آلفرد بلکold
از دیروز تا حالا چشم روی هم نذاشتم ... نمی ذارم
- آخرین ورود
- جمعه 12 خرداد 1391 13:40
- عضویت
- 1386/04/14
- پستها
- 466
روی یک تابلوی چوبی کنار مغازه ای که شمع های سمی می فروخت حک شده بود : کوچه ی ناکترن .
کوچه ی تنگ و سیاهی بوده که گویی فقط برای جادوی سیاه ساخته شده بودند . مغازه های ظاهرا همه محل جادوی سیاه بودند . به طرف بزرگترین مغازه ی کوچه ، یعنی بورجین و بارکز ، حرکت کرد . احتمالا می توانست جادوگر خلاف کاری رو در اونجا پیدا کنه .
فلش بک
_ به شما تبریک می گم ، دوشیزه تانکس . شما آزمون های اورری رو با موفقیت کامل به پایان رسوندین . اما فکر کنم بدونین که برای گرفتن مدرک حتما باید یه جادوگر خلاف کار رو دستگیر کنین .
دورا تانکس لحظه ای مردد ماند و گفت :
_ اما ... جادوگر سیاه یا خلاف کار از کجا بیارم ، قربان .
_ جادوگرهای خلاف کار داخل هر زمانی هست و هیچ وقت نیست نمی شن .
دورا با امید فراوان از روی صندلیش بلند شد و در حینی که به سمت در می رفت گفت :
_ خیلی ممنون از راهنماییتون . می رم و با یک خلاف کار بر می گردم .
پایان فلش بک
در کنار مغازه بورجین مغازه ی دیگری بود ، تنگ ، خفه و دل آزار که روحی سر گردان پشت ویتریم خاک گرفته اش نشسته بود . زیر سایه بان یکی از مغازه ها سه جادوگر خنزر پنزری با کنج کاوی او را نگاه می کردند و زیر لب چیز هایی می گفتند . وارد مغازه شد . خیلی خوب می شد اگر می توانست او را در هنگام خلاف دستگیر کند . همه می دانستند که او خلاف می کند و اجناس غیر قانونی خرید و فروش می کند اما کسی مدرکی بر علیه او نداشت .
در مغازه هیچ کس نبود . اندکی با احتیاط در قفسه ها به کنکاش پرداخت . اجناس سیاه در مغازه وجود داشت اما طبق قانون نگه داری اجناس سیاه در مغازه ها مانعی نداشت و فقط خرید و فروش آن ها جرم بود .پیش خود فکر می کرد که چه کسی این قانون را عقد کرده ؟ حتما سلامت عقلانی نداشته .
صدای صاحب مغازه ، بورجین ، را شنید . انگار کسی همراه او بود . آن ها در طبقه ی بالا بودند و داشتند به پایین می آمدند . بسرعت به پشت مجسمه بزرگی رفت که در گوشه ی مغازه بود . دیگر فقط صدای آن ها را می شنید .
_ بورجین ، اون چشم های موگلها تو که نفروختی اون ها که توی آب نگهشون می داشتی ؟
_ نه ، اونا رو گذاشته بودم برای یه مشتری همیشگی ! اگه از اونا خوشت میاد ....
_اوه ...آره ... ، واقعا محشرن . من می خوام اونارو توی اتاق خوابم بگذارم تا یادم باشه تا موگل هست باید چشم هاشون رو در اورد .
بورجین دره کمدی را که کنارش بود باز کرد و شیشه ای استوانه ای که در آن حدود بیست جفت چشم با رنگ های مختلف بود ؛ بیرون آورد و با اشاره به کاغذی که زیر آن چسبیده بود گفت :
_ اسم مشنگ هایی که چشم ها متعلق به اونان روش نوشته شده . صدای جیغ هاشون هنوز تو گوشمه . چه لذتی داشت .
دورا که دیگر نمی توانست صبر کند . چوبدستی کشیده خود را نمایاند و ورد بیهوشی به طرف بورجین فرستاد و طلسمی را که مشتری به سمتش روانه کرده بود خنثی کرد و سپس او را هم نیز بیهوش .
سه جادوگری که در کوچه بودند انگار متوجه سر و صدای داخل مغازه شده بودند ؛ چون به طرف مغازه می آمدند . تانکس به سرعت به طرف بورجین رفت و بازوی بی جان او را گرفت و به طرف وزارت خانه آپارات کرد . مطمئن بود حرفی در کارش نیست .
کوچه ی تنگ و سیاهی بوده که گویی فقط برای جادوی سیاه ساخته شده بودند . مغازه های ظاهرا همه محل جادوی سیاه بودند . به طرف بزرگترین مغازه ی کوچه ، یعنی بورجین و بارکز ، حرکت کرد . احتمالا می توانست جادوگر خلاف کاری رو در اونجا پیدا کنه .
فلش بک
_ به شما تبریک می گم ، دوشیزه تانکس . شما آزمون های اورری رو با موفقیت کامل به پایان رسوندین . اما فکر کنم بدونین که برای گرفتن مدرک حتما باید یه جادوگر خلاف کار رو دستگیر کنین .
دورا تانکس لحظه ای مردد ماند و گفت :
_ اما ... جادوگر سیاه یا خلاف کار از کجا بیارم ، قربان .
_ جادوگرهای خلاف کار داخل هر زمانی هست و هیچ وقت نیست نمی شن .
دورا با امید فراوان از روی صندلیش بلند شد و در حینی که به سمت در می رفت گفت :
_ خیلی ممنون از راهنماییتون . می رم و با یک خلاف کار بر می گردم .
پایان فلش بک
در کنار مغازه بورجین مغازه ی دیگری بود ، تنگ ، خفه و دل آزار که روحی سر گردان پشت ویتریم خاک گرفته اش نشسته بود . زیر سایه بان یکی از مغازه ها سه جادوگر خنزر پنزری با کنج کاوی او را نگاه می کردند و زیر لب چیز هایی می گفتند . وارد مغازه شد . خیلی خوب می شد اگر می توانست او را در هنگام خلاف دستگیر کند . همه می دانستند که او خلاف می کند و اجناس غیر قانونی خرید و فروش می کند اما کسی مدرکی بر علیه او نداشت .
در مغازه هیچ کس نبود . اندکی با احتیاط در قفسه ها به کنکاش پرداخت . اجناس سیاه در مغازه وجود داشت اما طبق قانون نگه داری اجناس سیاه در مغازه ها مانعی نداشت و فقط خرید و فروش آن ها جرم بود .پیش خود فکر می کرد که چه کسی این قانون را عقد کرده ؟ حتما سلامت عقلانی نداشته .
صدای صاحب مغازه ، بورجین ، را شنید . انگار کسی همراه او بود . آن ها در طبقه ی بالا بودند و داشتند به پایین می آمدند . بسرعت به پشت مجسمه بزرگی رفت که در گوشه ی مغازه بود . دیگر فقط صدای آن ها را می شنید .
_ بورجین ، اون چشم های موگلها تو که نفروختی اون ها که توی آب نگهشون می داشتی ؟
_ نه ، اونا رو گذاشته بودم برای یه مشتری همیشگی ! اگه از اونا خوشت میاد ....
_اوه ...آره ... ، واقعا محشرن . من می خوام اونارو توی اتاق خوابم بگذارم تا یادم باشه تا موگل هست باید چشم هاشون رو در اورد .
بورجین دره کمدی را که کنارش بود باز کرد و شیشه ای استوانه ای که در آن حدود بیست جفت چشم با رنگ های مختلف بود ؛ بیرون آورد و با اشاره به کاغذی که زیر آن چسبیده بود گفت :
_ اسم مشنگ هایی که چشم ها متعلق به اونان روش نوشته شده . صدای جیغ هاشون هنوز تو گوشمه . چه لذتی داشت .
دورا که دیگر نمی توانست صبر کند . چوبدستی کشیده خود را نمایاند و ورد بیهوشی به طرف بورجین فرستاد و طلسمی را که مشتری به سمتش روانه کرده بود خنثی کرد و سپس او را هم نیز بیهوش .
سه جادوگری که در کوچه بودند انگار متوجه سر و صدای داخل مغازه شده بودند ؛ چون به طرف مغازه می آمدند . تانکس به سرعت به طرف بورجین رفت و بازوی بی جان او را گرفت و به طرف وزارت خانه آپارات کرد . مطمئن بود حرفی در کارش نیست .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


این جوری به من کرد و از کنارم رد شد .
کردم ، اما پس از گذشت یک و نیم ثانیه به فکر باهوشم رسید که آن مرد مخوف این جوری
اما متوجه شدم که جن میخواهد چیزی به من بگوید .
و بعد از آن جن تشکر کردیم و گفتیم : به....به.....به....به..... دیگر هرمیون ما را نخواهد کشت

( شما اينو بي حركت و خشك ببينين!)