جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  38 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  158 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  165 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  277 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  190 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: چهارشنبه 28 مهر 1395 18:57
نمایش جزئیات
آفلاین
بانز روی زمین افتاده بود. بانز هیچوقت دیده نمی شد. بانز تهمت بو دادن خورد. جرمِ راسو به گردن بانز افتاده بود. بانز تخریب روحی و روانی شد.
- ارباب!
- پس همچنان قراره ما رو معطل کنی؟!

بانز از شدت گریه نمی تونه حرف بزنه. در این حین رودولف به هوش میاد.
- اوه چه جانور ناشناخته ای! جنسیتش چیه؟

بانز ناگهان به خودش میاد. یعنی رودولف قصد داشت راسویی که اون با زحمت پیدا کرده بود رو بدزده؟ اگه رودولف زودتر جانورنما شدن رو یاد بگیره چی؟ اگه بانز هرگز جانورنما نشه چی؟
- نـــــــــــــــــــــه!

بانز نعره ای می زنه و جلوی راسو قرار می گیره که البته به خاطر نامرئی بودنش هیچ تاثیری در جهت نگاه رودولف نداره.

-ما کارهای مهم تری داریم بانز.

بانز دوباره به راسو خیره می شه. واقعا می خواد تبدیل به همچین چیز بد بویی بشه؟
- آخه ارباب... این...
- گیاهخوار که نیست؟

بانز هیچی از راسو نمی دونست! و جیغِ رز تردیدش برای انتخاب راسو رو بیشتر کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دای لوولین در 1395/7/28 19:14:21
ویرایش شده توسط دای لوولین در 1395/7/28 19:16:17
ویرایش شده توسط دای لوولین در 1395/7/28 23:30:12
ویرایش شده توسط دای لوولین در 1395/7/28 23:31:24
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: چهارشنبه 28 مهر 1395 18:29
نمایش جزئیات
آفلاین
که موفق هم میشه.

راسو که کمی صاف و صوف شده خودشو از زیر هیکل نامرئی بانز بیرون میکشه و تو همون لحظه احساس میکنه وضعیت روحی و روانیش پاک به هم ریخته.
یه نفر یقه شو گرفته بود. یه نفر بلندش کرده بود و تا اونجا برده بود. یه نفر اونو زده بود. و هیکل یه نفر روش افتاده بود. ولی راسو نتونسته بود هیچکدوم از اونا رو ببینه.
راسو به چشماش شک کرده بود. به عقلش شک کرده بود.حتی به موشی که دیشب خورده بود شک کرده بود. شاید راسو مسموم شده بود! شاید موشه معتاد بود! شاید الان مواد توهم زا در رگ های راسو در جریان بود. به هر حال از اونجایی که کسی راسو ها رو دستگیر نمیکرد راسو نگران این یکی نشد.

در حالی که بانز داشت سعی میکرد خودشو جمع و جور کنه شخصی در محل حاضر میشه که نه وضعیت جسمی بانز براش مهم بود و نه وضعیت روحی راسو.

-اینجا چه خبره؟ در محوطه ی خانه ی ما...این چه بوییه راه انداختی بانز؟

بانز خیلی بدبخت بود. اونجا به هم ریخته بود و یک راسو حضور داشت که با تعجب به لرد زل زده بود و یه بانز که دیده نمیشد. و لردی که همون بانزی رو که دیده نمیشد مقصر دونسته بود.

-چی فرمودین ارباب؟
-بو بانز... تو...بو میدی!
-خب...من نمیدم. کار این بود.

بانز به حیوون زیبای پشمالویی که با چشمای معصوم و درشت به لرد زل زده بود اشاره میکنه.

وضعیت اصلا قانع کننده نیست. ولی لرد میخواد هرچه سریع تر از شر بانز خلاص بشه.
-خب بانز...گذشته از بویی که میدی. جانور رو انتخاب کردی یا ما باید همچنان علاف تو باشیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: یکشنبه 11 مهر 1395 13:14
نمایش جزئیات
آفلاین
- چی؟ صدات نمیاد بانز! بذار الان میام اونجا.

همین فریادها کافی بود تا کلک اهل خانه کنده بشه. راسویی که تا بدان لحظه همچون موجودات خوب همراه بانزِ نامرئی تا بدانجا آورده شده بود، بالاخره از خیال‌بافی‌های مختلف خود درباره‌ی علت معلق بودنش در هوا و آپارات شدن از وسط جنگل به جلوی خانه‌ی ریدل رهایی می‌یابه و احساس خطرش به حد اعلا می‌رسه... و احتمالا شما نتیجه‌ی این احساس خطر رو بهتر از من می‌دونین!
بوی نامطبوعی شروع به گسترش می‌کنه...

رودولف که همچنان دست به قمه جلوی درِ خانه قد علم کرده بود، با بلند شدن این بو چهره‌ش در هم می‌ره و با بدخلقی جلوی بینیشو می‌گیره.
- بانز؟ چرا زودتر نگفتی دستشویی داری تا معطلت نکـ... نکنـ... نکنم.

رودولف موفق می‌شه جمله‌ش رو تکمیل کنه، اما موفق نمی‌شه در مقابل این بوی بد مقابله کنه و با صدای گرومپی پخش زمین می‌شه. قمه‌های رودولف نیز ناله‌کنان خمیده شده و همچون خمیری وا رفته کنار صاحبشون فرود میان.

بالاخره رز که دست از آفتاب گرفتن برداشته بود و به سمت اونا روانه شده بود، ویبره‌زنان از پشت در نمایان می‌شه. اما هرچی به محل حادثه نزدیک‌تر می‌شه از شدت ویبره‌ش کاسته می‌شه. تا جایی که دستش به صورت ناخودآگاه به سمت بینی‌ش می‌ره، ویبره‌هاش به طور کامل قطع می‌شه و بیهوش روی زمین میفته.

وضعیت بانز که از همه به صحنه نزدیک‌تر بود هم بهتر از دوتای دیگه نبود.
- این چی بود دیگه؟... سلاح مخفیش بود؟...

همه جا شروع به چرخش می‌کنه و بانز هم به جمعِ نقشِ بر زمین شدگان می‌پیونده!

راسو که بسیار از عملکرد خودش راضی بود، پخش بوی مطبوع(!) رو متوقف می‌کنه و در تلاشی پایان‌ناپذیر سعی می‌کنه خودشو از زیر هیکل نامرئیِ بانز بیرون بکشه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: یکشنبه 11 مهر 1395 13:09
نمایش جزئیات
آفلاین
- چی؟ صدات نمیاد بانز! بذار الان میام اونجا.

همین فریادها کافی بود تا کلک اهل خانه کنده بشه. راسویی که تا بدان لحظه همچون موجودات خوب همراه بانزِ نامرئی تا بدانجا آورده شده بود، بالاخره از خیال‌بافی‌های مختلف خود درباره‌ی علت معلق بودنش در هوا و آپارات شدن از وسط جنگل به جلوی خانه‌ی ریدل رهایی می‌یابه و احساس خطرش به حد اعلا می‌رسه... و احتمالا شما نتیجه‌ی این احساس خطر رو بهتر از من می‌دونین!
بوی نامطبوعی شروع به گسترش می‌کنه...

رودولف که همچنان دست به قمه جلوی درِ خانه قد علم کرده بود، با بلند شدن این بو چهره‌ش در هم می‌ره و با بدخلقی جلوی بینیشو می‌گیره.
- بانز؟ چرا زودتر نگفتی دستشویی داری تا معطلت نکـ... نکنـ... نکنم.

رودولف موفق می‌شه جمله‌ش رو تکمیل کنه، اما موفق نمی‌شه در مقابل این بوی بد مقابله کنه و با صدای گرومپی پخش زمین می‌شه. قمه‌های رودولف نیز ناله‌کنان خمیده شده و همچون خمیری وا رفته کنار صاحبشون فرود میان.

بالاخره رز که دست از آفتاب گرفتن برداشته بود و به سمت اونا روانه شده بود، ویبره‌زنان از پشت در نمایان می‌شه. اما هرچی به محل حادثه نزدیک‌تر می‌شه از شدت ویبره‌ش کاسته می‌شه. تا جایی که دستش به صورت ناخودآگاه به سمت بینی‌ش می‌ره، ویبره‌هاش به طور کامل قطع می‌شه و بیهوش روی زمین میفته.

وضعیت بانز که از همه به صحنه نزدیک‌تر بود هم بهتر از دوتای دیگه نبود.
- این چی بود دیگه؟... سلاح مخفیش بود؟...

همه جا شروع به چرخش می‌کنه و بانز هم به جمعِ نقشِ بر زمین شدگان می‌پیونده.
و راسو در تلاشی پایان‌ناپذیر سعی می‌کنه خودشو از زیر بانز بیرون بکشه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 مهر 1395 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
بانز دم راسوی بدبخت را گرفته بود و کشان کشان به طرف خانه ریدل میبرد و راسو در وضعیت بسیار نابسامانی به سر میبرد طوری که قادر به دفاع از خودش هم نبود.
بانز خوشحال از یافتن جانوری مناسب، به در خانه ریدل رسید.

-رمز عبور؟

بانز به راسو نگاه کرد. راسو شانه هایش را بالا انداخت و به بانز فهماند که رمز عبور را نمیداند. بانز برای یک لحظه مردد شد. نکند راسو جانور بی مصرف و به درد نخوری باشد! ولی با لمس دم گرم و نرمش، تردیدش از بین رفت. راسو خوشگل بود. بانز در حالت انسانی چهره ای نداشت. برای همین میخواست در حالت جانوری خوشگل باشد!

-عرض کردم رمز عبور؟

رودولف همچنان در انتظار رمز عبور بود. ولی بانز نمیدانست از کی تا حالا خانه ریدل دارای رمز عبور شده است!
-از کی تا حالا خانه ریدل دارای رمز عبور شده است؟

-از اول بود. از لحظه تاسیس!
-کسی هیچوقت از من رمز عبور نخواست.
-آخه ما تو رو میبینیم که ازت رمز عبور بخواییم تسترال؟...الانم این جانور پشمالو رو که بدون بال توی هوا معلقه دیدم و فهمیدم تو اومدی. حالا رمز عبورو میگی یا خط خطیت کنم؟

بانز میخواست ناخودآگاه کلمه "آب نبات لیمویی" را به زبان بیاورد.ولی زبانش را گاز گرفت. با ناامیدی به اطراف نگاه کرد و چشمش به رز افتاد که کنار یکی از پنجره ها برگ هایش را باز کرده بود و داشت آفتاب میگرفت. رو به رز فریاد زد:
-رز؟...رمز عبور این در چی بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: یکشنبه 4 مهر 1395 23:33
نمایش جزئیات
آفلاین
بانز به جستجو ادامه داد. جنگل پر از حیوانات و حشره ها و پرندگان مختلف بود...و بانز کمی گیج شده بود!

هر جانوری مزایا و معایب خاص خودش را داشت و بعضی از جانوران مشنگی را بانز کلا نمی شناخت...

بیش تر از یک ساعت از پیاده روی جستجوگرانه بانز نگذشته بود که با یکی از همین جانوران ناشناخته مواجه شد!
-وای...چقدر زیباست!

جانور زیبا بود...و احساس خطر کرده بود. ولی بانز که گرمش شده بود و ردایش را در آورده و در کیفش گذاشته بود کلا دیده نمی شد...و چیزی که دیده نمی شد از نظر جانور زیبا بی خطر هم بود.

جانور به پرسه زدنش ادامه داد...یعنی قصد داشت ادامه بدهد. ولی ناگهان احساس سبکی کرد!

اول فکر کرد مورد هدف تیر شکارچی بی رحمی قرار گرفته و ناغافل مرده و روح شده است. ولی احساس فشاری که در کمرش داشت، این تئوری را رد کرد.
در مرحله دوم فکر کرد راسوی خوبی بوده و یک فرشته مهربان برای تقدیر و تشکر، یک جفت بال به او اهدا کرده و او الان یک راسوی بالدار است. ولی احساس فشاری که در کمرش داشت این تئوری را هم رد کرد. و راسو متوجه شد که احساس فشاری که در کمرش دارد کلا همه آرزوها و امید های او را نابود خواهد کرد.

راسو بی اراده به حرکت در آمده بود و می رفت.

بانز کمر راسو را گرفته بود و پیروزمندانه به طرف خانه ریدل در حرکت بود و با خودش فکر می کرد:
-همین خوبه. خوشگله...بی آزاره. اگه تبدیل به این بشم، کسی بهم شک نمی کنه. به نظر می رسه سلاحی نداشته باشه. ولی اینم می تونه یه نقطه قوت باشه. همینو می برم به حضور ارباب!

راسوی بی سلاح، به خانه ریدل برده می شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1395/7/13 0:15:17
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: شنبه 27 شهریور 1395 12:57
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

بانز می خواد جانور نما شدن رو یاد بگیره. برای این کار از لرد سیاه درخواست کمک می کنه. لرد بهش دستور می ده که برای شروع جانوری رو که مایله بهش تبدیل بشه پیدا کنه و برای لرد بیاره. تا به این لحظه بانز جانورانی مثل اژدها، سانتور، خرگوش سیاه با چهره شیطانی و هیپوگریف رو امتحان کرده و از هیچکدوم هم خوشش نیومده!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بانز همچنان داشت میرفت. بانز خیلی داشت میرفت. بانز بسیار چست و چالاک شده بود.
اما بعد با دیدن یک درخت در رو به رویش، که البته آن را سه بار پیش از این هم دیده بود، سوالی برایش پیش آمد.
- مگه من دو دیقه پیش هم اینجا نبودم؟!

البته جواب سوال بانز اکو نشد. دلیلش هم خستگی درختان از کار زیاد و خرج گران زندگی بود البته. اعصاب نمانده بود برایشان دیگر که جواب سوال ملت را با اکو بفرستند برایش!
بانز باز هم نا امید نشد. او رفت، البته نه خیلی زیاد و تنها در حد چند قدم. سپس نشست زیر یک درخت و دست به سینه شد.
او منتظر بود تا یک حیوان بیاید از آنجا عبور کند. اگر چنین میشد، بانز قطعا میتوانست یقه جانور را گرفته و ببرد تحویلش دهد به لرد سیاه.

او همچنان که نشسته بود و سعی داشت از میان درختان، جنگل را ببیند، متوجه دو چشم ریز قهوه ای که در کنارش از روی درخت زل زده بودند بهش، نشد.
بانز همچنان که غرق در رویا پردازی بود، یکهو چشمش افتاد به همان دو تا چشم کوچک قهوه ای که البته با حالتی متفکرانه زل زده بودند به سمت او.

- بَه سلام!

جانور از درخت جدا شد و برای بررسی بیشتر آمد نشست روی سر بانز!

- اوه... یه داربد... داربد ها هم خوبن ها... چشم ملتو در میارن حسابی... بلند شو بریم نشونت بدم به ارباب.

البته داربد بلند نشد برود به لرد نشان داده شود. داربد درختش را دوست داشت. داربد برای زندگی آینده اش با آن درخت برنامه ها کشیده بود. حتی تعداد کودکان و مهریه را هم مشخص کرده بودند!
به همین دلیل، داربد یکهو دست انداخت داخل جایی که فکر میکرد چشم بانز باید باشد. البته چیزی پیدا نکرد. این برای او یک ننگ حساب میشد. او چندین مدال در رشته بیرون کشیدن چشم ملت داشت به هر حال. همه مدال هایش را هم از هاگرید گرفته بود.
او که در بیرون کشیدن چشم نامرئی بانز مغلوب شده بود، سکته کرد و به زمین افتاد. درخت هم البته برای جلوگیری از تبدیل شدن رول به فیلم هندی خشک نشد و کلا داربد را به برگ خشکش هم حساب نکرد.

- عه... این چرا اینطوری شد بدبخت؟ مرد که... یعنی من داربد میشدم ممکن بود یهو اینطوری بیفتم بمیرم؟! نمیشم اصلا داربد... برم ببینم دیگه چه حیوونی پیدا میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1395/6/27 13:02:09
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1395/6/27 13:03:30
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: جمعه 26 شهریور 1395 21:40
نمایش جزئیات
آفلاین
-اوی هیپوگریفه!

هیپوگریف تقریبا از جایش پرید. هیپوگریف تا حالا این حجم از کلمات بی ادبی و بی تربیتی را در کنار هم نشنیده بود.

-با تو مگه نیستم؟ به من نگاه کن ببینم. دِ به من نگاه کن پدر هیپوگریف!

هیپوگریف سعی کرد به بانز نگاه کند. هیپوگریف نمی‌توانست. واقعا هم نمی‌توانست! برای اینکه شما چیزی را ببینید باید چندتا فوتون بیایند و بخورند توی سر آن جسم و به طرف چشمان شما شَتَک شوند. اما فوتون ها با بانز رودربایستی داشتند. آن موجودات کوچک بانمک، هیچ‌وقت جرئت نمی‌کردند به بدن بانز بخورند و شتک شوند روی در و دیوار. به هر حال فوتون ها، موجوداتی اند که تکلیفشان با خودشان هم معلوم نیست بدبخت ها. آن‌قدر هم کوچک هستند که هیچ‌کس واقعا به آن بیچاره ها توجهی نمی‌کند. ای وینکی بِگریَد به حال فوتون های بدبخت بیچاره!

هیپوگریف همچنان در حال سعی کردن بود. هیپوی قصه ما، بعد از اینکه دید نمی‌تواند بانز را ببیند، با جادوگر شهر پریا قراردادی بست و یک شب به مهمانی پرنس و شاه رفت. در آن‌جا هم پرنسِ خوشتیپِ داستان عاشقش شد و با هم یک دل سیر رقصیدند. اما با فرا رسیدن نیمه شب، هیپوگریف فرار کرد و یک لنگه کفشش را هم به سر و صورت خواهر های ناتنی‌اش مالید تا دیگر هیچوقت در زندگی‌اش دخالت نکنند. پرنس هم که این عمل شنیع و وقیح را دید، تصمیم گرفت با هیپوگریف ازدواج نکند و این گونه بود که آن‌ها هیچ‌وقت دوباره همدیگر را ندیدند و هر دویشان تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردند.

بانز:

بانز نمی‌دانست وات دِ هل ایز گویینگ آن؟ با سردرگمی به هیپوگریفی نگاه می‌کرد که شاد و خرم، نرم و نازک، چست و چابک، از پرنده، از خزنده، از چرنده، بود جنگل گرم و زنده، با دو پای کودکانه، می دوید همچو آهو، می‌پرید از لب جو، دور می‌گشته ز خانه.

و بانزِ سردرگم، بانزِ متفکر، بانزِ کنجکاو راه افتاد توی جنگل. مسیرش را گرفت و رفت و رفت تا به حیوانی برسد و به آن تبدیل شود بلکه جن خووب شود وظیفه مرگخوارانه اش را به انجام برساند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1395/6/26 21:43:54
ویرایش شده توسط وینکی در 1395/6/26 21:44:40

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: پنجشنبه 25 شهریور 1395 10:47
نمایش جزئیات
آفلاین
_خب با صحبت حلش میکنیم.
خرگوش سیاهِ سخنگو بینی اش رو به حالت بامزه ایی تکان تکان داد .
_هی یو بانزی که اسمت شبیه یکی از اعضای خانواده ماست چه پررو پررو میاد میگه میخواد یکی از مارو با خودش ببره , به چه مناسبت اونوقت؟ اصلا چیشده فکر کردی یکی از ما با تو میایم؟هن؟,به ملت سلام کنی سوارت میشن.
عده ایی از خرگوشان سیاه سخنگوی دیگر:
_مگه خودت خار مادر نداری؟
_عجب زمونه ایی شده
_خوش امدی قرمه سبزی مردک

بانز اوضاع رو خطری پنداشت , خب بانز حق. داشت اوضاع رو خطری بپنداره.
شما خودت ...بله خود شمایی که داری میخونی تصور کن دور و ورت رو یه عده خرگوشِ سیاه سخنگوی شیطانیِ خونخوارِ بی وجدان گرفتن, خطری نمیپنداری؟خب اصولا باید بپنداری ببین اگه قراره چیزی نپنداری و رول منو با این نپنداشتنهات خراب...ولش کن اصن :|

فلش بک

بانز اوضاع رو خطری پنداشت, خب بانز حق داشت اوضاع رو خطری بپنداره به همین علت چند قدمی به عقب برداشت و از صحنه خارج شد و خرگوش های سیاه سخنگو رو تنها گذاشت, بانز همینجور در حال قدم زد و ناسزاگویی به زمین و زمان بود به برکه ایی لجن بسته رسید ,لگدی حواله درخت غولپیکری کرد و تکه چوبی از بالای درخت به سرش اصابت کرد .

_ آخ ! عنتونین تو این زندگی ... یبار تو عمرمون یه چیز خواستیما ! ما هم دل داریم به هر حال نامرئی بودن که مزایای خودشو داره ولی بد نیست, هر از چندگاهی هم به چشم بیایم تا چششون در آد ملت !
بانز همینجور که جمله ی " عنتونین تو این زندگی" رو زیر لب با خودش تکرار میکرد متوجه سایه ایی شد ...سایه دم داشت , سایه بال هم داشت , شاید باورتون نشه ولی سایه چهار تا پا هم داشت !
بانز سرش رو کمی به سمت جلو برد و پی برد که اون موجود چیزی نیست جز یک هیپوگریف !
چی از هیپوگریف بهتر؟هم جذبه داره هم ابهت تازه پرواز هم میکنه .
اما این وسط یه مشکلی وجود داشت...بانز چطور باید اون موجود سرکش و مغرور رو بگیره و نزد ارباب ببره؟!9

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اصالت و قدرت برای لحظه اوج!
به یک باره خاموشی ما برای
دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: پنجشنبه 25 شهریور 1395 03:30
نمایش جزئیات
آفلاین
سانتورا بعد از گفتن "بریم دیگه"، به حرکت در اومدن و واقعا رفتن دیگه. درسته که یه موجود دیگه از لیست جونور های بانز خط خورده بود. ولی مسئله ی مهم این نبود اصلا. سانتورا رفته بودن. جنگل تاریک بود. بانز تنها بود. سانتورا رفته بودن. بانز اون روز فیلمِ ترسناک دیده بود. و بانز همیشه شبایی که روزش فیلم ترسناک دیده بود... سانتورا رفته بودن. سانتورا... سانتورا...

-
- سلام!

بانز آروم شد. دیگه نمی ترسید. آرامش داشت. خیالش راحت بود. دیدن یه خرگوش سیاهِ بامزه ی سخنگو که از پشت درخت بپره بیرون و دندوناش تا زمین برسه و چشمای شیطانی داشته باشه... خب فیلم ترسناکو میشوره میبره ظاهرا. بانز چیش به آدمیزاد رفته مگه که این دومی باشه؟ چه انتظاری میشه ازش داشت؟!

- سلام!
- حالتون چطوره آقای...؟
- بانز!
- اوه!

خرگوش سیاهِ بامزه ی سخنگوی دارای قیافه ی شیطانی شروع به ذوق کردن کرد. و خب ذوق یه خرگوش سیاه بامزه ی سخنگوی شیطانی... با قرمز شدن چشما شروع میشه. ولی بانز هنوزم احساس آرامش میکرد. بانزه دیگه بلخره!

- باورتون میشه؟ اسم شما خیلی شبیه یکی از اعضای خونواده ی ماست. اسمشو میخواین بدونین؟
- بله بله. نامرئی ان ایشون؟
- نه نامرئی نیست. فقط با دندوناش گردن میکنه و از اعصاب گردن تغذیه میکنه! اسمشم... عرضم به حضورتون که بانز باگی ه! بانز باگی؟ یه چیزی این وسط یه مشکلی داره.
- خب... میگم که... جناب خرگوشِ سیاهِ سخنگوی دارای قیافه آرامش بخش. حالا که اسم من شبیه فک و فامیلتونه... میشه لطفا با من بیاید یه جایی و برگردین؟
- بانز باگــ... چی؟

شاید باورش سخت باشه. ولی بانز هنوز هم احساس آرامش میکرد.

- من؟ ما؟ اسارت؟

و میلیون ها خرگوشِ سیاهِ بامزه ی سخنگوی شیطانی... از پشت درخت ها بیرون اومدن. اما بانز هنوز هم... نه دیگه... ظاهرا دیگه احساس آرامش نمیکرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1395/6/25 3:38:48

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!