جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دیروز ساعت 15:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- لبخند بزن ! اینجوری بخوای یبس و نفرین شده به نظر بیای هیچکس بچه به ما نمی ده ها بابا جان.

- به محض اینکه حکم حضانت را بگیریم لبهایت را به هم بخیه می کنیم که آن لبخند نحست را دیگر نبینیم. الآن مثلا دستت را دور کمرمان انداختی؟ یک بار دیگر دستت پایین تر برود دستت را قطع می کنیم و جای دیگری پیوند می کنیم... اصلا مگر دلفی چش بود به دنبال بچه تن به چنین ذلتی دادیم ؟

دامبلدور همچنان لبخند زنان لرد را به سمت در دادگاه حضانت هدایت کرد. به محض ورودشان آهنگ "عروس دومادو ببوس یالا" پخش شد و تمام دادگاه دست و جیغ و هورا کشیدند.

قاضی پرونده در حالی که رطوبت چشمهایش را با یک دستمال خشک می کرد چکش چوبی اش را به میز کوبید.
_جلسه رسمیست.

زنی کله زرد عقدی با دماغ عملی، گونه و لب های ژل زده، مژه های کاشت و چونه ای که تیزیش خربزه رو قاچ می کرد روی پاهایش بلند شد.
_اعتراض دارم.

قاضی که تازه ظرف پنیر رو روی میز باز کرده بود و از خدایش بود کمتر مجبور به حرف زدن باشد تا بتواند صبحانه اش را بخورد سر تکان داد.
- اعتراض وارد است. به هر چیزی که می خواهید اعتراض کنید فقط خودتون رو باید قبل از اعتراض معرفی کنید.

زن با خوشحالی لبخند زد که به خاطر حجم بوتاکسی که اطراف خط لبخندش تزریق کرده بود لبها رو به بالا نرفتند و فقط دندانهایش به نمایش گذاشته شد.
- تانکس هستم. تمامفادورا تانکس! به دادگاه عارضم که دامبلدور و لرد واقعا زوج نیستن اگر می خوان ثابت کنن هستن باید همین الان در انظار عمومی همدیگه رو ببوسن. ترجیحا فرانسوی.

هجومی از تشویق و جیغ و هورای هیئت منصفه دادگاه را پر کرد‌. قاضی که لقمه ی بزرگ نان سنگک تمام دهانش را پر کرده بود به موافقت سر تکان داد.

لرد مدتی به جمع هیئت منصفه و و قاضی با چشمان غضبناک خیره شد اما خبر وصلت و صلح دو جبهه همه را از خود بیخود کرده بود.

دقایقی بعد لرد در حالی که دهنش را با پشت آستینش پاک می کرد سر قاضی فریاد زد.
- حالا که ثابت کردیم تام جونیور را می دهید یا از حلقومتان بیرون بیاوریمش؟

دادستان برگه های مقابلش را مرتب کرد، از جایش بلند شد و به سمت قاضی که داشت چای شیرین می خورد تعظیم کرد.
-اجازه می خوام دادرسی رو شروع کنم.

قاضی سر تکان داد.

-این پرونده شامل یک کودک و سه زوج متقاضی هست‌. زوج دامبلدور و لرد، خانواده ی ویزلی و خانواده ی لوپین.

دو خانواده ی دیگر همگی به سمت زوج جوان لوپین که روی صندلی های ردیف اول نشسته بودند برگشتند. تمامفادورا چند بار تند تند پلک زد تا مژه هایش بیشتر خودنمایی کنند و در برابر توجه ها دلبر به نظر برسد‌. نیم متر که بالا رفت ریموس دستش را سفت گرفت تا از جو خارج نشود.

-اصلا شما تا به حال کجا بودید؟ بوی کباب به مشامتون رسیده دویدید بچه ی ما رو درخواست می کنید؟

مالی غر غر کرد. دامبلدور خم شد تا جای کش جورابهایی که به جونیور می خواست بده و همین حالا هم پوشیده بود تا در طی سالیان گشاد بشه رو خاروند. لرد برای ویزلی ها با نگاهش خط و نشان می کشید‌.

تمامفادورا تصمیم گرفت دفاع کند‌.
-ما همین حیاط بغلی بودیم. از همه نظر هم زوجیم. می خواید ما هم ثابت کنیم؟

جمعیت به نشانه ی نه هو کشیدند. تانکس از جایش بلند شد و به سمت هئیت منصفه برگشت ناخن هاب کاشته ی تیزش را نشانشان داد و نگاه مخوفی به آنها انداخت.
-اگر جرئت دارید الآن اعتراض کنید.

جمعیت در چشم تانکس نگاه کردند و یکبار دیگر هو کشیدند.

تانکس چندبار پایش را به زمین کوبید بعد موضع جدیدی را در پیش گرفت. و به سمت دو زوج دیگر برگشت.
-اصلا شما بچه رو خوب دیدید؟ شاید از دیروز بزرگ شده باشه ها. اصلا اسمش رو انتخاب کردید؟
-همین دیروز دیدیمش بابا جان! اسمش هم آلبوس جونیوره.
-تام جونیور.
-ویزلی.

تانکس سرشان فریاد کشید.
-در جامعه ی جادوگری یک روز هم یک عمره. هزار اتفاق میفته. اسم رو هم خود بچه انقدر بزرگ هست که برای خودش انتخاب کنه. من تقاضا دارم بذارید بچه خودش از بین ما انتخاب کنه.

قاضی که داشت شیره ارده اش را هم می زد تائید کرد.

یک صندلی پشت جایگاه شاهد گذاشتند و مامور کمک کرد تا پسربچه ای سه و نیم ساله رویش قرار بگیرد.

زوج دامبللرد و ویزلی دست به دهان به کودک چشم دوختند.
-ولی این اون نیست.

تمامفادورا اعتراض کرد.
-ابنها می خوان به بچه حس ناکافی بودن بدن.
-اعتراض وارد است.

دادستان به سمت بچه رفت و با مهربانی سمتش خم شد.
-اسمت چیه؟
-کوین دنی شدریک فرد تدی کارن کارتر!
شجاعانه زندگی کن
ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن
پاسخ: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دیروز ساعت 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
آرتور و مالی، که تا چند لحظه پیش در آستانۀ سکته‌ی قلبیِ ناشی از وحشت بودند، حالا چنان چهره‌شان درخشان شده بود که انگار برنده «جایزه گالیون طلایی» قرعه‌کشی وزارت شده‌اند. آرتور با آن لبخند معروفِ «من همه‌چیز را با دیپلماسی حل می‌کنم»، شروع کرد به صاف کردن شنلِ کهنه‌اش.

اما در آن سوی میدان، آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور و تام ماروولو ریدل، در سکوتی مرگبار غرق بودند. تضاد بین این دو، حالا که در موقعیتِ «تکی» قرار گرفته بودند، دیدنی بود.

دامبلدور عینکِ نیم‌دایره‌اش را برداشت و با نوکِ چوب‌دستی‌اش، که حالا به شکلی مسخره در دستانش بی‌مصرف مانده بود، روی زمین خطی کشید. ریدل، با همان چشم‌های سرخِ نافذ که حالا از شدت خشم می‌لرزید، زمزمه کرد:

«تکی نرو… زوج باش…» آلبوس، تو به این نمایش مضحکِ مالیاتی اهمیت می‌دی؟ من می‌تونم همین حالا دیوارهای این مغازه رو با خاک یکسان کنم و اون مامور رو به پودر تبدیل کنم.
دامبلدور بدون اینکه سرش را بلند کند، با لحنی که همیشه بوی شیرینیِ «لیموترش‌های عسلی» می‌داد، گفت:
-تام، خشونت همیشه راه‌حل نیست. مخصوصاً وقتی پای قانون در میان است. فکرش را بکن؛ اگر ما اینجا جنجال به پا کنیم، آن مامورِ محترم فردا صبح در دادگاه چه گزارشی خواهد نوشت؟ «متهمین به دلیل عدمِ توانایی در تشکیلِ زوجِ قانونی، اقدام به تخریبِ اموال عمومی کردند.» فکر می‌کنی با این کار، حقِ حضانتِ جونیور به ما می‌رسد یا به آرتور و مالیِ عزیز؟
لرد ولدمورت (یا همان تامِ سابق) آب دهانش را با صدای بلندی قورت داد. او می‌توانست دنیا را به زانو درآورد، اما در برابرِ کاغذبازی‌های اداره‌ی مالیات، کاملاً خلع سلاح بود. او با بیزاری به آرتور نگاه کرد که داشت به مالی چشمک می‌زد و با هم داشتند به سمت خروجی می‌رفتند.

ولدمورت با صدایی لرزان از حرص گفت:

داری می‌گی… داری می‌گی که من باید با تو…؟ با تو یه «زوج» تشکیل بدم تا اجازه بدن وارد دادگاه بشیم؟
دامبلدور بالاخره سرش را بلند کرد، نگاهی به چهره‌ی درهم‌کشیده‌ی لرد انداخت و با آرامشی که می‌توانست یک کوه یخ را ذوب کند، گفت:

-خب، تام، ما که نمی‌توانیم از آلبوس جونیورمان بگذریم، می‌توانیم؟ فکرش را بکن، یک «زوجِ مسنِ خیرخواه»؛ فکر می‌کنم قاضی خیلی زودتر به ما اعتماد کند تا به آرتور و مالی که احتمالاً تا فردا صبح ده تا دروغِ مصلحتیِ دیگر هم برای دادگاه سرهم کرده‌اند.
آرتور، که حرف‌های آن‌ها را شنیده بود، لحظه‌ای ایستاد. نگاهی به مالی انداخت و زیر لب طوری که هر دو جادوگرِ بزرگ بشنوند، گفت:

-عزیزم، فکر می‌کنی بشه توی دادگاه درخواست کرد که حضانت مشترک باشه؟ مثلاً هفته‌ای دو روز پیشِ آقا، هفته‌ای دو روز پیشِ لردِ تاریکی؟
دامبلدور لبخندی زد. ریدل فقط چشم‌هایش را بست و احتمالاً در ذهنش داشت هزار راهِ شکنجه برای آن مامورِ مالیاتی طراحی می‌کرد.

حالا سوال اصلی این بود: آیا این دو دشمنِ قسم‌خورده، حاضر بودند برای به دست آوردنِ جونیور، نمایشِ یک «زوجِ خوشبخت» را در دادگاه بازی کنند؟ و از آن مهم‌تر، آن مامورِ مالیاتیِ قانون‌مدار، فردا صبح چه خوابی برای آن‌ها دیده بود؟
پاسخ: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 4 خرداد 1405 12:54
نمایش جزئیات
آفلاین
مگر قانون را برای همین موقع‌ها نگذاشته‌اند اصلاً؟ چه معنی دارد وسط شهر لندن، دو مرد بالای پنجاه سال، که اتفاقاً هر دو هم سابقۀ بچه‌دزدی و یکی هم بچه‌دوستی بیش از اندازه در کارنامه دارند، راست راست پی اغفال کودکی باشند و از چشم مجری قانون پنهان بمانند؟

مامور ادارۀ مالیات که در صحنه حاضر شد، با نگاهی به آن‌چه پیش رویش بود، تمامی آن سوالات را از خود پرسید. مامور جادوگر قانون‌مداری بود. از آن‌ها بود که وقتی کوافل بچه‌شان به جارویی اصابت می‌کرد، می‌رفتند و نامۀ «لطفاً اگر جاروتون آسیبی دید به این آدرس جغد ارسال کنید تا گردن پسر بی‌شعورم رو تقدیم کنم.» به آن می‌چسباندند. از آن‌ها که اگر فرزندشان در حال احتضار بود هم چراغ قرمز را رد نمی‌کردند (که هیچ‌گاه مشخص نشد از حب قانون است یا بغض فرزند. بگذریم.). خلاصه بسیار قانون‌دوست و قانون‌شناس بود.

- باید بره پارکینگ.

هیچ‌یک از حاضرین در صحنه معنی حرفش را نفهمیدند؛ اما مامور در حالی که قبضی از جیبش در میاورد تا بنویسد، این را رو به تمامی حضار گفته بود.

- قربان یه لحظه ننویس. من خودم همکار شمام. می‌‌فهمم‌تون.

مامور بدون آن‌ که سر از برگه بردارد، جواب آرتور ویزلی را داد.
- جدی؟ کدوم بخش؟
- آره بابا. ما همه مامور وزارتیم دیگه. منم از یه نون‌دونی خرج زن و بچه‌مو می‌دم. می‌دونم چقدر گرفتاری هست.
- کدوم بخش؟
- این حرف‌ها مهمه مگه قربان؟ مگه همه خادم ملت نیستیم؟
- کدوم؟
- پاکیزگی عمومی.
-

آرتور مرد روزهای سخت بود. وقتی به تعداد رشته‌های المپیک، فرزند داشته باشید، به همان مقدار هم بهانۀ پیچاندن یاد می‌گیرید. همین که مامور بالاخره سر بالا آورده بود و در چشم‌هایش زل زده بود، خود پیشرفت محسوب می‌شد.
- قربان الان اصلاً چی دارید می‌نویسید؟ پارکینگ چرا؟

مامور هر آن‌چه نوشته بود، کند و به پیشانی تام‌ماروولو/آلبوس/ویزلی/جونیور چسباند.
- اداره پارکینگ. پذیرش و استحفاظ رسمی کودکان یا نوجوانان گمشده.

سپس رو به سمت باقی برگرداند.
- فردا صبح دادگاه رسیدگی به پروندۀ این بچه برگزار می‌شه. پاشید ببرید پیش قاضی ننه من غریبم بازی‌هاتونو. اون‌جا رسیدگی می‌شه به حضانت.

هیچکس نفهمید چطور مامور ادارۀ مالیات، مجری قوانین حقوق کودکان هم بود. اصلاً چرا صدور قبض پارکینگ جزو اختیارات او بود؟ به هر حال؛ هندزفری‌اش را که ریمیکس 24 ساعتۀ «من مامورم و معذور»، نسخۀ ریورب‌دار، پخش می‌کرد، در گوش گذاشت. به سمت در رفت و پیش از خروج از صحنه، یک حرف دیگر هم زد:
- آها. فردا نگید چرا راه‌مون نمی‌دنا! فقط زوج‌ها رو دادگاه قبول می‌کنه برای شنیدن صحبت‌هاشون. تکی نرید.

برچسب روی سر جونیور درخشید و دیگر در مغازه نبود.
مالی و آرتور سرخوش و پیروز به نظر می‌رسیدند.
لرد و دامبلدور نگاهی به هم انداختند.
آروم آقا! دست و پام ریخت!
پاسخ: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 4 خرداد 1405 00:32
نمایش جزئیات
آفلاین
با دیدن بی‌قراری بچه برای داشتن لباس‌های لاکچری که ویزلی جماعت حتی توی خوابشون نمیدیدن که بتونن بخرن، شعری در ذهن لرد پلی شد: «من واست خیابونو خرج میکنم، من واست بیابونو فرش میکنم، من واست فرشا رو خرج میکنم، بعدش واست خرجا رو پرچ میکنم.⁦(^_^メ)⁩»

متاسفانه صدای افکار لرد اینقدر زیاد بود که توسط دامبلدور هم شنیده شد. دامبل در حالیکه عینک دودی نیم دایره‌ای روی چشمش ظاهر شد، دستشو توی پستوهای جیبش کرد تا بعد از سال‌ها خساست به خرج دادن و در حالیکه عارش می‌اومد سال تا سال برای خودش یه جفت جوراب بگیره، واسه بچه جونیور خرج کنه و وارد رقابت سهمگینی با لرد بشه.

_تام بابا⁦ಠಗಠ⁩ از این به بعد همه هزینه‌ها برا تو میشه. ⁦ಠಗಠ⁩

لرد اینو در حالی گفت که دامبلدور یه جفت جوراب کریسمسی رو به امید اینکه بعد از مدتی پوشیدن و شست و شو کش میاد و می‌تونه خودش هم ازش استفاده کنه جلوی بچه گرفت.

فقط اینقد🤏دیگه مونده بود تا بچه جونیور بپره تو بغل دامبلدور که آرتور ویزلی طی حرکتی نادر، پولاشو خرج کرد، مغازه رو فرش کرد، سرشو جلو لرد کج کرد و در حالی که وانمود میکرد از اول هم بچه مال خودش بوده، طفل رو زیر بغلش زد تا از مغازه بزنه بیرون.

لرد تمام مدت، با افسوس به این حماقت مرکب نگاه کرد و تازه یادش اومد که چرا همیشه از این محفلی‌های گداگودول بیزار بوده. اون درجا سند مغازه‌ رو خرید و صندلی جواهر نشانی که سابق بر این در ملک مالفوی‌های بچه مایه بود رو فراخوند و بچه جونیور رو روی تخت نشوند.

دامبلدور که از خرید یه جفت جوراب پشیمون شده بود و اینهمه ولخرجی داشت عصبیش می‌کرد، گزارش مغازه رو به اداره‌ی مالیات داد و نگاه پیروزمندانه‌ای به لرد انداخت.
پاسخ: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1405 22:52
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
دامبلدور یک بچه رو به سرپرستی گرفته و ادعا میکنه "مادر" اون بچست، اما لردولدمورت هم اون بچه رو دیده و میخواد مال اون باشه.
حین درگیری بین لرد و دامبلدور سرِ بچه، که لرد بهش تام‌جونیور و دامبلدور بهش آلبوس‌جونیور میگه، بچه میذاره میره و تو دیاگون‌ گم‌ میشه.
آرتور و مالی ویزلی بچه رو پیدا میکنن و چون عاشق بچه‌ها هستن، برش میدارن برای خودشون و میبرنش لباس بچه فروشی.
لرد و دامبلدور هم با دنبال کردن صدای جیغ بچه به لباس بچه فروشی میرسن که لرد فکر میکنه نوشته "بچه فروشی".
***


لرد که خیالش از رفتن دامبلدور راحت شده بود، با خوشحالی وارد _به گمان خودش، بچه فروشی_ شد.
اما برخلاف تصورش، به جای قفسه‌هایی مملو از بچه برای خرید، با رگال هایی پر از لباس‌های بچه مواجه شد؛ لباس‌هایی با رنگ‌های روشن، طرحدار و با ابعادی بسیار کوچک‌تر.
لرد سیاه با فهمیدن اینکه تمام تصورات و نقشه هایش مبنی بر خرید بچه ها و تربیتشان به عنوان مرگخوار بر باد رفته است، خونش به جوش آمد.
بعد یاد تام‌جونیورِ گم شده‌ی خود افتاد که صدایش از همین اطراف به گوش میرسید.
_خب بهتر است فعلا روی آنچه داریم تمرکز کنیم. تام‌ماروولوجونیور، کجا هستی بابا؟

سپس بی آنکه متوجه شود با قفسه ای از جوراب های بچه تصادف کرد.
به خودش داخل آینه کناری که یک جوراب صورتی به کله‌اش چسبیده بود نگاه کرد.
_آه. حالا خیلی گوگولی شده ایم. به نظرم کافیست.

سپس با شتاب بیشتری به گشتن به دنبال بچه اش پرداخت.
همان موقع، دامبلدور با تلپورت کنارش پدیدار شد.
_پیرمرد همان موقع که از دستت خلاص شده بودیم‌ دوباره پیدایت شد! بگو ببینم مگر کاری نداشتی که به آن رسیدگی کنی ها؟ چرا خودت را اینطور مضحک کرده ای؟ این لباس بابانوئل چیه که پوشیدی؟

دامبلدور گرد و خاک را از روی مخملِ لباس بابانوئلی‌اش تکاند.
_خب بابا جون اون مسئله حل شد. چیز خیلی مهمی نبود. این لباس رو هم سر راه از داخل کمدم برداشتم گفتم یکمی آلبوس جونیورِ مامان بخنده.
_ اصلا دلمان نمیخواد بدونیم چرا لباس بابانوئلی در کمدت نگه میداشته‌ای پیرمرد. در ضمن، تام‌ماروولو‌جونیور رو هنوز‌ پیدا نکردیم.

همان موقع صدای جیغ کودک از سمت دیگر فروشگاه به گوش رسید:
_اما من همین الان این لباس رو میخوام مامان ویزلی!

لرد و دامبلدور به یکدیگر خیره شدند. همین کافی بود که پای خانواده ویزلی نیز به پرونده کودک گم شده باز شود.
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در 1405/3/4 11:38:29
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
-فروشنده‌ی بچه؟

صورتِ لرد عبوس بود اما ذهنش رویاهایی به رنگارنگیِ لباس‌های ساموئل می‌ساخت. چند صفحه‌ ساعت پیش از ناکارآمدی مرگخوارانش مکدر شده بود اما دیدنِ بچه، دوباره سرحالش آورده‌ بود. در بچه‌قرتی کیدز، می‌توانست نوزادانی با استعداد مثلِ تام جونیور ۱ تهیه کند و عصرِ جاودانگی مرگخواران‌ را رقم بزند. قبلی‌ها هم... خب یک استفاده‌ای برایشان پیدا می‌کرد.

- خب، مایلیم بچه‌های فروشی رو ببینیم،‌ گارانتی -
- روزنامه روزنامه!
خبر داغ، خبر داغ!

لرد مایل به ادامه دادن حرفش بود که خبر داغ را شنید.
- ازدواج غریب‌الوقوع مرلین کبیر و بانو هلنا ریونکلاو!

سرش را تکان داد. این اخبار در مقابل دنیای جدیدی که توی ذهنش داشت، بی‌اهمیت بودند. تنها ترسش این بود که مردِ ریشوی کنارش که ادعا می‌کرد مامانِ تام جونیور ۱ هست هم به همین فکر کرده باشد و زیر چشمی نگاهی به او انداخت. صورتِ دامبلدور به سفیدی ریش‌هایش شده بود‌.
- نه... نمیشه.

فروشنده می‌خواست آن‌ها را به مرکز فروشگاه هدایت کند که دامبلدور از آن‌ها فاصله گرفت.
- تام... به خاطرِ قدیما... آلبوس جونیور رو پس بگیر تا برگردم... باید...

ابروهای نامرئی لرد در هم گره خوردند.
- کجا؟
- باید... باید قبل از اینکه دیر بشه... ۱۰۰ امتیاز از ریونکلاو کم کنم...

قبل از تمام شدنِ جمله‌اش از مغازه خارج شد و تنها پایینِ موی سفیدش به چشمشان می‌خورد.
لرد سری تکان داد و به سمتِ ساموئل برگشت.
- خب... ارتشِ جدیدِ ما کجاست؟
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
پاسخ: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 فروردین 1405 02:45
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لرد و دامبلدور تازه به آخر کوچه رسیدند که صدای جیغ بلندی توجه هردو را به مغازه ای با دکور صورتی و آبی، آویز های رنگین‌ کمانی و آهنگ "آهویی دارم خوشگله... فرار کرده ز دستم..." جلب کرد.

ـ آلبوس جونیور مامان چرا این جاست؟
ـ یه بار دیگه بگو آلبوس جونیور تا تک تک اون آویز ها رو بکنم تو حلقت! اون فقط تام جونیور ماست.

دوباره داشت بحث و جدل بین مادر و پدرخوانده بچه بالا می گرفت که در همان لحظه صدای جیغ بلند تر و گوش خراش تر شد، جوری که خواننده آهنگ بند قبلی ترجیح داد آهویش را پیدا کنده و برود.

ـ بسه دیگه! از سن تون خجالت بکشید! دو تا خرس گنده مثل تام و جری هی می افتید به جون هم؛ شرم کنید.

پیرزن همسایه بالا مغازه که به شدت شاکی بود همانطور که تا کمر از پنجره بیرون زده بود، در ادامه دیالوگش چندین ناسزا دیگر نثار آن دو کرد و رفت. رنگ صورت لرد و دامبلدور از صورتی کمرنگ کم کم به قرمزی سیب رفت؛ شرم و خجالت بر هر دو اثر کرده و کم کم دست از گیس و گیس کشی برداشتند. جو آرام تر شد و سر و صدایشان خوابید. حتی دیگر بچه هم جیغ نمی‌زد.

ـ بیا بریم جیگر گوشه مامان رو پیدا کنیم.
ـ برای همین اینجا ایم دیگه! سوال اصلی اینه این بچه چرا اینجاست؟!
ـ شکر میان کلام تون... من جواب سوالتون رو دارم!

در میان مکالمه آن دو بزرگوار، مردی با کت صورتی رنگ، شلواری به رنگ آبی پاستیل، آغشته به عطری شیرین و آبنباتی و با لبخندی که فقط نشان دهنده سفیدی کامپوزیت های کرجی اش بود ترجیح داده بود با لحنی لوس و زننده خود را پا برهنه وسط بیندازد.
ـ به بزرگترین مرکز لباس ادایی و سوپر لاکچری نوزاد و کودک در کل دیاگون خوش اومدید.‌ من ساموئل هستم؛ بهترین فروشنده بچه قرتی کیدز و راهنمای شما در کل مغازه و خرید برای فسقلی شما !

مرحله بعد معلوم بود. مادر و پدرخوانده بچه برای پس گرفتن او باید با ساموئل و بچه قرتی کیدز مواجه می شدند!

افرادی که لایک کردند

بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ به: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 21 بهمن 1403 18:17
نمایش جزئیات
آفلاین
خب به نظر می رسید که صدای گریه کمی توجه اونها رو جلب کرده بود، چون یک ثانیه دست از زدن به سر هم برداشتن و بعد به دوباره بزن بزن ادامه دادن! حالا اگر می‌خواید بگید چرا ادامه دادن هم باید بگم زیرا برای اینکه... نه چیز اشتباه شد... چون اون یک ثانیه جونیور برای نفس کشیدن جیغ زدن رو متوقف کرده بود.

- آلبوس یه صدایی میاد!
- من که نمی‌شنوم!

لرد جلوی دهن دامبلدور رو گرفت که صدای جونیور رو بهتر بشنوه.
- صدای گریه ی تام جونیوره؟!
- آلبوس جونیور!
- عه! دو دیقه ساکت! تام جونیور داره گریه می‌کنه!
- دارن با بچه ی من چیکار میکنن؟

لرد و دامبلدور دست از دعوا برداشتن و با تمام سرعت و البته رعایت شان خودشون به سمت صدا دویدن که این همه تلاش باعث شد پاهاشون به هم گیر کنه و بخورن زمین که خب باز این باعث میشه نویسنده بخواد همینطور الکی زمین رو کج کنه و نتیجه رو خودتون هم میتونید حدس بزنید! خلاصه که موقعی به آخر کوچه رسیدن حالت گرد به خودشون گرفته بودن!

افرادی که لایک کردند


نقل قول:
میو میو!


پاسخ به: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 17 بهمن 1403 01:47
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد و دامبلدور چند ثانیه‌ای به حالت پوکر فیس به نقطه‌ای که قرار بود جونیور اونجا باشه نگاه کردن و بعد به هم خیره شدن. هر دوشون دوباره خیلی آروم سرشونو به سمت نقطه مذکور برگردوندن و باز هم به همدیگه خیره شدن. بعد از اینکه حدودا یک ربع این چرخه‌ رو ادامه دادن متوجه شدن که قرار نیست معجزه‌ای رخ بده و جونیور واقعا گم شده.
- آلبوس ملعون، لعنت به خودت و اون دستای چرکت. از بس حرف زدی حواسم پرت شد.
- اولا که به دستای من توهین نکن. دستای من از ریشای هاگریدم تمیز تره. دوما به من چه ربطی داره، تو پیر شدی هوش و حواست سر جاش نیست.
- من پیر شدم؟ تو رو کله‌ی من موی سفید میبینی؟
- من اصن رو کله‌ت مو نمیبینم.
- حتما تو خوبی که منطقه بی مو رو صورتت از مهربونیای بلاتریکس نایاب تره.
- به جای حسودی کردن به ریش ابریشمی من بگرد آلبوس جونیورمو پیدا کن.
- اون اسمش تام جونیوره!
- من مامانشم اسمشو من باید انتخاب کنم.

چند تا کوچه اونورتر در حالی لرد و دامبلدور هنوز داشتن مثل جغد و تسترال به سر و کله‌ی هم میپریدن، آرتور و مالی داشتن با بچه‌ی جدیدشون به اسم آرتور جونیور توی لباس فروشی میچرخیدن.
آرتور لباس قرمز صورتی گل‌گلی‌ای رو جلوی جونیور گرفت.
- مالی فکرشو بکن تو این لباس چقدر بچه‌مون ناز و گوگولی میشه.

مالی بچه رو از جلوی آرتور کنار کشید.
- حتی فکرشم نکن. مطمئنم این لباس بنفشه جونیور کوچولوی مامانو خیلی جیگر و دختر کش میکنه.

مالی لباس مورد نظرش رو جلوی جونیور گرفت و با تصور کردنش تو تن جونیور حسابی ذوق مرگ شد. گویا جونیور هم از لباس خوشش اومده بود، چون با خنده‌ی کوتاهی رضایتش رو از سلیقه‌ی مامان جدیدش اعلام کرد.
مالی با دیدن این صحنه بیشتر ذوق مرگ شد و لپای جونیور رو با فشاری معادت چندین تن ماچ کرد.
آرتور لباس پسندیده شده رو از دست مالی گرفت و در حالی که اونو دوباره توی قفسه میذاشت سر جونیور رو نوازش کرد.
- حیف لباسا گرونن و نمیتونم برات بخرم، ولی قول میدم اگه بچه‌ی خوبی باشی بازم میارمت اینجا که لباسای جدیدو تو تنت تصور کنیم.

جونیور فلک‌زده که تازه دوگالیونیش افتاده بود چه خبره و گیر چه آدمای بدبخت و بیچاره تری از خودش افتاده واسه نجات زندگیش دهنشو باز کرد و با تمام قدرتی که یک بچه میتونه داشته باشه جیغ کشید.
صدای جیغش به قدری بلند بود که توی تمام کوچه‌ی دیاگون شنیده شد. صداش حتی جایی که لرد و دامبلدور داشتن گیس و ریش کشی میکردن هم شنیده شد، ولی سوال اینجا بود که با اون همه سر و صدایی که تولید میکردن، اصلا صدای جیغ جونیور بیچاره رو شنیدن یا نه؟

افرادی که لایک کردند

✨The true sign of intelligence is not knowledge but imagination📜


پاسخ به: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 11 بهمن 1403 00:17
نمایش جزئیات
آفلاین
آرتور با بیحوصلگی پشت سر مالی گام برمیداشت. او و مالی مثل همیشه درگیر خرید کردن برای ابشار کودکان ویزلی بودند که از در و دیوار خانه شان فرو میریخت. آرتور بچه دوست داشت. واقعا هم دوست داشت. البته قبل از اینکه بزرگ شوند و او مجبور باشد برایشان از دیاگون خرید کند.
مالی که جلوی آرتور راه میرفت ناگهان ایستاد و به سمت همسرش برگشت. طومار بلندی دستش بود که انتهایش به زمین میرسید.
- خب... الان بیست و چهار تا کلاه میخواییم... سه تا پاتیل... و.... جیمز کوچیکه هم شلوار نداره! همین!

آرتور چشمهایش را در حدقه چرخاند و گفت:
- چرا مشنگها خرید آنلاین دارن و ما نداریم؟ پیک جارویی چیش بده که نمیذارن من مغازه شو بزنم؟

- آرتور! ول دیگه!... صد دفعه این بحثو کردیم! مشنگها که نمیتونن غیب و ظاهر بشن! جغدم ندارن! ما که داریم! پیک جارویی برای چمونه اخه!
- ببین من حوصله ام سر رفته...میگم مالی....
- چیه؟

آرتور در کنار همسرش ایستاد و با عشوه فراوان ( در حد عشوه تسترالی که از او برمی آمد) به زنش نگاه کرد و گفت:
- من دلم لک زده برای صدای گریه بچه.... بیا یکی دیگه بیاریم!

مالی با حالت چندش خودش را عقب کشید و گفت:
- اییی.... این اداها چیه دیگه آرتورعلی؟... ما به اندازه کافی بچه داریم!

آرتور که توی ذوقش خورده بود، لبهایش را ور چید و لیست را از مالی گرفت و این بار او جلو افتاد. با خودش فکر کرد که بچه آوردن اصلا هم کار سختی نیست. تنها کافی بود تا یازده سالگی او را بزرگ کنند و بعد بقیه کارها را هاگواتز انجام میداد. تنها کار باقی مانده این بود که کریسمس برای بچه ها پلیور بدوزند و بفرستند. همین. تمام شد.
چقدر دلش یک بچه کوچولوی بامزه میخواست. مثل همین که روبرویش روی زمین بود...

یک آن به خودش آمد و ایستاد. چند بار پلک زد و روی تصویر روبرویش دقیق شد ولی همچنان یک بچه کوچک با چشمهای اشکی در مقابلش روی زمین نشسته بود.

- مالی! بیا اینو ببین! خدا بچه رو رسوند!
- چی میگی؟....اه.... این بچه مال کیه؟
- مال ماست دیگه! ببین اخه کی بچه رو وسط کوچه ول میکنه؟ حتما نمیخوانش!
- بابا نمیشه همینطوری بچه رو ببریم که...
- بابا بچه به این خوشگلی! تازه کارهای اداری به دنیا اوردنش هم تکمیل شده!
- اخه....
- بیا ببریمش حالا! من فردا میرم اداره بچه های گم شده اگر مال کسی بود خب پس میدیم! ببین داره گریه میکنه!

در همان لحظه بچه که شاهد مکالمه آن دو بود گریه حزن انگیزی را راه انداخت. مالی که نقطه ضعفش گریه بچه بود، جلو آمد و بجه را بغل کرد.

- حالا فعلا از رو زمین برش داریم ببینیم چی میشه!

آرتور به نشانه موفقیت مشتش را بالا برد و هردو با بچه به راه افتادند.


سه ساعت و یازده دقیقه بعد در همان مکان


لرد و دامبلدور بلاخره متوجه گم شدن بچه شده بودند.

- تام جونیور کو؟
-آلبوس جونیور منظورته دیگه!
- وایی... آلبوس بچه مونو بردن!

افرادی که لایک کردند

THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT