرده تا اینکه به ساختمون وزارت سحر و جادو می‌رسه...
~~~~~~~

صدای آژیر ماشين‌های آتش‌نشانی مشنگی همه جا رو پر کرده بود. در لندن وضعيت فوق‌العاده برقرار بود و گزارش‌ها حاکی از حمله‌ی همه جانبه‌ی ده‌ها تروريست به لندن بودن. تروریست‌هایی که موفق شده بودن ظرف چند دقيقه ساختمون‌های زيادي رو به آتيش بکشن يا منفجر کنن و القاعده هم از خداخواسته مسئوليت حملات رو برعهده گرفته بود.

کتی به ذرات دود و خاکستر و تف‌های قرمز رنگی که از آخرین ساختمونی که به آتیش کشیده بود بلند می‌شدن زل زد. کسی چه می‌دونه؟ شاید علاقه‌ی دیوونه‌وار کتی به آتش‌افروزی به خاطر همین نقطه‌های پروازکنانی بود که به خیال خودش از شعله‌ها بیرون می‌زدن.

یکی همین از ذرات سرخ و آتشین از جلوی چشمای کتی پر کشید و با جریان باد همراه شد. کتی هم مثل بچه‌ای که دنبال یه پروانه بیفته، شروع کرد به تعقیبش.
- نقطه! آتیش! نقطه‌ی آتشین!

کتی بی‌توجه به ماشین‌آتش‌نشانی‌ای که با سرعت نزدیک می‌شد وسط خیابون دوید و ماشین مذکور هم برای اینکه بهش نخوره به یه ور پیچید، کنترلش رو از دست داد، رفت توی دیوار و منفجر شد و آتش‌نشانان قهرمان هیچوقت نفهمیدن کسی که جونشون رو براش گذاشتن همون آتش‌افروزیه که یه شهر دنبالشه و ای مادر بگرید براشون و این حرفا.

اما کتی همینطور دوید و دوید و به دنبال نقطه‌ش وارد یه دستشویی عمومی که درش باز بود شد، پاش روی کف خیس دستشویی لیز خورد و با کله رفت داخل یکی از کاسه‌های توالت. قبل از اینکه به خودش بیاد، صدای فلاش سیفون رو شنید و در حالی که دنیا به دور سرش می‌چرخید، کشیده شد به ساختمون وزارت سحر و جادوی سابق و دربار فعلی!


ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۰/۲۷ ۱۰:۵۲:۱۵
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۰/۲۷ ۱۰:۵۳:۴۴
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۰/۲۷ ۱۰:۵۹:۰۴

چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.