شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
فک و فامیل پشمالو، همانند ملخ هایی که به مزرعه هجوم میبرند، به درون خانه ریدل ها هجوم برده، و هرکه را که پناه نگرفته بود، زیر دست و پایشان دفن مینمودند... از جمله اسلاگهورن!
لرد سیاه و مرگخواران، با احتیاط از مکان هایی که پناه گرفته بودند، بیرون آمدند و به جمعیت پشمالو های خیره شدند.
- مقرمان را به گند کشیدی، ملعون! اما چون اسلاگهورن را نیست کردی، تو را تنبیه نمیکنیم. - رفتن؟ نقشه جواب داد؟
قاقارو که هنوز به گاز جانانه اش افتخار میکرد، با سینه ای جلو داده شده و پنجه های کوچکش، از مخفی گاهش بیرون جهید.
- معلومه که جواب داد! تا عمر دارم سپاس گزار تو هس...
قلمبه ای با شکل و شمایل اسلاگهورن، زیر حجم بزرگی از پشمالو ها تکان خورد. مثل اینکه اسلاگهورن، فکر اینجایش را نیز کرده بود! چون چند پشمالو، با دندان های شکسته، از اینکه نمیشد اسلاگهورن را گاز زد حرف میزدند.
هوریس اسلاگهورن چشم هایش را مالید و مجددا به رو به رویش نگاه کرد... نه! هیچ تغییری رخ نداده بود. همچنان بلاتریکس با رودولفی بر دوش رو به رویش ایستاده بود. -جدی جدی؟ یعنی... یعنی واقعا داری میگی؟
بلاتریکس ابرویی بالا انداخت. -واقعا قیافه من شبیه کساییه که شوخی میکنن؟
و سرش را به اسلاگهورن نزدیک کرد. -اصلا تو تا حالا شنیدی من شوخی کنم با کسی؟
-هی فاصله اجتماعی رو رعایت کن! دور شو از زن من!
اسلاگهورن آب دهانش را قورت داد و چهره جدی بلاتریکس را از نظر گذراند. -ببین... آخه... بیا منصف باش. من با رودولف چیکار کنم؟ چه دردی از من دوا میکنه؟
بلاتریکس نگاه چپ چپی به رودولف روی دوشش انداخت. -دردی که دوا نمیکنه! اما من نمیدونم... باید ببریش. ببر بازار به عنوان جن خانگی بفروش.
اسلاگهورن ابعاد رودولف را با آخرین جن خانگی که اخیرا دیده بود مقایسه کرد. احتمال باور کردن اینکه او اژدهای شاخ دم مجارستانیای است که منبع اگزوزش دچار مشکل شده و آتش ندارد، خیلی بیشتر بود.
-باشه... اصلا این اشانتیون ما به توئه. یه تشکر بابت اینکه این همه راه تا اینجا واسه وصول طلبت اومدی. خوبه؟
و رودولف را روی میز رو به روی اسلاگهورن گذاشت و رفت.
- نــارلــک! بیا اینجا. لرد ولدمورت در حالیکه در پیش هوریس اسلاگهورن ایستادهبود، به سقف خانهی ریدلها نگاه میکرد و لکلکی به نام «نارلک» را صدا میکرد.
نارلک نیز از لانهاش درآمد. - بله ارباب؟ با من کاری داشتین؟ - نارلک، چرا پرواز نمیکنی تا اینجا بیای؟ - ارباب حقیقتش من فوبیای ارتفاع دارم، نمیتونم از این راه بیام پیشتون. - خیرِ سَرِت پرندهای و پرواز میکنی. - ارباب حس پرواز فقط وقتی از ارتفاع کم میپرم میاد، آخه. - گفتیم بپر.
نارلک تاب دیدن چهرهی عصبانی اربابش را نداشت، به اینخاطر در طی پرشی افتضاح، از روی سقف به پایین پرید. در اثر این پرش، ناخن کوچک پای نارلک، شکست. - آااااااااااخ! نارلک دادی از ته دل کشید.
- نارلک! ما چیز های ارزشمندت را میخواهیم. زود باش آنها را بده به ما تا به این مردک بدیم.
نارلک که هنوز تحت درد شدید شکستن ناخن انگشت کوچک پایش بود، با بغض پاسخ لرد ولدمورت را داد. - ارباب، به جون ناخن کوچیکهی شکستهم قسم که من هیچ چیزی با ارزش مادی زیادی ندارم. - البته غرض از فضولی، میدونستین پر های لکلک یکی از خاص ترین پر های جهانه؟ در ضمن ناخناشونم پر از پتاسیم و کلسیمه. هوریس اسلاگهورن تصمیم به سوء استفاده از لکلک بودن نارلک داشت.
لرد ولدمورت قدمی به سمت نارلک نزدیک شد. با آن چشمان سرخگونش، به پر های نارلک خیره شد و با دیدن انبوه پر ها گفت: - نارلک! همین حالا پر هایت را بِکَن و به اسلاگهورن بده. ناخن هاتم بگیر و به این مردک بده.
به گوشه ای زل زده بود و به صدای رادیو قدیمی گوش میداد. از صبح امروز همه چیز با او سر نازسازگاری داشت. اول که کلکسیون روزنامه هایش را پای بدهی اسکورپیوس داده بود تا حتی الان که برعکس میل باطنی اش رادیو سخنان انگیزشی میگفت. - به دنیا و تقدیر خودتون خوش بین باشید. به این فکر کنید قطعا امروز روز شما نبوده ولی حتما فردا روز شانستونه! همانطور که... - یه سوال! این جمله قبلی رو کی گفته بود؟ - پروفسور چینگ چین چونگ!
دیزی حس میکرد این نام برایش آشناست. خواست دوباره از رادیو سوالی بپرسد که خود رادیو جوابش را داد. -این پسر کوچیکه پروفسور چانگ چین چونگه! - من یه روزی به حساب این خاندان چین چونگ میرسم. - به خاطر اشتباهات خودتون دیگران رو مقصر ندونید.
فقط مانده بود رادیو قدیمی نصیحتش کند تا شعله های خشم در دیزی کم کم پدیدار شود. - این جمله رو هم احتمالا چینگ چین چون گفته، نه؟ - آفرین! از کجا فهمیدی؟ - از اونجایی که تا ده دقیقه دیگه هیچ اثری نه از تو و نه از خاندان چین چونگ تو این اتاق هست.
آن آتشفشانی که همین چند دقیقه قبل غیر فعال شده بود، دوباره داشت فوران میکرد. وضعیت رادیو هم بدتر از دیزی نبود. از شدت ترس سیگنال هایش جابه جا میشد. از روی موج رادیو انگیزش پرید روی رادیو آوا و لحظه ای بعد روی موج رادیو انگلیس بود. به قول خودش امروز روز او نبود.
ده دقیقه بعد– دوباره اندر میان سالن خانه ریدل
هوریس اسلاگهورن همانطور مشغول لیست کردن غنیمت هایش بود، برای چندمین بار به رادیو نگاه کرد. - هر چقدر اون روزنامه ها به کارم نمی اومد، این رادیو قدیمی خیلی ارزش داره.
رادیو را روشن کرد تا امتحانش کرد. چند ثانیه گذشت و دود سیاهی از رادیو برخاست. رادیو مرحوم از شدت ترس سکته رادیویی کرده بود.
ایوان عصبانی شد: - ای بااباا! منو نسخره کردی هوریس؟ کل دار و ندارم رو برات آوردم هی میگی بیشتر بیار بیشتر بیار! اصلا مگه این اسکور چقدر باخته تو قمار؟
هوریس برگه ای که در دست داشت را به ایوان نشان داد. اگر چشم های ایوان در سر جایشان بودند حتما دیدا آن همه صفر چپ میشد و دوباره از کاسه بیرون میفتاد! ناله کنان رو به ارباب کرد: - ارباب این رفته باخته چرا من باید زندگیم رو حراج کنم؟
لرد آرام و موقر به نزد ایوان آورد و سرش را به سمت جمجمه ایوان خم کرد و گفت: - دنبال دلیل میگردی؟ بذار برات بشمرم، اولا چون من دستور دادم، دوما چون اگه کم کاری تو باعث اختلال در حضور من در انتخابات ویزگامونت بشه استخوان هات رو پودر میکنم و ازش برای نجینی مکمل تقویتی میسازم؛ سوما...
- ارباب غلط کردم ببخشید! کاملا متوجه شدم چرا باید این کار رو بکنم. ایوان این را با کمترین صدایی که میتوانست از خودش در بیاورد به لرد گفت اما از انجا که حنجره ای نداشت تا شدت و ضعف صدا را کنترل کند لرد تنها صدای خش خش ساییده شدن چند استخوان را شنید.
لرد به کوهی از وسایل و لوازم که کتار هوریس و مامور چیده شده بود اشاره کرد: - ببین بقیه مرگخوارها دارن تمام هستی و دار و ندارشون مایه میذارن. تو هم همین کارو بکن! ایوان به سمت اسکورپیوس برگشت و با نگاهش به او فهماند که اگر دستش به او برسد به هفتاد قسمت نامساوی تقسیمش خواهد کرد! پس از ان دوباره تعظیمی در برابر ارباب کرد و گیج و سردرگم روانه یافتن اشیا قیمتی بیشتر شد.
دخترک قد کوتاه، گوشه ای از گوشه ها خودش را جا کرده بود تا مثلا نامرئی به نظر برسد. پشمالوی نق نقوی تخسش را در بغلش نیز میفشرد تا صدایی از خودش در نکند و جایشان لو بدهد. _ ملعون! فقط تو موندی! بلند شو یه چیزی اهدا کن! _ اما ارباب! من خیلی بی چیز... _ از مرگخوار بودن اخراجی! _ نه! غلط کردم.
سپس، با کلی ناز و عشوه آمدن، از جایش بلند شد و پشمالوی مذکور را روی میز گذاشت. _ اینم چیز غیر با ارزشم. مال شما. _ جدیدا قیمت پشمالو ها بالا رفته. میتونم به قیمت خوبی بفرو...
قاقارو دست اسلاگهورن را با تمام زورش گاز زد و بعد از نشان دادن زبانش، فحش بدی نثار اسلاگهورن و کتی کرد. سپس، از روی میز پایین پرید و به اتاق تاریکی پناه برد.
_ یه چیز دیگه بیار! پشمالوعه به درد نخورد.
کتی، فین دیگری در دستمالش کرد و موی سفیدی روی میز گذاشت. _ راستش این موی ریش مرلینه. نشان خوش شانسیمه. مال شما! _ کمه! _ پس...
در خانه ریدل ها که به نظر در حال ترکیدن بود، باز شد. لرد سیاه و مرگخواران، زیر هر چه توانستند پناه گرفتند و فک و فامیل قاقارو داخل ریختند. _ خودم که فک و فامیل ندارم. پس فک و فامیل قاقارو تقدیم به شما!
- چرا باید به حرفتون گوش بدم؟ - این بی مغز چی گفت؟
هکتور در حالی که تلاش میکرد اضافه مغزش رو توی حفره خالی سرش جا بده، رو به لرد کرد. - اقای کچل محترم! خب من که شما رو یادم نمیاد. میبینید که بخش زیادی از مغزم رو از دست دادم متاسفانه! - از دست نداده بودی هم خیلی تاثیر نداشت! - خانوم حشره ی آبی با من بودین؟ - اممم... نه نه من اصلا چیزی نگفتم که!
لرد با ورود به این گفت و گو، خیلی زود تمومش کرد! - به ما مربوط نیست. اگر میخوای اینجا بمونی باید یه چیزی تقدیم کنی!
هکتور دوباره دهنش رو باز کرد تا اعلام مخالفت کنه ولی بعد از کلی باز و بسته شدن دهنش اون بخشی از مغزش که مربوط به حرف زدن بود باهاش همکاری لازم رو نکرد. در نتیجه رای لازم صادر شد و قرار بر این شد که هکتور هم مثل بقیه چیزی ارزشمند رو اهدا کنه!
برای دهمین بار این جمله را در یک ساعت پیش تکرار کرده بود. بین زمین و هوا بلاتکلیف مانده بود.
- پروفسور چانگ چین چونگ میگه " نتایج بزرگ با گذشتن از دل بستن از دلبستگی های کوچیک به دست میاد"...
نمیدانست چرا دقیقا در همین ساعت، همین روز، همین ساعت و همین ثانیه باید پروفسور چانگ چین چونگ همچین حرفی را بزند. چند ثانیه گذشت تا اینکه کائنات هر طوری که بود تاثیر خودش را گذاشت.
چندی بعد – اندر میان سالن خانه ریدل
همانطور که ناخن هایش را می جوید، سعی میکرد بغضش نترکد. برای بار بیستم به کلکسیون روزنامه هایش نگاه کرد. زیر لب چانگ چین چونگ را به باد نفرین گرفت و به سمت سیل جمعیت رفت. پس از چند دقیقه به زور خودش را به میز رساند.
- بفرمایید اینم ارزشنمد ترین چیز من.
هوریس اسلاگهورن اول با تعجب به روزنامه و سپس به دیزی نسبتا قدیمی نگاه کرد. - دقیقا چند ورق روزنامه به چه درد من میخوره؟ - نمیدونم ولی برای من که اینا کوله باری خاطره و تجربه است. - بزار ببینم با اینا چیکار میتونم بکنم.
هوریس دوباره به روزنامه ها نگاه و سپس فکر کرد. میتوانست با این روزنامه ها پنجره های باشگاهش را تمیز کند.
- باشه این چندتا رو هم با خودم میبرم؛ کاچی بهتر از هیچیه! ولی باید چندتا چیز دیگه هم بیاری. این چند ورق خیلی کمه.
نفس عمیقی کشید تا آتشفشان خشم درونی اش فوران نکند، اگر می ماند قطعا یک بلایی سر خودش یا هوریس می آورد. بنابراین راهش را در پیش گرفت که برود. پله ها را به این امید بالا میرفت که رادیو باز هم سخنان گهر باری از پروفسور چانگ چین چونگ پخش نکند.
این سوالی بود که لرد سیاه با لحنی طلبکارانه از اسلاگهورن و مامور همراهش پرسید و باعث وحشتشان شد. البته جواب به وضوح، مثبت بود. ولی کسی جرات ابرازش را نداشت.
نجینی به آرامی دور گردن لرد سیاه پیچید و فس فسی در گوشش کرد.
- دخترمان می گوید که درست است و به ما زل زده اید. از ما نیز انتظاری دارید؟ اگر دارید بگویید که جمله معروف "نجینی، شام" را بر زبان بیاوریم.
اسلاگهورن و مامور به هم نگاه کردند. نمی خواستند شام بشوند. اگر عصرانه بود می شد درباره اش فکر کرد ولی شام... هرگز!
نجینی به طرف میز خزید و کاغذ ثبت نام ریاست ویزنگاموت را با دمش بالا آورد و جلوی چشمان لرد سیاه گرفت.
لرد سیاه به خودش آمد! -اوه. بله. هم اکنون اندیشیدیم که ما نیز باید سهمی در این خسارت وارده از طرف مرگخوار عزیزمان(چشم غره به اسکورپیوس) داشته باشیم. برویم ببینیم چه چیزی داریم!
پس از دستور لرد سیاه، بلاتریکس دست از یقه رودولف کشید. -سرورم یعنی هیچ راهی...
رودولف وسط حرف او پرید. -ارباب قدر قدرت و قوی شوکت من! من همه دار و ندارم بلاتریکسه.... همه زندگیم... همه مال و منالم اونه. بده میخوام همه زندگیم رو فدای اوامر شما کنم؟ -فرمودیم نه!
رودولف قدمی به لرد سیاه نزدیک شد و صدایش را پایین آورد. -ارباب به رداتون قسم این بهترین فرصته که از شرش خلاص شیم. بیاین و قبول کنین. میدیم میره... یه خونه ریدل رو خلاص میکنیم. ارباب ترس باعث هزار جور درد و مرض میشه. همه درد و مرض این مرگخوارای طفل معصوم زیر سر این بلاتریکسه.
و صداش رو پایین تر آورد. -خودم دیشب شنیدم سدریک تو خواب جیغ میزد.
در نهایت قدمی دور شد تا تاثیر صحبت هایش را ببیند. لرد سیاه چند دقیقهای به رودولف خیره شدند و سپس به سمت بلاتریکس برگشتند. -نظرمون عوض شد بلا! میتونی بدیش بره!
رودولف در ابتدا با شادمانی مشتی بر هوا و کوبید و سپس دو گالیونیاش افتاد. -سرورم! این همه قصه بیدل نقال نگفتم که... نیا جلو! بلا نیا جلو! سرورم یه چیزی بهش بگین!
و بلاتریکس بی توجه به داد و قال رودولف، او را روی دوشش انداخت و به سمت اسلاگهورن رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1401/5/13 12:46:55