- لبخند بزن ! اینجوری بخوای یبس و نفرین شده به نظر بیای هیچکس بچه به ما نمی ده ها بابا جان.

- به محض اینکه حکم حضانت را بگیریم لبهایت را به هم بخیه می کنیم که آن لبخند نحست را دیگر نبینیم. الآن مثلا دستت را دور کمرمان انداختی؟ یک بار دیگر دستت پایین تر برود دستت را قطع می کنیم و جای دیگری پیوند می کنیم... اصلا مگر دلفی چش بود به دنبال بچه تن به چنین ذلتی دادیم ؟

دامبلدور همچنان لبخند زنان لرد را به سمت در دادگاه حضانت هدایت کرد. به محض ورودشان آهنگ "عروس دومادو ببوس یالا" پخش شد و تمام دادگاه دست و جیغ و هورا کشیدند.
قاضی پرونده در حالی که رطوبت چشمهایش را با یک دستمال خشک می کرد چکش چوبی اش را به میز کوبید.
_جلسه رسمیست.

زنی کله زرد عقدی با دماغ عملی، گونه و لب های ژل زده، مژه های کاشت و چونه ای که تیزیش خربزه رو قاچ می کرد روی پاهایش بلند شد.
_اعتراض دارم.

قاضی که تازه ظرف پنیر رو روی میز باز کرده بود و از خدایش بود کمتر مجبور به حرف زدن باشد تا بتواند صبحانه اش را بخورد سر تکان داد.
- اعتراض وارد است. به هر چیزی که می خواهید اعتراض کنید فقط خودتون رو باید قبل از اعتراض معرفی کنید.

زن با خوشحالی لبخند زد که به خاطر حجم بوتاکسی که اطراف خط لبخندش تزریق کرده بود لبها رو به بالا نرفتند و فقط دندانهایش به نمایش گذاشته شد.
- تانکس هستم. تمامفادورا تانکس! به دادگاه عارضم که دامبلدور و لرد واقعا زوج نیستن اگر می خوان ثابت کنن هستن باید همین الان در انظار عمومی همدیگه رو ببوسن. ترجیحا فرانسوی.

هجومی از تشویق و جیغ و هورای هیئت منصفه دادگاه را پر کرد. قاضی که لقمه ی بزرگ نان سنگک تمام دهانش را پر کرده بود به موافقت سر تکان داد.
لرد مدتی به جمع هیئت منصفه و و قاضی با چشمان غضبناک خیره شد اما خبر وصلت و صلح دو جبهه همه را از خود بیخود کرده بود.
دقایقی بعد لرد در حالی که دهنش را با پشت آستینش پاک می کرد سر قاضی فریاد زد.
- حالا که ثابت کردیم تام جونیور را می دهید یا از حلقومتان بیرون بیاوریمش؟

دادستان برگه های مقابلش را مرتب کرد، از جایش بلند شد و به سمت قاضی که داشت چای شیرین می خورد تعظیم کرد.
-اجازه می خوام دادرسی رو شروع کنم.

قاضی سر تکان داد.
-این پرونده شامل یک کودک و سه زوج متقاضی هست. زوج دامبلدور و لرد، خانواده ی ویزلی و خانواده ی لوپین.

دو خانواده ی دیگر همگی به سمت زوج جوان لوپین که روی صندلی های ردیف اول نشسته بودند برگشتند. تمامفادورا چند بار تند تند پلک زد تا مژه هایش بیشتر خودنمایی کنند و در برابر توجه ها دلبر به نظر برسد. نیم متر که بالا رفت ریموس دستش را سفت گرفت تا از جو خارج نشود.
-اصلا شما تا به حال کجا بودید؟ بوی کباب به مشامتون رسیده دویدید بچه ی ما رو درخواست می کنید؟

مالی غر غر کرد. دامبلدور خم شد تا جای کش جورابهایی که به جونیور می خواست بده و همین حالا هم پوشیده بود تا در طی سالیان گشاد بشه رو خاروند. لرد برای ویزلی ها با نگاهش خط و نشان می کشید.
تمامفادورا تصمیم گرفت دفاع کند.
-ما همین حیاط بغلی بودیم. از همه نظر هم زوجیم. می خواید ما هم ثابت کنیم؟

جمعیت به نشانه ی نه هو کشیدند. تانکس از جایش بلند شد و به سمت هئیت منصفه برگشت ناخن هاب کاشته ی تیزش را نشانشان داد و نگاه مخوفی به آنها انداخت.
-اگر جرئت دارید الآن اعتراض کنید.

جمعیت در چشم تانکس نگاه کردند و یکبار دیگر هو کشیدند.
تانکس چندبار پایش را به زمین کوبید بعد موضع جدیدی را در پیش گرفت. و به سمت دو زوج دیگر برگشت.
-اصلا شما بچه رو خوب دیدید؟ شاید از دیروز بزرگ شده باشه ها. اصلا اسمش رو انتخاب کردید؟

-همین دیروز دیدیمش بابا جان! اسمش هم آلبوس جونیوره.

-تام جونیور.

-ویزلی.

تانکس سرشان فریاد کشید.
-در جامعه ی جادوگری یک روز هم یک عمره. هزار اتفاق میفته. اسم رو هم خود بچه انقدر بزرگ هست که برای خودش انتخاب کنه. من تقاضا دارم بذارید بچه خودش از بین ما انتخاب کنه.

قاضی که داشت شیره ارده اش را هم می زد تائید کرد.
یک صندلی پشت جایگاه شاهد گذاشتند و مامور کمک کرد تا پسربچه ای سه و نیم ساله رویش قرار بگیرد.
زوج دامبللرد و ویزلی دست به دهان به کودک چشم دوختند.
-ولی این اون نیست.

تمامفادورا اعتراض کرد.
-ابنها می خوان به بچه حس ناکافی بودن بدن.

-اعتراض وارد است.

دادستان به سمت بچه رفت و با مهربانی سمتش خم شد.
-اسمت چیه؟
-کوین دنی شدریک فرد تدی کارن کارتر!