جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  111 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  228 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  227 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  220 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: پنجشنبه 29 فروردین 1398 23:40
نمایش جزئیات
آفلاین
خیلی عجیب بود ولی عصای مرلین نقش "کمک کننده" هم داشت. عصا به مرلین کمک کرد تا بلند بشه.
بعد از سرحال اومدن، مرلین شروع کردن به تعمیرات بارگاهش.
-یه بارگاهی من تعمیر کنم/چهل ستون چهل پنجره...

تق تق

مرلین دیگه از این صدا متنفر شده بود.
عصا رفت و درو باز کرد.

-سلام عرض کردن می کنم.
-زود آرزوتو بگو...وقت ندارم.
-شما هم سلام کردن نمی کنین؟
-نه...آرزوتو بگو!

رابستن صداشو صاف کرد و گفت:
-خواستن می خوام که درست فارسی حرف زدن کنم.
-کاملا معلوم بود که آرزوت اینه!

مرلین شروع کرد به خوندن یه چیزایی.
-خب تموم شد...الان دیگه می تونی درست فارسی حرف بزنی.
-واقعا الان می تونم درست حرف بزنم؟ آره واقعا می تونم می تونی می تونه می تونیم می تونین می تونن ...چرا اینجوری شدم شدی شد شدیم شدین شدن؟ من ازت شکایت می کنم می کنی می کنه می کنیم می کنین می کنن!
ینی چه که "شکایت می کنم می کنی می کنه می کنیم می کنین می کنن"؟
-عه...چیزه...می دونی...این الان پف داره، پفش بخوابه درست می شه...ولی خب یه خوبی هم داره...الان دیگه خیلی راحت می تونی فعل "خواستن" رو صرف کنی.
-اها...پس خودت نگهدارت نگهدارش نگهدارمون نگهدارتون نگهدارشون.

رابستن همینجوری که داشت فعل "خواستن" رو صرف می کرد، از بارگاه خارج شد.
مرلین هم تعمیرات بارگاهشو تموم کرد.
-چی می شه یه چند ساعت کسی نیاد!

تق تق


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: دوشنبه 26 فروردین 1398 01:53
نمایش جزئیات
آفلاین
چه کسی میتوانست در پشت در باشد؟
یکنفر با ریش و موی تقریبا بلند و با یک گله بز وارد بارگاه شد.مرلین شنلش را بالا زد و بر روی صندلی پیامبری خود نشست،دست هایش را زیر چونه هایش گذاشت و با بی حوصلگی روبه فرد ناشناس کرد.
_کیستی ای مرد؟از کجا آمدی؟

مرد از درون تاریکی به بیرون می آید و گلویش را صاف میکند.
_من آبرفورث هستم و از جایی بنام هاگزمید میام.
_از ما چه می خواهی؟
_با اجازه یک ارتش از بز ها
_تو که خودت یک گله از بز ها داری برای چی می خوای؟
_ اینا کمن، میخام هاگزمید رو به خاک و خون بکشم.

عصای مرلین که جای آبدارچی هم کار میکرد مرلین به او دستور داد تا دو تا نوشیدنی کره ای برای آنها بیاورد. چند دقیقه بعد وقتی نوشیدنی خود را خوردند مرلین با خستگی آماده شد که آرزو آبرفورث را برآورده کند.
_ای ابر ها ببار لشگر بز ها.

ابر هایی شناور در بالا بارگاه پدیدار شدند ،بطور سیاه چال طور درآمدند و از خود رعد و برق میزدند،مرلین هم همزمان عصایش را تکان میداد. پس از مدتی گردبادی بر دور آبرفورث پیچید،موهای مرلین در آن باد در هوا پخش میشد و جلوی صورتش را می گرفت. در گردباد نیز ابر ها دور آبرفورث پیچیدند. ناگهان هم جا پر از مه شد.
آبرفورث از شادی نمی دانست چکار کند!
_این آن بالا بز می بارد آی بز می بارد.

مدتی بعد بارگاه مرلین سر تا سر پر از بز شده بود و تپه ای از بز ها روی مرلین بودند و داشتند مرلین را می خوردند، ناگهان از میان بز ها آبرفورث روی لشکری از بز ها ایستاده بود درست مثل یک فرمانده.
عصایی با کله بز از بالای سر آبرفورث به کله اش برخورد کرد و آبرفورث آن عصا که با کله بز بود در دست گرفت و کمی سرش را مایلید. عصا را به سمت افق گرفت.
_ای لشکر بز ها بفرمان من به هاگزمید حمله میکنیم...حملهههه!

و ارتش بز ها از در دیوار ها و پنجره ها به بیرون به دنبال آبرفورث به سمت هاگزمید حمله ور شدند،تمام بارگاه نابود شده بود و مرلین با کله ای تاس و بدو ن ریش تف مالین شده با گاز بز ها و شنلی پاره بر روی زمین افتاده بود حتی بز ها عصای مرلین هم رحم نکردند و قسمتی از عصا را خورده بودند و جای گاز هایشان روی عصا مانده بود.
مرلین که روی زمین افتاده بود و نمیتوانست بلند شود زمزمه با صدایی آرام چیزی میگفت.
_کمک،کمک،کمک کن.

و منتظر ‌کمک کسی بود. از طرفی دیگر آبرفورث هم به هاگزمیده حمله کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: یکشنبه 25 فروردین 1398 22:26
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرلین تو بارگاهش حضور داره و آرزوهای همه رو برآورده می کنه.
ولی مشکل این جاست که دیگه کمی گیج و حواس پرت شده و ممکنه نتیجه دقیقا چیزی نباشه که شخص، درخواست کرده.

بانز به مرلین مراجعه کرده و درخواست کرده مرلین، مرئیش کنه...ولی بعدش بلاتریکس وارد می شه و درخواست می کنه که بانز نامرئی بمونه! در نتیجه، بانز نامرئی می مونه.

................

بانز از محضر مرلین خارج شد.

مرلین، خوشحال و خندان از این که بدون هیچ حرکتی، دو آرزو بر آورده کرده، روی ابر کوچکی که داخل اتاقش روی هوا شناور بود نشست.
-چقدر خسته شدم! اجابت این همه دعا کار سختیه. بهتره کمی بخوابم.


تق تق تق

-کوفت!

مرلین با لحن و کلمه ای که اصلا شایسته یک پیامبر نبود پاسخ داد. البته زیر لبی!


تق تق تق

ضرباتی که به در می خورد نشان می داد، مراجعه کننده دارای آرزویی بس مهم است!
عصای مرلین که نقش منشی اش را هم بازی می کرد، بی حوصله در گوشه ای به دیوار تکیه داده بود. به هر حال تا وقتی که مرلین به او دستور پذیرش نمی داد، وظیفه ای نداشت.

صدای "تق تق" سوم باعث شد مرلین مطمئن شود که فعلا خبری از استراحت نیست.
به عصایش اشاره کرد.
-برو بیارش تو ببینم این کیه!...و چی می خواد خبر مرگش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: یکشنبه 19 اسفند 1397 14:17
نمایش جزئیات
آفلاین
-دیدمت! در حال جمع و جور کردن یه چیزی بودی!

بلاتریکس سریعا به حالت قبل خود برگشت.
-اممم...جمع و جور؟ چی رو مثلا؟

-یه چیزی مثل یک لبخند شیطانی!

بلاتریکس دوباره لبخند زد. لبخندی کاملا شیطانی! و رو به بانزی که هنوز به شکلی مشکوکانه به او خیره شده بود(و البته بلاتریکس این خیره شدن را نمیدید) کرد.
-لبخند شیطانی که بصورت پیش فرض روی صورت من نصبه. تو برو دوباره درخواستت رو بکن. شاید مرلین قبول کرد.

صدای بانز دوباره امیدوار شد.
-جدی میگی؟ یعنی ممکنه؟

بلاتریکس تایید کرد و بانز با خوشحالی وارد بارگاه شد. در اثر قوت قلبی که بلاتریکس به او داده بود، جلو رفت و ردای مرلین را گرفت.
-مرلینا! منو مرئی کن...تجدید نظر کن...دیده بشم!

و مرلین ردایش را از دست بانز کشید.
-فرزندم...گفتم نه! دعاها قابل برگشت نیستن. میدونی با چه مشقتی تا آسمون هفتم میرن؟ برو وقت پیامبر مملکت رو نگیر. برو بیرون! رفتی بیرون؟ ...الان بیرونی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: پنجشنبه 16 اسفند 1397 00:36
نمایش جزئیات
آفلاین
بانز با صورت بی صورتی،پوکرفیس به بلاتریکس خیره شد.
-چرا بلا؟فقط بگو چرا؟

از آن طرف مرلین وسط حرف پرید.
-بلی ما هم با این دختر موافقیم،اتفاقا آخرهای دعا بود یه دو سه کلمه ای مانده بود که این دختر این دعا را کرد،نفر بع...
-چیو نفر بعدی!

بانز به سمت بلاتریکس رفت و تکانش داد.
-بلا،خواهش میکنم!
-نه!

بانز بلاتریکس را ول کرد و دوان دوان به سمت مرلین رفت.
-میشه من دوتا درخواست داشته باشم؟

مرلین دستی به ریشش کشید.
-نخیر فرزندم،همه در مقابل مرلین یکی هستند.

بلاتریکس دست بانز را گرفت.
-بیا بریم بانز!

بانز برای اولین بار داشت خودزنی میکرد،که البته کسی متوجه نشد.
-بلاتریکس فقط نمیخوای بگی چرا؟

بلاتریکس ایستاد و چهره اش را مصمم کرد.
-ببین بانز،ما تو رو همینجوری که هستی دوست داریم،نمیخوایم تغییر کنی!تو بی هویت نیستی،برای ما هویت داری!

بانز به بلاتریکس نگاه کرد،با دقت،از جهت کلاهش معلوم بود.

-آره بانز!ما همه با هم یه خونواده ایم!دوستیم!

بانز دست بلاتریکس را ول کرد و درحالتی که اصلا انتظار نمیرفت به سمت بارگاه ملکوتی مرلین بازگشت تا دوباره درخواست مرئی شدن کند!چند قدم به سمت بارگاه برداشت ولی بعد با خود فکر کرد:
- بلا رفتارش خیلی عجیب به نظر می رسید!

برگشت و بلا رو موقعی که داشت لبخند شیطانیش رو جمع و جور می کرد دید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كريس چمبرز در 1397/12/16 0:40:13
ویرایش شده توسط كريس چمبرز در 1397/12/16 0:45:46
ویرایش شده توسط كريس چمبرز در 1397/12/16 0:49:14
ویرایش شده توسط كريس چمبرز در 1397/12/16 0:54:45
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: پنجشنبه 2 اسفند 1397 00:06
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین دستی به سر و ریشش کشید. دیده شدن کار سختی نبود. به راحتی و با یک دعا، می‌توانست این مشکل را حل کند. ولی اینبار مشکل چیز دیگری بود...
مرلین دعای مورد نیازش را به یاد نمی‌آورد.
اما بانز با امیدواری به مرلین زل زده بود.

مرلین نمی‌دانست چه کند. باید کمی وقت می‌خرید تا بتواند دعای مورد نیاز را به یاد آورد.
-فرزندم، دعای تو رو دارم می‌خونم. طولانیه... بشین همین‌جا تا دعا تموم شه.

بانز از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت. می‌خواست بالا ‌و پایین بپرد. بزند ‌و برقصد...

-عصا، نفر بعدی بیاد تو...

نفر بعدی با لبخندی که قاعدتا قرار بود ملیح باشد وارد شد.

-بلاتریکس! خوش اومدی... بگو... چه خواسته‌ای داری.

لبخند از لب بلاتریکس پاک نمی‌شد. مستقیم خیره شده بود به جایی که بانز نشسته و با ذوق منتظر پدیدار شدنش بود.

-مرلین هرچی بخوام رو می‌تونم ازت بخوام؟

مرلین انتظار هر متقاضی را داشت جز همین یکی.
-خدا خودش رحم کنه!...اهم اهم... بگو بلا... بگو!

بلاتریکس لبخند مثلا ملیح دیگری زد.
-چیز زیادی نمیخوام مرلین. فقط میخوام این بانز همینجوری نامرئی بمونه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: جمعه 26 بهمن 1397 15:03
نمایش جزئیات
آفلاین
-فرمودیم نفر بعدی!

مرلین با صدای بلند اعلام میکنه...ولی نفر بعدی ظاهرا بهره ی هوشی کمی داره و نمیفهمه.

-نفر بعدی! بعدی! بیا تو!

-من که اومدم تو!

مرلین میفهمه که نفر بعدی درست کنارشه...ولی خب...دیده نمیشه.
-فرزندم...تو بیماری؟ آزار داری؟ خب بگو اومدی تو!

صدا جواب میده:
-شما مرلینین. گفتم حتما خودتون میفهمین که من...

عصای مرلین میخوره تو سر بانز و بانز میفهمه جلوی پیامبرا بلبل زبونی نکنه.

مرلین به کمک عصاش چند قدم راه میره.
-البته که میفهمم. ولی تواضع منو مجبور میکنه بسیاری از دونسته هامو پنهان کنم. ذهن بشر ظرفیت دانش بی انتهای منو نداره.حالا بگو ببینم. چی میخوای؟

صدا این بار خیلی ناامید و رنجیده به گوش میرسه.
-مشخص نیست؟ میخوام دیده بشم! میخوام همه متوجه حضورم بشن. میخوام باشم!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: جمعه 7 دی 1397 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
-سلام!

مرلین با شنیدن صدا، تصمیم گرفت چشمانش را باز نکند. تا قبل از آن، خوشحال بود که در بارگاه ملکوتی اش، درخانه ریدل ها، آرامش دارد و فقط مرگخواران را می بیند، ولی آگهی هایی که با مظمون پاسخ گویی به تمام سوالات، مشکلات و آرزوهای شما توسط شخص مرلین! در سطح لندن پخش کرده بود را فراموش کرده بود.

عصا موفق شد خودش را به داخل اتاق برساند.
-من بهشون گفتم سر شما شلوغه ها، ولی...
-مشکلی نیست،میتونی بری!

کم آوردن در برابر یک ساحره معمولی، ابهت مرلین را خدشه دار می کرد. او می توانست خودش را کنترل کند... قطعا می توانست!
تمام عزمش را جزم کرد، نفس عمیقی کشید و چشمانش را باز کرد.
-سلام بر تو سو! چه مشکلی داری؟
-مشکل؟!
-مشکل، آرزو، سوال... هر بدبختی که به خاطر اون از بین جمعیت بیرون، خودتو رسوندی اینجا و قدم روی اعصاب ما نهادی.
-آهان... سوال!

سو بعد از گفتن عبارت آخر سکوت کرد و با لبخند همیشگی اش به مرلین خیره شد.
دقایق از پی هم می گذشتند و مرلین که از آن وضع کلافه شده بود و چیزی نمانده بود که از خشم منفجر شود، دوباره سوالش را تکرار کرد.
-نمیگی؟! الکی داری وقت ما رو تلف میکنی؟ مگه ندیدی چند نفر منتظر مشکل گشایی ما هستند؟
_گفتنی نیست سوالم! نشون دادنیه.
-خب پس چرا ماتت برده! نشونمون بده.
-نشون دادم دیگه!

مرلین چیز جدیدی را در اطرافش حس نمی کرد. حتی حرکت کردن سو را هم ندیده بود که بخواهد برای آوردن چیزی از جایش تکان خورده باشد!
-ما ندیدیم!
-اممم... چطوری بگم... شما یه لحظه این جا رو نگاه کن.

مرلین نگاه کرد ولی چیزی ندید... خیلی هم تلاش کرد! ولی سو جز پلک زدن هیچ واکنش حیاتی دیگری از خودش نشان نمی داد. قبل از اینکه مرلین چیزی بگوید، سو پیش دستی کرد و سوالش را علاوه بر رسم شکل، با حرف زدن هم بیان کرد!
-به نظر شما الآن این لبخند من رو روی اعصابه؟

مرلین تازه دستگیرش شده بود که چرا جمعیت بیرون هیچ اعتراضی نسبت به ورود سو نکرده بودند!
از نظر او، و خیلی های دیگر، چیزی روی اعصاب تر و هیپنوتیزم کننده تر از لبخند هایی که سو برخی اوقات میزد نبود. البته این برخی اوقات، خیلی زیاد پیش می آمدند!
چیزی که مرلین در آن هیچ شکی نداشت، این بود که حتی اگر قدرتش مثل گذشته بود هم نمی توانست کاری برای درمان آن لبخندها بکند.
بنابر این، مرلین برای رهایی از آن وضعیت، مجبور شد بزرگ ترین دروغی که در طول عمر بسیار طولانی اش می توانست بگوید را به زبان بیاورد.
-اصلا روی اعصاب نیست فرزند! می تونی بری!
-شما مطمئنید؟! ولی همه میگن...
-با من بحث نکن! وقتی میگم نیست، یعنی نیست... نفر بعدی!
-آخه...

مرلین اجازه نداد سو حرفش را تمام کند؛ عصایش را را صدا زد و عصا هم با درایت منشیانه ی خود، سو را کشان کشان بیرون برد...

-ما منتظر نفر بعدی هستم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: شنبه 1 دی 1397 17:01
نمایش جزئیات
آفلاین
چند روزی از سفید کردن بچه مرگخوار گذشته بود و بارگاه مرلین کاملا خالی به نظر می رسید.
دلیلش این نبود که ملت از مراجع به مرلین وحشت داشتند...چون مرلین به خوبی قضیه را ماستمالی کرده بود!
دلیلش این هم نبود که ملت کلا آرزو یا مشکلی نداشتند...خیلی هم داشتند.

دلیلش چیز دیگری بود!

مرلین روی تخت پادشاهی اش بصورت افقی لم داده بود. در بارگاه باز شد و عصای مرلین سرش را داخل بارگاه کرد.
-شدن چهل و سه نفر...هنوزم وقت ندم بهشون؟ بگم سرت شلوغه؟

مرلین که چرتش پاره شده بود از جا پرید.
-آره...آره...خیلی کار دارم. سرم خیلی شلوغه...مگه نمی بینی؟

عصا، عصا بود...ولی با وجود عصا بودن هم می توانست ببیند که سر مرلین ذره ای شلوغ نیست! برای همین سعی کرد نقش یک منشی خوب را بازی کند.
-بذار یه نفر بیاد تو...اینجوری کم کم اعتمادشون رو نسبت بهت از دست می دنا. همین چند دقیقه پیش یکی سعی کرد به زور وارد بشه، مجبور شدم بزنمش!

مرلین سرش را خاراند.
-بزنیش؟

-آره دیگه...عصا هستم...خوب بلدم بزنم. ولی باز از رو نمی رفت. هی سعی می کرد ازم رد بشه و اوخ...این دیگه چیه؟

دستی عصا را گرفت و به سختی از جلوی در کنار زد.

مرلین سریعا از جا بلند شد و سعی کردن با ابهت به نظر برسد. اولین مراجعه کننده اش به زور هم که شده وارد شده بود. لبخندی زد.
-بیا تو فرزند...بیا ببینم چه مشکل یا آرزویی داری...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: دوشنبه 26 آذر 1397 00:30
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

- سه... دو... یک... . مبارک باشه!
دیانا همزمان با تبریک، برف شادی سیاه رنگی را به سمت جمعیت حاضر مرگخواران اسپری کرد. مرگخواران نیز همزمان با این اتفاق، انواع ترقه های موجود را ترکانده و به شادی و خوشحالی پرداختند. لرد ولدمورت با دیدن این صحنه اندکی مکث کرد. با خود فکر می کرد این ها که این همه حقوق بالایی دارند می توانند همیشه در حال خوش گذرانی باشند، پس چرا به گونه ای رفتار می کنند که انگار اولین باری است که به جشنی دعوت شده اند...

- ارباب، تریبون حاضره. می تونین سخنرانی تون رو شروع بکنین.

دیانا با گفتن این حرف، رشته افکار اربابش را پاره کرد، درست چند لحظه قبل از اینکه لرد سیاه به این نتیجه برسد که با اینکه مرگخوارها حقوق بالایی دارند، اما صرفا دارند و چیزی نمی گیرند! لرد پشت تریبون رفت و گلویش را صاف کرد و گفت:
- یاران ما... اوهوم، منظورمون اینه که مرگخواران ما! ما قوی تر از اونی هستیم که یار بخوایم، برای همین شما مرگخوارانمون هستین.

ملت مرگخوار که شیفته وجاهت و زیبایی کلام اربابشان شده بودند، سرشان را به نشانه تایید تکان دادند.
- صحیح است ارباب.
- چه زیبا گفتند ارباب... .
- همینطور دُرّ بیفشانید ارباب!
-
لرد سری تکان داد و گفت:
- همونطوری که داشتیم می فرمودیم... مرگخواران ما! امروز همگی اینجا جمع شدیم تا بازگشایی اولین شعبه و همچنین مهمترین شعبه بارگاه ملکوتی رو جشن بگیریم. البته شما جشن میگیرین. این چیزا برای ما عادیه. صبح تا شب هی از بانک ها و موسسات مالی و اعتباری میخوان بیان اینجا شعبه بزنن.
لرد ولدمورت چند لحظه ای مکث کرد تا از تاثیر خفن بودنش را در مرگخواران ببیند و لذت ببرد. سپس ادامه داد:
- مرلین خودش همینجاست. ما بهش اجازه میدیم تا حرف هایی که قرار بود بزنیم رو خودشون کشف بکنن و به شما بگن. مطمئنیم که از پس این ماموریت خطیر...
- عه ارباب ماموریت؟
- کجا بریم ارباب؟
- بچه ها بیایین ماموریت!
- ساکت باشین!

مرگخوار ها با دیدن چهره اربابشان، ماست ها را کیسه کردند و همگی در آرزوی به دست آوردن کره حیوانی طبیعی و نه از سر ترس، به خود لرزیدند.
- با این وضعیتی که شما دارین؛ ما دیگه حرفی نداریم. مرلین، این افتخار رو به شما میدیم که جایی بایستید که ما ایستاده بودیم.
لرد سیاه لبخند دلبرانه ای زد و به مرلین اشاره کرد. مرلین نیز با خوشحالی خود را به اربابش رساند و بعد از اینکه با او دست داد، به سمت مرگخوار ها برگشت و گفت:
- مفتخرم که به حضورتون اعلام بکنم که شعبه خانه ی ریدل های بارگاه ملکوتی...

قبل از اینکه مرلین بتواند جمله اش را تمام کند، صدای جیغی از یکی از مرگخواران مونث بلند شد. مرگخوار بچه ای که اولین بار بود برف سیاه رنگ میدید، با ذوق به سمت برف ها رفته بود و از آنجایی که هنوز آب نشده بود، مقداری از آن را برداشته بود و برای امتحان کردنش، آن را در دهانش گذاشته بود. اما با توجه به طلسم سیاهی که در آن برف های شادی به کار رفته بود، مرگخواربچه الان کاملا سیاه رنگ شده بود و هیچ تفاوتی با ذغال خاموش توی شومینه نداشت!

- تو رو مرلین کمکم کنین... بچه م چرا اینطوری شده؟ درستش بکنین... دوباره رنگشو سفید بکنین! اینطوری کسی زن بچه م نمیشه!

پیامبر درست لحظه ای که اسمش را شنید، به جلو پرید و دیگر کاری نداشت که مادر بچه چه چیزی می خواست. تنها کلمات مرلین، کمک و سفید برای او بس بود تا اراده ای بکند و اوضاع را سر و سامان بدهد.
- برید کنار... ما همین الان دعای این مادر رو برآورده می کنیم!

مرلین دستانش را به دو طرف باز کرد و زیر لب چیزی را زمزمه کرد. ناگهان نوری تمام محیط اطراف بچه را فراگرفت. مرگخواران از شدت نور چشمانشان را بستند و منتظر شدند تا تمام شود. چند لحظه بعد، همه چیز به حالت قبل خود برگشته بود و وقتی میگوییم به حالت قبل، یعنی دقیقا به حالت قبل برگشته بود!

- پس چرا بچه م هنوز سیاهه؟
- مامان؟
- جانِ مامان عزیزم؟
- اینجا چیکار میکنم من؟
- اینجا خونه مونه پسرم... . خونه ریدل ها! یادت رفته؟
- نه مامان... یادم نرفته! میدونم کجاییم دقیقا. ولی اینجا جای من نیست. بین این همه پلیدی و زشتی و تاریکی و وحشت... من میخوام جایی برم که از این چیزا خبری نباشه! میخوام برم یه جایی که فقط سفیدی و روشنایی و حس های خوب باشه... . آره مامان! من می خوام برم محفلی بشم!

مرگخوار-محفلی بچه این حرف را زد و سوپرمن وارانه به افق خیره شد. اما کسی به ژست او کوچکترین توجهی نداشت. همه نگاه ها به سمت مرلین چرخیده بود.
- ام... چیزه...

==================================

سوژه های این تاپیک دقیقا یه چیزی تو همین مایه ها قراره باشه... مرلین بعد از مدت ها برگشته و پیر فرتوت شده. شعبه بارگاه ملکوتی رو تو خانه ریدل ها زده و اونجا رو اجاره کرده. مرلین تو اینجا آرزوهای مردم رو برآورده می کنه ( یه نمونه ش رو بالا دیدین ) آیه نازل میکنه، با لرد ساخت و پاخت می کنه تا از مرگخوارها کار بکشن و هزار جور کار دیگه. تخیلاتتون رو آزاد بذارین و تعریف کنین که چه اتفاقی قراره بیفته. آیا مرلین میتونه این دست گلی که به آب داده رو درست کنه یا دیگه هیچ راه برگشتی نیست؟ همه چیز با شماست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!