جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 19 اردیبهشت 1403 14:58
نمایش جزئیات
آفلاین
سر تمام حضار در دادگاه به صورت اتوماتیک‌وار به سمتی می‌چرخه که ال عصاش رو نشونه رفته بود. موجودی عجیب و سیاه‌پوش با داسی در دست، ناگهان وسط دادگاه ظاهر شده بود.
- سلام الستور! با این که وسط انتقال دادن روح یکی به جهنم بودم، ولی تا درخواستت رو دیدم نتونستم نه بگم. مطمئنم که مثل همیشه ماجرایی هیجان‌انگیز برام رقم زدی نه؟
- اوه البته که همینطوره مرگ عزیز.

مرگ نگاهی به اطراف می‌ندازه و از شکل و شمایل محیطی که توش قرار داره حدس درستی از موقعیت می‌زنه.
- همم یه دادگاه؟ کی قراره اعدام بشه؟

الستور با نگاهش به تام اشاره می‌کنه. تام رنگش همچون گچ سفید می‌شه، دست و پاش شل می‌شه و به سختی آب دهنشو قورت می‌ده. الستور که پر کشیدنِ روحِ تام از وجودش از شدت ترس رو می‌دید و نمی‌خواست متهم قبل از مشخص شدن حکمش از دست بره، شروع به صحبت می‌کنه.
- ایشون نیاز به وکیل داشت و به نظرم رسید کی بهتر از خودت!

دوباره رنگ به رخسار تام برمی‌گرده، عرق پیشونیشو پاک می‌کنه و نفس راحتی می‌کشه.
- ممنونم بابت وکیل آقای قاضی. هی خانوم، آماده شو که قراره دادگاهو ببازی!

تام همزمان نگاه معناداری به مروپ می‌ندازه. وکیل مرگ در مقابل وکیل جعفر. به نظر ورق برگشته بود نه؟ تام تو همین فکر و خیالا بود که ناگهان منابع نور دادگاه شروع به سوسو زدن می‌کنه و رنگ محیط به سبز تغییر می‌کنه. توجه‌ها به الستور جلب می‌شه که شاخ‌هاش به طور کامل در اومده بود و چشمای سرخ‌رنگش این‌بار به جای قرار داشتن در پس زمینه‌ای به همون رنگ، در سیاهی غرق شده بود. الستور از جایگاه قاضی پایین میاد، تهدیدکنان به سمت تام حرکت می‌کنه و صدای رادیوییش با پس زمینه آهنگی ترسناک تو کل دادگاه می‌پیچه.
- اگه یک بار دیگه بدون اجازه صحبت کنی، زبونتو شرحه شرحه می‌کنم و صدای جیغ و فریادت رو برای هرکس دیگه‌ای که بخواد بی‌اجازه صحبت کنه و قانون دادگاه منو زیر پا بذاره، پخش می‌کنم!

تام که از ترس پخش زمین شده بود، با دیدن الستور که با یک حرکت سریع جلوش قد علم کرده بود، با صدایی لرزان پاسخ می‌ده:
- فهمیدم.
- خوبه!

نور محیط به حالت عادی برمی‌گرده و شاخ‌ها و چشم‌های الستور به شکل قبل می‌شن. الستور به جایگاه قاضی برمی‌گرده و پاپیون لباسشو صاف می‌کنه.
- دادگاه رو با حضور هر دو وکیل ادامه می‌دیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/2/19 15:24:13
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: جمعه 14 اردیبهشت 1403 18:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
قاضی با لبخند عجیب و همیشگی‌ خودش، نگاهی به جعفر انداخت. جعفر کاملا حالت وکیل های موفقی رو گرفته بود که تا حالا هیچکدوم از دادگاه هاشون رو نباختن! مروپ هم با بغض و ناراحتی به شوهر خیانتکارش نگاه میکرد.
- حیف اون همه غذایی که مامان با عشق برات درست کرد! حیف اون همه غذاهای مامان که تو خوردی‌شون!

تام، درحالی با تعجب به مروپ نگاه میکرد، به خودش اشاره کرد و گفت:
- من؟ با عشق؟ خوردم؟ چرا دروغ میگی آخه زن! من کِی یه غذای درست و حسابی خوردم؟ تو...

قاضی که دید کنترل دادگاه از دستش داره خارج میشه، چکشش رو چند بار به میز کوبید.
- ساکت! دفعه بعدی هرکی بدون اجازه صحبت کنه میندازم بیرون!

تام که متوجه شد که اگه بدون اجازه صحبت کنه از دادگاه میدازنش بیرون، دستش رو بالا برد.
- آقای قاضی، اجازه؟

الستور که از اینکار تام کاملا راضی بود، سرش رو به نشونه تایید تکون داد و با لبخند بهش نگاه کرد.

- آقای قاضی! آخه این نامردی نیست که من وکیل ندارم؟ یعنی چی؟ چرا تبعیض قائل میشین؟

قاضی یکم فکر کرد. حتی برگشت و با سایه اش هم مشورت کرد! بعد چند دقیقه به نتیجه رسید.
- به عنوان قاضی، به این حرف تام ریدل فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که کاملا حق داره! از اون جهت که متهم وقت برای انتخاب وکیل نداره، دادگاه مسئوله که برای اون وکیل پیدا کنه.

تام، با لبخند خبیثانه اش به مروپ و جعفر نگاه کرد و تو دلش دعا میکرد که حداقل وکیلش مثل آدمای توی دادگاه عجیب و غریب نباشه. اما اون نمی‌دونست که وکیلش از تموم افراد داخل دادگاه، عجیب ترِ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Certainty is a delightful illusion
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 5 اردیبهشت 1403 00:50
نمایش جزئیات
آفلاین
دادگاه عجیبی بود. نه فقط چون موضوع شکایت، گم شدن جیرجیرکی بود که مامان مروپ برای پخت آماده کرده بود. یا چون تام ریدل بدبخت، حشره ای رو که همه قبول دارن پختن و خوردنش بلا مانعه، از روی دلسوزی حشره رو نمک زده و نیمه برشته از پنجره فراری داده بود و مجرم شناخته شده بود. یا چون قاضی دادگاه فردی کریپی، سادیسمی و زاویه دار، به طوری که همیشه با نگاهی با زاویه 45 درجه بهت نگاه میکنه، بود.

همه اینها باعث شده بودن که دادگاه عجیب بشه، اما هنوز ویژگی های عجیب این دادگاه تموم نشده بودن. وکیلی که چند لحظه پیش بدلیل صحبت بدون اجازه در دادگاه مورد مواخذه قاضی قرار گرفته بود، آب دهانشو قورت داده بود، عرق پیشونیشو پاک کرده بود و سکوت اختیار کرده بود، تصمیم گرفت دیگه سکوت اختیار نکنه. به هرحال وکیل مامان مروپ بود و به جای حق الزحمه، کلی میوه و آبمیوه خورده بود و متعهد شده بود که از مامان دفاع کنه.

- جناب قاضی! اجازه دارم که صحبت کنم؟

الستور که دید وکیل به اشتباه خودش پی برده، لبخندش دندان نما شد و بدون اینکه کمی از شدت لبخندش کم کنه گفت:
- من از بانو گانت پرسیدم. ایشون اجازه منو داره. شماهم برای صحبت نیاز به اجازه ایشون دارید.
- مامان به هلوی چلوسیده مامان هلوی نچلوسیده داده که بیاد و از مامان دفاع کنه.

وکیل با چوبش، کمی پیشانی اش رو خاروند. خود وکیل یکی از همون ویژگی های عجیب دادگاه بود. وکیل قبلا چوپان بود و با لهجه صحبت می کرد، دور و برش پر از گوسفند بود و البته هیچ اطلاعاتی از وکالت سرش نمیشد. اما حالا نه لهجه داشت، نه خبری از گوسفند بود و...

- جناب قاضی و اعضای هیئت منصفه. ظهر یک هفته ی پیش، طی یک اقدام عمدی و از روی قصد و غرض، مجرم اقلام خوراکی موکل بنده رو دزدیده و پس از آن مفقود کرده. این اقدام موجب ضرر روحی، عاطفی و روانی به روحیات پاک و لطیف یک مادر شده. بنده طبق ماده 506 اساسنامه قضاوت شورای زوپس درخواست اشد مجازات رو خواهانم.

و کاملا از وکالت سرش می شد. وکیل جعفر بود. عجیب بود! نبود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جعفر کدوالادر در 1403/2/5 0:55:29
Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 اردیبهشت 1403 21:52
نمایش جزئیات
آفلاین
و بعد قاضی هم لبخند مورمورکننده‌ای زد و دندون‌های تیزش رو به نمایش گذاشت.
- خب خب... اینجا چی داریم؟

قاضی چشمای قرمزشو تنگ کرد و تمام حضار رو از نظر گذروند، حضار سعی میکردن تا حد امکان به چشماش و قیافه کابوس‌وارش نگاه نکنن، ولی صدای رادیویی قاضی، انگار از بغل گوش و حتی داخل سرشون پخش میشد، و شدیدا اذیت کننده بود.

- جناب قاضی، موکل بنده به روند رسیدگی به...

قاضی عصاش رو از زیر میز بیرون آورد، و همونطور که لبخند میزد، کوبیدش روی میز.
- آه آه! اجازه نداده بودم صحبت کنید، داده بودم؟

وکیل موفق شد ببینه که شاخ‌های گوزن مانند قاضی مقداری رشد کردن و چشماش تیره‌تر و وحشی‌تر شدن. بنابراین آب دهانشو قورت داد، عرق پیشونیشو پاک کرد و سکوت اختیار کرد.
و قیافه قاضی هم به حالت تقریباً عادیش برگشت.
- بنده الستور مون هستم، قاضی این جلسه دادگاه و دارای گواهی رسمی قضاوت از شورای زوپس. همون‌طور که میدونید امروز جمع شدیم تا به شکایت بانو مروپ گانت، از همسرشون تام ریدل ماگل رسیدگی کنیم.

- برداشتن یه ماگلو آوردن تو دادگاه ما و هوای اینجارو آلوده کردن.

الستور زیاد به اظهار نظر نژادپرستانه اون شخص که به نظر میومد در واقع سرایدار دادگاهه و داره زباله جارو میکنه، اهمیت نداد، ولی به این موضوع اهمیت داد که وسط حرفش پریدن و زیاد خوشحال نشد. بنابراین در حالی که لبخندشو حفظ کرده بود، اخمی کرد، عصاشو تکون داد، و با قدرت منوی مدیریتش چندتا بازوی سیاه، ضخیم و خفن احضار کرد و سرایدارو گرفت و از پنجره دادگاه پرت کرد بیرون که دیگه از این حرکتا نکنه.
و اینبار تمام حضار عرق پیشونیشون رو با اضطراب پاک کردن، گیر افتادن با یک قاضی کریپی و سادیسمی که حتی به خودش زحمت نداده بود لباس قضاوت بپوشه و با کت و شلوار قرمزش سر جلسه حاضر شده بود، زیاد آرامش‌بخش نبود!

- خب پس، بانو گانت عزیز، قراره برام تعریف کنید چه اتفاقی افتاده؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مون در 1403/2/4 22:18:53
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 اردیبهشت 1403 21:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


-جیرجیرک مامان، مامان داره میره برنج پاک کنه. این نمکدون، اینم فلفلدون. یادت نره پنج دقیقه دیگه از داخل تابه پاشی و به اون طرف بخوابی تا خوب مغز پخت بشی! میخوام داخلت خوب ترد بشه. باشه مامان جان؟
-جیر.

راستش را بخواهید این "جیر" چندان از روی رغبت نبود. اصلا خودتان را بگذارید جای جیرجیرک! ترجیح می دادید در تابه سرخ شوید یا در سرخ کن جدید مامان در روغن غوطه ور شوید و باز هم سرخ شوید؟

در همین لحظات که جیرجیرک با چهار دستش نمک دان را بلند می کرد و روی خودش می پاشید، ناگهان مردی از زیر میز آشپزخانه بیرون آمد.
-معلوم نیست امروز چه آشی برام پخته! ای خدا...تو توی اون تابه چیکار میکنی؟

جیرجیرک نگاه افسرده ای به تام ریدل انداخت و با یکی از دستانش به خودش اشاره کرد؛ اما تعادل نمکدان برهم خورد و بر سرش فرود آمد.
-جیــــر!
-هی ببین چی میگم. من بهت کمک میکنم فرار کنی بری. فقط خواهشا دیگه تا شعاع ده هزار کیلومتری این خونه پیدات نشه. برو به سلامت!

حشره نمکی را به لب پنجره رساند و آن را باز کرد. جیرجیرک خوشحال و خندان جستی زد و به آغوش باز طبیعت بازگشت. تام هم دوست داشت جستی بزند و به آغوش باز سیسیلیا بازگردد اما امان از پنجره کوچک!


یک هفته بعد - دادسرای عمومی جادوگران!

-بعدش مامان برگشت و دید جا نمکیه اما جیرجیرک مامان نیست! مامان دلش خیلی شکست و الان یک هفته س داره کل خونه رو دنبالش میگرده اما نیست که نیست.

صورت قاضی جدی بود اما سایه قاضی که در پشت صندلی اش قرار داشت لبخند مور مور کننده ای که دندان های تیزش را به نمایش می گذاشت بر لب داشت. کمی سرش را کج کرد و نگاهی به حضار پر جمعیت دادگاه انداخت. با همان یک نگاه مرموز، حضاری که لحظه ای قبل مشغول تحلیل و بررسی پرونده بودند بلافاصله در سکوت عمیقی فرو رفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 17 مرداد 1400 00:31
نمایش جزئیات
آفلاین
-پست پایانی-

جاپ تصمیم گرفت تا معما را بگویید ولی قبل از اینکه دهان باز کند پس‌کله‌ای پسِ سرش فرود آمد و او با صورت روی زمین افتاد، جادوآموزان با چشمانی گشاد شده به کسی که پس‌کله‌ای را زده نگاه کردند و سایه پس‌کله‌زن روی صورتشان افتاد. شخص، قد بسیار کوتاهی داشت و سیبیل‌هایش خیلی پرپشت بود، انقدر پرپشت بود که از بینی به پایینش آن را شکل یک ژاکت پوشانده بود.

-اصغر سیبیلو!
جادوآموزان و پیتر روبروی اصغر سیبیلو بودند و نمیدانستند باید چه کاری انجام دهند، حتی پیتر تصور میکرد اصغر کمی قدبلندتر باشد، ولی نبود. پیتر از خودش خجالت کشید. اصغر سبیلو چوب جادویش را برداشت و به سمت پلاکس گرفت. پلاکس کمی جابه‌جا شد و رفت پشت پیتر.
پیتر با ناباوری برگشت و گفت:
-عه! منو سپر انسانی خودت قرار نده! شرم کن! حیا کن!

ولی پلاکس اهمیتی نداد و بیش از قبل پشت پیتر چمباتمه زد، اصغر که دید زدن پلاکس فایده‌ای ندارد چوب دستی‌اش را به سمت لینی گرفت، لینی که هنوز هم تفی بود برگشت و به چوب دستی نگاه کرد، و سپس به سرعت رفت توی گوش پیتر.

پیتر با بغض گفت:
-خجالت نمیکشین منو سپر خودتون قرار میدین؟ من مگه شهردار عزیز و دوست داشتنی‌تون نبودم؟ کارم به سپر شدن رسید؟
و سپس با همان کسانی که او را سپر قرار داده بودند به جلو رفت و سعی کرد با اصغر به آرامی رفتار کند، اصغر سیبیلو بود، درست مثل اسمش. درواقع حتی سیبیلوتر از چیزی که اسمش نشان میداد، چیزی در مایه‌های خیلی سیبیلو. بیش از حد سیبیلو. پسر دستانش را بالا برد و شروع کرد به حرف زدن.
-ببین اصغر، ما میتونیم با هم مذاکرات مسالمت‌آمیز داشته باشیم، درسته تو توی زندان بودی و چیزی نمیدونی ولی اگه بذاری ما بریم من قول میدم برات از زندان تخفیف بگیرم. خب؟
-نه. کار اصغر کشتنه. من میخواهم شمارو بکشم.
-عه، واقعا؟

ولی قبل از اینکه اصغر بتواند حرفی بزند معجره اتفاق افتاد، همه چیز گویا زلزله‌ای در شهر برپاست می‌لرزید و همه در تلاش بودند تا تعادل خود را حفظ کنند. پیتر روی زمین و لینی از توی گوشش بیرون افتاد و روی زمین سر خورد، زمین تفی شد.
اصغر اما قدرت خوبی در حفظ تعادل داشت و مثل بقیه جادوآموزها و پیتر روی زمین نیفتاد، برای همین همان‌طور که تعادلش راحفظ میکرد چوب‌دستی‌اش را به سمت پیتر گرفت. ولی هیچ طلسمی از آن خارج نشد و قبل از اینکه اصغر علت آن را جویا شود سقف دادسرا کنده شد و جسمی نورانی از آسمان وارد دادسرا شد.

یکی از جادوآموزان گفت:
-عه بوعلی‌سینا!
-نه‌بابا اون عیسی مسیحه! سلام جیزز کرایست!
-آدم‌فضایی اون بالاست!

جسم نورانی روی زمین فرود آمد و کم‌کم چهره‌اش برای همگام آشکار شد، او نه بوعلی‌سینا بود نه آدم فضایی و نه عیسی مسیح، او...
-مرلینم! شماها چجوری پیامبر خودتونو فراموش کردین؟! بزنم برین پیش بچه‌های بالا؟
-عه؟

مرلین عصبانی‌تر، پیرتر و معمولی‌تر از چیزی بود که به نظر میرسید. عصای جادویش در دستانش بود و لباسی پوشیده بود که از یک پیامبر انتظار میرفت، ریش سفید و بلندی داشت و عصبانی بود. قطعا اگر شما یک پیامبر باشید و فراموشتان کنند عصبانی میشوید.
پیتر بلند شد و روبروی مرلین ایستاد.
-سلام بر مرلین! پیامبر بالا، پاک‌ترین جادوگر، دیدار با شما افتخاره برای من... و بچه‌ها. خوشحالم که همچین شخصیت مهم و فرهنگی برای ما اومده. درود بچه‌های بالا بر شما.
-درودمون برتو.
-فقط جسارتا میتونم بپرسم چرا اومدین اینجا؟

مرلین باورش نمیشد که پیامبر چه جادوگرهایی است. با عصبانیت بیشتر از قبل به پیتر چشم‌غره رفت.
-ابله! شماها با اصغر سیبیلو در افتادین و سوژه داره تموم میشه! ول‌تون کنم میمیرین! من از طرف بچه‌های بالا دستور دارم با اصغر صحبت کنم و شمارو برگردونم به کار زندگیتون!
-عه؟ چشم، بفرما. قدم رنجه فرمودید. پاک‌ترین جادوگر دنیا.

مرلین چشم‌هایش را در حدقه چرخاند و به سمت اصغر رفت، دستش را روی شانه اصغر گذاشت و درِ گوشش صحبت کرد،اصغر بدون هیچ عجله‌ای شروع به گوش دادن کرد.

یک ساعت بعد-بیرون از دادسرا-
-پس درس مهمی که از این ماجرا گرفتیم چی بود؟
-اینکه همیشه نظم و همکاری داشته باشیم؟

پیتر با دلسوزی به دانش‌آموز با آن دل پاکش نگاه کرد و دستی روی سرش کشید، از نیمکت کنار دادسرا پایین آمد و دور جادوآموزها که با یک پتو دورشان روی زمین نشسته بودند و حرف‌های پیتر را گوش می‌دادند نگاه کرد.
-کسی میتونه بگه چی یاد گرفتین از این ماجرا؟
-اینکه مرلین وجود داره؟
-خب... آره. ولی نه، کسی نظری نداره؟

پسر به گروه نگاه کرد، کسی نظری نداشت. برای همین لبخندی دندان‌نما زد و به مرلین که چندمتر آن‌طرف‌تر و در حال عروج به آسمان بود نگاه کرد و برای جادوآموزها توضیح داد.
-گاهی اصلا نظم و همکاری مهم نیست. میدونم داره افکار معصومانه‌تون به هم میریزه ولی گاهی اصلا همکاری کار خوبی نیست. بعضی وقتا باید منتظر یه مرلین موند تا اوضاع رو درست کنه و سوژه‌مون رو تموم کنه.
-وای. راستش من اصلا نفهمیدم چی شد. شما فهمیدین؟
-نه والا منم نفهمیدم ، احتمالا اینارو سال بعد یاد میگیریم!

لبخند پیتر پررنگ‌ تر شد و برای بچه‌ها دست تکان داد و از آن‌ها خداحافظی کرد، سپس به سمت چپ پیچید و پشت دادسرا، اصغر را دید که درحال دستکاری کردن برق ماگلی دادسرا بود. دستش را روی شانه اصغر گذاشت و هردو همراه با هم به سمت خانه ریدل رفتند تا پیتر یک شرور جدید را همانطور که مرلین-که از قضا مرگخوار بود- گفته بود به اربابش معرفی کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: شنبه 16 مرداد 1400 23:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- وگرنه چی؟
دانش آموزی که قدرت های سوپرمن وار جاپ را دست کم گرفته بود در همان لحظه سنگ شد!

- چی کارش کردی؟
- راست راستی سنگ شد؟
- آخه چجوری حتی نگاهشم نکرد؛ همینطوری یه دفعه سنگ شد.

جاپ چشم غره ای رفت.
- گفتم که من جاپ هستم! من می تونم آدما رو سنگ کنم.

دانش آموزی که از اول سوژه تا الان سکوت کرده بود رو به جاپ گفت:
- شما که می خواین به ما کمک کنید پس این جنگولک بازیا چیه؟ چرا اصلا می خواین کمک کنید که بکشید؟ از کمک کردن به ما چی بهتون می رسه؟

به جاپ بر خورده بود! زیرا ازدوران طفولیت جاپ، تسترال خواهانی بود. او می خواست که به او توجه شود، می خواست با طرح کردن معما مهم شود. می خواست یک بار در عمرش هم که شده مردم او را جدی بگیرند. جاپ از بیماری "جدی گرفته نشدن مضمن" رنج می برد و به همین دلیل عقده ای شده بود. ولی جاپ هیچگاه کوتاه نمی آمد.
- فقط امتحان کنید و ببینید چه اتفاقی واسه تون می افته!

گویا دانش آموزان چاره ای دیگری نداشتند. آیا شکست دادن اصغر سیبیل ارزش مردن داشت؟ جواب بله بود! مردن بهتر از تحت سلطه اصغر سیبیل بودن، بود! دانش آموزان می مردند اما ذلت را نمی پذیرفتند. البته چاره دیگر هم نداشتند! چه می خواستند و چه نمی خواستند باید جواب معما را می دادند وگرنه مانند دانش آموز حاضر جواب، سنگ می شدند. آنها تصمیم خود را گرفته بودن، معما را حل می کردند.
دانش آموزی که از همه شجاع تر به نظر می آمد، نگاهی پر از امید به همکلاسی هایش انداخت و سپس رو به جاپ گفت:
- معما رو بگو ما آماده ایم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: شنبه 16 مرداد 1400 21:25
نمایش جزئیات
آفلاین
دانش اموزان مانند تسترالی که توسط گله اش طرد شده و جایی برای رفتن نداشته و در سرما و یخبندان در خانه ای را باز دیده باشد به کورسوی امید نگاه کردند.
ولی خب خانه ای که درش ان موقع باز باشد یک چیزش می لنگد.
- کورسوی امید اینه؟
- چی هست اصن؟
- شاید یکی می‌خواسته سر به سرمون بزاره!
- شاید توطئه‌ ی اصغر سگ سبیل هست!

همه گیج بودند و می ترسیدند و ترس داشت مانند فیلم های ترسناک ان هم موقع خواب به مغزشان نفوذ می کرد و ، باید هر چه زود تر چاره ای می اندیشیدند وگرنه قبل از اصغر سبیل خودشان کلک شان را می کندند.

توهین هاتون رو نادیده می گیرم و می بخشمتون! تازه اسمم جاپ هست و میخوام یه معما براتون طرح کنم! اگه جوابش رو درست بدید راه شکست اصغر رو بهتون میگم و اگه اشتباه جواب بدید خودم دخلتون رو میارم!
دانش اموزان تازه توجه شأن به موجودی جلب شد که خودش را جاپ می نامید و حالا برایشان ازمونی تدارک دیده بود .
دانش اموزان همین الانش هم وسط ازمون بودند و باید خودشان را اماده می کردند تا دخلشان در نیایید.

- قوانین این هست که شما سه تا شانس دارید برای جواب و بعد سه تا شانس باید جواب درست رو بدید و گرنه...
هیچکس وقت نکرد اعتراضی کند و موجود سوالش را شروع کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1400/5/16 22:10:26
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1400/5/16 23:49:45
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: شنبه 16 مرداد 1400 20:04
نمایش جزئیات
آفلاین
ملتی که چوبدستی هایشان را به جلو گرفتند با دیدن منظره رو به رویشان داد، فریاد کنان به سمت عقب برگشتند و به دلیل ازدحام جمعیت چندین تازه وارد کوچک و گوگولی، زیر پاهای دیگران له شدند.
چیزی که آن ملت ترسیده و لرزیده دیده بودند، هزاران حشره مختلف بود که خیلی وقت بود کنار آنها وول می‌خوردند و آنها نمی‌دانستند.

- اینا از کجا میان؟
- نکنه شپشن؟ نکنه از سر و کله ی کثیف اصغر سگ سیبیل ریخته شدن؟
- اینا چقد‌ چربن.
- چون از سر و کله ی زندانی ای که هیچوقت حموم نرفته ریختن آقای پیتر. خوبه که درباره بهداشت زندانی‌ها خبری بگیرید. این باعث تاسفه.

در میان جمعیت یک نفر غش کرده بود و یک نفر در حال بالا آوردن تمام محتویات معده ی بزرگش بود و یک نفر هم بر بنای حشره بودن خودش با حشره ها ارتباطی زیبا گرفته بود و یکی هم حشرات جدیدی کشف کرد و آنها را در کتابی به ثبت رساند و در تاریخ جادوگری، کاشفی زیبا رو شد.
و اما ملتی که هنوز به نتیجه ای مشخص نرسیده بودند با چندش و ترس به در و دیوار لوموس می‌کردند و وقت می‌گذراندند‌. پیتر از این وضعیت راضی نبود، اصلا و ابدا. هیچکس آنقدر به درد ناک‌اوت کردن اصغر نمی‌خورد. همه آن جادوکار ها به صورتی عجیب و غریب، عجیب و غریب بودند. هیچکدام حالت نرمالی نداشتند و هیچکدام به دل نمی‌شستند.

آنها هیچوقت نمی‌توانستند اصغر را شکست دهند و از دست او فرار کنند. آنها باید به افسردگی روی می‌آوردند و دست از تلاش برمی‌داشتند و تا آخر عمرشان آنجا زندانی می‌بودند و یکی یکی توسط سگ سیبیل خورده می‌شدند.
کم کم همگی سگ سیاه افسردگی را در آغوش‌های کج و کوله‌اشان کشیدند. آنها دیگر نه به زندگی امید داشتند نه آینده ی نا معلومشان و نه دوستان و آشنایان و اصغر و سگ و سیبیل. بله، همگی ناامید بودند.

- بچه ها اینجا رو. یه کورسوی امیییید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: شنبه 16 مرداد 1400 03:36
نمایش جزئیات
آفلاین
-مگه پشت سر ما نیومد داخل اتاق؟
-چرا چرا! من دیدمش!

این بار شکافته شدن جمعیت، به دیده شدن سو منجر شد.
-همین یه دقیقه پیش از کنار پام رد شد و رفت اون طرف.

نگاه ها به گوشه‌ی تاریک اتاق دوخته شد. زمزمه‌ی لوموس، روشن شدن چند چوبدستی را به دنبال داشت که نورشان برای نمایان کردن راه فرار سگ و احتمالا اصغر، کافی بود.

-اون یه در مخفیه؟
-دریچه‌ست بی سواد! در مخفی رو که نمیشه به راحتی دید.
-این در به کجا میره؟

سکوتی که برقرار شد، به پیتر اجازه داد برای یافتن پاسخ، به خاطراتش رجوع کند. به روزهای ابتدایی رسیدنش به قدرت فکر کرد که با ذوق، هر نقطه‌ی ساختمان را می‌گشت. به قایم باشک هایی که با کارمندان بازی می‌کرد. و سرانجام...
-نمی‌دونم. باید بریم داخلش ببینیم به کجا ختم میشه.

صفی طولانی از جادو آموزان تشکیل شد و پیتر برای داشتن هوای آنها از عقب، در انتهای آن قرار گرفت. همه به نوبت وارد تونل تنگ و تاریکی می‌شدند که مشخص نبود انتهایش به کجا می‌رسد.
-راه باز بشه میرم جلو دیگه! چرا منو هل میدی؟!
-نور چوبدستیت کورم کرد! بگیرش اونور.
-اینجا عنکبوت هم داره؟
-کاش داشته باشه.
-آخ! این چی بود؟

همه با شنیدن صدای سو که در ابتدای صف بود، از حرکت ایستادند. نور لرزان چوبدستی ها، به طرف جلو گرفته شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!