هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
سلام پروفسور!
خب راجع به اولین سوال...
1_خب من فکر می کنم زمانی گوی تغییر رنگ بده که فرد دچار احساسات مختلف بشه. وقتی شما حالتون خوبه، رنگش ملایم و لطیف خواهد بود و وقتی ناراحت بشید، شاید مثل فیلم inside out رنگ گوی آبی بشه. خشم رنگ گوی شما رو هشدار دهنده می کنه و درد رنگ آزاردهنده ای رو نشون می ده. بین درون شما و رنگی که گوی نشون میده روابط مستقیمی وجود داره که اگه بشه اونهارو فهمید و درک کرد، تصاویر روی گوی می تونن واضح بشن و به شما توی پیشگوییتون کمک کنن.

سوال دوم...
2_شایدچون گوی درست شبیه زمینیه که ما توش زندگی می کنیم و تقریبا همه اتفاقات از همین زمین نشات می گیرن. بخاطر همین از گوی که گرده استفاده می کنیم تا از طریق این شبیه سازی بهتر بتونیم پیشگویی رو انجام بدیم.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۲:۴۲ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷

لیندا چادسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۴ جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۳۰ دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۸
از گودریکز هالو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 46
آفلاین
تکلیف جلسه اول کلاس پیشگویی

جلسه اول کلاس پیشگویی تموم شده بود. لیندا در حالی که به تکالیفش فکر میکرد، از کلاس بیرون اومد. به سمت تالار عمومی هافلپاف رفت. تو راه درباره تکالیف کلاس فکر کرده بود و جواب ها را پیدا کرده بود. پس دست به کار شد.لیندا دختری بود که تکالیفش را بلا فاصله بعد از کلاس انجام میداد چون میدونست ممکنه یادش بره و اون تمرکز لازم رو از دست بده.

تانکس و ماتیلدا که دیدن لیندا شروع به نوشتن تکالیفش کرده به سمتش رفتن.
- لیندا بعدن هم میتونی این ها رو بنویسی بیا یکم بریم حیاط.
- نه تانکس بعدا یادم میره.
- ما یاد آوری میکنیم بهت.
- نه تانکس خودت که گهاهی یادت میره من اینو بنویسم خیالم که راحت شد میام پیشتون.
- باشه پس ، هر جور راحتی. یادت نره ها منتظریم.
- باشه حواسم هست یادم نمیره.

خب دوتا تکلیف بود. یعنی یه تکلیف بود ولی دوتا سوال بود پس می شد دوتا تکلیف دیگه. نمی شد؟


سوال اول: توی چه شرایطی رنگ مه توی گوی عوض میشه؟
سوال خیلی خوبیه پرفسور. هر فردی اخلاق، رفتار و احساسات خودش رو داره. رفتار، اخلاق و احساسات باعث تغییر رنگ گوی میشه. عین موهای من که گهگاهی که عصبانی ام قرمز میشه. یا زمانایی که احساساتی میشم بنفش یاسی. یا حتی زمانایی که آروم میشم آبی. رنگ مه توی گوی هم مثل رنگ موهای من با احساساتم عوض میشه ؛ با این تفاوت که برای عوض شدن رنگ موهای من به احساسات قوی تر و پر ریشه تری نیازه ولی رنگ مه گوی با کوچک ترین احساس عوض میشه.

سوال دوم: چرا گوی پیشگویی گرده؟
خب اینو خیلی روش فکر کردم و البته اینم سوال خیلی خوبیه. اولا چون اجسام گرد راحت تر در دست جای میگیرن تا مکعبی شکل یا منشوری شکل یا حتی استوانه ای. دوما به دلیل گرد بودن اشکال درون گوی ها واضح تر دیده میشن و سوما به خاطر گرد بودن چیز های بیشتری رو هم میتونن نشون بدن( تو علوم خوندیم خب حتما به این هم ربط داره دیگه).


تکالیف لیندا تموم شد. وسایلش رو جمع کرد و به حیاط پیش دوستاش رفت. از جواب هایی که داده بود خیلی راضی بود. حتی پنج دقیقه هم تکالیفش وقتش رو نگرفت. کم کم از استاد پیشگوییشون داشت خوشش میومد.


اینجا جهان آرام است


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۱:۳۵ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۲ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 114
آفلاین
وای، عجب صبح دل انگیزی است!
توی تخت گرمی که شب قبل جن های خونگی گرمش کرده بودند، دراز کشیده و در خواب و بیداری سیر می کردم.

صدای لیندا را شنیدم: هی دورا زود باش پاشو.
با صدای خواب آلودی گفتم: اولن مگه من نگفتم که من رو تانکس صدا کن؟ دومن برای چی باید پاشم؟ سومن خب، سومنی یادم نمیاد.
_خیلی خب اگه می خوای سر کلاس پیشگویی مجازات بشی پا نشو.
_کلاس پیشگویی ساعت 10 صبحه الان ساعت حدودا هفته.
_اره این حرف تو درست؛ اما مگه اون تکلیفی که پرفسور تورپین گفت رو نوشتی؟ من که صد درصد مطمئنم تو دیشب خوابیدی.

خواب از سرم پرید. لیندا راست می گفت من تکلیفی که پرفسور تورپین گفته بود را ننوشته بودم.
سریع از جای گرم و نرمم بلند شدم. لباس هامو پوشیدم، و جلوی چشم های متعجب لیندا زودتر از آن از در بیرون رفتم.

روی صندلی مخصوصم، در سالن عمومی، نشستم.
خب موضوع تکلیف:( بسته به چه عواملی رنگ مه توی گوی عوض میشه؟)است.
واقعا چیزی به ذهنم نمی رسید. سعی کردم فکر کنم ببینم چرا رنگ گوی ها عوض می شد.
امم...خب...یادم میاد آن روز سر کلاس اریک گفت: هی گوی من داره سیاه میشه. اون پسر بدجنسی است. اشلی ساندرز گفت:گوی من داره بنفش میشه. اشلی دختر رویایی بود و همیشه خیال پردازی می کرد. ابیگیل هم توضیح داده بود: گوی من به رنگ قرمز درآمد. او دختر احساساتی بود.

فکر کردم و فکر کردم.
ناگهان فریاد زدم: فهمیدمممم.
همه توی سالن عمومی چپ چپ نگاهم کردند. اما من به آنها توجه نمی کردم و با تمام سرعت درحال نوشتن بودم:
پرفسور توربین به نظر من عوض شدن رنگ مه داخل گوی بسته به احساسات هر فرد است؛ حالا فهمیدم چرا رنگ گوی من صورتی آدامسی شد. من بیشتر اوقات هیجان زده ام...

آخیش بالاخره تموم شد.
کسی روی شانه ام زد. سرم را بلند کردم. لیندا بود.
_هی دورا می بینم که هنوز درس پرفسور توربین رو، تموم نکردی.
با بی حوصلگی گفتم: ببین به من بگو تانکس؛ و چرا تموم کردم.
لیندا گفت نه موضوع دیگه ی رول نویسی اینه که: چرا گوی پیشگویی کرده.
سعی کردم نشون ندم حالم گرفت.

و دوباره شروع به نوشتن کردم: چرا گوی پیشگویی گرده؟
این دفعه دیگه واقعا چیزی به ذهنم نمی رسید.
اممم...شاید به خاطر این که وقتی حوصلشان سر رفت ازش به عنوان توپ استفاده کنند. یا شاید برای دور کردن سوسک و حشرات، گوی را به طرفشان پرت می کنند.

اما نه؛ حتما پرفسور تورپین فکر می کند، هنر پیشگویی ربطی به حشره و سوسک ندارد.
فکر می کنم جواب درست همین نزدیکی ها است. بگذار به سمت راست مغزم مراجعه کنم. آها جواب همین جا بود.

جواب: در زمان های قدیم پیرزن پیشگویی زندگی می کرد.
گوی او به جای دایره مربع بود.
همه او را مسخره می کردند، و به او پیرزن مربعی می گفتند.

پیرزن احساس کرد دیگر نمی تواند تحمل کند تا او را پیرزن مربعی صدایش کنند. و خودش را توی رودخانه ی دهکده انداخت.
از آن پس همه از گوی های دایره ای شکل استفاده کردند، چون می ترسیدند آخر و عاقبتشان مانند پیرزن مربعی شود.

روبه لیندا کردم و گفتم: تمام شد.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۹:۳۴ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۵:۱۳
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
۱- بسته به چه عواملی رنگ مه توی گوی عوض میشه؟
۲- چرا گوی پیشگویی گرده؟

۱- سوال خیلی باحالیه پروفسور. بسته به اعصاب آدم داره. اگه من گوی رو تو دستم بگیرم، همیشه رنگ تغییر میده. هیچوقت سفید نیست! چون من عادی نیستم.


۲- جان؟ خب... چند تا نظریه :۱-چون از اول گرد بوده، ۲-چون کسی که ساختش، دلش خواسته. ۳-برای پیشگویی حتما باید یه چیز گرد داشته باشیم. ۴- دایره برای پیشگو ها خوش شانسی میاره. ۵- تصویر رو توی گوی دایره ای میشه قشنگ تر دید. ۶- شیش؟ دیگه شیشی وجود نداره. مغزم کار نمی کنه. خسته شد. لیستمم ته کشید.


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۱:۲۱ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۴۴:۴۷
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 448
آفلاین
جلسه اول


همه به شخصی که درست رو به رویشان قرار دارد زل زده اند.
کسی که به نظر میرسد مدرس این درس است ولی از هنگام ورود تا الان هیچ صحبتی نکرده است.

- سلام من پروفسور لیسا تورپین هستم و میخوام درس پیشگویی رو بهتون تدریس کنم و... تو!

لیسا دستش را به سمت یکی از جادو آموزان کشید.

- من؟
- نه پشت سریت.
- من؟
- بله شما! اخراجی! ۵۰ امتیازم از گروهت کم کردم.

دانش آموز گیج و منگ به لیسا نگاه میکند. ولی لیسا رویش را برگردانده و به او نگاه نمیکند.
- چرا؟
- چون که قرار بود دقیقا سی و هفت دقیقه دیگه بعد از دیدار با بهترین دوستت که توی این کلاس نیست بهم بگی توربین. حالا برو.

دانش آموزش با شرمندگی از کلاس بیرون رفت.

- خب خوبه. اون چند دقیقه ای هم که اومدم سر کلاس و حرف نزدم بخاطر این بود که با همتون بخاطر سر و صدا کردن قهر بودم.

نگاهی به چهره تک تک دانش آموزان انداخت و به ادامه حرفش پرداخت.
- حالا هم ازتون میخوام چند تا از روش های پیشگویی رو برام بگید.

ناگهان تعداد زیادی دست بالا رفت.

- یکی یکی بگید.
- فال قهوه!
- فال تاروت!
- فال حافظ!

لیسا با خشم به تمام دانش آموزان نگاه کرد.

- نمیخواد شما بگید. با این روشای مشنگیتون. خودم میگم. بهترینش استفاده از گوی پیشگوییه. گوی هاتونو در بیارید.

دانش آموزان یکی یکی گوی های پیشگویی را از توی کیفشان در آوردند.

- دستتونو بذارید روش و آروم تمرکز کنید روی مه سفید توی گوی.

لیسا هم مثل دانش آموزان چشمانش را بسته بود، دستش را روی گوی گذاشته بود و درحال تمرکز بود.
که ناگهان صدای جیغی افکارش را شکست.
- مه من قرمز شد!
- مال من داره آبی میشه!

۱_ توی چه شرایطی رنگ مه توی گوی عوض میشه؟ (۷ نمره)
۲_ چرا گوی پیشگویی گرده؟( ۳ نمره)


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۶ ۲۲:۵۵:۰۰

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۸:۰۶ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۲

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۶ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
از تو دورم دیگه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 586
آفلاین
جلسه ی پایانی کلاس پیشگویی


قبل از این که پنج سوال چهار نمره ای رو بهتون بگم. باید بگم سوالا کاملا سخته و آسونم نمیشه! و یه توضیحی باید بدم برای سوال پنجم. یک چیزهایی در بین ماگل ها و جادوگرها و حتی جمع های کوچک و بزرگ آدمها به صورت نماد در میان و این نمادهای ریز و درشت دنیای اطراف ما رو احاطه کردن. توی کلاسها بعضی از این نمادها که بین خودمون، مثلا تک درخت؛ معروفن وجود داشتن و بعضی ها هم نمادهای معروف تر بودن.. نماد قرار نیست خیلی بزرگ باشه و چشمگیر. به عنوان مثال باران نشانه ی رحمت و مهربونی و احساسه یا هرچیز دیگه. یه نماد کوچیک یا بزرگ پیدا کنین و هر تفسیری که ازش دارید ارائه بدین!

سوالات:

1- دو پاراگراف یا هفت سطر در باره ی تاریخچه ی پیدایش پیشگویی بنویسید.

2- به نظر پروفسور دامبلدور، پیشگویی چطور انجام می شد و چرا؟

3- هر چیزی که در مورد چاله های زمانی می دونید رو در 8 سطر بنویسید.

4- به عقیده ی پروفسور دامبلدور با دو ابزار یا راه می شد یک پیشگویی رو انجام داد. نام ببرید توضیح بدید!

5- در دکوراسیون کلاسها که هر هفته عوض می شد دلایلی وجود داشته..نمادها رو پیدا کنید و تفسیرشون کنین. حداکثر دو مورد!


باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۰:۰۱ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۲

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
1- دامبلدور شما رو می گیره و یه پیشگویی می کنه. هم پیشگویی رو میگید و هم تعبیرش می کنین! (10 نمره)

- تدییییییییی!
- پروووووووف!
- بیا اینجا بینم!

قبل از اینکه تدی بتونه کاری بکونه، دست راست دامبلدور دراز شد و شونه‌ی تدی رو گرفت و کشوندش داخل اتاق و درو بست و نشوندش روی صندلی! اتاق که برای تدی غریبه نبود... بهر حال این فرزند لوپین هم همیشه یک پاش جلوی شومینه‌ی گریف بود و یک پاش تو دفتر دامبلدور. در مورد رفتار عجیب پروف هم که... ای بابا... عادت داشت!

- بشین پسر مو فیروزه‌ای محبوبم!
- هممم... پروف... فکر میکنم نشسته باشما!
- چه بهتر!

دامبلدور قدم‌زنان و سوت‌‌‌زنان، شاد و خرامان به سمت انتهای اتاق رفت و از توی گنجه‌ای هفت قفله، رمل و اصطرلابی در‌‌آورد و آورد گذاشت روی میزش، درست روبروی تدی که یه نگاه به ابزار فالگیری انداخت و یه نگاه به دامبلدور و ابروش رو تا جایی که پیشونیش اجازه میداد، بالا برد.

- پروفسور... اینا چیه دیگه؟ روح سیبل تو جسمت حلول کرده؟
- من اینا رو تازه گرفتم... از یه جادوگر اهل خاورمیانه! میخواستم امتحان کنم ببینم چطوریه... گفتم کی بهتر از تدی خودمون.

تدی آهی کشید و تو صندلیش جابجا شد.‌ ‌می‌دونست بحث بیفایده است و هر چی بیشتر سوال کنه، آزادیش!‌ به تعویق میفته. سری تکون داد و گفت:

- خب باشه، من آماده‌ام. شروع کنیم!‌

دامبلدور رمل و اصطرلاب رو دستش گرفت و شروع کرد زیر لب چیزهایی گفتن که به هیچ زبون آشنایی که تدی شنیده باشه، نبود. حدس زد باید زبون عربی.. عبری... چیزی باشه. چشماش رو بست و خمیازه کشید... وقت خوابش بود!

- روزی رو می‌بینم که آدم‌ها... اعم از مشنگ و جادوگر با هم ولی خیلی تنهان!

دامبلدور که از دستش اصطرلاب آویزون بود، پرسید:
- تو چی گفتی تدی؟

- پ‌پ‌پروفسور... من اصلا نمی‌.... آدم‌ها کنار هم هستن ولی با هم نیستن... اون روز همین امروزه!

دامبلدور به طرف صندلی پرید و با هیجان گفت‌:‌
- آفرین.. همینه... داره کار میکنه! ادامه بده پسرم... بازم بگو.

همون موقع از پنجره‌ی نیمه‌باز، جغد بند‌انگشتی تدی، بوقک، بال بال زد و اومد رو دستش نشست. تدی، نامه رو از نوک پرندک! جدا کرد و مشغول خوندن داشت و هر از گاهی لبخند میزد و هر از گاهی بلند بلند می‌خندید.

- تدی؟ اونو بعدا بخون... الان کار داریم.

- تدی؟ الو؟... حواست با منه؟ تدی!!!‌

تدی که خم شده بود، قلم و کاغذ از روی میز دامبلدور برداره تا جواب پیامکش! رو بده، یهو متوجه حضور دامبلدور شد.

- اوه.. ببخشید پروفسور... داشتم جواب پیامک چیمز رو می‌دادم.. حواسم پرت شد!
- الان مگه تو نمیری تالار گریف پیشش؟
- چرا خب.. ولی خب جوک و اینا با پیامک حال میده!

و باز بدون توجه به دامبلدور، مشغول ریپ زدن به جیمز شد. پیر محفل آهی کشید و سری تکون داد... تا حالا تعبیر یک پیشگویی رو انقدر سریع و آنلاین! همون لحظه ندیده بود.
2- به جای صغری و عر از خاطراتتون با کاهنه ها بگید! می تونید بعد زمان و مکان رو بشکنید و به معبد دلفی تو یونان باستان برید! (20 نمره)

دفتر خاطرات عزیزم سلام!‌

امروز به جای صغری و عر، گفتم برای تنوع هم که شده برم معبد کاهنه‌ها و چند ساعتی رو با اونا سر کنم. راستش خیلی دوست داشتم بعد زمان و مکان رو بشکنم و به معبد دلفی تو یونان باستان برم.. نه فقط واسه اینکه کلا شکستن بعد زمان و مکان آرزوی بزرگ جادویی منه و خب فعلا که نمیشه ... بیشتر به خاطر درجه ی دافیت کاهنه‌های یونان باستان عرض میکنم! البته الان فقط اون دختره رو یادم میاد که آخرش تو فیلم تروآ، دوبله فارسیش کردنش نامزد آشیل! ولی... بگذریم.. نشد که فعلا!

خلاصه رفتم همین معبده سر کوچه، مرلین رو شکر که مثل این معابد ژاپنی! هزار و شونصد تا پله هم نداشت... بهر حال گرگ پیری هستیم و نفسمون میگیره! همون از در که وارد میشی وسط اندرونی هستی و کاهنات! رو میبینی که همچون حوری از این سو به اون سو جیغ میزنن!

میپرسی چرا جیغ میزنن؟ خب اونجا اندرونی بود و محل راز و نیاز کاهنات و خب من، تک پسری که زده بود تو خال!!
یکی از اون ور داد میزد که "یه یالا میگفتی" یکی از اینور جیغ میکشید که "الان کاهن اعظم رو میفرستم حالتو بگیره". بعضیاشون هم عینهو داستان پرتقال و یوسف... بهر حال تعریف از خودم نباشه، جوون خوش بر و رویی هستم!

بعد خب من سعی کردم براشون موقعیت رو توضیح بدم... بگم اونجوری که به نظر میام نیستم! بگم که مجوز دارم! بگم که... ولی اینا همونجا دادگاه تشکیل دادن و حکم صادر کردن و دو تا کاهی کوماندو رو فرستادن رو تا منو تا بیرون معبد شوت کنن!

خب دوست داشتم بیشتر بشناسمشون.. ببینم زندگیشون چطوریه... ولی خب امان از قسمت!!

پ.ن. میدونی، دارم فکر میکنم شکستن بعد زمان و مکان از رسوخ به معبد کاهی کوماندوها راحت‌تره!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷ سه شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۲

مروپی گانت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۶ شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۳۴ جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۹۴
از درس ِ علوم، جمله بگریزی؛ به!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 297
آفلاین

کلاغه خبر رسونده که اسم ما اینجا اومده پیرمرد. حالا ما خیلی خانومی می‌کنیم و نجابت به خرج می‌دیم، ولی امان از اون روزی که اون روی عَرانه‌مون بیاد بالا ریشو. الان هم داریم بش نزدیک می‌شیم... خواستیم بگیم درسته خیلی سانتی‌مانتال و شیک و پیک راه می‌ریم و حرف می‌زنیم و خلاصه آرررره، ولی تهش، بچه‌ی جنوب شهریــــم و چــــــی؟ آرررره...!

اولندش!

بانوی گیسو دلبری
دل را سپردی سَرسَری
در این لباس زر زری
نه این وری، نه آن وری

بانوی مخمل پوش شیک
در دست، یک خودکار بیک
گشنیز و خشت و دل و پیک
در لیست، باقی‌مانده نیک

آید دوباره نوبهار
آنگه کشد شخصی هوار
تغییر وضع روزگار
بگشا تو رمز این قرار

مروپی برحسب اصالت و نجابت اسلیترینی‌ش، بسیار تلاش کرد قیافه‌ش کج و معوج نشه و پروفسور که پیشگویی‌ش رو با کلمه‌های طلایی جلوش ظاهر کرده بود، متوجه نشه تو دلش می‌گه «پیرمرد یه تخته‌ش کمه. » ولی این آه ِ آخری دیه از دستش در رفت.

دامبلدور لبخندش رو با سرفه پوشوند:
- متوجه مفهومش نمی‌شید بانوی دلبری؟

مروپی لبخندی زد:
- معلومه که می‌شیم پروفسور. ولی باید حتماً بهتون معنی‌شو بگیم؟ یعنی خودتون نمی‌دونید؟

دامبلدور سری تکان داد:
- درسی هست که باید یاد بگیرید. هیچ‌کس بهتر از خود شما نمی‌تونه یه پیشگویی رو که در موردتون شده تفسیر کنه.

مروپی نگاه زیرکانه‌ای به دامبلدور انداخت و با حالتی طعنه‌آمیز پرسید:
- حتی شما؟

دامبلدور جلوی خنده‌ش رو به زحمت گرفت. یک سری خصوصیات اخلاقی هیچ‌وخ عوض نمی‌شن:
- اگه خوشحالتون می‌کنه، حتی من!

مروپی دوباره به کلمات شناور جلو روش نگاه کرد و به اهمیت 30 امتیاز هر یه تکلیفی که ارائه می‌داد، برای هافلپاف کم‌عضو فکر کرد .دوباره آه کشید:
- خب. بانوی گیسو دلبری که ما هستیم. دلمون رو هم که بدون فکر سپردیم دست مشنگ بی‌مقدار. لباس زَر زَری هم که به طلادوزی‌های ردامون اشاره داره. هووم... خط آخر... تردیده...

برای یه لحظه، هر دو نفر ساکت شدن. بعد مروپی تکونی خورد و از فکر بیرون اومد:
- درسته، تردیده. بعد... مخمل پوش که خب به مخمل سبز تیره‌ی ردامون اشاره داره باز و قسمت بعد هم در مورد لیست‌هاییه که برای افراد تدوین می‌کنیم...

دامبلدور با طرافت، پیشنهادی داد:
- یا شاید برای خودتون..؟

مروپی یه آن گیج شد:
- اما ما که...

بعد انگار دوزاری‌ش افتاد. سکوت کرد. دامبلدور هم هیچی نگفت. اونم سکوت کرد. تا مروپی تقریباً زیرلبی گفت:
- البته... لیست که فقط لیست ازدواج نیست. خاج و دل و خشت و پیک... لیست می‌تونه چهار تا آدم ِ مهم باشه. و انتخاب نهایی... ینی انتخاب نهایی‌مون، هرچی که باشه، درسته، نه؟

لبخند زد:
- ادامه‌ی شعر هم به زمانش اشاره داره. و تشویق ما به رمزگشایی این شعر...

از جاش بلند شد. به سمت در رفت و قبل از این که بره بیرون، برگشت سمت پیرمردی که متفکرانه خیره شده بود به اون کلمه‌ها. ینی داشت سعی می‌کرد بفهمه پیشگویی چیه؟ نمی‌فهمید. تا وقتی زمانش نمی‌رسید، هیچکس نمی‌فهمید. دوباره لباش به خنده باز شدن. برای اولین بار توی اون ملاقات، لبخندش صادقانه بود:
- سپاس آلبوس. این شعر... خیلی چیزها رو مشخص می‌کنه... :)
_________________________

دومندش!

- شکر به مرلین که ازدواج کردیم و بچه دار هم شدیم و بعدش هم آنتیوس و لودو و مرلین و... خاطراتمون با کاهنه‌ها؟! هفت هوراکراکس به میون! فکر کرده همه مثل خودش... پناه بر دنباله‌ی ردای ریش‌ریش‌شده‌ی مرلین!

مروپی گانت همونطوری که رداشو از خارایی که اینجا و اونجا تو دامنه‌ی کوه سبز که نمی‌شه گفت، سردرآورده بودن، جدا می‌کرد، غرغر کنان از کرم‌چاله‌ای که برای سفر در زمان توش بود بیرون اومد.

همونطوری که سمت معبد می‌رفت، به غر زدنش ادامه داد:
- سقراط! آرررره! فکر کردن ما از پشت کوه اومدیم و تو عمرمون مطالعه نداشتیم. سقراط گفته بود " به من تو معبد وحی شده مردم رو هدایت کنم. " جون خودت...

اگر کسی می‌شنید که مادر گرام ارباب با اون همه ظرافت و لطافت و بیانات شیوا، اینطوری چاله‌میدونی حرف می‌زنه...!

- به این می‌گن " درک وجدانی " آقــــای محتــــــرم!! درک وجدانی!! نه وحی! مردک ِ ابله!

به نظر نمی‌رسید مروپی بخواد غر غرهاشو تموم کنه:
- این پیشگوها! عین آدم که حرف نمی‌زنن. مثل اون یکی که برگشت به کروزوس گفت به ایران حمله کنی، پادشاهی بزرگی رو نابود می‌کنی. لامصب یه جوری پیشگویی می‌کنه که نَه توش نیاد. خو لاکردار، یا این اونو نابود می‌کرد، یا اون اینو دیه! در هر صورت، اصن خسته نباشید شما با این پیشگویی‌تون!

جلوی در معبد، دو تا نگهبان واساده بودن که مروپی محل تسترال هم بهشون نداد و اومد بره تو که...

- ایــــــــــست!!

مروپی شصت‌متر از جاش پرید و دید یکی از نگهبانای معبد بوده که هوار کشیده. با عصبانیت گفت:
- اوا زهرمار! زهره‌م ترکید جونم‌مرگ‌شده! چه خبرته ایکبیری؟!

نگهبان بدون این که نگاش کنه گفت:
- بانوان حق ورود به معبد خدای بزرگ، آپولو، فرزند زئوس را ندارند.
- آواداکداورا بابا. توام آواداکداورا. کاهنه‌تون که زنه.

و قدم به داخل معبد گذاشت تا بلکه کاهنه‌های زیبای معبد دلفی رو ببینه:
- اوا... اینا چقد خوشگل و ... اوه... چقدر هم با کمالاتن ماشالا ماشالا!

یک ساعت بعد:

- قندعسل مامان؟ شیر و شکر مامان؟! غنچه‌ی نوشکفته‌ی زندگانی ِ مامان؟ آبنبات...

- مادر! ما اینجا هستیم. نیازی نیست بیشتر از این صدامون کنیـ... مادر اینا دیگه کین؟!

لرد ولدمورت با دیدن انبوه کاهنه‌های پشت سر مادرش، خشکش زده بود. مادرش با هیجان یه طومار پوستی چندین کیلومتری رو قل داد کف راهرو:
- اینا اعضای جدید لیستتون هستن.
-

و این‌گونه شد که بساط معبد دلفی برچیده شد و یارو گفت فرشته‌هه دیه با کسی حرف نمی‌زنه.



دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۷:۱۴ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۲

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۶ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
از تو دورم دیگه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 586
آفلاین
جلسه ی پنجم کلاس پیشگویی



یک روز طلایی دیگر از روزهای هاگوارتز آغاز شده بود و به دلیل گرم شدن هوا نسبت به هفته گرمتر و دلچسب تر شده بود رداها و ساپورتهای ساحرات مربوطه هم دو برابر همین نسبت تنگتر و دلچسـ چسبناک تر شده بود! و خب چه چیزی بهتر از این شرایط برای رفتن به کلاس پیشگویی! ربطشم اصلا مربوط نیست!

خلاصه اینکه خواستم بگم ملتی راهی کلاس پیشگویی بودن که در این جا ملت مساوی با لینی وارنر و لینی وارنر مساوی با ملت! لینی جست و خیز کنان با کتاب فالنامه شیخ بهایی در دست فنجون قهوه در دست دیگر و کوله باری از برتی بات در جیب به سمت نردبون نقره ای پیش می رفت اما اینطور نباشد که شما عزیزان فکر کنین توی این رول و باقی رول ها ما فقط از بازیگران سرشناس استفاده می کنیم و کلا در همینجا باید به اهمیت سیاهی لشکر در نمایشنامه پی ببرید. چیزی که لینی وقتی از نردبون بالا اومد باهاش رو به رو شد.

خیلی عظیمی از ممدات و فاطیهای دانش آموز گوش تا گوش نشسته بودن به طوری که برای لینی و بالهای ظریف پیکسی وارش به سختی جا پیدا شد. و همین که لینی نشست صحنه عوض شد و استاد دامبلدور وارد شد.

به محض اینکه ریش دامبلدور کف کلاس رو لمس کرد (معلومه که ریش ما حس داره!) همه چیز توی کلاس پیشگویی درهم و برهم شد و رفته رفته شکل جدیدی به خودش گرفت؛ به شکل یونان باستان.

کلاس آمفی تئاتری مدرن هفته ی قبل به یه کلوزیوم یونانی تیریپ وندر پوسایدن (wonder عاقا! یه بازی استراتژیک قدیمی هست به اسم ایج آو میثولوجی، تو بازی مومنین به پوسایدن خدای آبها یه ساختمان گولاخی به نام وندر داشتن که به شکل آمفی تئاتر قدیمی یونان بود که البته این بنا امروزه اثری ازش نمونده دنبال عکسش نگردین!) چی میگفتم؟ بله.. کف پارکت کلاس به مرمر تبدیل شد و رداها به توگا مبدل شد و دامبلدور با آغوش باز درحالی که توی لباس یونانیش نیم لخت محسوب میشد به همه خوشامد گفت و در همین لحظه دو نفر وارد کلاس شدن!

- من تنها یک چیز می‌دانم و آن اینکه هیچ نمی‌دانم.
- عاقل آنچه را که می داند ، نمی گوید ؛ ولی آنچه را که می گوید ، می داند.

در این لحظه هرمیون گرنجر مجازی که از تو کتاب در اومده بود و طی تدریس چفت شدگی جیمز سیریوس پاتر یه دستشو از دست داده بود، از فرط دانایی و همه چی دونی فریاد می زنه و پس میوفته:

- سقراط.. ارسطو!!

- بله فرزندان عزیزم.. دانشمندان و فیلسوف یونان باستان که البته به سختی روحشونو احضار کردم! اومدن امروز که از خاطراتشون با کاهنه ی دلفی برای ما بگن.. اممم.. البته نه هر خاطراتی باباجان! سقی.. اری.. کدومتون اول میگید؟!

- هوووم.. کاهنه ی معبد زیبای دلفی!
- یا کاهنه ی زیبای معبد دلفی..هووم؟!
- برو خودتو مسخره کن صغری (همون سقراط).. همه می دونن من زن و بچه دارم و مرد پاکدامنیم!
- پناه بر زئوس عر عر (ارسطو)! دامن لعنتی تو همیشه پر از لکه و سفیدک بوده!
- چی؟ جلوی این همه ممد و فاطی و یه دونه لینی به من توهین می کنی صغری؟ ! همین الان یه پگاسوس به مقصد هادس برای خودت خریدی!
- منو تهدید می کنی عر؟! بگیر که اومد..

و خب روحست دیگر.. تکامل که نیافته اند دیگر، گاهی دلشان می خواهد مثل بچه ماگل ها دعوا کنند. دامبلدور که دید مهمان های گرانقدرش گند زدند چوبدستی ارشد رو چرخوند و پوف! هر دو روح موذی رو به گاز ناب یونانی تبدیل کرد و با اولین تنفس ناگهان پس افتاد و شروع کرد به گفتن جملات بی معنی:

- اگر از روت بگذری یک وزارت رو نابود می کنی!
تو از گندم ری نخواهی خورد مروپ!
ارتشی از شرق.. خورشید از غرب!
هم پسر شده هم شوهر!


و دانش آموزان پا به فرار گذاشتند و دامبلدور به دنبالشان برای تحویل گرفتن تکالیف!


تکالیف:

1- دامبلدور شما رو می گیره و یه پیشگویی می کنه. هم پیشگویی رو میگید و هم تعبیرش می کنین! (10 نمره)

2- به جای صغری و عر از خاطراتتون با کاهنه ها بگید! می تونید بعد زمان و مکان رو بشکنید و به معبد دلفی تو یونان باستان برید! (20 نمره)


باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۲۲:۲۹ چهارشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۲

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۲۹:۴۱ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4826
آفلاین
1- توضیح بدید که با طنز چه مشکلی دارید و چرا نمی تونین طنز بنویسید با رسم نمودار طنز و جد!! (3نمره)

طنز سخته خو! نیاز به صاعقه ای داره که یهو به ذهنت زده بشه و اون ایده ی ایجاد شده توسط صاعقه رو وارد کارت کنی! گاهی اوقات مسخره ترین چیزا، فقط با یه لحن و طرز نوشتن میتونن تبدیل به طنز شن! درحالیکه همون چیز اگه یه جور دیگه نوشته بشه ممکنه طنز نشه! یعنی هرچقدرم فکر کنی بازم به طنز نمیرسی، بلکه با ارتباط ِ خوف ِ چیزا با هم و همون صاعقه هه میتونی به طنز برسی که خب این چیزی نی که هرلحظه برات اتفاق بیفته که ... هان؟ :(

خب اون طرز نوشتنه و اینا به همون صاعقه نیازمنده که به مخ بعضیا زده نمیشه. صاعقه هه نمیاد خب ... در نتیجه طنزی هم بوجود نمیاد. :((

اینم نمودار که نشون میده تفکر همه جا نیازه، اما میزان نیاز به صاعقه در سه نوع رول متفاوته!

نمودار

2- از نظر شما تکلیف ایده آل چه جور تکلیفیه و چه ویژگی هایی داره؟! واقعا انتظار دارید تکالیف چی باشن آخه؟! (3نمره)

تکلیفی که ولت کنه به امون مرلین که از هر دری و به هر سبکی که میخوای بنویسی و واسه خودت تریلی برونی توش و تو نوشتن آزاد باشی.

انتظار داریم که آسون باشه! اگه روله حتی آسون تر از آسون باشه! ترجیحا جواب تکلیف کوتاه باشه! نیاز نباشه کلهم سلولای مغزی درگیر پیدا کردن پاسخ شن و هرکسی بتونه ج بده، فقط یکی بیشتر خلاقیت در کنه و اثری هنری خلق کنه(!) یکی کمتر خلاقیت در کنه و فقط نمره رو بگیره!

دیگه امری نی، همینا رعایت شه راضی ایم به رضای مرلین.

3- قانون ها از کجا میان؟ کی وضعشون کرده؟ کی اجراشون می کنه و چه کسی بهشون نظارت داره؟ چرا؟ (3نمره)

4- در کل قوانین چه ربطی به پیشگویی دارن خب؟ آیا امکان داره پیشگویی یه قانون شکنی باشه یا دور زدن قوانین یا یک پدیده ی بی قانون حتی؟ چرا؟ (3نمره)

شاید راه ورود به پیشگویی (یعنی شرایطی که برای پیشگویی کردن نیازه) دارای قوانین خاصی باشه (مثلا تو فال قهوه میگن حتما فلان جور باید قهوه رو نوش جان کنی) و حتی تعبیر اون هم قانون داشته باشه (مثلا همون اشکالی که ته فنجون قهوه مشاهده مینمایی و هرکدوم معنی خاصی دارن) اما پیشگویی های عمیق تری مثل اونایی که تریلانی میکرد و مستقیما آینده رو نشون میده و دیگه نیاز به تعبیر و این قرتی بازیا نداره، بی قانون هستن چون ما داریم بعد زمان و مکانو میشکونیم و این شکسته شدن زمان و مکان یعنی دور زدن قوانین و پیچوندن اونا.

چون قانون طبیعی اینه که زمان اینطوری که الان میبینیم پیش میره و اگه خلاف این رفت، بی قانونی رخ داده! اما خب یه جمله ای هست که میگه بی قانونی هم واسه خودش قانونیه! بنابراین تو این بی قانونی ذکر شده هم امکان ِ وجود ِ قوانین ماورایی که با قوانین فعلی در نتاقص هستن وجود داره.

5- در محضر پروف بنشینید و براش پیشگویی کنید که یک روز قانونها همه از کار میوفتن. یک پیشگویی آخرالزمانی به سبک نوستراداموس یا تریلانی یا هر کس دیگه.. (همه ی اینها باید در قالب رول انجام بشه و بگید چی می بینید توی اون روز) (21نمره)

- پروف وقتی اینطوری زل میزنی خب آدم هول میشه!

لینی غرغرکنان اینو رو به دامبلدور که جلوش نشسته بود و منتظر پیشگویی بود میگه. دامبلدور عینک روی صورتشو صاف میکنه و میگه:

- فرزند تاریکی ـه من! منکه نگفتم پیشگویی واقعی کنی که 100% برآورده میشه. فقط گفتم از تخیلت استفاده کن.

- چه فرقی میکنه خب بازم باید از خودم خلاقیت در کنم! حداقل یه ور دیگه رو نگاه کن تا اراجیف تحویلت ندم ... خب هول میشم.

لینی سریعا آخرین جمله رو بعد از چشم غره ی دامبلدور اضافه میکنه. دامبلدور که میبینه چاره ای جز این کار نداره، صندلیشو میچرخونه و به بیرون از پنجره خیره میشه. با حرکت دستش اشاره ای به نشان شروع میکنه و چشماشو میبنده.

لینی با ذوق و شوق صندلیشو به جلو هل میده و درحالیکه به سقف خیره شده و دستاشو به هم چسبونده و زیر چونه ش گذاشته شروع به توصیف آخر الزمان ِ مد نظرش میکنه!

- تو اون زمان، قانونی وجود نداره که، همه چی شبیه برتی بات میشه. یعنی نمیتونی هیچ تصوری از اینکه اگه این کارو کنی، عکس العمل چیه داشته باشی. ممکنه جالب باشه، ممکنه فاجعه بار باشه و کلا قوانین برتی باتی حکم فرمان. یعنی مثلا میای خودتو از پنجره پایین بندازی، میبینی رو هوا معلق موندی! بعد که به زحمت خودتو به نزدیکا زمین میرسونی و بیخیال خودکشی شدی، درست تو دو سه متری زمین جاذبه دوباره برقرار میشه و تلپی میفتی رو زمین و ممکنه پات بشکنه! این برتی بات هم عجب خلقتیه ها ...

لینی نقطه ی دیگه ای از سقفو نگاه میکنه و ادامه میده:

- رنگ آسمونم قرمز میشه! نه یه آبیه خوشگله و نه سیاه و تاریک. قرمز و نارنجی و از این رنگای غروب میشه. اصن دلت میگیره! ملت عینهو دیوونه ها اینور و اونور میرن و یه عده هم با بیخیالی به آسمون زل میزنن و کف میکنن که چقد شب و روز قشنگه و ای لعنت به غروب که مرز تاریکی و روشناییه!

لینی پوزخندزنان میگه: کوها هم همینطور که دامنشونو به دست گرفتن شروع به راه رفتن میکنن، اما حواسشون هست که آدمارو له نکنن. فقط همینطوری واسه خودشون رژه میرن! کلا دیوانگی در تک تک موجودات زنده و غیر زنده موج میزنه! آها دریاها هم مواج میشن اما اینا دیگه پا در نمیارن راه برن. همونجا سرجاشون موج مکزیکی میرن فقط.

لینی نفسی تازه میکنه و دوباره شروع به حرف زدن میکنه:

- درختا هم هوهو میکنن و تنه هاشون یه بار به اینور کج میشه، یه بار به اونور. همه ی اینا باعث میشه ملت بفهمن که چه فاجعه ای داره رخ میده و ای داد آخر الزمانه! ماهواره ها و خط ِ تلفن و اینترنت و تلویزیون و سایر خزعولات مشنگا هم میترکه و اینجاس که مرز دنیای بین مشنگا و جادوگرا میترکه و البته همه اینقد درگیر ِ پایان زندگی و دنیاشون هستن که اهمیتی هم به این مسئله نمیدن و برا اولین بار مشنگا از وجود جادوگرا تعجب نمیکنن.

لینی به سمت دامبلدور برمیگرده و بعد از کوبوندن دستاش رو میز و از جا پریدن دامبلدور با حالت مرموزانه ای میگه:

- همه جا ترسناک و مخوف میشه. همه به دنبال پیدا کردن سرپناهی برا نجات دادن خودشون هستن و عده ای به غارها و عده ای به زیرزمین های طبیعی زمین پناه میبرن. باد شدیدی میوزه و ملتو آشفته تر از قبل میکنه ... و این نشانه ی شروع فرود فلاکت بر سر مردمه ... دریاها طغیان میکنن و شهرارو به زیر خودشون فرو میبرن، مردم غرق میشن. کوهای متحرک متوقف میشن و اونایی که آتشفشانی هستن فوران میکنن و مردم و شهرارو توی حرارت و گدازه های خودشون میسوزونن و نابود میکنن.

لینی از جاش بلند میشه و همینطور که قدم میزنه تکمیل میکنه:

- اونایی هم که تو غارا هستن در اثر ریزش سقف جان به جان آفرین تقسیم میکنن، اونایی که بالا ساختمون شونصد طبقه پناه گرفتن در اثر وزش باد پایین پرتاب میشن و له میشن و ... خلاصه همه میمیرن دیگه. فقط ارباب باقی میمونن و یارانشون. میخواین بگم چطوری؟

لینی برمیگرده و با دیدن چهره ی دامبلدور، دست از ادامه ی سخنرانیش برمیداره.

- بسه دیگه چرت گفتن، میتونی بری.

و لینی سرشو پایین میندازه و جاشو به نفر بعدی میده و از اونجا خارج میشه.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.