شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
- ارباااااااااااب! نارلک از ترس کندهشدن پرهایش، جیغ بلندی کشیدهبود. او به هیچ وجه دوست نداشت پرکَنده شود و آرزوهایی که با پرهایش داشت و میخواست به آنها جامهی عمل بپوشاند ناکام بمانند.
- کوفت! درد بیدرمون! پرِتو میکَنی یا بدیم به همین خپل بکنه؟ لرد ولدمورت، نگاهی خشمگین به نارلک انداخت. این نگاه با چشمان قرمزِ او، صد ها برابر ترسناکتر و دلهرهآورتر بود و تنها چیزی که جَوِ سنگین و ترسناک حاکم را برهم میزد، دمپایی لاانگشتیای بود که لرد ولدمورت بر پا داشت.
- آخه ارباب دلتون میاد پرای منو بکَنین؟ ارباب من گناه دارم، خیلی گناه دارم، من آرزو های جوانی زیادی با این پرها دارم، لطفا منو ناکام نکنید. - کسی با چند تا پرِ کَنده شده و ناخن گرفته شده نمرده. گفتیم پر و ناخن بده. - اربااااااب اگه این یه پر کنده بشه و باکتریها از طریق این منفذ وارد بدن من بشن چی؟ اصلا بدتر از اون، اگه جای این یه پر دیگه درنیاد چــی؟ اگه دیگه یه پرندهی تندرو نداشتهباشین تا غذاهای پرنسس رو بیاره، چی کار میکنین؟ پرنسس گرسنه میمونه؟ ارباااااااااااب پر منو نکِـــشــیــن!
لرد ولدمورت نگاه خشمگینش را به نارلک عمیقتر کرد. نارلک میدانست که این نگاه آخرین فرصت او برای کَندَن یکی از پرهایش با زبان خوش میباشد و اگر بار دیگر اعتراض کند، لرد ولدمورت خودش کُرک و پَر نارلک را به همراه مخلفات داشته و نداشتهاش میریزد. - هیچ راهی ندا... چشم ارباب، همین الان پرَمو میکَنم.
نارلک پر سمت چپش را به سمت پر راستش برد و سعی کرد یکی از آنها را بکَند، اما چون دست او نیز پر بود، هیچ اتفاقی نیفتاد و هیچ پری هم کنده نشد. - ارباب میبینین؟ حتی خود پرا هم دلشون نمیاد از من جدا بشن. - نه اتفاقاً، فقط چون دست شما خودش پَره، نمیتونه پر رو بِکِشه. یه دست انسان میتونه پر رو به راحتی بِکِشه. اگه میخوای خودم بکِشَم برات؟ هوریس عقلِ کل، حریص، سوءاستفادهگر و جاهطلب بود و هر فرصتی را برای کشیدن پر غنیمت میشمرد.
لرد ولدمورت نگاهی به نارلک و سپس نگاهی به هوریس انداخت. او نمیخواست خانهاش در اثر پرداخت نکردن بدهی قمار، توقیف شود. - بِکَن اسلاگهورن!
بقچه ای را به سر چوبی وصل کرده بود. چوب را روی شانه اش گذاشته بود و با قدم های تند حرکت می کرد و با خودش حرف می زد. - کافی نیست کافی نیست! خودت کافی نیستی. ما برای آن مدال زحمات زیادی متقبل شد بودیم. لیاقت نداشتید. حالا می رویم فک و فامیلی برایتان می آوریم که حالتان جا بیاید.
قدم هایش را تند تر کرد. بقچه اش سبک بود. فقط چوب دستی اش را داخل آن گذاشته بود. پلاکس گفته بود اینگونه به سفر می روند. محل دقیق مقصدش را نمی دانست. برای همین مجبور بود پیاده به دنبالش بگردد. تشنه بود. خسته بود. ولی بسیار هم مصمم بود. برای هفتیمن بار طی یک ساعت گذشته، برکه آبی در مقابلش دید و به سمت آن دوید.
لرد می دوید و برکه می دوید.
باز به آن نرسید.
- ما اصلا برکه فراری دوست نداریم. تشنه ایم.
کمی قبل سعی کرد بود کاکتوسی را نصف کرده و آب احتمالی داخلش را بنوشد. این را هم پلاکس گفته بود. ولی تنها چیزی که نصیبش شده بود خارهای سوزنده کف دستانش بود. چند قدم بعد به شتری رسیده بود و از او درخواست آب کرده بود. شتر گفته بود که پلاکس دروغ گفته و داخل کوهانش چیزی بجز چربی پیدا نمی شود.
لرد چربی نمی خواست.
دستش را سایه بان چشمش کرد و در دور دست ها ساختمانی دید. با خوشحالی به سمتش رفت. خودش بود.
دستور، دستور لرد سیاه بود و سلولی حق مخالفت نداشت. پلاکس سلول هایش را جمع کرد و به اتاقش در زیر پله رفت تا چیز ارزشمندی برای اسلاگهورن، پرفسور شریف هاگوارتز بیاورد.
_ امممم... قلمو که نه، تابلو هم نه، پالت هم لازم دارم، اون کاغذا هم به درد نمیخورن، آبرنگ هم کثیفه، مدارنگی هام که بدم جونم میره، پس... .
نگاه پلاکس به شئای افتاد که روی چهارپایه میدرخشید. شئ، به پلاکس چشمک زد، بعد تازه دوگالیونی اش افتاد، پس التماس کرد.
_ آخه من چطوری توی خوشگل بانمکِ جدید رو بدم به اونا!
ناگهان سخن لرد سیاه را به یاد آورد. «بروید و چیزی ارزشمند بیاورید تا بدهیم به این دو ملعون.»
هیچکس روی حرف لرد سیاه حرف نمیزد. پلاکس جعبه مداد شمعی هایش را در دست گرفت و با نگاهی بغض آلود آنها را نظاره کرد. این ارزشمندترین چیزی بود که در آن زمان داشت. اما نمیتوانست یک بسته مدادشمعی از پشت ویترین درآمده را، که با یک سال پول آموزش نقاشی به دیزی(که آخر هم نتوانست چیزی بکشد و بفروشد.) به دست آمده بود، به این سادگی از دست بدهد. _باید لذت مرحله اولو خودم ببرم.
چند دقیقه نگذشته بود که صدای «تق تق تترق ترق» همراه با بوی لذت مضاعف، در اتاق پلاکس پیچید.
لرد و بقیه مرگخوار ها دور هکتور حلقه زده بودن و منتظر بودن تصمیمش رو بگیره و بلاخره ارزشمند ترین وسیله ی خودش رو اهدا کنه.
- لازمه همه اینجوری بهم زل بزنن؟ - ما گفتیم همه زل بزنن که یه وقت دلت نخواد بری بدون اینکه سهمتو بپردازی!
هکتور با اون اندک مغز باقی مونده توی سرش مشغول فکر کردن بود. چه چیزی میتونست اهدا کنه که نه پاتیل بسوزه نه معجون. صدایی توی مغزش مشغول گفت و گو با اون شد. - اون پاتیل طلامو بدم؟ نه از اون فقط یکی تو دنیا هست. اون پاتیل تاشو سوراخه رو بدم که ازش هفتاد و پنج تا دارم؟ نه اگه اونو بدم میگن با پاتیل سوراخ معجون میپزه. موهامم که ریخته نمیتونم بدم. بدون دماغ هم که نمیشه زنده موند. یه شیشه خالی معجون بدم؟ نه اونا رو برای پخت و پز نیاز دارم. معجون هامم که ارزش داره نمیشه! آها فهمیدم! - من اینو میدم!
هکتور به ساعد دست چپش اشاره میکرد!
- این میخواد دستشو بده؟ ما رو مسخره کرده؟ - نه نه دستم نه. این!
لرد گردنش رو کمی بیشتر کشید تا ببینه هکتور دقیقا به چی اشاره میکنه. اما از دیدن چیزی که هکتور بهش اشاره میکرد اصلا خوشش نیومد!
قلمبه زیر پشمالو ها، تکانی خورد و پشمالو های دندان شکسته را از اینجا و آنجایش کند. - راستش من انقد ساده لوح نیستم که بدون هیچ سلاحی پاشم بیام اینجا.
روی زره آهنینش، جای گاز های پشمالو ها، نمایان بود. قاقارو، از روی سر کتی پایین پرید تا فک و فامیلش را دلداری دهد. لحظه ای، سخنان قاقارو به گوش کتی رسید که میگفت حتما آنها را به بهترین دندان پزشکی برده، و دندان هایشان را با تیز ترین حالت ممکن، باز سازی میکند. سوالی برای کتی پیش آمد. - با کودوم پول؟ - با پولای تو!
اگر مسائل مربوط به اسلاگهورن در میان نبود، کتی همان لحظه روی سر قاقارو پریده و «پولای تو» را نشانش میداد. - بگذریم... کی میگه من قصد داشتم شما نیست کنم، مستر اسلاگهورن؟ این پشمالو ها که میبینی خیلی تخسن. اصن نمیشه کنترلشون کرد. و... خب ممکنه یه چند روزیم گرسنگی کشیده باشن و از شدت گرسنگی گازت گرفته باشن... - در هر صورت... کل این فک و فامیل یا هرچی هستو میبرم. حسابمون صاف شد. تا باختنی دیگر بدرود!
سپس، بدون توجه به بغض کتی و قاقارو، فک و فامیل پشمالو را که حال، بدون دندان هایشان خلع سلاح شده بودند، درون کیسه کرد. حال، خانه ریدل ها، کاملا خالی از هر چیز باارزشی بود.
ایوان در ذهنش جملات هوریس را مرور میکرد: - فک و فامیل...فک و فامیل...فک و فامیل!
در همان حال بود که با بلا برخورد کرد. بلا که صندوقچه نسبتا بزرگی را زیر بغل زده بود به ایوان اعتراض کرد: - جلوی پات رو نگاه کن! حیف که فک و فامیلمی وگرنه میدونستم چیکارت کنم. بکش کنار!
ذهن ایوان با شنیدن عبارت "فک و فامیل" جرقه زد. همان جا سر راه بلا ایستاد و سعی کرد لبخند بزند که به خاطر نداشتن عضلات صورت تلاشش ناموفق بود. بلا چشم های را باریک کرد و گفت: - گفتم بکش کنار ایوان!
ایوان دست استخوانش را روی دست بلا گذاشت و گفت: - ما مگه فامیل نیستیم بلا؟ - منظور؟ - نمیشه من تو رو به هوریس بفروشم؟
بلاتریکس صندوقچه را برای لحظه ای پایین گذاشت و طلسم فسفری رنگی نثار ایوان کرد! ایوان روی هوا بلند شد و پس از اثابت به دیوار پشت سرش در حالی چفت و بست استخوان هایش از هم باز شده بود روی هم تل انبار شد! بلا دوباره صندوقچه را برداشت و گفت: - خجالت هم نمیکشه! چهار تیکه استخون جرات میکنه بگه میخواد منو به هوریس بفروشه!
دست ایوان را که هنوز ساعدش را گرفته بود از خودش جدا کرد و روی مابقی استخوان هایش پرت کرد و با عصبانیت از آنجا دور شد.
وارد اتاق شد. نگاهی به اطراف انداخت. همیشه علاقه زیادی به جمع آوری اشیا داشت. جدید و قدیمی. هر یک از آن ها برایش با ارزش بودند. - این که هورکراکسه... اینم که هورکراکسه... این یکی هم هورکراکسه. آخه ما به چه زبونی به شما زبان نفهم ها بفهمانیم که تقریبا همه چیزهایی که ما داریم، هورکراکس هستند.
در کمد را باز کرد. - کلاه منگوله دار خوابمان را بدهیم؟ نمی شود. ارزشی ندارد که. آبرویمان می رود. گذشته از این، قولش را به سدریک داده ایم.
گهواره نجینی را برداشت. - دخترمان بزرگ شده. دیگر داخل این نمی خوابد که. برایش تخت دو نفره می خریم داخلش بخزد.
خودش هم می دانست که نمی تواند. نجینی داخل گهواره می خوابید و در صورتی که گهواره اش را اهدا می کرد بسیار بداخلاق و ترسناک و زشت می شد.
تخته سنگی در گوشه اتاقش بود. - زمانی روی این نشسته بودیم. مطمئنیم که سالها بعد بسیار ارزشمند می شود. این را نمی دهیم.
کشو را باز کرد. وسایل قیمتی زیادی داشت. ولی... -ما خسیسیم!
چشمش به شیء درخشانی روی دیوار افتاد. مدال طلایی رنگ را برداشت و کمی بررسی کرد که هورکراکس نباشد. - مدال خدمت به هاگوارتز! وقتی اون هاگرید گنده بک رو لو دادم بهمون دادنش. خدمت به هاگوارتز جزو لکه های ننگ زندگی ماست. بعدها به ما تهمت زدند که دروغ گفته ایم. چه دروغی؟ آراگوگ جانوری درنده بود. حتی داشت کله زخمی و دوستانش را می خورد که ای کاش این کار را می کرد. عنکبوت بی مصرف.
مدال را برداشت و پیش بقیه برگشت و آن را با بی میلی داخل سبد انداخت.
ایوان در طول اتاق قدم میزد و با خودش فکر میکرد: - من دیگه چه چیز ارزشمندی دارم؟ گنجینه های خانوادگیم رو که دادم رفت. یادگاری های ارزشمند زمان مرگمم دادم...ای اسکورپیوس سالازار نفرینت کنه! ببین ما رو به چه وضعی انداختی!
دوباره نگاهی به کوه وسایل وسط اتاق انداخت.واقعا هیچ چیز ارزشمندی داخلشان نبود. گفتگیرش به ته پاتیل خورده بود. یادش افتاد کیسه پول هایش هنوز داخل جیب ردایش است. آن را بیرون کشید و محتویاتش را کف دست استخدانی اش خالی کرد. - یه گالیون، دو گالیون، سه گالیون....پانزده گالیون و سی نات!
در تصمیمی انقلابی کل لوارم اتاق حتی میز و صندلی و تخت را بار زد و به سمت هوریس رفت. وسایلش را جلوی پای هوریس خالی کرد و کیسه پول را هم به دستش داد و گفت: - این دیگه کل دار و ندارم بود.
هوریس نگاهی کارشناسانه به همه انداخت و رقم شانزده گالیون و سی نات را در برگه اش یاداشت کرد. ایوان معترضانه گفت: - این چه وضع قیمت گذاریه! من فقط پانزده گالیون و سی نات پول نقد بهت دادم!
هوریس لگدی به صندلی ایوان زد که باعث شد شست پایش ورم کند و همان طور که از درد لی لی میکرد گفت: - بله اگه کیسه پولت نبود که ۱ گالیون یاداشت میکردم! من مگه سمساری دارم که خنزر پنزر برام میاری؟ دارایی ارزشمند میخوام!
از انجاییکه حدس میزد ایوان الان جواب دارایی دیگه ای ندارم را تحویلش دهد بلافاصله گفت: - میتونی از اقوام دور و نزدیکت هم استفاده کنی. وزارت سحر و جادو که سایه اش از سرمون کم نشه نیاز به کارمند داره. میتونی فک و فامیل هات رو به من بفروشی تا من به وزارتخونه بفروشمشون!
چند ساعتی گذشته بود و فعالیت مرگخواران بر خلاف ساعات اولیه کاهش یافته بود و دیگر پرنده هم در خانه ریدل ها پر نمی زد. مرگخواران هر کدام دنبال چیزی با ارزش بودند تا بتوانند به هوریس اسلاگهورن بدهند و زود تر از سر او راحت شوند ولی چون که هوریس اسلاگهورن کسی نبود که به این چیز ها راضی شود مدام تقاضای بیشتری می کرد.
در بین اسکورپیوس سعی می کرد برای مشکلی که خودش بوجود آورده بود کمکی برای حل مشکل بکند و بیکار نماند.
- باغچه خونه ریدل ها رو گشتید؟ زیر باغچه یه گاوصندوق هست که توش کلی طلا و جواهره. - اونو اول کار پیدا کردیم و مصادرش کردیم. - اونم پیدا کردید؟ اونا اموال من بودن. مال من بودن. چطور دلتون اومد اون سکه های نازنین و طلا جواهرات رو بردارید؟
هوریس نفس عمیقی کشید. می توانست تا ابد این بازی را ادامه دهد. اسکورپیوس بگوید کجا اموالش را قایم کرده و هوریس بگوید همان موقع مصادره اش کرده. هوریس پیرمرد بود و حوصله این کار ها را نداشت پس فکری کرد و با دستش بشکنی زد.
- یه چیزی هست که هنوز مصادره نشده...راستی بگو ببینم تو کلیه هات سالمن؟ عیب و ایرادی که ندارن؟ قلب چطور؟ قلب داری؟
ظاهراً هوریس زرنگ تر از این حرف ها بود و می خواست طلبش را از عضو های بدن اسکورپیوس هم بیرون بکشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که میتواند به انسانها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.
Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.
الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.