جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

26 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  225 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  216 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 تیر 1399 01:59
نمایش جزئیات
آفلاین
- به به...به به!

زاخاریاس در درگاه تونل ایستاده و با خوشحالی به نوشته های روی در و دیوار که ترغیبش می کردند وارد شود، نگاه می کرد.
- نوشته همه ی هافلی های فعال این جا اسیر شدن...به به!

نگاهش را به سوی دیگری برد و با فِلش بزرگی به سوی تونل مواجه شد.
- چگونه در چهار دقیقه دستیار ناظر شویم؟

اخم هایش در هم رفت؛ از کلمه "دستیار" خوشش نیامده بود.
- مگه من کجا کم گذاشتم؟ چه کار باید می‌کردم که نکردم؟ چی می‌خواستن که من قبول نکردم؟ کِی چیزی گفتن که مخالفت کردم؟...من یه ناظم داشتم، حتی اونم...

حس ارنی گونه ی زاخاریاس فعال شده بود. داشت از سر بی عدالتی هایی که در حقش شده اشک می ریخت.

تونل هم حالا گیج شده بود. رفتارهای زاخاریاس آنقدر به پرنگ شبیه بود که نمی دانست باید با چه عنوان هایی، قربانی اش را ترغیب کند تا وارد شود.

یکبار جمله ی "دیگر به نتیجه ها اعتراض نمی کنید" را نشان میداد و بار دیگر "چگونه مدیر لایقی شوید" را به نمایش می گذاشت.

زاخاریاس از کلمه ی مدیر خوشش می آمد...قدمی به جلو برداشت و درون تونل رفت‌.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: دوشنبه 2 تیر 1399 23:31
نمایش جزئیات
آفلاین
-نفر بعد...بپر تو!

دستور از یک مرگخوار بود.

مودی مسیر نگاه مرگخوار را دنبال کرد و به خودش رسید.
قابل قبول نبود!
دست در جیبش کرد. چشم مصنوعی اش را در آورد و سر جایش نصب کرد. دوباره نگاه کرد و دوباره دید!
مرگخوارا واقعا با خود او بود.
مودی هرگز و به هیچ عنوان قصد نداشت وارد این تونل مشکوک بشود.
اگر کاسه ای زیر نیم کاسه نبود، چرا آن ها را یکی یکی وارد تونل می کردند؟ چرا نفر قبلی که وارد شده بود، خارج نشد. آیا تونل راه خروج دیگری داشت؟ آیا نمی شد از همان راه خروج وارد شد؟ چه کسی تصمیم می گرفت که این راه ورود باشد و آن راه خروج؟
مودی راه های عادی را دوست نداشت.

مرگخوار همچنان به او زل زده بود.
ولی صدای ذوق زده ای، موقتا توجه مرگخوار را به خودش جلب کرد.
-من! من برم تو! پس کی نوبت من می شه؟ یه ساعته منتظرم. چرا این جا اینجوریه؟ اگه من نظارتشو داشتم اینجوری نمی شد. نظارت نخواستیم. حداقل مدیر که می تونم بشم. نه؟ گرداننده چی؟ لرد سیاه بشم؟ چرا چپ چپ می نگرین؟ نمی شه؟ دامبلدور چی؟ اونم نه؟ هافلیا به من توجه کنن. کردن؟ خب...من عادت ندارم در مرکز توجه باشم. برای همین هول شدم و کلا یادم رفت چی می خواستم بگم!

مودی، از فرصت سوء استفاده کرد و زاخاریاس را به جلو هل داد.
-من یادمه. می خواستی بری توی تونل...برو ببین توش چه خبره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: جمعه 16 خرداد 1399 17:36
نمایش جزئیات
آفلاین
درحالی که یوآن با ترس خودش در تونل تنها مانده بود محفلیون منتظر گزارشگر خود نشسته بودند و سعی میکردند با "دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده" و"این گرگینه اینجا نشسته گریه میکنه زاری میکنه " خود را سرگرم کنند. فنریر با قیافه ای پوکر و خشمگین به این فکر میکرد که "بابا اینا دیگه کین خدایا توبه غلط کردم این مجازات فرا تر از تحملمه" اما ناگهان با صدای "بلند شو یکی از مارو پسند کن" به خودش آمد و متوجه محفلیونی شد که هر کدام به یک طرف میگریختند.
ناگهان همه ی محفلیون متوقف شدند و در انتظار فنریر با چشمان بسته بودند تا به سمتشان بیاید.
فنریر از جایش بلند شد و با یک پرش بلند به سمت اما دابز اورا به داخل تونل وحشت پرت کرد.
صدای جیغ ناشی از شوک اما در بین صدای "یه توپ دارم قلقلیه" و "شبا که ما میخوایم آقا پلیسه بیداره" محو شد.
اما دست از جیغ زدن کشید و با متانت به اطراف نگاه کرد. از هرچیزی که قرار بود روبرویش ظاهر شود نمیترسید. جیغی که کشیده بود هم از سر شوک بود نه ترس.
یک دقیقه، دو دقیقه، پنج دقیقه گذشت اما هیچ خبری نبود. اما با قدم های استوار جلو رفت و به خودش یاد آوری کرد که هر چیزی که توی این تونل وجود دارد ساخته ی ذهنش است اما ناگهان...
_آخ!

سر اما به چیزی کوبیده شده بود. ممکن بود به ته تونل رسیده باشد؟ نه! صدایی که از آن چیز بلند شده بود صدای چوب بود پس او به یک در رسیده بود! یعنی این پایان تونل بود؟
اما در را باز کرد و وارد شد. حالا معنای حلوا را میفهمید. حلوا به معنای "هرچیزی که آرزوش رو داشته باشی" بود. او داخل یک کتابخانه ی بزرگ بود که با مشعل روشن شده بود و سقف بلندی داشت. قفسه های پر از کتاب تا سقف میرسیدند!
اما به سرعت به سمت یکی از قفسه ها دوید و بدون نگاه کردن به جلد کتاب ها چند تا از آنها را برداشت. هرکتابی که بودند مهم نبود چون او عاشق کتاب بود.
اما با علاقه به اولین کتاب نگاه کرد اما عنوان کتاب باعث شد که شوقی که برای خواندنش داشت از بین برود. "آتش عشق" عنوان کتاب بود.
اما سعی کرد خوشبین باشد. "نباید از روی جلد کتابو قضاوت کنم". بنابراین صفحه ی اول کتاب را باز کرد....

چند ثانیه بعد اما میان صد ها کتاب عاشقانه روی زمین نشسته بود و با قیافه ای شوکه و چشمانی پوچ به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود. درهمان لحظه رنگ سبز که نشانه ی نفر بعدی بود به نمایش در آمد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خفن ترین وارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!
پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 خرداد 1399 22:30
نمایش جزئیات
آفلاین
در بیرون از تونل محفلیها برای نفر بعدی لیگ سنگ کاغذ قیچی راه انداخته بودند.صدای آبرکرومبی در شهر بازی میپیچید که می گفت:
- جدول لیگ سنگ کاغذ قیچی محفلیوز رو مشاهده میکنیم.پروفسور دامبلدور با 100 امتیاز در مقام اول قرار داره.زاخاریاس اسمیت در رتبه دوم و مودی در رتبه سوم قرار دارن.در آخر جدول اما دابز با 2 امتیاز قرار داره که اگه لیگ تموم شه اون باید داخل تونل بره.خب.حالا شاهد رقابت پروفسور با مودی هستیم.مودی با یه قیچی ....

صبر فنریز تمام شد.با یه حرکت جانانه از پشت به یوآن حمله کرد. او را از پشت گفت:
-اهههه.بسه دیگه. این بچه گزارشگرو بندازین تو تونل دیگه.

یوآن آب دهانش را قورت داد و وارد تونل شد.دم روباهیش را تکان تکان داد و گفت:
-سسسسسسر کادوووگان.سر کادوگان کجایی؟

تونل بسیار تاریک بود و ابتدا و انتهای آن اصلا مشخص نبود . یوآن رفت و رفت و رفت تا به انتهای تونل رسید. روباهی را دید که به سوی او میامد.
-سلام.حالت چطوره اسمت چیه؟
-یوآن.

یوآن نفسی راحت کشید.به سوی روباه رفت با او دست بدهد.که دستش را بالا گرفت و گفت:
-یه بچه اینقدری ندیدی؟

یوآن عصبانی شد.تا حالا ندیده بود کسی از او شرور تر و اعصاب خورد کن تر و غیر قابل ترجمه تر باشد.به سوی روباه رفت تا به او مشتی بزند که روباه از پشت سرش او را هل داد.سرش را برگرداند تا روباه پشت سرش را درب و داغان کند که ناگهان روباه کله او را شوتید و یوآن 10 متر دور تر پرتاب شد.دیگر نتوانست تحمل کند. به سوی روباه به سرعت دوید تا او را خفه کند که روباه از پشت دم او را کشید.
-نههههههههههه.بسه دیگههههههههههههه.

ناگهان چراغ سبزی از دور معلوم شد که نشان میداد فرد بعدی باید داخل تونل برود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: دوشنبه 4 فروردین 1399 23:56
نمایش جزئیات
آفلاین
کادوگان با هیجان وارد تونل شد.
-می طلبم!

داخل تونل کاملا تاریک بود...و ساکت! اسب کادوگان شیهه ای کشید، ولی حتی صدای شیهه اش هم به گوش نرسید.

-چه کسی است که ما را به مبارزه بطلبد؟

کسی نبود ظاهرا...

اسب کادوگان دیگر شیهه نکشید. او اسبی نبود که شیهه بیهوده بکشد. کادوگان، اسبش را به جلو راند.
اسب تاریکی را شکافت و جلو رفت.

جلو و جلو و جلوتر...

هر چند قدم یک بار، کادوگان با فریاد، حریف فرضی اش را به چالش می طلبید...ولی دریغ از یک جواب.

-اینجوری که نمی شه. بالاخره این تونل یه پایانی داره دیگه. بشتاب اسبم! تا تهش چهار نعل می ریم.

اسب کادوگان اطاعت کرد و با سرعت زیادی شروع به دویدن کرد.
دوید و دوید و دوید.
صدای سم هایش در فضای خالی و تاریک تونل منعکس می شد.

تا این که...

تونل به پایان رسید!
و نه اسب و نه کادوگان، به دلیل تاریکی شدید، موفق به دیدن این "تمام شدن" نشدند و با همان سرعت به دیوار انتهایی تونل برخورد کردند.

-آخ!

کادوگان و اسبش به دیوار چسبیده بودند. درست مثل یک تابلو! حتی قاب هم داشتند...
این جا بود که کادوگان از سرنوشتش ترسید.

و در خارج از تونل چراغ سبزی روشن شد. چراغی که نشان می داد نفر بعدی می تواند برای مواجه شدن با بزرگترین ترسش وارد تونل شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: جمعه 16 اسفند 1398 02:34
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

دامبلدور و اعضای محفل به شهر بازی(که توسط مرگخوارا اداره می شه) می رن.
اما از اون جایی که پول کافی نداشتن دامبلدور برای استفاده از تخفیف، یه قرار داد با مرگخوارا امضا می کنه.
طبق این قرارداد محفلی ها باید از هر وسیله ای که استفاده می کنن رضایت کامل داشته باشن و طومار رضایتی که یه مرگخوار براشون میاره رو امضا کنن. وسیله ها خطرناکن و مرگخوارا بی رحم!
حالا قراره محفلیا وارد تونلی بشن که بوگارتی(لولو خور خوره ای) توشه و با بزرگترین ترسشون مواجه بشن.
دامبلدور به عنوان نفر اول وارد می شه و با بوگارتش(که خودشه) مواجه می شه. بعدش هری پاتر وارد تونل میشه و با بوگارتش (که یکی بدبخت تر از خودشه) مواجه میشه!
* * *


-آهاااای...یکی در این دستشویی رو باز کنه این طفل معصوم بره دست و صورتشو بشوره و بقیه طفل معصوم ها هم برن رفع حاجت کنند!

پسر برگزیده که همچنان در حال آبغوره گرفتن بود، روی همچو ماه دست و صورت نشسته اش را به سمت دامبلدور کرد.
-پروفسور من انقدر بدبختم که هیچکس نیست در این دستشویی رو باز کنه برم اشکامو بشورم!

دامبلدور نگاهی از فرای عینک هلالی شکلش به هری انداخت؛ پسر برگزیده نیاز به "اعتماد به نفس بدبخت بودن" داشت!
-هری...بدبختی تو به همه ما اثبات شدست پسرم. اون بوگارت بدبختی که چشم دیدن بدبختی تو رو نداشته خیلی بدبخت بوده اصلا! بدبخت کی بودی تو؟

هری که توقع چنین جمله پر کلمه بدبختی از دامبلدور نداشت با خوشحالی بیشتر گریه کرد.
لحظاتی بعد فنریر جلوی ملت محفلی ظاهر شد.
-متاسفانه مرحله دستشویی براتون قفله! باید برگردید به تونل و مرحله رو کامل کنید تا مرحله دستشویی براتون باز بشه.

یکی از ممد ویزلی ها با اعتراض به فنریر نگاه کرد.
-ولی من دستشویی دارم.
-خب...نگه دار.
-آخه داره میریزه!
-بازم نگه دار.
-آخه دارم میترکم!
-همچنان نگه دار.

و ترکید!

محفلیان فاتحه خوانان به همراه رداهایی که آغشته به مطهرات شده بود راهی تونل شدند.

جلوی تونل

-فرزندان روشنایی...به یک فرزند از خودگذشته نیازمندیم که قبل از اینکه هممون از هم گسسته بشیم بره داخل تونل و با بوگارتش رو به رو بشه.
-کدام بد طینتی می تواند شجاعت این شوالیه دلاور را به چالش بکشد؟ ما با اسب بلند قد و نجیبمان او را به مبارزه می طلبیم.

جماعت محفلی که نیاز مبرمی به رفع حاجت داشتند دست و جیغ و هورا کشان سرکادوگان و اسب کوتوله اش را به داخل تونل پرتاب کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: یکشنبه 22 دی 1398 23:51
نمایش جزئیات
آفلاین
ولی پرفسور دامبلدور بیدی نبود که با این باد ها بلرزد. هر چند که اصلا باد نمی وزید و در این شرایط بید هم می توانست کار خود را در آرامش انجام دهد. اما به هر حال او استوار بود و قدرتمند؛ پس سعی کرد دو نفر دیگر را نیز آرام کند.

- هری جان چرا گریه می کنی؟
- تو تونل یه پسره بود که از من بدبخت تر بود ... ولی این نمیشه من از همه بدبخت ترم ... نه!
- ولی بد بخت بودن که خوب نیست باباجان.
- من که خوش بخت نبودم به خوشبختیم افتخار کنم، به جاش داشتم به بدبختیم افتخار می کردم که... که یکی دیگه اومد منو جلو زد.... نه!

گریه های هری شدید تر شدو پرفسور باید کاری می کرد.
- ببین فرزندم. بدبختی و خوشبختی یه چیز نسبیه که... که... که اصلا مهم نیست! ولی به جای اون عشق وزیدن مهمه! محبت مهمه! دوستی و عشق برترین قدرت و سلاح که می تونه جلوی دشمن رو بگیره. هری جان دیگه گریه نکن، مثلا تو قهرمان مایی...
- یه قهرمان بدبخت؟
-خب...
- آره من یه قهرمان بدبختم! هیچ کس نمی تونه مثل من باشه. ولی... ولی اگه باشه چی؟
- نه باباجان خیالت راحت. کسی مثل تو نیست. بیا بریم دست و صورتت رو بشور.

هری به همراه پرفسور دامبلدور و آن محفلی غمگین، با خوشحالی به سمت دستشویی رفت تا دست و صورتش را بشوید.
ولی محفلی ها نمی دانستند که مرگخواران برایشان چه برنامه هایی چیده اند و چه تله هایی حتی در دستشویی کار گذاشته اند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: شنبه 23 آذر 1398 16:47
نمایش جزئیات
آفلاین
یکهو یک نفر که فاز برش داشته بود فریاد زد:
-محفلیون بتازید!

محفلیون نتازیدند.
شخص مذکور که متوجه سکوت اطرافش شد، گفت:
-ام... نمیاید؟

مالی به صورت تهاجمی گفت:
- خودت اسبی. مردک فرومایه.

و دیگران برای تأیید سر تکان دادند. دامبلدور مداخله کرد و گفت:
- فرزندانم بیاید با عشق و محبت این مسئله رو بین خودمون حل کن...

جمله‌اش تمام نشده بود که محفلیون با به پا کردن کلی گرد و خاک تازیدند و هری، محفلی اسب نما و دامبلدور را پشت سر خود جا گذاشتند.
-یم.
- دیدی پروفسور؟ دیدی بهمون اهمیت ندادن؟ اصلا من می‌رم مرگخوار می شم.

دوباره یاد حرف مالی افتاد و اضافه کرد:
- من اسب نیستم!

پروفسور هم یک گوشه نشست، زانوی غم بغل گرفت و هر سه محفلی با هم زار زدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مرگ!
پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: جمعه 22 آذر 1398 10:02
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلی ها که هدف‌ اصلی خود را از جمع شدن فراموش کرده بودند،از دایره ی تشکیل شده خارج شدند و یکصدا گفتند:
مشکل حل شد هری!

- ینی میخواید بگید اینو ثابت کردید که هیچکس از من تو دنیا بدبخت تر نیست؟

محفلی ها که تازه هدف اصلیشان را به یاد اورده بودند،من و من کنان گفتند:
- اع....نه ولی رنگ بعدی محفل سبز کمرنگ خواهد بود.

- سبزِ...کمرنگ...؟ سبز؟ ....سببببز؟.....سبببببببز؟

هری پاتر مات و مبهوت مانده بود و باشنیدن کلمه ی سبز افکار وحشتناکی در ذهنش تداعی شد:
اسلیترین...دراکو مالفوی...باسیلیسک...سالازار اسلیترین...نجینی....ولدمورت....اعععععععععععععع!

این حجم از فشار تاریکی بر هری پاتر بی سابقه بود که باعث شد اور دوز کند.هری پاتر فریاد بلندی کشید،سپس تب،لرز و تشنج کرد و در اخر پخش زمین شد.

- یه کاری بکنید الان پسری که زنده موند دیگه زنده نمیمونه!

- مادام پامفری رو خبر کنید!

- ولی اینجا که هاگوارتز نیست پروفسور.

- نمیدونم یه کاری بکنید!یکی آسپرین بیاره!

- حالا تو این هاگیر واگیر آسپرین از کجا بیاریم؟

گودریک گریفیندور به ساختمان مدیریت آنطرف پارک اشاره کرد.
- فکر کنم مجبوریم از مدیریت بگیریم.

- از مرگخوارا؟

و محفلی ها به خاطر این بیدقتیشان میبایست از مرگخواران راه نجات هری پاتر را میخواستند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But still the sunken stars appear
In dark and windless Mirrormere;
There lies his crown in water deep,
Till "the king"wakes again from sleep
پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: چهارشنبه 20 آذر 1398 11:44
نمایش جزئیات
آفلاین

در تونل وحشت باز شد و هری پاتر در حالی که شیهه می زد بیرون آمد

- نههههههه! نههههه! من بدبختم! من از همه بدبخت ترم ....

محفلیون که وضعیت وخیم هری را دیدند به سمت او رفتند و سعی داشتند حال او را بهتر کنند. آلبوس دستی بر موهای هری می کشید و او را نوازش می کرد. سر کادگون سیلی هایی که لحظه به لحظه محکم تر میشد به صورت هری می زد و می گفت: «قوی باش .. قوی باش پسر » گودریک نیز شمشیرش را درآورده بود و همانند سوزن به بدن هری می زد تا اینکه ریموند متوجه این کار گوردیک شد.

- داری چیکار می کنی گودریک؟ داری زخمیش می کنی!

گودریک متفکرانه به ریموند نگاهی کرد و گفت: « این کار من باعث میشه تو بدنش یه چیزایی ترشح بشه تا مقابل زخم ها مقاومت کنه و دست از گریه و زاری برداره »

آلبوس متوجه سخن گودریک شد و گفت: « راس میگی گودریک؟ واقعا اینطوری میشه؟! »

گودریک سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و به ایجاد زخم های کوچک بر بدن هری ادامه داد اما هری هنوز به فریاد و گریه ادامه می داد و دیوانه وار داد می زد: «من بدخبختم! »

محفلیون که خسته شده بودند، کمی از هری فاصله گرفتند و همانند تیم های فوتبال مشنگی به دور هم جمع شدند تا چاره ای بیندیشند.

- باید سریع تر هری رو آروم کنیم! اون مهمترین مهره ی جبهه ی سفیدیه و اگه همینطور به گریه کردن ادامه بده، کل آبروی سفیدی بر باد میره و میشه صورتی »

گودریک در جواب کادگون گفت: « مطمئنی صورتی میشه؟! صورتی که زیاد بد نیست، بنظرم خاکستری میشه »

آلبوس ریش هایش را خارشی داد و گفت: « ولی فرزندانم، خاکستری رنگی نزدیک به سیاه است، فکر نکنم ما این رنگی بشین، من فکر می کنم آبی میشیم. »

محفلیون در حالی که در حال مشورت بر سر رنگ بعدی محفلیون بودند، اینیگو به سمت هری آمده بود و در حال سوال پیچ کردن او بود.

- چی شده هری پاتر؟ چرا گریه می کنی؟!

هری درحالی که همانند نوزاد ها گریه می کرد، آبغوره کنان گفت: « تو تونل یه پسره بود که از من بدبخت تر بود ... ولی این نمیشه من از همه بدبخت ترم ... نه »

اینیگو برخاست و دوان دوان به سمت لردشون رفت تا ترس هری پاتر کبیر را به اطلاع اربابش برساند.

سمتی دیگر - محفلیون

- آبی!

- نه! صورتی!

- سبز کمرنگ!

- آفرین! همینه! سبز کمرنگ خوبه! هم سبزه که نشونه خوبی هاست هم کم رنگیش به سفیدی نزدکیش می کنه! آفرین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده