هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۵:۳۴ چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۶
#1
1. ازتون میخوام برین یکی از این اژدها هارو تور کنید و دنبال گنجش بگردید و بگید وقتی پیداش کردین باهاش چیکار میکنید. (15 نمره

شب بود و تاریکی زنوفیلیوس در پشت مدرسه منتظر آمدن وانت فروش تخم اژدهای شاخدم مجارستانی بود. ساعت یازده ظهر شد و وانت فروش تخم ها آمد. وانتی آبی رنگ که روی آن با ناخن نوشته شده بود. "وانت برادران پپیوز به جز اصغر" زنوفیلیوس جلوی راننده بد اخلاق با کت قهوه ای تیره و ریش و سیبیل دامبلدور وار داشت رفت.
_سلام اقا من یه دونه از این تخم شاخدم می خواستم.
_ چه رنگی باشه داداش ؟
_رنگ و این جور چیزاش مهم نیست فقط برام مهم زود سر از تخم بیرون بیاره.
زنو فیلیوس حریص شده بود. از وقتی پیوز آن حرف ها را در مورد اژدها زده بود راغب شده بود که یک عدد از آننها را داشته باشد شاید می توانست با گنجش یک کمر بند طلا برای خودش بخرد و بتواند با آن پز دهد.
فروشنده که با تعجب به زنوف خیره شده بود دستمالش را جلول چشمان زنوف تکان داد و گفت :
_ببین داداش این خوبه؟
زنو فیلیوس به تخم نگاه کرد. تقریبا بزگ بود.
_ حدودا چند وقت طول می کشه از تخم در بیاد ؟
فروشنده کمی تخم رو جابه جا کرد و گفت:
_ تا دو روز دیگه تو بغلته.
زنو فیلیوس آدرس خونه رخ مانند را داد و رفت تا محل اقامت اژدها را آماده کند. زنو فیلیوس به خانه رفت. در کنار شومینه ی خانه یک سبد بزگ قرار داد و تمام آن را با پتو و چیز های نرم پر کرد. و روی کاناپه در انتظار فروشنده ماند.


دو روز بعد



زنو فیلیوس در حال کار کردن روی سوژه جدید برای مجله بود که صدای خرد شدن چیزی را شنید اما توجه نکرد و همچنان به کارش ادامه داد. احساس پایین ریختن قطرات آبی را در بالای سرش کرد سرش که بالا برد با موجودی با قیافهی کریه چشمان درشت پوست سبز رنگ کلفتی مواجه شد زنو فیلیوس از ترس سر جایش خشکش زده بود. زنو فیلیوس به کلی فراموش کرده بود خودش تخم جانور را خریده و به خانه آورده تا بتواند به گنجی عظیم دست یابد.

زنو فیلیوس فرار می کرد و مود هم به دنبالش می دویید. گویا زنوفیلیوس مادرش بود. زنو فیلیوس عربده می زد جانور هم فریاد کشان به دنبال زنو فیلیوس می دوید.

_ دنبال من نیا موجود لزج چسبناک. می گم نیا ...
اژدها بدون توجه به حرف های زنوفیلیوس به دنبالش می دویید. که ناگهانزنو فیلیوس به یاد کمربندی که همیشه از آن برای دفاع از خود و خانواده اش استفاده می کرد افتاد. کمر بند از جنس چرم اصلش را بیرون کشید و در برابر اژ دها ایستاد اژدها با این رفتار زنو فیلیوس ایستاد و با چشمانی همچون گربه شرک به زنو فیلیوس نگاه می کرد زنو فیلیوس مادر نبود ولی پدر بود کو هی از احساس بود.

_خب با شه کاریت ندارم اینجوری نگام نکن .
اژ دها سرش را تکان داد و با زبان کل صورت زنو فیلوس را لیسید گویا می خواست بگوید که من از همان اول هم کاری با تو نداشتم و فقط می خواستم در کنارت باشم.

زنو فیلیوس همانطور که نگاه جانور می کرد که سراسیمه به دنبال چیزی می گشت گویا شی ارزشمندی را در بین اسباب و وسایل زنو فیلیوس گم کرده است. که ناگهان کمربند چرمی را به دهان گرفتو شروع به خوردن کرد.

_ نه این غذا نیست. نخورش !
زنو فیلیوس به سمت جانور رفت و کمر بند را از دهانش می کشید ولی گویا جانئور تازه به دنیا آمده قدرتمند تر از زن فیلیوس 45 ساله بود. زنو فیلیوس کمر بند ها را دوست داشت هر چقدر هم که قدیمی شده باشند می توناست در آن لحظه بگوید که بعد از لونا اولین چیزی که در دنیا دوست داشت کمر بند هایش بود. او حتی یک لحظه حاضر به نبودن یکی از فرزندانش که همان کمر بند ها بود نداشت . زنوف هر روز زود ازخواب بیدار می شد و قبل از رفتن به سرکار کمربند هایش را مرتب می کرد با آنها حرف می زد و از بینشان یکی را به عنوان هممراه انتخاب می کرد تا با او به دفتر مجله بیاید.

جانور علاقه خواسی به خوردن چرم داشت و بزرگ ترین اشتباهش دست گذاشتن روی کمر بند چرم بود.
_ خب گشنته بگو برات غذا بیارم.
زنو فیلیوس به سمت آشپز خانه رفت و هر چه غذا در یخچال بود از آش کلم بروکلی تا گوشت و مغز گردو را در برابر اژدها گذاشت و خود به سوگ کمر بند از دست داده شده پرداخت.


روز ها گذشت....
اژدها تقریبا بزرگ شده بود و دیگر توانایی پرواز داشت . زنو فیلیوس از هوش راونکلاوی خود استفاده کرده بود و برای خود زینی درست کرده بود که با جانور به سمت گنج آباء و اجدادی آنها برود.

سر انجام آن روز فرا رسید که زنوفیلیوس خود را برای آن آماده کرده بود. سوار بر کمر جانور نشسته بود. باد از بین مو های پریشانش عبور می کرد و آن ها را به حرکت در می آورد.

پس از چند ساعت پرواز بالاخره جانور تصمیم گرفت که در بین کوهستان فرو آید. درست در مقابل غاری بزرگ فرود آمد و جلو ان آرام گرفت. زنو فیلیوس تصمیم گرفت به داخل غار رود که جانور در برابر او چنگ و دندان نشان داد. زنو فیلیوس منتظر این روز بود نمی توانست خودش را کنترل کرده بودزیرا در این مدت هفت عدد از کمر بند های چرمش را از دست داده بود و خودش را خیلی کنترل کرده بود که با همان کمر بند ها جانور را اعدام نکرده بود.
چوبدستی اش را بیرون کشید با صدای بلند فریاد زد:

_ آواداکداورا
حتی دیگر برایش مهم نبود که از طلسم نا بخشودنی استفاده می کند و چه عواقبی را دربر خواهد داشت.
جانور در کسری از ثانیه در برابر چشمان زنوف ناپدید شد و گویا تا کنون وجود نداشته است. درست در همان لحظه نامه ای در برابر زنو فیلیوس ظاهر شد.
جناب اقای زنو فیلیوس لاوگود
شما به دلیل استفاده از طلسم های ممنوعه به مدت دو سال از تحصیل در هاگوارتز محروم گردیده اید و به یک سال زندان محکوم شدید.





2. تو یه رول کوتاه بنویسید که چگونه پیوز در این جلسه شمارا از شر کفش های لیسا تورپین راحت کرد. (10 نمره)

پیوز در راهروی دفتر اساتید قدم بر می داشت و فکری به ذهنش رسیده بود که با عملی کردن آن می توانست به هر چیزی که حتی به آن فکر می کرد دست پیدا کند. آرام قرص را از جیبش بیرون آورد و آن را در یکی از قهوه هایی که حاضر کرده بود انداخت و با نوک ناخن هایش هم زد.
_ آهان خوب شد حالا می تونم به ثروت اژدهای شاخدم برسم.
صدای کفش های پاشنه داره لیسا تورپین پیوز را متوجه کرد که باید دست از از فکر کردن بردارد.
_ سلام خانوم تورپین . به نظرم امروز روز خوبیه.
_ اره خیلی روز خوبیه مخصوصا اینکه امروز قراره کلای داشته باشم. می خوام امروز بچه ها رو به جنگل ممنوعه ببرم و اونها رو با سناتور ها آشنا کنم به نظرت جالب نیست؟
لیسا معلم خوش ذوق و توانمندی بود اما پیوز بد جنس امروز به او شاگرد هایش نیاز داشت.
_ راستی چرا قهوه نمی خوری ؟
لیسا با ذوق به فنجان قهوه رو به رویش نگاهی انداخت و شروع به نوشیدن کرد.
پیوز با نوشیده شدن آخرین جرعه قهوه توسط لیسا لبخندی زد و گفت :
_ خوب بخوابید خانوم تورپین.


3.نظرتون رو راجع به کفش های لیسا تورپین بنویسید. (5 نمره)

به نظر من که خیلی کفش های خوبیه اصلا هم از صداش ناراضی نیستم. ( مدیونید فکر کنید من تو فکر تجدید فراشم)


زیادی خوب بودن خوب نیست،
زیادی که خوب باشی دیده نمی‌شوی،
می‌شوی مثل شیشه‌ای تمیز،
کسی شیشهٔ تمیز را نمی‌بیند،
منظرهٔ بیرون را می‌بیند.!





تصویر کوچک شده




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۱:۳۳ سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۶
#2
نام :
زنوفیلیوس
نام خانوادگی:
لاوگود
لقب :
زنوف
گروه :
ریونکلاو
تعداد فرزندان:
لونا لاوگوده یکی یه دونه خل و دیوونه چراغ خونه
ویژگی های شخصیتی:
زنو فیلیوس روی دخترش لونا بسیار حساسه و به کسی حتی اجازه فکر کردن به لونا رو نمی ده .
کارا و رفتاراش خیلی عجیبه
بد اخلاق نیست و پایه توی همه ی کارا ی گروه هست


تایید شد.
فقط بعدا برای کامل کردن معرفی شخصیتت برگرد، چون خیلی کوتاهه اونم با توجه به اینکه زنوفیلیوس شخصیت شناخته شده‌ای تو کتاب داشت.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۲۷ ۱۳:۲۶:۱۲

زیادی خوب بودن خوب نیست،
زیادی که خوب باشی دیده نمی‌شوی،
می‌شوی مثل شیشه‌ای تمیز،
کسی شیشهٔ تمیز را نمی‌بیند،
منظرهٔ بیرون را می‌بیند.!





تصویر کوچک شده




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۳:۲۲ یکشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۵
#3
سلام ارباب.
ارباب جونم!
الهی قربون اون مار سبزت برم.
می شه اینو نقد کنی؟
می دونم تازه نقد خواستم هاااا ولی خب نشد دیه!


زیادی خوب بودن خوب نیست،
زیادی که خوب باشی دیده نمی‌شوی،
می‌شوی مثل شیشه‌ای تمیز،
کسی شیشهٔ تمیز را نمی‌بیند،
منظرهٔ بیرون را می‌بیند.!





تصویر کوچک شده




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹ یکشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۵
#4
زنوفیلیوس نا امید در میان مرگخواران ایستاده بود و بچه را روی دستش بلند کرد تا بهتر در معرض دید مرگخواران قرار گیرد. بعد با صدایی که از ته چاه در می یامد که دلیل ته چاهی بودن آن کمربندی بود در جلوی دماغش جا مانده بود. فریاد زد:
- چرا این باز ونگ ونگ می کنه؟

ملت مرگخوار به زنوفیلیوس توجهی نکردند. هیچ کس هیچ گاه به زنو فیلیوس توجه نمی کرد. زنش به او توجه نکرد و غیب شد، دخترش به او توجهی نکرد و زفت عضو محفل شد، در وزارت خانه به او توجهی نشد و اخراج شد. زنو فیلیوس با بچه ای که همچنان ونگ ونگ می کرد در گوشه ای نشست.

- همه می گن دیوونم! مگه چه ایرادی داره که یه نفر به جای اینکه آب هویج بخوره آب پیاز بخوره!

زنوف با نگاه هایی پر از خواهش به کودک نگاه می کرد و تلاش داشت که به او بفهماند باید همین حالا تمامش کند. ولی کودک بود و هنوز حرف جادوگر حالیش نمی شد.

پاتیل صبر زنوف سر آمد و جیغی شبیه به جیغ های دخترش کشید. این بار توجه تمام خانه، تمام همسایه ها، حتی توجه تسترال های خانه به زنوف جلب شد.

- چته چرا جیغ می زنی؟
- خب بچه داری هم امکانات می خواد.
- مثلا چی؟
مهلتی برای پاسخ به سوالی که پرسیده شد نماند و یک نامه جلوی پای زنوف پرتاب شد.


بسم المرلین


به استحضار می رساند مرگخوار حاضر (زنوفیلیوس لاوگود ده آبادی اصل) شما به دلیل نداشتن رفتار خشن در ماموریتی که به شما داده شد از لیست مرگخواران حذف و موظفید که خانه ریدل و زیر سایه اربابتان را ترک کنید.

با احترامات
وزارت خانه مرکزی


همه مرگخواران با نگاه های مضطرب به نامه ای که باعث شوکه ناگهانی که به زنوفیلیوس نگاه می کردند.
- چی نوشته؟
- ...
- زنوف؟
این نامه باعث شد که زنوفیلیوس جیغ زنان موی کشان ناخن بلند قد دراز از خانه ریدل خارج شود. نامه در سوژه جا ماند تا مرگخواران بدانند قرار تست چه بر سرشان نازل شود.


زیادی خوب بودن خوب نیست،
زیادی که خوب باشی دیده نمی‌شوی،
می‌شوی مثل شیشه‌ای تمیز،
کسی شیشهٔ تمیز را نمی‌بیند،
منظرهٔ بیرون را می‌بیند.!





تصویر کوچک شده




پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۲۲:۰۳ شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۵
#5
با کی؟؟؟

با ارواح


زیادی خوب بودن خوب نیست،
زیادی که خوب باشی دیده نمی‌شوی،
می‌شوی مثل شیشه‌ای تمیز،
کسی شیشهٔ تمیز را نمی‌بیند،
منظرهٔ بیرون را می‌بیند.!





تصویر کوچک شده




پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۰:۳۸ شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۵
#6
چیکار؟؟

مشغول تنبک زدن


زیادی خوب بودن خوب نیست،
زیادی که خوب باشی دیده نمی‌شوی،
می‌شوی مثل شیشه‌ای تمیز،
کسی شیشهٔ تمیز را نمی‌بیند،
منظرهٔ بیرون را می‌بیند.!





تصویر کوچک شده




پاسخ به: جادوگر ماه
پیام زده شده در: ۱۹:۲۱ جمعه ۲۶ شهریور ۱۳۹۵
#7
∞dark lord∞


زیادی خوب بودن خوب نیست،
زیادی که خوب باشی دیده نمی‌شوی،
می‌شوی مثل شیشه‌ای تمیز،
کسی شیشهٔ تمیز را نمی‌بیند،
منظرهٔ بیرون را می‌بیند.!





تصویر کوچک شده




پاسخ به: بهترین نویسنده در ایفای‌نقش
پیام زده شده در: ۱۹:۱۵ جمعه ۲۶ شهریور ۱۳۹۵
#8
ویولت بودلر:)


زیادی خوب بودن خوب نیست،
زیادی که خوب باشی دیده نمی‌شوی،
می‌شوی مثل شیشه‌ای تمیز،
کسی شیشهٔ تمیز را نمی‌بیند،
منظرهٔ بیرون را می‌بیند.!





تصویر کوچک شده




پاسخ به: ناظر ماه
پیام زده شده در: ۱:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
#9
ما این مدت کلا فقط در حد یه پیام بازرگانی حضور داشتم و فقط انجمن های خصوصی رودیدم و وقت چندانی نداشتم که بتونم بقیه انجمن ها رو نگاه کنم. به همین دلیل من به ارباب رای می دم...


زیادی خوب بودن خوب نیست،
زیادی که خوب باشی دیده نمی‌شوی،
می‌شوی مثل شیشه‌ای تمیز،
کسی شیشهٔ تمیز را نمی‌بیند،
منظرهٔ بیرون را می‌بیند.!





تصویر کوچک شده




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
#10
سلام ارباب...
می دونم که خوب و خوش و خرم هستید.
ارباب باعرض پوزش من نوشتن کلا یادم رفته و از این حرفا...
می شه اینو نقد کنید.


زیادی خوب بودن خوب نیست،
زیادی که خوب باشی دیده نمی‌شوی،
می‌شوی مثل شیشه‌ای تمیز،
کسی شیشهٔ تمیز را نمی‌بیند،
منظرهٔ بیرون را می‌بیند.!





تصویر کوچک شده








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.