هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:  وین هاپکینز    1 کاربر مهمان





پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵:۵۳ جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۸:۳۲
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 389
آفلاین
مسابقات کوییدیچ ترم تابستان (ترم 24)


مسابقه دوم: از شنبه 1 شهریور تا ساعت 23:59:59 دوشنبه 10 شهریور


ریونکلا - هافلپاف


سوژه های این مسابقه: تقلب - سندروم دست بی قرار




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴:۱۹ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

ادوارد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۱:۴۳
از باغ خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 176
آفلاین
گریفندور vs هافلپاف


سوژه: بمب کود حیوانی.


بازی کوییدیچ گریفندور و هافپاف نزدیک بود. اعضای تیم گریفندور سخت در حال تمرین بودن ولی هیچ چیز همونطور که می‌خواستن پیش نمی‌رفت. فلور همش به خاطر وقت تلف کردن‌ اعضای تیم پنیک می‌کرد و نمی‌تونست تحمل کنه که یه بازی کوییدیچ خیلی طول می‌کشه. لاوندر همش سعی می‌کرد با زمین کوییدیچ و اعضای تیم سلفی بگیره تا برای هرماینی بفرسته و اذیتش کنه. هاگرید هر ده دقیقه یک بار به دنبال غذا می‌رفت و هیچ چیز نمی‌تونست جلوش رو بگیره. حتی یک بار هم سعی کردن تا جلوش رو بگیرن و داخل زمین نگهش دارن ولی شروع کرد به پختن بلاجرها و کوافل. مرگ در حالی که لیستش رو بالا و پایین می‌کرد هی به سمت اعضای تیم می‌رفت و می‌گفت:
- هنوز وقت داری. نگران نباش.

ولی نمی‌دونست که این جمله که هر نیم ساعت تکرار می‌کرد، بیشتر ملت رو نگران می‌کنه. از اون طرف الکساندرا ویبره زنان به این طرف و اون طرف زمین می‌رفت تا هیجانش رو تخیله کنه ولی هنوز موفق نشده بود. و اگه همینطوری به ویبره زدنش ادامه می‌داد هیچ جاروی سالمی برای تیم باقی نمی‌موند. وضعیت اما نسبتا بهتر از بقیه بود. تنها مشکلی که داشت این بود که حواسش به جای بازی روی کتابش بود و به دنیای بیرون توجه نداشت. تنها خوبیش این بود که خسارتی به تیم وارد نمی‌کرد. سر کادوگان هم که برای نظارت به زمین اومده بود، رگ غیرت گریفیش بالا زده بود و هرکسی که تمرکز بقیه تیم رو به هم می‌زد به اسبش می‌بست و یه دور دور زمین می‌کشیدش. معتقد بود که اینجوری می‌تونه ذهن افراد رو متمرکز کنه. ولی از همه بدتر ادوارد بود که زیر بار نمی‌رفت تا سعی کنه کوافل رو از بقیه بگیره و وقتی کوافل رو به سمتش پاس می‌دادن، جاخالی می‌داد و فرار می‌کرد. فنریر که دید اینجوری نمی‌شه و نمی‌تونن بدون مهاجم بازی کنن تصمیم گرفت با ادوارد کلاس توجیحی فشرده بذاره.
- ببین ادوارد، تو باید کوافل رو بگیری و گل بزنی. بعضی موقع‌ها باید به زور از بازیکن حریف بگیریش و بعضی موقع‌ها که بهت پاس میدن نباید فرار کنی.
- نمیشه کوافل رو نگیرم؟
- نه.
- ولی اگه کوافل خورد تو سرم و بیهشو شدم چی؟
- نمی‌خوره تو سرت. چون می‌گیریش.
- نمیشه سر به جای من بازی کنه؟
- مگه نمی‌بینی مشغوله؟ اون وظیفه مهم تری داره.

ادوارد و فنریر به سرکادوگان نگاه کردن که این بار مرگ رو به اسبش بسته بود داشت با خودش می‌کشید.

- ولی من حس خوبی ندارم نسبت بازی. نمیشه بازی نکنیم؟
- نه. حالا بیا با هم تمرین کنیم که به ترس‌ت غلبه کنی.
- می‌دونی چیه؟ ارباب گفته برم باغ خونه ریدل رو تزئین کنم و بهش برسم من برم.

فنریر ادوارد رو که در حال فرار بود رو از پشت یقه‌ش گرفت و رو هوا نگه داشت.
- ارباب خودش بهم گفت تا موقعی که بازی نکنی نذارم بری خونه ریدل.

ادوارد که دید راهی نداره و باید بازی کنه، سرش رو به آرومی تکون داد و سوار جاروش شد.


روز مسابقه.

اعضای دو تیم توی زمین کوییدیچ در حالی که منتظر شروع بازی بودن به منظره درگیری دست‌های دو کاپیتان نگاه می‌کردن که در تلاش بودن دست همدیگه رو بشکنن. همه نفس‌هاشون رو حبس کرده بودن به دست‌ها نگاه می‌کردن. تا اینکه...

- بچه‌ها؟ ما که اصلا کاپیتان نداریم. تیم حریف هم کاپیتان نداره.

ملت یکم حرف رو مزه مزه کردن به این نتیجه رسیدن که اون شخص درست میگه. پس همگی به دو دستی که بدن نداشتن و داشتن همدیگه رو فشار می‌دادن نگاه کردن. دو دست هم که دیدن لو رفتن، به این صورت دویدن و از زمین خارج شدن. ولی دویدن دست‌ها همون و تشنج کردن اعضای دو تیم همون.

بعد از کلی دایره‌ای دویدن و جیغ زدن، بازیکن‌ها آروم شدن و با سوت داور به آسمون رفتن. ادوارد ترسون و لرزون گوشه‌ای خودش رو به دور از ماجرا نگه داشته بود. الکساندرا ویبره زنان به سمت بازیکن های حریف می‌رفت و سعی می‌کرد کوافل رو ازشون بگیره ولی به خاطر لرزش زیاد دستش نمی‌تونست. مرگ به سمت تماشاچی‌ها می‌رفت و با تموم کردن کارشون اسمشون رو از لیستش خط می‌زد. لاوندر فریاد کنان هرماینی رو صدا می‌زد. هاگرید بدون توجه به بازی داشت ساندویچی که آورده بود رو می‌خورد. تنها امید تیم به اما و فلور بود. اما با کتابش بلاجرها رو می‌زد و فلور هم برای ذخیره زمان بیشتر هرچه سریع تر به دنبال اسنیچ می‌گشت.

- خوش اومدین به مسابقه کوییدیچ بین گریفندور و هافلپاف. هوا رو ببینید. چه ابرهایی. به. به. ببینید چقدر سفیدن. چقدر ابرن.

یوآن همینطوری از ابرها می‌گفت ولی نمی‌دونست که ابرها شخصیت آنتی یوآنی دارن. در نتیجه ابرها به خودشون می‌پیچیدن و به شکل کلمات نامناسبی در می‌اومدن. یوآن که دید وضع خرابه سعی کرد درمورد موضوع دیگه‌ای حرف بزنه.
- اونجا رو ببینید. مامان لرد با یه تیرکمون کنار زمینه و داره به سمت بازیکن‌ها میوه پرتاب می‌کنه. حتما در مصاحبه قلم پر ازش می‌پرسم که چرا این کار رو می‌کنه.

یوآن شروع کرد به تبلیغ کردن درمورد قلم پر و حواسش به مسابقه نبود. مسابقه‌ای که یه ایراد بزرگ داشت. هیچکس سعی نمی‌کرد گل بزنه و کوافل رو هی به هم پاس می‌دادن.


کمی قبل، وسط مسابقه.


- این کوافل چرا داره بوق میزنه؟
- بوق میزنه؟ بده ببینم...
- چته؟
- بگیرش. مال خودت. یه بمب کود حیوونیه. اگه زیاد نگهش داری منفجر میشه.
- حالا چیکارش کنم؟
- بده بغلی.
- بغلی بگیر.

بقیه بازیکن‌ها هم که این رو شنیدن سعی کردن متفرق بشن ولی انگار همه نمی‌خواستن که متفرق بشن.

- اگه بگیرمش ناظر میشم؟
- نه. وییی. ویی.
- پس بغلی بگیر.
- این چرا وقتی پرت میشه منفجر نمیشه؟
- نوع جدید بمبه... بغلی بگیر... آمریکاییه. چینی نیست.
- عالیه!


زمان حال.

- اونجا رو ببینید دوستان. مودی داره میره سمت بازیکن‌ها. انگار مشکلی پیش اومده... مهم نیست. بیایید درمورد قلم پر بیشتر براتون بگم.

چشم باباقوری که حرکات بازیکن‌ها به نظرش مشکوک بود به سمت بازیکن‌ها پرواز کرد تا باهاشون بازجویی سرپایی انجام بده.
- ببینم اینجا چه خبره؟ همتون مشکوکید. نکنه استخدام شدین تا بازی کوییدیچی که من داورشم رو به هم بریزید؟ این توطئه‌ی کیه؟ زود باشید حرف بزنید.
- پروفسور، همه توپ‌ها جاشون با بمب کود حیوانی عوض شده. نمی‌تونیم زیاد نگهش داریم. باید در گردش باشه.
- بعد این چه نوع بمبیه که بعد از برخورد منفجر نمیشه؟
- از این جدیدایه.
- دروغ‌گو ها. خائن ها. هروقت با روش‌های خاص ازتون اعتراف گرفتم آدم می‌شید.

همینطور که مودی درحال بازجویی سرپایی بود و یوآن هم در حال تبلیغ قلم پر، رعد و برقی به وسط زمین مسابقه خورد کله مو و ریش سفیدی به طور برعکس از ابر ها بیرون اومد.
- بازی بسه. خسته شدیم.


و دنیا توسط صاعقه زئوس به پایان رسید.


ویرایش شده توسط ادوارد در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۳ ۲۲:۳۸:۳۳

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸:۵۶ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۴:۲۴
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 507
آفلاین
این پست توسط اما دابز نوشته شده و صرفا توسط بنده ارسال شده است.

گریفیندور vs هافلپاف

سوژه: بمب کود حیوانی

- خب همرزمان کسی سوالی نداره؟
- من اجازه دارم یه سوال بپرسم؟ اگه یهو سر مسابقه مثل لاوندر بشیم باید چی کار کنیم؟

سرکادوگان که به زور سعی داشت جلوی خود را بگیرد تا خمیازه نکشد اول به لاوندر خوابیده و بعد به اعضایی که سعی می کردند پلک هایشان را باز نگه دارند، خیره نگاه کرد.
- خب هم رزم تنها راهش... هااعام... این که همدیگر رو بیدار نگه داریم و حواسمون به مسابقه با...هااعام... باشه. لطفا اون لاوندر رو هم بیدار کنید.

الکساندر محکم سقلمه ای به لاوندر زد و او را از جا پراند. اعضای گریفیندور که اصلا شب نخوابیده بودند به زور از جای خود برخاستند تا به سمت زمین مسابقه بروند.

- شجاع باشید دلاوران! ما باید مسابقه رو ببریم.
- من که خیلی شوجاعم. حتی با اینکه خوابم میاد.

هاگرید خواست چماقش را بالا ببرد و دور سرش بچرخاند که با صدای جیغ اعضا منصرف شد و با برداشتن جارویش از رختکن خارج شد.

زمین مسابقه:

هوای بیرون صاف بود و نسیم ملایمی می وزید. همه گروه های برای تماشای مسابقه آمده بودند و جایگاه تماشاچیان تقریبا پر شده بود. قسمتی از ورزشگاه لباس های زرد و سیاه پوشیده بودند و از دور مانند زنبوری غول پیکر دیده می شدند و قسمتی دیگر از ورزشگاه قرمز و زرد پوشیده بودند و ما بین آن ها افرادی با ردا های سبز/ سیاه و آبی/ سفید نیز دیده می شدند.

- با سلام به همه دوستان! یوآن ابرکرومبی هستم با یه گزارش کوییدیچ دیگه. همونطور که خبر دارین بازی امروز بین گریفیندور و هافلپافه. شور و شوقی وصف ناپذیر کل ورزشگاه رو فرا گرفته... ولی، نه انگار گریفیا یکم بی حوصلن و خوابشون میاد! ولی، نه انگار گریفیا یکم بی حوصلن و خوابشون میاد! البته برای اینکه خوابتون بپره یک بار دیگه میگم که من بهترین گزارشگر کوییدیچ هستم. خوش صدا ترینشون حتی! و حالا بازیکن های هافلپاف وارد زمین می شن همشون کاملا شاد و سرحالن. جلوتر از همه مهاجمین یعنی وین هاپکینز، زاخاریاس اسمیت ،کندرا دامبلدور ایستادن و بعد مدافعین حسن مصطفی و ارنی پرنگ... نگاه کنید! ارنی سرش رو با باند محکم بسته و فقط چشماش معلومه؛ فکر کنم دسته گل هاگرید باشه.... جستجوگر هافلپاف، کج پا وارد زمین می شه و باید ببینیم چه طوری می خواد اسنیچ رو با اون پنجول های گربه ایش بگیره در آخر برایان سیندر فورد همچنان که داره عشق پراکنی می کنه و انرژی مثبت می ده وارد زمین می شه. اون طرف تیم کوییدیچ گریفیندور رو می بینیم که گویا وضعش واسه بازی مساعد نیست و همه اعضا خوابشون میاد. حتما کنجکاو شدید که بدونید چرا... خب تا یوآن رو دارین غم ندارین! یکی زیر برج گریفیندور مقدار زیادی بمب کود حیوانی جاساز کرده بود و دیشب اونها به طرز عجیبی منفجر می شن و بوی بدشون کل تالار خصوصی گریفیندور رو می گیره و گریفندوریا مجبور می شن تا تو تالار اصلی بخوابن. برای همینه که خسته و کسل هستن. البته هنوز هیچکدوم از گروهک های تروریس... چیز... ببخشید اشتباه شد؛ هنوز هیچ کدوم از گروه های هاگوارتز مسئولیت این انفجار رو نپذیرفتند و خب، شاید سوال پیش بیاد که چرا من مثل بقیه اعضا خسته و کسل نیستم که جوابش آسونه! آخه من یوآنم و بمب انرژی! مثل...

یک لنگ دمپایی از جایی نامعلوم آمد و به سر یوآن نخورد! یوآن هدفی نبود که در یک جا ثابت بایستد و به همین دلیل نشانه گرفتنش بسیار سخت بود. ولی خب استعداد تحلیلی روباه کمکش کرد که بفهمد معنای پرتاب شدن دمپایی به سمتش چیست و تصمیم گرفت بجای توضیح دیگری ادامه بازی را گزارش کند.
- مهاجمین گریفیندور شامل سرکادوگان، الکساندر ایوانوا و مرگ و مدافعین شامل روبیوس هاگریدو اما دابز می شه. بعد از اون ها جستجوگر گریفیندور یعنی فلور دلاکور و در آخر لاوندر براون دروازه‌بان گریفیندور وارد زمین می شن. کاپیتان های دو گروه رو می بینیم که دارن با هم دست می دن و بازی شروع می شه!

با صدای سوت دو داور همه بازیکنان به هوا می پرند و سر پست های خود قرار می گیرند.
صدای یوآن در کل ورزشگاه می پیچد:
- بازی بین دو تیم، گریفیندور و هافلپاف شروع می شه، کوافل دست زاخاریاس و اون رو پاس می ده به وین؛ وین هم پاس می ده به کندرا. کندرا از سد الکساندر و کادوگان عبور می کنه و پاس می ده به زاخاریاس. زاخاریاس جلو می ره و دوباره پاس می ده به کندرا، کندرا آماده پرتاب کردن می شه وای انگار دروازه‌بان گریفیندور خوابش برده! کندرا جلوتر می ره و.... گل! گل برای هافلپاف! 10_0 به نفع هافلپاف. و یه بار دیگه یاد آوری کنم چقدر من خوش صدا و پر انرژیم و کارم درسته؟

هافلپافی ها با خوشحالی از جای خود بلند می شوند و صدای دست و جیغ و هوراهایشان کل ورزشگاه را فرا می گیرد. با صدای تماشاگران، اعضای تیم گریفیندور به خودشان می آیند و سعی می کنند مثل تمرین ها بازی را در دست بگیرند.

- سرکادوگان رو می بینیم که کوافل رو در دست داره و داره به سمت دروازه هافلپاف می ره یه بلاجر هم به سمتش میاد و نزدیک بخوره بهش که... هاگرید خودش رو می رسونه و با ضربه چماق بلاجر رو به طرف حسن مصطفی می فرسته. حسن هم با خنده بلاجر رو از خودش دور می کنه. سر کوافل رو به مرگ پاس می ده و قبل از اینکه مرگ اون رو بگیره، وین هاپکینز اون رو از تو هوا می قاپه. در همون لحظه اما بلاجری رو به سمت وین می فرسته. وین اشتباهی کوافلو به الکساندر پاس می ده و خودش با یه حرکت چرخشی تنبل وار حرفه ای از بلاجر جاخالی می ده. وای نگاه کنید! الکساندر کوافل رو نمی گیره و حتی خودش رو به گوشه ای می کشه تا کوافل دوباره به دست مرگ برسه.

مرگ دقیقا جلوی دروازه حریف ایستاده و آماده پرتاب کردن کوافل به درون حلقه بود.

- مرگ آماده پرتابه! زاخاریاس کم کم داره بهش نزدیک می شه... مرگ می ره که پرتاب کنه ولی نه، همونطور که دیدید مرگ کوافل رو به سرکادوگان پاس می ده... برایان هم که به طرف دیگه ای شیرجه رفته نمی تونه خودش رو به توپ برسونه و گل! گل برای گریفیندور! 10_10 مساوی.

بازی با همین منوال پیش می رفت. هرگاه هافلپاف گلی به ثمر می رساند گریفیندور هم سریع می آمد و آن گل را جبران می کرد.
بازی به طور شگفت آوری کسل کننده شده بود ولی این باعث نمی شد یوآن ابرکرومبی دست از گزارشگری بردارد.
- کوافل دست مرگه. کندرا و وین دارن اون رو دنبال می کنن نه، انگار فقط اون دو نفر نیستن! یه بلاجر هم داره وین و کندرا رو همراهی می کنه. کندرا خودش رو کنار می کشه و بلاجر به مرگ می خور... نمی خوره آخه هاگرید اون رو دور می کنه و به سمت ارنی می فرسته.

ارنی تلاش زیادی کرد تا بتواند بلاجر را از خود دور کند.
- آخه من نمی فهمم چرا اجازه دادن این نیمه غول گنده تو مسابقه شرکت کنه؟! همش تقصیر این که الان باید این همه باند رو روی صورتم تحمل کنم!


فلش بک _ تالار گریفیندور


فنریر جلوی تخته وایت بورد ایستاده و انقدر آن را خط خطی کرده بود که تقریبا هیچ چیز دیده نمی شد.
- بچه ها فقط دقت کنید که به مجازی ها پاس ندین و یا بلاجر ها رو الکی به سمت اونا او پرت نکنید!
- می شه بپرسم چرا؟
- چون اون ها مجازین توپ ازشون رد می شه و می افته دست حریف، اگه غیر از این بود که دیگه مجازی نبودن.

اعضای تیم کوییدیچ که یک شب قبل از مسابقه آمده بودند تا از تجربه فنریر استفاده کنند سری به نشانه ی《متوجه شدیم.》تکان دادند.

- مهاجمین همون از جناحین حمله کنن و در صورت لزوم حمله شاهین وار رو طبق تمرینات انجام بدن مدافعین هم اگه نتونستن بلاجر ها رو دور کنن باید دفاع دو مدافعه رو انجام بدن.
- اثن نیگران نباشید! خودم خورد و خاکشیرشون می کونم!

هاگرید با گفتن این جمله چماقش را بالا او برد و در هوا تکان داد ولی مدافع دوم اما، هیچ حرفی نزد و به جای قدرتنمایی فقط به کتاب کوییدیچ در گذر زمانش چشم دوخت.

- من چوماقم رو اینجوری بالا می برم و بعد می چرخونمش...

هاگرید هم روش دور کردن بلاجر ها را توضیح می داد و هم با هیجان و شدت بسیاری چماقش را در هوا می چرخاند که ناگهان چماق از دستش در رفته و بعد از بلند کردن جیغ بچه ها، جیغ بانوی چاق و شکستن شیشه های تالار، از آنجا بیرون رفت و...

شترق!


- آااااااخ!



اول صدای برخورد چماق با چیزی و بعد از آن صدای فریاد فردی، باعث شد همه دانش آموزان مثل مور و ملخ جلوی پنجره بریزند.


پایان فلش بک



-مر گ دوباره آماده ی پرتاب شده جلو می ره و پرتاب می کنه ولی برایان سیندر فورد با عشق کوافل رو می گیره... امتیاز هر دو گروه همچنان صد و بیسته؛ الان امید هر دو تیم به جستجوگراشونه.

کمی بالا تر از جایی که دو تیم کوییدیچ بازی می کردند، فلور و کج پا مشغول جستجوی اسنیچ بودند و همزمان با گشتن دنبال اسنیچ، به گزارش یوآن هم گوش می دادند.
در بین این هیاهو ناگهان چشمان خسته فلور به اسنیچ طلایی افتاد. او با سرعت به سمتش پرواز کرد البته رقیبش هم بی کار نماند و همزمان با او به سمت اسنیچ اوج گرفت.

- اوه اون بالا مثل اینکه جستجو گرا یه چیزی دیدن که دارن با این سرعت به سمتش می رن. فلور دلاکور جلوتره و کچ پا هم سایه به سایه دنبالشه اما این پایین داره اتفاقات جالب تری می افته. حسن مصطفی داره... .

فلور تقریبا به اسنیچ رسیده بود، فقط کافی بود تا دستش را به سمت آن دراز کند و بگیردش که...

پاااق

ناگهان چیزی بد بو به صورتش برخورد و حواس او را پرت کرد.
کج پا با خوشحالی به سمت اسنیچ شتافت ولی تا خواست آن را بگیرد، اسنیچ غیب شد.
فلور که درحال تمیز کردن صورت خود بود فریاد زد:
- بمب کود حیوانی؟ کی این رو سمت من پرت کرد؟

و با دیدن چهره بشاش کج پا جوابش را گرفت.
- هی! این تقلب محسوب می شه! تو با بمب کود حیوانی زدی تو صورت من!؟... نکنه اون بوی بد توی تالار هم کار شما بود؟

چهره کج پا بشاش تر از پیش شد و آرام سر تکان داد.

فلش بک_ تالار هافلپاف

- آخ! یکم آروم تر درد داره!
- میشه انقدر نق نزنی ارنی؟
- کندرا مگه نمی بینی یه چماق به چه بزرگی خورده تو سرم! خب تو هم اونجوری فشار می دی درد داره خب. آیییی!

ارنی روی کاناپه دراز کشیده و تکه گوشتی سرد را روی سرش قرار داده بود، کندرا دامبلدور نیز کیسه ای پر از یخ را روی چشم ارنی گذاشته و فشار می داد.

- چرا داری یخ رو رو چشمم فشار می دی!؟
- تا زودتر خوب بشه.
- ولی چشمم که آسیب ندید...
- آره آره... بهتره همینطور باور کنیم که...

هنوز جمله کندرا به اتمام نرسیده بود که زاخاریاس و حسن مصطفی وارد تالار شدند و با ورود آنها ارنی با خوشحالی از جا پرید و کندرا از این حرکت ناگهانی کندرا زهره ترک شد.
- بابا آروم تر! انگار نه انگار چماق خورده تو سر و چشم و چالت!

ارنی پرنگ بدون توجه به کندرا رو به حسن کرد و با شور و شوق پرسید:
- چی شد؟ داورا چی گفتن؟ چی کار کردن؟ ما رو برنده اعلام کردن؟ گریفیندور رو جریمه کردن؟ هاگرید رو از بازی محروم کردن؟ به ما امتیاز اضافه کردن؟ چی شد بالاخره؟

حسن مصطفی که بعد از دیدن چهره هیجان زده ارنی از شدت خنده روده بر شده بود سعی کرد خودش را کنترل کرده و گلویش را صاف کند.
- عهههه هوی هویییی عه عهه عه. چقد سریع گفتی! ههه عههه عه هه خب، چیز... ارنی جان اونا اصلا هیچی نگفتن هههه.
- چی؟ هیچی نگفتن؟

چشمان ارنی از تعجب اندازه توپ تنیس شده بود. زاخاریاس اسمیت که آن تا زمان هیچ حرفی نزده بود جلوتر آمد و گفت:
- اونا می گن این کار هاگرید عمدی نبوده و به همین دلیل خطا محسوب نمی شه و داورا هیچ تغییری تو زمان یا امتیازات مسابقه ایجاد نمی کنن. اون هاگرید غول پیکر زده یکی از اعضای مهم تیم رو ناکار کرده اون وقت حتی جریمه هم نشده! اگه من داور کوییدیچ بودم حتما حق رو به هافلپافیا می دادم و گریفیندور رو از بازی محروم می کردم. اصلا اگه من داور بودم هیچ مشکلی پیش نمی اومد و بازی به خوبی پیش می رفت.
- من که نمی فهمم! چرا همه همیشه در حقم ظلم می کنن؟ این یعنی بی عدالتی! این دنیا اصلا با من خوب نیست این از اون چماق بی خانمان که دقیقا باید وسط سر من فرود می اومد اونم از اون داورا! حتی بچه که بودم یه ناظم داشتیم که همیشه...

البته قبل از از اینکه بتواند خاطره اش را تعریف کند گوشت از روی سرش سر خورد و وارد دهانش شد.
ارنی با انزجار گوشت را از دهانش بیرون آورد.
- اینم از این.

وین که گوشه تالار کز کرده بود و داشت گورکنش را ناز می کرد گفت:
- اصلا با این وضع ارنی ما چه جوری می تونیم بازی رو ببریم؟
- تو نا امید نمی شی. ما بازی رو می بریم!

برایان که مدتی درحال تعمیر دستگاه تولید بخار مصنوعی بود، دست از تعمیر دستگاه کشید و آمد تا به اعضای گروهش انرژی مثبت بدهد.
اول از همه رو به روی ارنی نشست:
- همیشه حق با توئه.
- همیشه حق با منه؟
- هیچ کس نمی تونه جلوی تو رو بگیره.
- هیچکس نمی تونه جلوی من رو بگیره!؟
- تو لطف اونا رو جبران نمی کنی.
- من لطف اونا رو جبران نمی...

با این حرف برایان چیزی در چشمان ارنی درخشید و ایده ای ناب به ذهنش رسید.
- چرا، اتفاقا من لطف اونا رو جبران می کنم!... تازه یه فکر خوب هم براش دارم. وین، اون بمب های کود حیوانیت رو هنوز داری؟

پایان فلش بک.

- ای نامردا! کار هاگرید عمدی نبود ولی کار شما کاملا عمدی بود و تقلب محسوب می شه! من این رو به داورا گزارش می کنم!

کج پا پوزخندی زد و آرام از آنجا دور شد. فلور به جایگاه داوران نگاه کرد گویا داوران متوجه خطای کج پا نشده بودند و حتی اگر خودش هم این موضوع را به آن ها می گفت قطعا به این راحتی هم حرفش را باور نمی کردند.
- فعلا نمی تونم چیزی رو ثابت کنم بهتره همون به بازی کردن ادامه بدم.

او هم راهش را به طرفی کج کرد تا جستجو را از سر بگیرد.
کم کم گرمای شدید جای خود را به هوای خوب و نسیم خنک می داد و همه را بی حوصله می کرد. همه را به جز یک نفر.

-...150-150 برابر! ایول به این دو تیم! چرا صدای تشویق کسی نمیاد؟ مگه میشه اصلا یوآن به این خوش صدایی و خفنی گزارش کنه و کسی توجه نکنه؟

صدای یکی از جمع بلند شد:
- ولمون کن دیگه بابا. این بازی کجاش جالبه؟ هی مساوی می شن!
- آهان فهمیدم نکنه حوصله تون سر رفته؟... خب اگه اینطوره من یه پیشنهاد عالی براتون دارم. میتونید به اسپانسر عزیز این مسابقه مراجعه کنید:اینجا!

این بار صدای اعتراض و ناسزا و حتی پرتاب گوجه و چیپس و پفک تماشاگران به سمت یوآن بلند شد، جوری که فلور و کج پا هم آن را شنیدند. ولی آن دو حتی برنگشتند تا ببینند مردم چه کسی را مورد لطف و رحمت خود قرار می دهند زیرا در آسمان اسنیچ را دیده بودند و با سرعت به سمتش می رفتند.

کج پا از غفلت داوران استفاده کرده و دو تا بمب کود حیوانی به سمت فلور پرتاب کرد ولی او جاخالی داد و بمب ها به طرف دیگری پرتاب شدند. کج پا دوباره دستش را داخل کیسه ای که به جارویش متصل بود فرو برد و چند بمب دیگر پرتاب کرد.
فلور باید برای نجات خودش کاری می کرد چون اگر همینطور پیش می رفت کج پا زودتر از او به اسنیچ می رسید و هافلپاف برنده می شد.

ناگهان فکری به ذهن فلور رسید و با خنده ای شیطانی به کج پا خیره شد. سپس گردنبندش را که مروارید بزرگی داشت از گردن باز کرد و با شدت آن را به سمت کیسه کج پا پرتاب کرد.
برخورد مروارید گردنبند با کیسه همان و انفجار بمب کود حیوانی درون کیسه همان!

- وای مثل اینکه اون بالا یه خبراییه. کج پا نمی تونه جاروش رو کنترل کنه، تعادلش رو از دست داده و داره با تمام سرعت فرود میاد و فلور... فلور اسنیچ رو گرفته! بازی دیگه تمومه! برنده این بازی به نفع گریفیندور تموم شد! اوخ... کج پا با صورت خورد رو زمین.


صدای هورای گریفیندوری ها به هوا رفت و همه با خوشحالی تمام رفتند تا برای جشن گرفتن آماده شوند، البته بعد از اینکه بوی تالارشان از بین رفت.
در این میان فلور آهسته خودش را به کج پا نزدیک کرد و گفت:
- دیدی آدم با تقلب هیچ وقت برنده نمی شه؟! این رو به بقیه هم تیمی هات هم بگو.

بعد از او فاصله گرفت و خودش را به رختکن رساند. اعضای تیم که خیالشان از بابت بازی راحت شده بود با خیال راحت داخل رختکن خوابیده بودند. فلور هم خمیازه ای کشید و به آن ها ملحق شد.




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۱۶:۵۴ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور

مرگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۷ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۱:۰۲
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 29
آفلاین
گریفندور vs هافلپاف

دو راهی


گاهی در زندگی هر ساحره و جادوگری، لحظاتی پیش میاد که ساحره و یا جادوگر مزبور، در حالی که به شدت احساس فلاکت و درماندگی می‌کنه، از ته دل به درگاه مرلین دعا می‌ کنه که انتخابش بعداً برایش نتیجه‌های ناخوشایند و گاها مرگبار به بار نیاره.
مثلاً گفته شده هنگامی که ریگولوس تصمیم داشت قاشق قاشق زهر رو بریزه تو حلق کریچر سر یه دو راهی موند. در واقع اون می دونست با دزدیدن قاب اویز اربابش پیشاپیش به چیز رفته ولی نمیتونست باور کنه که دیگه نمیتونه برگرده خونه پیش خانوادش. در نهایت هم در حالی که به تک تک اعضای خاندان مطهر بلک توسل می جست، تصمیمش رو گرفت و خب سرنوشت ریگولوس بر کسی پوشیده نیست، مرحوم به بوق رفت.

و یا مثلاً گفته شده تو اون شب کذایی، وقتی دراکو مالفوی چوبدستیش رو تو چشم و چال دامبلدور فرو کرد، زیرلب دعا می کرده که یه دست و یه پا نداشت، ولی یک نفر از منجلاب این دوراهی بکشم یا نکشم میکشیدش بیرون. گرچه تو در این مورد اخیر، حضرت مرلین به فریادش رسید و اسنیپ ملعون خیلی فیلم هندی طور پرید وسط و یک آواداکدورای آبدار به سمت دامبلدور مفلوک فرستاد و شوتش کرد پایین تا روی سنگفرش های مدرسه کتلت بشه. البته نویسنده اشاره میکنه این دوراهی همچین هم به ضرر دراکوی لوس و ننر نشد چون چند وقت بعد ولدمورت یقه چرب اسنیپ رو گرفت و به بوق دادش چون فکر میکرد مالک ابر چوبدستیه و خیلی شانسکی جون دارکو نجات پیدا کرد.

پس همینطور که می بینید دوراهی ها در موقعیت ها و شرایط مختلف یقه ی جامعه جادوگری رو میگیرن و بسته به آدمش، نتایج به شدت زیانبار یا مناسبی به جا می ذارن که متاسفانه تیم کوییدیچ گریفندور هم از این قاعده مستثنی نبود.
در واقع همون لحظه که اعضای تیم داشتن خسته و کوفته از آخرین تمرینشون میرفتن سر بازی خبر نداشتن یه دو راهی زشت و گنده سر راهشون سبز شده. یه دو راهی بدون هیچ تابلوی راهنما یا علامت هشدار، که در یک سمتش جاده خاکی و در سمت دیگه اش یک جاده آسفالت ترک خورده قرار داشت. اعضای تیم هاج و واج به دوراهی زل زده بودند و سرشون را می خاروندن. بلاخره ادوارد که در اثر خاروندن سرش با قیچی، دیگه داشت کم کم دردش می اومد، گفت:
- کسی یادشه همچین راهی توی مدرسه بود؟

بقیه به نشانه نفی سرشون رو تکون دادن. ادوارد هم که انقدر از تمرین خسته بود با بی قیدی شونه بالا انداخت.
- به نظرم از جاده آسفالته بریم، جاده خاکیه مشکوک میزنه.

الکساندرا چینی به ابرویش انداخت و گفت:
- من میگم از جاده آسفالته بریم حتماً برای مسابقه دیر می رسیم، من مطمئنم این راه الکی جلوی ما سبز نشده. می خوان مارو از مسیرمون گمراه کنن. از خاکیه باید بریم میونبره!

بقیه با فک های افتاده تو کف این استدلال مونده بودن ولی الکساندرا زحمت نکشید دلیلش رو توضیح بده. چند ثانیه بیشترطول نکشید تا صدای همهمه ها بالا بگیره.

- از آسفالته بغیم، من خاکی دوست نداغم!

- تو بیجا کردی دوست نداری! از آسفالته بریم تا فردا شبم نمی رسیم!

معلوم نبود با اینهمه اختلاف آرا، چطوری یک تیم شده بودن. می شه همه اینارو گذاشت به پای بدبیاری و جبر روزگار! ولی هرچی بود تو این شرایط به وضعیت کمکی نمی کرد. مسابقه به زودی شروع میشد و الکساندرا و ادوارد دعوای زن و شوهری راه انداخته بودن و اما و لاوندر سعی میکردن جداشون کنن. اینجا بود که دنیا نشونشون داد همیشه وضعیت بدتری هم میتونه رخ بده. درحالیکه که بحث حسابی بالا گرفته بود، ناگهان خرگوش سفید و تپل مپلی از ناکجا آباد پیداش شد و در حالی که هر چند ثانیه یک بار ساعت جیبی بزرگش را نگاه می کرد، با عجله از بغل آنها رد شد و وارد جاده ی خاکی سمت چپ شد:
- دیرم شده! وای مرلین جونم دیرم شده!

ملت که دعوا کردن یادشون رفته بود تو بهت و حیرت منظره ای موندن که دیده بودن. این دیگه چه کوفتی بود؟
اما تیم فرصت اینو پیدا نکرد تا خودش رو جمع و جور کنه و به یه جمع بندی برسه . هاگرید که عنان از کف داده بود نعره زنان و هوار کشان دنبال خرگوش افتاد:
- آبگوشط! آبگوشط خرگوش!

دویدن دنبال خرگوش کاریه که شما از دختر بچه ها انتظار دارین. اما خب هاگرید خرس گنده با اون هیکل فقط فکر شکمش بود. بدون توجه به بقیه که با بهت به این صحنه ها نگاه میکردن دویید دنبال خرگوشه و این وسط از روی چندتا دانش آموز بخت برگشته رد شد که سعی میکردن خودشون رو برای دیدن مسابقه به موقع برسونن. البته ظاهرا فقط دانش آموزا نبودن که این وسط کتلت شده بودن. وقتی چای چپ غول آساش رو در تلاش برای تعقیب بلند کرد تو یه نظر نقش و نگاری از یه چهره به شدت آشنا کف کفشش دیده شد... فلور!

اعضای تیم:

مرگ درحالیکه لیست بلند بالاش رو تو هوا تکون می داد گفت:
- هنوز نوبت اون نشده ای موجود بی خاصیت شکم پرست! همین حالا اون رو برش گردون اینجا!

و تو کسری از ثانیه دود شد و دنبال هاگرید راه افتاد. حالا پشت سرشون تیمی باقی مونده بود که تو چند ثانیه تقریبا نصف اعضاش رو از دست داده بود!

نیم ساعت بعد- رختکن تیم کوییدیچ

اعضای باقی مونده تیم با هول و اضطراب اطراف رختکن قدم می زدن. ادوارد هر چند ثانیه یه بار یه دستی به موهاش می کشید و تا اون لحظه چند جای رختکن چند دسته مو ریخته بود روی زمین. هرچند دقیقه یه بار سرش رو بالا می آورد و با بهت به بقیه نگاه میکرد و به لاوندر که روی زمین نشسته بود و مشغول نقاشی روی یه بشکه بود چشم غره می رفت.
چند دقیقه بعد از اینکه سه نفر از اعضای تیم وارد دو راهی مشکوک شدن دنبالشون رفته بودن ولی مثل اینکه این یه بار حق با الکساندر بود. هیچ جا هیچ نشانی از هیچکدومشون نبود حتی همون خرگوش مسخره ای که باعث و بانی این وضعیت شده بود. ادوارد دخترا رو که داشتن دنبال بچه ها میگشتن رها کرده بود و سریع خودش رو به دفتر مودی رسونده بود تا با اعلام وضعیت اضطراری تیم، مسابقه رو تا پیدا شدن بچه ها کنسل کنه. ولی مودی در حالیکه یه دستش تا ارنج تو دماغش بود و با اون یکی داشت پشتش رو میخاروند گفته بود هر راهی دوست داری برو چون به هیچ وجه وقت نه تمدید میشه نه مسابقه کنسل میشه. کلا از مودی توقع بیشتر از اینم نمیشد داشت.

نتیجتا ادروارد وقتی دید نه خبری از بچه ها شد و نه تونست با مودی به نتیجه برسه درحالیکه زمین و زمان رو لعنت میکرد برگشته بود تا با اعضای باقی مونده همفکری کنه. خدارو شکر برای این مواقع دو تا ذخیره داشتن، سر کادوگان و نویل!

اما نویل مادرمرده که همیشه این‌ پاش به اون پاش میگفت غلط کردی، اتفاقی از بالای پله ها پرت شد و تا دم در خود سرسرا رو غل غل خوران طی کرد و نصف استخون هاش شکست و ضربه مغزی شد. گریفندور موند و یه کادوگان که با غرغر فراوان اجازه داد از روی دیوار برش دارن. ولی هنوز دوتا جای خالی باقی مونده بود. چاره ای نمونده بود جز کلاغ رو جای قناری رنگ کردن.
برای پست هاگرید متاسفانه گزینه دم دستی وجود نداشت و کسی با اون طول و عرض تو هاگوارتز پیدا نمیشد. پس ناچارا یه بشکه بزرگ رو از تو آشپزخونه کش رفتن و لاوندر افتاد به جونش و براش ریش و سیبیل کشید تا شبیه هاگرید به نظر بیاد. ادوارد باید اقرار می کرد که نتیجه کار زیاد تفاوت فاحشی نداشت
.
اما برای مرگ چه جایگزینی میتونستن پیدا کنن؟ این وسط در حالیکه بقیه کاسه چه کنم چه کنم دستشون گرفته بودن اما دابز هم به صورت مشکوکی غیبش زده بود. دیگه کم مونده بود دود از کله ادوارد بلند شه. اما در همون لحظه اما دابز نفس زنان وارد شد و در حالی که پشت سرش افسار یک راس تسترال رو میکشید که به نظر نمی اومد از بودن اونجا زیاد خوشحال باشه. ادوارد با تعجب گفت:
-این دیگه اینجا چیکار داره؟

اما با پست دست عرق سر و صورتش رو خشک کرد.
- از طویله خونه ریدل کش رفتم. قراره جای مرگ بازی کنه.

- این!؟

- ایده بهتری داری نابغه؟ از کل هیکل مرگ فقط دوتا بال هاش معلومه، اینم بال داره دیگه! چند دقیقه دیگه باید بریم تو زمین. اینم قرار نیست برامون گل بزنه فقط قراره جای خالی مرگ رو پر کنه. بپر یه ردا براش جور کن بکشیم سرش.

تسترال سرش رو تکون داد و ادوارد با بهت بهش زل زد. چه مسابقه ای قرار بود پیش رو داشته باشن. مرلین بهشون رحم کنه!

همون لحظه- ناکجا آباد

- شما بازی ملکه سرخ پوش رو بهم زدید و به دستور ایشون بازداشت هستید!

فلور و مرگ ناخواسته یه قدم عقب رفتن ولی هاگرید تو همون حالتی که بود باقی موند. حلقه محاصره سربازها داشت تنگتر میشد و باعث شده بود تا فلور زیرلبی ابا و اجداد هرچی دو راهی و مخترع این واژه و هرچی بهش مربوط بود رو مورد لطف و عنایت قرار بده. چی شده بود که اونجا گیر کرده بودن؟

از لحظه ای که عین آدامس چسبید کف کفش هاگرید و طی یه توفیق اجباری وارد این سوراخ شده بود یه لحظه خوش ندیده بود. همون سوراخی که چند صد متر دورتر از دوراهی بود و هاگرید در پی دنبال کردن خرگوش پریده بود توش. کسی تو باورش هم نمی گنجید کسی در ابعاد هاگرید بتونه از سوراخ رد بشه ولی هیچوقت نمیشد قدرت قلم نویسنده رو دست کم گرفت. اقلا توقع می رفت به تبعیت از داستان آلیس در سرزمین عجایب سر از یه سرسره ای چیزی دربیارن نه اینکه با اون شدت بخورن زمین و کتلت تر از چیزی بشن که بودن.

کمی طول کشیده بود تا مرگ بتونه دوباره سرهم بشه و با کمک تلمبه دوچرخه سواری فلور رو رو به راه کنه. هاگرید هم تمام مدت داشت بین درختچه ها و بوته های اطرافشون دنبال خرگوشه میگشت. تا اینکه آخرش یه کرم ابریشم در هیبت رودولف لسترنج یا شاید هم یه رودولف لسترنج تو قالب یه کرم ابریشم با عصبانیت بوته هارو کنار زد و بهشون گفت سر کار رفتن و دنبال خرگوشه نگردن. بچه ها با فک های افتاده به این موجود نوظهور نگاه میکردن که وسط بوته ها نشسته بود و داشت برای خودش قلیون میکشید وقتی ازش پرسیدن با رودولف نسبتی داره یا نه گفته بود چنین تسترالی رو نمی شناسه و زودتر برن دنبال کارشون!

در نتیجه اکیپ سه نفره تو بهت و حیرت راه افتاد تا بلکه بتونه مسیر خروج رو پیدا کنه.
معلوم نبود چقدر مسافت طی کردن یا چه مدته که اونجا هستن ولی به اندازه کافی چیزای عجیب و غریب دیده بودن. کی باور میکرد آدمهای اون دور و بر انقدر بی ملاحظه باشن که کیک وکلوچه هاشو سر راه پخش و پلا کنن و هاگرید شکم پرست رو وسوسه کنن تا ازشون بخوره و پشتبندش مرگ و فلور مجبور بشن دنبال هاگریدی بگردن که اندازه موش شده.
اگرچه از ایده کسی که بطری نوشیدنیش رو سر راه ول کرده بود خوششون اومد. چون فلور که شدیدا تشنه شده بود با خوردنش به اندازه یه خونه سه طبقه بلند شد و تونست یه مسافتی مرگ و هاگرید رو بگیره کف دستش و در واقع راهشون رو کوتاهتر کنه.
خلاصه که دنیایی بود پر از آشناهای نا آشنا. از رودولف هزارپا بگیر تا حسن مصطفیایی در قالب گربه که به خودش لقب بوقشایر می داد و عادت داشت خودش رو غیب و ظاهر کنه و این خلاف چیزی بود که بچه ها از حسن مصطفای واقعی می شناختن چون اون معمولا عادت داشت بقیه رو غیب کنه.

خلاصه که حسن بوقشایر بهشون گفته بود که اونا تو دنیای بوقستان غربی گیر افتادن و باید همین مسیر رو ادامه بدن تا برسن قصر ملکه و از اون بپرسن چطور می تونن از اینجا خلاص بشن. کسی هم این وسط نپرسید اینهمه آدم اینجا هست چرا زرتی باید برن از ملکه مملکت سوال کنن؟ ولی خب وقتی برای بحث کردن نبود.
در نتیجه بدون جر و بحث راه افتادن. کم کم آثار شربتی که فلور خورده بود از بین می رفت و به قد سابقش برگشت و مجبور شدن پیاده بقیه راه رو گز کنن. بلاخره از دور تونستن یه تیکه زمین رو ببینن که یه دست سفیده.
وقتی جلوتر رفتن متوجه شدن که اون چیز سفید یه سفره بزرگه که وسط راه رفت و آمد ملت سبز شده. وسط سفره به اون بزرگی که قد یه زمین بازی کوییدیچ بود فقط یه موش و یه خرگوش صحرایی به همراه یه مرد کلاه به سر شبیه ادوارد نشسته بودن و خربزه قاچ می کردن و وقتی جماعت خسته رو دیدن بهشون تعارف کردن بشینن باهاشون خربزه بزنن که هاگرید بدون معطلی دعوتشون رو لبیک گفت. فلور که سعی میکرد به منظره نفرت انگیز دو لپی خربزه خوردن هاگرید نگاه نکنه مودبانه پرسید:
- ببخشید نزدیکترین راه رسیدن به قصر ملکه از کدوم طرفه؟

موش که شباهت تردید ناپذیری به لینی داشت (یا شاید هم لینی بود که شباهت زیادی به این موشه داشت) دستی به سیبیل هاش کشید تا آثار خربزه رو از روشون پاک کنه.
- برای چی میخواید ملکه رو ببینید؟

فلور خواست بگه تا ما رو از این بوقدونی نجات بده ولی به نظرش اومد خیلی جواب مودبانه ای نیست پس عوضش گفت:
- میخوایم بپرسیم چطور میتونیم برگردیم دنیای خودمون.

کلاه به سر که شبیه ادوارد بود به زور چنگالش رو که به مقادیری اب دهان وتیکه های خربزه مزین بود از دهن هاگرید بیرون کشید.
- ملکه الان کسی رو نمیبینه داره اونطرف جنگل با پادشاه چوگان بازی میکنه.

فلور و مرگ نگاهی رد و بدل کردن. اصلا مهم نبود ملکه داره چه کاری میکنه. حتی ملکه اگر در حال مردن هم بود باید جوابشون رو میداد بعد سرش رو میذاشت زمین! اونا این چیزا حالیشون نبود!
مرد کلاه به سر که انگار از نگاهشون متوجه شده بود به اهمیت موضوع پی نبردن با لحن هشدار آمیزی گفت:
- یه وقت نرید سر وقتش موقع بازی ها! اون عاشق چوگانه و هیچ خوش نداره یکی سر بازی مزاحمش....

اون نتونست حرفش رو کامل کنه. هاگرید بی توجه به کلام هشدارآمیز کلاهدوز به صورت خودجوش فلور رو زد زیر یه بغلش، مرگ رو زد زیر اون یکی بغلش و به سمتی که بهش نشون داده شده بود راه افتاد، اما همین که ایستاد، پاش گرفت به گوشه سفره و با مخ اومد پایین، اما سرعت پایین اومدنش خیلی زیاد بود در نتیجه حرکتشون تبدیل شد به قل خوردن و تو یه لحظه دنیاشون زیر رو رو شد.
تا دقایقی از دنیای اطراف چیزی جز صدا و تصاویر درهم و برهم دیده نمیشد. تا اینکه وقتی نزدیک بود از اینهمه چرخش شکوفه بزنن و اطرافشون رو به رنگ های جدید مزین کنن کم کم از چرخش ایستاده بودن اون هم درست وسط بساط چوگان بازی ملکه! ظاهرا قبلش یه دور هم کل باغش رو شخم زده بودن و اگر با برخورد به دیوار متوقف نمیشدن چه بسا بقیه جاهای کاخ رو هم آباد میکردن.

ملکه حسابی آب و روغن قاطی کرد و یه دسته سرباز فرستاد تا گندزنندگان به تفریح هومایونیش رو خفت کنن.
فلور داشت به مرگ کمک میکرد دوباره سرهم بشه که چشم باز کرد و دید تو محاصره یه مشت سربازن و از ترس دست مرگ رو که هنوز سرش گیج میرفت گرفت و کشید عقب. اونطرف تر هاگرید پای دیوار درحالیکه سیارات منظومه شمسی دور سرش چرخ می خوردن ولو شده بود.
همون لحظه صدای تق تق کفش های پاشنه بلند سکوت رو شکست و ملکه از وسط جمع سربازهاش نمایان شد. فلور مات به زن قرمز پوش جلوشون خیره شده بود که کله ش در ابعاد یه کدو حلوایی بود و به نظر می رسید صورت بلاتریکس رو روش کنده کاری کردن. و چیزی که جای توپ زیر بغل زده بود شباهت زیادی به کله بدون موی ولدمورت داشت. ملکه جیغ کشید:
- به چه جرئتی بازی ملوکانه مارو بهم ریختین؟ ای جونورای ناشناس عجیب و غریب!

فلور با بهت گفت:
- تو بلاتریکس نیستی؟

- بلاتریکس دیگه کیه؟ سرشون رو بزنید! همین حالا!

کله بی موی ولدمورت از زیردست ملکه گفت:
- عزیزم به خودت فشار نیار!

مرگ نگاهش رو از صورت ملکه که داشت هرچه بیشتر همرنگ لباسش می شد برداشت و به کله ولدمورت دوخت که زیر بغل ملکه وول میزد. کم کم نقشه پلیدی تو سرش شکل گرفت که اگه کار می کرد، میتونست هم اونا رو از گردن زده شدن نجات بده، هم ممکن بود به موقع به مسابقه کوییدیچ برسن:
- علیا حضرتا! مارو به خاطر این ورود نا به جا ببخشید. ما فقط میخواستیم شما رو به بازی جذاب و مفرح چوگان خودمون دعوت کنیم که در حال حاضر روی زمین در حال برگزاریه!

اون سمت دو راهی:

ادوارد در حال که شر و شر عرق می ریخت، تمام سعی خودش رو کرد که قیافه ی مضطرب و تا خرتناق گناهکار خودش رو مظلوم و بی گناه نشون بده. اولین نفر از رختکن خارج شد و قیچی‌ هاش رو برای تماشاگرای گریفندور تکون داد. نیشش رو تا بناگوش باز کرد و یه دور سیصد و شصت درجه زد تا یکدفعه خودش رو رو در رو با مروپ گانت ببینه!
-سلام مادر ارباب!

-چرا قیافه ات شبیه آبمیوه نخورده ها رنگ پریده است ادوارد مامان؟

-چیزی نیست مادر ارباب، همه فیلم های تیم برتون همینن، گریممه.

مروپ که خیلی قانع به نظر نمی رسید نگاهش چرخید و به بشکه هاگرید افتاد.
-چرا قیافه هاگرید شبیه کساییه که انقدر خوردن دارن میترکن؟ من فکر کردم تو محفل غذا ندارن؟نکنه به خوردن بقیه محفلیا رو آورده؟

ادوارد نگاهی به تیم پشت سرش که همه از بیخ محفلی بودن و بشکه ای که قرار بود هاگرید باشه انداخت.
-نه چیزه...چون... اره چون سهم همه شون رو همین هاگرید میخوره.

ادوارد این رو گفت و لبخندی حتی پت و پهن تر تحویل مروپ داد که باعث شد گوشه های دهنش به شرف جر خوردن در بیان. خیلی آروم قدم برداشت تا از مروپ دور بشه که:
-یه ریگی به کفشته ادوارد!

-به تک تک هورکراکس های ارباب قسم، به جفت قیچی هام، به جد نازنینتون سالازار...

اادوارد در همین حال که قسم می خورد دوباره به سمت مروپ برگشت و با دیدن انگشت مروپ که جدی جدی به کفشش اشاره می کرد، ساکت شد. خم شد و در حالی که زیر لب به جد و آباد سایر هم تیمی هاش فحش میداد، چند تا از فضله های هیپوگریفی که جای مرگ چپونده بودن تو بازی رو از تو کفشش دراورد. حالا چرا این هیپوگریف هم باید زارت بره فضله کنه تو کفش ادوارد، اینم شانسه ادوارده.

ادوارد با فرمت از مروپ که ابروهاش با حالت مشکوکی بالا رفته بودن تا تونست فاصله گرفت و به وسط زمین رفت. سوت آغاز مسابقه زده شد و بازیکنان دو تیم به پرواز دراومدن.

بالقوه، تیم گریفندور از پتانسیل بالایی برای بردن بهره مند بود، تماشاچیان زیاد گریفندور ورزشگاه رو گذاشته بودن رو سرشون و تیم حریف برایان سیندرفورد رو توی دروازه داشت که خودش بنا به تجارب قبلی، گل به خودی به حساب میومد. ولی بالفعل، تیم گریفندور به جای یه حمله و یه دفاع، یه بشکه و یه تسترال داشت. همه امید ادوارد به این بود که کادوگانی که تونسته بودن به جای فلور بیارن، زود گوی زرین رو بگیره.

سرخگون دست بچه های هافلپاف بود. وین توپ به دست جلو میومد و حسن مصطفی و ارنی مک میلان، چماق به دست از دو طرف همراهیش می کردن. اما دابز که خیلی واقع بینانه امیدی به بشکه نداشت، نفس عمیقی کشید و خودش جلو رفت.
اما از چند تا از بازدارنده هایی که حسن و ارنی وحشیانه به سمتش میفرستادن جاخالی داد تا تونست بلاخره یکیشون رو دفع کنه و به وین بزنه. سرخگون از دست وین افتاد و الکساندرا ماهرانه اونو گرفت.
ادوارد با عجله جلو رفت و در کنار الکساندرا جای گیری کرد. مدافعان هافلپاف جا مونده بودن و الکساندرا برای گل کردن این ضد حمله، فقط برایان رو جلوی خودش داشت. الکساندرا به سمت حلقه ی وسطی شوت کرد. برایان دقیقاً جلوی حلقه ی وسط ایستاده بود. برایان پرید....
بله درست حدس زدین، گل برای گریفندور! برایان انتخاب کرده بود که گل بخوره. برایان اصلاً به زمین اومده بود که گل بخوره، گل خوردن رسالت برایان بود! اون که نمی تونست جلوی تازه وارد محفل رو که با هزاران امید به سفیدی پیوسته بود بگیره.قلب ساده و مهربونش همچین اجازه ای نمی داد.

صدای پروفسور مودی در ورزشگاه طنین انداخت:
-گریفندور ده، هافلپاف صفر. دروازه بان هافلپاف مشکوکه.

رنگ‌ داشت کم کم به صورت ادوارد بر می گشت. اما دابز که بازدارنده ای رو دم دست خودش نمیدید، بشکه هاگرید رو مستقیم به فرق سر وین هاپکینز کوبیده بود و الکساندرا دوباره سرخگونش رو تصاحب کرده بود. داخل دروازه هم لاوندر با مهارت بین حلقه ها حرکت می کرد و به نظر نمیومد خیال داشته باشه به این راحتی امتیازی رو تقدیم هافلپاف کنه. تازه واردهای گریفندور گل کاشته بودن، فقط اگه کادوگان هم هر چی زودتر گوی زرین رو می گرفت...

یعنی قبلا نویسنده اشاره نکرده بود که ادوارد از این شانسا نداره؟ در همون موقع که تازه لپاش داشت گل مینداخت، دوباره صدای مودی به گوش رسید:
-تماشاچیان تیزبین، به زمین نگاه کنید! این چه پدیده ایه؟ کف ورزشگاه داره ترک میخوره، انگار یه تونل داره باز میشه!
صدای جیغ و هوار تماشاچیا و فریادهای زلزله گوش ادوارد رو پر کرده بود. با بهت نگاهش رو به پایین انداخت و در جا قلبش اومد توی حلقومش! مودی راست میگفت، تونلی داشت وسط زمین بازی دهن باز میکرد و تا جایی که از این زاویه معلوم بود، کله ی پشمالوی هاگرید واقعی با موهای در هم گوریدش کاملا قابل تشخیص بود!
چند دقیقه بیشتر طول نکشید تا تونل کاملاً باز بشه و به جز هاگرید، فلور و مرگ با سر و صورت خاک آلود، یک عدد ملکه در معیت یک دسته سرباز و یه خرگوش سفید و چند تا جک و جونور دیگه هم بریزن وسط زمین.

ملت تماشاگر در صحنه:

ملکه که از دیدن جاروهای پرنده به وجد اومده بود، با داد و هوار دستور داد و همزمان با انگشت به جاروها اشاره میکرد. سربازها با عجله رفتن تا دستورات ملکه رو اجرا کنن و چند نفر رو این وسط له کردن و سر یکی دو نفررو قطع کردن و تعدادی از بازیکن هارو هم از روی جارو انداختن زمین تا ملکهشون بتونه سوار شه.
صدای جیغ و فریاد کل ورزشگاه رو در بر گرفته بود. مروپ بیچاره هم اون وسط با دیدن توپ زیر بغل ملکه که شباهت زیادی به صورت پسر نازنینش داشت، فی الفور از هوش رفته بود و نمیشد ازش توقع ساماندهی به این آشوب رو داشت. مودی هم که تکلیفش مشخص بود. در حالت عادی هم مغزش روی خوددرگیری حاد تنظیم شده بود و دیدن این وضعیت فقط باعث شده بود وحشی بشه و تریبون رو سفت گرفته، انواع اقسام تئوری توطئه ها رو با سرعت باد بیرون می داد و وصله پشت وصله بود که به تیم گریفندور میچسبوند. کادوگان دوباره جو گیر شده بود و محفلی های تیم خودش و تیم هافلپاف رو ارتش کرده بود و بهشون دستور حمله به متجاوزین و خیانتکاران رو می داد. برایانهم که دیدن مناظر جنگ و خونریزی براش جذابیتی نداشت نشست روی حلقه یکی از تیرک های دروازه و کتابش رو باز کرده بود و بلند بلند از وعده های مرلین برای روز رستاخیز می گفت. خود مرلین ریش هاش فر خورده بود و با تعجب به زمین بازی خیره شده بود. مرگ لیستش رو گرفته بود دستش و هی رفرش می زد و اسامی جدید رو نگاه می کرد و هر بار که اسم ولدمورت رو نمیدید، آه حسرت می کشید. ادوارد هم که همه چیز رو به خاطر ظهور نامبارک هم تیمی هاش بر باد رفته میدید قاطی کرد بود و با قیچی دنبال هاگرید واقعی گذاشته بود. خلاصه که وضعیتی شده بود کهسگ صاحابش رو نمی شناخت. در این میون...
بله، میون این بلبشو که همه یا دنبال راه در رو بودن یا سعی میکردن متجاوزین رو از زمین بازی بیرون کنن صدای فریاد یه نفر از وسط جایگاه تماشاگرا به گوش رسید.
-اونجا رو نگاه کنید! دختر پریزاده دستش رو گرفته بالا!

و درست میگفت. در این میون، فلور دلاکور خیلی زودتر از هم تیمی هاش به خودش اومده بود و گوی زرین رو گرفته بود.


ویرایش شده توسط مرگ در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۳ ۲۱:۲۴:۲۱


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۵۱:۱۸ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

روبيوس هاگريد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۲۹:۴۱
از شهری که کودک نداشت.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 439
آفلاین
موضوع: در انتهای این رول نه لرد می‌میره و نه حتی گریفیندور برنده‌ی بازی می‌شه. سپاس از توجهتون.

میاد پیش‌تون با خوش‌حالی

امروز می‌خوام به یکی از معضل‌های اصلی کوییدیچ در هاگوارتز بپردازم؛ تقلب. و همین ابتدا هم سنگامون رو وا می‌کَنیم. این تقلبه قرار نیست با کود حیوانی و بوی آزاردهنده‌ش رخ بده چون... نه.

-دایی شیکمت جلو وزش باد کولرو گرفته.
-هیسسس. بخاب.
-چرا یه مسلمونی واسه این بچه عروسک نمی‌خره تا به جای ما با عروسکاش خاله‌بازی کنه؟

گرم بود. جینی جا پهن کرده‌بود کف سالن اصلی و بچه‌ها رو سوسیسی خوابونده بود ور دل همدیگه و خودش هم شخصاً نظارت می‌کرد روی داستان. کسی دم نمی‌زد. تا این‌که سرکادوگان زد. دم. با سرعت وارد یکی از قاب‌های توی خواب‌گاه شد و گ

-واهاهاااای دوس‌جونیا.

ببخشید. گف

-وای وای وای. نمی‌گونجم.

شرمنده. گفت

-دوست‌جونیااااو. ساعت دانلود رایگان تموم شود. ادوارد قول داده‌بود باوب افسنجی دانلود کونه ببینیم.

گفت:
-هم‌رزمان بیدار شید. یه خبر خوب دارم یه خبر بد.

هاگرید در حالی که بالا و پایین می‌پرید، شروع کرد به هذیون گفتن.
-اول خبر بدو بده. نع. خوبو بده. نع. بدو بده. نع خوبو. نع بد. واهاهای! ایوولّا یدونه از این دیالوگا. واهای من خیلی خوشحالم.

هاگرید خیلی خوش‌حال بود.

-خبر بد اینه که ادوارد قرار نیست برات باب اسفنجی دانلود کنه ای مبارز.
-ادواردکم؟ کادوگ‌جونی چی داره می‌گه؟

ادوارد که داشت توکشو تیز می‌کرد دست‌پاچه شد.
-چ. چی؟ آقا. چی میگی؟ می‌کنم بابا. دانلود هم می‌کنم. فقط امروز رو... استثنائاً وقت نداشتم. حالا بی‌زحمت اون دوراهی رو بدید من لپ‌تاپمو بزنم شارژ.

هاگرید دیگر خوش‌حال نبود.

-
-بله. سر کاری هم‌رزم. ولی غمی‌ت نباشه. خبر خوب اینه که رولای کوییدیچ این دوره تک‌پستی هستن.
-وای این که حتی از بده هم بدتره. من تحملشو ندارم.

هاگرید اون یاروعه بود که بخشای باحال سوژه‌ی کویی رو می‌دادن بهش با پارتی‌بازی. هاگرید... هاگرید خیلی ناراحت بود بچه‌ها... اجازه بدید من الان می‌آم.
خب. در اینجای داستان هاگرید خودکشی احساسی می‌کنه. دیگه همه‌ی خنده‌هاش یه نقابن. یه نقاب که زخم‌هاش رو بپوشونن. گرفتی؟ هه... :)
بچه‌های گریفیندور سرکادوگانِ خوشحال رو یقه کردند.
-کجای این خبر خوبه دایی؟
-آروم بگیرید هم‌رزمان. من از این کوییدیچ‌های چندپسته متنفرم. همیشه قسمت کوییدیچش می‌افتاد به من و بقیه جاهای باحالش رو می‌نوشتن. حالا دیگه من هم فرصت این رو دارم که چند پاراگرافی چیزای باحال بنویسم.

در این‌جای داستان همه‌ی گریفیندوری‌ها بازی رو تحریم کردند و گفتن که بازی نمی‌کنن و دوباره کل کارا افتاد گردن سرکادوگان. البته ادوارد استثنا بود. ادوارد سینه‌ش رو صاف کرد و با غرور گفت:
-غمیت نباشه سرکادوگان. من تنهات نمی‌ذارم. خودم می‌آم تا دوتایی همه‌ی تیما رو بزنیم.
-حله هم‌رزم. آماده‌ی تمرین هستی؟
-هیسس. بخاب.


هر پایانی، یه شروعی نیاز داره

حالا که بحث شروع شد، جا داره این رو بگمش. این هافلیا واقعاً سخت‌کوش و اینا هستن... یعنی... واقعاً. همیشه فک می‌کردم چون هیچ لقب خفنی نمونده، الکی سخت‌کوشی رو انداختن بیخ اینا که یه وقت ناراحت نشن. ولی این‌طور نیست. حالا عرض می‌کنم...
تا روز مسابقه دیگه همه‌ی بچه‌ها آشتی کرده‌بودن و تحریم رو شکسته‌بودن و برگشته‌بودن به تیم، جز ادوارد. ادوارد زنگ زد گفت کار براش پیش اومده. پرسید بچه‌ها دوراهی رو کجا گذاشته‌ن چون کاری که براش پیش اومده توی کنسول بازیش باید انجام بشه. و وقتی آدرس دوراهی رو گرفت، قطع کرد. ای باباه.
ولی باکی نی. هاگرید حسابی یارش رو شناسایی کرده‌بود و طی جلسات تمرین، به یه هماهنگی مثال‌زدنی رسیده‌بودن. کعنهو که کسی ندونه فک کنه دوقلو هستن.

-سالام. تو اون یکی مودافع تیم هستی؟ آممم... اَمّا دابز؟
-اسمم اَمّا نیست هاگرید. این‌طوری تلفظ نمی‌شه.

صدای استادیوم زیاد بود. هاگرید که چیزی نشنیده‌بود، با کمی زور بیشتر توی صداش ادامه داد:
-ببین امّا. فک کونم باید یه چیزایی رو با هم هماهنگ کو..

سوت رو زدن.
اوه، اوه. حاجیـــــــــــــــــــــــــــــــــ. شل بگیر! ما همه‌مون یه مشت دانش‌آموزیم.

برایان؟! بیا منو بشور

-پاس بدید هم‌رزمان. پاس بدید.
-کوافل دست ما نیس دایی.
-کوافل کجاست؟

کوافل توی دروازه‌ی گریف بود. لاوندر از شدت خشم، براون کرده‌بود. این مدافعا داشتن چه غلطی می‌کردن؟

-عالیه خیلی خوب شد. حالا سعی کن روی میمِ اما تشدید نذاری.

لاوندر، غرولندکنان کوافل رو برداشت و پاس داد به مرگ. مرگ، کمی ذوق‌زده رو به سرکادوگان در اومد که:
-پاس بدم؟
-مگه کوافل با ماست ای مبارز؟
-بله.
-اگر کوافل با ماست، پس چه کسی با آن‌هاست؟
-بلاج

«ر»ـی مرگ، با فریاد سرکادوگان در هم آمیخت و شنیده‌نشد. سرکادوگان از رو جاروش پرت شد پایین، کف استادیوم. از شما دعوت می‌کنم که در ادامه با هم یک دیالوگ چندخطی بشنویم از حسن مصطفی که بیخیال بازی شده‌بود برای لحظاتی:
-ایح ایح ایح. یَنیااااا. اصّن، واخ واخ واخ. خُرد و خاکشیر شد بچِه‌ی مردم. بیرین کنار بیرین کنار ببینم چی آوردم سرِ صورتش. بده بالا. بده بالا رُخته چک کنم. آح آح آح. بیبین ترو خدا سورتفاهم به وجود نیاد. من اصّن قصد نداشتم همچی اتفاقی بیفته. به جان... عح عح عح... به جان عزیزم. به جان پدرام، یکّه پسروم. عح عح عح. بگذر از ما. بگذر که خدا از ما نگذشته. همی‌طور بی دلیلا، لـِه شدوم.

خلاصه‌ش می‌شه اینکه... هیچی نمی‌شه. به عبارت دیگه، یعنی می‌شد اصلاً این دیالوگ نوشته‌نشه. سرکادوگان هم یه آبی سر و صورتش زد و سر حال اومد و برگشت توی زمین.

اژدهاکُش وارد می‌شود


از دور، خیلی دور، نقطه‌ای نمایان شد. نقطه‌ای که ذره ذره حجم گرفت، قد کشید، و تبدیل شد به هیبت یک قهرمان احتمالی، به هیبت یک ادوارد.

-کارم تموم شد. دیر نرسیدم که؟ اومدم نجاتتون بدم.

در چشمان گریفی‌های در حال نابودی، برقی از امید نمایان شد. یعنی ممکن بود که ورق برگرده؟

-خب... پست من کجاست؟

احتمالاً قهرمانی...

-شما ذخیره‌ای دایی!

... در کار نیست.
و ادوارد، رفت و... عچه، عچه، رفت و نشست رو نیمکت!

-اِما دابز!
-خودشه. بالاخره تونستی اسمم رو درست بگی.
-ایوولّا. اگه از درون خودکشی نکرده بودم الان قرش می‌دادم. حالا بریم سراغ بازی؟

برید جان عزیزتون.

-فکر کنم هر آن ممکنه شروع کنن بازیو.

آره. باشه. برید.

دوراهی بزرگ

-کوچیک هم کارمو راه می‌ندازه. فقط می‌خوام دست‌گاه بازی‌م رو بزنم تو برق. کار فوری دارم.

شاید مسخره‌تون بیاد ولی ورق جدی جدی تا یه حد خوبی برگشت. یعنی گریفیا تونستن تا حد قابل قبولی خودشونو بکشن بالا. و کم کم به حدی برسن که هر گروهی اسنیچ رو بگیره برنده شه. آیرین و فلور هم واقعاً بازیکن‌های زحمت‌کشی هستن. از همین‌جا از هر دو جستجوگر تشکر می‌کنم.
هاگرید براش عجیب بود که یه دفعه‌ای انقدر امتیاز گرفتن و حریف توی قوطی رفته‌بود. این اتفاق با سخت‌کوشی هافلیا در تناقض بود. توی همین تفکرات بود که نگاهش افتاد به جایگاه تماشاچیان. لب‌های یکی از اعضای گریفیندور داشت با سرعت و شوق و اشتیاقی غیر عادی تکون می‌خورد.

-دارم چی می‌بینم؟ تقلّوب؟

از این‌جا تا انتهای این بخش رول، سر جمع یک دقیقه هم طول نکشید. هاگرید به فکر فرو رفت برای سه چهار ثانیه‌ای. یعنی باید چه می‌کرد؟ باید این تقلب رو علنی می‌کرد؟ زیرآب تیم‌ش رو می‌زد و باعث توبیخ گریفیندور می‌شد و بین هم‌گروهیاش منفور می‌شد؟ یا باید لاپوشونی می‌کرد و تف می‌نداخت رو شرفش؟ ای باباه. همه‌ش چالش، همه‌ش دردسر.
ناگهان توی سرش جرقه‌ای زد. تصمیم گرفت بدون این‌که گزارش تقلب رو به داور بازی بده، خودش یه جوری جلوش رو بگیره. یه بلاجر داشت می‌اومد سمتش. جای دست‌هاش روی چوب رو محکم کرد و آماده شد.


برایان؟! بیا منو بشور 2

یوآن هیچی نبود. در مناسبات کوییدیچ هاگوارتز هیچ جایی نداشت. اما با این حقیقت کنار نیومده بود. برای همین نشسته‌بود بین تماشاچیای عادی و برای خودش گزارش ارائه می‌کرد از بازی.

-توپ دست حسن مصیه. مصی. مصی. امیدوارم نکته‌شو گرفته باشید. هاگرید چاقه. امیدوارم نکته‌شو گرفته‌باشید. در ادامه چند بیت از محسن یگانه با محوریت دوراهی براتون می‌خونم. امیدوارم نکته‌شو بگیرید. ولی قبلش این‌جا رو داشته‌باشید. بلاجر با سرعت سمت هاگرید می‌ره. هاگرید داره تماشاچی‌ها رو نگاه می‌کنه. می‌زنه زیر بلاجر. بلا. جر. امیدوارم نکته‌شو گرفته‌باشید. بلاجر داره می‌آد سمت تماشاچیا. خیلی داره می‌آد. من کم کم دارم نگران می‌شم. نع. مامااااا...

یوآن پیش از اینکه از هوش بره، صدای سوتی شنید که تا ته مغزش اکو پیدا کرد و بعد داور رو دید که می‌اومد سمتش.

-بازی متوقف می‌شه.

دوست می‌داشت می‌تونست حرف بزنه تا از داور بخواد که بخاطر مصدومیت اون، بازی رو متوقف نکنه. دلش نمی‌خواست باعث ضد حال بشه. چند تا ناله کرد و امیدوار بود که داور نکته‌شو بگیره.

-چون یکی از بلاجر هامون تو صورت این یارو دانش‌آموزه تیکه‌تیکه شده.

آخ.

هر شروعی یه پایانی داره

خب همون‌طور که عرض کرده‌بودم لرد نمرد. بازی هم هیچ‌وقت تموم نشد. اگر می‌شد بی شک گریفیندور برنده بود. اما... بیاید یک بار دیگه، با هم اتفاقات چند ثانیه‌ی آخر بازی که منجر به نیمه‌تموم موندن بازی شد رو مرور کنیم. هاگرید عزیز و دوست‌داشتنی، از دور یوآن رو دیده‌بود و فکر کرده‌بود که داره تقلب می‌کنه. و برای این‌که مجبور نشه گروهش رو لو بده، تصمیم گرفته‌بود خودش جلوی این تقلب رو بگیره که با این تصمیم، نتایج شکننده‌ای به بار آورده‌بود. نهایتاً یک دسته گل تهیه کرد و به همراهی برایان، رفت بالاسرش توی شفاخونه و هردو قول دادن از این به بعد توی همه‌ی رول‌های کوییدیچ این ترمشون، ازش به عنوان گزارشگر استفاده کنن. و می‌دونستن که اگر یوآن در کما نمی‌بود، لبخندی از سر خوش‌حالی می‌زد. چند دقیقه‌ای نشستن. بعد هم رفتن بیرون و توی راه، دیدن که شفادهنده به همراه‌های بیمار اتاق بغلی که با بغض، «ارباب، ارباب» می‌کردن گفت امیدی به زنده‌موندن بیمارشون نیست...

امیدوارم نکته‌شو گرفته‌باشید دوست‌جونیا.
و ممنونم که این بازی کوییدیچ رو در کنار من دنبال کردید.


ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۳ ۲۰:۵۶:۵۵
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۳ ۲۱:۰۵:۱۲

تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۴۵:۱۳ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹

برایان سیندر فورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۲۶ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۳۱:۲۸ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 24
آفلاین
هافلپاف
و
گریفیندور


بمب کود حیوانی



مسئله این‌جاست که هافلپافی‌ها موجوداتی مهربان، سختکوش و فداکار بودند و همین هم گاها دست و پایشان را می‌بست.


مسابقات کوییدیچ میان‌گروهیِ هاگوارتز توسط یوآن ابرکرومبی گزارش نمی‌شدند و هر قدر هم که سخت و جانسوز، جهان باید با این حقیقت کنار می‌آمد که این مسابقات را قرار است لی جردن یا یک خری، مثل آدم گزارش کند. هافلپافی‌ها در رختکنشان ایستاده بودند و منتظر بودند پست شروع شود که دیالوگ‌هایشان را بگویند چون کار دیگری نمی‌توانستند بکنند؛ نمی‌توانستند بروند توی زمین چون برایان نداشتند. برایان در گل مانده بود، برایان به عدم پیوسته بود. برایان به سرزمین موعود شتافته و در بدترین زمان ممکن همه را راحت کرده بود و هافلپافی‌ها به دلایل نامشخص از این مسئله خوشحال نبودند. آنها دوست داشتند کله‌ی برایان را بکنند، اما متاسفانه هافلپافی بودند.

سدریک پتوی ورزشی‌اش را تا زیر چانه‌اش بالا کشید و با چشمان نیمه باز درجا زد. برایان آن سرِ دنیا با خشونت تخم مرغ شکاند. زاخاریاس انگشتانش را در هم قفل کرد و بالا و پایین پرید.
_دستیار ناظرم که نکردین، لااقل بذارین جاش بازی کنم.

حسن مصطفی دستش را دور گردن زاخاریاس انداخت و از گونه ی او ماچ آبداری برداشت.
_کی گفته دستیار ناظر نمی‌شی؟ سدریک، برو اون سی‌پنل رو بیار من این پسر قشنگم رو مدیر کل کنم.

مسئله این‌جاست، عزیزانم، که هرگز تابحال اتفاق نیفتاده کسی سی پنل را وارد سوژه کند و قصد نابودی سایت و حذف شناسه‌ی لرد را نداشته باشد. سی پنل را آوردند و زاخاریاس مدیر کل شد و همان‌طور که عرض کردم خدمتتان، پروژه‌ی نابودی سایت کلید خورد.

دقایق پشت سر هم سپری می‌شدند و هافلپافی‌ها زیر پتوی سدریک جمع شده در فراغ برایان می‌گریستند. سدریک در خواب‌هایش قامت رشید برایان را ملاقات کرد. خانم اسپراوت یک گیاهِ برگ‌برایانی را مذبوحانه در گلدان کاشت، با اینکه می‌دانست تا زمان مسابقه در نخواهد آمد. زاخاریاس برایان را حذف شناسه کرد شاید عصبانی شود و برگردد. حسن مصطفی یک ماچ آبدار دیگر از گونه ی زاخاریاس برداشت.
_چه اقدام هوشمندانه‌ای زاخار کوچولو! عمو حسن واقعا خوشش میاد وقتی نیروهای جوون جامعه چنین فکرای ظریف و سازنده‌ای از خودشون در می‌کنن!

شمارش معکوس آغاز شده بود و فنریر که به زور شورت ورزشی پایش کرده بودند تیم را ول داده بود توی زمین. جمعیت هورا می‌کشید و داور سوت می‌زد و هافلپاف هنوز برایان نداشت. راهی باقی نمانده بود... هافلپافی‌ها مجبور بودند طاقت بیاورند و مرد باشند. دست و پایشان را جمع کردند، اشک‌هایشان را پاک کردند، گوشی‌هایشان را در آوردند و از وبسایتِ دیجی‌ویزارد یک قلاده برایانِ کار نکرده و صادراتی ثبت سفارش نمودند.

مسئله این‌جاست که هافلپافی ها موجوداتی مهربان، سختکوش و فداکار بودند و همین هم گاها کار دستشان می‌داد.


ساعت نه شد. ده شد. برایان هنوز خانه بود. یازده شد. برایان با اضطراب مایع پنکیک را توی تابه ریخت و با پشت دست عرق پیشانی‌اش را پاک کرد. تابه را با دستان لرزان کمی تکان داد و سپس همان‌طور که دنبال کفگیر می‌گشت، اندیشید تابحال مسابقه باید شروع شده باشد. تابه را روی شعله رها کرد و با نهایت سرعتی که در توانش بود، تخم مرغ ها را یکی پس از دیگری توی تابه‌ی کناری شکاند و سوسیس‌های توی تابه‌ی دیگری را با عجله برگرداند. نفس نفس زد و با حرکت سرش موهایش را کنار زد. موزیک متن حماسی در پس‌زمینه اوج گرفت و دوربین بالا تر رفت تا پیش روی برایان، روی پیشخوان آشپزخانه، صف طولایی را نمایان سازد که متشکل بود از تابه‌ها، قابلمه‌ها و پاتیل‌های بیشمار.
برایان برای مسابقه وقت نداشت. باید در تک تک ظروفی که در خانه داشت صبحانه درست می‌کرد.

نیهیلیسم، جنگ قدرت و کود حیوانی.


همین که از جعبه در آمد می‌توانستی بگویی یک چیزی‌اش فرق می‌کند. چشمانش آبی بودند و پلیور یقه‌هفتش صورتی بود. مشکل از این ها نبود... اما هافلپافی‌ها می‌توانستند تشخیص دهند برایانی که سفارش داده‌اند دقیقا همان برایانی نیست که می‌خواسته‌اند. گرچه، حالا دیگر چند دقیقه بیشتر تا شروع مسابقه فرصت نداشتند و هرچه کمتر می‌دانستند بهتر بود.

برایان پاهایش را یکی پس از دیگری از جعبه بیرون آورد و خاک روی لباسش را با دو دست تکاند. درست زمانی که دیگر داشتند شک می‌کردند، لبخند دندان‌نمای برایانی‌اش را تحویل داد.
_هم‌گروهی‌های زرد و مهربانم!

هافلپافی‌ها نفس راحتی کشیدند و برایان دستانش را با شوق به رویشان باز کرد.
_می‌دونم که زیاد وقت نداریم... اما قبل از این‌که با اقتدار بازی رو ببازیم و خلق خدا که تیم مقابل باشن رو شادمان کنیم، چیز هایی دارم که باید بهتون بگم.
_بگو برایان کوچولو، بیا رو پای عمو حسن بشین و سخنرانی کن!

برایان روی پای عمو حسن نشست و سخنرانی را شروع کرد.
_دوستان... همونطور که می‌دونید، کاپیتالیسم!

هافلپافی‌ها می‌توانستند تحول و عروج را در درونشان احساس کنند و همین هم خبر از این می‌داد که برایانی که خریده‌اند اصل است.

_نیهیلیسم! جنگ قدرت! در راه عشق، باید آدم فدا بشه! عشق و مرگ نزدیکِ نزدیک به هم پیوند خوردن...

سخنرانی برایان توسط ماچ آبداری که عمو حسن از روی گونه‌اش برداشت قطع شد. زاخاریاس کمی احساس حسادت کرد و با عجله دنباله‌ی سخنرانی را گرفت.
_پس ما اگر می‌خوایم کسی رو خوشحال کنیم، باید کسی رو بکشیم!
_دقیقا برادر عزیزم! این تفریحات عامی، این لذت‌های دنیوی رو برای ما ساختن تا عشق رو، نیروی روشنایی رو، و قدرت الهی رو از یاد ببریم! اینا دارن تلاش می‌کنن ما رو...

نفس اعضای تیم حبس شد، و همگی یک‌صدا زمزمه کردند.
_به تاریکی بکشونن!
_کاملا صحیحه عزیزان من! برای همین هم هست که ما باید امروز این مردم رو به خودشون بیاریم... ما باید امروز نور حقیقت رو در چشم عوام روشن کنیم!

سدریک پتوی نورانیِ حقیقت را روی سرش کشید و زمزمه کرد.
_اما چطور؟

برایان دوباره لبخند زد، اما این بار چیزی در لبخندش تفاوت داشت و کج بود.
_با یه تلنگر. با یه... جرقه.

خدمتتان اینطور بگویم، برایانی که خریده بودند اصل بود؛ جنسش از برایانِ اورجینال هم مرغوب‌تر بود. برایانِ فیک گوشیِ فیکش را در آورد و از یک وبسایت فیک، مهماتِ انفجاریِ فیک سفارش داد. چشمانش می‌درخشیدند و مشخص نبود از کجا به بعد، اما هافلپافی‌ها می‌دانستند همه چیز از کنترل خارج شده است.

در این بخش برایان فقط می‌دود و اتفاق خاصی نمی‌افتد.

سدریک برای تیم آرزوی موفقیت کرد و برایان دوید. کندرا زاخاریاس را به وین پاس داد و برایان دوید. سوت‌ها به صدا در آمدند و بازیکنان مصدوم شدند و تماشاچیان هورا کشیدند و برایان دوید. هر ثانیه که می‌گذشت، یک ثانیه از دست رفته بود. برایان به تک تک این ثانیه‌ها برای جلوگیری از انفجار نیازمند بود و برای همین هم باید می‌دوید. حاشیه‌ی زمین مسابقه را متر کرد و سوت بازی به صدا در آمد. به تماشاچیان تنه زد و سرخگون دست به دست شد. برایان می‌دانست یک جای این خراب شده قرار است برود هوا، هرچه نباشد برایان به برایان راه دارد.

چهار دست و پا میان تماشاچیان را جورید و آن بالا، همزادِ اینترنتی‌اش از سرخگون جاخالی داد تا خلق خدا را شاد کند. چشمانش می‌درخشیدند و برایان این درخشش را اصلا دوست نداشت، چون خودش هم شخصیت انیمه‌ایِ ضعیفی بود و میدانست شخصیت‌های انیمه‌ایِ ضعیف یا می‌توانند خیلی خوب باشند و یا خیلی بد. خودش را به ردیف اول تماشاچیان رساند و با تمام وجود فریاد کشید.
_سدریک! وین!

صدایش در همهمه‌ی تماشاچیان گنگ بود. تصویرش در خیل بازیکنان گنگ بود. برایان زیر سایه‌ی همزاد اینترنتی‌اش گنگ بود، و می‌دانست این با دیگر ماموریت‌های الهی‌اش فرق می‌کند. برایان این بار باید خودش را شکست می‌داد. سدریک به سرعت برق از پیش رویش گذشت؛ پتویش در هوا به احتزاز در آمده بود.
_کجا بودی برایان؟
_داستانش... داستانش طولانیه!

داستانش طولانی بود. برایان در یک تابه املت درست کرده بود ولی بعد متوجه شده بود آن تابه را از تابه ی دوست و برادرش جدا کرده است و تابه‌ی تنها مانده و از همه جا رانده شده از انتهای کابینت غم‌زده به او خیره شده است، برای همین برایان مجبور شده بود او را هم بیرون بیاورد و در او صبحانه درست کند. طولی نکشیده بود که برایان مجبور شده بود در هر تابه‌ی تنها و غم‌زده‌ای که به چشمش می‌خورد صبحانه درست کند. برایان احساس می‌کرد یک تابه‌ی تنها و غم‌زده است و کسی نیست در او صبحانه درست کند، چرا که برایان اینترنتی همچون سرویس ووکِ چندکاره دوستانش را از او گرفته بود. نفسش را جمع کرد و دوباره فریاد کشید.
_گوش کن سدریک...
_موش کجاست؟
_گوش کن گوش! من می‌دونم که... بمب گذاری کردید!
_آره! گفتیم در نبودِ بمب شادی، یوآن، خلاقیت به خرج بدیم!
_سدریک این راهش نیست-
_ده امتیاز جدید برای تیم گریفیندور!

جاروی سدریک به سمت بالا منحرف شد، تا به‌همراه تیمی که تا همین چند روز پیش تیم برایان هم بود، خوشحالی پس از گل خوردن بکنند. صبر برایان دیگر تمام شده بود. نیروهای عشق و روشنایی شوخی نداشتند و برایان می‌توانست ببیند که دارد دیر می‌شود. از روی حصارِ میان تماشاچیان و بازیکنان پرید، دستانش را باز کرد و به سمت میانه‌ی زمین قدم برداشت.
_گوش کنید... گوش کنید!

عمو حسن اول از همه فرود آمد، دستانش را باز کرد و به سمت برایان دوید.
_برایان کوچولو!

اعضای تیم یکی پس از دیگری به سمت زمین شتافتند. برایان آنلاین درست روبروی برایانِ برایان فرود آمد. جارویش را روی زمین انداخت و نزدیک شد، انگشتانش را گره کرده بود و چشمانش شعله‌ور بودند. پیش از آن‌که اعضای تیم دورشان را بگیرند، روبروی برایان ایستاد و زمزمه‌اش از میان دندان‌هایش به گوش رسید.
_داری همه چی رو خراب می‌کنی.

برایان پیش از آن‌که توسط عمو حسن در آغوش گرفته شود، تنها فرصت کرد یک کلمه بگوید.
_...تو.
_باز هم همدیگه رو دیدیم، دوست قدیمی.

برایان با آستینش بوسِ عمو حسن را پاک کرد.
_اما چرا...؟
_ما اینجا دنبال هدف بزرگ‌تری هستیم برایان. این مسابقات... این حواس‌پرتی‌های انسانی، همه داره ما رو از اصل خودمون دور می‌کنه. ما می‌خوایم این مردم به یاد بیارن که زندگیشون چه موهبت بزرگیه...

عمو حسن که برایان را در آغوش گرفته بود، آهسته در گوشش زمزمه کرد.
_همکاری کن پسر. وگرنه مجبوریم پاکت کنیم.

قلب برایان در گلویش می‌تپید و نفس‌هایش پیش از آنکه برسند خفه می‌شدند. این لحظه‌ای بود که برایش زاده شده بود، البته بعد از مسابقات بازی‌های رومیزی. دوستانش را دید که آهسته دورش را گرفتند، چشمانشان بیروح و دستانشان به شانه‌ها آویخته، برایان آن‌ها را نمی‌شناخت و آن‌ها هم نمی‌شناختندش. نیرویش را جمع کرد، نفسش را حبس کرد و بعد با صدایی که نمی‌شنید فریاد کشید.
_نه! بنام عشق، دوستی و روشنایی!

برایانِ پیش رویش را دید که با خونسردی سرش را به سمت زاخاریاس تکان داد. قضیه‌ی نابودی سایت را که یادتان هست؟ زاخاریاس با تردید چند قدم عقب رفت، اما بدنش از او فرمان نمی‌برد. دستش سی‌پنل را از جیبش بیرون آورد و چشمانش همچون دو تابه‌ی تنها به برایان نگریستند.

_زاخاریاس، به من گوش کن پسر! نه، ولم کنید! مجبور نیستی انجامش بدی، مجبور نیستی تسلیم-

در آن لحظه، به همان راحتی، برایان از میان دستان عمو حسن ناپدید شد. دیگر کسی نبود که به یوآن ابرکرومبی بی هیچ مناسبت خاصی یادآوری کند که چقدر خنک و بی‌نمک است. خیلی بی‌نمکی یوآن. برایان رفته بود، و نورِ هدایت را با خود برده بود. برایان رفته بود و دوستانش را با برایانی به مراتب خطرناک‌تر جا گذاشته بود.

برایانِ به مراتب خطرناک‌تر، چند ثانیه‌ای به جایی که همزادش پیش‌تر ایستاده بود خیره شد. سپس، چشمانش هنوز هم توخالی بودند اما چهره‌اش دیگر نبود. لبخند زد و به سمت جارویش رفت.
_کارت عالی بود زاخاریاس. حالا، اگر صلاح می‌دونید، کم کم دیگه بریم بچه‌ها-
_نه!
_نه...؟

زاخاریاس دستانش را مشت کرد و به روبرو خیره شد. آنها حاضر نبودند پرواز کنند. برایان در زندگی شکست خورده اما در مرگ پیروز شده بود. بعضی وقت‌ها نمی‌توانی جلوی آسیب را بگیری، نمی‌توانی خرابی را کنترل کنی. تنها کاری که می‌توانی بکنی پایش ایستادن است، همراه تماشاچی‌ها منفجر شدن. نویسنده متوجه شد که این چند خط اخیر از یوآن هم بی‌نمک‌تر بوده است.

درحالی‌که برایانِ قلابی به آسمان اوج می‌گرفت، اعضای تیم هافلپاف شانه به شانه‌ی یکدیگر ایستادند و منتظر ماندند تا اتفاق بیفتد. صدای مهیب فرو ریختن جایگاه تماشاچیان را شنیدند و ایستادند. ورزشگاه شعله کشید و ایستادند. بوی گندِ فضولات را حس کردند و خب اینجا دیگر کم کم برایشان سوال پیش آمد. یک اتاق پر از کپک، میلیون‌ها جنازه ی قدیمی. مجموع فاضلاب کل دنیا. دیگر حتا نمی‌شد این سفارش کوفتی را مرجوع کرد.

کود حیوانی سر تا پای تماشاچیان را گرفته بود و زاخاریاس با عجله خودش را حذف شناسه کرد تا از این رنج رها شود. کود حیوانی توی سر و کله و دهانِ بازیکنان بود و سدریک با پتویش خودش را دار زد. کود حیوانی زمین، کود حیوانی هوا، کود حیوانی حتا یک نفر هم با این روش به یاد نیاورد زندگی چه موهبت بزرگیست.

تماشاچیان در کود می‌لولیدند. موجی از کود در موجی از کود می‌بست، با قهوه‌ای ها می‌پیوست. جایی ورای ورزشگاهِ ویران شده و مسابقه‌ی لغو شده، برایانی در آسمان روی جارویش نشسته بود. چشم‌هایش هنوز هم می‌درخشیدند و از لبخندش می‌فهمیدی که بر خواهد گشت.



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۳۳:۲۰ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۸:۰۲ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۷:۲۸:۳۹
از یک جای قشنگ
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 126
آفلاین
گریفیندورVSهافلپاف

سوژه:بمب کود حیوانی

-قبـــــــــــول شــــــــــــــــــدم!
-وااااااااای! چه پستی دادن بهت؟
-اگه درسته حدس زدی، پنج نات بهت میدم!
-پنج نات که کمه!
-همینه که هست پروتی!
-دروازه بان ؟

لاوندر با بدعنقی در حالی که زیر لب غرولند میکرد، پنج نات از جیبش بیرون آورد و تمامش را کف دست پروتی گذاشت.

-حالا چرا جست و جو گر نشدی؟
-معلوم نیست هنوز؛ اگه توی بازی با هافلپاف دروازه بان خوبی نباشم، جست و جو گر میشم!
-یعنی چی؟ یعنی اگه بد باشی،ارتقا پیدا میکنی؟
-نه دیگه؛ یعنی استعداد دروازه بانی ندارم!
-این چه وضعیه؟! حالا توی بازی با هافلپاف قراره کی جست و جو گر باشه؟
-فلور دلاکور.
-میگم هااا لاوندر، خیلی باکلاسه که جست و جوگرمون هم خارجی باشه هم پریزاد دورگه. همچین، یه کمی پرستیژ تیم رو می بره بالا!

لاوندر نگاه تندی به او انداخت.
-تو فلور رو به من ترجیح میدی؟ دلم خوشه دوست منی!
-نه...ببین آخه تو که جاروی خوبی نداری؛ با پاک جارو که نمیتونی گوی زرین بگیری. ولی فلور آذرخش داره. خب، منظورم اینه که بذار فلور جست و جو گر باشه. جز پاک جارو که جاروی دیگه ای نداری؛ از سرعت هم که می ترسی. همون بهتر که دروازه بان بمونی.
-پروتی، جست و جو گر بودن خیلی پست با عزتیه!
-به شرطی که بتونی درست بازی کنی. جست و جو گری که نتونه گوی رو بگیره به چه دردی میخوره؟
-تو نمی فهمی. فلور میتونه دروازه بان خوبی هم بشه!
-وایسا ببینم؛ یعنی تو میخوای کاری کنی که توی این بازی گریفیندور ببازه تا اونا فکر کنن تو بی استعدادی؟

لبخندی شیطانی روی صورت لاوندر نقش بست.
-یه چیزی تو همین مایه ها...

بازی گریفیندور- هافلپاف


نقل قول:
-شاهد یک بازی پر جنب و جوش و هیجان انگیز بین دو تیم گریفیندور و هافلپاف هستیم! در یک سو فلور دلاکور رو داریم که قراره اسنیچ رو برای گریفیندور بگیره، و در یک سو آیرین دنهولم رو داریم که تلاش میکنه خلاف این رو ثابت کنه! گریفیندور یک دروازه بان جدید هم داره! لاوندر براون، یه دروازه بان تازه کار که در مقابل او برایان سیندرفورد از دروازه ی هافلپافی ها محافظت میکنه! خانم هوچ وارد زمین میشن! گوی زرین آزاد میشه...بلاجر ها و حالا سرخگون پرتاب شد!


خانم هوچ سرخگون را به بالا پرتاب کرد و غوغا به پا شد. پیش از هرچیزکندرا دامبلدور سرخگون را قاپید و با تنه ای به تابلوی سر کادوگان از اوعبور کرد. لاوندر با مشت روی پاک جارویش کوبید؛ اما به سرعت نگاهی به جارو انداخت چون انتظار داشت در اثر آن ضربه از وسط به دونیم تقسیم شده باشد.


نقل قول:
چه بازی نفس گیری! حالا کندرا دامبلدور، سرخگون رو پاس میده. وین هاپکینز، اسمیت،هاپکینز... وااای! مرگ سرخگون رو می قاپه!



مرگ با چشمان سیاه و نافذش نگاهی از سر تمسخر به هاپکینز انداخت و در ازای آن ناچار شد از بلاجر جاخالی بدهد.


نقل قول:
پاس بازی به سمت دروازه ی هافلپاف ادامه پیدا میکنه! در این میان روبیوس هاگرید بلاجر رو از سر کادوگان دور میکنه!جدا امیدوارم جاروی روبیوس در پایان این بازی دچار آرتروز دسته نشده باشه!


هاگرید به شوخیِ گزارشگر لبخندی زد که پشت آن هزار:"چقدر تو بامزه ای گوله نمک!" نهفته بود. سرخگون همچنان در تیم گریفیندور دست به دست می شد.الکساندرا ایوانوا بازوی ظریفش را تا جایی که کتفش اجازه میداد عقب برد و سرخگون را با تمام توانش به سوی حلقه ای که از همه بلند تر بود پرتاب کرد.


نقل قول:
گــــــــل!ده امتیاز برای گریفیندور! زنده باد گریفیندور!


-شعار نده! بی طرف باشه!

نقل قول:
-بله پروفسور مک گوناگال! چه بازی خفنی! چه مسابقه ای! سرخگون دوباره به حرکت درمیاد...پاس بازی اسمیت و هاپکینز به سمت دروازه گریفیندور! حالا وقت ایفای نقش لاوندر براونه! این دروازه بان تازه کار، به نظر خیلی سرحال میاد!


لاوندر که تا آن موقع مشغول زیر نظر گرفتن فلور بود با شنیدن نام خودش در آن همهمه به خود آمد. پاک جارو را تکان کوچکی داد و به پروتی و پادما نگاه کرد که منتظر موقعیت مناسبی برای نقشه ی لاوندر بودند. نقشه ای برای جست جوگر شدن.


نقل قول:
-اسمیت...هاپکینز...اسمیت...هاپکینز... یه پرتاب....

در آن لحظه، نگاه لاوندر از روی پروتی گذشت. پروتی طبق نقشه(البته برخلاف میلش!) همراه با پادما چندین بمب کود حیوانی در دست داشتند. قرار بود لاوندر را با بمب هدف قرار دهند تا بهانه ای شود برای عملکرد افتضاح لاوندر. در واقع،بوگندو ترین نقشه ی تاریخ بشریت.
اما در آن لحظه که سرخگون از دست هاپکینز خارج شد، سه اتفاق هم زمان افتاد:
اول، نفس تمام تماشاچیان در سینه حبس شد.
دوم، پروتی و پادما بمب های کود حیوانی شان را به سوی او پرتاب کردند.
سوم، لاوندر خشکید. مغزش به سرعت اطلاعات را به سرعت تجزیه و تحلیل میکرد. غریزه ی گریفندوردوستی اش بر او غالب شده بود.
در لحظه ای حساس،بی آنکه به حسادتش فکرکند، ابتدا پاک جاروی بی مصرف لعنتی اش را پایین کشید تا از بمب های کودحیوانی جاخالی بدهد، بمب ها به سرعت از بالای سرش گذشتند و سپس جارو را رو به بالا هدایت کرد. پاک جارو هن و هن کنان جلوی دروازه کشیده شد و همین که لاوندر چشمانش را باز کرد، سرخگون با قدرتی باور نکردنی مستقیم به دماغش برخورد کرد.آنقدر محکم که احساس کرد بلاجر خورده است.
-آخ!
-هووووورااااااااااا! هوووووووووررررررراااااا!
سرش از شدت ضربه گیج میرفت. چشمانش بسته بود. حتی ذره ای تعادل نداشت؛احساس میکرد همین حالاست که از روی جاروی سقوط کند.
آخرین بمب کود حیوانی نفیرکشان به پاک جارو نزدیک شد و محکم به بخش انتهای جارو برخورد کرد. بمب ترکید و بوی گندش در هوا پخش شد. پاک جارو در اثر این ضربه تکان شدیدی خورد. لاوندر جیغ کشید و چشمانش را باز کرد و چنگی به دسته ی جارو انداخت.
اوضاع به سرعت نرمال شد. بازی همچنان در گردش بود اما او با دست راستش دسته ی جارو را نگه داشته بود و دست چپش کاسه ای زیر آبشار خون بینی از جا در رفته اش ساخته بود.اما اصلا به درد فکر نمیکرد. وجودش از این موفقیت شاد بود و دیگر برایش مهم نبود دروازه بان باشد یا جست و جوگر یا حتی یک بازیکن ذخیره، فقط دلش میخواست تاثیری در سرنوشت تیمش داشته باشد.
در حالی که سعی میکرد جلوی خون ریزی را بگیرد، روند بازی را هم دنبال می کرد. ایوانوا به سمت دروازه می رفت. سرعتش بالا بود و از او تنها شبحی نامعلوم و رنگارنگ دیده میشد. اما لاوندر آن بلاجر کذایی را دید که در اثر ضربه چماق حسن مصطفی مستقیم به سمت الکساندرا میرفت.


نقل قول:
-ایوانوا مراقب... الکساندرا ایوانوا یه بلاجر خورده!


بلاجری به بازوی الکساندرا برخورد کرد. اوجیغی کشید و دستش را جمع کرد.در حالی که سرخگون را همچنان در دست داشت به زمین سقوط کرد. از شانس خوبش روی قسمت شنیِ زمین افتاد. خانم هوچ به سمتش دوید. سرخگون را از دستش گرفت و دوباره به بالا پرتاب کرد. بازی دوباره به جریان افتاد و همهمه دوباره بالا گرفت. ایوانوا به خود می پیچید و حتما ناله هم میکرد؛اما صدایش به گوش نمیرسید. نگاه لاوندر با نگرانی روی او مانده بود. او این دخترک بلغاری را از ته قلبش دوست داشت.
طبیعتا هنگامی که برای کسی نگران بود،وظیفه خودش را فراموش میکرد. اما همانکه نگاهش به سرخگون افتاد، جارو را بالا کشید طوری که از دوحلقه ای که ارتفاع بیشتری داشتند محافظت میکرد اما سرخگون از حلقه ی سوم عبور کرد و به دنبالش صدای تشویق هافلپافی ها بلند شد. خانم هوچ سوتش را به صدا درآورد. چوبدستش را روی گلویش گذاشت و زمزمه کرد:
-بطنین!

سپس با صدای تقویت شده اش گفت:
-گل هافلپاف قبول نمیشه!

هافلپافی ها اعتراض سر دادند اما خانم هوچ بی توجه به آنها ادامه داد:
-پیش از عبور سرخگون از دروازه، فلور دلاکور گوی زرین رو گرفته بود. من حواسم به ایوانوا...

اما صدای همهمه ی شادیِ گریفیندوری ها سخنش را قطع کرد.


نقل قول:
- فلور دلاکور گوی زرین رو گرفته!اونو گرفته! هورااا! گریفیندور برد! زنده باد گریفیندور! ببخشید پروفسور، ولی نمیتونم شعار ندم! زنده باد گریفیندور!


ده دقیقه بعد در رختکن گریفیندور

-دستتو از روش بردار تا جا بندازمش!
-نِبیخواد...بیرم بیسِ کانوم بامفری!( به دلیل خون دماغ نمیتوانست کلمات را درست ادا کند.)
-بلدم جا بندازمش!
-نبیخوام به گلابی تبدیل بسه!
-نمیشه!
-من برات جا میندازم.

این صدای فلور بود. او آذرخشش را به دیوار تکیه داد.
-توی بوباتون یک درس اختصاصی ورد های درمانی داشتیم. میتونم این کارو بکنم.
-باقِعا؟ باسه!
-دستتو بردار!

لاوندر دستش را پایین برد.خون روی صورتش جاری شد.

-یک،دو،سه ، فینیته!

لاوندر جیغ کشید و بینی اش با صدای"ترق!" بلندی جا افتاد. فلور حوله ی سفیدی به او داد.
-خوبی؟
-خیِری خوبَب!

فلور کنارش نشست.
-تو دروازه بان فوق العاده ای هستی، میدونستی؟
-باقِعا؟
-واقعا. کاری که اونجا کردی محشر بود!
-بَبنون!
-فکر کنم بتونیم باهم دوست باشیم.
-اَتما!

برد آن روز مقدمه ی یک دوستیِ باشکوه میان فلور و لاوندر شد. یک دوستیِ خالص و بی شیله پیله، که تا امروز پابرجاست!


ویرایش شده توسط لاوندر براون در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۳ ۲۰:۳۸:۴۸

عشق یه طرفه زندگیتو به فنا میده.
اینو وقتی فهمیدم که به فنا رفته بودم.


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۱۸:۵۶ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

فلور دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۱:۱۰ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۰:۰۴
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 130
آفلاین
گریفیندورvsهافلپاف


سوژه: دوراهی


-دیر شد.

این صدای فریاد فلور بود که از سالن عمومی گریفیندور بلند شد و باعث بیدار شدن همه ی گریفیندوری ها شد.اعضای تیم هر کدام به تندی لباس پوشیدند و از پله ها به پایین سرازیر شدند.

_چی شد که خواب موندیم.
_ لاوندر کجا مونده؟
_ بدبخت شدیم.
_هنوز که ساعت هفته.

اما در حالی که به ساعتش نگاه می کرد این جمله را گفت و باعث توقف ناگهانی همه و چرخش نگاه هایشان به سمت فلور شد.
_ ساعت هفت و سه دقیقه و بیست ثانیه است و این یعنی دیر کردیم.

الکساندرا با عصبانیت گفت:
_کوییدیچ ساعت نه شروع میشه.
_ و ما ساعت هفت صبحانه می خوریم.
_ فلور در حالت عادی هشت بیدار می شدیم و نیم ساعته صبحانه می خوردیم .اینطوری خیلی راحت می رسیدیم.
_ ولی حالا کوییدیچ داریم و باید سرحال باشیم .نمیشه با شکم پر بازی کرد.حالا عجله کنید. باید بریم.

از آنجایی که فلور روی زمان بسیار حساس بود ،همه با او همراه شدند تا از غر زدن هایش جلو گیری کنند.

سرسرا

_همرزمان رزم.باید این مسابقه رو هر طور که شده ببریم.همه باید با جان و دل بجنگید...
_حتما.
_شک نکن.
_

اعضای تیم با خستگی و در حالی که بیشتر حرف های سر کادوگان را نمی فهمیدند سرهایشان را تکان می دادند و حرفش را تایید می کردند.بالاخره صبحانه همه تمام شد و به سوی استادیوم کوییدیچ به راه افتادند.

بیرون از قلعه

هوا خنک بود و باد ملایمی می وزید.نه دانش اموز جارو به دست با ردای کوییدیچ گریفیندور از حیاط هاگوارتز خارج می شدند تا به زمین بازی کوییدیچ بروند.

_ ساعت هشت و سی و دو دقیقه است.باید سریعتر حرکت کنیم.
_فلور بی خیال دیگه از هاگوارتز تا زمین کوییدیچ فقط ده دقیقه راهه.
_لاوندر با این سرعتی که ما داریم می ریم ،هیچ وقت نمی رسیم.

حق با فلور بود. بیشتر اعضای تیم حال حرکت نداشتند. سرکادوگان برای حل این مشکل هر چند دقیقه یک بار شمشیر هایش را محکم به هم می کوبید تا باعث هوشیاری شود و نسبتا هم موثر بود زیرا قبل از پهن شدنشان روی زمین انها را بیدار می کرد. همه در جاده میان چمنزار جلو می رفتند تا اینکه چند متری جلو تر به یک دو راهی رسیدند.معمولا دو راهی ها در جاده مشکلی ایجاد نمی کنند چون هر کدام مکان مجزایی را نشان می دهند اما در اینجا روی هر دو تابلو نوشته بود :

به سمت استادیوم

_ حالا کدوم طرفی برویم؟چپ یا راست ؟
_ از اونجایی که روی هر دوش نوشته استادیوم ،حتما دوتاش به یه جا می رسن.

لاوندر با نا امیدی به نویل نگاهی انداخت و گفت:
_ آخه چطوری وقتی یکی چپه و یکی راست هردوش یه جا در میاد.به نظر من که باید بریم راست.
_ منم باهات موافقم لاوندر. حس مرگ آوری منو به راه راست می کشونه.
_فکر کنم یه اشتباهی کردم من از سمت چپ می رم.

اعضای تیم هر کدام درباره رفتن به راه درست زمین کوییدیچ نظری داشتند.اما هیچکدام درست نمی دانستند که باید از کدام سمت بروند.
فلور گفت:
_ به نظر من که اگه سمت چپ بریم در مدت زمان کوتاه تری می رسیم.پس باید سمت چپ بریم.

الکساندرا گفت:
_ ولی از سمت راست داره بو های خوشمزه ای میاد حس می کنم راست بهتره.

در این میان هرکس با حس غریزیش یک سمت را انتخاب می کرد.حس جنگجویانه سر کادوگان او را به سمت چپ هدایت می کرد. هاگرید از سمت راست چیز هایی می دید. اما حس می کرد که طبیعت او را به سمت چپ هدایت می کند. نویل هم برای اینکه می خواست در راه راست و درست بماند سمت راست را انتخاب کرد و ادوارد پس از گفت و گو با قیچی هایش تصمیم گرفت از سمت چپ برود. به این ترتیب آنها به دو گروه نامساوی تقسیم شدند و هر یک از یک سمت رفتند به امید اینکه راهی که می روند درست باشد و تصمیم گرفتند هر گروهی که اشتباه رفته بود به سرعت برگردد و از راه درست برود.

سمت چپ کمی جلوتر

آنها وارد جنگلی سرپوشیده و تاریک شدند. جنگلی انبوه از انواع درختان و شاخه های پیچ در پیچ.باد ملایم و سردی از زیر پایشان می گذشت و برگ ها را جابه جا می کرد. انتهای جنگل پیدا نبود و از گوشه و کنارش صدا هایی شنیده می شد. کم کم سرمای هوا هم بیشتر می شد.

_به نظرتون این همه درخت و تاریکی عادیه؟ حس می کنم داریم تو جنگل ممنوعه راه می ریم. سرعتمونم که 100 متر بر ساعته و این یعنی نمی رسیم.

سرکادوگان در حالی که شاخه ها را با شمشیر هایش می برید گفت:
_ فلور اول باید در رزم با درختان و این جنگل پیروز شویم و به جایی برسیم. بعدا درباره دیر یا زود رسیدن فکر می کنیم. این سو از بیرون به نظر پایانی داشت ولی از داخل گویی بی پایان است.
_ این سرما اصلا برای قیچی هام خوب نیست. دیگه نمی تونم شاخه ها رو ببرم. اینجا زیادی سرده.
_فکر کنم راهو اشتباه اومدیم. شاید باید از اونطرف می رفتیم.
_ درسته لاوندر.شاید باید بر...

هنوز حرف فلور تمام نشده بود که نور عظیمی اطرافشان را فرا گرفت و همه به یک باره ناپدید شدند.

چند دقیقه قبل ورودی سمت راست

_مطمئنین این راهی که می ریم درسته؟ کسی تا حالا درباره بیابون تو راه زمین کوییدیچ چیزی نوشته بود.

الکساندرا در حالی که سعی می کرد خار ها را از پایش جدا کند به نویل گفت:
_ فکر کنم یکی می خواسته سر کارمون بذاره.
_ از اول جادش اینطوی نبود.یهو خوشکسالی شد.فک کنم باس از اون طرفی می رفتیم.
_درسته هاگرید.من همون موقع گفتم اینجا بوی مرگ میاد.

آنها در میان بیابان بی آب و علف پیش می رفتند.آفتاب سیل گرما را بر سرشان جاری می کرد. بوته های خار با وزش باد گرم روی تپه ها حرکت می کردند.هیچ اثری از استادیوم و یا هر چیز دیگری نبود. فقط و فقط بیابان بود.چندی بعد در میان ماسه ها دریچه ای سنگی توجهشان را جلب کرد و همه پشت آن متوقف شدند. الکساندرا گفت:
_ خوب.حالا این وسط بیابون چی میگه؟
_حتما برای قشنگیه.
_نه نویل به نظر من یادبود کسیه.

با اینکه قرار داشتن دریچه در آن بیابان کاملا عجیب به نظر می رسید اما از آنجایی که هیچ کس تحمل ایستادن در گرما را نداشت همه تصمیم به حرکت گرفتند اما بلافاصله بعد از عبور دریچه نوری اطرافشان را گرفت و همه ناپدید شدند.

سمت چپ استادیوم


هر پنج نفر با حیرت به اطراف نگاه می کردند.آنها هم اکنون در زمین بازی کوییدیچ بودند در حالی که تا چند ثانیه پیش در جنگلی انبوه پیش می رفتند. هیچ یک نمی دانستند که چه اتفاقی افتاده. مودی با دیدن انها به سمتشان آمد و گفت:
_ تا حالا کجا بودین؟ چرا دیر کردید؟ چرا فقط پنج نفرید؟ یکی همین الان توضیح بده.
_ما....راستش ما تو جنگل بودیم بعد یهو...

فلور سعی داشت وقایع پیش آمده را توضیح دهد اما خودش هم نمی دانست چه اتاقی افتاده. مودی ادامه داد.
_من که نمی فهمم چی میگی. ولی به هر حال باید سریع حاضر شید و بیاید زمین. بقیه تون اگه نرسن یا باید خودتون بازی کنید یا اینکه بازی رو واگذار کنید.

انها تنها کاری که در آن لحظه می توانستند انجام دهند نگاه کردن به یک دیگر و هضم وقایع پیش امده بود اما در نهایت تصمیم گرفتند بازی کنند و شانس خودشان را امتحان کنند و همچنین در خواست زمان ده دقیقه ای برای اینکه شاید بقیه هم برسند.به این ترتیب همه به گوشه ای رفتند تا وقایع را کمی بررسی کنند.فلور گفت:
_ خوب الان در عرض دو ثانیه جامون عوض شد.یکم غیر منطقیه.
_ شاید یه نقطه ورود بوده.
_ همرزمان اگرنقطه ورود بود باید همان ابتدا آن را می گذاشتند تا به راحتی به سوی میدان رزم بیاییم ولی آن دوراهی ،چپ و راستش به میدان می رسید.
_ و از اونجایی که بقیه برنگشتن.یعنی اونا به استادیوم رسیدن.
_ ولی لاوندر، مودی گفت که اونا نیومدن و اگه اشتباه رفته باشن تا الان باید برمی گشتن. این یعنی اونا تو استادیومن و ما هم تو استادیومیم. پس چرا پیش هم نیستیم. آخه این یعنی چی؟
_ چطوری میشه هم اومده باشن و هم نیومده باشن. یه دو راهی که هر دو طرفش به استادیوم میرسه ولی به یه جا نمیرسه. من که هنگ کردم.

اعضای تیم دوباره به فکر فرو رفتند. چطور ممکن بود همه به یک جا رسیده باشند ولی به دو جای مختلف رفته باشند. انها در اعماق افکارشان در حال غرق شدن بودند که ناگهان اما و فلور فریاد زدند:
_ جهان های موازی.

این فریاد باعث چرخش همزمان سرهایشان به طرف ان دو شد. اما گفت:
_ یعنی دو دنیا که در واقع یه دنیان و آدمای توش و جاهای مختلف توشون یکیه ولی تو دو جای مختلفن. در واقع تو دو تا بعد مختلف.

اعضای تیم همچنان با حالتی که واضح بود چیزی نفمیده اند تماشا می کردند. فلور گفت:
_خیلی ساده س تو فرانسه خیلی ها بهش اعتقاد دارن. یعنی اتفاقاتی که اینجا میفته یه دنیای دیگه هم هست که دقیقا همینا توش اتفاق میفته البته گاهی متفاوت میشه مثل همین الان. من خیلی رفتارای تیم مقابلو بررسی کردم. رفتارای خیلی از اونا فرق داشت و به عنوان بهترین مثال تا حالا ندیده بودم زاخاریس از یکی دیگه بخواد به جاش رو حرکات تیم نظارت کنه یا اینکه مروپ گانت هیچ ماده غذایی اطرافش نباشه. تفاوت اخلاقی معمولا تو دنیای موازی اتفاق میفته و این یعنی ما باید بریم به اون یکی بعد.

سرکادوگان گفت:
_همرزم لطفا فقط بگو چطور باید بریم پیش بقیه و بازی رو شروع کنیم. من که چیزی از این موازات نبرد نفهمیدم.

لاوندر گفت:
_ ظاهرا شما می دونین چی شده. اگه بدونین چیکار باید بکنیم هم خیلی عالی میشه.

اما گفت:
_ برای رفتن به یه دنیای دیگه باید از یه دریچه رد بشیم.مثل همونی که خودمون ازش رد شدیم.
_ ولی ما از دریچه رد نشدیم.
_چرا لاوندر. چون دورش پر از برگ و لجن بود. پیدا نبود ولی رد شدیم. از اونجایی دو دقیقه دیگه مسابقه شروع میشه وقت نداریم دنبال دریچه بگردیم. پس باید بریم سراغ راه دوم. وقتی تو دنیای خودمون نیستیم سرعت خیلی بالا میتونه یه شکاف بسازه و ما رو برگردونه.
_ ولی فکر نکنم بتونیم زیاد تند بریم چون اگه سرعتمون زیاد باشه قبل از برخورد با سکو نمی تونیم دور بزنیم.
_ مشکلی نیست ما تا اون موقع از شکاف رد شدیم و یه جای دیگه توی زمین ظاهر میشیم.

در آن لحظه مودی دوباره سر رسید و گفت:
_ ظاهرا که نیومدن. عجله کنید اگه میخواین بازی کنید باید همین الان بیاید.

مودی این را گفت و رفت.فلور گفت:
_ پس همه چند دقیقه بازی می کنیم و بعد همزمان تو یه ردیف قرار می گیریم و با سرعت حرکت می کنیم.

همه باهم به امید برگشتن به دنیای خودشان و پیروزی در مسابقه به سمت زمین حرکت کردند. سوار جارو شدند و وارد مسابقه شدند. با قرار گرفتن همه در جای مناسب ،یوان شروع به گزارش کرد.
_و حالا هممون اینجا جمع شدیم تا شاهد یک بازی هیجان انگیز بین دو تیم هافلپاف و گریفیندور باشیم. من یوان ابرکرومبی بهترین گزارشگر تمام دوران ها این مسابقه رو گزارش میکنم. همونطور که میبینید، تیم گریفیندور فقط پنج بازیکن داره و این یعنی دو نفر کم تر از گروه مقابل. این بازی ناجوانمردانه است. یکی باید یه کاری بکنه..آخ...

مروپ بعد از زدن یک پس سری به یوان گفت:
_ به ما ربطی نداره.خودشون نیومدن. تو گزارشتو بکن.

_درسته ببخشید پروفسور. خوب ظاهرا چند نفر از اعضای تیم مقابل نیومدن حالا باید ببینیم این بازی چطور تموم میشه. و حالا پروفسور مودی توپ هارو رها میکنه و بازی شروع میشه. گوی زرین هم آزاد شد. جستجوگر های هر دو تیم بالا میرن تا دید بهتری داشته باشن. سرخگون دست سر کادوگانه. از اونجایی که تنها مهاجمه خودش تنها جلو میره. اما اونو پشتیبانی میکنه. حالا سرخگونو پرتاب میکنه . برایان به سمتش میره ولی نمیتونه اونو بگیره و گل. یه گل برای گریفیندور. الان توپ دست زاخاریسه و به سرعت جلو میره. ارنی یه بازدارنده به سمت اما پرتاب میکنه. اما اونو برمی گردونه و بازدارنده به یکی از سکو ها برخورد میکنه. زاخاریس همچنان جلو میره اما سعی میکنه از مسیر خارجش کنه ولی حسن مصطفی جلوشو میگیره. و حالا زاخاریس سرخگونو پرتاب میکنه و لاوندر با یک حرکت سریع اونو میگره و به سرکادوگان پاس میده. عالیه. سر کادوگان توپو به ادوارد پاس میده و اون هم توپ رو به سمت زاخاریس پرتاب میکنه. آخه این چه کاری بود. توپ به زاخار که انتظار یه همچین حرکتیو نداشت برخورد میکنه. فکر کنم دماغش شکسته باشه. و یه دفعه چی شد. بازیکنای تیم گریفیندور همه دارن میرن بالا. اونا بازی رو رها کردن. ظاهرا دارن سرعت میگیرن. الانه که به سکو برخورد کنن و چی شد. همشون غیب شدن.

سمت راست ، استادیوم، هنگام ورود


اعضای تیم با حیرت به اطراف می نگریستند.هیچ یک نمی دانستند که چه اتفاقی افتاده. دیگر اثری از بیابان نبود. آنها به استادیوم رسیده بودند. صدای هیاهوی جمعیت همه جا را پر کرده بود. مروپ گانت داور مسابقه با دیدن انها به سویشان رفت و گفت:
_شما ها کجا بودین. نمی دونین مامان نمیتونه این ور و اونور دنبال شما بگرده. عجله کنید ،باید بازی رو شروع کنیم.
_ باشه...الان میایم...اگه بشه یه چند دقیقه وقت بدین.بعد میایم.
_باشه. سریع باشید. مامانو معطل نکنید.

مروپ این را گفت و رفت.آنها گوشه ای دور هم جمع شدند تا کمی درباره وقایع پیش آمده صحبت کنند. الکساندرا گفت:
_حالا چیکار کنیم.ما فقط چهار نفریم. اصلا چطوری یه دفعه رسیدیم اینجا؟
_این حتما یه نوقطه ورود بوده.باس بازی کونیم تا اونام برسن.

همه با این نظر موافق بودند و تصمیم گرفتند زیاد به اتفاقاتی که افتاد فکر نکنند و فقط بازی را پیش ببرند تا بقیه سر برسند.تیم هافلپاف و تماشاگران از دیدن آهنا بسیار متعجب شدند و حالا تیم مقابل بردن خود را حتمی می دانست.بازی با پرتاب سرخگون شروع شد و یوان شروع به گزارش بازی کرد:
_و حالا یه بازی جذاب بین دو تیم گریفیندور و هافلپاف رو شاهد هستیم. گروه گریفیندور حالا می خواد چهار نفره بازی کنه. بازم داره در حق این تیم ظلم میشه...آخ.

مروپ یک هلو در دهان یوان هل داد و گفت:
_ خودشون نیومدن.وقتی اومدن میگم بیان تو. حالا درست گزارش بکن و اگرنه ممکنه مامان ناراحت بشه.

یوان به زحمت هلو را از دهانش بیرون آورد و ادامه داد:
_ ببخشید. خب فعلا تیم گریفیندور چهار نفره بازی میکنه. ایرین بالا تر میره تا دنبال گوی زرین بگرده و خب واضحه که این کارو با خیال راحت انجام میده چون خودش تنهاست. زاخار سرخگون رو به دست گرفته و به سمت دروازه میره. باورم نمیشه. نویل داخل دروازه ست. هاگرید سوار بر موتور پایین تر میاد و یه بازدارنده رو به سمت زاخار پرتاب میکنه و عالیه درست خورد به هدف. دقیقا نمی دونم از کجاش داره خون میاد ولی هنوز از جارو نیوفتاده. اخه چطوری با همچین بازدارنده ای که خورد نیوفتاد.

مروپ نگاهی تهدید آمیز به یوان میکند.

_خب.بله. ببخشید. حالا سرخگون دست مرگه. و با سرعت به سمت دروازه حریف حرکت میکنه و سرخگونو پرتاب میکنه ولی برایان توپو میگیره و اون به کندرا پاس میده . کندرا جلو میره. هاگرید یه بازدارنده به سمتش پرتاب میکنه ولی ارنی دفعش میکنه. کندرا سرخگونو پرتاب میکنه که به زاخار بده ولی الکساندرا زودتر سر میرسه و سرخگونو توی مسیر حرکت میگیره. واقعا حرکت فوق العاده ای بود. حالا سرخگون دست الکساندراست و جلو میره. اونو به مرگ پاس میده. مرگ جلو میره تا اونو داخل حلقه بندازه ولی چی شد؟ اینا از کجا دراومدن. و ما حالا شاهد این هستیم که بقیه اعضای تیم از غیب ظاهر شدن. سر کادوگان، اما ، لاوندر ، ادوارد و ..یا مرلین ...فلور دلاکور روی زمین افتاده. ظاهرا با سکو برخورد کرده. فکر کنم دماغش بدجور شکسته باشه و این جارو ببینین اون گوی زرینو گرفته. گریفیندور برنده شد.این بازی بدون هیچ گلی و به نفع گریفیندور تمام میشه.

همه ی آن پنج نفر موفق شده بودند برگردند. همه ی انها عقب تر از سکو برگشتند اما فلور دقیقا قبل از سکو قرار گرفته بود و پیش از برخورد گوی زرین را که درست در مسیرش بود گرفته بود. فلور با دستانی خون آلود گوی زرین را بالا گرفت و به سوی بقیه اعضا رفت که حالا به طرفش می آمدند تا با هم این پیروزی بزرگ در این بازی پر ماجرا را سهیم شوند.

پایان.


Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۰۳:۱۳ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸:۳۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۵:۲۷
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 95
آفلاین


موضوع: بمب کود حیوانی

بانو مروپ با گونه های گل انداخته و صورت خوشحال به سرعت به سوی خانه ی ریدل ها میرفت. خبر خوبی برای عزیز مامان داشت.
نیم ساعت بعد در خانه ریدل ها...
-تق تق.
-کیه؟
-منم پسر مامان.
-بیاید تو.

مروپ در را باز کرد و با خوشحالی وارد شد.
-چه خبر شده مادر؟

مروپ از خوشحالی میوه ای از داخل سبد در اورد و در دهان پسرش فرو کرد و جیغ زد:
-مامان تو لاتاری یه عالمه بمب کود حیوانیِ توهم زا برده هلوی مامان! باورت میشه؟ امم... البته بمب ها رو یه مرد شریفی برده بود ها ولی مامان گردنبند اسلایترین رو با بمب های اون تاخت زد.
-مادر یک بار دیگه بگو. تو چی کار کردی؟!
-اِ چرا داد میزنی سر مامان؟! برم خونه شماره دوازده گریمولد خونه داری کنم؟ بذارم برم؟
-نه مادر ولی اخر چرا گدنبند گرانبهایمان را تاخت زدی؟ آخه آنهمه بمب کود حیوانی توهم زا به چه درد ما میخورد ؟ اصلا آن بمب ها الان کجا هستند؟
-خیلی هم به درد میخوره پسر مامان! بمب ها رو هم الان دارن با یه هواپیمای مشنگی خوشگل میارنشون اینجا.
-با هواپیمای مشنگی؟! حالا نگفتید به چه درد میخورن؟
-اممم... خب هنوز که مامان نمیدونه ولی حالا تو بیا یه میوه ی دیگه بخور تا مامان راجع بهش فکر کنه.

مروپ میوه ی دیگری را در دهان لرد فرو کرد و او را با جویدن میوه ی درسته ی در دهانش و افکار تلخی مانند بمب کود حیوانی توهم زا و هواپیمای مشنگی رها کرد.

یک روز بعد...

سرکادوگان:
-خب خب خب... هم رزمان! همون طور که میدونید مروپ گانت و الستور مودی داوران مسابقه کوییدیچ هستند و...
- واییییی! الستور مودی؟! مروپ گانت؟! وایییییی! چقدددر باحال!

و از شدت هیجان جاروی لاوندر را شکست. سرکادوگان چشم غره ای به ایوانوا رفت و ادامه داد:
-خب ببینید مهاجم ها که من، مرگ و ایوانوا هستیم...
-یه لحظه! ببین با جاروم چی کار کردی احمق! حالا از کجا یه جاروی دیگه گیر بیارم؟!
-شما الان دو دقیقه و سی ثانیه از وقت رو تلف کردید.
-خب من چی کار کنم لاوندر که جاروت شکست؟ خودش جلو راه بود!
-شما باید ساکت شید هم رزمان و گرنه سر خود را از دست میدید!
- ما باید به تمرین و نقشه مسابقه برسیم ولی شما اصلا به حرف های سر کادوگان گوش نمیکنید!
-جاروم رو درست کن ایوانوا!
-خب برو یکی قرض بگیر من از کجا باید بلد باشم که جاروی تورو درست کنم؟!
-شما الان سه دقیقه و بیست و چهار ثانیه از وقت رو تلف کردید... بیست و پنج ثانیه... بیست وشش ثانیه...

سر کادوگان که اعصاب نداشت عربده زد:
-خیلی خب بریم که توی زمین کوییدیچ تمرین رو شروع کنیم!

و آنها در حالی که لاوندر هنوز به ایوانوا چشم غره میرفت به سوی زمین کوییدیچ راه افتادند.

روز مسابقه در رختکن گریفندور...
-خب پس فهمیدید نقشه چی شد؟

آنها نفهمیده بودند بنابراین به سر کادوگان خیره شدند. او آهی کشید و گفت:
- خب پس حالا که فهمیدید میریم که ببریم این بازیو!

آنها اطمینان نداشتند! به هرحال از رختکن بیرون رفتند و پایشان را در زمین کوییدیچ گذاشتند و با تشویق تماشاچیان روبه رو شدند:
-هی! هوراااا! بترکونید بچه ها!

گزارشگر که کسی جز سدریک دیگوری نبود با لحن همیشه خسته اش شروع کرد:
-هووم...هااام! آخیش! خب اول از همه داور ها بانو مروپ گانت و الستور مودی هستند. حالا همون طور که مشاهده میکنید بازیکن ها گریفندور وارد زمین شدند، لاوندر براونِ دروازه بان جلوی سه تا دروازه می ایسته...هااامم... خب کجا بودم؟ اهان! ترکیب تیم به این صورته، مهاجم ها، سر کادوگان و مرگ و اون دختره ایوانوا هستند. به نظرم اون خودشو به زور قاتی باقالیا کرده... به هر حال مهم نیست... مدافع ها هم... هااام... اما دابز و روبیوس هاگرید هستن. من فقط موندم که هاگرید قراره چطور هیکلش رو روی جارو نگه داره! دروازه بان هم لاوندر براونه که به نظرم فقط برای در آوردن چشمای هرماینی وارد تیم شده...هاآم... و البته جست وجو گرمون که حرفی نمیشه درموردش زد. بله اون کسی جز فلور دلاکور نیست. وحالا اعضای تیم هافلپاف وارد زمین شدند. مهاجمین...

در همان لجظه بانو مروپ با خوشحالی در حالی که به شدت احساس قدرت میکرد، داشت بمب کود حیوانی های توهم زا رو برسی و برای انفجار آماده میکرد.
-آره. حالا که مدیر نمیذاره پسر مامان استاد دفاع در برابر جادوی سیاه بشه، انتقام این کارش رو از مدرسه هاگوارتز میگیرم! آره...

بمب ها کوچک بودند و دورشان را کاغذ زردرنگی پوشانده بود. ولی کوچک بودند دلیل نمیشد از بد بو بودن و توهم زا بودنشان چیزی کم شود. مروپ آخرین بمب کود حیوانی توهم زا رو برسی کرد و به سوی زمین کوییدیچ به راه افتاد.
-خب... و حالا داوران تشریف آوردند. بانو مروپ گل گلاب و الستور مودی. الستور مودی گوشه ی سمت چپ زمین میره تا از اونجا مچ خطاکاران رو بگیره. و بانو... هااام... مروپ به مرکز زمین میاد تا توپ ها رو رها کنه. اول سرخگون... حالا بلاجر ها و بالاخره گوی زرین.
ببینیم امروز فلور میتونه گوی رو بگیره و باعث برنده شدن تیم گریفیندور بشه یا که آیرین دنهولم گوی زرین رو میگیره...هااام... تا باعث برنده شدن هافلپاف بشه... بله و بازی شروع میشه... سرخگون در رد و بدله... سر کادوگان، هاپکینز، مرگ، زاخاریاس اسمیت... اوه هاگرید ایوانوا رو از برخورد یه بلاجر با دماغش نجات داد! البته اگه هم بهش میخورد مهم نبود... خیلی خب برمیگردیم سر بازی... مرگ دوباره سرخگون دستشه... اونو به ایوانوا پاس میده... ولی... ولی... هی صبر کن ببینم پس سرخگون کجاست؟! مهاجمان هر دو تیم گیج شدن!...هااامم...وای چقدر خسته شدم... بله اونا گیج شدن سرخگون رو به ایوانوا پاس دادن پس اون کجاست سرخگون کجاست؟ یا مرلین! نزدیک بود اون بلاجر به فلور برخورد کنه ولی مرلین رو شکر هاگرید نجاتش داد... وای خدایا ایوانوا سرخگون رو قورت داده و مشغول جویدنشه! مودی سرخگون دیگه ای برای بازی میاره...و بازی از سر گرفته میشه... هاااام... وای چقدر خسته ام...زاخاریاس ویراژ میده...

بانو مروپ اصلا حواسش به بازی نبود بلکه منتظر اجرای نقشه بی نظیرش بود. آرام بمب هایی را که لای لباس هایش جاسازی کرده بود را لمس کرد...
او فقط یک چیز را پیش بینی نکرده بود و آن هم حضور یک سوپر قهرمان به اسم اسکندر در اطراف زمین کوییدیچ بود! بله سوپر اسکندر یک قهرمان جو گیر بود که میخواست هرجا به کمک دیگران برود ولی خب معمولا باعث به هم ریختگی اوضاع میشد. سوپر اسکند چشمان تیزی مانند عقاب داشت و همین برای نقش بر آب کردن نقشه های مروپ کافی بود.
سوپر اسکندر چند صد متر دور تر از زمین بازی کوییدیچ داشت پرواز میکرد و مشغول ارزیابی مقدار امنیت منطقه بود که ناگهان چشم های عقابی اش افتاد به بانو مروپ که داشت بمب ها را آرام، آرام برای انفجار بیرون می آورد...البته سوپر اسکند یک مقدار خنگ بود و فکر کرد که بانو میخواهد بمب اتم منفجر کند برای همین فریاد زد:
-یا مرلین این زن میخواد بمب اتم منفجر کنه! ولی سوپر اسکندری مثل من نمیذاره! من میگم اسکندر قویه!

و به سوی زمین کوییدیچ پرواز کرد. او به سرعتش اضافه کرد و اضافه کرد و اضافه کرد و...
همه او را دیدند که نزدیک و نزدیک تر شد... و باز هم نزدیکتر... بازی کوییدیچ متوقف شد. ایوانوا زیر لب گفت:
-احمقه... ولی خوش اومده!

سوپر اسکندر پایین تر و پاین تر آمد...
_بنگ!

سوپر اسکند با سقوطی زیبا، محکم به بانو مروپ و بمب های کود حیوانی توهم زا برخورد کرد و در عرض یک صدم ثانیه بمب ها به اطراف پرتاپ شدند و ترکیدند! سوپر اسکندر، بانو مروپ، الستور مودی، اعضای تیم کوییدیچ، مرگخواران، محفلی ها و هر چیزی که در آنجا وجود داشت به پرواز در آمدند.
بعد از حدود پنج دقیقه همه بلند شدند و نگاهی به اطراف انداختند. بوی بد کود همه جارا فرا گرفته بود. ولی مشکل بوی بد کود نبود بلکه توهم زا بودن بمب ها بود! همه با گیجی نگاهی به هم انداختند. چه اتفاقی افتاده بود؟ یادشان نمی آمد!
بانو مروپ که برنامه ریخته بود تا ماسک دار بزند تا گاز توهم زا اثری رویش نداشته باشد الان بدون ماسک روی زمین پخش شده بود و الان داشت کم کم از جایش بلند میشد. با چشمانی خیره نگاهی به اطراف کرد. ناگهان همه دامیلدور را دیدند که شیهه میکشید و چهار دست و پا روی زمین راه میرفت.
-عییهیهی... ببینین من چه تک شاخ قشنگی هستم! پوستمم صورتیه!

دستی به ریشش کشید ادامه داد:
-تازه موهامم صورتیه صدفیه...
-وای خدا تک شاخای مامانو! عه! منم که تک شاخم! الان میرم برای تک شاخای مامان سیب میارم میارم با علف بخوریم...
-. عیییهی هی هی...
-عه عه عه! ینی داغون شدما! ووی ووی ووی! منو باش منم که تک شاخ کوتوله ام! وای له شدما ووی ووی ووی!
-عه عه عه اون تک شاخه رو ببین تک شاخ پریزاده. اسمش شاخ زاده است من خودم تو کتاب خوندم. عییهیی...
خودمم تک شاخ معمولیم.
-عیییهییهی. چرا پوزه ی من انقدر ناهنجاره؟! باید برم جراهی پوزه انجام بدم!
-عیییهیهی... چرا اون تک شاخه از هم جداست؟ پاهاش اینجاست دستاش اونجاست...
-وای چه تک شاخ با ابهتی! ایشون مو ندارند! پوزه شون هم که عملیه میبینین چقدر کوچیکه؟
-ما تک شاخ با ابهت میخواهیم حلقه شاخ خواران را تشکیل بدیم.
-عیهیهی...چه تک شاخ های با کمالاتی!
-عییهیهی...
-هی هی هی...عیهیهی

در این بین سوپر اسکندر در حالی که از یک سطل مشت مشت پفیلا نوش جان، و با اشتیاق آنها را که شیهه میکشیدند و سم های خیالی شان را بر زمین میکوبیدند، تماشا میکرد. بمب های توهم زا روی سوپر قهرمان ها تاثیر نداشت.

به هر حال آنها به شیهه کشیدن و سم کوبیدنشان ادامه دادند.


"پایان"





پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۱۸:۰۹ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۹:۲۹
از وقتی که ناظر بشم....
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 256
آفلاین
هافلپاف vs گریفیندور


سوژه: دو راهی

زاخاریاس دستبند کاپیتانی خود را به بازو خود بست و خوشحال و خندان وارد تالار شد. رو به آیرین و کندرا کرد و گفت :
-از شکل جانور نماتون بیاید بیرون. داور بفهمه جانور نمایید هافلپافو بازنده میکنه. اصلا هم معلوم نیست داره طرفداری از گروه مورد علاقش میکنه.

آیرین و کندرا میویی کردند و تبدیل به انسان شدند. اگلانتاین پکی به پیپ زد به زاخاریاس کرد و گفت:
-زاخار؟ نمیخوای منو بذاری تو زمین؟ همچین مهاجم بدی نیستما.

زاخاریاس با بی توجهی گفت:
-آهای وین! اون بیلو واسه چی میبری؟ بهونه میدی دست داور تا حذفمون کنه ها. چی گفتی اگلا؟ آهان. راستش من سعی کردم تا جایی که میشه فقط از جوونها استفاده کنم. میدونی که، فدراسیون هاگوارتز قانون گذاشته فقط دو تا ارشد تو زمین باشن. منم از برایان و حسن استفاده کردم.
-باشه. مرسی.

اگلا با غمگینی پکی به پیپ زد و از تالار خارج شد. زاخاریاس دوباره مشغول به ایراد گرفتن شد و گفت:
-آهای ارنی. یادت نره حسنو وقتی بلاجره پرتاب کنی. وقتی رو حالت انسانیه نزنی به کلش دم و دستگاهش کلا بیاد پایین. برایان دسکشت. موقع گرفتن پنالتی انرژی های مثبت کمکت نمیکنه ها.

ناگهان از پنجره مجازی تالار جغدی مانند توپ تنیس محکم به کله زاخاریاس خورد و نامه ای دست زاخاریاس داد. روی نامه نوشته شده بود:
زاخاریاس اسمیت! ما شرطبندای بوق بوق بت همه روی بردن گریفندور توی این مسابقه شرط بستیم. حواست باشه جلوی دروازه کوافلو بنداز زمین. کوافلو پاس نده. فقط بنداز زمین! نکنه دلت از دست دادن کاپیتانی کوییدیچ میخواد؟ میدونی که ما کاری میکنی که حتی خواب نظارتم نبینی.

زاخاریاس آب دهانش را قورت داد. نامه را در دست گرفت و مچاله کرد. او در دو راهی سختی گرفتار شده بود. اگر هافلپاف میباخت آبروی او در مدرسه میرفت چون در اولین بازی کاپیتانیش باخته بود و اگر می برد حتی خواب نظارت را هم نمیدید. او میدانست شرط بندان بوق بوق بت بسیار خطرناکند.
بداضطراب و نگرانی رو به بقیه کرد و گفت:
-خوب بچه ها. زود جاروهاتونو بردارین بریم.

زمین مسابقه هاگوارتز-برنامه کوییدیچ برتر

سلااااام. خوش اومدید. با یه برنامه کوییدیچ برتر دیگه. امروز در خدمتتون هستیم با مسابقه هاگوارتز گریفندور در برابر هافلپاف. در زمین هاگوارتز گزارشگر ما آقای آبرکرومبی در خدمت ما هستن. آقای ابر کرومبی، ترکیب دو تیم رو چطور بررسی میکنید؟

متشکرم گری، سلام امروز اینجا هستیم برای پخش زنده مسابقه کریفندور و هافلپاف. مثل اینکه مربی تیم هافلپاف،فنریز گری بک، از ترس قطع شدن دست بازیکنان در هنگام بازی، ادوارد، مهاجم این تیم رو روی نیمکت گذاشته و به جای اون سر کادوگان رو بازی داده. اما معلوم نیست اون چطوری میتونه از توی تابلو کوافل رو پرتاب کنه. در تصمیم عجیب دیگه ای مرگ و هاگرید به ترتیب در پست مهاجم و مدافع بازی میکنن. آیا قراره مرگ باعث از بین رفتن بازیکنان تیم هافلپاف به صورت عجیبی بشه؟ ایا هاگرید با استفاده از موتور سیکلت سیریوس بلک قراره تقلب کنه؟ جواب این سوالات رو در زمین بازی میبینیم.

زمین کوییدیچ هاگوارتز

با پرتاب کوافل مسابقه شروع شد. زاخاریاس بلافاصله توپ را به وین داد و خودش دور شد. به دیوار ورزشگاه تکیه داد تا اعصاب بسیار ضعیفش را آرام کند. استرس از دست دادن کاپیتانی زمین گیرش کرده بود. با استرس جارو را بلند کرد تا به بازی برگردد که بلاجری از طرف هاگرید به سمت کندرا پرتاب شد. بلاجر مستقیم به صورت کندرا برخورد کرد و گردن او را شکست. داور در سوت خود دمید و یک پنالتی اعلام کرد. هاگرید غرولند کنان میگفت:
-چی میگید؟من فقط با چوماق زدم.اصلا به این دست میخوره بلاجر پرت کونه؟

وین پشت توپ قرار گرفت و با یک ضربه ان را تبدیل به گل کرد. مربی تیم سدریک پس از بیدار شدن از خواب بعد از اینکه دید کندرا مجروح شده پومانا را با او تعویض کرد و بازی ادامه یافت.دوباره کوافل دست هافل افتاد و مهاجمان آن را به یک دیگر پاس میدادند. بعد از اینکه زاخاریاس از کتاب پرتاب شده جا خالی داد، پومانا کوافل را پاس داد. و صدای «بزن یکی دیگه» تماشاگران بلند شد. زاخاریاس ناگهان کوافل را انداخت و در نتیجه توپ به الکساندرا رسید. الکساندارا کوافل را به زیبایی از زیر پاهای برایان رد کرد و فریاد «حیا کن رها کن» هافلپافی ها بلند شد. زاخاریاس با خود میگفت:
-چیزی نیست. چیزی نیست. فراموش میکنن چه گندی زدم.

دوباره کوافل در دست هافلپافی ها افتاد. اینبار زاخاریاس کوافل را جلو برد. بلاجر های هاگرید و کتاب های اما را رد کرد اما در جلوی دروازه مقابل لاوندری که از این همه مهارت تعجب کرده بود، کوافل را دوباره انداخت و اینبار کوافل به مرگ رسید. برایان را تهدید به گرفتن جانش کرد و در یک لحضه دوباره دروازه هافلپاف باز شد. اینبار شعار های تماشاگران بیشتر شد و زاخاریاس بغض کرد.

بیست دقیقه بعد

نتیجه بازی صد و سی به ده به نفع گریفیندور بود. روحیه تمام بازیکنان نابود شده بود و سرکادوگان از روی تابلو سوار بر جادو فریاد میزد:
-همه آنها را خرچنگ کنید همرزمان. بروید و تا میتوانید هویجشان کنید که زمان بردن رسیده است.

تا به حال زاخاریاس ده بار توپ لو داده بود و هربار یا مرگ و یا الکساندرا آنرا به گل تبدیل کرده بودند. هافلپافی ها کم کم به فحش دادن به زاخاریاس روی اورده بودند. تا جایی که سدریک از صدای تماشاگران بیدار شد و اگلانتاین را به جای زاخاریاس وارد زمین کرد. زاخاریاس روی نیمکت نشست و اشکش سرازیر شد. ایکاش میتوانست به انها بگوید که برای زندگیش مجبور بوده اینکار را بکند. از زمانی که اگلانتاین وارد بازی شد هافلپاف روحیه گرفت و نتیجه صد و سی به صد و بیست به نفع هافلپاف شد. زاخاریاس اگلانتاین را میدید که با مهارت هایش حتی بهتر از او کوافل را از سوراخ ها رد میکرد. دوباره اشک در چشمانش حلقه زد و خواست تا وارد رختکن شود که صدای تشویقی بلند آمد. یکی از تیم ها اسنیج را گرفته بود! زاخاریاس جرئت نداشت نگاه کند. در همان لحضه گریه کنان سمت دستشویی دوید تا با خودش خلوت کند.

دقایقی بعد

زاخاریاس جارو به دست به سمت تالار هافلپاف راه افتاد. هر چه که بود، میشد اختلاف را جبران کرد. آنها هنوز بازی با ریونکلا را داشتند . با چوبدستی با ریتم هلگا هافلپاف به بشکه کنار دیوار ضربه زد و در تالار باز شد. ناگهان سیل عظیم هافلپافی ها به سویش آمدند و او را بلند کردند. او میتوانست از دور گربه ای را ببیند که اسنیچ را در دستش گرفته بود. اما پس چرا او را تشویق میکردند؟ مگر او بد بازی نکرده بود.
-هه هه هه هه وی وی وی وی یعنی له هستما. آقو مگه میشه اگلانتایان اینقدر راحت زاخاریاسو گول بزنه وا.
-همه این ها نتیجه انرژی های مثبت و الهی نزدیک ما و اگلانتاین بوده. :yoga: با استفاده از این انرژی ها میشه همیشه موفق شد.

اگلانتاین خجالت زده همزمان که پکی به پیپش میزد جلو آمد و گفت:
-زاخاریاس راستشو بخوای... این من بودم که اون نامه رو فرستادم تا بتونم تو مسابقه بازی کنم. نگران نباش من به همه ی بچه های هافلپاف گفتم که تو بی تقصیر بودی.

اگر رول یک پایان کلیشه ای داشت، زاخاریاس همانجا اگلانتاین را ریز ریز میکرد اما زاخاریاس آنقدر خوشحال بود که به جمعیت پیوست تا با هم برد را جشن بگیرند.

پایان


ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۳ ۱۷:۳۰:۲۸
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۳ ۱۷:۳۱:۱۹
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۳ ۱۷:۴۰:۲۶
دلیل ویرایش: / :
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۳ ۱۹:۱۷:۵۲


هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.