هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۷:۲۹ دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۴
#83

فوکسold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۰ یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۱۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۶
از از تو دفتر دامبلدور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 119
آفلاین

-موووووووووووووووووووووووووووووووو
-نههههههههههههههههههههههههههههه تورو جون مادرت ولم کن گاو ننه مرده مگه مامانت آداب رفتار با یک پیرزن متشخص رو یادت نداده گاو بوقی بوووووووووووووووووووووق
بالارا با لبخندی دسته کاغذ هایش را برداشت و شروع به دیدن کرد
چسب های شانگر لن :اگر به دنبال قدرت هستید اگر از ورزش شدن... بالارا بدون نگاه کردن به ادامه متن آن را درون آب انداخت ورقه بعدی را برداشت آگهی فوت اسنیپ بود
- آخی اسی هم مرد چقدر زود دامبلدور1590ساله این را گفت و به بقیه پیر مرد ها پیوست
آگهی بعدی :با بسته های لرد پک سان سی از چهره ای زیبا برخوردار شوید لرد پک ساندر سی
بلارا که خون بلاتریکسیش به جوش آمده بود آگهی را پاره کرد و فریاد زد اربااااااااااااااااااااااب شبیه این یاروهه؟
گاو هم که مروپ را ول کرده بود سریعا برای جذب دوباره مروپ باشماره000 00 تماس گرفت تا بسته لرد پک ساندر سی را براش بفرستن
بالارا به راه افتاد تا با دسته سالفندان و آن گاو نر نفهم به دنبال کسی که این عکس را گرفته بگردند و از او انتقام بگیرند...
تصویر کوچک شده



پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۶:۳۲ دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۴
#82

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۲۳:۰۱ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
بعد از اینکه سالمندان تمرین های بدن سازی را انجام دادند، عضله هایشان بیرون زد و صاحب سیکس پک شدند،بلارا تصمیم گرفت آن ها را به یک اردوی تفریحی آموزشی ببرد.هنوز مدت زیادی از رسیدنشان به محل مورد نظر نگذشته بود که توپ سالمندان داخل دریاچه افتاد.بلارا خودش را به کوچه ی علی چپ زد،اما با نگاه ملتمسانه ی بابا ننه بزرگ ها رو به رو شد.می خواست مایو دو تکه اش را بپوشد که یادش افتاد مملکت آسلامی است،پس همان طور با چادر مقنعه و روبند تن را به آب زد.چند ماهی مرکب داشتند با توپ دست رشته بازی می کردند.ناگهان یکی از آن ها به قول اراکی جماعت دغلبازی درآورد و بینشان دعواگیری شد.بلارا از این فرصت استفاده کرد،توپ را برداشت و شناکنان به سمت ساحل رفت.به تدریج ضعف و سرگیجه بر او مستولی شد.وقتی به مقصد رسید،متوجه شد تعدادی زالو به تنش چسبیده اند و سخاوتمندانه خون و مایعات بدنش را تصفیه می کنند.از بلارای بیچاره فقط یک پوست و چند تکه استخوان باقی ماند.سالمندان تلمبه ای آوردند و آن قدر بادش کردند که به اندازه ی طبیعی برگشت.سپس او را مثل قایق به آب انداختند،سوارش شدند و تا پاسی از روز به خوش گذرانی و تفریح مشغول شدند.
نزدیک غروب یک گله گاو وحشی به سرپرستی یک مرد مشنگ، به آنجا رسید.ماگل مزبور آدرس جایی را از دختر جوان پرسید.بلارا که اصالتا اصفهانی بود،طوری مرد را راهنمایی کرد که او نشانی منزل خودش را هم فراموش کرد و در کوه و دشت و بیابان متواری شد.در این میان،نگاه بلارا به یکی از سالمندان افتاد که چهار نعل به سمتشان می تاخت.او کسی نبود جز خانم گانت.مروپ به مردهای مشنگ حساسیت ویژه ای داشت.او اخیرا یک معجون عشق ساز اتوماتیک روی خودش نصب کرده بود.این دستگاه قادر بود معجون هایی متنوع با طعم های کله پاچه،سیراب شیردان و غیره بسازد.(جهت سفارش کالا با شماره تلفن 00...0 تماس حاصل فرمایید.)اما از بخت بد سیستم هوشمند نقص فنی داشت و اشتباها معجون را در حلقوم یک گاو نر خالی کرد.جانور که حالا مروپ را شکل یک گاو ماده می دید،یک دل نه صد دل عاشقش شد و با شور و اشتیاق به سمتش دوید.
-مووووو...مووووو!
مروپ با بیشترین سرعتی که در توان داشت شروع به فرار کرد.بلارا لبخندی زد و در حالی که کرم برنز کننده به خودش می مالید،کف زمین دراز کشید.همه ی ترفندهایی که او تا آن لحظه به کار بسته بود تا مروپ را به ورزش علاقه مند کند،بی حاصل مانده بود.اما حالا خانم گانت طوری می دوید که الگانس و بی ام وه هم به گرد پایش نمی رسیدند...



پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۰:۵۸ شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۴
#81

ورونیکا اسمتلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۳ چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱:۲۸:۲۰ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸
از خودشون گفتن ...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 200
آفلاین
به نام خدا.

تصویر کوچک شده


خلااااااصه! عااااااااااا!

یک ساحره لارا نامی پس از مدّت ها به هاگزمید برگشته، ولی می بینه که همه چیز عوض شده و همه پیرشدن، لارا خودش را به جای بلاتریکس جا زده و حالا رفته خانه سالمندان، دفتر مدیریت...

***

لارایِ بلاتریکس نما که از شنیدن صدای یک فرد جوان ذوق مرگ شده بود، خودش رو به داخل اتاق پرت می کنه و با شیرجه ای که یاد و خاطراتِ مرحوم مغفور، احمدرضا عابد زاده رو زنده می کنه، با یک حرکت دیدنی مدیر رو از روی هوا می قاپه و اون رو به آغوش می کشه. اما چون در هاگزمید قوانین آسلامی حاکم هستش، بالارا ( لارای بلاتریکس نما)، مدیر رو از آغوشش خارج و به سمت میانه میدان پرتاب می کنه و قبل از این که کسی متوجه بشه که اصلا مدیر کی بوده، بیچاره در افق های دور محو می شه!

اما از طرفی، بالارا که دلش نمی خواست خواننده ها تو کف بمونند، دستان پرتوانش رو دراز می کنه و یک مدیر دیگه از هوا می گیره و میاره که روی صندلی مدیریت بنشونه که متاسفانه، مدیر مذکور در اثر هیجان زیاد سقط می شه و به مرلین و مورگانا می پیونده که سر پیری و بعد از طلاق می خواستند یکی را به فرزندی بگیرند.

حالا بالارا هم که دید، خانه سالمندان دیگر مدیر ندارد، خودش شد مدیر آن جا. بعدش یک هویی یک منوی طلایی با امکاناتی خاص، از جمله داشتن مرلینگاه همراه و پوکوندن آی.پی و حتی آموزش رقص بومی تانزانیایی، در مقابل بالارا ظاهر می شه و او هم منو را روی هوا می قاپه و در جیبش می گذاره. بعدش هم به سمت حیاط می دوه و سر راهش مدام فریاد می کشه"هوووو! مدیر نداریم!". ملت سالمند هم که از این واقعه بسیار خوشحال شده اند، سعی می کنند که ری اکشن نشون بدن، ولی با اولین حرکتاشون، صدای دلنگ و دلونگ استخون از هر طرفی بلند می شه و اون ها هم دیگه بی خیال می شن.

اما بالارا بی خیال نمی شه، می دوه و می ره دست ایوان رو می گیره و برای دادن جو، اون رو دور سرش می چرخونه و می چرخونه و می چرخونه و ... یک هو می بینه فقط یک دست مونده و خود ایوان به سمت افق پرتاب شده و همین که ایوان فرود می آد اعلام می کنند که بالارا همه رکورد ها رو شکونده و سرود "پهلوانان، قهرمانان" پخش می شه و بالارا شروع به زدن دور افتخار می کنه و پرچم هاگزمید و حومه را به اهتزاز در می آورند و سرود ملی هاگزمید، با صدای عمو پورنگ پخش می شه.

اردک تک تک، تک تک اردک، تک اردک.
اردکی تنها به روی آبه پراش رو بسته می خواد بخوابه.
اون بالا بالا لک لکی پیداست، مثل این اردک، لک لکه تنهاست.
...


بقیه سالمندان هم که شاهد این لحظات پرشکوه هستند، اشک در چشم هایشان جمع می شود و عر می زنند و شروع به گاز گرفتن یکدیگر می کنند، بعدش هم بالارا که می بیند، سالمندان چه قدر به ورزش و خیزش علاقه مندند، تصمیم می گیره تا اون ها رو به دوران اوج و جوونیشون برگردونه و یک دور توی هوا دور خودش می چرخه و ناگهان لباس هاش به لباس های ورزشی تبدیل می شه و یک سوت هم از جیبش در میاره و در دهنش می ذاره و حالا اون باید تا فردا از این پیر و پاتال ها قهرمان bodybuilding درست کنه...






be happy


پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۳:۰۳ جمعه ۲۳ مرداد ۱۳۹۴
#80

فنگold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۳۶ جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۷:۱۸ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
از سگدونی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 103
آفلاین
لارای بلاتریکس نما با خشانت دستاشو فرو میکنه لابلای موهای وزوزی خودش، چند تا از جوشای خونین و چرکینش کف مغزشو با ناخنش آسفالت میکنه. مقادیری جیغ بنفش میکشه و به چند ثانیه در یک روز تابستانی گرم، جلوی در خونه سالمندان هاگزمید ظاهر میشه. چند قدم به سمت در بر میداره که یهوع یه قازقلنگ با لباس نگهبان جلوش سبز میشه.

- امروز ملاقات نداریم دختر خانوم. لدفن بروید.
- اوا خاک تو سرت ! عاقو برو کنار. پدرم مریضه. براش کمپوت (آب کدو حلوایی / به پاس حفظ حرمت یک عمر رول پلیینگ کله زخمی) آوردم.
- برو پدر ســـ... ! استغفر المرلین ! برو بچه. برو دهن منو باز نکن !

لارای بلا نما می رفت تا چوبدستی اش رو بیرون بکشد که ناگهان متوجه میشه به جای چوبدستی توی جیبش نخ و سوزنه. یه نگاه عمیق تر به هیکلش میکنه و متوجه میشه این بار در قالب حنا دختری در مزرعه ظاهر شده. لارای بلای حنا نما این بار توی دوربین زل میزنه و به ارواح پر فتوح فک و فامیل نگارنده رول درود میفرسته. سپس در حرکتی انتحاری با نخ سوزن میزنه دهن قازقولنگو میدوزه و بعد شوتش میکنه کنار.

میره جلو و در چوبی بزرگ خونه سالمندان رو هل میده و باز میکنه و با حیاط شلوغ مواجه میشه...

- پاس بده دیگه دامبول ! این چه وضع بازیه. به مرلین میام ریشتو در میارم میدم لیدی مورگانا طناب بزنه ها ! اه. شفته !

اولین جمله از فرد کچلی شنیده شد که چند متری بالاتر از حیاط خانه سالمندان بدون هیچ جارویی روی هوا معلق بود و انتظار دریافت توپ کوافل از طرف یه گلوله پشمکی معلق در سوی دیگر حیاط رو می کشید. لارا صحنه ای که دیده بود رو باور نداشت. لرد ولدمورت با لباسی ایرلندی به همراه ضمائم گیلکی آن روی هوا معلق بود و داشت با دامبلدور و خانواده کوییدیچ بازی می کرد. آثار چروکیدگی صورت، رویش ابروهای پشمکی و همچنین سه چهار عدد تار موی سیفید در چهره و سرش آشکار بود همی همانا !

لارا با کمی سر چرخاندن متوجه شد حیاط خونه سالمندان شلوغ تر از اونیه که تصورش رو میکرد. تا چشم کار میکرد سالمند رویت میشد و هر کدوم در گوشه ای مشغول بودند. هگرید نیمه غول با ریش و کرکی برفی مشغول اطو کردن سگ سفید چروکیده ای بود که دیگر به فنگ شباهت نداشت و بیشتر میخورد بل در کارتون بل و سباستین باشه. پروفسور فلیت ویک آب رفته بود و تبدیل به عروسکِ بازی مرگخواران شده بود و نوبتی داشتن باهاش انواع بازی های مجاز و غیر مجاز رو انجام میدادن. مورفین گانت شکل تارزان شده بود و در گوشه دیگری از حیاط بساط منقلش را به جاهلانی مثل هری پاتر واگذار کرده بود و خودش داشت آثار استاد مطهری میخواند.

لارا ناامیدانه بدون نگاه اضافه تر به جمعیت زیاد سالمندان، راهش رو از وسط حیاط به داخل ساختمان باز می کرد. حتما در مدیریت این خراب شده کسی بود که بتواند او را توجیه کند. خود را به پله های جلوی ساختمان رساند که چشمش به ققنوس سفید دامبلدور افتاد که همه پرهاش ریخته بود و شبیه مرغ هورمونی پوست کنده ای لب پله نشسته بود و با اندوه به دور دست ها می نگرید.

- عهه ! ققی؟ چرا اینجوری شدی تو؟

ققی هیچ نگفت و فقط به نشانه ارادت اشکی خونین ریخت، سپس پر زد و می رفت تا در افق دور دست محو گردد اما کلاغی فرصت طلب بوقید به تقدیر بنده خدا و زد رو هوا شکار کرد مرغ بدبختو. لارا به سرعت خود را به داخل ساختمان رساند. داخل هم مثل بیرون آشفته بود. بوی فساد لحظه به لحظه امت پیر و فرتوت در همه جای ساختمان به مشام می رسید.

پیر زنی عصا بدست و لرزان در حالیکه دور و برش انواع حشره بال بال می زدند و آثار کپک روی سر وصورتش نمایان بود، با التماس از جادوگر دیگری که کلاه وزارت بر سر داشت و ماسک نقره ای بر صورت، چیزی طلب میکرد.

حتی ماسک هم باعث نمیشد تا آثار پیری آرسینوس جیگر از دیدگان عموم مخفی بماند. تعداد اندکی سبیل سفید از داخل لب گاه (تشریح آناتومیک: لب گاه اشاره به حفره ای در روی ماسک دارد که دک و دهن فرد مرگخوار از آن بیرون میزند تا هم خودش آسوده صحبت کند و هم محفلیون بدانند که دقیقا کجا رو باید مورد عنایت قرار داده و آسفالت کنند تا مرلینی نکرده آسلام در خطر نیوفتد. در نتیجه لب گاه به هیچ عنوان به جایی اشاره ندارد که ملت عاشق میشوند و لب و دهن یکدیگر را به طرق گوناگون مصرف می نمایند) ماسک بیرون زده بود.

- جناب ویزیر ! ترو جوووآن مامانت قسم میدم یه جرعه دیگه از اون معجون گندزدای معروفت بده منم بخورم. بدجوری دارم گند میزنم...

- نه نمیشه مادام ! خیلی ها توی نوبت هستند. حالا بیا این چند تا قرص آنتی گند رو بنداز بالا تا رستگار بشی. بعدش اسمتو بنویس اینجا. خبرت میکنن وقتی نوبتت شد.

و سه چهار عدد قرص مذکور را کف دست پیرزن گذاشت. پیرزن انداخت بالا و شروع کرد تا انتهای سالن بندری زدن. در سوی دیگر مادر بزرگ نویل با خوشحالی از آن سوی سالن به سوی دیگر تلو تلو می خورد و فریاد "دوباره دندون در آوردم" سر میداد و با تحقیر به نویل، نوه بی دندون و چروکش اشاره می کرد که در گوشه ای مشغول آبیاری مستقیم انسانی به درون گلدان های سالن بود.

لارا دیگر نمیتواست این همه درد را تحمل کند. هر آنکه میشناخت، در حال تجزیه بود. باید فکری میکرد. وگرنه این رول و همه رول های قبلی ارزشی میشد و ویولت باز می اومد همه رو دعوا میکرد. قطعا دسیسه ی آمریکا و غرب بود.

با شتاب سالن عریض و طویل را پیمایید و خود را به دری رساند که روی آن تابلوی "مدیریت" نصب شده بود. لارا سه بار پشت سر هم در زد و بعد از چند ثانیه ی صدای مرد جوانی گفت:

- بفرمایید داخل !

لارا ابروانش رو بالا انداخت. بلاخره صدای یک فرد جوان رو شنید؛ اون هم از فراسوی اتاق مدیریت. بی درنگ دستگیره در را چرخاند و وارد شد...


ویرایش شده توسط فنگ در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۳ ۱۳:۱۰:۴۳
ویرایش شده توسط فنگ در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۳ ۱۴:۰۲:۳۵

----------



پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲:۱۲ جمعه ۲۳ مرداد ۱۳۹۴
#79

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۱۱:۴۵ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین
- استـــــــــــــــــــــــــپ!! استــــــــــــــــــــــــــــــپ!!

با هوار بلاتریکس، همه چیز در صحنه به حالت ِ فریز در آمد و کارگردان، در حالی که موهایش را می‌کَند، کلاه ِ کارگردانی‌ش را به زمین کوبید:
- دیگه تحملشو ندارم! دیگه نمی‌تونم تحملتون کنم! اون از اون پورتال لعنتی‌تون توی اون یکی تاپیک! اون از محشور شدن ِ پایتخت و هری پاتر توی اون یکی یکی تاپیک! اونم که میاید تو پادگان ققنوس اون پیری لاکردارو برمی‌دارید از ایسگا، دهن ِ هرچی اموات و اجدادمون ایسگا می‌کنین، تا آخرش روح‌چه‌مون قهر می‌کنه می‌ره! لامصبا می‌دونین چقد گشتم دنبالم یه روح بیریخت فسقلی ِ خاکستری که حاضر باشه واسه ابد تو اون لوکیشن عربده بکشه؟! تو هر سوژه‌ای هم که دامبلدور میاد وسط در مورد روح‌های علیل و ناقص حرف می‌زنه!! این مُرده!! لاکردارا! دامبلدور مُرده! چرا نمی‌خواید با مرگش رو به رو شید؟! بلاتریکسو مالی با ماهیتابه کوبید توی کلّه‌ش، فنا شد! نارسیسا رفته صومعه واس تذهیب نفس! حالا هم که وسط رول هوار می‌کشید استپ! بیچاره‌م کردین! خسته شدم از این زندگی! چی می‌خواید از جون ِ من!! تصویر کوچک شده


هم‌نوا با کارگردان، بلاتریکس هم شروع به جیغ کشیدن می‌کنه:
- من قرار بودم برم خانه‌ی سالمندان! می‌فهمی؟! خانه‌ی سالمندان! خانه‌ی سالمندان! هی فرت از این اتاق، به اون اتاق! از این پست، به اون پست! از این سبک، به اون سبک! حتی معلوم نیست ته ِ این سوژه کجاست.. تصویر کوچک شده


فضای ماورا - سیاهی بی انتها


- بنفش؟
- سیب؟
- دقیقاً چه بوقی داری می‌زنی به سوژه؟
- هوم.. نمی‌دونم راسّشو بخوای، بش همچی فک نکردم! تصویر کوچک شده

- نه تنها ریونکلا رو از چهار گروه هاگوارتز حذف می‌کنم، بلکه چهارصد امتیاز هم از محفل کم می‌کنم!
- با کمال احترام سیب، ولی تو نمی‌تونی از..
- من مدیرم! هرکاری بخوام می‌تونم بکنم! حالا، جمعش کن!
- اوه. اوکی اوکی.

فضای.. هممم.. غیر ماورا؟


همین لحظه بلاتریکس اسلش لارا هم کلاهش؟ رو به زمین می‌کوبه و جیغ می‌کشه:
- خونه‌ی سالمندانو نشونم بدین! با همه‌ی آدمای توش منفجرش می‌کنم تموم شه بره پی ِ کارش!


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳ سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۴
#78

آلبوس دامبلدور old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۲ جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۲:۴۶ چهارشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 178
آفلاین
جیز!

- نـــــه! پشت در پناه بگیر نارسیسا!
- بلاتریکس دیوونه شدی؟ صدای جرقه های برق بود.

نارسیسا یا گفتن این حرف، با چوبدستی خود به فیوز ساختمان را به لارا نشان داد. لارا سرش را کج کرد و با دقت به فیوز که جرقه های آبی در اطراف آن بود نگاه کرد. نارسیسا چشمانش را در حدقه چرخاند و چوبدستی به دست از راه پله رو به رویشان بالا رفت. لارا دوان دوان دنبال نارسیسا رفت.

- مواظب باش!

نارسیسا دستش را جلوی بلاتریکس ( لارا ) گرفت، همین توقف کافی بود تا طلسم سبز رنگ با سرعت از جلوی لارا رد شود. لارا که شکه شده بود نگاهی به خواهرش شد که پشت دیوار پناه گرفته بود. لارا دست نارسیسا رو گرفت و گفت:
- ممنونم نارسیسا که جونم رو نجات دادی.

نارسیسا دستش را محکم تکان داد تا بلاتریکس دستش از او جدا شود. بعد از آنکه لارا دست او را ول کرد نارسیسا ابرویش را بالا انداخت و گفت:
- تو چته بلا؟ کدوم نجات دادن؟ اون که طلسم مرگ نبود.
- نبود؟
- معلومه که نبود، نگو که فکر کردی لوسیوس هم مرده.

طلسم دیگری که به دیوار برخورد کرد، گفتگویی بین آن دو را قطع کرد. نارسیسا به سرعت از پشت دیوار بیرون آمد و طلسم مرگی را به سمت شخصی فرستاد. چند ثانیه در سکوت گذشت که نارسیسا با لبخند به او نگاه کرد، ظاهرا اوضاع امن بود. لارا به آرامی از پشت دیوار بیرون آمد و به مردی که با چشمان از ترس گشاد شده روی زمین افتاده بود، نگاه کرد.

- منو نکش، تورو خدا!
- بمیر بابا خون لجنی!

با این حرف، آواداکدورای دیگری را به سمت جادوگر ماگل زاده روانه کرد و او را به دیار مرلین شتاباند. نارسیسا نوک چوبدستی اش را فوت کرد و آن را درون جیب ردایش گذاشت و لبخند رضایت بخشی را به خواهرش زد.

- خب، اینم از یه ماموریت دیگه.
- ماموریت؟
- آره دیگه، یه ماموریت برای ارباب، الانم میریم پیشش.


به یاد گیدیون و هری.

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.


پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲۲:۲۹ سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۴
#77

آلتیداold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۲ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۳:۰۶ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۵
از سرزمین افسانه ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 51
آفلاین
برای چند ثانیه سرجایش میخکوب شد. گویی زمان ایستاده بود. صدایِ تپشِ قلبش را به وضوح می‌شنید. در اعماقِ وجودش فریاد زد: "نه! این من نیستم! این نمیتونه تصویرِ من باشه. من لارا م نه بلاتریکس."

آنقدر در افکارش غرق بود که متوجه نشد نارسیسا در حالِ تکان دادنش است. لارا به نارسیسا خیره شد. از آخرین باری که او را دیده بود زمانِ زیادی می‌گذشت.
به نظر می‌رسید اشکالی وجود دارد. نارسیسا نیز می‌بایست مثلِ تمامِ افرادی که در خانه‌ی سالمندان بودند پیر و فرسوده و حتی دیوانه می‌بود. ولی از آخرین باری که لارا او را دیده بود هیچ تغییری نکرده بود.

نارسیسا با صدای بلند رو به لارا گفت:
-بلاتریکس، حواست کجاست؟ چند بار صدات زدم ولی تو خشکت زده بود. حالت خوبه؟
-چی؟ آ...آره، آره حالم خوبه. نارسیسا، یه سوالی دارم. می‌دونم ممکنه مسخره به نظر بیاد ولی خیلی واسم مهمه.
-حرفتو بزن بلا!
-الان تو سالِ چندیم؟
-بلا، مثلِ اینکه عقلتو از دست دادی! تو این لحظه‌ی بحرانی داری از من تاریخ رو می‌پرسی؟!
-خواهش میکنم نارسیسا، خیلی واجبه که بدونم.
-نوزدهم دسامبر 2000. خیالت راحت شد؟ حالا دیگه راه بیوفت. عجله کن!

لارا احساس کرد که چیزی درونش سقوط کرد و از او جدا شد. برای لحظه‌ای سرش گیج رفت. محکم بازوی نارسیسا را گرفت تا تعادلش را حفظ کند و نیوفتد. باورش نمی‌شد. چطور ممکن بود به پانزده سال قبل بازگشته باشد؟! آیا تمامِ چیزهایی که می دید زاییده‌ی ذهنش بود؟ آیا به طورِ ناگهانی دروازه‌ای از زمان گشوده شده و او ناخواسته به درونِ آن پرت شده بود؟

به ذهنش فشار آورد. گویی مغزش کاملاً تهی شده بود. دردی خفیف را در قفسه‌ی سینه‌اش حس می‌کرد. دردی که ممکن بود بر اثرِ اصابتِ طلسم باشد.

-طلسم! اون لوسیوس مالفوی بود!

لارا با صدایِ بلندی این را گفت. تقریباً فریاد زد و بر اثرِ آن نارسیسا از جایِ خود پرید و چوبدستی‌اش را کشید. آشکارا حس کرده بود که مورده حمله واقع شده‌اند. وقتی فهمید اتفاقی نیوفتاده، به لارا گفت:
- چه طلسمی؟ لوسیوس چی شده؟ اینجا چه خبره بلا؟

لارا جوابی نداد. هضمِ این قضیه برایش زیادی دشوار بود. اینکه او با طلسمِ مرگ و توسطِ لوسیوس مالفوی مرده و الان در قالبِ بلاتریکس به این جهان بازگشته بود. شاید هم اصلاً به این دنیا برنگشته بود. شاید در دوزخ بود و مجازات می‌شد!

نمی‌توانست افکارش را جمع‌و‌جور کند. به درِ ورودی ساختمان رسیدند. لارا به امیدِ اینکه جوابِ سوالهایش را در داخلِ ساختمان پیدا می‌کند، در را باز کرد و با نارسیسا قدم به داخل گذاشتند.


تا زمانی که بهترشدن بهترین است، برای کمتر از آن تلاش مکن!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲:۳۳ سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۴
#76

لیلی اونزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۵ یکشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۹:۰۵ جمعه ۳ آبان ۱۳۹۸
از "همون جایی که همه هستن"
گروه:
کاربران عضو
پیام: 21
آفلاین
لارا قدمی به عقب برداشت و در اتاق لرد ولدمورت را بست، دستش را به سر خود گرفت و چند بار تکان داد، نگاهی دیگر به در کردو همان طور که در حال دور شدن بود حضور شخصی را که به او نزدیک می شد حس کرد، در نگاه اول صورتش را ندید، ترسی عجیب باعث لرز در بدن لارا شد ، میخواست سریع از ان خانه بیرون برود اما همین که این فکر به ذهنش خطور کرد ان شخص چوبدستی خودش را به طرز ماهرانه و زیرکی از ردای خود بیرون کشید.

لارا نمیدانست چرا احساس آدم های خلع سلاح را دارد ، او جادوگر بود...یه جادوگر اصیل زاده!...نه یه ماگل.لارا یکی از دستانش را به شدت مشت کرده و این باعث مچاله شدن صورتش شده بود اما همچنان با نگاهی لرزان به ان شخص مینگریست.صدای پوزخند او را به وضوح شنید ، با دست آزاد خود سعی کرد چوبدستی را بیرون اورد ولی قبل از این کار شخص طلسمی را به سوی او نشانه گرفت.

شانسش گرفت توانست خودش را کنار بکشد،چوبدستی را بالاخره بیرون کشید و در مقابل ان گرفت.هر قدمی که لارا به پشت برمیداشت ان هم به جلو می امد تا اینکه پای لارا به شیئ گیر کرد و به زمین خورد ، چوبدستی اش از دستش خارج شد، نگاهی حسرت بار به ان انداخت ولی چندان طول نکشید که دوباره متوجه ان ناشناس شد ، صورتش را دید "لوسیوس مالفوی" او مرگخوار بود اب دهانش را با صدا قورت داد ، احتمال اینکه او هم دیوانه شده باشد زیاد بود.

چند لحظه بعد
دستانش را به دیوار کنارش گرفت تا کمکی برای بلند شدنش باشد، او در خیابان نا آشنایی بود ، به دور خود می چرخید و به اطراف نگه می کرد تا اینکه فردی اشنا را در نزدیکی خودش دید "نارسیسا".
هرچند دل خوشی از او نداشت اما باز هم غنیمت بود پس با عجله به طرفش روان شد، وقتی در مقابلش قرار گرفت قبل از اینکه چیزی بگوید نارسیسا به طرفش آمد و گفت:
_کجایی تو؟ از دیروز دارم دنبالت میگردم.
لارا تعجب زده گفت:
_دنبال من؟ چرا؟
_وای خدا...هیچی، بیا بریم که برای لرد مشکلی پیش اومده.
لارا دیگر حرفی نزد و به دنبال نارسیسا راه افتاد، در مقابل دیواری ایستادند و نارسیسا چوبدستی خود را بیرون اورد ، اول لارا ترسید اما وقتی دید دارد به دیوار ضربه میزند ارام شد، وارد خیابان دیگری شدند، واسش آشنا بود ولی چیزی به خاطر نمی اورد انگار که کسی ذهنش را خالی کرده باشد.

به ساختمانی رسیدند ، به ان نگاه کرد "خانه سالمندان" به داخل رفتند ، اما در بین راه لارا متوجه اینه ای شد ، خود را در ان ایینه بلاتریکس دید، تمام خاطراتش به مغزش هجوم اوردند و باعث افتادنش شد ، او دیگر لارا نبود بلکه حال به گفته پروفسور بعد از مرگ شخصیت لارا، او بلاتریکس خواهر نارسیسا می شود.



تصویر کوچک شده


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.




پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲۳:۱۸ یکشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۴
#75

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۱۳:۱۸
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1005
آفلاین
خلاصه:
ساحره ای به اسم لارا بعد از سالها به هاگزمید برگشته. همه شخصیت ها پیر شدن و رفتن خانه سالمندان. لارا هم برای دیدنشون به خونه سالمندان می ره. ولی اوضاع آنجوری که لارا فکر می کند نیست؛ اکثر افراد آنجا سلامت عقلی ندارند.
***********************

انگار همه ی افراد خانه ی سالمندان عقل شان را از دست داده بودند، لارا در تعجب بود که چگونه مسئولین خانه ی سالمندان عقل شان را از دست ندادند!
لارا این بار به علامت روی در نگاه کرد نمی خواست بدون اینکه بداند اتاق یک محفلی یا مرگ خوار است، با فرد دیوانه ی دیگری روبه رو شود.

روی در خبری از ققنوس محفل و یا جمجمه ای که مار از آن بیرون زده _ علامت مرگ خواران_ نبود به جای آن علامت صاعقه روی در بود.

لارا مطمئن بود هری پاتر در آن اتاق است ولی در را که باز کرد فکر کرد خودش هم پیر و دیوانه شده چون به جای هری پاتر، لرد ولدمورت با ردای قرمزی که نشان اسلیترین روی آن بود، چوب دستی پرققنوس اش را به سمت آیینه ی نیمه شکسته ی رو به رویش گرفته بود و فریاد می زد:

- کروشیو ! من از تو نمی ترسم ولدمورت! ببین دارم اسمت رو می گم و مثل همه از شنیدن اسمت از ترس خودم رو خیس نمی کنم! ببین...!

لارا سری به نشانه ی تاسف نشان داد. بلاخره هری پاتر توانسته بود کار نیمه تمام دامبلدور را تمام کند و مردم را قانع کند که ترسیدن از اسم مسخرـس! حالا همه به جای گفتن لرد سیاه از اسم لرد ولدمورت استفاده می کردند. این یکی کمی از زمان عقب بود!

- من تمام جان پیچ هایت رو ناود کردم حتی دستم هم مانند اول دامبلدور پیر از کار نیافتاد! کروشیو !

عجیب تر از آن این(!) بود که ولدمورت خودش را هری می دید کسی که مدت ها ازش نفرت داشت و حالا جای همان شخص برای خودش رجز می خواند! ولی کمی هم جای امیدواری داشت هنوز هم به دامبلدور حساس بود!

- من دو برابر تو قدرت دارم من آدم ها رو برای تفریح می کشم تو که چیزی نیستی! کروشیو !

کمی بعد لارا چیز مهمی کشف کرد! به گفته ی پروفسور تریلانی لارا در زندگی بعد به عنوان بلا لسترلنج و در زندگی بعد آن به عنوان لرد ولدمورت زندگی خواهد کرد؛ در حقیقت این فرد آینده ی او بود.

- آواکادارا ! برای گودریک!...نه نه... برای سالازار!...نه همون گودریک....نه سالازار....

حالا لارا مطمئن نبود که برای مرگ آماده باشد دوست نداشت که تبدیل به دیوانه ی نیمه گریف نیمه اسلی تبدیل شود.




پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۰:۳۶ یکشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۴
#74

فیلیوس فلیت ویکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۰۵ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۸
از پیش اربابم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 317
آفلاین
لارا تصمیم گرفت فورا از اتاق بیرون برود و به سمت در اتاق رفت و قبل از آنکه وینکی مانعش شود در را بست و نفس راحتی کشید.
-آخیش، الان کجا برم؟ وا گلام کو پس؟!

لارا فراموش کرده بود گل هایش را بردارد به همین دلیل دوباره مجبور شد به اتاق برود. وینکی با مسلسلش روبه روی لارا ایستاد.
-ام وینکی جن خوب بود. :worry:
-وینکی جن مسلسل کش بود.
-من وینکی رو دوست داشت. :worry:
-وینکی فقط ارباب دوست داشت.
-وینکی حرف گوش کن بود. :worry:
-وینکی فقط به حرف ارباب گوش داد.

وینکی مسلسلش را بالا گرفت و...

بومب!

لارا به مسلسل اسباب بازی وینکی نگاه کرد و به فکر افرادی که در آنجا کار میکردند آفرین گفت. گل ها را برداشت و به سمت بیرون رفت.

-وینکی تو را کشت!
-وینکی من را کشت و من مرد!

لارا با لبخندی در را بست و به گل ها نگاه کرد. دری را در سمت چپ خود دید ولی به علامت روی در نگاه نکرد. نمیخواست از قبل مرگخوار و یا محفلی بودنش را بداند. بنابر این چشمانش را بست و در زد.

-بیا تو!

لارا به اتاق رفت. لبخندی بر لبانش داشت و به اطراف نگاه کرد. ولی کسی را ندید. ناخوداگاه به بالا سرش نگاه کرد ولی باز چیزی ندید!
-ام سلام.
-سلام مرتخد.
-مرتخد؟
-همون برعکس دخترم تسه!

لارا بار دیگر با تعجب به اطرافش نگاه کرد، به نظر او شخصی که در این اتاق بود مانند بقیه عقلش نیاز به درمان داشت! روی دیوار جمله ای بزرگ نوشته شده بود.
نقل قول:
این فرد گاهی جملات را برعکس میکند و از آخر میگوید!

-چرا دیده نمیشی؟
-پایینو نگاه نک!

لارا به پایین نگاه کرد. ناگهان فیلیوس را دید، لبخندی زد. او نیز مانند بقیه پیر شده بود. موهایش سفید شده بود و کوتاه تر شده بود، لباسی آبی پویده بود.
-ام نمیدیدمتون، آخه کوتاهین!
-من کوتاه نیستم شماها دیلاقین، صد بار متفگ!

لارا که نقطه ضعف فیلیوس را میدانست، نخواست بیشتر از این او را اذیت کند.
-ببخشین بله بله شما خیلی بلندین.
-خودم میدونم هک!

لارا تصمیم گرفت فورا فرار کند.
-بفرمایید! این گل مال شماست.
-من؟ مال هنم؟
-بله، کاری برام پیش اومده بعدا میام!
-من یه پرندم آرزو دارم! برو برو، ممنون ازت، ده برو هگید!

لارا فورا از اتاق بیرون رفت و نفس راحتی کشید!


Only Raven







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.