جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

45 کاربر(ها) آنلاین هستند (38 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
45 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 بهمن 1399 19:51
نمایش جزئیات
آفلاین
-این چه زندگی تلخیه ما داریم. یکی بغلمون می کنه. یکی بوسمون می کنه...

بلاتریکس فریادی کشید و لینی را زیر مشت و لگد گرفت و له کرد.
لینی هم که حشره بود. به سادگی له شد.
-چرا خب؟

-عید چند سال پیش قبل از من به ارباب تبریک گفته بودی.

لینی با باقیمانده مغزش فکر کرد.
-برعکس نبود؟ تو زودتر گفته بودی!

برعکس بود... ولی بلاتریکس بسیار عصبی بود و باید کسی را می زد و پلاکسی در اطراف دیده نمی شد.

لرد سیاه همچنان بر بخت بد و زندگی تلخش لعنت می فرستاد که جغدی از وزارتخانه رسید و روی سرش نشست.

-جا قطحی بود؟

جغد جواب لرد را نداد. قصد داشت زودتر نامه را برساند و نزد زن و بچه اش برگردد. جغد خانواده دوستی بود. مثل رودولف نبود.

بلاتریکس به طرف لرد رفت. لرد ناخودآگاه گارد دفاعی گرفت! چرا که بلاتریکس تازگی ها همه را مورد ضرب و شتم قرار می داد. ولی این بار فقط جغد را از روی سر لرد برداشت و نامه را به همراه پایش از او جدا کرد.

-ارباب... نوشته به راهتون ادامه بدین. به اولین شخص دارای مشکلی که رسیدین کمکش کنین.

لرد سیاه آهی کشید و به راهش ادامه داد. سه قدم بیشتر نرفته بود که به شخصی رسید که ای کاش نمی رسید.
-هک؟... برو کنار!

لرزش هکتور شدید تر شد و لبخندش گشاد تر.

-هک... فرمودیم برو کنار... مشکلی نداری تو! می دونیم که نداری. بگو که نداری!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1399/11/21 20:01:07
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 بهمن 1399 19:33
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد واقعا هم به راهش ادامه می‌ده اما هنوز دو قدم برنداشته بود که صدایی به گوشش می‌رسه.

- میو میی میو میا میو می.

لینی که به تازگی از حالت لواشکی در اومده بود، پروازکنان بالا رفته بود و سرگرم صحبت کردن با گربه بود. لینی دلش نمیومد گربه‌ای رو بالای درخت تنها رها کنه!

- پیکس؟ مگه نگفتیم به راهمون ادامه می‌دیم؟ اون بالا چی کار می‌کنی! اگه خوردت نگی تقصیر ما بودا. ما مسئولیت نمی‌پذیریم.
- نترسین ارباب، بهش گفتم من حشره‌م نه پرنده و پذیرفت منو نخوره. حالا می‌خوام بهش بگم بیاد پایین. میو میو میا میو میو!

مرگخوارا با چهره‌های پوکرفیس و بعضا متعجب شاهد گفتگوی بین لینی و گربه بودن.

- با آبروی ما بازی نکن. بیا برویم تا مسخره خاص و عام نشدیم.
- بریم ارباب. گفت الان می‌پره پایین.

پایین پریدن گربه همانا و فرود آمدنش روی سر لرد نیز همانا.

- حداقل بش می‌گفتی دو قدم اونورتر فرود بیاد.

صاحب گربه در حالی که قلب‌های متعددی اطرافش می‌تابیدن، جلو میاد، بوسه‌ای بر لپ لرد می‌زنه، مگولیو از رو سرش برمی‌داره و همراه ده تا گربه دیگه ازونجا می‌ره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 بهمن 1399 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
و همان لبخند لینی باعث شد مستحق ضربه‌ای بر فرق سرش شود و همچون لواشک پهن زمین.
مشخص شد که گویا کسی از آن جمع زبان گربه‌ای نمی‌داند.

-این همه خرج تحصیلتون رو دادیم... یه زبان گربه‌ای یاد نگرفتید. خجالت نداره؟

خجالت داشت و ملت مرگخوار، خجالت‌ها را بین خود دست به دست کردند تا به همه برسد.

-یک گربه به ما برسانید.

در کسری از ثانیه ده گربه در طرح و نقش مختلف جلوی لرد ردیف شد.

-خب... مامان مگوری! این ده تا گربه هدیه ما به شماست. گربه خودتون علایقش تغییر کرده... دیگه گربه نیست. کلاغه! خودش به ما گفت. می‌تونین یکیشون رو انتخاب کنین و یا حتی هر ده تا رو ببرید خونه. میل خودتونه. یاران ما، این مشکل هم حل شد. به راهمون ادامه می‌دیم!

خانم صاحب گربه چندان از این پیشنهاد خوشش نیامد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 بهمن 1399 19:00
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد که از نادیده گرفته شدنش بابت زمین خوردن، مکدر شده بود، از جا برخاست و با چشم غره ای که در آن معانی هولناکی را گنجانده بود، رو به یارانش کرد.
-الان با این گربه ی نفهم چه باید کرد؟

مرگخواران همیشه آماده ی خدمت، با هم شروع به حرف زدن و پیشنهاد دادن کردند. صدایی جز همهمه و داد و فریاد در هم پیچیده ای به گوش لرد سیاه نرسید.
-سکوت کنید! ما از کجا بفهمیم شما چی میگید؟ خودمان اصلا انتخاب میکنیم که چه کسی پیشنهاد دهد. افلیا؟

افلیا از این فرصتی که در اختیارش گذاشته بودند، چنان ذوق زده شد که ایوایی که ده متر از او فاصله داشت به طور خود به خود پایش شکست. افلیا از نیروی ذهن بالایی برخوردار بود. بله.
او در حالی که از شوق صدایش مانند لولای در به جیر جیر افتاده بود فریاد کشید:
-ارباب نظرتون چیه با سنگ بزنیم بیا پایین؟

و اربابش پسندید!
-همین خوبه. روشی‌ست بسی عادلانه و منطقی و موازی با قوانین محیط زیست. ما پسندیدیم. یک سنگ بیارید.
-اما ارباب به نظرتون بهتر نیست به زبان گربه ای حرف بزنیم؟ گربه بیچاره میترسه.

لرد سیاه اخمی ترسناک به سوی لینی کرد. آن حشره هیچ چیز را نمیفهمید.
-خب... سنگ را بیارید. ما میزنیم. هدف گیری خوبی داریم.

سنگ را آوردند. لرد سیاه با پرتابی ماهرانه، سنگ را به سوی درخت انداخت.
سنگ چرخ چرخ خورد. چند دور در هوا غلتید و بین پایین آمدن و بالاتر رفتن مردد شد. سپس بالاخره جایی، در نزدیکی پای گربه فرود آمد ولی به او برخورد نکرد!
گربه ی بدبخت اما، ترسیده، عقب عقب میان برگ و شاخه های انبوه درخت رفت و حال تنها چیزی که مرگخواران از او میدیدند دمش بود.

-خب... کسی بلد است به زبان گربه ها حرف بزند؟

لینی تنها لبخند زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در 1399/11/21 19:09:55
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 بهمن 1399 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد دو دستش رو بالا میاره تا گربه رو بگیره و بذاره زیر بغلش، اما همونطور که لرد دو دست توانا داشت، گربه هم داشت!
گربه دو دستشو جلو میاره و پنجه‌ای به صورت لرد می‌زنه که باعث می‌شه سازه‌ی لرد-فنریر-مادام دچار لرزش و فروپاشی بشه و همگی با صدای پقی با مخ بخورن زمین. شانسی که میارن اینه که مادام در انتهای سازه قرار داشت، وگرنه تصور کنید اگه مادام روی بقیه سقوط می‌کرد چی می‌شد!

لرد که روی بدن گرم و نرم گرگ‌مانند فنریر فرود اومده بود، از جاش برمی‌خیزه.
- یارانمان. ما زخمی شدیم.

لینی به سرعت با راهکارهای ناب درمانی جلو میاد.
- تف ارباب. تف بزنین رو زخمتون زودی خوب می‌شه.

لرد اصلا از این ایده خوشش نیومده بود.
- ما تف نداریم.
- تف من چی ارباب؟ من تف کنم؟
- خیر.

صاحب گربه جلو میاد.
- مگولیِ من از ترس داره میو میو می‌کنه. پس چرا هنوز نجاتش ندادین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 بهمن 1399 16:36
نمایش جزئیات
آفلاین
مادام ماکسیم از اینکه به عنوان نردبان مورد استفاده قرار گیرد، چندان راضی به نظر نمی‌رسید. لاکن خوب می‌دانست در حضور لرد سیاه شکایت جایز نیست!
لرد با ابهتی اربابانه، بدون آنکه حتی ذره‌ای خنده دار به نظر برسند، مادام ماکسیم را فتح کردند و با رسیدن به قله، متوجه شدند یار کمکی نیاز است.
-همچنان قدمان نمی‌رسد. البته که ما رعنا و رشید هستیم. اما این درخت زیادی دراز است!

یار کمکی به سرعت انتخاب شد.
-من؟... من گزینه بدی هستم‌ها... اگه یهو دست و پام‌ اون وسط بریزه، جواب سر شکسته ارباب رو کی‌ میده؟

یار کمکی به سرعت جایگزین شد.
فنریر روی شانه‌های مادام ماکسیم و لرد روی شانه‌های فنریر ایستادند.
-خب! رسیدیم!

لرد به درخت رسیده بودند و چند شاخه باقی مانده تا گربه را هم طی کردند.
-ای منگول!
-مگولیه ارباب!

حقیقتا لرد هیچ اهمیتی به اسم گربه نمی‌دادند.
-ای مگولی! بیا بریم پایین. آفرین گربه خوب. موشی زیبا برات در نظر گرفتیم تا به محض رسیدنمون به زمین شکارش کنی.

گربه چندان مشتاق به نظر نمی‌رسید، همینطور لرد هم چندان با حوصله.
-حوصلمون سر رفت. می‌زنیمش زیر بغلمون و میاریمش پایین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 بهمن 1399 16:18
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد زیر درخت ایستاده و سعی میکرد با مودبانه ترین لحن ممکن حرف بزند.
- اهم...سلام و درود بر حیوان پشمالویِ دم درازِ چشم تیله‌ای. نه یعنی خب...سلام بر آقای مگولی!

گربه زیر چشمی به او نگاهی انداخت، دوباره سرگرم مرتب کردن موهایش درون آینه ی رو به رویش شد و میوی کش‌داری کشید.
لرد از این که سلام آنقدر مودبش با میویی بی‌ادبانه پاسخ داده شده بود عصبانی شد؛ اما دوباره سعی کرد سر صحبت را باز کند.
- ما نیز دختری داریم به اسم نجینی. خیلی شبیه به شماست...فقط کمی زیباتر و با‌ادب‌تر و درخشنده‌تر و...به هر حال، خیلی شبیه به هم هستید. چطور است فردا باهم به صحنه‌ی نبرد رفته، خونی ریخته و کله زخمی هارا چند بار بکشید.
- امم...میگم ارباب.

لرد با عصبانیت به ایوا که وسط سخنرانی اش پریده بود، نگاه کرد.
- چی شده؟
- فقط...فقط میخواستم بگم فکر کنم گربه ها از پارک بیشتر خوششون بــ‍...

بلاتریکس دستش را تا آرنج داخل حلق ایوانوا فرو کرد و با لبخند به ادامه ی صحبت های اربابش نگاه کرد.

- شما کلاس چندم هستید گربه؟

گربه این بار حتی نیم نگاهی هم به لرد نینداخت و همچنان به خودش درون آینه نگاه میکرد.
لرد با عصبانیت به سمت یارانش برگشت.
- این گربه صدای ما را نمی‌شنود...باید بالا برویم.

نگاه مرگخواران به سمت مادام ماکسیم کشیده شد. به هر حال او مناسب ترین آدم برای این کار بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 بهمن 1399 14:11
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد نگاهی به لیست بلند بالا می‌ندازه. انتخاب براش سخت بود. مرگخوارا نمی‌دونستن بین خوب و خوب‌تر لرد توانایی انتخاب نداشت، یا بین بد و بدتر. هرکدوم که بود، لرد در نهایت هیچ‌کدوم رو برنمی‌گزینه.

- ما راهمان را می‌رویم. هرچه آید خوش آید.

لرد با ذکر این حرف به سمت خروجی خانه سالمندان حرکت می‌کنه و مرگخوارا هم ابتدا نگاهی حاکی از تعجب بین هم رد و بدل می‌کنن، بعد شونه‌ای بالا می‌ندازن و به دنبال اربابشون به راه میفتن.

- ارباب باید به دقت اطراف رو نگاه کنیم تا اگه موردی از لیست رخ داد، انجامش بدیـ...
- کـــمــــک!

خیلی زودتر از اون چه که انتظارشو داشتن، مورد رخ می‌ده!

- کمک کنین! گربه‌م بالای درخت گیر کرده. نجاتش بدین.
- ارباب اینم جزء خدمات حساب می‌شه. باید کمکش کنین.

لرد به درخت بلندی که گربه در بالاترین نقطه‌ش نشسته بود و میو میو می‌کرد نگاه می‌کنه.
- گربه مگه رو درخت گیر می‌کنه؟ خودش خواسته بره، حالا هم خودش نمی‌خواد پایین بیاد.
- یعنی شما نمی‌خواین به من کمک کنین؟ مگولیِ من گیر کرده و هیچ‌کس برای نجاتش نمی‌ره؟ اگه می‌گی خودش نمی‌خواد بیاد، خب راضیش کن بیاد. اگه نه خودت برو بیارش.

به نظر میومد لرد چاره‌ای جز کمک نداره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 بهمن 1399 12:56
نمایش جزئیات
آفلاین
پیرزن نوه‌اش را در آغوش گرفته و ناز و نوازش می‌کرد. این بهترین فرصت بود برای مرگخواران تا بدون جلب توجه از گوشه‌ای صحنه‌ را ترک کنند.

-دختر خوشگلم... بابا بزرگ جدیدت رو دیدی؟

و مرگخواران و لرد سیاه را با این حرف سر جایشان متوقف کرد.
با اشاره لرد سیاه، بلاتریکس زیر کوهی از مرگخوار غرق شد تا دردسر جدیدی درست نشود.
نوه پیرزن به جماعت مرگخواران خیره شد.
-کدومه؟

انگشت پیرزن مشغول نشانه رفتن به سمت لردسیاه بود که صدای رودولف از گوشه‌ای بلند شد.
-ایناهاش... این شما و این پدر بزرگ جدیدتون!

نگاه پیرزن به سمت رودولف برگشت و با دیدن پیرمرد کچل، لاغر، دارای بینی قلمی و چشمانی که در اثر مالش بسیار قرمز شده بودند، دور و برش پر از قلب‌های قرمز شد.
رودولف توانسته بود پیرمرد را راضی کند و قلب‌های دور پیرزن هم حاکی از رضایت او بود.

-ما رو در کسری از ثانیه فروخت!

مرگخواران مشغول دلداری به اربابشان شدند و در این بین، بلاتریکس که خطر بزرگی از بیخ گوشش گذشته بود، با اختیاراتی که خودش به خودش داده بود، پیرمرد و پیرزن را زن و شوهر اعلام کرد.

-خب... اینم از این. مقصد بعدی کجاست سرورم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 بهمن 1399 10:04
نمایش جزئیات
آفلاین
_راه بیفتید تا برویم.
-اما آخه ارباب این پیرزن تنهاست. گناه داره.

دیزی ریز ریز اشک تمساح می ریخت و به پیرزن بیچاره که هنوز با بلا در حال جدال بودند، نگاه میکرد. او و ملت مرگخوار دلشان نمیخواست این جدال زیبا به این زودی تمام شود. دل کندن از پاپ کورن و نگاه به حرکات بلا و پیرزن، خیلی سخت بود.
در همان لحظه بنز گوجه ای رنگی از راه رسید و خانواده ی چهار نفره ای از آن پیاده شدند. یکی از بچه ها تاتی تاتی به سمت پیرزن رفت.
-مامان بزرگ جونی، دلم برات تنگ شده بود.

آن طرف_ سمت رودلف
رودلف تک و تنها پشت سر پرستار جوان به سمت یکی از اتاق های خانه سالمندان راه افتادند. در گوشه ی یکی از اتاق ها پیرمردی کــِز کرده بود.

-ایشون همون پیرمردی هستند که گفتم. ده سال از اینجا بیرون نرفتن. به دردتون میخوره؟
-امممم... من یه گپ کوتاهی داشته باشم، خدمتتون میرسم.
-باشه میبنمتون.

رودلف در آن واحد هم به چهره ی به ظاهر زیبای پرستار نگاه میکرد و هم در فکر پیرمرد فلک زده بود. بعد از چند دقیقه رودلف بلاخره از دیدن جای خالی پرستار دست کشید و وارد اتاق شد. کنار پیر مرد نشست.
-سلام پدر جان.
-بعضی اوقات فکر میکنم نمیخوام جواب سلام کسی رو بدم.
-منم همینطور.
رودلف به طور اتوماتیک این جواب را داد، حتی خودش هم تعجب کرده بود.

-بعضی اوقات فکر میکنم حال و حوصله حرف زدن ندارم.
-منم همینطور.
-بعضی اوقات فکر میکنم کاش بتونم تنها باشم.
-منم همین طور.
-بعضی اوقات فکر میکنم مردم چرا اینقدر دو هزاریشون کجه.
-منم همینطور.
-بعضی اوقات فکر میکنم مردم دو هزاریشون کج نیست، مردم خیلی رو دارند.
-منم همینطور.

پیرمرد غیر مستقیم سعی کرد به رودلف بفهماند که حال و حوصله ندارد اما مشکل اینجا بود که رودلف دو هزاریش در برار مردان و جادوگران بسیار بسیار کج بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!