بلاتریکس فریادی کشید و لینی را زیر مشت و لگد گرفت و له کرد.
لینی هم که حشره بود. به سادگی له شد.
-چرا خب؟
-عید چند سال پیش قبل از من به ارباب تبریک گفته بودی.
لینی با باقیمانده مغزش فکر کرد.
-برعکس نبود؟ تو زودتر گفته بودی!
برعکس بود... ولی بلاتریکس بسیار عصبی بود و باید کسی را می زد و پلاکسی در اطراف دیده نمی شد.
لرد سیاه همچنان بر بخت بد و زندگی تلخش لعنت می فرستاد که جغدی از وزارتخانه رسید و روی سرش نشست.
-جا قطحی بود؟
جغد جواب لرد را نداد. قصد داشت زودتر نامه را برساند و نزد زن و بچه اش برگردد. جغد خانواده دوستی بود. مثل رودولف نبود.
بلاتریکس به طرف لرد رفت. لرد ناخودآگاه گارد دفاعی گرفت! چرا که بلاتریکس تازگی ها همه را مورد ضرب و شتم قرار می داد. ولی این بار فقط جغد را از روی سر لرد برداشت و نامه را به همراه پایش از او جدا کرد.
-ارباب... نوشته به راهتون ادامه بدین. به اولین شخص دارای مشکلی که رسیدین کمکش کنین.
لرد سیاه آهی کشید و به راهش ادامه داد. سه قدم بیشتر نرفته بود که به شخصی رسید که ای کاش نمی رسید.
-هک؟... برو کنار!
لرزش هکتور شدید تر شد و لبخندش گشاد تر.
-هک... فرمودیم برو کنار... مشکلی نداری تو! می دونیم که نداری. بگو که نداری!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج













