هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (پاتریشیا.وینتربورن)



پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۰:۳۶:۱۹ دوشنبه ۷ تیر ۱۴۰۰
#1
بلاتریکس بلفرض اینکه همه شنیدند، تلاشش را برای به جلو حرکت کردن بیشتر کرد.
-اگه پلاکس رو پیدا کنم، حتما یه کروشیو نثارش می‌کنم. نه نه! دو تا! یا شایدم سه تا.
- خو چرا؟

بلاتریکس در حال دست و پا زدن نگاهی به سمت راستش کرد. بلاتریکس کوچکی با بال‌های سفیدش به او نگاه می‌کرد. بلاتریکس سفید سرش را تکان داد و تکرار کرد:
-نگفتی... چرا می‌خوای این همه کروشیو بزنی بهش؟
-خب این همه دردسر درست کرد برامون.
-ولی خودتون دادینش به اون موج.

بلاتریکس چند لحظه دست و پا زدن را کنار گذاشت و فکر کرد.

-خب بقیه رو هم می‌زنه.

بلاتریکس برگشت و به صدای سمت چپش نگاه کرد. بلاتریکس کوچکی با لباسی قرمز رنگ آنجا ایستاده بود و دو شاخ ریز هم روی سرش بود. بلاتریکس سفید و بلاتریکس قرمز به هم اخم کردند. قبل از اینکه بلاتریکس قرمز چیزی بگوید، بلاتریکس سفید گفت:
-نه خیرم. اگه گذاشتی یه بار من ببرم!
-راستش خیلی وقت بود خوابیده بودی. فکر کنم نباید با صدای بلند تلویزیون می‌دیدم. اینجوری توام بیدار نمی‌شدی، سفیدک!
-ایشه! بالاخره که بیدار ش‍...

بلاتریکس پشت دستش را روی صورت بلاتریکس سفید فرود آورد و او را در آب پرت کرد. بلاتریکس قرمز که از این حرکت بلاتریکس خوشش آمده بود، گفت:
-جایزه‌ت یه کروشیو به پیتره!

بلاتریکس قرمز از گوش بلاتریکس وارد ذهنش شد و او را تنها گذاشت.

-بلا؟ چیو زدی؟

بلاتریکس که متوجه مرگخواران دیگر شده بود، اخمی کرد و جدیتش را حفظ کرد.
-هیچی. می‌خوای تو رو بزنم؟ اینجوری حداقل یه چیزیو زدم که بهت بگم.
- نه نه! لازم نیست بابا!

بلاتریکس به سمت تمامی مرگخواران برگشت.
-یه بار دیگه، و برای بار آخر می‌گم! کلی کار داریم. دست از سر کارهای مسخره بردارین و بیایین شنا یاد بگیریم تا پلاکس رو پیدا کنیم. اینجوری حق موج رو هم میذاریم کف دستش. فهمیدین؟

مرگخواران سرشان را به نشانه تایید تکان دادند.
از میان مرگخواران یک نفر پرسید:
-خب حالا چجوری شنا کنیم؟


Dico debere eum multum


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۳:۰۱:۲۸ جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۹۹
#2
نام: پاتریشیا (پترا، پاتریک، پاتری، پات، پت، پتی، پاتی، شیا، تریشا، تریشی و خیلی چیزای دیگه هم صداش میکنن!)

نام خانوادگی: وینتربورن

نام کامل: Patricia Dominus Silva Winterborn
پاتریشیا دامینیوس سیلوا وینتربورن

گروه: ریونکلاو

جبهه: مرگخواران

محل و تاریخ تولد: همراسمیت، انگلستان - 13 فوریه 2001

چوبدستی: چوب درخت سرو، ریسه قلب اژدهای جنگل، 13 اینچ و انعطاف پذیر.

خصوصیات ظاهری: موهای سفید، چشماش سبز-آبیه و لباسای خیلی خیلی ساده.

خصوصیات اخلاقی: اون می‌تونه با هرچی تو جنگل هست حرف بزنه؛ از حیوونا گرفته تا درخت و چمن! پاتریشیا درواقع یه درخته. نه شوخی نیست؛ اون واقعا مثل درخت‌هاست و میتونه تبدیل به هر درختی (از درختای میوه تا درختای سرو و چنار) بشه. اون سرعت رشد زیادی داره و اگه بخواد، میتونه خیلی رشد و از این جثه‌ی کوچیکش، تبدیل به یه سرو بلند بشه.

توضیحی از زندگی: پاتریشیا عضوی از یه خانواده‌ی سه نفره، اصیل‌زاده و انگلیسی بود. از ۶ تا 13سالگی تو مدرسه‌ی هارو درس می‌خوند؛ اما چرا وقتی 11 ساله شد و نامه هاگوارتز سراغش نیومد، دلیل داره.
اون تو سن 10سالگی، به دست یه ساحره‌ی شرقی ربوده میشه. پدر و مادرش هم بعد از ربوده شدنش، توسط همون جادوگر می‌میرن. جادوگر برای اینکه پاتریشیا کنارش بمونه، مجبورش میکنه تو همون مدرسه‌ی ماگلی درس بخونه.
بعد از گذشت سال‌ها، نامه هاگوارتز بالاخره سراغ پاتریشیای 13ساله هم اومد، اما جادوگر نمی‌خواست پاتریشیا رو انقدر راحت از دست بده، چون پاتریشیا رو خیلی دوست داشت.
جادوگر پاتریشیا رو تهدید کرد که اگه برای رفتن به هاگوارتز از خونه فرار کنه، یه طلسم ابدی روش می‌ذاره. پاتریشیا قول دروغی به جادوگر میده و به دلیل دیدن دوستاش از خونه میره. جادوگر کل شب متنتظر پاتریشیا می‌مونه ولی وقتی می‌فهمه رو دست خورده، خشم تمام وجودش رو فرا می‌گیره و یه طلسم ابدی روی پاتریشیا می‌ذاره. طلسمی که هر شب پاتریشیا رو وادار می‌کنه تا به جنگل ممنوعه بره و مثل درختا اونجا بشینه تا صبح بشه.
بله، جادوگر پاتریشیا رو تبدیل به یه درخت کرده بود تا هرگز از شب لذت نبره. اما نمی‌دونست که پاتریشیا از قبل هم علاقه‌ی زیادی به جنگل داشته و از اینکه این قدرت رو داره چقدر خوشحاله!
یک شب، در حالی که درخت شده بود در جنگل قدم می‌زد، سر و صدایی شنید و سمت صدا رفت. پاتریشیا به طور ناگهانی شاهد بازگشت لرد ولدمورت بود و این دلیل محکمی شد تا اون یکی از مرگخواران لرد ولدمورت بشه. پاتریشیا همیشه با افتخار از این اتفاق حرف میزنه و به این اتفاق افتخار می‌کنه.


***************
اگه بهتون بگم فقط یه ولدمورت رو ادیت کردم بازم جایگزین می‌کنین؟!



انجام شد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۰ ۱۳:۲۶:۰۴

Dico debere eum multum


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۲:۱۱:۵۲ چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۹
#3
لرد نگاه پکری به ملانی انداخت.
-خب پس چرا خونش رو نمی‌گیرین؟ ما خسته شدیم.

ملانی که نمی‌دانست چه بگوید، لبخند دندان نمایی زد و به رودولف اشاره کرد. ولی رودولف مصمم بود که ژست قشنگی بگیرد. تمامی بازوها و عضلات بدنش را با ژست‌های مختلف به زن نشان داد.
واقعا انتظار داشت زن با او سلفی بگیرد نه کس دیگری!

-رودولف؟!
-جانم ارباب؟
-
-آها، چیزه... عـــام... ببخشید. آدم جایزالخطاست و من هم آدمم.
-ما برای اولین بار در تمامی طول عمرمان انقدر نسبت به جمله‌ی آخر تو شک و تردید نداشتیم که الان داریم!
-
رودولف سر خورده کنار مرگخواران نشست و با نگاهی غم‌زده به زن نگاه کرد. اما همین‌که سرش را چرخاند تا به بقیه می‌خواران نگاه کند، دید ایوا در حالی که جلوی دهانش را گرفته سعی می‌کند بالا نیاورد. رودولف برای اولین بار در عمرش از حالت تهوع شخصی ترسیده بود.
شخصی مثل ایوا که اگر بالا بیاورد، هرچیزی، حتی بلاتریکس را نیز بالا می‌آورد!


Dico debere eum multum


پاسخ به: تولد هفده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹:۵۴ شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹
#4
خب خب! ببین تولد کیه!
تولدت مبارک جادوگران. ممنون که هفده‌ سال برای تمامی پاترهدها زحمت کشیدی و سرپا موندی. چیزای زیادی رو پشت سر گذاشتی(هم تو هم مدیرا!). دست تک تک مدیرایی که تا به بلوغ برسی کمکت کردن و تحملت کردن همراهیت کردن درد نکنه!
من تو این سایت خیلی چیزا تجربه کردم. به خیلیا آشنا شدم. با آدمای مهم و بزرگی مثل ارباب آشنا شدم! با دوستای خیلی مهربونی آشنا شدم که واقعا زیاد و فوق‌العادن! و همه‌ی اینا رو من بهت مدیونم. هم به تو و هم به تک تک اعضای این سایت. امیدوارم یه روزی، یه جایی بتونم این اتفاقات خوب رو برات جبران کنم!
در آخر تولدت مبارک جادوگران!




پ.ن: اگه قراره برای میتینگ بریم دیسکوردی جایی، من هستم! :دی


Dico debere eum multum


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۶:۲۶:۳۲ یکشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۹
#5
خلاصه:
مشنگی در هتل کشته شده و برای همین ورود و خروج به هتل ممنوعه. مرگخوارا و محفلیا مجبور هستن داخل دوتا اتاق جداگونه توی همون هتل بمونن. مرگخوارا می خوان اتاق محفلی‌ها رو هم تصاحب کنن و محفلی‌ها با این تصور که ساکنین اتاق بغلی در خطر هستن، دارن به طرف اتاق مرگخوارها می‌رن.
............................


دامبلدور به سمت اتاق مرگخواران رفت. هری از بین محفلی‌ها داوطلب شده بود تا دامبلدور را از رفتن به آن اتاق منصرف کند. همهمه محفلی‌ها بلند شد ولی با فریاد "پروفسور می‌دونه داره چی‌کار می‌کنه داوش"ِ ویلبرت و "باشه داوش"ِ هری، همهمه‌ها خاموش شد.
دامبلدور جلو رفت و لبخند بزرگی بر صورت‌ش نمایان شد. او باز هم می‌خواست کسانی از اتفاق ناگوار نجات دهد!
در زد.
-باباجان؟

صدایی از داخل اتاق نیامد.

-باباجان؟

همچنان صدایی نمی‌آمد.

اتاق

-این پیرمرد این‌جا چه می‌کند؟

لرد با صدای بسیار آرامی این را گفت. آن‌قدر آرام که فقط لینی فهمید چه می‌گوید!
مرگخواران با نگاه پرسش‌گرانه‌ای به یک‌دیگر نگاه کردند. لینی که متوجه شده بود مرگخواران از حرف لرد چیزی نشنیدند، جلوتر رفت و کنار گوش همه حرف لرد را تکرار کرد.

-عاو. نمی‌دونم ارباب. شاید باز می‌خواد فضای معنوی ایجاد کنه.
-حتما معنویت خون‌ش افتاده!
-شایدم اومده یه حقه‌ای بهمون بزنه!
-اوه آره! شاید!

لرد که از افکار بی‌معنی مرگخوارانش کلافه شده بود با صدایی بلندتر از قبل گفت:
-یکی از شماها بره و در رو برای این پیرمرد باز کنه. ما حوصله‌ی در زدن‌ها و باباجان گفتن‌های او را نداریم!
-چشم ارباب.

بلاتریکس به سمت در رفت و آن را باز کرد.

-اوه! بلاجان! ما اومدیم که...
-بیا تو.

بلاتریکس با حرص دندان‌هایش را روی هم می‌سایید و دامبلدور نگاه می‌کرد که به سمت لرد و مرگخواران قدم برمی‌دارد.
دامبلدور چشمان‌ش را بست، نفس عمیقی کشید و سعی کرد با آرامش چشمان‌ش را باز کند تا لحظه‌ای عاشقانه درست کند.
لرد میان تلاش‌های دامبلدور برای ساختن این فضای عاشقانه پرید و گفت:
-با ما چه کار داری دامبلدور؟
-اومدم شما رو نجات بدم باباجان.
-می‌خواهی ما را...

ناگهان یکی از مرگخواران بخت برگشته با شاخ و برگ‌هایش از جا پرید و گفت:
-منظورتون اینه که از این وضع خسته‌کننده نجات‌مون بدین؟

لرد با خشم به پاتریشیا نگاه کرد و مجبورش کرد ساکت بشود.

-باباجان من اومده بودم شما رو از...

لرد بدون توجه به حرف دامبلدور و برای رهایی خودش و مرگخواران گفت:
-ما از این وضع خسته شده‌ایم. باید از یک راهی از اینجا بیرون برویم تا حوصله‌مان بیشتر از این سر نرود.
-ولی باباجان...

محفلی‌ها پچ پچ‌کنان با خودشان گفتند:
-من هم خسته شدم.
-آره. منم.

دامبلدور که خستگی محفلی‌ها را دید برگشت و به لرد نگاه کرد.
-باشه باباجان. حالا قراره چجوری از اینجا بریم بیرون؟


Dico debere eum multum


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۵:۴۹:۳۲ یکشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۹
#6
قسمت قبل
پارت دوم


"تو تنها نیستی؛ فقط گرفتار افکار خودت شدی و نمی‌خوای دست ازشون برداری.

دفترچه خاطرات پاتریشیا د.س. وینتربورن
تاریخ: 17 دسامبر 2020"


پاتریشیا نگاهی به رزالین انداخت؛ نفس نفس‌زنان برای رهایی تقلا می‌کرد. لبخند بر لبانش نقش بست. سرش را چرخاند و ربکا نگاهی کرد. ربکا هم جیغ‌های خفه‌اش را از پشت دستان چوبی پاتریشیا، رها می‌کرد.
حس برنده برتر بودن در رگ‌هایش جاری شد. او همیشه برترین بود ولی هرگز آن را نشان کسی نداده بود.
-خب خب... خانم رزالین، فکر کردی اگه با زمان برگردان از مرگ فرار کنی دوباره می‌تونی به زندگی عادی‌ت ادامه بدی؟! نه خب، نمیشه. غیر ممکنه! اون زمان برگردانی که دزدی رو به زودی به کسی که لایقشه بر می‌گردونی. یعنی من!

رزالین اخمی کرد. پاتریشیا می‌توانست پوزخندش را از پشت دستانش حس کند. رزالین دهانش را باز کرد و انگشت پاتریشیا را گاز گرفت. پاتریشیا فریادی کشید و دستش را از روی دهان رزالین برداشت.

-تو فکر کردی می‌تونی زمان برگردان رو ازم بگیری؟ عمرا! مگر اینکه من مرده باشم که این اتفاق غیرممکن تره.
-هیچ انسانی ابدی نیست.
-من هستم! من میتونم ابدی باشم!
-نمیتونی. هیچ‌کس نمی‌تونه. فقط یک نفر تونست این کارو بکنه.

ربکا از پشت دستان پاتریشیا گفت:
-ا... ار... ارباب.
-آره، ارباب لرد سیاه تونستن. ولی تو نمی‌تونی رز. بیا و دست از این غرور مزخرفت بردار!

رزالین فریاد زد:
-اگه من ابدی بشم، ارباب من رو به عنوان دست راستش انتخاب می‌کنه، نه بلاتریکس!
-داری به دست راست ارباب و فرد مرگخوار علاقه‌ی ایشون توهین می‌کنی. جلوی دهنت رو نگه دار.
-نمیشه پترا! نمیشه! هر دوتاتون ناچیز هستین. هردوتاتون! شما واسه... واسه فرار از واقعیت... شما واسه فرار از واقعیت تلاش نکردین. هیچ‌وقت.

رزالین اشک می‌ریخت و می‌لرزید. پاتریشیا اخمی کرد و سرش را به سمت ربکا برگرداند. ربکا چهره‌ای ناراحت به رزالین نگاه کرد. انگار تازه فهمیده بود رزالین کامل و قهرمان نیست.
رزالین نه تنها قهرمان نبود، بلکه تا به الان دست از واقعیت شسته بود. او می‌خواست از واقعیتی که با تصمیمش به وجود آورده را عوض کند اما هیچ‌وقت موفق نشد.
رزالین سرش را تکان داد. همان‌طور که در دستان پاتریشیا گیر افتاده بود تکانی به پاهایش داد.
-شما دوتا بچه پولدارین. انقدر مایه دار هستین که برای واقعیتتون خوشحالین.

پاتریشیا خندید.
-من چی؟ کجا من شبیه بچه پولدار‌هاست؟
-همه جات! یه نگاهی به طرز لباس پوشیدنت و طرز رفتارت بنداز! من هرگز نمی‌تونم مثل یه خانم نجیب و به روز رفتار کنم.
-شاید باورت نشه ولی نمی‌تونی با این حرفا نظر من رو درباره کشتن هردوتاتون عوض کنی.

رزالین سرش را پایین انداخت و چانه‌اش را به دست پاتریشیا تکیه داد.
ربکا وقتی ناامیدی رزالین را دید از پشت دست پاتریشیا فریاد زد:
-منم از نظر بقیه ضعف و ناچیزم! من هم نمی‌تونم مثل یه خانم نجیب رفتار کنم. من هم مثل توام رزالین. فقط فرقم اینه که تو یه خونه‌ی گرون قیمت ولی تنها، به دنیا اومدم. ما مثل همیم.

رزالین لبخند محوی زد.
پاتریشیا قهقه‌ای سر داد و به رزالین نگاه کرد.
-بسه دیگه! آخر زندگیته! حرف آخرت رو بزن. من کلی کار دارم!

رزالین تلخندی زد و یکی از ابروهایش را به نشانه‌ی تعجب بالا برد.
-حالا مگه قراره چقدر بدتر از مرگ قبلیم منو بکشی؟
-می‌بینی.

پاتریشیا این را گفت و دستانش گردن رزالین را فشار داد. نفس رزالین بند آمده بود و صورتش به کبودی نزدیک شده بود.
-لع‍... لعنتی...

صدایش به خاموشی رفت.
پاتریشیا لبخندی زد و به ربکا نگاه کرد. عرق از شقیقه‌اش تا گردنش جاری بود.
-خب، دیدی؟ همین قدر بدون درد و آروم. تقلا نکن فقط. زود تموم میشه. قول میدم.

پاتریشیا دستانش را روی گردن ربکا محکم نگه داشت و فشار داد.

پایان فلش بک

به موهایش تکانی داد. و با چشمانش به پنجره نگاه کرد.
-باورم نمیشه که همه چی تموم شد.

روی پاشنه‌ی پایش چرخید و به سمت میز تحریر چوبی رفت.



ادامه دارد...


Dico debere eum multum


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۹:۵۵ چهارشنبه ۵ آذر ۱۳۹۹
#7
دفترچه خاطرات بنفش رنگی را که در دستش بود، با آرامش بست.
به پنجره نگاه کرد. بارش نور خورشید بر قالیچه‌ی کوچک روی زمین، چشمانش را خیره نگه داشت.
نفس عمیقی کشید و دفترچه را دوباره باز کرد.

دفترچه خاطرات ربکا لاک‌وود
تاریخ شروع: 16 اکتبر 2019
تاریخ پایان: معلوم نمی‌شود، مگر پایان زندگی‌ات نزدیک باشد.
"دختر عزیزم، ربکا لاک‌وود! تولدت رو بهت تبریک میگم. امیدوارم این دفترچه جایی برای آرامش و شکست دادن ناراحتی‌هایت باشد؛ امیدوارم خاطرات تلخ و شیرینی که می‌نویسی، روزی برات یادگار روزهای عمرت شوند.
از طرف مامان و بابا"


دفترچه را آرام ورق زد. صفحات اول را سریع از چشم گذراند.
همه‌ی آنها خاطرات یک دختر ساده بودند که زیر سایه لرد سیاه مشغول به کار بود.
دختری که خیلی وقت پیش فکرش را مشغول کرده بود.
نور‌های زرد و بنفش دیوار اتاق و روی صفحات دفترچه را تزئین کردند.
نگاهی به ادامه صفحات انداخت. چشمش به صفحه‌ی سفیدی افتاد که با خودنویس بنفش رنگی رویش نوشته شده بود.

"سری خاطره‌های عجیب من!
جدیدا شروع کردم به نوشتنش پس خیلی عجیبه برام. نوشتن خاطره‌هایی که آخرش سر از یه سری اتفاقات عجیب در میاره. اتفاقایی که من اصلا انتظارش رو ندارم. بدشانسی منه که باز دوزش رفته بالا!
ر.لاک‌وود"


آرام ورق زد. صفحات اول درباره دیدار ربکا با رزالین بود. صفحات بعد، فرار از دست نگهبانان و در آخر درباره دیدارش با پاتریشیا و رزالین نوشت.
دستانش را به سمت خودنویسِ روی میز برد. صفخات اول را ورق زد و با آرامش شروع به نوشتن کرد.

"آرامش را احساس کن و با سکوت بخواب. این پایان زندگی تو نیست و سرنوشت تو هنوز قطعی نشده. تو برای مردن به دنیا نیامدی؛ فقط تاوان کارهایت را دانه دانه پس خواهی داد. چه در این دنیا، چه در آن دنیا.
ربکای عزیزم، میدانم دیگر قرار نیست این‌ها را بخوانی، پس این را به عنوان پایان دفترچه خاطراتت در نظر می‌گیرم. تو هم همین را میخواهی، نه؟ آرامشِ ابدی..."


لبخند زد. خودنویس را سر جایش گذشت، دفترچه را بست و روی میز قرار داد.
نگاهی به اتاق شلوغ ولی مرتب ربکا انداخت. وسایل زیادی در اتاق بود ولی با نظرم خاصی در کنار هم چیده شده بودند.
از روی صندلی چوبی بلند شد و به سمت پنجره رفت. پرده را کامل کنار زد و گذاشت نور به صورتش بتابد. ابرها مانند تکه پارچه‌های مخملی در آسمان پخش شده بودند.
دست به موهایش کشید. آنها را از روی صورتش کنار زد. چشمانش می‌درخشید. این را در شیشه‌ی پنجره می‌دید. به زور لبخندی زد و به خودش در شیشه نگاه کرد.
لباس‌های با لکه‌های خون تزئین شده بودند. با خودش فکر کرد:
-بای لکه‌های خونش رو از روی لباسم پاک می‌کردم. فرانسوی‌ها از آدمای بی‌نظم خوششون نمیاد. هه...

به اتفاقات چند شب پیش فکر کرد. اتفاقاتی که او را انقدر به هدفش نزدیک‌تر کرده بودند.

فلش بک - جنگلِ نزدیک خانه ریدل‌ها

-گفتم که، ربکا با منه نه تو.

رزالین این را با فریاد به پاتریشیا گفت. ربکا که از خستگی رنگی به صورت نداشت، حالا بیشتر ترسیده به نظر می‌آمد. چشمانش در حدقه می‌لرزیدند و دهانش از تعجب باز مانده بود.
پاتریشیا لبخندی به ربکا زد.
-عزیزم، ترسیدی؟ چیزی نیست. درد نداره. فقط قراره نفس کشیدن یادت بره.

رزالین پوزخندی به پاتریشیا زد و دور زد. به سمت کیفش رفت و آن را باز کرد. جام شیشه‌ای و تمیزی در آورد و زیر نور خورشید نگه داشت. برق می‌زد. ایستاد و به سمت پاتریشیا و ربکا رفت.
-عزیزم، قراره امشب رو با یه جام ش‍*ر*ا*ب بارگاندی بگذرونیم! یه جام پر از خون!

ربکا لرزید و عقب عقب رفت. قدم‌هایش را سریع‌‎تر کرد. باید زنده برمی‌گشت.
باید زنده به خانه ریدل‌ها برمی‌گشت.
پاتریشیا زودتر از رزالین به سمت ربکا حرکت کرد.
-عزیزم، ربکا! می‌دونم خیلی ناگهانی داریم دنبالیت می‌کنیم ولی تقصیر خودته. باید بین منو و اون انتخاب می‌کردی.
-هوی من اسم دارم!

رزالین با چاقوهایش و پاتریشیا با دستانی که لحظه به لحظه بلندتر می‌شدند به سمت ربکا می‌دویدند. ربکا وقتی پشت سرش را نگاه کرد و دستان پاتریشیا را نزدیک صورتش دید، پایش پیچ خورد و افتاد.
پاتریشیا با یک حرکت سریع ربکا را در دستان شاخه‌ای‌اش گرفت. رزالین با وحشت جیغ کشید و به پاتریشیا تنه زد.
-نه اون برای منه دختره‌ی پیاز!
-پیاز؟! دیر کردی کله گوجه‌ای!

با دست دیگرش گردن رزالین را گرفت و فشار داد.
-شما دوتا مزاحم‌هایی هستین که باید بمیرین. فقط همین.


ادامه دارد...


Dico debere eum multum


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴ جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹
#8
خلاصه: لرد ولدمورت مغازه ای باز کرده تا در اون مرگخوارهاش رو بفروش برسونه، ولی کارش زیاد رونق نداره! مرگخوارها یا فروش نمیرن و یا وقتی فروش رفتن، پس داده میشن! لرد تصمیم میگیره که اعضا ی بدن مرگخوارها رو دربیاره و بفروشه اما این کار هم زیاد با موفقیت پیش نمیره. الان یه مشتری دیگه اومده و ازشون یه کتاب میخواد.
.................

-کتاب؟... کتاب میخوای؟
-کتاب؟... کتاب میخواد؟
-کی؟... کی کتاب میخواد؟
-برای چی؟... چرا کتاب میخواد؟
-
-ببخشید ارباب.

لرد با سرافکندگی به مرگخوارانش نگاه کرد. سپس نگاه پر از سرافکندگی‌اش را به مشتری تحویل داد و ادامه داد:
-خب، چه کتابی میخوای؟ ما همه چیز داریم و باید بدانیم که چه میخواهی.
-خب من کتاب میخوام. هرجور کتابی.
-هرجور کتابی؟
-بله. فقط کتاب باشه!

لرد لحظه‌ای با خودش فکر کرد:
-نکنه یه ریونکلاوی گیرمان آمده که قرار است کل مدت از روونا برایمان بگوید؟!

مشتری میان افکار لرد پرید و با ذوق گفت:
-من منتظر یه کتاب خارق العاده‌م! لطفا یه کتاب خاص باشه!

لرد با شنیدن کتاب خاص به سمت مرگخواران برگشت.
-یک نفر به دنبال کتاب خاص برود. میان آن همه چیز برای فروش، ما قطعا یک کتاب خاص داریم و آوردن آن کتاب خاص را بر عهده‌ی دو نفر می‌گذاریم.

بلاتریکس با آرامش به مرگخواران نگاه کرد.
-خب کی شایستگی اینو داره که بره کتاب خاص بیاره؟


Dico debere eum multum


پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۱۵:۴۴ جمعه ۲ آبان ۱۳۹۹
#9
وایــــی، اینجا چقد آشنـــاس! اوه، ببخشید. سلام.

1. هرگونه سابقه عضویت قبلی در یکی از گروه های مرگخواران/محفل را با زبان خوش شرح دهید.
من از بلا و ارباب تاریکمون، چیزی پنهون ندارم که! :دی
فقط یه چیزی! من هیــــــچ ربطی به اون خفاش جیغ‌جیغو ندارم.

2. به نظر شما مهم ترین تفاوت میان دو شخصیت لرد ولدمورت و دامبلدور در کتاب ها چیست؟
واقعا باید لردسیاه به این قدرتمندی رو با دامبلدور مقایسه کنم؟! خیلی طولانی میشه ها. شمام که دلتون نمیاد من اذیت بشم بعد خشک بشم و دیگه رشد نکنم و برای بانو مروپ میوه تازه آماده نکنم و اینا! هوم؟ دلتون میاد؟

3. مهم ترین هدف جاه طلبانه تان برای عضویت در گروه مرگخواران چیست؟
به بانو مروپ در صنعت کاشت میوه کمک کنم! نه چیز... منظورم این بود که.. هیچی! منو چه به هدف جاه‌طلبانه!

4. به دلخواه خود یکی از محفلی ها(یا شخصیتی غیر از لرد سیاه و مرگخواران) را انتخاب کرده و لقبی مناسب برایش انتخاب کنید.
مالی ویزلی: قلی‌قلیِ قرمز!:|

5. به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به سیر کردن شکم ویزلی هاست؟
آموزش رویاپردازیِ غذا با کیفیت 320 px

6. بهترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟
کیفیت همون آموزش رو 144 px کنین. بدون اون از گرسنگی یه چیزیشون میشه!•-•

7. در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی(مار محبوب ارباب)خواهید داشت؟
براشون پیتزا پرتقال پپرونی با سیب اضافه قارچ اضافه درست می‌کنم!

8. به نظر شما چه اتفاقی برای موها و بینی لرد سیاه افتاده است؟
ما از اسراری که ارباب رو انقدر خوش‌تیپ کردن، نباید باخبر بشیم!

9. یک یا چند مورد از موارد استفاده بهینه از ریش دامبلدور را نام برده، در صورت تمایل شرح دهید.
توش میشه همه چی قایم کرد! از میل قلاب‌بافیِ مالی تا موتور سیریوس.


میشه تاییدم کنین تا برم پیش بانو مروپ؟ قول میدم منبع میوه‌های خانه ریدل‌ها رو پیدا کنم. دیشب تو جنگل دیدمش!


شما هم برای ما آشنا هستین! احساس می کنیم تو زندگی قبلیتون مقداری مرگخوار بودین. شما را به بلای بزرگ می سپاریم!

بلای ریز:
پاتریشیا زمستان زاده، من فکر کردم با اون خفاش نسبتی دارید، خواستم تایید کنم که گفتین ندارید. پس برید فعالیت کنین و با یکی یه نسبتی پیدا کنین و بعد برگردیـ... قلقلی قرمز... نفهمیدم یعنی چی، لاکن همین که به مالی ویزلی نسبت داده شده کافیه... خوشم اومد. نمی‌خواد نسبت پیدا کنین. بیاین داخل خودم یه نسبتی پیدا کنم براتون.

تایید شد.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲ ۲۳:۲۷:۱۱
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۳ ۲۳:۴۹:۴۸

Dico debere eum multum


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۶:۵۵ سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹
#10
مرگخوارن به یکدیگر نگاه کردند.
رکسان به گابریل، گابریل به تام، تام به آگلا... نه! آگلا به تام نگاه نکرد! بلکه سرشو برگردوند و به دومینیک نگاه کرد. دومینیک به ایزابلا، ایزابلا به الکساندرا و الکساندرا به افلیا نگاه کرد. الکساندرای بخت برگشته وقتی به افلیا نگاه کرد، بلاتریکس گفت:
-افلیا و الکساندرا! شما دو نفر، میرین دنبال دزد.


الکساندرا درحالی که به زمین و زمان -مخصوصا افلیا- بدو بیراه می‌گفت، به سمت بلاتریکس رفت.
-میشه من نرم؟! حداقل گه قراره برم منو با یه نفر دیگه بفرستین سراغ اون دزده.

بعد به گوش بلاتریکس نزدیک شد و پچ پچ کنان گفت:
-آخه یهویی دیدی بخت بدِ این افلیا منو گرفت بعد نتونستم اون دزده رو بخور... یعنی بگیرم!

بلاتریکس با خودش فکر کرد و سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد.
-خب، غیر از افلیا کی حاضره بره سراغ دزد؟


Dico debere eum multum






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.