هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۷:۵۵ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۳
#1
بلاتریکس با تاسف سری تکان داد، ردای لرد را گرفت و سعی کرد او را بلند کند:«لرد؟سرورم؟ پاشین لطفا! پاشو...دِ پاشو بهت میگم...وِل کن اون فرشو! میگم ول کن! خدایــــــا!»

ولدمورت با پنجه هایش فرش را چسبیده بود و به التماس های مرگخوارانش که سعی می کردند او را بلند کنند گوش نمیداد:«بابا ولم کنین!خواهش می کنم!ازتون تقاضا میکنم!اصلا من کجام؟شما کی هستین؟خانوادم کجان؟»

مورفین سریع وسط پرید و گفت:«من اینژام دایی! دایی قربونت بره، پاشو عژیژم!پاشو ما کار و ژندگی داریم.»

لرد با وحشت نگاهی به مرد از جنگل فرار کرده، انداخت و با یک حرکت از جا پرید و خودش رو به پنجره اتاق رساند:«نجاتم بدین!خواهش می کنم از دست این نجاتم بدین!دایی من که این طوری نبود...»

آنتونین ردای لرد رو گرفت و کشید:« اگه این داییت نیست، پس داییت کیه؟»

لرد دست آنتونین را گاز گرفت و جیغش را در آورد:«این دایی من نیـــــــــست! دایی من ریشای بلند سفید داشت. اسمشم یادم نمیاد!ولی فکر می کنم یه چیزی تو مایه های آلماچ بود.»

آیلین که دیگر نزدیک بود گریه اش بگیرد، با درماندگی پرسید:«خوبه زنگ بزنیم دخترتون بیاد؟»

ولدمورت چشم غره ای به آیلین رفت و گفت:«من تسترالم کجا بود که زین داشته باشم؟ آخه زن دارم که بخوام بچه داشته باشم؟»

بلاتریکس در حالی که به حال سرورش گریه می کرد گفت:«دختر ناتنیتون ارباب!»

ولدمورت توجهی نکرد، روی مبل نشست و مشغول دیدن سریال«ساختمان شفابخشان» شد.

مورفین رو به غیر مرگخواران حاضر در اتاق کرد و گفت:«یه لحظه هوای لردو داشته باشین تا ما ببینیم چه خاکی تو سرمون بریزیم.»
و بعد از گفتن این حرف به سمت بلاتریکس و آیلین رفت.

بلاتریکس که همچنان هق هق می کرد، گفت:«چی کار کنیم آخـــــه؟اربــــــــاب!»

ناگهان لامپی بالای سر آیلین روشن شد. البته اتصالی داشت که با ضربه ی محکمی که مورفین بهش زد، به کل به دیار مرلین شتافت.

آیلین لامپ سوخته را برای روز مبادا در جیبش گذاشت و گفت:«من میگم زنگ بزنیم نجینی بیاد. به هر حال لرد سیاه بیش از هرچیز به اون علاقه داره.»

بلاتریکس بدون هیچ حرفی علامت شوم نجینی رو گرفت و روی بلندگو گذاشت...

- من توی زندگیتم ولی نقشی ندارم اصلا...

بلا با تعجب گفت:«نجینی؟حالت خوبه؟چرا صدات این طوری شده؟!»

- تو نشنیده گرفتی هرچی که شنیدی از من...

سر همه با ریتم آهنگ به طور نامحسوس تکان می خورد...

مورفین با دهان باز مانده گفت:«مثل این که اینم حالش خوب نیست!صداش چرا این طوریه؟ سرماخورده؟»

- آخه دوسِــــــــت دارم، منِ بیچـــــاره...

آیلین:«بلا؟ با توئه؟!»

این دفعه صدای عجیبی به گوش رسید:«بــــــــَع!»

آیلین با صدای بلندی گفت:«نجینی؟ میشه تمومش کنی؟»

این دفعه صدای نجینی به گوش رسید که با غرغر میگفت:«دافنه؟بیا این گوسفنده رو ببر اون ور تر!علامت شوممو داره لیس میزنه! آیلین؟ تویی؟ چرا شماره بلا افتاده پس؟»

آیلین با حالت عصبی ای پرسید:«اون کی بود داشت آواز میخوند؟!»

نجینی خندید:«آوای انتظارم بود!»

این دفعه بلا گفت:«تو الان کجایی؟»

نجینی پاسخ داد:«با دافنه اومدیم جشنواره حمایت از گوسپندان!»

مورفین با صدای فریاد مانندی گفت:«نوشیدنی کره ای دستته بذار زمین بیا اینجا.هیچی هم نپرس که مسئله مرگ و زندگی پدرت در میونه!»

نجینی در حالی که نگرانی تو صداش موج میزد گفت:«باشه!کجا بیام؟!»

مورفین گفت:«بلا آدرسو برات می فرسته.»

و بلاتریکس سریع ارتباط را قطع کرد...






پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۱:۱۱ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۳
#2
پدر؟

اینونقد میکنید لطفا؟




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۱:۰۱ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۳
#3
لینی همانند دامبلدور، با صدای آهسته ای جواب داد:«شبا کار اداری داره؟خب مگه روزو ازش گرفتن؟»

لودو هم به سمت آن ها خم شد و با ولوم بسیار پایین تری گفت:«ولی من فکر می کنم که میستر منظور دیگه ای داشتن.»

اسنیپ دهانش را باز کرد تا مثل بقیه اظهار نظر کند ولی هیچ صدایی از دهانش خارج نشد.

دامبلدور اخمی کرد:«تو چرا ادا در میاری؟»

اسنیپ دوباره سعی کرد با لب خونی چیزی را به آن ها بفهماند، ولی که بود که متوجه شود؟!

لینی گوشش را جلوی دهان سیورس گرفت و گفت:«حالا یه بار دیگه بگو ببینیم چی میگی.»

اسنیپ با دستش لینی را به عقب هل داد و با بیخیالی گفت:«یک دفعه تحت تأثیر جو قرار گرفتم.»

دامبلدور قیچی اش را با تهدید به سوی آن ها تکان داد و گفت:«شما ها منو به یاد موجوداتی به نام «مرگخوار» میندازید! بابا دارم بهتون میگم این شب ادراری داره! اداری چیه؟»

لودو ابرو هایش را با تعجب بالا انداخت:«اینی که میگی چی هست حالا؟»

دامبلدور یک دسته از ریش هایش را قیچی کرد و به حالت شلاق بر روی صورت لودو زد:«وقت منو تلف نکنید با این جفنگا!
من کار دارم! بچم رو گازه! اگه
ققنوسچه رو میخواین بگین براتون بپیچم!»




پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۹:۱۱ سه شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۳
#4
1- هرگونه سابقه عضویت قبلی در هر یک از گروه های مرگخواران/محفل را با زبان خوش شرح دهید!



2- به نظر شما مهم ترین تفاوت میان دو شخصیت لرد ولدمورت و دامبلدور در کتاب ها چیست؟

والا تفاوت که زیاد هست...از ریشای شپش گرفته ی دامبلدور بگم یا این که با توجه به آخرین خبری که به دستمون رسیده، پسرخاله حضرت نوح بوده؟
ولی لرد چی؟ همیشه نظافت شخصیشو رعایت میکنه و سنشم به زور به ۵۰ میرسه.
دامبلدور اعتقاد زیادی به نیروی عشق و از این جور خزعبلات داشت...
به نظرم ارباب منطقی تر عمل می کرد...

3-مهم ترین هدف جاه طلبانه تان برای عضویت در گروه مرگخواران چیست؟
ببلــعم و ببلـــــعم و ببلـــــــــــعم... :fan:

4-به دلخواه خود یکی از محفلی ها(یا شخصیتی غیر از لرد سیاه و مرگخواران) را انتخاب کرده و لقبی مناسب برایش انتخاب کنید.
تذکر:
جواب ندادن به این سوال(با کمی اغماض) و یا انتخاب شخصیت تکراری مورد قبول است.
هدف، پی بردن به سطح خلاقیت و قدرت طنز نویسی شماست.از توهین به شخصیت اعضای سایت (نه کتاب) خودداری کنید.

تدی لوپین:خرس مستربین

5-به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به سیر کردن شکم ویزلی هاست؟

به نظرم اگه مرگخوارا و محفلی ها همه با هم متحد بشنم نمی تونن سیرشون کنن...


6-بهترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟

ریش دامبلدور رو به دور گردنش پیچیده و خفش کنیم...
البته بستگی داره.
اگه نخوایم زیاد درد بکشه می تونیم از ۱ یا ۲ تار استفاده کنیم....


7-در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی(مار محبوب ارباب)خواهید داشت؟

با خودم که نمی تونم رفتار خاصی داشته باشم...
به خاطر همین قوانینی برای مرگخواران وعض کردم«البته با اجازه شما ارباب!» برای رفتار با تک دختر لرد سیاه که در صورت عضویت بهشون اعلام می نمایم...

8-به نظر شما چه اتفاقی برای موها و بینی لرد سیاه افتاده است؟

هیچ اتفاقی نیفتاده.
ایشون برای این که آدم خیلــــــی مدرنی هستن و مطابق مد روز پیش میرن، بینیشون رو عمل کردن و برای پر جذبه تر شدن موهاشون رو هم تراشیدن.


9-یک یا چند مورد از موارد استفاده بهینه از ریش دامبلدور را نام برده، در صورت تمایل شرح دهید.

۱.تی کشیدن زمین

۲.گرد گیری

۳.نخ ریسی و درست کردن پارچه

۴.ابزار شکنجه«شلاق و خفه کردن فرد مذکور»
:pashmak:

دخترمان!

می بینی چقدر برات ارزش قائل شدیم که یک سوال فرممون رو به تو اختصاص دادیم؟

با وضع قوانین درباره رفتار با شما هیچ مشکلی نداریم. وضع کن دخترم!

به آغوش گرم پدرانه ما خوش اومدی.

تایید شد.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۱۵ ۱۷:۱۴:۰۰



پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۶:۵۳ دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۳
#5
«ساعت ۳ و ۳دقیقه و ۳ثانیه نیمه شب، جنگل ممنوعه»


- مامی لـــولـــــو؟

ـــ مامان لــــولــــوها؟

ـــ مامانِشـــــون؟

ـــ مامان لولو، هــــــــــــــو!

بعله دوستان عزیز!همون طور که نظاره می کنید، ۳ ساعت و ۳دقیقه و ۳ثانیه از ۱۲ نصفه شب گذشته بود و ملت هاگوارتزی، در حالی که چرت می زندند، با اصوات عجیب و غریبی«از سر شالیزاری گرفته تا شبه مورفینی» مامان لولو رو صدا می کردند.

سارا کلن که یکی از سپر بلا های ماندانگاس شده بود، ناگهان بدون هیچ هشداری ایستاد و بلند، به طوری که به گوش همه گروه برسد گفت:«خیلی ببخشید که من جسارت می کنم در حضور مسئولین بلند مرتبه مدرسه حرف میزنما! ولی به نظرتون، اگه اسم مجرم رو این طوری با تمام وجود نعره بکشیم، مستقیم میاد پیشمون و خودشو تسلیم میکنه؟اون عزیزی که این پیشنهادو داد یه درصد فکر نکرد این طوری میفهمه ما دنبالشیم و فرار میکنه؟»

بعد از سخنرانی کاملا منطقی سارا، بین جمعیت همهمه ای به راه افتاد و هر کس، انگشت اتهام را رو به دشمنش می گرفت.
با این که مسئله چندان مهمی نبود ولی جماعت هاگوارتزی از هیچ فرصتی چشم پوشی نمی کردند...




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۰:۲۷ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۳
#6
میشه زحمت پست ۲۹ افسانه لرد ولدمورت رو‌ هم بکشین؟ مرسی.




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۹:۵۶ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۳
#7
لرد بعد از کمی فکر کردن،با لحن رضایت مندی گفت:«بد نیست سیورس! حداقل از ایده های صدمن یه غاز این جماعت خیلی بهتره!همین الان به کوچه دیاگون آپارات می کنیم.مرگخواران من!آماده باشید،تا سه میشمارم!۱...۲...
نجینی خیلی سریع ردای لرد را کشید و گفت:«پدر؟لازمه قبیله ای بریم اون جا؟»
لرد ردایش را از دستان نجینی بیرون کشید:«مگه من گفتم «همه ی مرگ خواران من»؟منظورم فقط با تو، سیورس، مورگانا و مرلین بود!»
مورگانا شروع کرد که بگوید:«خب ما از کجا می دونستیم که شما با ما ۴ تا بودین؟»
که با نگاه خون آلود لرد، حرفش را کاملا قورت داد.
لرد:«دوباره میشمارم!۱...۲...
این دفعه مرلین با جهشی که اصلا به سن و سالش نمیخورد،خودش را پرت کرد جلوی لرد.
لرد با حالتی پرسش گرانه و عصبی نگاهش کرد،دستش به سمت چوبدستی اش رفت که...
- امممم!ارباب؟!شما متوجه هستین که الآن نصفه شبه؟
لرد کاملا خونسرد سرش را تکان داد:«مگه میشه متوجه نباشم؟»
سیورس اسنیپ آب دهانش را با ترس قورت داد و مردد گفت:« ومتوجه هستین که مغازه ها نصفه شب بسته ان؟»
لرد به همه کروشیو ای زد و همان طور که همه روی زمین ولو شده بودند و از درد به خود می پیچیدند، گفت:«مغازه ها خیلی بیجا می کنن که در برابر من باز نمیشوند! مرلین!همین الان به بالایی ها بگو آیه ای نازل کنند تا مغازه ها در شب هم باز بمانند.»


ویرایش شده توسط نجینی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۲۹ ۲۰:۰۵:۰۸



پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۹:۳۵ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۳
#8
لرد اگه امکانش هست اینو نقد کنید.مرسی.




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۹:۱۳ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۳
#9
مورگانا چشم غره ای به هکتور رفت، دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید که...
در باز شد و نجینی خودش را با شدت، به داخل پرت کرد.
لرد سیاه چوبش را بالا برد تا طبق معمول به ملت کروشیو بزند.
نجینی ابرویش را بالا برد:«بابا؟»
لرد خیلی سریع مسیر دستش را منحرف کرد و به مرلین، هکتور و مورگانا کروشیو زد:«شما چرا به دختر من ادای ادای احترام نکردین؟هان؟!»
مرلین از درد به خودش پیچید:«ورودشون خیلی ناگهانی بود خب!»
لرد سرفه ای کرد:«حالا هر چی!»
نجینی با نیش باز گفت:«اکشال نداره!دفعه ی بعد ایشالله! حالا بابا اونا رو ول کنین!ببینین براتون چی آوردم...
کت و شلوار مشنگی راه راه گورخری که دستش بود را با افتخار بالا آورد:«اینم لباس که

برای رفتن به سازمان ملل بپوشین!»
لرد اخمی کرد:«تو انتظار داری من این لباسو بپوشم؟تو منو با مشنگا هم سطح می دونی؟»
نجینی دستپاچه نگاهی به مرلین کرد وکمک طلبید:«این حرفا چیه؟جادوگرا هم می پوشن از اینا! مارک دارم هست تازه!اون کسی که لباسا را ازش کش رفت...اِ!چیزه...یعنی خریدم گفت که کت و شلوار دامادیشه!نه!یعنی کت و شلوار دامادیه! مثل این که این مارک خیلی معروفه!»
مرلین برای باز کردن لرد سیاه از سرشون، با لحن ملکوتی ادامه داد:«همین الان آیه ای بر من نازل شد، همه ی جادوگران از این پس،باید کت و شلوار دومادی بپوشن به جای ردا!»
هکتور گفت:«اصلا من همین الان میرم کت و شلوار دامادی می گیرم می پوشم!»
مورگانا:«منم باهات میام!»
لرد کروشیو ای به آن دو نفر زد و گفت:«بیخود!الان شما باید بیاین کمکم کنید کت و شلوار دامادیمو بپوشم!»


ویرایش شده توسط نجینی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۲۹ ۹:۳۱:۰۰
ویرایش شده توسط نجینی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۲۹ ۹:۳۳:۰۸



پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
پیام زده شده در: ۱۹:۴۶ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۳
#10
با ورود نجینی به کلاس ههمه ی دانش آموزان رو به خاموشی رفت.
نیم ساعت دیر به کلاس رسیده بود...
سرفه ای کرد و آرام آرام به سمت تخته رفت. از قصد کفش های پاشنه بلندی پوشیده بود تا صدای برخورد پاشنه اش با زمین او را پیش آن افراد که یک سال از خودش بزرگ تر بودند، با صلابت تر و پر جذبه تر نشان دهد.
نگاه کنجکاو و پر تمسخر دانش آموزان سال هفتم را روی خودش احساس می کرد.
رو به روی بچه ها ایستاد و گفت:«من پرفسور ریدل هستم و قراره تا موقعی که برای این درس معلم پیدا نشده، به طور موقت بهتون آموزش بدم.»
پسری از ته کلاس بلند شد و در حالی که کاملا رگه های تمسخر در صدایش مشهود بود، پرسید:«پرفســــــــور؟این درسته که شما یک سال از ما کوچیک ترین؟»
«پرفسور» را با بد ترین لحن ممکن کشید.
نجینی در کل بدنش احساس لرزش می کرد.آب دهانش را قورت داد تا بر خودش مسلط شود:«بله، نمی دونم از کجا به گوشتون خورده ولی کاملا درسته؛ و این موضوع به شما ها هیچ ربطی نداره.»
چوبش را برداشت و خواست تدریسش را شروع کند که باز همان پسر پارازیت پراند:« مطمئنین که فقط به خاطر استعدادتون بوده؟»
نجینی خشک شد. به سرعت سرش را به طرف آن پسر چرخاند و چشم هایش که مردمک زردشان درست مثل مردمک چشم های یک مار بودند را با حالت تهدید آمیزی تنگ کرد، با صدای هیس هیس مانندش پرسید:«منظورت چیه؟»
پسرک نگاهش را به طرف سقف چرخاند:«هیچی!»
نجینی نفس عمیقی کشید و شروع کرد:«احتیاج به حساب اعشار از خیلی قدیم وجود داشت...
- وای چقدر سخت! ما نمی دونستیم!
کل کلاس به هوا رفت...
نجینی فکر کرد:اصلاً خنده دار نبود.نره غولا!
برگشت و به دختری که این را گفت بود خیره شد:«شما اسمتون چیه؟»
دختر چشمان عسلی درشتش را چرخاند و با لحنی حاوی اعتماد به نفس گفت:«سیندی سوان.»
نجینی به طرف پسری که اول جو کلاس را متشنج کرده بود گفت:«اسم شما چی؟»
پسر دهانش را کج کرد:«آستن لسترنج.»
نجینی با خود گفت:خیر سرت لسترنجی!
رو به آن دو کرد و گفت:«دو تاتون از کلاس برین بیرون.تا موقعی که من هستم دیگه نمی تونین تو کلاسام شرکت کنید.»
دختر بدون حرفی از کلاس بیرون رفت و در را به هم کوباند.
پسر مذکور پرسید:«من برای چی برم بیرون؟»
نجینی ابروهایش را بالا داد:«ادایی رو که پشت سرم در آوردی دیدم آقا پسر!»
او هم بلند شد و بیرون رفت.
نجینی رو به بقیه کرد و گفت:« اگه کسی چیزی می خواد بگه خجالت نکشه.»
فقط و فقط سکوت...
پوفی کرد و به درس دادن ادامه داد:«ابتدا از کسر استفاده می شد ولی از زمانی که ارزش مکانی در ریاضی وارد شد نیاز به نوشتن قسمت های کوچکتر از واحد نیز انسان ها را وادار کرد تا از اعشار استفاده کنند.
ما در زندگی روزانه ازاعداد اعشار زیاد استفاده می کنیم بدون آن که به اعداد اعشاری فکر کنیم....
صدای زنگ در کلاس پیچید...
نجینی پوفی کرد و متوجه شد که تقریبا هیچی غیر از توضیحات اولیه اعداد اعشار نگفته.
با ناچاری بلند شد و گفت:«می تونین برین. تکلیفی هم ندارین چون من نتونستم اصلا بهتون درس بدم.»
و قبل از این که صدای فریاد شادی بچه ها را بشنود از کلاس خارج شد...


ویرایش شده توسط نجینی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۲۸ ۶:۴۴:۳۴







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.