هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶:۰۶ پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۹۹
#1
سلام.
گذشته ها گذشته.بیاید به جای دشمنی با هم راه دوستی رو بریم.
اشکالی نداره برای آشتی کنون،اینرو نقد کنید؟


گذشته ها چیه! همین دیروز بودا!

نقدتون رو با گراز وحشی فرستادیم. بهش گفتیم قبل از خوندن نقد، بهتون حمله نکنه. ولی درباره بعدش مسولیتی نمی پذیریم!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۴ ۲۲:۳۸:۱۷


هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من


تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶:۰۹ پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۹۹
#2
رودولف هر چقدر عاشق خوبی بود،اما بازیگر خوبی نبود.دست و پایش لرزید و گفت:
-چیز...چیز...چیزه...با بلاتریکس صحبت کن منو نکشه.

اما هری هر چه قدر که شجاع بود،اما باهوش نبود.پس گول رودولف را خورد.جلوی بلاتریکس رفت.زانو زد و گفت:
-بیا و چوبدستیمو بگیر و بکش.بزار این کشت و کشتار تموم شه.همه چیز باید به من ختم بشه.باید این کشت و کشتار با کشتن من به پایان برسه.

بلاتریکس هر چه قدر که کروشیو زن خوبی بود،اما بدون اجازه اربابش دست به چوبدستی هم نمیزد.پس رو به اربابش کرد و گفت:
-ارباب...اجازه میدید هری رو بکشم؟
-خیر بلاتریکس این کار ماست.

بلاتریکس بعد از شنیده جواب رد،سرش را پایین آورد و گوشه ای مظلومانه نشست.هری اینبار چوبدستیش را جلوی لرد ولدمورت گرفت و گفت:
-بیا و اینبار تمومش کن.تا حالا صد بار دنبال من بودی و به در بسته خوردی.تمام زندگیت رو صرف کشتن و پیدا کردن من کردی.صد ها انسان رو برای کشتن من کشتی اما پسر برگزیده جلوت نشسته.بیا و جون من رو به جای جون مرگخوارایی که با ایمپریو جمع کردی بگیر.بیا که اینبار «بسیار مایلیم که بمیریم.»

لرد ولدمورت چوبدستی را برداشت و رو به صورت هری پاتر گرفت.بالاخره بعد از هجده سال نوبت ان رسیده بود که انتقامش را بگیرد.پسری که او را به مدت پانزده سال از داشتن بدن محروم کرده بود جلویش نشسته بود.پسری که او را برای هجده سال زجر داده بود جلویش نشسته بود.چوبدستی را به سمت هری گرفت و اماده به زبان آوردن ورد شد:
-پاپا،پاپا من جیگر کله زخمی رو دوست ندارم.

لرد چوبدستی را پایین آورد.دستی روی سر نجینی کشید و گفت:
-پس جگر چه کسی را میخواهی؟برو و جگرت را خودت انتخاب کن.

نجینی دمش را بالا اورد به دسته محفلی هایی اشاره کرد که در گوشه ای از اتوبوس بی خیالانه نشسته بودند.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من


تصویر کوچک شده


پاسخ به: شهرداری هاگزمید (تعامل با ناظران)
پیام زده شده در: ۱۱:۰۰:۳۸ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹
#3
با سلام.
درخواست تبدیل یکی از تاپیک های گروه ضربت،دسته اوباش،سالن دوئل تا پای مرگ،مذهب بوقیالیسم یا ..... رو به «آموزشگاه مدیریتی اسمیت» دارم. نحوه تاپیک به صورت گرفتن ماموریت و امتیازه و بیشتر توی تاپیک ما به شکل گرفتن شخصیت اعضای تازه وارد کمک میکنیم.اما اگر اعضای قدیمی ایفای نقش هم خواستن از من ماموریت بگیرن میتونن قدرت رول نویسی رو در یکی از تاپیک های قدیمی ایفای نقش که مدت هاست پست نخورده امتحان کنن و امتیاز بگیرن. در آخر هر ماه امتیازات جمع میشه و به نفر اول آموزشگاه جایزه ویژه ای داده میشه.
منتظر پاسخ شما هستم.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱۴:۵۶:۳۷ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۹
#4
-بخورش،بخورش،بخورش،بخورش...

این ندای قلبیش بود که پیام میداد.هر لحظه قرص را در دستش محکم تر فشار میداد اما لحظه ای بعد دوباره ول میکرد.نمیدانست سرنوشتش با این قرص چه خواهد شد.اصلا شاید این قرص کار نمیکرد.تمام اجناس کوچه ناکترن که درست کار نمیکنند!
شنیده بود که در 20 سال آینده همه زود تر به نظارت میرسند.در به در دنبال راهی گشت تا به بیست سال آینده سفر کند.زمان برگردان ها و انگشتر های مختلف را امتحان کرده بود اما هیچکدام جواب نداده بودند تا اینکه با دستفروشی ناشناس در کوچه ناکترن آشنا شد.چند صد گالیون پول ناقابل را خرج کرد و بالاخره به دستش آورد.حالا قرص قرمز و سفیدی به دست آورده بود که در دستش قل میخورد:
-نخورش،نخورش،نخورش...
-بخورش،بخورش،بخورش...
-دروغ میگه.نخور به سلامتیت آسیب میزنه.
-بخور بخور. نگران نباش.هیچیت نمیشه.

عرق از سر و روی زاخاریاس ریخت.دستش میلرزید.قرص را بالا انداخت و سریع همراه آن لیوان آبی خورد.لرزش دست و پایش شدیدتر شد.بارانی از عرق سرازیر شد و با فریاد بلندی زاخاریاس بیهوش شد.

....

به هوش آمد. جلوی کاخی در آسمان ها خوابیده بود که ارتفاعش تا آسمان میرسید و صد ها آسانسور بین زمین و آسمان رفت و آمد میکردند.زاخاریاس کاخ را میشناخت. این کاخ زوپس بود اما چرا در آسمان ها بود؟در موقعی که او زندگی می کرد،کاخ زوپس روی یک کوه قرار داشت نه آسمان.شناسه اش را باز کرد.اولد شده بود و زمان آخرین آنلاین شدنش به بیست سال قبل بر میگشت.پس به راستی او در بیست سال بعد بود. سوار آسانسور های زوپسی شد و به سمت کاخ با آن پرواز کرد.جلوی در کاخ دربان هایی بودند که تنها افرادی را قبول میکردند که شناسه نمایشی داشتند.به سمت یکی از دربان ها رفت:
-ببخشید ولی،چرا ورود به کاخ زوپس برای عموم آزاد شده؟

دربان جا خورد و گفت:
-چی پسر جون؟اون برای بیست سال قبل بود که ورود برای همه آزاد نبود. الان قلمرو جادوگران رو گذاشتیم تو کاخ و بقیه رو کردیم سایت های دیگه.

زاخاریاس دیگر به تاثیر این قرص یقین پیدا کرده بود:
-اولد قبول نمی کنید.نه؟خب پس حالا کجا بلیط بدم؟
-چی میگی پسر جون؟ بلیط پونزده ساله منسوخ شده.الان همه رو در رو با مدیرا حرف میزنن.

توجهش به ایستگاهایی جلب شد که در آن تمام افراد مستقیم با مدیران حرف میزدند.صفحه فرستادن بلیط حالا به مانیتور هایی تبدیل شده بود که مافلدا هاپکرک از
آن با بقیه حرف میزد.یک ایستگاه خالی شد.زاخاریاس دکمه صحبت با مدیران را زد و مافلدا هاپکرک در مانیتور ظاهر شد.
-چه کمکی میتونم بکنم؟

صدای کسی که پشت چهره مافلدا صحبت میکرد به شدت آشنا بود.لهجه او به مانند حرف زدن تسترال ها بود و هر از گاهی صدای تسترالی نیز از پشت میامد. او تام جاگسن بود!
-تام؟!!!!!
-زاخاریاس؟!!!!

تصویر مافلدا قطع شد و سپس تصویر واقعی تام در مانیتور ظاهر شد.پشت سر او مرلین در اتاق داشت فرمان میداد و صدای ضعیفی نیز میامد.
-این صدای چیه؟
-ا راستی این صدای حسنه. خیلی وقته از کار افتاده و فقط به صورت مستشاری مشاوره میده و میره.

دوربین حرکت کرد و رو به روی مردی ویلچری ایستاد. تمام موه های حسن سفید شده بودند و تمام سر و کله او پر از چین و چروک شده بود.بغض زاخاریاس ترکید و اشک همه در ایستگاه و اتاق فرمانده ای سرازیر شد.
-واقعا مرد خوبی بود حسن.دکترا میگن قراره دو ماه دیگه توی تاپیک چه خالی میرفت. از همه ما خداحافظی کنه.

دوربین سریعا به سمت تام چرخید و او گفت:
-حالا بیا گذشته رو ول کنیم.خوش برگشتی به ایفای نقش.بیا این نامه رو بگیر و مستقیما برو «شخصیت خود را معرفی کنید». محفل بهت نیاز داره.

تصویر قطع شد و نامه از پایین ایستگاه افتاد.محفل به او چه احتیاجی داشت؟ در این بیست سال چه شده بود؟به سمت تاپیک شخصیت رفت و با دادن نامه،old از نام او پاک شد و دسترسی هافلپاف و محفل به او برگشت. معطل نکرد.سوار یکی از تاکسی های هوایی شد که اکنون به جای پودر پرواز اعضا را به انجمن ها میرساندند. تاکسی جلوی در تاپیک محفل ققنوس ایستاد و زاخاریاس پیاده شد. سوار اسکیت هایی شد که بین تاپیک ها اعضا را جا به جا میکردند و جلوی یک تاپیک ناشناس و قفل به نام ققنوس ققنوس ها پیاده شد.زاخاریاس دستش را در منوی پیام شخصی هایش برد و نامه ای پیدا کرد که عنوان آن بود:
نقل قول:
رمز خانه گریمولد


نامه را جلوی دستش گرفت و گفت:
-امیدوارم کار کنه.یعنی میشه؟ جغد زرد!

ناگهان تاپیک از وسط باز شد و انجمن خصوصی محفل به نام (***********) نمایان شد. نفسی کشید و وارد انجمن شد.دم در انجمن عکس دامبلدور با نوار سیاهی کنارش نمایان شد. زاخاریاس اهی کشید و گفت:
-استالین رحمتش کنه.الان کی ناظر محفله یعنی؟

سوار یکی از اسکیت ها شد و جلوی تاپیکی به نام (آشپزخانه *******) پیاده شد. وارد تاپیک شد و در باکس جلویش نوشت:
نقل قول:
سلام. من اومدم.


ناگهان سیر عظیمی از محفلی ها سرازیر شدند و زاخاریاس را بغل کردند و با پیام هایی نظیر خوش اومدی پیر مرد از زاخاریاس استقبال کردند اما او هیچکس را در میان آنها نمیشناخت. یعنی چه کسی از دوران او باقی مانده بود؟
به سرعت جوابش را گرفت. هری پاتر و گابریل تیت وارد تاپیک شدند و گفتند:
-سلام زاخاریاس. کجا مونده بودی تو این بیست سال؟
-هیچی در غیبت بودم.به کجا رسیدین شما ها؟

هری جلو رفت و گفت:
-من شدم ناظر محفل و گابریل هم ناظر الف.دال. اوضاع عالیه و روز به روز به تعداد ما اضافه میشه.
-چه خوب.نیوت کجاست؟

صدای خنده بلدی از تمام اعضای محفل آمد و گابریل گفت:
-نیوت بالاخره پونزده سال بعد از تو با شناسه سی و چهارمش به محفل رسید اما روز بعد از ورودش به علت رول خوشامد گوییش به بیست و هفت سال زندان محکوم شد.

زاخاریاس هم مثل بقیه خندید و گفت :
-چه بد. حالا چی بود که به من نیاز داشتین؟

ناگهان همه محفل ساکت شد. هری جلو آمد و گفت:
-راستش دامبلدور ده سال پیش فوت شد و جوزفین شناسه اون رو گرفت.اما جوزفین هم چند ماه قبل از اومدن تو از همه اعضای سایت خداحافظی کرد.الان جای یه دامبلدور توی محفل کمه.راستش،میخواستم بگم که...

زاخاریاس مضطرب شد.عینک آفتابیش را برداشت و گفت:
-چیه؟چی شده؟ به منم بگین.
-راستش...دوست داری شناسه پروفسور رو بگیری و ناظر محفل شی؟

زاخاریاس از خوشحال بال در آورد. بلند شد و تک تک ویزلی های محفل را بوسید و گفت:
-من دارم ناظر میشمممممممم.من دارم ناظر میشمممممممم.

زاخاریاس به سرعت دکمه خروج در منوی خودش را زد و از کاخ زوپس به بیرون پرتاب شد. دوباره به جای اولش برگشته بود. همانجایی که از خواب بیدار شده بود. به سرعت سوار آسانسوری شد که به مرکز ساخت اکانت در جادوگران میرفت.فرم را پر کرد و با اکانت «زاخی.دامبل»به سمت ایستگاه بلیط ها رفت.دکمه ارتباط را فشار داد و ایندفعه مرلین جلوی مانیتور ظاهر شد:
-بله بفرمایید.
-مرلین.زاخاریاسم.میخوام شناسمو ببندم و با شناسه دامبلدور وارد شم.من دارم ناظر محفل میشمممم.
-با این که به ما ایمان نداری اما میبخشیمت.بیا این نامه را بگیر و هر چه دلت میخواهد در قسمت شخصیت بنویس.تایید شدی.

زاخاریاس از ایستگاه خودکاری برداشت و با عجله معرفی شخصیتش را پر کرد.وقتی نقطه آخرش را گذاشت ناگهان شکل نامشخصش از بین رفت و دامبلدور با ریش سفیدش جای پیکر ظاهر شد.زاخاریاس سوار تاکسی شد.با اسکیت به انجمن خصوصی رفت.تاپیک آشپزخانه را باز کرد و گفت:
-سلام بابا جان.


ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۳۱ ۲۲:۴۳:۰۲
دلیل ویرایش: رفع برخی مشکلات املایی


هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من


تصویر کوچک شده


پاسخ به: پایگاه بسیج دانش‌آموزی هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۰۲:۲۲ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۹
#5
مرلینی شده بودم برای خودما!


فلسفه! نون و آب می‌شه؟ نع! نمی‌شه! پس افکارت دقیقا به همان‌جا تعلق دارند که در آن تولید شدند ... مرلینگاه!
+5


ویرایش شده توسط ماروولو گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۴ ۲۲:۲۴:۴۳


هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مرلینگاه عمومی هاگزمید (تالار اندیشه)
پیام زده شده در: ۲۲:۰۰:۳۵ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۹
#6
روزنامه را برداشت،شلوارش را پایین کشید و روی کاسه توالت نشست.مثل همیشه برای دستشویی کردن به مرلین گاه آمده بود.از نظر او مرلین گاه تنها مکانی برای رفع نیاز بود و بس.روزنامه پیام امروز را برداشت و به عناوین مطلب نگاه کرد.مثل همیشه در صفحه اول روزنامه از حوادث گفته بود و انتخابات و انتصابات.زاخاریاس خسته شده بود.چندی بود که تمام زندگیش شده بود تکرار یک دور باطل.دیگر زندگی برایش هیچ رنگی نداشت.تنها راه نجات برای او خودکشی بود!به هاگزمید امده بود تا برای آخرین بار رنگ بیرون را ببیند و برود.پایان زندگیش به هاگزمید بسته شده بود.به طناب دور گردنش.
روزنامه را ورق زد.صفحه بعد مطالب علمی بود و زاخاریاس هم مشتاق علم بود همان طور که مشتاق زندگی.خواست صفحه را پاره کند که به تیتری رسید.تیتری که تقریا زندگیش را تغییر داد.
نقل قول:
به راستی جهان چیست؟بحث و گفتگوی امروز ما با پروفسور بینز.


به راستی جهان چه بود؟آیا مادی بود یا معنوی؟جهان چه گونه به وجود آمد؟هدف او در این جهان چه بود؟آیا جهان پایانی داشت؟
برای اولین بار در تاریخ زاخاریاس به ذهنش فشار آورد تا آکبند نماند!همه چیز از انفجاری شروع شد به اسم بیگ بنگ. ستاره ها و سیاره ها از به هم چسبیدن گاز ها و سنگ ها به وجود آمدند.اما زمین چه بود؟ جسم مادی کوچکی که تقریبا در کیهان نقشی ندارد! کیهانی که بی انتها بود و تمام دنیا در ان بود. اما دنیا چه بود؟دنیا دختر همسایه اش بود. دنیا چیزی نبود که بتواند با مغز کوچکش آن را درک کند.به عقب برگشت. کیهان یعنی چه؟کیهان مجموعه ای از سیارات و ساره ها و اجرام فضایی بود که این جهان را تشکیل داده بودند. جهان مادی که ذهنش میتوانست ان را ببیند. جهانی که میتوانست تنها با چشمش درک کند.اما او اکنون باید چشم دلش را باز میکرد. باید با دید دیگری دنیا را میدید!به خودش فشار آورد،باز هم فشار آورد.حتی فشار جسمی هم آورد.اما ذره ای چشم از درونش بیرون نیاورد اما ناگهان چیزی با صدای تلپ افتاد.این جهل و نادانی او بود.این عقب ماندگی وذلت او بود.او باید چشم دل باز میکرد.حتی اگر میشد باید دلش را سوراخ میکرد و چشمش را آنجا میکاشت.اکنون زاخاریاس بی مقصد نبود. بی هدف نبود.
سیفون را کشید و در اولین فرصت به هاگوارتز رفت. کتابخانه هاگوارتز را شخم زد و در به در به دنبال کتاب باز کردن چشم دل گشت.هر کتاب فلسفی که در مورد هستی جهان بود را برداشت و دوباره به مرلینگاه برگشت.کتاب ها را اورد و بی سر و صدا شروع به خواندن کرد.اکنون ذهنش باز تر شده بود و مغزش دیگر دنبال چیز های هرز نبود.دیگر دنبال چیز های کوچک نبود. الان او بزرگ شده بود. مرد شده بود. فیلسوف شده بود.دیگر وقت ان شده بود تا مغزش را بزرگ کند. جمجمه اش بزرگ و بزرگ و بزرگتر شد تا جایی که سقف مرلین گاه را سوراخ کرد.وقتی مغزش به اندازه کافی بزرگ تر شد،بالاخره زور زد و زور زد و زور زد. آنقدر زور زد که ناگهان دلش سوراخ شد و چشمی از داخل آن در آمد. بالاخره به چشم دل دست یافته بود.حالا هستی جهان را فهمیده بود!
وقت را تلف نکرد.قلم و کاغذ را برداشت و به پیام دانش نامه نوشت.مقالات او پذیرفته شد و توسط میلیون ها جادوگر در بریتانیا خوانده شد.مقاله او به سرعت تکثیر شد و حالا برای کودکان و نوجوانان هم بازنویسی شد.حالا در کل انگلستان مردم مقالات او را میخواندند.مقاله او به تمام های زبان های دنیا ترجمه شد و کل دنیا حالا مقالات او را میخواندند.از تمام دنیا برای او مرید و شاگرد میامد تا پیش محضر او تحصیل کنند و او به شیخ مرلینگاهی معروف شد.

70 سال بعد

حالا او مقامی همسطح با پیامبران دنیا پیدا کرده بود. زاخاریاسی که یک روز میخواست در همین مرلینگاه خود کشی کند الان تبدیل به پیامبر مرلینگاهی تبدیل شده بود و در اسمان ها زندگی میکرد.اما زندگی زاخاریاس چیزی کم داشت.خل بازی کم داشت.نظارت کردن کم داشت. زندگی بدون دغدغه کم داشت.یک مغز و چشم معمولی کم داشت.
زاخاریاس از آسمان به زمین عروج کرد.در هاگزمید پیاده شد و وارد مرلینگاه شد.اکنون باید کارش را به پایان میرساند. هم اکنون نوبت پسرفت بود.نوبت زاخاریاس شدن بود!
به خودش فشار آورد.فشار آورد و فشار آورد تا چیزی تلپی افتاد.اکنون تمام دانش و آگاهی و مقامش بود که از خود خارج کرده بود. جمجمه اش کوچک شد،سوراخ چشم دلش با پوست و گوشت پر شد و شد زاخاریاسی که میخواست خود کشی کند.



ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۳۱ ۱۰:۴۸:۴۴
دلیل ویرایش: رفع برخی از مشکلات املایی


هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۱:۵۶:۱۶ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۹
#7
نکته:خواندن این نامه در بعضی از افراد موجب آب مروارید و سیاهی چشم میشود.

جسیکای عزیز

اکنون که این نامه را مینویسم،به تبعید اجباری خواهم رفت که در آنجا نه جغدی است و نه وسایلی ماگلی تا با تو ارتباط بگیرم.میدانم که هم اکنون میپرسی که وسایل ماگلی چیست.جسیکای عزیزم،ایا میدانستی که تا به حال به تو دروغ گفته ام؟بله.من یک جادگرم! امیدوارم من را بخاطر این دروغم ببخشی اما جادوگران ادم ها را روی سیخ کباب نمیکنند.ما شیطان پرست نیستیم و جارو های ما هم برای کتک زدن نیستند.
اما بیا این حرف ها را ول کنیم و از خاطراتمان بگوییم تا مبادا یکدیگر را فراموش کنیم.یادت میاید روزی که روی سر مردی که به تو متلک انداخت شاخ گذاشتم؟تو آنموقع بسیار ترسیده بودی و فکر میکردی من یک شعبده باز شیطانی هستم. موقعی که جیغ میزدی و به مردی که دو شاخ دراز روی سرش روییده بودند نگاه میکردی؟من عاشق چشمان سیاه تو شدم.عاشق مو های صافت و جیغ های روی مخت! تو از من خواستی که دست از سرت بردارم اما دیگر دیر شده بود.به فکر افتادم تا از تو دلجویی کنم.فردای آن روز دوباره تو را در کافه دیدم و برایت مرد را بدون شاخ آوردم تا نشان دهم من ذات شیطانی ندارم و تو خندیدی! وقتی خنده تو را دیدم ، دیگر دنیا برای من بدون تو ارزش نداشت.پس فردا کت و شلوار پوشیدم و دسته گلی زیبا برایت سفارش دادم تا به تو ابراز علاقه کنم اما تو در کافه نبودی. دنیای من در آن لحضه در هم شکست.دیگر زندگی بدون تو برایم معنا نداشت.
رو به ریاضت آوردم و در اتاقم را رو به همگان بستم.نقاشیت را کشیدم و به در اتاقم زدم. دیگر کارم شده بود نگاه کردن به عکس تو و گریستن در فراغت.مادرم،نقاشی تو را دید و با سقاوت نقاشی زیبای چهره ات را پاره کرد.گفت که من فقط یک بی مسئولیت به خون خالصم هستم و از من نا امید شده.اما ناگهان آن حرف ها تلنگری به من زد. من برای اذیت کردن مادر اسلایترینی هم که شده بود باید تو را پیدا میکردم! هزاران جغد خریدم و برای هر کدام از جغد ها یک نشانی دادم. چهره فرشته گونه ات را برای هر کدام از جغد ها ترسیم کردم و منتظر ماندم تا نشانی از تو برسد.
روز ها و ماه ها به فکرت بودم و منتظر بودم تا جغدی از تو برای من برسد. نمیدانستم که آیا میتوانی با جغد برای من نامه بفرستی؟ شاید جغد را بیرون می کردی و نامه را نمیگرفتی . در آن صورت ایا چیزی از من باقی میماند؟
تا اینکه یک روز جغدی بر گشت و نامه ام را به خودم پس داد.معلوم بود که تو جغد را از خانه بیرون کردی و برای همین جغد نامه ام را به خودم پس داده بود. اما لااقل نشانیت را پیدا کرده بودم. به ناگاه زندگی در رگ هایم جریان پیدا کرد.دوباره نامه را به جغد دادم و به او گفتم نامه را از دریچه نامه خانه بیندازد تا تو نامه ام را پس ندهی. جواب داد! اولین نامه ات به دستم رسید. در ان گفته بودی که من تو را ندیده ام و نمیشناسم پس چرا به من نامه میدهی؟ من خودم را معرفی کردم و تو هم سر صحبت را با من باز کردی.
زندگیم به حالت عادی برگشت. دیگر برنامه روزانه ام را پیدا کرده بودم و ان نامه نوشتن و حرف زدن با تو بود.من به مدت سه ماه با تو نامه نوشتم و مکاتبه کردم اما نشانیت را نمیدانستم.بالاخره دل را به دریا زدم و از او تو نشانت را پرسیدم. روزی که نامه تو را دریافت کردم،همزمان بهترین و بدترین روز زندگیم بود! باز هم کت و شلوار پوشیدم و بهترین دسته گل را دستچین کردم. از در خانه بیرون زدم تا جلوی در خانه ات ظاهر شوم که مادرم سر رسید. ناگهان همه دنیا روی سرم خراب شد. دست و پایم را بست و مرا توی خانه انداخت. اکنون که این نامه را مینویسم،در اتاقم زندانی هستم. هیچ چیزی در اتاق من نیست بجز یک سیب برای خوردن و یک لیوان آب برای نوشیدن. شانس با من یار بود که همان جغدی که با آن با تو مکاتبه میکردم،برای من قبل از بسته شدن در و پنجره اتاقم برایم کاغذ و قلم گذاشته بود.
اما همه این ها را گفتم که به تو تنها یک چیز بگویم.اگر من در جایی که به آن تبعید شدم،مردم و از درون پوسیدم،بدان که حداقل یک دنیا تا آخرین لحظه عمرش به تو فکر میکرد.هنوز هم برایم نامه بنویس و بفرست. شاید جغدم توانست نامه را در جنگل های سیبری به دستم برساند و در هوای طوفانی سیبری قلبم را گرم کند.
به امید دیدار.

عاشق پنهانیت
زاخاریاس اسمیت



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من


تصویر کوچک شده


پاسخ به: پایگاه بسیج دانش‌آموزی هاگوارتز
پیام زده شده در: ۹:۴۵:۳۳ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۹
#8
پاک بودم از اول فقط تیغ زدم و برگشتم

فراموش نکن درصد ما رو هم بذاری روی کمک به مدرسه و تقدیم کنی آقای اسمیت. بالاخره اگه ما شما رو به انجمن نفرستاده بودیم فرصت این معامله هم گیرت نمیومد ... میومد؟
+4


ویرایش شده توسط ماروولو گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۴ ۲۱:۱۵:۳۴


هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من


تصویر کوچک شده


پاسخ به: انجمن ترک اعتیاد چیژکشان گمنام
پیام زده شده در: ۹:۴۱:۵۰ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۹
#9
در را باز کرد.وارد اتاق شد و افرادی را دید که منتظر او بودند تا با ورود او جلسه را شروع کنند.روی صندلی نشست و گفت:
-ببخشید دوستان.توی راه به ترافیک برخورده بودم.

برایان سیندر فورد روی صندلی زردی نشسته بود که با تمام صندلی های روی اتاق فرق داشت. از مدیتیشن خارج شد و گفت:
-خوب دوستان عزیز.بیاید تا نوبت تغییر شناسم دیر نشده به اولین جلسه انجمنمون بپردازیم.خوب خودتو معرفی کن زاخاریاس.

از روی صندلی بلند شد:
-من زاخاریاس هستم.
-سلام زاخاریاس.
-معتادم...معتاد...چجوری بگم...معتاد داد زدن!

با خجالت سرش را پایین اورد. نمیتوانست به روی آنان دیگر نگاه کند. فکر میکرد ممکن است او را مسخره کنند.برایان با آرامش گفت:
-این که چیزی نیست. معتاد بودن که فقط به کشیدن چیژ ختم نمیشه.خودمون یه مودی داریم اینجا که با من نوبت تغییر شناسه داره.معتاد کشف حقیقت شده.از اعتیادت بیشتر تعریف کن برامون.

اعتماد به نفس زاخاریاس بیشتر شد. سرش را بالا آورد و گفت:
-راستش...من از بچگی خیلی دوست داشتم نظارتو.هر روز روی باغبان خونم نظارت میکردم. روی جن خونگیمون نظارت میکردم،روی تابلوی اجدادم نظارت میکردم،...اما فقط یه کسی بود که نمیتونستم روش نظارت کنم و اون...تمساح توی استخرمون بود!

به اینجا که رسید اشک زاخاریاس سرازیر شد.دستمالش را برداشت و اشک هایش را پاک کرد. حتی خانمی که در کنار زاخاریاس بود،بغض کرد.برایان ادامه داد:
-برامون تعریف کن زاخاریاس.مطمئن باش بار غمتو سبک میکنه.

زاخاریاس دست از گریه کردن برداشت و گفت:
-تمساح توی استخر ما هیچ تکونی نمیخورد. فقط لم میداد توی استخر و غذا میخورد.یه روز خواستم وادارش کنم که حرکت کنه اما با هیچ زبون خوشی حرکت نمی کرد. چون برای این حیوون زبون خوشی وجود نداره. برای اولین بار در عمر خواستم صدامو بالا بیارم. پس...پس....

به اینجا که رسید بغض زاخاریاس و تمام اعضای داخل اتاق ترکید.همیشه داستان اعتیاد اعضا غم انگیز بود.فرقی نمیکرد اعتیاد به دلقک بازی باشد یا خندیدن.باید همه در اتاق گریه میکردند.برایان گریه هایش را دستمال پاک کرد و گفت:
-خیلی غم انگیز بود زاخاریاس. ادامش رو تعریف کن تا با داستان زندگیت بیشتر آشنا شیم.

زاخاریاس از گریه کردن دست کشید و گفت:
-وقتی تمساح تکون خورد،فهمیدم که میتونم با این چیز،به همه چیز نظارت کنم. دیگه شب و روز کارم شده بود داد زدن و اعتراض کردن به همه چیز.حتی سر سفره وقتی از پدرم نمک میخواستم داد میزدم و فحش میدادم.این اخلاق زشتو ادامه دادم در دوران تحصیلم. سر تمام معلم هام داد زدم و کلی پس گردنی خوردم.کارم به جایی رسیده بود که حتی حرف زدن عادیم هم همراه با داد بود. همه مردم از من دوری میکردن. دیگه دوستی نداشتم و توی زندگیم یه آدم شکست خورده بودم. تا اینکه...

صدای هق هق گریه اعضا قطع شد تا بقیه صحبت های زاخاریاس را بشنوند.زاخاریاس صدایش را صاف کرد و گفت:
-با معجون صدا خفه کن دکتر فیلی باستر آشنا شدم. از وقتی با فیلی باستر آسنا شدم. سریع بدش مربی باشگاه شدم.از وقتی معجونو خریدم میرفتم و تو آسمون گل میچیدم.فیلی باستر محصولاتش خیلی تکه.کیفیتش اصله با اصالته.

ناگهان فضای باشگاه عوض شد.همه اعضا به دور زاخاریاس جمع شدند تا ببینند او چه میگوید:
-آیا از دست خواهر جیغ جیغوی خود خسته شده اید؟آیا نمیخواهید هر روز همسرتان سر اینکه پیاز نخریده اید داد و فریاد کند؟معجون صدا خفه کن را امتحان کنید و ولوم صدای خانواده خود را پایین بیاورید. با تخفیف سی درصدی فقط سی گالیون.

اعضای جلسه گالیون های طلای خود را بالا آوردند و به زاخاریاس دادند تا به آنها معجون بدهد که زاخاریاس گفت:
-ببخشید دوستان.الان جلسه خیلی مهمی برام پیش اومده.این نماینده فروش رو اینجا فروش رو اینجا میزارم تا به جای من معجون بفروشه.

ناگهان جنی از ناکجا آباد ظاهر شد و به فروش معجون ها انداخت. زاخاریاس در گوشه جلسه ایستاده بود و میگفت:
-اینه هنر بازاریابی اسمیتی.

چند لحضه بعد صدایی از بیرون آمد که میگفت:
-هووووی.کدوم تسترالی جاروشو جلوی در پارک کرده؟



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من


تصویر کوچک شده


پاسخ به: هماهنگی های تیم ترجمه
پیام زده شده در: ۱۴:۲۳:۰۸ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹
#10
با سلام.
بنده برای ترجمه مقاله پاتر مور نقشه غارتگر اعلام آمادگی می کنم و فکر میکنم که هفت تا ۱۰ روز برای ترجمه این مقاله نیاز دارم. با تشکر.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.