جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] یتیم‌خانه سنت دیاگون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1405 22:52
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
دامبلدور یک بچه رو به سرپرستی گرفته و ادعا میکنه "مادر" اون بچست، اما لردولدمورت هم اون بچه رو دیده و میخواد مال اون باشه.
حین درگیری بین لرد و دامبلدور سرِ بچه، که لرد بهش تام‌جونیور و دامبلدور بهش آلبوس‌جونیور میگه، بچه میذاره میره و تو دیاگون‌ گم‌ میشه.
آرتور و مالی ویزلی بچه رو پیدا میکنن و چون عاشق بچه‌ها هستن، برش میدارن برای خودشون و میبرنش لباس بچه فروشی.
لرد و دامبلدور هم با دنبال کردن صدای جیغ بچه به لباس بچه فروشی میرسن که لرد فکر میکنه نوشته "بچه فروشی".
***


لرد که خیالش از رفتن دامبلدور راحت شده بود، با خوشحالی وارد _به گمان خودش، بچه فروشی_ شد.
اما برخلاف تصورش، به جای قفسه‌هایی مملو از بچه برای خرید، با رگال هایی پر از لباس‌های بچه مواجه شد؛ لباس‌هایی با رنگ‌های روشن، طرحدار و با ابعادی بسیار کوچک‌تر.
لرد سیاه با فهمیدن اینکه تمام تصورات و نقشه هایش مبنی بر خرید بچه ها و تربیتشان به عنوان مرگخوار بر باد رفته است، خونش به جوش آمد.
بعد یاد تام‌جونیورِ گم شده‌ی خود افتاد که صدایش از همین اطراف به گوش میرسید.
_خب بهتر است فعلا روی آنچه داریم تمرکز کنیم. تام‌ماروولوجونیور، کجا هستی بابا؟

سپس بی آنکه متوجه شود با قفسه ای از جوراب های بچه تصادف کرد.
به خودش داخل آینه کناری که یک جوراب صورتی به کله‌اش چسبیده بود نگاه کرد.
_آه. حالا خیلی گوگولی شده ایم. به نظرم کافیست.

سپس با شتاب بیشتری به گشتن به دنبال بچه اش پرداخت.
همان موقع، دامبلدور با تلپورت کنارش پدیدار شد.
_پیرمرد همان موقع که از دستت خلاص شده بودیم‌ دوباره پیدایت شد! بگو ببینم مگر کاری نداشتی که به آن رسیدگی کنی ها؟ چرا خودت را اینطور مضحک کرده ای؟ این لباس بابانوئل چیه که پوشیدی؟

دامبلدور گرد و خاک را از روی مخملِ لباس بابانوئلی‌اش تکاند.
_خب بابا جون اون مسئله حل شد. چیز خیلی مهمی نبود. این لباس رو هم سر راه از داخل کمدم برداشتم گفتم یکمی آلبوس جونیورِ مامان بخنده.
_ اصلا دلمان نمیخواد بدونیم چرا لباس بابانوئلی در کمدت نگه میداشته‌ای پیرمرد. در ضمن، تام‌ماروولو‌جونیور رو هنوز‌ پیدا نکردیم.

همان موقع صدای جیغ کودک از سمت دیگر فروشگاه به گوش رسید:
_اما من همین الان این لباس رو میخوام مامان ویزلی!

لرد و دامبلدور به یکدیگر خیره شدند. همین کافی بود که پای خانواده ویزلی نیز به پرونده کودک گم شده باز شود.
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در 1405/3/4 11:38:29
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
-فروشنده‌ی بچه؟

صورتِ لرد عبوس بود اما ذهنش رویاهایی به رنگارنگیِ لباس‌های ساموئل می‌ساخت. چند صفحه‌ ساعت پیش از ناکارآمدی مرگخوارانش مکدر شده بود اما دیدنِ بچه، دوباره سرحالش آورده‌ بود. در بچه‌قرتی کیدز، می‌توانست نوزادانی با استعداد مثلِ تام جونیور ۱ تهیه کند و عصرِ جاودانگی مرگخواران‌ را رقم بزند. قبلی‌ها هم... خب یک استفاده‌ای برایشان پیدا می‌کرد.

- خب، مایلیم بچه‌های فروشی رو ببینیم،‌ گارانتی -
- روزنامه روزنامه!
خبر داغ، خبر داغ!

لرد مایل به ادامه دادن حرفش بود که خبر داغ را شنید.
- ازدواج غریب‌الوقوع مرلین کبیر و بانو هلنا ریونکلاو!

سرش را تکان داد. این اخبار در مقابل دنیای جدیدی که توی ذهنش داشت، بی‌اهمیت بودند. تنها ترسش این بود که مردِ ریشوی کنارش که ادعا می‌کرد مامانِ تام جونیور ۱ هست هم به همین فکر کرده باشد و زیر چشمی نگاهی به او انداخت. صورتِ دامبلدور به سفیدی ریش‌هایش شده بود‌.
- نه... نمیشه.

فروشنده می‌خواست آن‌ها را به مرکز فروشگاه هدایت کند که دامبلدور از آن‌ها فاصله گرفت.
- تام... به خاطرِ قدیما... آلبوس جونیور رو پس بگیر تا برگردم... باید...

ابروهای نامرئی لرد در هم گره خوردند.
- کجا؟
- باید... باید قبل از اینکه دیر بشه... ۱۰۰ امتیاز از ریونکلاو کم کنم...

قبل از تمام شدنِ جمله‌اش از مغازه خارج شد و تنها پایینِ موی سفیدش به چشمشان می‌خورد.
لرد سری تکان داد و به سمتِ ساموئل برگشت.
- خب... ارتشِ جدیدِ ما کجاست؟
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
پاسخ: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 فروردین 1405 02:45
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لرد و دامبلدور تازه به آخر کوچه رسیدند که صدای جیغ بلندی توجه هردو را به مغازه ای با دکور صورتی و آبی، آویز های رنگین‌ کمانی و آهنگ "آهویی دارم خوشگله... فرار کرده ز دستم..." جلب کرد.

ـ آلبوس جونیور مامان چرا این جاست؟
ـ یه بار دیگه بگو آلبوس جونیور تا تک تک اون آویز ها رو بکنم تو حلقت! اون فقط تام جونیور ماست.

دوباره داشت بحث و جدل بین مادر و پدرخوانده بچه بالا می گرفت که در همان لحظه صدای جیغ بلند تر و گوش خراش تر شد، جوری که خواننده آهنگ بند قبلی ترجیح داد آهویش را پیدا کنده و برود.

ـ بسه دیگه! از سن تون خجالت بکشید! دو تا خرس گنده مثل تام و جری هی می افتید به جون هم؛ شرم کنید.

پیرزن همسایه بالا مغازه که به شدت شاکی بود همانطور که تا کمر از پنجره بیرون زده بود، در ادامه دیالوگش چندین ناسزا دیگر نثار آن دو کرد و رفت. رنگ صورت لرد و دامبلدور از صورتی کمرنگ کم کم به قرمزی سیب رفت؛ شرم و خجالت بر هر دو اثر کرده و کم کم دست از گیس و گیس کشی برداشتند. جو آرام تر شد و سر و صدایشان خوابید. حتی دیگر بچه هم جیغ نمی‌زد.

ـ بیا بریم جیگر گوشه مامان رو پیدا کنیم.
ـ برای همین اینجا ایم دیگه! سوال اصلی اینه این بچه چرا اینجاست؟!
ـ شکر میان کلام تون... من جواب سوالتون رو دارم!

در میان مکالمه آن دو بزرگوار، مردی با کت صورتی رنگ، شلواری به رنگ آبی پاستیل، آغشته به عطری شیرین و آبنباتی و با لبخندی که فقط نشان دهنده سفیدی کامپوزیت های کرجی اش بود ترجیح داده بود با لحنی لوس و زننده خود را پا برهنه وسط بیندازد.
ـ به بزرگترین مرکز لباس ادایی و سوپر لاکچری نوزاد و کودک در کل دیاگون خوش اومدید.‌ من ساموئل هستم؛ بهترین فروشنده بچه قرتی کیدز و راهنمای شما در کل مغازه و خرید برای فسقلی شما !

مرحله بعد معلوم بود. مادر و پدرخوانده بچه برای پس گرفتن او باید با ساموئل و بچه قرتی کیدز مواجه می شدند!
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ به: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 21 بهمن 1403 18:17
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خب به نظر می رسید که صدای گریه کمی توجه اونها رو جلب کرده بود، چون یک ثانیه دست از زدن به سر هم برداشتن و بعد به دوباره بزن بزن ادامه دادن! حالا اگر می‌خواید بگید چرا ادامه دادن هم باید بگم زیرا برای اینکه... نه چیز اشتباه شد... چون اون یک ثانیه جونیور برای نفس کشیدن جیغ زدن رو متوقف کرده بود.

- آلبوس یه صدایی میاد!
- من که نمی‌شنوم!

لرد جلوی دهن دامبلدور رو گرفت که صدای جونیور رو بهتر بشنوه.
- صدای گریه ی تام جونیوره؟!
- آلبوس جونیور!
- عه! دو دیقه ساکت! تام جونیور داره گریه می‌کنه!
- دارن با بچه ی من چیکار میکنن؟

لرد و دامبلدور دست از دعوا برداشتن و با تمام سرعت و البته رعایت شان خودشون به سمت صدا دویدن که این همه تلاش باعث شد پاهاشون به هم گیر کنه و بخورن زمین که خب باز این باعث میشه نویسنده بخواد همینطور الکی زمین رو کج کنه و نتیجه رو خودتون هم میتونید حدس بزنید! خلاصه که موقعی به آخر کوچه رسیدن حالت گرد به خودشون گرفته بودن!

افرادی که لایک کردند

نقل قول:
میو میو!


پاسخ به: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 17 بهمن 1403 01:47
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد و دامبلدور چند ثانیه‌ای به حالت پوکر فیس به نقطه‌ای که قرار بود جونیور اونجا باشه نگاه کردن و بعد به هم خیره شدن. هر دوشون دوباره خیلی آروم سرشونو به سمت نقطه مذکور برگردوندن و باز هم به همدیگه خیره شدن. بعد از اینکه حدودا یک ربع این چرخه‌ رو ادامه دادن متوجه شدن که قرار نیست معجزه‌ای رخ بده و جونیور واقعا گم شده.
- آلبوس ملعون، لعنت به خودت و اون دستای چرکت. از بس حرف زدی حواسم پرت شد.
- اولا که به دستای من توهین نکن. دستای من از ریشای هاگریدم تمیز تره. دوما به من چه ربطی داره، تو پیر شدی هوش و حواست سر جاش نیست.
- من پیر شدم؟ تو رو کله‌ی من موی سفید میبینی؟
- من اصن رو کله‌ت مو نمیبینم.
- حتما تو خوبی که منطقه بی مو رو صورتت از مهربونیای بلاتریکس نایاب تره.
- به جای حسودی کردن به ریش ابریشمی من بگرد آلبوس جونیورمو پیدا کن.
- اون اسمش تام جونیوره!
- من مامانشم اسمشو من باید انتخاب کنم.

چند تا کوچه اونورتر در حالی لرد و دامبلدور هنوز داشتن مثل جغد و تسترال به سر و کله‌ی هم میپریدن، آرتور و مالی داشتن با بچه‌ی جدیدشون به اسم آرتور جونیور توی لباس فروشی میچرخیدن.
آرتور لباس قرمز صورتی گل‌گلی‌ای رو جلوی جونیور گرفت.
- مالی فکرشو بکن تو این لباس چقدر بچه‌مون ناز و گوگولی میشه.

مالی بچه رو از جلوی آرتور کنار کشید.
- حتی فکرشم نکن. مطمئنم این لباس بنفشه جونیور کوچولوی مامانو خیلی جیگر و دختر کش میکنه.

مالی لباس مورد نظرش رو جلوی جونیور گرفت و با تصور کردنش تو تن جونیور حسابی ذوق مرگ شد. گویا جونیور هم از لباس خوشش اومده بود، چون با خنده‌ی کوتاهی رضایتش رو از سلیقه‌ی مامان جدیدش اعلام کرد.
مالی با دیدن این صحنه بیشتر ذوق مرگ شد و لپای جونیور رو با فشاری معادت چندین تن ماچ کرد.
آرتور لباس پسندیده شده رو از دست مالی گرفت و در حالی که اونو دوباره توی قفسه میذاشت سر جونیور رو نوازش کرد.
- حیف لباسا گرونن و نمیتونم برات بخرم، ولی قول میدم اگه بچه‌ی خوبی باشی بازم میارمت اینجا که لباسای جدیدو تو تنت تصور کنیم.

جونیور فلک‌زده که تازه دوگالیونیش افتاده بود چه خبره و گیر چه آدمای بدبخت و بیچاره تری از خودش افتاده واسه نجات زندگیش دهنشو باز کرد و با تمام قدرتی که یک بچه میتونه داشته باشه جیغ کشید.
صدای جیغش به قدری بلند بود که توی تمام کوچه‌ی دیاگون شنیده شد. صداش حتی جایی که لرد و دامبلدور داشتن گیس و ریش کشی میکردن هم شنیده شد، ولی سوال اینجا بود که با اون همه سر و صدایی که تولید میکردن، اصلا صدای جیغ جونیور بیچاره رو شنیدن یا نه؟

افرادی که لایک کردند

✨The true sign of intelligence is not knowledge but imagination📜


پاسخ به: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 11 بهمن 1403 00:17
نمایش جزئیات
آفلاین
آرتور با بیحوصلگی پشت سر مالی گام برمیداشت. او و مالی مثل همیشه درگیر خرید کردن برای ابشار کودکان ویزلی بودند که از در و دیوار خانه شان فرو میریخت. آرتور بچه دوست داشت. واقعا هم دوست داشت. البته قبل از اینکه بزرگ شوند و او مجبور باشد برایشان از دیاگون خرید کند.
مالی که جلوی آرتور راه میرفت ناگهان ایستاد و به سمت همسرش برگشت. طومار بلندی دستش بود که انتهایش به زمین میرسید.
- خب... الان بیست و چهار تا کلاه میخواییم... سه تا پاتیل... و.... جیمز کوچیکه هم شلوار نداره! همین!

آرتور چشمهایش را در حدقه چرخاند و گفت:
- چرا مشنگها خرید آنلاین دارن و ما نداریم؟ پیک جارویی چیش بده که نمیذارن من مغازه شو بزنم؟

- آرتور! ول دیگه!... صد دفعه این بحثو کردیم! مشنگها که نمیتونن غیب و ظاهر بشن! جغدم ندارن! ما که داریم! پیک جارویی برای چمونه اخه!
- ببین من حوصله ام سر رفته...میگم مالی....
- چیه؟

آرتور در کنار همسرش ایستاد و با عشوه فراوان ( در حد عشوه تسترالی که از او برمی آمد) به زنش نگاه کرد و گفت:
- من دلم لک زده برای صدای گریه بچه.... بیا یکی دیگه بیاریم!

مالی با حالت چندش خودش را عقب کشید و گفت:
- اییی.... این اداها چیه دیگه آرتورعلی؟... ما به اندازه کافی بچه داریم!

آرتور که توی ذوقش خورده بود، لبهایش را ور چید و لیست را از مالی گرفت و این بار او جلو افتاد. با خودش فکر کرد که بچه آوردن اصلا هم کار سختی نیست. تنها کافی بود تا یازده سالگی او را بزرگ کنند و بعد بقیه کارها را هاگواتز انجام میداد. تنها کار باقی مانده این بود که کریسمس برای بچه ها پلیور بدوزند و بفرستند. همین. تمام شد.
چقدر دلش یک بچه کوچولوی بامزه میخواست. مثل همین که روبرویش روی زمین بود...

یک آن به خودش آمد و ایستاد. چند بار پلک زد و روی تصویر روبرویش دقیق شد ولی همچنان یک بچه کوچک با چشمهای اشکی در مقابلش روی زمین نشسته بود.

- مالی! بیا اینو ببین! خدا بچه رو رسوند!
- چی میگی؟....اه.... این بچه مال کیه؟
- مال ماست دیگه! ببین اخه کی بچه رو وسط کوچه ول میکنه؟ حتما نمیخوانش!
- بابا نمیشه همینطوری بچه رو ببریم که...
- بابا بچه به این خوشگلی! تازه کارهای اداری به دنیا اوردنش هم تکمیل شده!
- اخه....
- بیا ببریمش حالا! من فردا میرم اداره بچه های گم شده اگر مال کسی بود خب پس میدیم! ببین داره گریه میکنه!

در همان لحظه بچه که شاهد مکالمه آن دو بود گریه حزن انگیزی را راه انداخت. مالی که نقطه ضعفش گریه بچه بود، جلو آمد و بجه را بغل کرد.

- حالا فعلا از رو زمین برش داریم ببینیم چی میشه!

آرتور به نشانه موفقیت مشتش را بالا برد و هردو با بچه به راه افتادند.


سه ساعت و یازده دقیقه بعد در همان مکان


لرد و دامبلدور بلاخره متوجه گم شدن بچه شده بودند.

- تام جونیور کو؟
-آلبوس جونیور منظورته دیگه!
- وایی... آلبوس بچه مونو بردن!

افرادی که لایک کردند

THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 بهمن 1403 10:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
فیشششششششششش

نامه‌ای از وزارت‌خانه وسط کوچه‌ی دیاگون بین ولدمورت و دامبلدور ظاهر می‌شود و به حرف می‌آید:
«بدینوسیله از آلبوس دامبلدور و لرد ولدمورت دعوت می‌شود جهت انجام تست دی ان ای و مشخص شدن پدر واقعی جونور... چیزه، جونیور به سازمان پزشکی جادویی قانونی مراجعه کنند. بدیهی است عدم مراجعه‌ی هر یک از طرفین حق اعتراض بعدی را از وی سلب خواهد نمود.»

لرد ولدمورت و آلبوس دامبلدور که تا پیش از آن هر یک قسمتی از بچه را گرفته بودند و به سمت خود می‌کشیدند، متوقف شدند و به هم نگاه کردند.

آلبوس گفت: «این بشه‌ی خودمه ولی من پدرش نیستم.»
ولدمورت گفت: «خُب منم پدرش نیستم خودم میدونم برای اینکه پدرش باشم باید چیکار می‌کردم. ولی منظور تو چیه؟!»
لپ‌های آلبوس گل انداخت و گفت: «خُب راستش... باید بگم... پدر این بچه یه نفر دیگه‌س که خیلی برام خاص و عزیزه ولی نمی‌تونم اسمش رو بیارم. ولی بهت قول می‌دم توی تست دی ان ای برنده می‌شم. این بچه دی ان اِی من توشه.»
لرد ولدمورت با اینکه خودش دارک بود و دارک بودن از او نشئت می‌گرفت، کمی طول کشید تا حرف دامبلدور را هضم کند.
- یعنی می‌خوای بگی تو مادرشی؟!
دامبلدور که از نگاه قضاوت‌کننده‌ی لرد عصبی شده بود گفت:

- لامصب اینجا تو به یه بچه کوچیک آواداکداورا زدی نمرده، بعد از اینکه من بتونم بچه بزام تعجب می‌کنی؟! دنیای جادوگریه دیگه خیلی چیزا توش ممکنه اتفاق بیافته...

لرد ولدمورت به زور جلوی خنده‌اش را گرفت و گفت: «باشه باشه... پس بریم آزمایش بدیم تا بهم ثابت بشه تو مادر این بچه هستی. بعدش من مادر این بچه رو...»
دامبلدور بچه را رها کرد و با هر دو دست جلوی دهن ولدمورت را گرفت.
«زشته بچه اینجا رد میشه!»
ولدمورت هم بچه را ول کرد و دست‌های دامبلدور را به زور از روی دهانش برداشت و گفت:
«اه نمی‌ذاری حرفم تموم شه. میگم من مادر این بچه رو عقد می‌کنم که دیگه این بچه مال من هم باشه... دستت چرا یه مزه‌ای می‌داد؟! آخرین بار کجا گذاشته بودی؟!»
حواسشان به بچه نبود که روی زمین غلت می‌زد و از آنها دور می‌شد.

دامبلدور با خنده گفت: «چیزه... به مرلین دستم تمیزه. تازه از دسشویی اومدم. »

لرد ولدمورت جواب داد: «ای مرتیکه کثیف هپلی! اصلاً نظرمان عوض شد. تو را عقد نمی‌کنیم!»
دامبلدور شکلکی درآورد و گفت: «نکن. من خودم نامزد دارم. بابای واقعی این بچه. فقط باید بچه رو گردن بگیره وگرنه نمی‌تونم ازش شوهر دربیارم.»

بچه بیست متر آنطرف‌تر داشت نعره می‌زد و دامبلدور و ولدمورت همچنان داشتند سر اینکه با هم بچه را بزرگ کنند یا نه و اینکه کی برای آزمایش دی ان ای بروند کل کل می‌کردند.

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 8 بهمن 1403 02:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
دامبلدور بچه ای داره که مرگخوارا از یتیم خونه می دزدنش و به خونه ریدل میارن. لرد به بچه علاقه مند می شه و اسمشو تام ماروولو جونیور می ذاره. حالا هم مرگخوارا دنبال بچه می گردن و هم محفلیا. مروپ برای پیدا کردن بچه آش پخته ولی موفق به پیدا کردنش نمیشه چون رزالین و سو بچه رو پیدا کردن.



در همین حین که مرگخوارا دنبال بچه بودن، یه مرگخوار گمنام بی‌اسم و رسم در عمارت ریدلو باز کرد و فریاد زنان توی عمارت اومد.
- بچه رو پیدا کردم! بچه رو پیدا کردم!

همه با شنیدن صدای مرگخوار گمنام بی‌اسم و رسم به سمتش رفتن و حتی براش اسم گذاشتن که دیگه گمنام و بی‌اسم نباشه.

- خب حالا تام ماروولو ریدل جونیور ما کجاست؟
- خب راستش... میدونین... چیزه...
- دِ بگو دیگه!
- تو بغل دامبلدور تو کوچه‌ی دیاگون دیدمشون!

لرد با شنیدن این حرف خونش به جوش اومد و هر چی اسم و رسم به مرگخوار داده بود، پس گرفت و اونو دوباره تبدیل به یه مرگخوار گمنام بی‌اسم و رسم کرد و بعدم صاف تو کوچه‌ی دیاگون تلپورت کرد و دامبلدورو دید که بچه تو بغلش بود و داشت موچی موچیش می‌کرد.
- آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور جونیور کی بودی تو؟ تو آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور جونیور منی، مگه نه؟ نگا حتی چشمای آبیشم به من رفته!

لرد با عصبانیت و قدم‌هایی محکم به سمت دامبلدور رفت.
- خیر! این تام ماروولو ریدل جونیور ماست و کله‌ی کچلش هم به ما رفته!

و بچه در این لحظه دچار بحران هویت شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ترزا مک‌کینز در 1403/11/8 3:27:00
ویرایش شده توسط ترزا مک‌کینز در 1403/11/8 3:27:58
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 17 خرداد 1403 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
با هر قدمی که گابریل برمی‌داشت، صدای قار و قور که از فاصله دوری میومد، توی گوشش بیشتر می‌شد.
و گابریل بالاخره با دیدن صحنه‌ای جلوش متوقف شد.
- اومدم بغلت کنم و ببرمت پیش مامان مروپ.

گوریل عظیمی که جلوش وایساده بود و داشت دیوار بزرگی رو خراب میکرد، با شنیدن و دیدن گابریل متوقف شد و سرش رو با تعجب خاروند.

- تو مگه منبع صدای قار و قور نیستی؟
- آها نه. من خود صدای قار و قورم. دارم دیوار صوتی رو می‌شکنم.
- چرا آخه؟ دعواتون شده؟ الان جفتتون رو بغل میکنم و آشتی‌تون می‌دم.

صدای قار و قور که شدیدا کمبود محبت داشت، شدیداً تحت تاثیر قرار گرفت. اشکی رو از گوشه چشمش پاک کرد، به این فکر کرد که گابریل رو بغل کنه و یک دل سیر گریه کنه، اما بعد موج بعدی صدای قار و قور اومد زد تو سرش و محوش کرد و دیوار صوتی رو هم ترکوند و از شدت این شکستن دیوار صوتی، گابریل چند متر پرتاب شد که البته توسط سایه الستور فرود نرمی رو تجربه کرد و آسیبی ندید.

بعدش زمین شروع کرد به لرزیدن، و گابریل که داشت از فرود نرمش بلند میشد، متوجه سایه عظیمی که بالای سرش قرار گرفته‌بود شد، و البته شنیدن صدای قار و قور توی فاصله چند سانتی‌متریش، بهش نوید این رو می‌داد که منبع صدا خودش به ستمش اومده.

- گوشنمه. بوی غذا میاد. بهم غذا بدید.

و هگرید با چشمای سیاه و ریز و گرم و مهربونش به گابریل نگاه کرد.

- اتفاقا اون‌طرف مامان مروپ کلی غذا درست کرده.

و گابریل بدون بچه، و همراه با منبع قار و قور به سمت مرگخوارا و مروپ برگشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The things I did back then were high school
But now I'm going for my degree
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 9 اردیبهشت 1403 15:17
نمایش جزئیات
آفلاین
رزالین طوری پسرش را به آغوش کشید انگار سالهاست او را ندیده که البته حق هم داشت اکثر اوقات او را هنگام خوابیدن تماشا کرده بود.
سو چشمی گرداند و فهمید اینجا هم خبری از بچه نیست.

چندی آن طرف تر پیش دیگر مرگخواران درحال جست و جو...


-عزیز مامان دوران طفولیتش وقتی بوی غذاهام به مشامش میخورد تو چشم بهم زدنی پیداش میشد. واسه همین میگم یه اجاقی بنا کنید روش یه آش بادمجون بذارم بوش پخش بشه خودش پیداش میشه.
-آخه زن آش بامجووون؟ دفعه آخری که گذاشته بودی من سه هفته رفتم کما. میخوای از لونه بکشیش بیرون یا فراریش بدی؟
-تو آخه از مادری چی سرت میشه؟ طبع بچه هارو من میشناسم. عاشق چیزای متنوع و رنگارنگن.
-خب اینهمه خوراکی پیتزا، مارشمالو، چیپس ....
-یه لحظه وایسا تو باز دوز امروزت افت کرده، زده به سرت. وایسا یه قطره از این و یه قاشق از این بیا یه قاشق از این غذا بخور اگه بد بود نمیخواد دیگه بقیه راهو بیای برگرد خونه.
-
-خب خوبه فعلا یه ساعتی غر نمیزنه.

-جونیور مامان میبینی برات چه آشی پختم؟
مروپ درحال هم زده دیگ بزرگ با باد بزنی در دست بوی غذا را به این طرف و آن طرف پخش میکرد.

نیم ساعت بعد...


از کمی آن طرف تر صدای قار و قور شکمی شنیده شد.
-بانو فکر کنم خودشه.
گابریل با پچ پچی این را در گوش مروپ گفت و آهسته آهسته به منبع صدا نزدیک شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S