جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  104 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  216 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  222 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  211 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 19 فروردین 1397 00:39
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف با دیدن صندوق صدقاتی که به اسم همسرش نامگذاری شده بود، نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد..اما این خنده از نظر بلاتریکس پنهان نماند...
_میخندی رودولف؟
_چی؟ نه...من فقط دارم خمیازه میکشم!
_خمیازه میکشی؟ یه صندوق صدقات نامگذاری کردن به اسمم فقط، اون وقت تو خمیازه میکشی؟
_خب نه..یه خمیازه عادی نبود...خمیازه ی از روی خشم و عصابنیت بود!
_منظورشون از این کار چیه؟ یعنی ما فقیریم؟ ما نداریم؟
_به نیمه پر لیوان نگاه کن عزیزم...صدقه هفتاد نوع بلا رو دفع میکنه..تو هم " بلا"یی!
_منظورت از این حرف چی بود؟

رودولف نمیتوانست بیشتر از این ظاهرسازی کرده و جلوی خنده اش را بگیرد...پس بلاخره منفجر شد!
_صندوق صدقات...بلا...هارهارهارهارهارهار!

بلاتریکس دستش را به سمت چوبدستیش برد، اما قبل از آنکه طلسمی به سمت رودولف بفرستد کمی فکر کرد...سپس رو به رودولف کرد و گفت:
_خب عزیزم...اشکالی نداره...بیا بریم ببینم چی رو به اسم تو نامگذاری کردن!

رودولف که توقع چنین برخوردی از بلاتریکس را نداشت، ابتدا کمی شک کرد...اما از ذوق اینکه به مراسم رونمایی و افتتاحیه مکانی که به اسمش نامگذاری شده بود خواهد رفت، خنده اش قطع شد و خودش را جمع و جور کرد...او امیدوار بود که حداقل دبیرستان جادوگری دخترانه ای به نام او نامگذاری شده باشد! پس دست بلاتریکس را گرفت و به قصد مکانی که در پاکت نامه نوشته شده بود آپارات کرد.

چند ثانیه بعد، پارک دروازه غار دیاگون!

رودولف و بلاتریکس نگاهی به اطراف خود انداختند...تنها یک چراغ فضای پارک را روشن کرده بود...رودولف بیشتر به اطراف نگاه کرد...
_میگم بلا...احتمالا اشتباه اومدیم...نه خبری از خبرنگار و عکاس هست، نه فرش قرمزی، نه ساحره ای!
_کاملا هم درست اومدیم رودولف...اونجا رو نگاه کن!

رودولف به ساختمان کوچک و بدترکیبی که بلاتریکس اشاره میکرد، نگاهی انداخت...

"سرویس بهداشتی مردانه رودولف لسترنج"


رودولف بغض کرد...حالا نوبت انتقام بلاتریکس که بلند بلند بخندد!
_نخند بلا...نخند...لامصبا دسشویی زنونه هم نذاشتن به اسمم...ای چیز تو این شانس...چطور افتتاح میشه حالا؟ آها...فهمیدم...برم افتاح کنم این دسشویی و شانس و زندگی و...!

بلاتریکس همچنان که رودولف در حالی غر زنان کمربندش را باز میکرد تا به داخل سرویس بهداشتی عمومی رفته و آن را افتتاح کند، به خندیدنش ادامه داد!
او میدانست که دنیایی جادویی آنقدر خیابان و میدان و ساختمان خاص ندارد که به اسم مرگخواران نامگذاری شود...پس مطمئنا دیگر مرگخواران هم حال و روز بهتری نداشتند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 18 فروردین 1397 23:45
نمایش جزئیات
آفلاین
در طرف ديگر، رودولف مشغول چانه زدن با بلاتريكس بود.

-بلا!... چرا چغرى ميكنى؟... دعوتنامه من زودتر اومد.
-زودتر اومد كه زودتر اومد! به من چه كه زودتر اومد؟... يعنى ميخواى بگى تو مهم تر از منى؟... يعنى ميخواى بگى من بى اهميتم؟... يعنى ميخواى بگى...
-غلط خوردم بلا... اشتباه كردم!... باشه!... باشه! اول ميريم افتتاحيه تو!... قبوله!

بلاتريكس رو به روى آينه ايستاد.
-خوب شدم؟

رودولف نگاهى به بلاتريكس انداخت.
لباس مشكى رنگى كه هميشه به تن مى كرد را زير ردايش پوشيده بود.

-عزيزم... خوب كه بودى... فقط ايكاش كفش بپوشى!

و تمام سعيش را كرد كه به كلاغى كه سرش را از موهاى او بيرون آورده بود، نگاه نكند!

به هر صورتى كه بود، رودولف به همراه بلاتريكس به محل افتتاحيه آپارات كردند.

خيابانى يك طرفه و بدون عبور مرور!
بلاتريكس به سمت پرده مشكى رنگ رفت.
-اهم... رودولف حاضرى؟

حاضر بود!
بلاتريكس با هيجان به سمت پرده رفت و آن را كشيد.

صندوق صدقات!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 18 فروردین 1397 23:06
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوار مورد نظر پس از ظاهر شدن، دنده ی سمت راستش رو جا انداخت تا سر و وضعش مرتب باشه و بعد گامی به جلو برداشت و مستقیم به سمت جایی رفت که پارچه ای روی یک شی رو پوشونده بود. البته اوضاع کمی برای ایوان عجیب بود.
- کسی اینجا نیست؟

گویا کسی اونجا نبود.

- اومدم افتتاح کنما!
- ویییییییییزززز!

گویا تنها مهمون افتتاحیه چند تا مگس و سه چهار تا عنکبوت بودن.

- من واسه اینا افتتاح کنم؟

ایوان در همین فکرا بود که یهو در باز شد و حدود صد نفر با شور شوق زیاد و جیغ کشون ریختن تو سالن و فرضیه ایوان رو مبنی بر افتتاح برای مگس و عنکبوت منتفی کرد.
- اهم اهم، بله... من خیلی خیلی مرگخوار مهم و با اهمیتی هستم. خب برم براشون سخنرانی کنم. حتما میخوان حرفای مهم منو بشنون.

ایوان با گفتن این جملات تو ذهنش میره و روی سکوی بلندی که شیء مورد افتتاح روی اون قرار داره وامیسته و بعد از چک نهایی که تمام استخون هاش سرجاشون باشن سخنرانی رو شروع میکنه.
- سلام به همگی شماهایی که امروز اومدین اینجا تا این افتتاحیه رو ببینید. امروز اینجا جمع شدیم تا این شیء مهم و گران بها رو که قراره کمک زیاد و مهمی به جامعه جادویی بکنه افتتاح کنم. از اونجایی که من کمک های بسیاری به این جامعه کردم این شیء به نام من نامگذای شده. قبل از افتتاح میخوام سخنرانی کوتاهی برای شما داشته باشم. که وقت زیادی از شما نمیگیره...

یک ساعت و ربع بعد:

-... و بدین ترتیب میشه جامعه جادویی رو به سمت پیشرفت و ترقی...
- بسه دیگه اسکلت! سرمون رفت. پارچه رو بردار بریم سر زندگیمون. به ما گفتن شیر موز میدن با کیک. الان دو ساعته اینجاییم یه لیوان آبم ندادن. اگه میدونستیم نمیومدیما!

صدای اعتراض جمعیت که بلند شد، ایوان اوضاع رو در خطر دید.
- اهم... بله بله بریم سراغ افتتاح... این شما و این هم گران بهاترین شیء جامعه جادویی که به نام ایوان روزیه نام گذاری شده.

با برداشتن پارچه شیء بسیار گران بها و با ارزش زیر اون نمایان شد... یه تیکه ماهیچه ی تازه ی گوسفندی بدون چربی!
گویا اشیایی که وزارت خونه به نام مرگخوارا کرده بود خیلیم گران بها و با ارزش نبودن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 18 فروردین 1397 22:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


-جناب وزیر...بفرستم؟ مطمئنین؟

وزیر سحرو جادو با عصبانیت کلاه وزارتش را از روی سرش برداشت و روی میز کوبید.
-بفرست لعنتیا رو...چیکار کنم دیگه. مجبور شدیم. می دونی دیشب رو کجا گذروندم؟ شکنجه گاه! اونم نه شکنجه گاه آزکابان...شکنجه گاه خانه ریدل ها...لرد سیاه اینقدر باهام فاصله داشت.

انگشت اشاره و شستش را کاملا به هم نزدیک کرد...و معاون وزیر به خوبی متوجه وخامت اوضاع شد.

دعوتنامه بعدی را در پاکت گذاشت و به جغد خسته ای سپرد...


خانه ریدل ها


مرگخوار اول با لگدی مرگخوار دوم را از جلوی آینه دور کرد.
-بکش کنار ببینم...وقت زیادی ندارم. کل وزارت سحر و جادو منتظر منه. اون وقت این اومده جلو آینه کراوات می بنده. بری اون طرف جای گردنتو گم می کنی یا دستاتو؟

مرگخوار دوم که حالا مرگخواری بسیار لگد مال شده بود، بزرگواری کرد و جوابی نداد که ما شاهد جرو بحثشان نباشیم.

مرگخوار اول کراواتش را جلوی آینه بست و اصلا به نگاه های مرگخوار دوم که سوال "خودت چرا جلوی آینه می بندی؟ بری اون طرف جای گردنتو گم می کنی یا دستاتو؟" در آن ها موج می زد توجهی نکرد.
او مرگخواری بسیار خودخواه بود.


اتاق لرد سیاه:


نجینی به دور گردن لرد حلقه زده بود.
-فیسا فیس فیسو سیس...

-واقعا؟ به نظرت داریم زیاده روی می کنیم؟ ولی این که چیز زیادی نیست. ما فقط اون وزیر مفلوک رو مجبور کردیم نام و یاد یارانمون رو گرامی بداره. کار سختی نیست که. گفتیم یه چیزی به اسم هر یک از یاران ما نامگذاری کنه و برای مراسم افتتاحیه دعوتشون کنه. تو هم آروم باش...حسودیت که نشده؟

-فسسس فیس فیسسس...

این یکی حرف نبود...فس فس های عادی مارانه بود.


مرگخوار اول کاملا آماده بود. دعوتنامه طلایی رنگش را در جیب گذاشت و به سمت مقصدی که روی نامه نوشته شده بود، آپارات کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1393 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
با تصمیم مشترک وزیران تا اطلاع ثانوی پلمپ شد!

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 30 مرداد 1393 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
اون آقا ـه بعد از شِت و پِت کردن گلابی چند قدم عقب رفت و سر جای خودش برگشت.
ماندانگاس لبخند گل و گشادی به لباش اومد، پُک محکمی به سیگار برگش زد و گفت:
- باریکلا 007، خوشم اومد. بیا این 20 گالیون رو بگیر. 006 تو هم یه زنگ بزن به بچه های نظافت بگو این بابا رو بیان با کاردک از سقف جمع ـش کنن.

آلبوس دامبلدور و لرد ولدمورت که دهن هاشون این هوا باز مونده بود سرهاشون به سمت همدیگه رفت تا فعلاً در برابر دشمن مشترک در حالت صلح موقتی قرار بگیرن.
- ریشو به نظرت این 00 ها چقدر قوی ـن؟ میزنیم به کام مرگ می کشونیم ـشون یا نه؟
- نمی دونم والا. این گلابی که خیلی بهش نمیومد قوی باشه. باید با یه فرد قوی یه محک جدی بزنیم ـشون!

جسیکا هم میخواست وارد بحث بشه و گفت:
- به نظر منم باید یه نفر بره و باهاشون یه دست و پنجه ای نرم کنه. به نظر من که سوسکن.

در این لحظه سر دامبلدور و ولدمورت با حالت به سمت جسیکا چرخید!

- من؟ به جون بچه های برادرم من اصلاً جنگیدن بلد نیستم. من اصلاً دست و پنجه هام نرمه. نکنین با من این کارا رو.

دامبلدور دستی به ریشش گذاشت و با لبخندی که حال جسی را به هم می زد گفت:
- ببین دخترم. الان من که بابابزرگ محفل ام و تازه پیرم و بعضیا میگن 2 سال از خدا کوچیکترم. پس کلاً من رو فراموش کن.

لرد هم که ریش نداشت برای این که کم نیاره یه دستی به سر کچل ـش کشید و گفت:
- منم که خیلی خفنم و امید یه ملت مرگخوار بهم ـه و اگه کوچکترین آسیبی ببینم همین ملت خشتک ها می درند و سر به بیابون میذارن و هر کی رو هم توی راه دیدن کتک می زنن.
- ولی آخه من چطوری برم؟ من گناه دارم! من زور ندارم اصلاً. من جادوگر نیستم. بابا به جون جیمزک من فشفه ام!
-دخترم نیروی عشق رو فراموش نکن!
- من به کدوم تسترالی اینجا عشق بورزم؟
- خب دختره ی خنگ. الان هم من اینجا هستم، هم این ریشو. یکی رو انتخاب کن!

با شنیدن این جمله جسیکا نگاه واری به دوربین کرد و به سمت محافظ ها حمله...

پوف!

با یک صدای ریز و خیلی خیلی مِلو جسیکا به یه چیزی توی مایه های اسنیچ سیاه رنگی تبدیل شد!

دانگ با لبخندی گفت:
- باریکلا 001. معلومه کارت درسته. الکی نیست که پیش شماره آمریکایی که!

بعد نگاهی به دامبل و لرد کرد که به سختی آب دهانشون رو قورت می دادند و ادامه داد:
- نگران نباشین. لودو سفارش کرده تا می تونین شخصیت ساختگی بکشین. بالاخره می مرد!

در این لحظه لرد در گوش دامبلدور گفت:
- ریشو، میگم من الان یادم اومد یه کاری داشتم باید می رفتم خونه ریدل. تو میای یا می مونی؟

دامبل هم در جواب گفت:
- نه بابا، من که کارم اینجا هم نشد! با تو میام خونه ریدل دیگه! شاید اونجا یه فرجی شد.


آیا کار دامبلدور می شود؟
آیا لرد به دامبلدور اجازه می دهد کارش بشود؟
آیا روابط صلح آمیز دامبل و لرد همینجوری می ماند؟
آیا این 00 ها چه کسانی بودند؟
آیا اون طلا و نقره های زیر پای ماندانگاس چقدر می ارزید؟
جواب این سوالات را نمی دانید؟ به جون بچه ـم اگر من هم بدانم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 30 مرداد 1393 03:32
نمایش جزئیات
آفلاین
دینگ دیــــنگ دیــــــــنگ

در آسانسور باز شد و دو شخصیت متضاد از آن خارج شدند. در یکطرف آلبوس دامبلدور بشاش، خندان و کهنسال بهمراه دخترش جسیکا بود و در سوی دیگر لرد ولدمورت بهمراه یک جانور بود:
تصویر تغییر اندازه داده شده


جانوری زشت و بدقواره که مانند حیوانات خانگی مدام دور پاهای لرد ولدمورت میچرخید، موذیانه میخندید و مدام قربان صدقه لرد ولدمورت میرفت و از عباراتی مانند "ارباب، ما خاک پاتونیم" و "ارباب، سوراخ جورابتونیم" استفاده میکرد. جانوری که بنظر میرسید جای نجینی را برای لرد ولدمورت پر کرده است.

آلبوس دامبلدور با تبسم و لرد ولدمورت با تنفر به هم نگاه کردند و دامبلدور اجازه داد که اول ولدمورت قدم در راهرویی که به سمت دفتر وزیر میرفت بگذارد. آن جانور که اسمش "گلابی" بود، آرام به زیر پاهای لرد ولدمورت رفت و گفت:
_ ارباب قربون اون آب بینیتون برم، میشه یه لحظه گوشتونو بیارین پایین؟
_ باز چته گلابی؟ دستشویی داری؟
_ نه ارباب، یه چیز خصوصیه که جلوی این دو تا چیز نمیشه گفت!
_ نه بگو عیب نداره!
_ ارباب من اینجارو بلدم، بیا از اونور بریم که پر از گنج طلاست، مستقیم خطرناکه!

دامبلدور زد زیر خنده و ولدمورت شاکی شد و گفت:
_ چته پیرمرد؟ چرا میخندی؟

جسیکا جواب داد:
_ چون پدر من میدونه که این جانور کارش گول زدن مردمه. این کارو با ارباب قبلیش یعنی "فرودو" هم میکرد. کلا ذاتش اینجوریه...

لرد ولدمورت که عصبانی شده بود به "گلابی" گفت:
_ این دختره راس میگه؟

گلابی:
_ به جون ارباب اگه راس بگه! من هیچوقت درغ نمیگم!!

دامبلدور:
_ کاری نداره که تام عزیزم، اتفاقا من یه بطری معجون حقیقت دنبالمه، اگه میخوای بهش بده بخوره ببین چی میگه!

"گلابی":
_ باشه باشه، راستشو میگم، فقط خواستم شوخی کنم به جان همایونی ارباب!

اما لرد ولدمورت که بخشش در کارش نبود چند کروشیو جاندار نثار "گلابی" کرد و "گلابی" هم مدت مدیدی "آخ" و "اوخ" کرد که در نهایت دامبلدور، جسیکا، ولدمورت و "گلابی" به در دفتر وزیر رسیدند و دامبلدور در زد و وارد شدند که صحنه شکوهمندی دیدند...

ماندانگاس فلچر بر صندلی وزارت که مانند تخت پادشاهی بود و در زیر آن پر از طلا و نقره بود، نشسته بود و حلقه ای بینهایت گیرا در انگشت اشاره دست چپش بود..
تصویر تغییر اندازه داده شده


ماندانگاس در حالی که میخندید، آغوشش را باز کرد و گفت:
_ خوش آمدید دوستان من!

هنوز جمله ماندانگاس تموم نشده بود که "گلابی" که حلقه را دیده بود و مات و مبهوت مانده بود، طوری که گویا بعد از سال ها عشقش را دیده باشد با سرعتی باور نکردنی روی ماندانگاس پرید، انگشت اشاره دست چپ که حلقه در آن بود را نزدیک دهانش آورد و خواست آن را گاز بزند که جرقه ای آبی رنگ پدیدار شد و "گلابی" در اثر شلیک یک طلسم به سقف چسبید! طلسم از سمت یکی از محافظان سیاه چشم ( ) ماندانگاس شلیک شده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 24 مرداد 1393 16:32
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید الورود!

نیمه های شب بود و خیابان های لندن از همیشه خلوت تر. شاید به این دلیل بود که خبرهای مبنی بر کشت و کشتار های عجیب و غریب همه را به قدری ترسانده بود که در این وقت شب از خانه خارج نشوند.

در یکی از کوچه پس کوچه های تاریک شهر لندن، که در آن موقع توی سر تسترال هم میزدی جرأت نمی کرد آنجا برود، مردی دراز با ریشی نقره فام هِلک هِلک حرکت می کرد.
جلوی یک باجه ی تلفن قرمز رنگ ایستاد، نگاهی به اطراف کرد و وارد باجه شد. تلفن را برداشت و چند شماره را گرفت.

آیا یک مرد دراز در این موقع شب و آن هم با این همه ریش نقره فام، به اینجا آمده بود تا به عمه ی خودش زنگ بزند؟ مگر در خانه ی خودش تلفن موجود نبود؟
آیا دوباره بچه های مردم را از راه به در کرده و حالا قصد داشت به آن ها تلفن بزند و لاو بترکاند؟

جواب این سوال ها با صدای مردانه و نخراشیده ای که در باجه تلفن پیچید مشخص شد:
- سلام اخوی، خوش اومدی داداش. اصلاً برای ما مهم نیست میخوای بیای تو چه غلطی بکنی. یکی از این نشون ها رو بچسبون به خودت وگرنه عواقبش با خودته.

با قطع شدن صدای مورد نظر تعداد زیادی نشان و پلاک ماشین و حتی از این پلاک برنجی ها که ملت روی میزشون میذارن از تلفن خارج و کف باجه ریخت.
در حالی که مرد نقره فام دنبال یک پلاک قشنگ و آبرومند می گشت و باجه هم شروع به پایین رفتن کرده بود به ناگاه در باز شد و مردی شنل پوشی وارد شد. شنل سیاه و بلندش روی زمین می کشید و قیافه ای خفن ـناک به او داده بود.

یک لحظه نگاه دو مرد به چهره ی یکدیگر برخورد کرد و وحشت در چشمان ـشان موج زد.
مرد کچل شنل پوش با من و من گفت:
- ام... ببخشید آقا، این باجه وزارتخونه میره؟
- بله آقا. واقعاً چقدر جالبه که دو نفر که همدیگه رو نمیشناسن با هم توی یه باجه باشن!
- بله بله، خیلی جالبه. اصلاً من فکر نمی کردم یه روزی با یه غریبه توی یه باجه باشم.

مرد ریش نقره فامی و مرد شنلی هر کدام از یک پنجره به بیرون زل زدن و اصلاً به این نکته اعتقاد نداشتن که آن ها در زیر زمین هستند و چیزی به جز سنگ و کلوخ و بعضاً فاضلاب شهری از پنجره دیده نمی شود.

صدای مردانه و خشن همزمان با ایستادن باجه به گوش رسید:
- دهلیز! وزارتخانه جادوگری هیچ چیز خاصی برای شما آرزو نمی کند!

دو مرد با سرعت خارج شدند و تا جایی که می توانستند از هم دور شدند. اینقدر درگیر از هم دور شدن بودند که لحظاتی طول کشید که از تعجب ماتشان ببرد!

فضای دهلیز پر از دود بود. بعد از چند ثانیه از بین دودها منقل هایی که در گوشه و کنار آنجا دیده می شد توجه رو به خودشان جلب کردن. گروه های کوچک و بزرگی دور هر منقل بودند. مرد ریش دراز به این پی برد که شومینه های قبلی تغییر کاربری دادند و به این ها تبدیل شدند. از آن طرف توجه مرد شنل پوش به حوض برادران جادویی جلب شد که تغییراتی کرده بود!
یک جادوگر تقریباً کچل با کت شلوار و یک گل قرمز به سینه اش در وسط قرار داشت. یک دست ـش در جیب یک فرد با قیافه ای گاگول و دست دیگرش روی منقل بود. زیر پایش هم پر از گالیون های طلایی رنگ بود.

چند متر آن طرف تر تابلوی راهنمای وزارتخانه به چشم می خورد:

نقل قول:
دهلیز: اطلاعات، انتظامات، مکان، شیره کش خونه.
طبقه اول: امور مربوط به معتادین، حمل و نقل چیز، امور واردات و صادرات از مرز ها.
طبقه دوم: امور مربوط به سارقین، مال خر ها، فروش اسلحه.
طبقه سوم: امور مربوط به آدم ربایی، باجگیری، اتحادیه آدم ربایان.
طبقه چهارم: دفتر رفاه قاتلین، اتاق فکر کشتار های جمعی.
طبقه پنجم: دفتر وزیر، محافظان وزیر.

* در صورتی که نمی دانید چه خاکی بر سر خود بریزید به اطلاعات مراجعه کنید. آن ها حتماً یه خاکی بر سرتان میریزند.


لحظاتی بعد دو مرد مورد نظر در حالی که حداکثر تلاششان را می کردند که خود را از یکدیگر قایم کنند جلوی باجه اطلاعات بودند.
مأمور اطلاعات که پلاک روی میزش نشان میداد نامش «اصغری» است، منقل را کنار گذاشت، دستی به سبیل از بناگوش در رفته اش کشید و گفت:
- چی میخواین؟

مرد ریش دار دهانش را به گوش اصغری نزدیک کرد و چیزی گفت.
قیافه ی اصغری لحظه به لحظه سرخ تر می شد و ناگهان عربده کشید:
- برو گمشو مرتیکه! ما اینجا خلافکاریم، بی ناموس که نیسیم! تو از کجا فرار کردی؟

در همین لحظه تلفن روی میزش زنگ خورد. گوشی را برداشت و بعد از چند تا بله قربان، چشم قربان، قطع کرد.
دستی به جای چاقوی روی صورتش کشید و گفت:
- وزیر شما رو از توی دوربین های مدار بسته دیدن و ظاهراً باهاشون آشنا در اومدین. برین زیرزمین، اونجا در شأن شماست و کارتون رو راه میندازن.

مرد ریش دار و شنلی وارد آسانسور شدند و دکمه ی زیر زمین را زدند. لحظاتی گذشت، آسانسور متوقف شد و دوباره صدایی در آن پیچید:
- زیر زمین. مرلینگاه!

آلبوس دامبلدور و لرد ولدمورت در حالی که قرمز شده بودند و از شدت خشم در حال انفجار بودند فقط یک چیز در سرشان بود:
- می کشیم ـت فلچر!

پ.ن: دوستان برای پست های بعدی اصلاً مجبور نیستین به این سبکی که من نوشتم بنویسین. می تونین همون طنز رو بنویسین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 5 خرداد 1393 13:45
نمایش جزئیات
آفلاین
و مورفین همچنان به این شکل باقی مونده بود و ویولت همچنان داشت فکر می کرد که سام علیک با چه کلمه ای جایگزین میشه. و می دونم که شما الان توقع دارین یا ویولت در افکارش غرق بشه و یا از هوش ریونی‌ش استفاده کنه، ولی نه از این خبرا نیست!

ویولت که دید اگه سال هاهم فکر کنه چیزی به ذهنش نمی رسه، مورفینو زد کنار و خودشو به شکل کاملا آبرومندانه ای پرت کرد وسط اتاق! و تا مورفین به خودش بجنبه و از کنار در تا کنار میز بیاد که انگار تا کوه آلپه براش، ویولت پشت میز مورفین جاخوش کرد و پاهاشو هم روی میز انداخت.

مورفین نفس نفس زنون کنار میز رسید و گفت:
- لامشب، چژوری این همه راهو اینقد ژود می‌رین آخه؟! اشلا بگو ببینم تو این ژا...

و همون طور که ملاحظه می‌کنین، مورفین به شکل بالا دراومد( ، واسه آلزایمرداراش گفتم) و چند لحظه ای ساکت شد و به فکر فرو رفت و رفت و رفت تا دیگه نرفت و زیر لب زمزمه کرد:
این کیشِ مناشبیه! هم باهاش انتقام رانده شدگانو می گیرم هم عاشق خودم می کنمش و آشتینامو بالا می زنم باهاش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 5 خرداد 1393 00:37
نمایش جزئیات
آفلاین

تــــــــــق!! تــــــــــــق!! تـــــــــــــــق!! [ افکت صدایی با مُشت کوبیدن به در ِ اتاق وزیر و به فنا رفتن ِ هرچی زده بود! ]

- داداااا ! بیو در وا کُن مویوم! ینی منم! ینی بیو وا کُن این لامصّبو!

ها ؟! چیه؟! بد نیگا می‌کنین؟! به ریخت ِ این آواتار من نیگا کنین، اصن بش می‌خوره بلت باشه ناز و عشوه بیاد؟! چی فک کردین واقعاً در مورد این بدبخ؟! چه انتظاری داشتین ازش؟! چرو توقع بی‌جا؟ چرو شخصیت‌پردازی نامناسب؟! چرو فشار روانی به جوانان وطن؟! مسئولین حقوق بشر چرو کپیدن خو؟! لامصّبا دختره زده خواهره یارو رو ناکار کرده! شخصیت دیه‌ای نبود بره دلشو بدزده آخه؟!

هووف.. خلاصه حالا.. مورفین همونطور که از کثرت ِ فحش‌های ارسالی به فرد ِ در زننده، این شکلی شده بود، مث یه مـــَــرد! مث یه وزیر مردُمـــــــی! می‌ره خودش درو وا می‌کنه و با ویولت ِ طور مواجه می‌شه!

- سام‌علیک داش!
-
- همم.. آها نه.. شرمنده اخلاق ِ معتادی‌ت، آها.. همچی.. سام‌علیک داااش!
-
- دیه چته!؟ هــــــا.. سام‌علیک هم نه؟ سام رواله؟ سام هم نه؟.. چی بگم آخه من؟!

و مورفین همچنان به شکل ِ عجیبی، طور به ویولت می‌نگریست!..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)