بذار الان میام اونجا. 
همین فریادها کافی بود تا کلک اهل خانه کنده بشه. راسویی که تا بدان لحظه همچون موجودات خوب همراه بانزِ نامرئی تا بدانجا آورده شده بود، بالاخره از خیالبافیهای مختلف خود دربارهی علت معلق بودنش در هوا و آپارات شدن از وسط جنگل به جلوی خانهی ریدل رهایی مییابه و احساس خطرش به حد اعلا میرسه... و احتمالا شما نتیجهی این احساس خطر رو بهتر از من میدونین!
بوی نامطبوعی شروع به گسترش میکنه...
رودولف که همچنان دست به قمه جلوی درِ خانه قد علم کرده بود، با بلند شدن این بو چهرهش در هم میره و با بدخلقی جلوی بینیشو میگیره.
- بانز؟ چرا زودتر نگفتی دستشویی داری تا معطلت نکـ... نکنـ... نکنم.

رودولف موفق میشه جملهش رو تکمیل کنه، اما موفق نمیشه در مقابل این بوی بد مقابله کنه و با صدای گرومپی پخش زمین میشه. قمههای رودولف نیز نالهکنان خمیده شده و همچون خمیری وا رفته کنار صاحبشون فرود میان.
بالاخره رز که دست از آفتاب گرفتن برداشته بود و به سمت اونا روانه شده بود، ویبرهزنان از پشت در نمایان میشه. اما هرچی به محل حادثه نزدیکتر میشه از شدت ویبرهش کاسته میشه. تا جایی که دستش به صورت ناخودآگاه به سمت بینیش میره، ویبرههاش به طور کامل قطع میشه و بیهوش روی زمین میفته.
وضعیت بانز که از همه به صحنه نزدیکتر بود هم بهتر از دوتای دیگه نبود.
- این چی بود دیگه؟... سلاح مخفیش بود؟...

همه جا شروع به چرخش میکنه و بانز هم به جمعِ نقشِ بر زمین شدگان میپیونده!
راسو که بسیار از عملکرد خودش راضی بود، پخش بوی مطبوع(!) رو متوقف میکنه و در تلاشی پایانناپذیر سعی میکنه خودشو از زیر هیکل نامرئیِ بانز بیرون بکشه...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج








یه چیزی این وسط یه مشکلی داره. 





