- آره تازه من سر راه کیف پولشم ورداشتم.
- خب اینا یعنی نریم دنبال تام بگردیم؟

- دقیقا.

و این مرگخواران بیخیال بدن تام شده و بدنش را زیر بغل زدند و با ذکر "اگه زرنگ باشه خودشو پیدا میکنه" رفتند توی کار ایدههای جدید.
- به عنوان قدم بعدی پیشنهاد میکنم هکتورو بزنیم بکشیم.
- منم پیشنهاد میدم لینیو بکشیم.

- اگه مجاز بود خودم همتونو میکشتم و تنهایی برمیگشتم پیش ارباب، ولی نیست. پس ساکت.

- من یه پیشنهاد خوب داشتن میشم.
نگاهها متوجه رابستن شد.
- چی؟
- رفتن بشیم به مهدکودک و پوشکای بقیهی بچهها رو قایمکی واسهی بچهی خودمون برداشتن بشیم.

-

- میتونیم بریم به تربچهی مامان میوه بدیم!

- یا اینکه بریم لب ساحل بخش زنونه...
- که چیکار کنیم؟

- همممم... خب... که همشونو سلاخی کنیم!

بنظر میرسید پیدا کردن یک کار غیرقانونی برای مرگخوارها سخت باشد، که آیلین با مرور لیست نفرتهایش به راهحل خوبی اشاره کرد.
- مدرسه! مدرسهها جاهائین که میشه توشون کلی کار غیرقانونی انجام داد. باید بریم یه مدرسه پیدا کنیم!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


پاهام هی از بدنم کنده میشن و با یدونه دست...

من موافق نیستما...ولی حالا بذار بچه حرفشو بزنه دیگه.









زندگی من پای دیگهای معجونم رفت و من پای این کار پیر شدهام. هیچ کس سوز و گداز آتش زیر پاتیل را درک نمیکند جز منی که ساعتها، حتی پس از نیمهشب هم پای آن ایستادهام، درک میکند.
درد چشمهایم که با هر جرقه آتش بیشتر و بیشترمیشد و هرلحظه هیزم خشک قلبم، میسوخت. همان هیزمی که زیر پاتیل میسوخت، قلب من بود که با هر نگاه تمسخرآمیز مرگخواران میسوخت. 