هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۵۷ سه شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۳:۵۱:۲۴ پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
راننده راه میفته، ولی هر از گاهی حرکات تند عجیبی ازش سر می‌زنه که همه رو در معرض سقوط قرار می‌ده.

مرگخوارا که نمی‌فهمیدن چرا باید همچین اتفاقی بیفته دست به اعتراض می‌زنن.

- مرد حسابی کی به تو گواهینامه داده؟
- حتی یه تازه‌کارم بهتر از تو می‌رونه!
- مطمئنم جارو رو به امون روونا ول کنی هم اینطور نمی‌ره!
- سرخ شده.

دیالوگ آخر پایانی بر هرچی اعتراض هست می‌شه. چرا که توجه یکایک مرگخوارا به راننده‌ای جلب می‌شه که فرمون جارو رو ول کرده و دو دستی حلقشو چسبیده و هر لحظه بیشتر لبویی رنگ می‌شه!

- ارباب فک کنم چوبدستی کار دستمون داد. داره خفه می‌شه.
- ارباب دستتونو بکنین تو دهنش و چوبدستیو در بیارین!
- لردا! کاری نکنین تا ببینیم سرنوشت چی برامون رقم زده، شاید ازش آیه‌ای در اومد.
- ارباب پرتش کنین پایین خودتون رانندگی کنین.

گزینه‌های زیادی پیش روی لرد قرار گرفته بود. اما یکی از یکی بدتر بود!
به هر حال بهتر بود لرد هرچه زودتر انتخابشو بکنه، وگرنه تجربه‌ی سقوط آزاد نصیب اونا هم می‌شه!




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۴۲ سه شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۷

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۳۲:۰۳
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 765
آفلاین
راننده که انگار کلا منتظر همین سوال بود صداشو صاف میکنه و سخنرانیشو آغاز میکنه.
- ببینید از نظر تئوری ترافیک یعنی مجموعه ای از اشیاء که نزدیک به هم و فشرده در کنار هم قرار گرفته باشن. حالا اگه این اشیا ماشین یا جارو باشناین کلمه ترافیک رو استفاده میکنیم. ترافیک بر سه نوعه. ترافیک روان، نیمه سنگین و سنگین. ترافیک روان به ترافیکی گفته میشه که جارو ها در اون با سرعت نسبتا مناسبی حرکت میکنن. ترافیک نیمه سنگین به ترافیکی گفته میشه که در اون جارو ها سرعتشون کمتره و ترافیک سنگین ترافیکیه که جارو ها بسیار کند حرکت میکنن. ترافیکی که ما در اون قرار داریم از نوع سومه. البته استفاده از لغت ترافیک نامناسبه. به این دلیل که...
- لینی؟
- بله ارباب؟
- فرمودیم لینی!
- بله ارباب؟
- چوبدستیتو بده به ما!

لینی چوبدستیشو دوبالی تقدیم لرد میکنه. لرد هم نگاهی به چوبدستی و بعد نگاهی به راننده که هنوز مشغول سخنرانی بود میندازه و سرشو با رضایت تکون میده.
- ... و با توجه به مواردی که ذکر شد از دید ایدئولوژیک باید دیدگاه های سوررئالیست...

شلپ!

لرد چوبدستی لینی رو به طور کامل در حلقوم راننده فرو میکنه و به سخنرانیش پایان میده.
- آخیش راحت شدیم. حالا راه بیوفت بریم دیر شد.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۱۵ سه شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۵:۵۵:۵۸ پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 430
آفلاین
راننده که پوستش داشت به خاطر سرعت زیادش از روی صورتش کنده میشد، گفت:
- ت... تندتر؟ مگه داریم؟ مگه میشه؟
- همین که فرمودیم، تندتر برو.
- آخه سرعت مجاز...
- ما اربابی هستیم تو دهنی زننده به هرچی سرعت مجازه، سرعت مجاز رو ما تعیین میکنیم.
- آخه جاروی من اینطوری اصلا نمیتونه.

راننده راست میگفت. جاروش واقعا دیگه اینطوری نمیتونست. تا همونجا هم به نفس نفس افتاده بود و خیس عرق شده بود. یک لایه از چوبش حتی کنده شده بود به خاطر سرعت زیادش. اون فقط یه جاروی ده نفره تفریحی بود. زن و بچه داشت. دیگه برای این کارا پیر شده بود. یه زمانی تو لیگ کوییدیچ بود، ولی الان دیگه پیر شده بود و با زن و بچه ش یکی کرده بودنش که بتونه مسافرکشی کنه و اوراق نشه.

البته، لرد اصلا به این موضوع اهمیت نمیداد، تا وقتی که یکهو راننده دوباره توقف کرد و مرگخوارا همگی خوردن به پس کله نفر جلوییشون.

لرد به اطراف نگاه کرد. فقط مردم بودن که حرکت میکردن و جاروهایی که توی هوا بودن، به اضافه مغازه ها و چندتا گربه که روی زمین داشتن با هم دیگه به خاطر یه تیکه گوشت دعوا میکردن.
ولی اثری از ایستگاه قطار مشنگی نبود.

- ما اینجا ایستگاهی نمیبینیم...
- اسمشونبر، نوکرتم، ترافیکه، به جان خودم منم میخوام که سریعتر برم...
- ترافیک چه کوفتیه وسط هوا؟!



پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷ سه شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۳:۵۱:۲۴ پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
لرد نگاهی به اطراف می‌ندازه تا چراغی که راننده ازش حرف می‌زدو پیدا کنه.
- ما این همه تو عمر گران‌قدرمون پرواز کردیم و هرگز چراغ قرمزی ندیدیم! بر ما نیرنگ می‌زنی راننده؟

راننده با وحشت اشاره‌ای به جغد قرمزی که حالا جای خودشو به جغد سبز رنگی می‌داد می‌ندازه.
- اوناهان.

با عبور جاروی راننده و نمایان شدن ارتش مرگخواران پشت سرش به همراه رهبرشان یعنی لرد ولدمورت، کرک و پر جغدها می‌ریزه و هر کدوم از یه جهت سقوط آزاد رو تجربه می‌کنن و سیستم راهنمایی و رانندگی دنیای جادویی اون منطقه رو به نابودی می‌کشونن.

پس برای این بود که لرد هرگز چراغی ندیده بود!
لرد با دیدن ابهتی که در چشم جغدها داشت، دست از گیر دادن به راننده برمی‌داره و به جاش به عقب برمی‌گرده.

- مرگخواران ما، عینکی درخور شخصیت پرابهت و نفوذمان بدهید.

مرگخوارا که به سختی خودشونو روی جارو نگه داشته بودن، به سرعت مشغول گشتن جیب‌هاشون می‌شن و این وسط تعدادی دیگه‌شون بر اثر جدا کردن دستاشون از جارو به پایین پرتاب می‌شن.
اما جوینده همیشه یابنده بود و عینکی به سمت لرد دراز می‌شه.

- عینک طبی؟
- بله ارباب.
- ابله تو ضعفی در بینایی ما می‌بینی؟ منظور ما عینک آفتابی بود. اصلا نخواستیم!

لرد اینو می‌گه و با بدخلقی روشو برمی‌گردونه و ضربه‌ای به کله‌ی راننده می‌زنه.
- تندتر برو دیگه!




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۴۱ سه شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۷

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-آماده...حرکت!

راننده اعلام کرد و بعد با سرعت زیادی به حرکت در آمد.

مقداری از مرگخواران همان اول کار نقش زمین شدند و از جارو جا ماندند. ولی چون اسم و رسم خاصی نداشتند کسی اهمیتی قائل نشد و برای جمع آوریشان برنگشت.

کراب که از شانس زیبایش پشت سو نشسته بود فریاد کشید:
-سو...داری چیکار میکنی؟ دسته جارو رو بگیر.

سو جارو را رها کرده بود و دو دستی کلاهش را چسبیده بود که باد نبرد! تعادل را فقط مدیون پاهای با هم پیچیده اش بود.

کراب اصلا نگران سو نبود. نگران خودش بود که پشت سو نشسته بود.

درست در همین لحظه راننده ترمزی ناگهانی کرد و هر مرگخوار به پس کله مرگخوار روبرو کوبیده شد!

راننده خوش شانس بود که لرد سیاه به پس کله اش کوبیده شد. چهره ارباب تاریکی پستی و بلندی زیادی نداشت و ضربه اش اذیت نمیکرد.

-بیماری؟

این سوال ساده ای بود که لرد از راننده پرسید.

راننده دستپاچه شد.
-چراغ قرمز شد. شرمنده اسمشو نبر. چیزی نمونده. الان میرسیم. آماده؟ حرکت!


ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۷ ۱۷:۴۹:۱۰

ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۰۵ سه شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۷

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-ارباب...خب اینجوری که بدبخت شدیم! بیچاره شدیم.

لرد سیاه نقشه رو میگیره و تو جیبش میذاره.
-یاران ما...اگر اندکی دیگر غر بزنید شما را فرزندان روشنایی خطاب خواهیم کرد. شما که نمیخواهید چنین شود؟

مرگخوارا:

لرد سیاه جغدی میفرسته و دست به جیب میشه و جارویی ده نفره کرایه میکنه.

کمی بعد صدای جارو به گوش میرسه.

راننده جارو وقتی میرسه و میبینه مسافراش کیا هستن، از اومدنش پشیمون میشه. تصمیم میگیره دور بزنه و بره که احساس میکنه چیزی مانع رفتنش میشه. یه چیزی مثل یه حس غریب!

-من حس غریب نیستم...بانزم...و نمیتونی بری. باید ما رو برسونی.

راننده اجبارا پارک میکنه و بانزم یقه شو ول میکنه.

لرد سیاه جلوی جارو سوار میشه و بقیه پشتش میشینن. راننده وحشت زده از این که لرد پشت سرشه میپرسه:
-مقصد لطفا؟

لرد کمی فکر میکنه...
-ایستگاه قطار مشنگی!


ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۷ ۱۶:۱۴:۵۵

چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۴۴ سه شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۴۲:۴۸
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 391
آفلاین
مرگخواران ابتدا نگاهی به پاهایشان و سپس نگاهی به نقشه انداختند.
با نگاه دوم، توجه برخی مرگخواران که از دقت بالا تری بهره برده بودند، به نکته ای جلب شد.
-ارباب... این نقشه چرا اینطوریه؟!

لرد سیاه که پس گفتن جمله آخر خود به دوردست ها خیره شده بود، از گوشه ی پلک نیمه بازش نگاهی به نقشه انداخت.
-نقشه چطوریه سو؟!

و این بار با دقت بیشتری آن را بررسی کرد.

-ارباب بیشترش خالیه! فقط این جا که ما هستیم رو نشون میده با چندتا نقطه چین که اون طرف رو نشون میده.

سو هم زمان با تمام کردن حرفش به طرف درب بانک اشاره کرد.
لرد سیاه چرخید و یک قدم به آن طرف رفت. نقطه چین های روی نقشه به اندازه چند سانتی متر ادامه پیدا کردند.
-یاران ما! ما متوجه شدیم؛ نقشه انتهای مسیر رو نشون نمیده. فقط راه قدم بعدی رو معلوم می کنه! اربابی هستیم کاشف و بسیار باهوش!

مرگخواران با هیجان سرشان را حرکت داده و حرف لرد را تایید می کردند و در دل، به تقدیرشان لعنت می فرستادند... آنها نمی توانستند برای رسیدن به مقصد آپارات کنند!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۷ ۱۶:۰۳:۴۰
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۷ ۱۷:۴۰:۱۴

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۵۱ سه شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۲۵:۱۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5764
آفلاین
(پست پایانی)


مرلین صحنه را ترک کرد...
یا قصد داشت ترک کند!
چون در آخرین لحظه متوجه شده بود که بانک گرینگوتز، جایی که اصولا باید محل رفت و آمد همه روزه جادوگران و ساحره ها می شد، دو سال و نیم است که تعطیل شده.

پس باید کاری می کرد!

انقلابیون، هر کسی که بودند، بانک راخالی کرده و به جزایر ماداگاسکار گریخته بودند.
شاید تا این لحظه، حتی پول هایشان هم تمام شده بود و از گرسنگی رو به مرگ بودند.
مرلین عصایش را به زمین کوبید. ساختمان کهنه و پوسیده بانک دوباره ترمیم شد. جادوگرانی که در حال عبور بودند با دیدن این اتفاق توقف کردند.

-داره درستش می کنه.
-ایول...عجب حرکات پیامبرگونه ای!
-چقدر خوشگل درستش کرد...

مرلین پیامبر جوگیری بود. خیلی زود و بشدت تحت تاثیر تعاریف قرار گرفت.
-فرزندانم...این که چیزی نیست. فردا هم می رم درز پاتیل درز دار رو بگیرم...بعدش می رم به شیون آوارگان ببینم مشکلش چیه...زین پس هم اجازه نمی دم کسی بانک رو بزنه. پیامبری هستم مخالف خشونت فیزیکی.

پیامبر مورد تشویق قرار گرفت...و بانک بعد از مدتی طولانی به حالت عادی برگشت.


پایان

.....................

سوژه جدید:


لرد سیاه در گوشه بسیار مجللی از بانک، روی مبلی راحت، با حالتی بسیار ناراحت نشسته بود.
انگشتانش را به شکلی عصبی روی میز می کوبید. چند مرگخوار دور و برش هم به همان میزان، نگران به نظر می رسیدند.
تاتسویا برای نشان دادن این احساسش هر چند دقیقه یک بار به مچ دستش که در واقع خالی بود نگاه می کرد. به جای ساعتی که اصولا باید گذر کند زمان را نشان می داد.

جن های بانک به حالت عادی به کارشان ادامه می دادند و گهگاهی زیر چشمی به لرد و همراهانش نگاه می کردند.

بالاخره صبر و طاقت لرد سیاه تمام شد. رو به بلاتریکس کرد.
-نیومد؟

بلاتریکس که از همه مضطرب تر به نظر می رسید نگاهی به در ورودی بانک انداخت.
-نه ارباب...خبری نیست هنوز ...چرا چرا...یه چیزی داره میاد!

چهره بلاتریکس با دیدن جغدی که به سمتشان می آمد باز شد. با خوشحالی جلو رفت و جغد را گرفت.
جغد بیچاره که به شدت لای انگشتان بلاتریکس فشرده می شد، تقدیم لرد سیاه شد.
لرد سیاه نامه را از پای جغد باز کرد.

جناب لرد ولدمورت


بسته ارسالی برای شما توسط جغد شماره سی و نه ارسال شد. بعد از ارسال بسته مسئولیتی به عهده وزارت سحر و جادو نبوده و در صورت مفقود شدن بسته با اداره جغدیابی تماس بگیرید.


لرد سیاه نامه را روی میز پرت کرد.
-اگه ارسال شده بود که باید تا الان می رسید. ما صندوق گرینگاتزمونو خالی کردیم که محتویات بسته رو توش بذاریم! الان چهار ساعت گذشته و نرسیده. هکتور...اون آلبوم جغدا رو بده به من ببینم...نلرز!

لرد سیاه آلبومی که مخصوص انتخاب جغد پیشتاز و سفارشی بود را ورق زد. کلیه جغد ها جوان و بسیار سر حال به نظر می رسیدند...بجز...
جغد شماره سی و نه!

-با این فرستادن؟ این همه جغد...و بسته ما رو با این فرستادن؟! خب این که مشخصه نمی رسه!

بلاتریکس بقیه مرگخواران را کنار زد و جلو رفت.
-ارباب...یه کاغذ دیگه هم به پای جغده بسته شده. شبیه...نقشه اس...

لرد سیاه نقشه را برگرداند. همانطور که فکر می کرد پیام جدیدی پشت نقشه بود.

می گما...جناب ولدمورت. حالا ما نمی دونیما...ولی ردیابیا نشون می دن که جغد شما طبق این نقشه به نقطه نامعلومی رفته. شما هم می تونین دنبالش برین. البته اگه مایل باشین...

این بار نوبت مرگخواران بود که ابراز وجود کنند.

-شرم آوره!
-این کارو عمدی کردن...می خوان ما رو از این جا دور کنن...
-اصلا شاید جغده مرده باشه.
-ارباب بی خیال بسته!

لرد سیاه نگاهی به گوینده " ارباب بی خیال بسته" انداخت و همه فهمیدند که قرار نیست بی خیال بسته بشوند!

-یاران ما...می ریم دنبالش. طبق نقشه و قدم به قدم...



glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۴۰ پنجشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۵

نیوت اسکمندر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۰ سه شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۳:۰۷ پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۸
از دپارتمان جانور شناسی یو سی برکلی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 144
آفلاین
خلاصه:

انقلابیون ( متشکل از اسکاور، سرژ، مورفین گانت، تراورز، هاگرید، پرسیوال، آمبریج و حضرت وی!) تصمیم گرفتند تا به بانک گرينگوتز دستبرد بزنن تا هزینه کافی برای ادامه‌ی انقلابشون رو بدست بیارن. مایکل شوخامر، در طی یک گیس و گیس‌کشی به انقلابیون می پیونده و میشه حامی مالیشون. اما بازهم از خبر شیطون پایین نمیان و میخوان برای خالی کردن جیب آرسینوس، بانک رو خالی کنن. بعد از خالی کردن بانک، به ماداگاسکار فرار میکنن وپس ازبوق سال و اندی، صدای وزیر را میشنوند که درباره ی آنها حرف میزند.
-----------------------------------------------------

وی که نا خواسته وارد این بازی انقلاب شده بود از خوشحالی پرید وگفت:
-می دونستم این حاج تراورز یکاری می کنه، الانم گفته هرکی ما میشناسه بگه تا بهش جایزه بدن.دمش گرم.

مورفین پس از شنیدن این حرف پس از بوق سال و اندی از فضا برگشت، سپس اسم خودش را به عنوان بیش ترین زمان حضور در فضا در کتاب گینس ثبت کرد و گفت:
-آژه...وژه... ترژه(من عاشق حاجی تراورزم)

جمعیت که در پوکر فیسی عمیق فرو رفتند، که ناگهان سرژگفت:
-ای بابا مورفین چیزتو بزن بعدش حرف بزن.

مورفین کمانچه اش را برداشت و چیزش را زد وگفت:
-میریم دم در وژارتخونه... فقط من قبلش میریم فژا یه سری به خانم بچه ها بزنم.

و سپس به سیاره آلفا قنطورس عزیمت کرد. اسکاور که بی ناموسی به او ساخته بود گفت:
-نه اینجا مهد بی ناموسیه من نمیام.:vay:

ناگهان مرلین کبیر همراه با آهنگ جنگ ستارگان ظاهر شد. مرلین بلند شد ودستش را بلند کرد تا چیزی بگوید ولی به علت کهولت سن فقط دهانش باز ماند و در همان حال مگسی داخل دهانش رفت. سرژ که چندشش شده بود گفت:
-یا مرلین،تو نمیتوانی بند تنبونتو بکشی بالا میخوای مارو نصیحت کنی؟

مرلین ابتدا مگس را از دهانش تف کرد سپس فحشی زیر لب داد و صحنه را ترک کرد.



پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۰۶ شنبه ۵ تیر ۱۳۹۵

تام ریدل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۷ یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱:۴۷ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
از جوانی خیری ندیدم ای مروپ
گروه:
کاربران عضو
پیام: 529
آفلاین
خلاصه:

انقلابیون ( متشکل از اسکاور، سرژ، مورفین گانت، تراورز، هاگرید، پرسیوال، آمبریج و حضرت وی!) تصمیم گرفتند تا به بانک گرينگوتز دستبرد بزنن تا هزینه کافی برای ادامه‌ی انقلابشون رو بدست بیارن. مایکل شوخامر، در طی یک گیس و گیس‌کشی به انقلابیون می پیونده و میشه حامی مالیشون. اما بازهم از خبر شیطون پایین نمیان و میخوان برای خالی کردن جیب آرسینوس، بانک رو خالی کنن. بعد از خالی کردن بانک، به ماداگاسکار فرار میکنن!

---


- وووی چقذه اینجا خوش آب و هواس!
- سرژ توی این هوای خوب یه دهن واسه عمو بندری بیا ببینه!
- ماداگاسکار ... شیلنگ ... انقلاب!
- حضرت وی می‌فرمایند که خط لوله از ماداگاسکار به شیلنگ آباد رو هم یادمون نره بکشیم وقتی انقلاب تموم شد!
- جون طو یه دو سه روز که اسراحت کردیم، انقلاب رو از سر میگیریم.

انقلابیون حسابی مشغول آفتاب گرفتن و لذت بردن از طبیعت ماداگاسکار شدن و به کل انقلاب یادشون رفت. همینطور گذشت و گذشت! اونقدر سرگرم طبیعت و دافای ماداگاسکاری شده بودند که دنیای جادویی رو هم کم کم داشتن از خاطر میبردن. در این بین تراورز از بینشون جدا شد و به دنیای جادویی بازگشت. بعد از چندوقت خبرِ کاندید شدنش برای وزارت سحر و جادو به گوش انقلابیون رسید. انقلابیون آرزو میکردن که ای کاش خبر مرگ این خیانت‌کار می‌رسید!

وینکی که رئیس بانک گرينگوتز بود، اونهارو تا ماداگاسکار کرد اما بعد از چندوقت که موفق به یافتن اونها نشد، تصمیم گرفت که توی همون ماداگاسکار بمونه و مدیریت خزانه‌ی نگه‎داریِ داف‌های ارزشی و مرکب رو به عهده بگیره. خلاصه همه خوشحال و شاد بوندند و انقلاب رفته رفته فراموش شد!

بوق سال و اندی بعد - همون ماداگاسکار


- دیگه اینبار قول میدم فردا انقلاب رو از سر بگیریم! امروز زیادی کیک خوردم شیکمم سنگین شده.

وی :

وی بیچاره حتی از همون اولش هم منظورش این نبود که انقلاب کنید. اصلا هدفش این نبود که اینا برن بانک بزنن و سرانجام هم کارشون به اینجا و در وسط ناکجا آباد بکشه. وی در این وسط قربانی بیش نبود! همینطور که انقلابیون روی صندلی های حصیری‌شون دراز کشیده و مشغول تماشای اخبار دنیا با تلویزیون زغالی‌شون بودند، به طور اتفاقی یه خبری رو شنیدند که برق از کله‌شون پروند!
- وزیر سحر و جادو .. خیش خیش .. جناب آقای ... خیش خیش ... اعلام نمودند ... خیش خیش ... انقلابیون به عنوان جایزه ... خیش خیش ... انتخاب شدند! ... خـــــیـــــــــش!


ویرایش شده توسط تام ریدل در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۵ ۱۶:۲۳:۴۲








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.