جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  203 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: شنبه 31 تیر 1396 15:55
نمایش جزئیات
آفلاین
چند ساعت بعد_وزارت سحر و جادو

وینکی که به تازگی وزیر شده بود، به همراه اعضا کابینه اش که به آنها وعده نظارت داده بود ، مشغول پایکوبی بودند.
-وینکی چقدر قشنگه!
-ایشالا مبارکش باد!
-معاونش خوش و آب رنگه!
-ایشالا مبارکش باد!
-ماشالا به چشم و ابروش!
-ماشالا!
-شله شله شله شله شله شله!

در همین حین، ناگهان جینی ویزلی وارد دفتر شد. بلافاصله اعضای کابینه که بهشون قول نظارت داده بودن بساط ساز و دهل خود را پنهان کردند و مشغول بررسی پرونده ها شدند!

-خانم وزیر به دادم برس! شوهرم رو کشتن!

همین که واژه کشتن از زبان جینی بیرون آمد، صدای خنده ی همه اعضا کابینه فضا را پر کرد!
-هری؟ هری پاتر رو کشتن؟!
-بیخیال! اون تا حلوای ما رو نخوره نمیمیره که!
-هری رو مرلین کشت!
-اهم...بس کنید!

با صدای معاون وزیر، همگی ساکت شدند.
-این چه وضعیه؟ یادتون رفته شعارمون چی بود؟ همیشه حق با مشتریه، حتی وقتی نیست! بفرمایین خانم محترم ، چی شده؟
-شوهرم رو کشتن آقای جیگر!
-نگران نباشین...همه چیز درست میشه! شوهرشما الان قطعا اون دنیاست و دامبلدور داره بهش میگه اگه برگرده روح های کمتری علیل و ناقص میشن و این خزعبلات. در نتیجه برمی گرده! شما هم بهتره برگردین منزل و استراحت کنین. همه چی حل میشه!

جینی دسته ای از موهای سرخ و پریشانش را از جلوی چشمش کنار زد و گفت:
-این دفعه فرق داره! اینبار خودمون دفنش کردیم!

آرسینوس گفت:
-ناموسا؟....مثل اینکه جدیه موضوع. جمع کنید بریم سر قبر هری!

چند دقیقه بعد_ سر قبر هری

-هووو

مون به قبر هری خیره شده بود. و هرلحظه صدای عجیبی از خود در می آورد. آرسینوس گفت:
-دیدین گفتم؟ دیوانه ساز ما میگه این قبر خالیه!

احساس خشم و نگرانی هم زمان به جینی تزریق شد. در آن لحظه به یک چیز فکر می کرد:

اگه پیدات کنم خودم میکشمت هری!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

#اتحاد_گریف
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: پنجشنبه 25 خرداد 1396 17:26
نمایش جزئیات
آفلاین
نيو سوژه

مراسم خاكسپاري به خوبي انجام شده بود. آشنايان و دوستان كم كم پراكنده ميشدند. تنها كسي كه قصد رفتن نداشت جيني بود كه در كنار قبر همسرش نشسته بود و بدون پلك زدن به تصوير هري نگاه مي كرد. چگونه ميتوانست هري را، كسي كه در تمام روزهاي زندگي اش يك حامي بزرگ براي او بود را فراموش كند؟ جيني در حال و هواي خودش بود كه ناگهان با صداي هرمايني به خودش آمد:
- جيني! پاشو عزيزم. ديگه وقت رفتنه. هري هم راضي نيست تو اينقدر خودتو اذيت كني... پاشو... بايد بريم خونه.

هرمايني به كمك جيني آمد و دست او را كشيد تا بلندش كند، اما او قصد بلند شدن، نداشت و با صدايي كه به زور شنيده ميشد گفت:
- تو برو، من نميام.

اين بار، فرزند ارشد هري پاتر، يعني جيمز سيريوس پاتر به سمت مادرش آمد و گفت:
- مادر! لطفا بلند شو. بايد برگرديم خونه. شما بايد استراحت كنين.

جيني با التماس به پسرش نگاه كرد. جيمز با ديدن چشمان التماس گر مادرش سري به علامت تاييد تكان داد و گفت:
- باشه. اما خواهش ميكنم زود برگردين خونه.

جيمز اين حرف را گفت و به سمت خواهر و برادر كوچك ترش رفت. دست آنها را گرفت و همراه با رون و هرمايني به سمت خانه شان حركت كرد.

اما جيني در فكر ديگري بود. مرگ هري كاملا مشكوك بود. او احساس ميكرد كه جرياني پشت مرگ همسر مهربانش هست.
- بهت قول ميدم، قول ميدم بفهمم كي تو رو از من گرفته. اون موقع ست كه از دست من جون سالم به در نميبره.

جيني اين را گفت و به سمت خانه اش به راه افتاد.


--------------------
خلاصه سوژه:

هري پاتر به طرز مشكوكي كشته شده. حالا جيني تصميم گرفته كه بفهمه كي پشت اين ماجرا ست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1396/3/25 20:20:33
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: چهارشنبه 8 دی 1395 23:05
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


خارج از خانه

مرگخواران که از شدت انتظار، بسیار خسته شده بودند روی زمین نشسته و سرگرم تناول خوراکی های رنگارنگ بودند...که با دیدن یه دسته جغد که از جایی بین خانه شماره یازده و سیزده پرواز کنان به طرف آسمان رفتند از جا پریدند!
نکته عجیب تر، بچه موقرمزی بود که همراه جغد ها پرواز می کرد و فریاد زنان ادعا می کرد که روزی باز خواهد گشت و محفل را احیا خواهد کرد...

مرگخواران با تصور این که جغد ها ممکن است حامل پیام درخواست کمک برای محفل باشند، چوب دستی هایشان را بیرون کشیدند...ولی جغد ها منتظر عکس العمل مرگخواران نمانده، در افق محو شدند...

چیز دیگری هم وجود داشت که منتظر نماند...

زمان!
.
.
.

انتظار به پایان رسید...

با باز شدن در، جادوگری نوجوان از مقر محفل خارج شد. مرگخواران به سرعت محاصره اش کردند.
-تکون نخور!

-نمی خورم!
-اعتراف کن ببینم...تو محفلی هستی؟

جادوگر نوجوان اصلا وحشت زده به نظر نمی رسید.
-بودم عمو...بودم...اون مال سالها قبله. الان تو شرکت خدماتی عموم کار می کنم. اومدم این خونه رو تمیز کنم. براش آگهی دادن. می دونین که...خونه نامرئی مشتری زیاد داره.

لرد سیاه چیز زیادی از حرف های جادوگر محفلی نفهمیده بود.
-زود به ما بگو بدونیم چند نفر توی خونه هستن؟

جادوگر سرش را خاراند...کمی فکر کرد...و جواب داد!
-با من می شه یه نفر!

-درست توضیح بده ببینیم. پس دامبلدور؟ ویزلی ها...بقیه؟
-کجای کارین؟ اونا که همشون مردن!

احساس لرد سیاه چیزی بین خوشحالی و تعجب بود.
-مردن؟ در مقابل محاصره سرسختانه ما طاقت نیاوردن و از شرم این بی مقاومتی خودکشی کردن؟

-نه...به مرگ طبیعی مردن! شما انگار متوجه گذشت زمان نشدینا...موهاتونو ببینین. البته شما که نه...بقیه موهاشونو ببینن. تارهای خاکستری موها را بشمارید! البته محفلیا غذای درست و حسابی هم نداشتنا...کمی زود مردن. مرلین بیامرزدشون.

جادوگر راست می گفت. زمان خیلی سریع تر از چیزی که مرگخواران تصور می کردند گذشته بود. در این فاصله آرسینوس جیگر به رحمت مرلین رفته بود که همان جا زیر درخت گلابی دفنش کرده بودند که با گذشت زمان کودی شود برای درخت و بالاخره به یک دردی بخورد!

ولی نکته ای وجود داشت که هنوز مبهم مانده بود.
-تو چی؟ تو چطوری نجات پیدا کردی؟

-از در پشتی!

نه لرد سیاه و نه هیچ یک از مرگخواران انتظار این جواب را نداشتند.
-در پشتی؟ مگه این خونه در پشتی داره؟
-بله...ولی مخصوص رفت و آمد اجنه اس. من اون موقع ها ویزلی کوچیکی بودم. هفته دوم محاصره آرتور پیشنهاد کرد از در پشتی برن بیرون. ولی هرمیون با جیغ و داد شروع به سخنرانی درباره حقوق اجنه کرد. که ما باید به حقوقشون احترام بذاریم و اون در مال اوناس! دامبلدور هم حق رو به اون داد. یوآن مخالف بود. ولی کاری از پیش نبرد. چون جزو دیوار شده بود. تو آگهی هم نوشتیمش. با خانم بلک دوست شده. تازگیا یک صدا فحش می دن. خلاصه همشون اونقدر موندن که مردن! بعضیا به مرگ طبیعی...بعضیا از گرسنگی...بعضیا هم از شدت خشم از این حماقت بزرگ! ولی به نظر من کار بزرگی کردن...نه؟

سکوت همه جا را در بر گرفته بود!

وقتش رسیده بود که لرد سیاه و یارانش حلقه محاصره را بشکنند. لرد سیاه دستور داد:
-یکیتون همراه این ته مونده محفل بره خونه رو کنترل کنه. بعدم بکشینش که پس فردا برای ما پسربرگزیده نشه. نصف عمرمونو صرف این محفل کردیم...حداقل بریم از بقیه اش لذت ببریم. بقیه تون گلابی های این درخت رو بچینه سر راه بخوریم. ما رو به یاد سینوس می ندازن.


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: چهارشنبه 8 دی 1395 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ویزلی با پس‌کله‌ای که از مالی می‌خوره جوابشو می‌گیره. چهره‌ی فرتوت دامبلدور با دیدن این صحنه به دلیل افزوده شدن مقادیر دیگه‌ای چین و چروک به موجب در هم رفتن چهره‌ش، فرتوت‌تر می‌شه. اما هیچ‌کدوم از اینا باعث نمی‌شه دامبلدور از قدرت تکلم بیفته.
- فرزند روشنایی. ما اینجا در محاصره هستیم. به خاطر محفل باید فداکاری کرد. برای محفل این جغدهارو سر می‌بریم و شکم فرزندان روشنایی رو سیر می‌کنیم.

جغدها که تمام مدت شاهد گفتگوی محفلیون بودن و بالاخره تسترال که نبودن، جغد بودن، متوجه حرکات مشکوکی که در حال رخ دادن بود می‌شن. اونا نه تنها هری پاتری برای دستمزد بدست نیاورده بودن، بلکه در حلقه‌ی محفلیون گرسنه هم محاصره شده بودن و جونشون در خطر بود. بنابراین فرار رو بر قرار ترجیح می‌دن!

مالی با مهارت قابلمه‌ای رو پرتاب می‌کنه و موفق می‌شه جغدی رو گرفتار کنه.

- نه مالی اون هدویگه.

مالی پیروزمندانه قابلمه و هدویگ درونش رو به آغوش می‌گیره.
- بچه‌های من از گرسنگی در حال مرگ بودن و تو جغدت رو از ما دریغ کردی هری؟

هزاران جفت چشم از نوع ویزلی پشت مادرشون پناه گرفته و با نگاه‌های مظلومانه‌ای به هری خیره می‌شن. هری همونجا سکته‌ی ناقصی می‌کنه و مجددا رون مجبور می‌شه اونو از زمین جمعش کنه.

دامبلدور برخلاف سایرین که در تکاپوی گرفتن جغد بودن، سرجاش ایستاده بود و سعی داشت فقط با نیروی عشق جغدها رو به موندن در محفل دعوت کنه.
- جغدهای روشنایی! به خاطر نیروی عشقی که در محفل می‌جوشه از شما می‌خوام در راه محفل از جان خود بگذرین و تسلیم ما شین.

هرمیون اما جیغ‌زنان بالای میزی ایستاده بود و مشغول سخنرانی‌ برای دفاع از حقوق جغدها بود. جغدها هم بال‌بال‌زنان در حال گریختن از دست گرسنگان محفلی و شیرجه به سوی پنجره بودن. بچه ویزلی که به لطف پدربزرگ مشنگ دوستش، یعنی آرتور ویزلی، فیلم زیاد دیده بود و از قضای روزگار بچه‌ی جوگیری هم بود، طنابی رو از گوشه‌ای برمی‌داره و همچون کابوی‌ها طنابش رو به سمت پای گله جغدی که دسته‌جمعی رهسپار پنجره بودن نشونه می‌گیره و...

- من دارم پرواز می‌کنم عمو. گفتم این نقشه حرف نداره. براتون نیروی کمکی میارم. من الان امید محفل محسوب می‌شم و از این وظیفه خطیر آگاهم. تنهاتون نمی‌ذارم.

ملت محفلی پوکرفیس‌وارانه به کودک ده ساله‌ای که خودش رو امید محفل می‌نامید و هر لحظه به سقف که نه، بلکه به زمین نزدیک‌تر می‌شد خیره می‌شن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: چهارشنبه 8 دی 1395 19:09
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ویزلی با پس‌کله‌ای که از مالی می‌خوره جوابشو می‌گیره. چهره‌ی فرتوت دامبلدور با دیدن این صحنه به دلیل افزوده شدن مقادیر دیگه‌ای چین و چروک به موجب در هم رفتن چهره‌ش، فرتوت‌تر می‌شه. اما هیچ‌کدوم از اینا باعث نمی‌شه دامبلدور از قدرت تکلم بیفته.
- فرزند روشنایی. ما اینجا در محاصره هستیم. به خاطر محفل باید فداکاری کرد. برای محفل این جغدهارو سر می‌بریم و شکم فرزندان روشنایی رو سیر می‌کنیم.

جغدها که تمام مدت شاهد گفتگوی محفلیون بودن و بالاخره تسترال که نبودن، جغد بودن، متوجه حرکات مشکوکی که در حال رخ دادن بود می‌شن. اونا نه تنها هری پاتری برای دستمزد بدست نیاورده بودن، بلکه در حلقه‌ی محفلیون گرسنه هم محاصره شده بودن و جونشون در خطر بود. بنابراین فرار رو بر قرار ترجیح می‌دن!

مالی با مهارت قابلمه‌ای رو پرتاب می‌کنه و موفق می‌شه جغدی رو گرفتار کنه.

- نه مالی اون هدویگه.

مالی پیروزمندانه قابلمه و هدویگ درونش رو به آغوش می‌گیره.
- بچه‌های من از گرسنگی در حال مرگ بودن و تو جغدت رو از ما دریغ کردی هری؟

هزاران جفت چشم از نوع ویزلی پشت مادرشون پناه گرفته و با نگاه‌های مظلومانه‌ای به هری خیره می‌شن. هری همونجا سکته‌ی ناقصی می‌کنه و مجددا رون مجبور می‌شه اونو از زمین جمعش کنه.

دامبلدور برخلاف سایرین که در تکاپوی گرفتن جغد بودن، سرجاش ایستاده بود و سعی داشت فقط با نیروی عشق جغدها رو به موندن در محفل دعوت کنه.
- جغدهای روشنایی! به خاطر نیروی عشقی که در محفل می‌جوشه از شما می‌خوام در راه محفل از جان خود بگذرین و تسلیم ما شین.

هرمیون اما جیغ‌زنان بالای میزی ایستاده بود و مشغول سخنرانی‌ برای دفاع از حقوق جغدها بود. جغدها هم بال‌بال‌زنان در حال گریختن از دست گرسنگان محفلی و شیرجه به سوی پنجره بودن. بچه ویزلی که به لطف پدربزرگ مشنگ دوستش، یعنی آرتور ویزلی، فیلم زیاد دیده بود و از قضای روزگار بچه‌ی جوگیری هم بود، طنابی رو از گوشه‌ای برمی‌داره و همچون کابوی‌ها طنابش رو به سمت پای گله جغدی که دسته‌جمعی رهسپار پنجره بودن نشونه می‌گیره و...

- من دارم پرواز می‌کنم عمو. گفتم این نقشه حرف نداره. براتون نیروی کمکی میارم. من الان امید محفل محسوب می‌شم و از این وظیفه خطیر آگاهم. تنهاتون نمی‌ذارم.

ملت محفلی پوکرفیس‌وارانه به کودک ده ساله‌ای که خودش رو امید محفل می‌نامید و هر لحظه به سقف که نه، بلکه به زمین نزدیک‌تر می‌شد خیره می‌شن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: چهارشنبه 8 دی 1395 18:47
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 دی 1395 16:02
نمایش جزئیات
آفلاین
مالی احساس خطر میکنه. خیلی هم احساس خطر میکنه. فوری میره همه ی کفگیراشو که از یک کفگیر و نصفی(دسته نداره) تشکیل شده زیر بالشش قایم میکنه و نفس راحتی میکشه و به جمع میپیونده.

هنوز نفس راحت مالی به صورت بازدم پس داده نشده که ویزلی کوچیکی بدو بدو میاد. در حالیکه یه کفگیر تو دستشه!
-بیا عمو پروفسور.کفگیر پیدا کردم. زیر بالش مامان بود. :zogh:

مالی سکته میکنه.بقیه هم بهش توجه نمیکنن. چون با اون وزن و اون وضع تغذیه و اون همه بچه بایدم سکته کنه خب. مالی سکته نکنه کی بکنه؟

دامبلدور کفگیرو میگیره و جایی بین یوآن و هری میذاره.از بازوی یوآن به عنوان اهرم استفاده میکنه و با شمارش یک...دو...سه ی محفلیا یهو فشارمیده.

تق!

-چی شد پروفسور؟
-چیزی نیست. آرنجم از وسط نصف شد فرزند روشنایی.اشکالی نداره. پیش میاد. این دو تا چی شدن؟ نمیبینمشون.

هری و یوآن از هم جدا شده بودن. ولی سرعت حرکت زیاد بود. هری به یک دیوار و یوآن به دیوار روبرو کوبیده شده بود. دماغ هری صاف شده بود.هری شبیه لرد سیاه شده بود.
محفلیا خیلی از هری میترسن! محفلیا از هر چیزی که دماغ عادی نداشته باشه میترسن. ولی در همین لحظه یوآن با داد و فریاد توجه همه رو به خودش جلب میکنه.
-پروفسور. من تو شکاف دیوار فرو رفتم. منو نجات بدین! :hyp:

دامبلدور محل برخوردو معاینه میکنه و سرشو با تاسف تکون میده.
-نمیشه فرزند. دیوار ترک خورده. پول ترمیمشو نداریم. اگه تو رو در بیاریم برف و بارون وارد خونه میشه. من پیرمرد نمیتونم سرما رو تحمل کنم. تو باید تو همون شکاف بمونی. به خاطر محفل. برای محفل.

یوآن روباه بود. تسترال که نبود! ولی چاره ای نداره. توی شکاف میمونه.


هو هوهوهوهوهوهوهوهو...

این صدای گریه های مخفیانه یوآن نبود. صدای هو کردن اسنیپ توسط سیریوس و ریموس هم نبود.

صدای جغد بود...یه عالمه جغد!

دامبلدور با دیدن جغد ها هیجان زده میشه.
-فرزندان روشنایی؟ برای ما نامه اومده؟ نامه هایی حاکی از حمایت مردم؟

-نه پروفسور اینا رو من خریدم!

دامبلدور به فرزند روشنایی بی نام نگاه میکنه.
-خریدی فرزند؟ چطوری رفتی بیرون؟
-بیرون نرفتم پروفسور. سفارش دادم برام آوردنشون.
-و پولشو از کجا آوردی فرزند؟
-فروختم پروفسور!
-چی رو فرزند؟
-هری پاترو!

دامبلدور وحشت زده به جایی که هری پاتر به دیوار خورده بود نگاه میکنه. ولی اثری از هری نیست.
-تو امید آینده محفلو فروختی فرزند؟ چطوری رفت؟ چطوری بردیش؟

-من نبردمش پروفسور.از همون جایی که جغدا رو سفارش داده بودم اومدن بردنش. به زور فروش کردم تو صندوق پستی. جا نمیشد. برای یه مغازه جادوی سفید میخواستنش. تو ویترین جاشو آماده کرده بودن.

دامبلدور داشت از این همه سرعت عمل حیرت زده میشد که رون و هرمیون رو دید که دو بازوی هری رو گرفتن و کشون کشون میارن.
-پروفسور...اینو چند دقیقه پیش از پنجره پرت کردن تو. گفتن دماغش صاف شده. به درد فروشگاه جادوی سفید نمیخوره. مردم میترسن. گفتن جغداشونو پس بدیم. ولی ما هری رو کشیدیم تو خونه و درو بستیم.

دامبلدور به جغدهای فراووونی که در گوشه و کنار خونه نشسته بودن و ظاهرا دونه هم میخواستن نگاه میکنه و میپرسه:
-ما الان قراره با اینا چیکار کنیم فرزند؟

به جای بچه مالی جواب میده:
-پروفسور، بچه ها به تنوع غذایی احتیاج دارن. نظر من اینه که یه خلاقیتی به خرج بدیم و سوپ درست کنیم. بقیه شونم فریز میکنم برای آینده.

بچه ویزلی دامن مالی رو میگیره:نه مامان! با اینا قراره پرواز کنیم. این همه جغدو برای همین خریدم. بهشون یه طناب میبندیم. من باهاشون میرم هوا. نقشه ی فوق العاده ای نیست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بانز در 1395/10/7 16:32:45
ویرایش شده توسط بانز در 1395/10/7 16:37:10
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: دوشنبه 6 دی 1395 21:43
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلی ها با چهره هایی مشتاق، منتظر سطل های پر از عشق و محبت دامبلدور بودند. این را میشد از تک تک چهره هایشان خواند. دامبلدور با دیدن این همه چهره مشتاق حس کرد حتی دریای بی کران عشق و محبت او هم نمیتواند پاسخگوی این همه ویزلی و محفلی باشد. بنابراین تصمیم گرفت موقتا از خیر بذل و بخشش مهر و محبت بگذرد و فعلا راهی برای جدا کردن یوری (یوآن- هری) ای که روی دست مانده بود، پیدا کند.
- فرزندانِ عشق، بیاید این دو فرزند رو از هم جدا کنیم. نیروی عشق نمیذاره هیچ دو فرزندی پشتشون رو به هم بکنن. همه باید به آغوش پر مهر من برگردن.

محفلی ها مشغول تفکر شدند باید راه حلی برای جدا کردن هری و یوآن از هم پیدا میکردند. از آن جایی که ویزلی های کوچک مغز های آماده تری داشتند، آن ها بودند که اولین پیشنهاد را دادند.
- من بگم؟ من بگم؟
- بگو فرزند مو قرمز.
- داغشون کنیم چسبشون شل میشه از هم وا میشن.

بقیه اعضای محفل هم چون راه حل بهتری نداشتند، با این روش اعلام موافقت کردند و همه مشغول داغ کردن هری و یوآن شدند.
- هااااااااااااااا!
- هااااااااا!
- ها ها ها ها!

روشی که آن ها برای داغ کردن این دو نفر و شل شدن چسب بینشان انتخاب کرده بودند، روش "ها کردن" بود. و آن ها "ها" میکردند و "ها" میکردند و ساعت ها مشغول "ها کردن" بودند. بلاخره بعد از چند ساعت چهره هایشان کبود به نظر می رسید و هنوز هم نتیجه ای حاصل نشده بود.

- من... دیگه... نمیتونم.

- من یه پیشنهاد دیگه بدم؟


ملت محفلی با چهره هایی خسته و بی حال به سمت فرد مذکور که هنوز این همه انرژی داشت، چرخیدند.
- با کفگیر جداشون کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: دوشنبه 6 دی 1395 19:24
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت محفلی هیجان زده شده بودند. به شدت هم هیجان زده شده بودند. اما با اینهمه جلوی هیجان خود را گرفتند و حتی مالی ویزلی با قاشق داغ دست چند تن از کودکان مو قرمز خود را اوف کرد تا یکوقت دستشان به پورت کی نخورد.
دامبلدو با آغوشی باز در میان محفلی ها ایستاده بود و چنان آغوشش را باز کرده بود که گویی میخواست تمام محفلی ها و پورت کی را در آغوش بکشد. اما به جای اینکار، صدایی مثل "قرچ" از کمرش شنیده شد و با چهره ای کبود شده، گفت:
- فرزندان روشنایی، با شماره سه، دست در دست هم بدید که هممون از اینجا خارج شیم. به خصوص کمر من خیلی از همتون قدردانی خواهد کرد بابت اینکار.

سپس محفلی ها شروع به شمارش کردند...
- یک و یک و یک!
- دو و دو و دو!
- سه و سه و سه...

شترررررق!

ناگهان دنیا در نظر محفلی ها تیره و تار شد.

چند ثانیه پیش از لمس پورت کی، بیرون خانه شماره دوازده:

مرگخواران پس از مذاکرات فراوان و دادن وعده هایی چون نظافت یک هفته ای و بی وقفه خانه ریدل، بدون دریافت حقوق پس اندازی، موفق شده بودند جهت تضعیف روحیه محفلی ها میز هایی پر از انواع فست فود و اسلو (slow) فود جمع کرده و مشغول نوش جان کردن شوند که ناگهان نوری کور کننده همراه یک موج انفجار پر قدرت به صورتشان برخورد کرد. مقداری از غذا ها روی صورت و ردا های مرگخواران ریخت و مرگخواران با غافلگیری به خانه شماره دوازده نگاه کردند.
- ببینم فقط من صورتم بی حس شده یا همتون اینطوری هستید؟
- منم همینطور!

لرد سیاه پس از مشاهده این وضعیت، غذا ها را در چشم و چال مرگخواران فرو کرد تا عبرتی باشند برای آیندگان.

داخل خانه گریمولد:

- عه... ما که هنوز همینجاییم... ولی چرا انقدر تاریک شده؟
- فرزندان روشنایی نگید که شمع ها و چراغ هارو خراب کردید... چون خانه گریمولد و محفل اینطوری دیگه اصلا نمیتونه.
- من فقط یه سوپ آب خواسته بودم!
- همش تقصیر توئه بچه بلا گرفته!

همچنان که محفلی ها میکوشیدند زیر دست و پای خودشان له نشوند، ناگهان یوآن بر بلندای یک مبل پاره ایستاد و فریاد زد:
- شماها من پسر برگزیده رو چرا تحویل نمیگیرید؟ میدونید چند ثانیه هست که من افسرده شدم؟ چرا نمیگید چشمام چقدر شبیه مادرمه؟
- یوآن؟
- هری، پسرم؟

جسم هری، که البته حامل یوآن شده بود، از روی زمین بلند شد و با ترس گفت:
- یکی به من یه سطل اسید بده.
- نه فرزندانم، یوآنِ هری شده و هریِ یوآن شده، من بهتون یه سطل پر از عشق و محبت میدم که داخلش شنا کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1395/10/6 19:27:38
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: دوشنبه 6 دی 1395 15:11
نمایش جزئیات
آفلاین
-مامان من گشنمهههههههه!

از آن جایی که تنها مامان موجود در محفل مالی بود، سریعا نسبت به این جمله واکنش نشان داد. البته این قانونی بود که خود مالی گذاشته بود. چون برایش فرقی نمیکرد بچه مال کی بود. بچه اگر از زیر بته سبز میشد هم بچه مالی بود و او از جان و دل برایش مادری میکرد.
-کوفت بخوری! گفتم که پیاز کافی نداریم. انتظار داری برات تسترال کباب کنم؟

بچه ویزلی که معلوم نبود کی به دنیا آمده و اصلا آیا ویزلی است یا نه، جلو رفت و ردای مالی را گرفت. در حالی که به گوشه ای اشاره میکرد ناله کنان گفت:
-مامان یه پاتیل پیدا کردم. حداقل توش آب بپز بخوریم.

چشم های مالی با دیدن پاتیل جدید برق زد.پاتیل جدید برای او چیزی در حد طلا و نقره بود. بچه راست میگفت. او میتوانست برای اهالی خانه آب بپزد. بارها در پیام امروز خوانده بود که نوشیدن آب برای سلامتی مفید است.
هیجان زده داشت به طرف پاتیل میرفت که...

-دست به اون زدی نزدیا!

-چرا؟

مالی به طرف یوآن که فریاد سر داده بود برگشت. همه پاتیل ها مال او بودند وکسی حق نداشت او را از دست زدن به پاتیلی منع کند. ولی یوآن منع کرده بود.
-اون پورت کیه! بهش دست بزنین رفتین.

این بار توجه بقیه هم به پاتیل جلب شد...

-پورت کی؟
-دست بزنیم رفتیم؟
-و این هدف ما طی هجده ساعت گذشته نبود؟
-اینو الان میگن آخه؟

ملت محفلی هیجان زده دور پاتیل پورت کی جمع شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینسنت کراب در 1395/10/6 15:35:29
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده