هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۲:۲۰ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
-دانش آموزان عزیز...توجه کنین. درس امروزمون قراره توسط ما...
-همچین قراری نیست! نمره های بچه ها رو بده برن...وقت فرزندان این مملکت رو نگیر. تدریس تموم شده. هاگوارتز تعطیله.
-دانش آموزان عزیز...شما به اینا گوش نکنین. امروز در این مکان مقدس حضور به هم رسانده ایم تا از قطره ای از دانش بی پایان ما...
-قطره هاتونو برای خودتون نگه دارین. شما استاد نیستین!
-ولی مایلیم درس بدیم! چیزای زیادی هست که این نوگلان نشکفته می تونن از ما یاد بگیرن...اشتیاق رو داریم در چشمانشون می بینیم. کسی نمی تونه این عرضه و اون تقاضا رو نادیده بگیره. جنگ هاگوارتز راه می ندازیم ها!
-فقط نمره ها...مجوزی که دست شماست فقط برای اعلام نمره اس. مگه استاد شدن به همین سادگیه؟


استاد شدن شاید ساده نباشه...ولی کشتنش که بسیار ساده بود...
آخرین باری که هکتور رو دیدیم از قوزک پای راست به شاخ بوفالویی بسته شده بود و در حالی که روی هوا به اهتزاز در اومده بود، داشت از ما دور می شد.
دم آخری اینو موشک کرد، فرستاد برای ما که بیاریم اینجا بزنیم!
آخرین خواسته اش بود...وصیتش بود.
هکی بود دارای احساس مسئولیت!


نمره های امتحان درس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی(سخت بود...کپی کردیم از این بالا!)


گریفیندور:

فنریز گری بک:26
آرتور ویزلی: 26
هرمیون گرنجر: 27
آلکتو کرو: 28
لیزا چارکس: 26
رون ویزلی: 26

هافلپاف:

سدریک دیگوری: 26
نیمفادورا تانکس: 26


.............................


ریون و اسلی کجا هستن؟
هک چی از گروه ما و گروه دوست و برادر ما می خواد؟
آیا گالیونی از دو گروه دیگه گرفته؟
آیا گروه جد ما برای این مدرسه کافی...

وقت ما تموم شد. ما باید بریم...

ولی ما مایل بودیم کمی درس بدیم! خیلی چیزا از دست دادین...تغییر شکل هم بلد بودیم. خیلی خفن تغییر می کنیم.

حیفه همینجوری بریم...

نقد هم نکنیم؟
یه سوژه دوئل بدیم؟
دروس این ترم رو خلاصه کنیم؟ برای امتحان بخونین؟
هافلپافمون بدرنگ نشد؟
سوالی از ما ندارین؟

دیگه عمرا کسی به ما نمره بده اعلام کنیم! از جدیت کلاس کاستیم!

هوریس؟


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۲۱:۰۰ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷

رون ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۳۳ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
امتحان جنگل شناسی مدرن

آخرین روز ترم تابستانی مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، با پیدا شدن خورشید از پشت ابر ها و میان کوه ها، آغاز شد.

جادو آموزان در کلاس جنگل شناسی که در اعماق جنگل ممنوعه برگزار میشد دور هم جمع شده و منتظر آمدن استاد گرنجر بودند. البته لازم به ذکر است که تعدادی از جادو آموزان در طی مسیر بر اثر راه پیچیده جنگل و همچنین موجودات جادویی خطرناک، مفقود و یا حتی کشته شده بودند.

دقایقی بعد هکتور که استاد این کلاس بود، روبروی جادو آموزان ظاهر و ویبره زنان مشغول توضیح نحوه و شرایط امتحان شد.
- خب بچه ها ... اونجا به ازای هر کدوم تون یه پاتیل و مواد مورد نیاز معجون سازی وجود داره که شما باید معجون " رهایی از ترس " رو بسازید. سعی کنید که با بالاترین کیفیت اینکارو انجام بدید تا سی امتیاز کامل رو برای گروه تون بدست بیارید. موفق باشید.

جادو آموزان که امتحان عملی این درس را ساده می پنداشتند، به چند متر آنطرفتر که محل استقرار پاتیل ها بود رفتند و با اعتماد به نفس کامل پشت آنها ایستادند و منتظر حکم اجرای امتحان توسط استاد گرنجر شدند.

در میان همه آنها اما، رونالد ویزلی و ادوارد دست قیچی که از عملی بودن امتحان بسیار متعجب شده بودند، با ترس و اضطراب، آرزوی تجدید نیاوردن می کردند.

فلش بک شب قبل

رون ویزلی در کنار ادوارد دست قیچی و هرماینی گرنجر، روی کاناپه در سالن اجتماعات گریفیندور نشسته و مشغول ورق زدن کتاب درس جنگل شناسی بود.
- خب اینکه راحته بلدم. این بخش هم که طولانیه و تو امتحان نمیاد. اینو هم از رو ادوارد تقلب می کنم.
- ببین رون ... من چند تا برگه تقلب نوشتم. یه وسیله ای هم مشنگا دارن به نام غلط گیر که در داره. ما برگه ها رو از طریق در غلط گیر به هم می رسونیم.

هرماینی که از میزان بالای احمق بودن و اسپم گفتن آن دو خسته شده بود، گفت:
- امتحان عملیه ... عملی. کتبی نیست که شما میخواین تقلب کنید که.

مغز های رون و ادوارد که پس از شنیدن کلمه عملی، به فکر چیز های مغایر با شئونات اخلاقی افتادند ، منظور حرف هرماینی را به پوشه اسپم خود انتقال دادند و تصمیم گرفتند که درسی حسابی به این فرد عملی دهند. ولی مغز های شان در یک حرکت آشنا، هنگ و درس دادن به فرد عملی را به زمان و مکان دیگری موکول کردند.

پایان فلش بک

ناگهان امتحان جنگل شناسی این ترم هاگوارتز با سوت هکتور آغاز نشد، بلکه با نعره تسترالی که در اطراف وجود داشت، شروع شد.
جادو آموزان با اجرای طلسمی، آتشی زیر پاتیل های رنگ و رو رفته خود روشن کردند البته نه همه آنان. ادوارد هر چه تلاش کرد نتوانست آن طلسم را اجرا کند و از رون کمک خواست. رون هم به کمک او شتافت و فهمید که ادوارد اصلا چوبدستی در دست نداشت که بخواهد وردی بر زبان بیاورد. پس از او خواست که چوبدستی اش را از درون جیبش در بیاورد و به او دهد. بعد آن را در میان دست های قیچی مانند ادوارد، قرار داد و مشغول دادن دیگر توضیحات به او شد.
- خب حالا سه بار دستت رو بچرخون و بگو " اینسندیو"! باشه؟

دست قیچی، همانطور که رون گفته بود، طلسم را اجرا کرد اما آتش به بدنش برخورد کرد و کمتر از چند ثانیه بعد تمام بدنش را فرا گرفت. سپس در حالی که همچون یک مشعل می درخشید، حرف هایی که به نظر مغایر با شئونات اجتماعی بودند به رون زد و با آخرین سرعت به سمت دریاچه دوید. آری حدس تان درست بود؛ رون چوبدستی را به صورت برعکس در میان قیچی های ادوارد جا ساز کرده بود.

یک ربع بعد

سکوت عجیبی در محوطه برقرار بود. هر کدام از جادو آموزان با دقت مشغول ساختن معجون خود بودند البته نه به خوبی. رون ویزلی هر کدام از مواد موجود روی میز را به صورت و همچنین به میزان رندوم در پاتیل خود ریخته بود اما نمی دانست چه طور باید آن ها را هم بزند تا مخلوط شوند. در واقع دیگر جادو آموزان همه هم زن های جادویی را گرفته بودند و به رون نرسیده بود.

آملیا فیتلوورت از گروه هافلپاف، فاصله زیادی با رون نداشت و به سرعت ساخت معجون خود را به اتمام رسانده بود. پس مقداری از آن را در بطری ای ریخت و برای ارزیابی نزد هکتور برد.
- استاد کار معجون من تموم شده!

همین که به سمت هکتور رفت، چشم رون به سوی چیز عجیبی چرخید. چیزی شبیه به همزن که در جایی که آملیا حضور داشت، وجود داشت. پس تلسکوپ آملیا که البته از نظر رون هم زن به شمار می رفت را گرفت و مشغول هم زدن معجون خود شد.
آملیا که یکدفعه چشمش به صحنه استفاده رون از تلسکوپش افتاده بود، جیغ بنفشی کشید و با تمام قدرت گریه کرد و به سرعت به سمت دور دست ها دوید و در افق محو شد. از اشکش هم جریان تندی از آب به وجود آمد و آن جریان، تعدادی از جادو آموزان را در خود غرق کرد و به مکان نامعلومی برد.

دقایقی بعد

رون که دردسر هایی را که به وجود آورده بود را به گوش چپ خود نیز نمی گرفت، با خونسردی مشغول هم زدن معجون خود با تلسکوپ آملیا بود. سپس نگاهی به مواد روی میز انداخت و متوجه ماده ای شد که رویش نوشته شده بود: زهر آراگوگ!
سریعا به مغزش مراجعه کرد و در بخش قشری مخش، اطلاعات در حال پردازش را مشاهده کرد. شواهد موجود در مخ او نشان می دادند که او می تواند با اضافه کردن این ماده به معجون، برای همیشه از ترس از آراگوگ رهایی یابد.

نیم ساعت بعد

بالاخره معجون رون حاضر شده بود. رون ابتدا نگاهی به معجون هرماینی انداخت که بسیار زیبا و درخشان و خوش دست بود. سپس چشمش را روی معجون خودش چرخاند که با قیر مو نمیزد. سپس با دلایل نه چندان قانع کننده، تفاوت ظاهری این دو معجون را برای خود توضیح داد و در یک حرکت ما فوق سرعت، مقدار کمی از معجون را برای چشیدن سر کشید.

چند ثانیه بیشتر نگذشت که معجون روی رون اثر کرد. احساس گلاب به روی تان پیدا کرد و سر گیجه گرفت. سپس پا هایش سست شدند و به سختی توانست تعادل خود را حفظ کند. اما همه این ها در مقابل اتفاقی که در پی رخ دادن بود، هیچ بود. و آن اتفاق بالاخره رقم خورد. ناگهان همه چیز در مقابل چشم رون به عنکبوت تبدیل شد. همه جادو آموزان به شکل عنکبوت و هکتور نیز به شکل آراگوگ دیده میشد.

ترس و وحشت نیز به احساسات قبلی رون اضافه شد. همانطور که ناخن هایش را می جوید قدم هایی به عقب برداشت اما به یکی از پاتیل ها برخورد کرد و آن نقش زمین شد. آن پاتیل نیز به پاتیل دیگری برخورد کرد و طی برخورد هایی دومینو وار تمامی پاتیل ها نقش بر زمین شدند و برخی از آن ها که حاوی مواد اشتعال پذیر بودند، منفجر شدند و آتش عظیمی به پا کردند.
سپس پیش از اینکه اجازه داده شود تا هکتور و بقیه از حالت مبهوتی در بیایند و رون نیز به خودش بیاید، آتش به درختان جنگل سرایت کرد و دقیقه ای بعد جنگل ممنوعه و تمامی موجودات حاضر در آن اعم از جادو آموزان و هکتور، سوختند و با خاک یکسان شدند.

یاد و خاطره آن جادو آموزان و استاد شان همیشه در یاد جامعه جادوگری باقی ماند و از آن روز به بعد، آخرین روز ماه اوت به نام روز " جنگل شناسی " نامگذاری شد.

گم شده در جنگل


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۹ ۲۱:۵۵:۴۴



تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۸ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۶ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 115
آفلاین
سلام پرفسور گرنجر.


شاخ و برگ درختان، قرچ قروچ کنان زیر پایم صدا می دادند و به دنبال هافلپافی های دیگر، به طرف قلب جنگل حرکت می کردم.

پرفسور گرنجر، با صدای پرشور و شوقی برای ما سخنرانی می کرد، اما نمی توانستم ذهنم را بر روی حرف هایش متمرکز کنم.

بالاخره به جایی که مد نظر هکتور بود رسیدیم.
درختان بلند قامت دور تا دور مارا گرفته بود و هیچ دیدرسی به قلعه نداشتیم.
پرفسور گرنجر با صدای بلندی گفت:
_خیلی خب بچه ها، اگه به اون راهنمایی من گوش کرده باشید، راحت میتونید گیاه رو پیدا کنید.

از جا پریدم. اما من که به راهنمایی های پرفسور گرنجر گوش نداده بودم:
_ پرفسور...پرفسور گرنجر.
_ بله دوشیزه تانکس.
_ میشه لطفا یک بار دیگه برای من راهنمایی هارو تکرار کنید.

هکتور کمی مکث کرد اما بعد لبخندی زد و گفت:
_ بله البته. اول: اون گل رنگ بنفش داره. دوم: تیز است...

صحبت های پرفسور رفته به رفته در بین صدای جمعیت آرام تر می شد.
_ در........یافت....

جمله ی آخر برایم نا مفهوم بود. سعی کردم در ذهنم نگه دارم: تیز است، رنگ بنفش دارد، در....یافت می شود؟
با خود تکرار کردم در کجا؟

آسمان غرید و بعد باران شروع به باریدن کرد.
قطرات درشت باران از بین شاخه های درختان لیز می خورد و بر سر دانش آموزان هاگوارتز می بارید.

با کمک چوبدستیم بارانی زرد رنگی را به وجود آوردم. چون در این هوا اصلا نمی توانست با لباس معمولی دنبال گل بنفش رنگ گشت.

تصمیم گرفتم چوبدستیم را به شکل قطب نما در آورم، و به طرف جنوب حرکت کنم.
شاخه های خیس را از جلوی رویم کنار میزدم، و راهم را باز می کردم.

به دور و بر نگاهی انداختم. اما هیچ گل بنفش رنگی در آن دور و بر نبود.
جلوتر رفتم، تا شاید بتوانم آنجا چیزی پیدا کنم، که ناگهان سانطور بلند قامتی جلوی رویم ایستاد.

با ترس و لرز گفتم:
_ ببخشید آقا، با من کاری داشتید؟
_ من فکر می کنم تو با من کاری داری؟ نه؟ پس بگو در قلمرو من چه کار داشتی؟
_ متأسفم، من نمیدونستم اینجا قلمرو شماست. من فقط داشتم دنبال گل تیز بنفش رنگ می گشتم.

سانطور در فکر فرو رفت:
_ اگر به تو کمک کنم، زودتر از اینجا می ری؟
_ بله البته. قول میدم.
_ خیلی خب، پس دنبال من بیا.

سپس حرکت کرد و به طرف درخت بزرگی حرکت کرد.
در پای درخت، گیاه بنفش رنگی که معلوم بود لبه ی تیزی دارد روییده بود.
_ خیلی ممنون جناب سانطور. واقعا متشکرم.

سانطور چهار نعل دور شد.
حالا نوبت چوبدستی بود که کارش را انجام دهد.
آن را به طرف گیاه گرفته و وردی زیر لب زمزمه کردم.
لحظه ای بعد گیاه بنفش رنگ داخل ظرف کوچکی رفت و در جیب من، جایش محفوظ بود.

وقتی به جایی که اول رفته بودیم برگشتم، با دانش آموزان گلی و خسته ای مواجه شدم.
گویا هکتور به بقیه گفته بود به سمت شمال بروند.



تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۴ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷

ریونکلاو

آندریا کگورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۱۳ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۰۸:۲۰ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
از کوچه دیاگون پلاک شیش
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 144
آفلاین
-پنی!
-بله؟
-ما داریم کجا میریم؟
-میدونی الان ده باره داری میپرسی؟ گفتم نمیدونم دیگه ... این هکتوره کل ترم که داشت جان از بدن ما استخراج میکرد حالا امروز میخواد چی به سرمون بیاره مرلین میدونه!
-خب الان یک ساعته داریم راه پیمایی میکنیم ... اگه همین مساحتو به سمت شرق میرفتیم تا حالا به بوباتون رسیده بودیم.

دراکو که طبق معمول بیکار بود، بی خود و بی جهت به استراق سم مشغول بود و بعد به ارومی از پشت سر دو دختر گفت:
-لرد یه مسابقه گذاشته که هرکی بتونه تا ماه بعد بیشتر از همه براش قربانی بیاره بهش مدال بهترین مرگخوار داده میشه...فکر نکنم کسی بتونه به پای هکتور برسه.

و بعد با پوزخند همیشگی اش مهر تایید به حرفش زد. آندریا با ساده لوحی ابتدا متعجب و ترسیده به دراکو را که از شدت شرارت چشم هایش برق میزد نگاهی انداخت و سپس به پنی نگاه کرد که چشم هایش را در حدقه میچرخاند و چشم غره های ترسناکی به دراکو می اندخت نگاه کرد. اگر شخص نا اگاهی در ان لحظه انها را می دید فکر می کرد از گونه چشم زبان ها هستند سر انجام پس از اتمام نگاه های معنی دار آندریا گفت:
-یعنی میخوان بکشنمون ؟

دراکو پوکر فیس به آندریا نگاه کرد و گفت:
-پ ن پ میخوان بعنوان خنگ ترین دانش اموزان ازتون تقدیر کنن!

پنی با عصبانی ترین حالتی که میتونست گفت:
-آندریا انقدر ساده نباش! هکتور قبل از مرگخوار بودن یه استاده...حتی اگه بخوادم نمیتونه بکشتمون وگرنه میبرنش ازکابان بدبختش میکنن...تازشم اگه قرار بود ببرنمون سلاخیمون کنن این تیر برق اولین نفر بود که در میرفت.

و با اخرین جمله اش به دراکو اشاره کرد. اینبار دراکو با لحنی عصبی گفت:
-هه...ارباب انقدر الحمر راحمینه که به مرگخوارای باوفاش کاری نداره...مثل من!

و با فخر فروشی افکت خود پسندانه ای به خودش گرفت و ادامه داد:
-


ویرایش شده توسط آندریا کگورت در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۹ ۲۰:۳۷:۱۹


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۱۹:۵۷ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۲۶:۴۷ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸
از جایی که ارباب هست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 125
آفلاین
سلام پروفسور گرنجر!

همراه با نیمفادورا، ارنی، ماتیلدا و بقیه ی بچه ها در وسط جنگل ایستاده و منتظر پروفسور گرنجر بودیم. از شدت استرس امتحان، نمی توانستم سر جایم بی حرکت بمانم.

حدود ده دقیقه ی بعد، پروفسور با سرخوشی وارد جنگل شد. سپس رو به ما کرد و با صدای بلندی گفت:
_ سلام بر همه ی جادو آموزان عزیزم! امیدوارم حالتون خوب باشه؛ البته خب وقتی امتحان به این شیرینی با همچین استادی دارین، بایدم حالتون خوب باشه!

سپس خنده ی مزخرفی کرد. گویا با مفهموم حال خوب آشنایی چندانی نداشت.

_ حالا می ریم سر امتحان. امتحانی که من براتون در نظر گرفتم، کاملا هیجانی و سرگرم کنندس. یعنی شما در عین امتحان دادن، تفریح هم می کنین. من سه تا اژدهای بالغ به اینجا آوردم و وظیفه ی شما اینه که از درختان و جنگل با روش هایی که بهتون یاد دادم در برابر آتش اژدها محافظت کنین. البته حواستون باشه که خودتون جزغاله نشین. خب، موفق باشین!

صدای غرشی سهمگین در جنگل پیچید. ظاهرا پروفسور گرنجر آنان را آزاد گذاشته بود، زیرا صدای خرد شدن تنه ی درختان به گوش می رسید.

دانش آموز سال اولی گریفیندوری با فریاد اعتراض آمیزی گفت:
_ اما پروفسور، شما که به ما روش های حفاظت از درختارو یاد ندادین!

اما پروفسور گرنجر رفته و دانش آموزانی که حالا ترس با استرسشان قاطی شده بود را، به حال خودشان رها کرده بود.

حالا اژدهایان نمایان شده بودند؛ سه اژدهای بزرگ که به رنگ قرمز آتشین بودند و ناگفته نماند که دهانشان نیز به اندازه ی چهار متر باز می شد.

باید کاری می کردم، اما اژدهایان کار خودشان را زودتر از ما آغاز کرده و حالا نوک درختان شعله ور شده بود.

با وحشت اندیشیدم شاید افسون محافظتی که برای حفاظت از مکانی استفاده می کردیم، بدرد درختان بخورد. بنابراین چوبدستی ام را به سمت درختان اطرافم نشانه گرفتم و ورد را به زبان آوردم.
_ پروته گو توتالوم!

اما ورد محافظتی ام دو دقیقه بیشتر دوام نیاورد و درختان آتش گرفتند. همه جا را دود گرفته بود و یک قدم آن طرف تر دیده نمی شد.

نمی دانستم بقیه کجا رفتند، فقط این را می دانستم که اگر زودتر از آنجا بیرون نروم، من نیز همراه درختان آتش خواهم گرفت.

از لا به لای درختان می دویدم و به درختان سر راهم آب شلیک می کردم بلکه کم تر بسوزند. در نهایت، به حاشیه ی جنگل رسیدم و با آملیا و دورا که صورت هایشان سیاه و زخمی شده بود، مواجه شدم.

دورا با صدای آرامی گفت:
_ نصف جنگل آتش گرفته، همه ی درختا دارن نابود میشن. معلوم نیست پروفسور کجا رفته!

ناگهان پروفسور گرنجر از دور نمایان شد و با خوشحالی بی موردی به طرف ما آمد و گفت:
_ خب بچه های عزیزم، هر سه شما نمره ی کامل گرفتین. کسایی که نتونن از جنگل بیرون بیان صفر میشن.

با وحشت گفتم:
_ اما ممکنه تو آتش بمیرن! همچنین تکلیف درختا چی میشه؟ نصفشون سوخته!

هکتور لبخندی زد و گفت:
_ آقای دیگوری، من از قبل درختارو جوری جادو کردم که فقط آتش بگیرن. دوساعت بعد همشون ترمیم میشن. در مورد دوستاتونم باید بگم که خیالتون راحت، من اژدهایانی رو انتخاب کردم که آتش کشنده ای نداشته باشن. من فقط میخواستم شما تحت عمل انجام شده قرار بگیرین تا وضعیتتونو تو این موارد بسنجم.

پس از سخنرانی پروفسور با خیالی آسوده به طرف قلعه به راه افتادم. اما اندکی بعد، حس عصبانیت جای آرامشم را گرفت؛ پروفسور چه فکری با خودش کرده بود که همچین امتحان مزخرفی انتخاب کرده بود؟ اما خب، مهم این بود که من نمره کامل گرفته بودم!


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷

لیزا چارکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۶:۱۹ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
از دشت مگس‌ها!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 54
آفلاین
امتحان جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی


یک ساعت قبل از امتحان جنگل شناسی و کاربرد آن در معجون سازی- دفتر هکتور گرنجر


هکتور در حالی که با لبخند خبیثش درحال نگاه کردن به دختران بیچاره بود، وسایل کارش را در آورد و بر روی میز گذاشت.
یک قیچی تیز، یک عدد شانه و معجونی به رنگ سبز لجنی وسایل کار او را تشکیل می‌دادند. دختران کنجکاو به او که به همراه معجون سبزلجنی‌اش به طرف تنگ کدوحلوایی میرفت نگاه می‌کردند.

- کی یه نوشیدنی خوشمزه میخواد؟

دخترها پرشور رضایتشان را اعلام کردند، اما چه میدانستند که چی در انتظارشان است.


یک ساعت بعد- روبه روی جنگل ممنوعه


لیزا چارکس به همراهی جمعی از پسران جادوآموز که امتحان جنگل شناسی داشتند، به طرف جایگاه امتحان در حرکت بودند. او دوستان دخترش را پیدا نمی‌کرد و در این فکر بود که شاید زودتر از آنها به آنجا رفته باشند.
چند ثانیه بعد چیزی که در ذهنش بود به حقیقت پیوست اما با دیدن ظاهر دختران بیچاره خشکش زد. آنها با موهایی کوتاه و ظاهری سرد به صف جلوی آنها ایستاده بودند.

هکتور کمی آنطرف‌تر به چهره‌های بهت زده‌ی پسران و دختری که فراموش کرده بود با دیگر دختران به دفتر خودش فرا بخواند نگاه میکرد.
- خب همونطور که دارین میبینید، همه‌ی دخترا منفی یکیشون که در جمع شما ایستاده، موهاشون کوتاه شده و معجونی خوردن که دیگه نتونن غر بزنن، چی ترسناک‌تر از این؟

با نگاهی نافذ و خبیث همه رو زیر نظر گرفت و برخلاف همیشه آروم بود. انگار بوی معجون روی هکتور هم تاثیراتی مخرب یا شایدم بهتر ازین نمیشه گذاشته بود.
- حالا شما به همرا بهترین دوستتون از بین دخترا به طرف جنگل ممنوعه میروید و معجون هر کدوم ازونا رو پیدا می‌کنید. این امتحان شماست که از همین حالا شروع میشه.

لیزا و رون به طرف جینی و هرمیون رفتند. رون غمگین یا هم کمی خوشحال هرماینی را کشید و به طرف جنگل ممنوعه برد و لیزا با اندوهی فراوان دستی به گیسوی قرمز بریده شده‌ی جینی ویزلی کشید.
او دست جینی را گرفت و با سرمای دست او کنار آمد و به طرف جنگل راه افتاد. هنوز نمیدونست که چه در انتظار اوناست.
بعد از گذشتن از درختانی که بی‌شباهت به هم نبودند، به گودالی که در یک تپه بلند بود رسیدند. در این مدت هیچ حرفی از دهان جینی خارج نشد و لیزا فقط داشت از تیم‌های کوییدیچ مورد علاقه‌ی جینی با او حرف میزد.
گودال سیاه و عمق دار بود، بیشتر شبیه غاری پر از حشره بود. لیزا و جینی به طرف گودال می‌رفتند و امید داشتند که در آنجا معجون را پیدا کنند. اما تا آنها به ورودی گودال رسیدند، صدای نعره‌ای از آن خارج شد و ثانیه‌ای بعد، پنج سانتور روبه روی آنها و در ورودی غار پیدا شدند.

- عه سلام.

لیزا که انتظار برخورد بهتری از سوی سانتور‌ها داشت هنوز منتظر خوش و بش بود. اما سانتورها با لبخندی عجیب چهارپا دور او و جینی میچرخیدن.
لیزا با خود فکر کرد که سانتورها چرا همچین رفتار عجیبی را از خود نشان میدهند. معمای پیچیده‌ی هکتور، اینبار خیلی سخت بود.
- نکنه شماها رو معجون‌خور کرده؟

سانتوری خندید و به طرف او هجوم برد. لیزا دستپاچه چوبدستی‌اش را به طرف او نشانه گرفت.
- ریکتا سمپرا.

سانتور به زمین افتاد و شروع به خندیدن کرد. لیزا برای دیگران هم همین کار رو کرد و از میان سانتورهای قهقه‌زن خود و جینی را بیرون کشید و به داخل گودال رفت.
گودال تاریک بود اما میون تاریکی یک شیشه که مایعی آبی در اون وجود داشت دیده میشد.
لیزا به طرفش رفت و اون رو برداشت، درش رو باز کرد و با یک دست بینی جینی را گرفت. جینی دهنش رو باز کرد و لیزا معجون رو داخل حلقش ریخت. لحظاتی بعد دو دختر رو به روی هم قرار گرفتند. جینی به حالت اولش برگشته بود و درحال غر زدن به جان لیزا بود.


Courage doesn’t mean
.you don’t get afraid
Courage means you don’t
.let fear stop you



پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۱۶:۵۱ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

آلکتو کرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۴۳:۱۸ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 199
آفلاین
امتحان جنگل شناسي مدرن و کاربرد آن در معجون سازي



نور آفتاب از پنجره خوابگاه دختران گريفيندور، روي صورت آلکتو افتاده بود و او را بد خواب کرده بود. بي شک آن روز يکي از روز هاي مزخرف تاريخ بود. آلکتو امتحان جنگل شناسي داشت و مطمئن نبود اينبار قرار است چه بلاي آسماني بر سرش نازل شود. هنوز زخم هاي حاصل ازامتحان فلسفه و حکمت کامل خوب نشده بودند. با اين حال آلکتو از تخت خوابش بلند شد، لباس هايش را پوشيد و دنبال چوب بيسبالش گشت؛ اما هر چه گشت نتوانست چوب بيسبالش را بيابد. بي خيال شد و به طرف کلاس جنگل شناسي حرکت کرد. به محض اينکه وارد کلاس شد، همهمه دانش آموزان توجهش را جلب کرد. از يکي از دانش آموزان پرسيد:
- چه خبره؟
- همه دانش آموزا يه وسيله مهم تو زندگيشونو، گم کردن.
- چي؟

آلکتو نگاهي به دانش آموزان انداخت، لايتینا گوشه اي نشسته بود و به زمين خيره شده بود و هدفوني در گوش نداشت، هرمايني از استرس داشت ناخن هايش را مي جويد و از ديگر دانش آموزان، درباره کتاب تاريخچه هاگوارتزش سوال مي کرد، قيچي هاي دست ادوارد نا پديد شده بودند.
با صداي در دانش آموزان ساکت شدند. هکتور ويبره کنان وارد کلاس شد.
- خب بچه ها واسه امتحان آماده ايد.

دانش آموزان لام تا کام حرف نزدند و به هکتور خيره شدند.

- سکوت علامت رضايته. خب تا اونجايي که من مي دونم هر کدوم از شماها يه چيز با ارزش تو زندگيتونو گم کرديد.

دانش آموزان با چشماني گرد شده، به هکتور نگاه کردند.

- بايد بگم که من وسايلتونو برداشتم.

دانش آموزان با چشم هاي گشاد تر از پاتيل به هکتور نگاه کردند.
- اونوخ ميشه بپرسيم واس چي؟
- معلومه که مي شه دوشيزه کرو!
- خو واس چي؟!
- براي امتحانتون! خب امتحان عملي شما اينه که برين تو جنگل ممنوعه و وسايلتونو پيدا کنين. البته يه نکته! شکل وسايلتون تغيير کرده و به شکل معجون دراومده.با توجه به درسايي که جلسات قبل دادم بايد از طريق معجون وسيله خودتونو تشخيص بدين. برين به سمت جنگل ممنوعه. ببينم چه مي کنين!

در يک چشم بهم زدن آلکتو خود را در جنگل ممنوعه، فانوس بدست يافت. يک لحظه تصميم گرفت قيد چوب بيسبال را بزند، اما نتوانست؛ به دو دليل: 1- او چوب بيسبالش را عاشقانه دوست مي داشت، 2- بدست آوردن اين امتياز براي گريفيندور حياتي بود. بنابراين؛ دل را به دريا زد و قدم به درون اعماق جنگل گذاشت.
همينطور که در اعماق جنگل قدم مي زد، متوجه پاتيلي روي درخت شد. به پاتيل نزديک شد. معجون کرم رنگي درون پاتيل مي جوشيد. آلکتو معجون را بو کرد. به خاطر حس بويايي فوق العاده قوي اش متوجه شد، معجون بوي چوب درخت توسکا را مي دهد. دقيقا همان جنس چوب بيسبالش.
آلکتو بدون توجه به حرف ها و نکاتي که هکتور، درباره معجون گفته بود، معجون چوب بيسبالش را سر کشيد؛ به اميد اينکه با اين کار چوب بيسبالش به حالت اوليه برگردد. اما غافل از اينکه اتفاقات بدي در شرف وقوع بود.

چند دقيقه بعد-جنگل ممنوعه


لايتينا با دقت به دنبال معجون هدفونش بود اما غافل از يک نشانه، مبني بر يافتنش. همينطور که در جنگل قدم مي زد، متوجه يک چوب کنار یک چوب بيسبال که به یک درخت تکیه زده، شد.
- عه! اينکه چوب بيسبال آلکتوئه. خيلي عجيبه چرا معجون نيس؟ شايد آلکتو پيداش کرده و يادش رفته ببرتش؛ برش دارم بدم بهش.

لايتينا چوب بيسبال را برداشت، غافل از اينکه؛ آلکتوِ چوب بيسبال شده با تمام وجودش فرياد: "کمک" سر مي داد، اما لايتينا نمي شنويد.



People gonna say
If you need a break, someone'll take your place
People gonna try
To tell you that you're fine with dollars in their eyes


شناسه قبلي:پالي چپمن

روسیاهیم ارباب!


تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۳ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
امتحان جنگل شناسی


-از صبح تاحالا دوتا قلم پر رو جویده، این سومی... .
-من همینجام ها!

رون ویزلی که کنار گوش نویل خم شده بود و درمورد استرس هرماینی غر می زد، با حالتی معصومانه به دیوار زل زد.
-من که هی میگم استادا آسون میگیرن... .
-تو بیخیال ترین آدمی هستی که دیدم، رونالد!

هرماینی بعد از گفتن این حرف پشتش رو به اونا کرد و کتاب هزارگیاه و قارچش رو باز کرد و پشتش محو شد.
-کاربرد گیاه آدمخوار رو یادم رفته. غیرتی و متهاجم، از قلقلک متنفر... .

-به به، نوجادوآموزای گل. برای امتحان آماده اید دیگه؟

هکتور همونطور که با لبخند بزرگی تو هوا استرس می پاشید، با چوبدستیش پاتیل هایی رو به طرف دانش آموزان وحشت زده و گاهاً غش کرده، هدایت کرد.
-این معجون ها خیلی پیشرفته و خفنن. ترکیبشون مخلوطی از زندگی فلاکت بار، فلیکس فلیسیس و معجون ویبره زنیه. همین امروز صبح اختراعش کردم.

هرماینی و بقیه دانش آموزان با شنیدن آخرین جمله ی هکتور، به سرعت دو قدم بین خودشون و پاتیل ها فاصله انداختند.

-جذابیتش اینجاست که برای هرکس تاثیر مختلفی داره. اصلا نگران نباشید. رو یه کلاس دیگه و رو خودم هم امتحانش کردم. پادزهرش تو جنگله و به رنگ طلایی میدرخشه، مثلا برای من لینی می درخشید و بعد از خوردن اون خوبِ خوب شدم.

دانش آموزان حالا نرم نرمک به طرف در عقب نشینی می رفتن و هکتور هم با پاتیل هاش جلو تر میومد.
-حالا امتحان عملی شما، کیک های پاتیلی من، اینه که یک فنجان از این معجون بنوشید. با نوشیدنش مریض میشید و توهم میزنید، اما ارزش امتحان کردنو داره. بعدش تو جنگل می گردید و پادزهرشو برام میارید تا با هم به نتایج جدیدی برسیم. پنج نفر اول پنج امتیاز اضافه دارن.

هرماینی کتابشو به طرفی پرت کرد، به داد و فریادهای مغزش که می گفت «هی! اون هکتوره. نگو که میخوای معجوناشو به خورد بدنم بدی! » اهمیت نداد و به رون سقلمه ای زد.
-ما باید اون پنج امتیاز داوطلبی رو بگیریم.
-بیخیال هرماینی، ما همینجوریشم جلو... .
-استاد! من و رونالد ویزلی داوطلب هستیم.

هکتور ویبره ی شیطانی ای زد.
-خیلی هم عالی دوشیزه گرنجر. اول خانوما.

پاتیل مسی رنگ با اشاره هکتور به جلوی هرماینی آمد. حباب های سبزرنگ بر سطح لرزان معجون می ترکید و بخار طلایی از آن بلند می شد.

-استاد، میشه بپرسم تلفات جانی هم داشتید یا نه؟
-نه، نمیتونی بپرسی.

هرماینی سعی کرد خوش بین باشه. به قهرمانی گروهش فکر کرد، به معجون نگاه کرد. باز هم فکر کرد و نگاه کرد. در آخر فنجانی از معجون رو لاجرعه سر کشید اما همان لحظه پشیمان شد.

تاثیر معجون سریع بود. همه چیز در اطرافش سایه ی سبز و سیاه گرفت و هوا ساکن و خفه شد. هکتور و دانش آموزان به شکل مردمان دریایی خزه گرفته با پوست سبز لجنی و بدن فلس دار و دندانهای تیز دراومده بودند. دست پره داری بر پشتش قرار گرفت و هرماینی از جا پرید.

مرد دریایی موهای قرمز جلبکی و دندونای دراز داشت و شبیه رون بود. هرماینی شوکه تر از اون بود که جیغ بزنه و فرار کنه. درواقع به خاطر فلیکس فلیسیس که داخل معجون بود، حس می کرد که نباید فرار کنه و باید اونا رو معالجه کنه.

اون مطمئنا نمیتونست اجازه بده دوستاش خزه گرفته و فلس دار بمونن. بنابراین به اطرافش نگاه کرد، پاتیل معجون رو دید و سر رون دریایی رو گرفت و به امید درمون تو پاتیل فرو کرد. زمین زیرپایش موج مکزیکی می رفت، علف ها به شکل جلبک های دریایی دراومده بودن، اما هرماینی تسلیم نشد. اون یه شیر گریفیندوری بود، پس غرشی کرد و روی چهار دست و پاش جهش کرد. معجون هارو به سر و صورت دوستاش که جلبکی شده بودن ریخت. همه ی مردمان دریایی جیغ کشیدن و اینور اونور دویدن، بعضیا هم با نیزه و نورای رنگی به طرفش حمله کردن. اما هرماینی از همه ی اونا جاخالی داد و آخرین پاتیل معجون رو روی بزرگترین و پره دار ترین مرد دریایی که می لرزید و دندون نشون می داد، خالی کرد. مرد دریایی بعد از این حرکت به خرس عروسکی صورتی رنگی که مدام تکرار می کرد «بغلم کن» تبدیل شد.

هرماینی همونطور که از خودش راضی بود غرش دیگری سر داد که در همین لحظه مورچه طلایی رنگی رو دید و از روی گشنگی خودش و خوشرنگ بودن مورچه، با چمن های اطراف خوردش.

بلافاصله محیط اطرافش روشن شد. هرماینی با تعجب به کلاس بهم ریخته و دانش آموزایی که از پشت درخت ها سرک می کشیدند و بعضیشون توهمی و وحشی شده بودن نگاه کرد.
-شما مردم دریایی شده بودید و من نجاتتون دادم، مگه نه؟

فس فسی از کنار هرماینی بلند شد و او هکتوری دید لرزان و خندان و فس فس کنان که لب هایش را می لیسید و به آنها فس فس می کرد‌‌.
-اوه... استاد معجونی شدین؟
-فسسسس استیک سخنگوووو.
-نه... فرار کنید!

کلاس پر از جیغ و فریاد شد. هرماینی قبل از اینکه رون توَهمی پایش را گاز بگیرد به بالای درخت پرید.
-امیدوارم یادش رفته باشه که من این بل بشو رو درست کردم!

جلسه اول
جلسه دوم
جلسه ی آخر


ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۹ ۱۶:۱۶:۰۰
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۹ ۱۷:۲۹:۱۵

lost between reality and dreams


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۲ پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۷

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۰۹:۳۴ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 470
آفلاین
امتحان جنگل شناسی مدرن


بالاخره بعد از چند ساعت تاخیر، آرتور وارد کلاس جنگل شناسی شد تا با هکتور ملاقات کند. هکتور که روی صندلی خودش نشسته بود و توی خواب عمیقی فرو رفته بود، متوجه ورود آرتور نشد. آرتور گلوش رو صاف کرد تا بلکه هکتور بیدار شود:
-اهم.
هکتور:
-اهم اهم.
هکتور:
-هوی! با تو ام.
-یا هوریس اسلاگهورن! اوه! آرتور کی اومدی؟
-خیلی وقت نیست. چی باعث شده که بخواید با من، در این مکان، ملاقاتی داشته باشید؟

هکتور تکونی به خودش داد و از روی صندلیش بلند شد و ویبره زنان به سمت آرتور رفت:
-قراره یه چیزی رو بهت نشون بدم.
-به من؟ چه خوابی برام دیدی؟
-تو همیشه دوست داشتی بدونی که هواپیما ها چجوری پرواز میکنن.
-بذار حدس بزنم. میخوای بهم نشون بدی که هواپیما ها چجوری پرواز میکنن؟
-دقیقا. دنبالم بیا.

آرتور با گوش های تسترال طور، به دنبال هکتور راه افتاد. هکتور به سمت دیواری که پشت صندلیش بود رفت و یه شیشه معجون رو به سمتش پرت کرد. شیشه به دیوار خورد و شکست و بعد از کنار رفتن دود حاصل از شکستن شیشه معجون، مسیری نمایان شد. هکتور در کنار دیوار ایستاد و در حالی که دستاش رو در حالت ویبره زنان به هم میمالید، از آرتور خواست که وارد مسیر بشه. آرتور به سمت دیوار رفت و وارد شد. خواست برگرده تا با هکتور صحبت کنه، اما دید که چهره هکتور و کلاسش کم کم از نظرش محو شد و پشت سرش ادامه جاده و مسیر نمایان شد:
-هکتور تسترال. گولم زد. اینجا که هواپیمایی نیست. تنها چیزی که اینجاست یه جاده باریک و یه مشت درخت و چمن و یه گلخونه مزخرفه.

ناگهان آرتور به جملاتی که گفت دقت کرد. گلخونه؟ با خودش گفت که حتما چیز مهمی باید توش باشه. شاید راه نجاتش همین باشه. به سمت گلخونه رفت. بعد از چند دقیقه پیاده روی در جاده خاکی باریک، به دم در گلخونه رسید. هیچ تابلویی در اطرافش نبود و اصلا نمیدونست کجاست و چه چیزی در انتظارشه. تصمیم گرفت وارد گلخونه بشه. در ورودی گلخونه باز بود. گویا قبل از اون، شخص دیگه ای هم اینجا بوده و قفل گلخونه رو شکونده و واردش شده. در گلخونه رو باز کرد و به آرامی واردش شد. در مقابل خودش یک گیاه گوشت خوار غول پیکر رو دید که اطرافش رو تعدادی سنگ های بزرگ و تعدادی درخت کوچکتر از گیاه پوشونده بود. کمی جلوتر یک موجود صورتی رنگ رو دید که از تکون خوردن دمش فهمیده بود که یک موجوده و به نظر میرسید که داره یه کارایی میکنه. سعی کرد با اون موجود حرف بزنه و ازش بپرسه که کجاست:
-آهای. موجود صورتی. میشه بپرسم ما دقیقا کجا هستیم؟

جانور صورتی رنگ به پشت سرش نگاه کرد و دید که آرتور رو به روش ایستاده و با خودش فکر کرد که این دیگه کدوم خریه و از کجا اومده. اما تا قبل از اینکه به نتیجه ای برسه، گیاه گوشت خوار اون رو دید و درسته قورتش داد. آرتور پوکر وار به جانور صورتی رنگ که حالا فهمیده بود پلنگ صورتی بوده و این هم گیاه معروف توی بازی پلنگ صورتیه، نگاه کرد و شاهد خورده شدنش توسط همون گیاه بود. باید کاری میکرد. شاید باید اون بازی رو ادامه میداد و راه نجات پیدا کردنش و خارج شدنش از این دنیای ناشناخته هم همین بود. به آرامی به سمت صخره بعدی حرکت کرد. صخره ها رو دونه دونه رد کرد. حتی چندین بار هم گیاه غول پیکر متوجهش شد، ولی نتونست پیداش کنه. به آخرین صخره رسید و صندوقچه ای رو دید. به کلید احتیاج داشت ولی کدوم کلید؟ کلیدی در کار نبود. متوجه شد که تعدادی بمب در کنار صخره اولی قرار داره. بین صخره اول و آخر دیوار بود و باید دوباره مسیر رو برمی گشت.

در حالی که لعنت های مختلفی را به هکتور میفرستاد و زیر لب اون رو فحش میداد، به حرکتش ادامه داد و دوباره به سمت صخره اول برگشت. باز هم چندین بار نزدیک بود خوراک گیاه غول پیکر بشه، ولی جون سالم به در برد. یکی از بمب ها رو برداشت. ولی سوال اینجا بود که دقیقا باید اون رو به کجا بندازه. همینطور که فکر میکرد، نگاهش به یکی از ریشه های گیاه افتاد. فیتیله بمب رو با چوبدستیش روشن کرد و نزدیک شد. پشت صخره نشست و درست زمانی که گیاه حواسش نبود، اون رو کنار ریشه اش گذاشت و به سمت بقیه بمب ها برگشت. دستشو روی سرش گذاشت و منتظر موند تا منفجر بشه. چند ثانیه گذشت و با تموم شدن فیتیله، یکی از ریشه های گیاه قطع شد.

آرتور که متوجه شده بود از این راه میتونه گیاه رو از بین ببره، ذوق کنان با چند بمب به سمت ریشه های بعدی گیاه رفت. چند ثانیه بعد ریشه دوم گیاه رو هم از بین برد و حالا نوبت به ریشه سوم رسیده بود و با گیاهی عصبانی تر از قبل رو به رو بود. آرتور نزدیک ریشه سوم شد. فیتیله بمب رو روشن کرد و اون رو کنار ریشه گیاه گذاشت. خواست به سمت صخره پشت سرش برگرده که گیاه رو جلوی صورتش دید:
-چه گیاه ناز و گوگولی. اکور پکور...

حرف آرتور تموم نشده بود که گیاه آرتور رو با دهنش گرفت. خواست اونو قورتش بده ولی شکم گنده آرتور اجازه نداد. گیاه باز هم سعی کرد آرتور رو قورت بده، ولی درست زمانی که داشت موفق میشد، فیتیله بمب تموم شد و بمب ترکید و ریشه سوم گیاه هم از بین رفت. چند ثانیه بعد گیاه خشک شد و روی زمین افتاد. آرتور با چند بار زور زدن و تلاش کردن، خودش رو بیرون کشوند. خودش رو تکوند و به سمت صندوقچه رفت. کلیدی روی زمین افتاده بود. کلید رو برداشت و صندوقچه رو باز کرد. با باز شدن صندوقچه، آرتور به داخلش کشیده شد و بعد از چند ثانیه در اون سمت گلخونه ظاهر شد. بر خلاف هوای اون سمت گلخونه، این سمت هوا سرد بود و برف میومد. آرتور متوجه شد که تنها راه برگشتن به هاگوارتز، تموم کردن تمام مراحل این بازیست. با دماغی آویزون و چهره ای له تر از اونچه که فکرش رو میکنید، به سمت مرحله بعد رفت.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴ شنبه ۳ شهریور ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۳:۲۱ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 388
آفلاین
امتحان جنگل شناسی


- آماده اید بچه ها؟

جوابی نیامد.
دانش آموزان به سختی تلاش میکردند حرف های بد بد نزنند، یا حتی بر اثر گرمای شدید هوا، پخش زمین نشوند.
هکتور تصمیم گرفته بود امتحان عملی را دقیقا ساعت دوازده ظهر، در اوج گرمای هوا، در جنگل ممنوع برگزار کند و البته، تاتسویا و فنریر را به عنوان مراقبان کمکی با خود آورده بود.
هکتور اینبار با اصرار بیشتری گفت:
- نشنیدم صداتونو!

اینبار دانش آموزان با لحنی خسته و کلافه پاسخ دادند.
- بله پروفسور.
- آفرین، همه تون جنگل رو میبینید؟ پروفسور گری بک، شما میتونید جنگل رو ببینید؟
- خیر، درخت ها جلوی جنگل رو گرفتن، نمیشه دیدش.
- دقیقا! بنابراین شما و پروفسور موتویاما جلو میرید، جنگل رو پیدا میکنید، و بعد برامون جرقه های قرمز از چوبدستی میفرستید رو هوا تا ما هم بیایم.

تاتسویا میخواست چیزی بگوید که ناگهان فنریر گفت:
- عه؟ سنجاب! من رفتم!
- دنبال کردن سنجاب ها واسه سگ ها بود!

فنریر اهمیتی نداد و دوان دوان وارد جنگل شد. داشت میدوید که ناگهان شخصی پشت گردنش را گرفت. آن شخص که او را با نیرویی عجیب متوقف کرده بود، گفت:
- فنریر، قرار بود با هم جنگل رو پیدا کنیم.
- اوه... درسته... بریم پس.

فنریر و تاتسویا از بین درختان عبور کردند و از هر شاخه درخت و سانتور و تسترالی که می دیدند، محل جنگل را میپرسیدند و آن جانوران بدبخت هم صد البته موهایشان از شدت سنگینی این سوال میریخت و جان به مرلین تسلیم میکردند.

دو پروفسور، همچنان در میان درختان پیش روی میکردند... حتی از یک عده کوتوله هم عبور کردند. البته کوتوله ها از آن ها عبور نکردند. آن ها شاخه های کوچک درختان را در دست گرفته بودند، جلوی فنریر و تاتسویا صف کشیده بودند و سعی میکردند با عجی مجی لاترجی، دو مرگخوار را بکشند. البته، چند دقیقه بعد، فنریر در حال گاز زدن گوشت ران جدا شده یکیشان بود و تاتسویا هم با اجرای طلسم "آواداکداورا" روی چندتایشان، طلسم اصلی را بهشان آموزش داده بود و ترجمه کتاب چهارم هری پاتر را هم با یک پرتاب کات دار انداخته بود توی دریاچه سیاه و آب دریاچه را آلوده کرده بود.

آن دو رفتند و رفتند، حتی از قفس های در حال پوسیدن اژدهایان، که از آخرین مسابقه سه جادوگر باقی مانده بودند، عبور کردند و بیشتر به اعماق درخت ها نفوذ کردند.

چند دقیقه بعد، ناگهان به یک محوطه بی درخت رسیدند و وارد آنجا شدند.
فنریر و تاتسویا، همزمان به یک بوته تمشک درخشان در وسط آن محوطه نگاه کردند. و فنریر گفت:
- هیی... جنگل رو پیدا کردیم.
- راستی مگه این امتحان دانش آموزا نبود؟ الان ما امتحان دادیم به جای دانش آموزا؟
- مهم نیست... فقط بذار جرقه قرمزو بفرستم و تمومش کنیم. به نفع هکتوره که نمره رو به گریف بده.
- با تمام احترام، فنریر عزیز، من جرقه قرمز رو میفرستم.
- نه دیگه، کار خودمه. بلدم.

فنریر چوبدستی اش را در آورد، تاتسویا هم چوبدستی اش را در آورد، و هیچکدام ندیدند که بوته تمشک در حال دراز شدن به سویشان است، و زمانی که بوته تمشک ناگهان وارد گوش و حلق و بینیشان شد، هیچ کدام حتی نتوانستند فریاد بکشند!
دقیقه ای بعد، فنریر و تاتسویا چشمانشان را باز کردند.
محیط به نظر تغییر کرده بود، رو به رویشان یک دریاچه بود، و قبری عظیم و به رنگ سفید که البته ترک بزرگی خورده بود.

- قبر پشمکه...

فنریر این را گفت... اما پیش از آنکه تاتسویا پاسخ دهد، صدایی ضعیف و پیر از همان قبر شکسته گفت:
- اون یکی رو نمیخوایم... خلاصش کن...

و بلافاصله یک عدد هری پاتر، همچون زامبی ای که نشیمنگاهش آتش گرفته باشد، از ناکجا آباد پرید روی سر تاتسویا و یک بطری معجون عشق در دهان وی خالی کرد.
اما پیش از آنکه به فنریر حمله کند و بتواند بدون معجون به وی عشق بورزد، فنریر یک گاز از گلوی وی گرفت.
اما به جای خون، چیزی همچون پنبه از گلوی هری پاتر بیرون ریخت، و سپس صدای دیگری گفت:
- یاد گرفتید بچه ها؟ اینطوری جنگل پیدا میکنن و کله زخمی میکشن!

فنریر با تعجب به هکتور و دانش آموزان نگاه کرد.
- چی شده؟
- هیچی دیگه، شما و پروفسور موتویاما توی نسخه آزمایشی امتحان شرکت کردید که بچه ها یاد بگیرن چطور این امتحان سخت رو قبول بشن. اون معجون عشق رو هم خودم ساخته بودم. شاهکار کردم باهاش.
- میکشمت هکتور...
- هکتور چان؟ کاتانا باهات کار داره.
- بیست امتیاز برای فنریر و تاتسویا اصلا و من برم. امتحان به یه وقت دیگه ای موکول میشه.

فنریر و تاتسویا که الکی الکی در یک امتحان سخت و مرگبار شرکت کرده بودند، افتادند دنبال هکتور!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.