بانز وسط اتاق نشسته بود و دو بازجو دورش میچرخیدن.
-سرگیجه گرفتم!
بازجوها اهمیتی ندادن. اون مجرم بود و اونا بازجو. زورشون زیاد بود.
-به جرمی که کردی معترف شو ای ملعون. شاید که مورد مغفرت قرار گرفتی.
بازجوی دوم به بازجوی جوگیر اولی نگاه میکنه. اولی ساکت میشه.
بانز نمیدونه اینا چی میخوان و باید به چی اعتراف کنه.
-خسته شدم خب. چه جرمیه این؟ از صبح ده بار پرسیدم جواب ندادین. بگین شاید اعتراف کردم.
بازجوی اول پرونده رو باز میکنه.
-دزدیدن دو دستگاه مرغ از مرغدونی ویزلی ها.
-واحد شمارش مرغ...
-به تو ربطی نداره.

مسیر بازپرسی رو منحرف نکن. بیاعتراف!
کلمه ی آخر بیشتر شبیه طلسم وادار کردن به اعتراف بود. ولی اگه همچین طلسمی وجود داشت اینقدر خودشونو خسته نمیکردن که.
بانز کمی ناامید به نظر میرسید.
-همین؟ برای دو تا مرغ اینجا هستم؟ من اصلا مرغ میخورم؟ فرض کنیم میخورم...مرغ زنده به چه دردم میخوره؟ مگه من درنده هستم؟! فنریرو میگرفتین حداقل. من اصلا به پر آلرژی دارم!
بازجو قانع نمیشه.
-ما مطمئنیم کار توئه. صحنه ی جرم رو بررسی کردیم. هیچ ردی وجود نداره. شاهد ها هم کسی رو ندیدن که داخل یا خارج بشه. اینم فقط یک معنی داره. دزد تویی! الانم دیده نمیشی. فقط چند تا لباسی.
بانز از این همه استدلال منطقی متعجب میشه.
-آهان...پس چون کسی رو ندیدن دزد منم...من هنوزم به پر آلرژی دارم، ولی کاش از اول میگفتین جرمم چیه. اعتراف به دزدیدن دو تا مرغ خیلی به صرفه تر از نشستن تو اینجا و تحمل شما دو تاس. بدین امضا کنم. پول مرغا رو هم از رئیسم میگیرین.
-ها...چی...رئیست؟

خودت بده خب...
-نمیشه دیگه. من کارمند رسمی خانه ی ریدل ها هستم. باید از رئیسم بگیرین.
بازجوها سرشونو میکنن توی پرونده و شروع به پچ پچ میکنن. کمی بعد رو به بانز میکنن.
-خب...میدونی...الان که پرونده رو خوندیم متوجه شدیم مرغا زیاد هم دزدیده نشدن. شاید دچار بیماری شدن. همونجا مردن. بعدم مورچه ها و کرما سریع تجزیه شون کردن.
بانز ول کا ماجرا نیست:
-استخونا و پراشون چی؟
-دو پاره استخون چه اهمیتی داره؟ پر هم خوب نیست کلا. بعضیا آلرژی دارن. این قضیه رو مختومه اعلام میکنیم.
-منقارشون...
-گفتم مختومه!