بز با سرعتی که از موجودی با آن حجم شکم و آن تعداد کوفته و نان و بشقاب بعید بود، از راهروی باریک گذشت و خودش را به قهوهخانه رساند. قهوهخانه در واقع یک اتاقک کوچک بود که لرد ولدمورت دو دوره قبل برای مواقعی ساخته بود که از دیدن آدمها و بهخصوص مرگخوارانش خسته میشد و لازم داشت در تنهایی یک قهوه بخورد و به این فکر کند که اگر دامبلدور به جای مدیر مدرسه بودن، مدیر یک مهدکودک برای هفتاد سالهها بود، آیا باز هم اینهمه آدم حاضر بودند به حرفهایش گوش بدهند یا بالاخره یکی پیدا میشد بهشان بگوید بزرگ شوید. جواب این سؤال البته منفی بود، چون آلبوس حتی اگر مدیر مهدکودک هم میشد، با برتیبات بر کنج لپ، آبنبات لیمویی در جیب و چایی در دست به بچهها میگفت برای رسیدن به اسباببازی محبوبشان باید اول سه معما حل کنند و دو سه پنج هفت هشت ده پونزدهتایی برتیبات بیندازند بالا و بعد هم اسباببازی را میداد به نویل لانگباتم که تصادفی از پنجره افتاده بود پایین و آخرش هم بهخاطر این حادثه محیرالعقول، پنجاه امتیاز به گریفیندور میداد. 
بز به محض ورود، خودش را به پیشخوان رساند. پشت پیشخوان دستگاهی بود که با شنیدن نام نوشیدنی کرهای، خودش را به زحمت میانداخت و کلی فسفر میسوزاند تا نوشیدنی را آماده میکرد. بز هم که از معدود موجودات زندهای بود که برای سفارش دادن احتیاجی به پول، زبان مشترک یا حتی مغز نداشت، سُمش را روی دستگاه گذاشت و شروع کرد به جویدن سیم برق. دستگاه چند بار سوسو زد و در نهایت یک آیس کارامل ماکیاتو بیرون داد. بز با خوشحالی لیوان را برداشت و شروع کرد به لیسیدن. در همین حین، سنگ بزوار که تا آن لحظه در معدهاش مشغول گذراندن یک دورهی فشردهی آشنایی با دستگاه گوارش بود، تصمیم گرفت از این همه تجملات خسته شود و به سمت خروجی حرکت کند تا بتواند مرزها را بشکند و برود توی فضا تا سحابی را بخورد و سیاهچالهها را سالاد کند؛ ولی مسیر خروجی با یک کوفتهی نیمههضمشده مسدود بود و سنگ ناچار شد پشت آن صف بکشد. زندگی همین است. حتی سنگ نجاتبخش هم اگر در سیستم اداری شکم یک بز گیر کند، باید منتظر بماند تا نوبتش شود.
مرگخوارها که به دنبال بز وارد قهوهخانه شده بودند، با منظرهای روبهرو شدند که هر کدام به شیوهی خودش تفسیرش کرد. بلاتریکس معتقد بود بز باید با شکنجه و تهدید وادار به استفراغ شود. @بارتی کراوچ معتقد بود باید یک ساعت صبر کنند تا معجون مرکب از بین برود. آگاتا معتقد بود در کتابی خوانده که بزها در شرایط بحرانی به طور میانگین سه بار بیشتر از انسانها آروغ میزنند. وینکی هم معتقد بود بز گرسنه است و اگر به او یک بشقاب دیگر کوفته بدهند، حتماً پادزهر را پس میدهد. در نتیجه، وینکی که مسلسل داشت و زورش از همه زیادتر بود، نظرش را اعمال کرد و سه بشقاب دیگر کوفته آورد و جلوی بز گذاشت و بز هم که از این همه محبت به وجد آمده بود، همه بشقابها را خورد. شاید برای خوانندگان سوال شود که چرا یک بشقاب تبدیل به سه بشقاب شد؟ و در پاسخ باید گفت که وینکی شمردن بلد نبود.
سلوینیا بینیاش را بالا گرفت. بوی سنگ بزوار داشت نزدیکتر میشد. خیلی نزدیک. آنقدر نزدیک که دیگر هیچ موجود جادویی و غیرجادویی و حاضر و غایبی نبود که حسش نکند! ناگهان صدای تق! کوچکی از زیر سم بز بلند شد و سنگ گرد و خاکیای از دهانش بیرون پرید و وسط پیشخوان افتاد. همه به سنگ خیره شدند.
- @وینکی گفته بود هفتتا بشقاب کوفته کار خودش رو کرد! وینکی جن هوشمند! وینکی جنِ Win Key!
@بلاتریکس سنگ را برداشت و با چنان سرعتی به سمت خروجی دوید که اگر کمی سریعتر میدوید، احتمالاً از زمان هم جلو میزد و میتوانست لرد سیاه را قبل از مسموم شدن نجات دهد. پشت سرش بز مورد سرقت قرار گرفته، از سرعت نور هم جلو زد، ندای بعععیی سر داد و جلو رفت... در کسری از ثانیه، بلاتریکس چندمتری از زمین دور شد و وقتی برگشت، نفهمید چه شد! اما هرچه که شد، نتیجهاش این بود که حالا سوار بر بزی بود که هرجا مسیریاب نصبشده رویش تعیین میکرد میرفت.
ورنون دورسلی از ناکجایی پیدایش شد. عادتش همین بود که وقتی راوی میخواهد پیدا شود. به شما چه؟ دلمان خواسته.
رگ گیجگاه ورنون باد کرد و صورتش قرمز شد و نزدیک بود باد شود مثل خواهرش برود توی آسمانها؛ اما قبل از اینکه همهی این اتفاقات بیفتد، ندایی سر داد که به طرز عجیبی، با لحن لرد سیاه مو نمیزد.
- بگیرید آن تسترال تسترالزاده را! بلاتریکسم بود، پاره تنم بود.

بز بدو، مرگخواران بدو، ورنون بدو.

بز به محض ورود، خودش را به پیشخوان رساند. پشت پیشخوان دستگاهی بود که با شنیدن نام نوشیدنی کرهای، خودش را به زحمت میانداخت و کلی فسفر میسوزاند تا نوشیدنی را آماده میکرد. بز هم که از معدود موجودات زندهای بود که برای سفارش دادن احتیاجی به پول، زبان مشترک یا حتی مغز نداشت، سُمش را روی دستگاه گذاشت و شروع کرد به جویدن سیم برق. دستگاه چند بار سوسو زد و در نهایت یک آیس کارامل ماکیاتو بیرون داد. بز با خوشحالی لیوان را برداشت و شروع کرد به لیسیدن. در همین حین، سنگ بزوار که تا آن لحظه در معدهاش مشغول گذراندن یک دورهی فشردهی آشنایی با دستگاه گوارش بود، تصمیم گرفت از این همه تجملات خسته شود و به سمت خروجی حرکت کند تا بتواند مرزها را بشکند و برود توی فضا تا سحابی را بخورد و سیاهچالهها را سالاد کند؛ ولی مسیر خروجی با یک کوفتهی نیمههضمشده مسدود بود و سنگ ناچار شد پشت آن صف بکشد. زندگی همین است. حتی سنگ نجاتبخش هم اگر در سیستم اداری شکم یک بز گیر کند، باید منتظر بماند تا نوبتش شود.

مرگخوارها که به دنبال بز وارد قهوهخانه شده بودند، با منظرهای روبهرو شدند که هر کدام به شیوهی خودش تفسیرش کرد. بلاتریکس معتقد بود بز باید با شکنجه و تهدید وادار به استفراغ شود. @بارتی کراوچ معتقد بود باید یک ساعت صبر کنند تا معجون مرکب از بین برود. آگاتا معتقد بود در کتابی خوانده که بزها در شرایط بحرانی به طور میانگین سه بار بیشتر از انسانها آروغ میزنند. وینکی هم معتقد بود بز گرسنه است و اگر به او یک بشقاب دیگر کوفته بدهند، حتماً پادزهر را پس میدهد. در نتیجه، وینکی که مسلسل داشت و زورش از همه زیادتر بود، نظرش را اعمال کرد و سه بشقاب دیگر کوفته آورد و جلوی بز گذاشت و بز هم که از این همه محبت به وجد آمده بود، همه بشقابها را خورد. شاید برای خوانندگان سوال شود که چرا یک بشقاب تبدیل به سه بشقاب شد؟ و در پاسخ باید گفت که وینکی شمردن بلد نبود.

سلوینیا بینیاش را بالا گرفت. بوی سنگ بزوار داشت نزدیکتر میشد. خیلی نزدیک. آنقدر نزدیک که دیگر هیچ موجود جادویی و غیرجادویی و حاضر و غایبی نبود که حسش نکند! ناگهان صدای تق! کوچکی از زیر سم بز بلند شد و سنگ گرد و خاکیای از دهانش بیرون پرید و وسط پیشخوان افتاد. همه به سنگ خیره شدند.
- @وینکی گفته بود هفتتا بشقاب کوفته کار خودش رو کرد! وینکی جن هوشمند! وینکی جنِ Win Key!

@بلاتریکس سنگ را برداشت و با چنان سرعتی به سمت خروجی دوید که اگر کمی سریعتر میدوید، احتمالاً از زمان هم جلو میزد و میتوانست لرد سیاه را قبل از مسموم شدن نجات دهد. پشت سرش بز مورد سرقت قرار گرفته، از سرعت نور هم جلو زد، ندای بعععیی سر داد و جلو رفت... در کسری از ثانیه، بلاتریکس چندمتری از زمین دور شد و وقتی برگشت، نفهمید چه شد! اما هرچه که شد، نتیجهاش این بود که حالا سوار بر بزی بود که هرجا مسیریاب نصبشده رویش تعیین میکرد میرفت.

ورنون دورسلی از ناکجایی پیدایش شد. عادتش همین بود که وقتی راوی میخواهد پیدا شود. به شما چه؟ دلمان خواسته.
رگ گیجگاه ورنون باد کرد و صورتش قرمز شد و نزدیک بود باد شود مثل خواهرش برود توی آسمانها؛ اما قبل از اینکه همهی این اتفاقات بیفتد، ندایی سر داد که به طرز عجیبی، با لحن لرد سیاه مو نمیزد. - بگیرید آن تسترال تسترالزاده را! بلاتریکسم بود، پاره تنم بود.

بز بدو، مرگخواران بدو، ورنون بدو.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هوریس اسلاگهورن در 1405/7/30 23:22:17























