هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۷:۴۱:۱۳ چهارشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۲۶:۳۶
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 161
آفلاین
دنیا از دید پیترجونز چگونه است؟
راه حل هایی برای پولدار شدن در 7 روز به وسیله و راهنمایی های دکتر جونز، متخصص پولداریت و قوانین پولی
صاحب دوره درمورد تلف شدن وقتتان پاسخگو نخواهد بود.
***
دفترچه خاطرات پیتر جونز

قسمت اول:
«عصای گودریک»


-هی! خودتو جمع کن! مگه نون نخوردی؟! نیومدی اینجا که خودتو لوس کنی. دِ جون بکن!

مرد لگدی به شکم جسم در هم جمع شده و افتاده روبرویش زد. جسم، که شاید واقعا بی جان بود بالا پرید و دوباره بدون هیچ عکس العملی بی حرکت ماند. لباس پاره و گشادی داشت، شبیه یک گونی. زمخت، زبر و واقعا بدون هیج ویژگی برای نگه داشتن گرما. شبیه لباس بردگان چندسال پیش از ظهور مسیح. آستین های کوتاه و لباسی که به تنش زار میزد. بوی دود بینی اش را پر کرد، سرمای سنگفرش زیر دستانش را احساس کرد و نفس عمیقی کشید. هنوز زنده بود. قلبش با ضربان ضعیفی میزد، هنوز نمرده بود.
دود ریه اش را آزار داد. سرفه کرد.

-پس هنوز زنده ای! پاشو دیگه!

و لگد چهارم.. بیشتر سرفه کرد. احساس کرد چیزی توی دلش در حال از بین رفتن است. و قبل از اینکه لگد بعدی را بخورد دستش را بلند کرد. ناله کرد و با صدای ضعیفی گفت:
-خواهش میکنم! الـ... الان بلند میشم. نکن!

لگدها و برخورد چکمه چرمی با شکمش متوقف، باید بلند میشد، وگرنه مرد باز هم شروع به کتک زدنش میکرد. دستای برهنه اش را روی زمین گذاشت و بلند شد، شکمش بیشتر از چیزی که فکر میکرد درد گرفت. کمی خم شد و قبل از اینکه مرد دوباره حرفی بزند صاف ایستاد. موهای سیاه و بلند و کثیفش توی چشمانش بود، با دستانش آن را به گوشه ای هدایت کرد و ایستاد. سرش هنوز پایین بود.
-چرا خوابیده بودی؟ تو کارخونه جای خواب نیست! باید کار کنی! وگرنه یا کتک میخوری یا میفروشیمت.

دست زبر و کثیفش را به چانه پسرک نزدیک کرد و آن را گرفت، بالا کشید و صورت پسر بالا آمد. البته هنوزم به او نگاه نمیکرد، سنگفرش های خیابان چیزهای جالبتری از صورت مرد داشتند. اما او فارغ از اینکه پسر به او نگاه میکند یا نه شروع به حرف زدن کرد.
-البته به عنوان یه برده خوب میخرنت، نه برای اینکه کار کنی، توی کار کردن یه آدم خنگی. برای این میخرنت که خوب میتونی دلقک بازی دربیاری و برای تاجرا غذا سرو کنی و بخندونیشون. به درد همون کارا میخوری.

پسر صورتش را به سرعت تکان داد و پایین را نگاه کرد. هیچ احساس خاصی نداشت، هیچ واکنش خاصی نداشت. فقط، پشت صداهای بلند و گوشخراش ماشین های کارخانه، یک کلمه گفت که مرد آن را نشنید.
-مشنگ.
-چی؟

جواب نداد. پدر و مادرش مشنگ بودند؟ احتمالا. حتی پدرومادرش را هم به یاد نداشت. ولی مشنگ بودند، و وقتی اصیل زاده ها درمورد مشنگ ها صحبت میکردند... احتمالا منظورشان پدرومادر مهربانش نبود، منظورشان آن مرد بود. یک مشنگ به تمام معنا، بدون هیچ توانایی، یک قلدر.

بعد از گذشت چنددقیقه، مشغول به کار شد. مرد رفت و سر بقیه داد زد. او هم بدون توجه به بقیه همانجور که نگاهش به زمین بود به سراغ بقیه بچه ها و کارگران رفت و شروع کرد به کار کردن. جا به جایی زغال سنگ ها، دمیدن کوره، هرچیزی که او از آن متنفر بود. بوی تلخ و بدی ته گلویش را آزار داد. چگونه از هاگوارتز به یک کارخانه مشنگی رسید؟ بعد از تمام کردن سال سوم هاگوارتز چرا به جای گذراندن سال چهارم اینجا بود؟ چرا کسی دنبالش نبود؟ چرا مادر و پدرش نبودند؟

شروع کرد به جا به جا کردن زغال سنگ ها، از کنار کارمندان درگیر رد شد، به بچه هایی همسن خودش و گاهی حتی کوچکتر نگاه کرد که بدون هیچ اعتراضی کار میکردند. سرفه میکردند و صورتشان حتی کثیفتر از صورت او بود. او اینجا چه کار میکرد؟ چرا چیزی به یاد نداشت؟
سرش را گرفت و خم شد. رگه ای از درد در سرش تپید. بدون وقفه. از پشت سر تا پیشانی. با اینکه سرش درد میکرد به سرعت بلند شد. نباید بهانه ای دست مرد میداد تا کتکش بزند.

کمی بعد، صدای جیغ لاستیکی جلوی کارخانه به صدا درآمد. بیشتر کارگرها کار خود را رها کردند و همینطور که به همدیگر نگاه میکردند به سمت در رفتند و بالاخره فهمیدند آن صدای ماشین چه کسی بود. مردی که به نظر می آمد اضافه وزن داشت از ماشین پیاده شد، لباس اشرافی پوشیده بود و سیبیل مرتبی داشت. کت و کلاه مشکلی پوشیده بود و عصایی سبک و سیاه رنگ در دستانش حرکت میکرد. به آن عصا نیازی نداشت ولی آن را همراه خوب می آورد. آن عصا بزرگترین مشخصه تاجر بود. مرد به سمت تاجر دوید و با چاپلوسی به او خوش آمد گفت. تاجر توجه ای نکرد و به سمت گروه کارگران آمد و این باعث شد آنها پراکنده شوند. تاجر ایستاد و به آنها نگاه کرد و در آخر به سمت مرد رفت.

کارگران پراکنده شدند و کار کردند. با حقوق ناچیز و در ازای غذایی بدمزه و جای خوابی بدبو و کثیف. تنها گزینه شان همین بود. مخصوصا آنهایی که سن کمی داشتند. سرنوشتشان به آن کارخانه گره خورده بود. کار میکردند، میخوردند، کار میکردند، کار میکردند و بالاخره میخوابیدند. و صبح دوباره این چرخه شروع میشد.

چندساعت بعد/ نیمه شب
پیتر با صدای خنده بیدار شد. بلند شد و روی تختش نشست. تمام تنش عرق کرده بود و صدای خنده های کذایی ثانیه ای از گوشش جدا نمیشد. هنوز میخندیدند. و این حس بدی به او میداد. همراه با اینکه باید برود و ببیند چه خبر است. یکی از خنده ها، خنده های مرد بود، آن را میشناخت. وقتی کتک میخورد آن خنده ها در ذهنش حک میشد. دومین خنده شبیه خنده کلاغ بود.
بلند شد و از خوابگاه به سمت کارخانه رفت. آرام راه میرفت تا نگهبان ها متوجه حضورش نشوند. نگهبان ها آنجا نبودند؛ باعث تعجب بود. و بالاخره به کارخانه رسید. با پای برهنه روی سطح سرد و سنگی کارخانه راه رفت و بالاخره تاجر و مرد را دید. باید حدس میزد. خنده کلاغ مانند برای تاجر بود.
آنها... داشتند چکار میکردند؟ چشمان پیتر گشاد شد. بدنش لرزید و قلبش در سینه فرو ریخت. چندنفر از بچه های کارخانه آنجا بودند. بعضی از آنها تازه از خواب بیدار شده بودند و بعضی بغض کرده بودند. آنها از او هم کوچکتر بودند. تاجر درحال انتقال آنها به یک ون بود. میخواست آنها را بفروشد! آنها در کارخانه اش نقش چندانی نداشتند و نمیتوانستند به اندازه بقیه کار کنند. پس چرا آنها را نفروشد؟

و آنجا اولین اشتباهش را کرد. تاجر او را دید. خنده اش متوقف شد و با صدای بلند گفت:
-هی پسر.. بیا اینجا!

پیتر مجبور بود برود. خود را لعنت کرد که انقدر بد پنهان شده بود، ولی نمیتوانست نرود، تاجر به او خیره شده بود و مرد کنجکاو بود که ببیند منظور تاجر چه کسی بوده است. پس بدون هیچ حرفی به سمت تاجر رفت. سرش را پایین انداخت و وقتی رسید ایستاد. عصای تاجر را دید.
- چرا اونجا وایساده بودی؟
حرفی نزد.
-چرا؟
-من..

و صدایش با برخورد عصا با صورتش خاموش شد. روی زمین پرت شد و طعم خون را در دهانش حس کرد. سمت چپ صورتش بی حس شده بود و سمت راست صورتش در برخورد با آسفالت میسوخت.. تاجر حرفی نزد. بالای سرش ایستاد و عصا را بالا برد. ولی نتوانست آن را پایین بیاورد. نیرویی مزاحم حرکت عصا شده بود، آن را نگه داشته بود. پیتر کم کم داشت فراموش میکرد که او، یک جادوگر است، چه بدون چوبدستی چه با آن. با دستش جلوی عصا را گرفت و بلند شد. تاجر با صدایی لرزان سعی کرد عصا را حرکت دهد. ولی چیزی نامرئی باعث شده بود عصا همانجا بایستد.
-داری چیکار میکنی؟

پیتر دوباره گفت:
-مشنگ.

و با حرکت دستش تاجر را به کنار پرتاب کرد. تاجر به دیوار برخورد کرد و مرد، ترسان به عقب رفت. دستانش را در هوا تکان داد جوری که فکر میکرد آنها از او دفاع میکنند. ولی پیتر توجهی به مرد نداشت. به سمت او رفت و عصا را از دست او بیرون کشید. تاجر کسی بود که دستور داده بود او را برای کار به اینجا بیاورند. او بدرفتاری های مرد را میدید و توجهی نداشت. او میخواست بچه های کوچکتر از پیتر را به دیگران بفروشد.
عصا بالا آمد و سپس به سرعت فرود آمد. صدای تاجر بلند شد. عصا بالا آمد و دوباره محکمتر فرود آمد. پیتر عصا را بالا برد و آن را محکم بر بدن تاجر کوبید. ناله و فریادهایش از درد باعث لذت پیتر بود. عصا را بر صورت تاجر کوبید. بر بدنش کوبید. با آن طوری تاجر را کتک زد تا اینکه صدای تاجر کم کم خاموش شد. مرده بود؟ برایش مهم نبود. فقط خوشحال بود که تمام ناراحتی هایش خالی شده بودند. به سمت مرد چرخید و دستش را گونه ای که میخواست گردن مرد را بگیرد بالا گرفت. مرد گردنش را گرفت و پیتر با لبخندی همانطور که از فاصله 2 متری گردن مرد را گرفته بود دستش را بالاتر برد و همان نیروی نامرئی مرد را بالاتر بود. مرد در هوا تکان خورد و نامفهوم حرف هایی زد. پاهایش به سرعت تکان میخوردند. پیتر دستش را پایین آورد و مرد روی زمین کوبیده شد و بالاخره صدای آژیر پلیس را شنید.

باید از آنجا میرفت. تمرکز کرد و نیرویی سیاه اطراف بدنش جمع شد. باید میرفت. اطراف بدنش بالا رفت و در اندامش پخش شد. باید به جای امنی میرسید. حس سردی داشت. و آرامش بخش. از آنجا متنفر بود. سیاهی او را بلعید و وقتی چشم باز کرد جای دیگری بود. تلپورت کرده بود.

عصا هنوز دردستانش بود و او مشکلی نداشت. عصا خوش دست و زیبا بود. سیاهرنگ و سر طلایی رنگ عقابی بالای آن. آن را نگه میداشت برای به یاد آوری خاطراتش. پلیس بچه ها را نجات میداد و لازم نبود نگران آن ها باشد. شکمش درد گرفت و گرسنگی به او هجوم آورد و از آنجا بود که تلپورت اولین آسیبش را به او زد. گرسنگی به او هجوم آورد و پیتر.. با پوزخندی روی لبش، همانطور که عصایش را روی زمین میکشید از جاده خلوتی که هیچ ماشینی از آن رد نمیشد، رد شد. شکمش را گرفت و به سمت نزدیکترین جایی که جادوگران را در آنجا راه میدادند رفت. و ناگهان، در خیابان تاریک و خلوت، شروع به خندیدن کرد.
همیشه دوست داشت مرگخوار شود.


ویرایش شده توسط پیتر جونز در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۵ ۲۰:۲۴:۴۲

Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۷:۱۸:۲۵ دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۱۸:۳۴
از محله ی چانگ
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 150
آفلاین
-قاقارو، بیا اینجا پسر!

کتی، یک دستش را سایه ی چشمانش کرده بود و دست دیگرش را به کنار پایش کوبید تا قاقارو را به آنجا بکشاند. منتها قاقارو ماننده یک لاکپشت، آرام راه میرفت.
-قاقارو! من ریسک کردم و با اینکه خطر داشت، اومدم تو این جای مشنگی تا بهت اصول اولیه من "من سگ هستم" رو یاد بدم! تازه کلاهم ندارم و آفتاب داره عین نیزه تو چشم نور میندازه.

قاقارو ایستاد و غرشی کرد.
- من پشمالوعم. مگه سگم؟

کتی، با بی حوصلگی چشمانش را دور کاسه چرخاند و پایش را به زمین کوفت.
- مگه گفتم تو سگی؟ منظورم از اصول اولیه "من سگ هستم"، گرفتن توپ در هوا، آوردن وسایل با دستور صاحب و از اینجور چیزا بود!
- من میتونم حرف بزنم و حرفاتم میفهمم. این کارا به چه درد میخوره؟ اصلا تا حالا ویژگی های منو دیدی؟

دود داشت از کله ی کتی بیرون میزد.
- آره! ویژگی هاتو میدونم. تو ی پشمالو هستی که بدرد نمیخوره.

قاقارو دندان هایش را نشان داد و پنجه هایش را روی زمین کوباند. کتی ادامه داد.
- به سرعت لاکپشت راه میری و خیلی هم سنگینی. هیچ چیز شگفت انگیزی هم نداری جز اون دندونای کوچولو که به درد هیچ کاریم نمیخورن. برامم مهم نیست یکی از اون مشنگا بفهمه حرف میزنی!

کتی، برگشت تا به خانه اش برود. اما وقتی برگشت با منظره ی ترسناکی رو به رو شد. تمام مشنگ ها به او زل زده بودند. چشمانش داشت از حدقه بیرون میزد.
- خب... چیزه من گاهی با...
- داشتی با کلاهت حرف میزدی؟

کتی، به سمت قاقارو برگشت؛ اما به جای او، با کلاهی پشمالو رو به رو شد. نفسی راحت کشید و زد زیر خنده. مردم کمی:
– این دختره دیوونس.

راه انداختند و بعد رفتند. کتی هم قاقارو را روی سرش گذاشت و به سمت خانه، به راه افتاد.



پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۰:۰۳:۰۱ دوشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۱۸:۳۴
از محله ی چانگ
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 150
آفلاین
-ای عشق ابدی من! من عاشق...
- بعق! اه، چقدر این نویسنده ها مضخرف مینویسن.

از وقتی وزارت قانون منع انتشار کتاب ترسناک را گذاشته بود، کتی در سعی بود زمین را گاز بزند.
-پوف، حوصلم سر رفته.
- یک کاسه بگیر زیرش!

کتی، چشم غره ترسناکی به پشمالوی سخنگویش رفت.
- لطفا ساکت باش!
- چرا باید ساکت باشم وقتی میتونم حرف بزنم؟

کادوی تولد پلاکس، خیلی رو اعصاب کتی راه میرفت.
- به خاطر اینکه من میگم!

از روی تخت به پایین جهید و به سمت کوه کتاب هایی که گوشه اتاق پرت کرده بود رفت.
کتی، بدون کتاب؟ عمراً!
- تا حالا 9999999 هزار تا کتاب خوندم که 99 درصدشون عاشقانه بودم. چقدر مضخرف! تنها یک درصدشون بودن که عاشقانه نبودن و از همون دیزنی های آبکی بودن.

و زیر لبش زمزمه کرد.
- که به درد هیچی هم نمیخوردن.

کتابی نداشت و در خانه حوصله اش سر رفته بود.
- بریم بیرون؟
- ساعتو یک نگاه بنداز رفیق!

کتی از خشم اینکه پشمالویش چقدر زود پسر خاله شده، نفسش را تند بیرون داد.
- مگه چنده؟
- 1 نصفه شب.

اگر کتاب مناسب برای خواب نداشته باشی مشکلاتی هم برایت پیش می آید.
- مسخره! اشکالی نداره بیا بریم. خوابم که نمیبره.

لباس صورتی و سفید خانه اش را درآورد و شلوار بلندی به همراه بلوزی بنفش به تن کرد.
در کیفش را منتظر باز نگه داشت. پشمالو، متعجب نگاهش کرد.
- انتظار داری برم اون تو؟
- خب پس چجوری میخوای همراهم بیای؟
- بلدم پیاده بیام.

نفسش را بیرون داد
برخلاف انتظارش، پشمالو روی زیادی داشت. در کیفش را محکم بست و دنبال دم سیاه پشمالو به راه افتاد.
- باید برات اسم بزارم.
- من اسم دارم.

کتی شکاکانه، به پشمالوی سیاه و براق نگاهی انداخت. پشمالو چشمانش را دور کاسه چرخاند و به دماغش حالتی داد.
- کولوپورومالچالو فاکالولو ماسا کولی قاقارو!
- انتظار داری اینجوری صدات بزنم؟



کتی، دستانش را در جیب های شلوارش کرد و شانه هایش را پایین انداخت. پشمالو، زیر چشمی به او نگاهی انداخت.
- به معنی موجود بامزه و مامانی خشن!

کتی، پوزخندی زد و گفت.
- خشن روخوب اومدی.

و یک ربع بعدش هم طول کشید تا کتی، پشمالو را از پایش جدا کند. ناگهان ایده ای به ذهنش زد.
- فهمیدم!

ناگهان، مردی با لباس خواب، جلوی پنجره خانه کناری ظاهر شد و بر سرشان دادی کشید.
- بفهمیدن ساعت چنده!

کتی که از خجالت آب شده بود، روی زمین خم شد تا ایده اش را به پشمالویش بگوید.
- اسمتو میزارم قاقارو! حرفم نباشه!

و با نوک چوب دستی اش به دهن پشمالو ضربه زد. قاقارو که سعی میکرد دهنش را از هم باز کند و اعتراض کند، روی زمین غلت میزد.
و کتی با لبخندی به سمت سیاهی شب به راه افتاد.


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۲۹ ۲۰:۰۷:۰۸
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۲۹ ۲۳:۰۶:۵۰

我们没有中文的Qarqar,这就是为什么它被称为Qarqar的原因
有关此语言的更多信息,请参见Katie Zero 2。


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۵:۴۹:۳۲ یکشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

پاتریشیا وینتربورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۳ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۰۸:۲۰ یکشنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۰
از تبر چندشم میشه
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 41
آفلاین
قسمت قبل
پارت دوم


"تو تنها نیستی؛ فقط گرفتار افکار خودت شدی و نمی‌خوای دست ازشون برداری.

دفترچه خاطرات پاتریشیا د.س. وینتربورن
تاریخ: 17 دسامبر 2020"


پاتریشیا نگاهی به رزالین انداخت؛ نفس نفس‌زنان برای رهایی تقلا می‌کرد. لبخند بر لبانش نقش بست. سرش را چرخاند و ربکا نگاهی کرد. ربکا هم جیغ‌های خفه‌اش را از پشت دستان چوبی پاتریشیا، رها می‌کرد.
حس برنده برتر بودن در رگ‌هایش جاری شد. او همیشه برترین بود ولی هرگز آن را نشان کسی نداده بود.
-خب خب... خانم رزالین، فکر کردی اگه با زمان برگردان از مرگ فرار کنی دوباره می‌تونی به زندگی عادی‌ت ادامه بدی؟! نه خب، نمیشه. غیر ممکنه! اون زمان برگردانی که دزدی رو به زودی به کسی که لایقشه بر می‌گردونی. یعنی من!

رزالین اخمی کرد. پاتریشیا می‌توانست پوزخندش را از پشت دستانش حس کند. رزالین دهانش را باز کرد و انگشت پاتریشیا را گاز گرفت. پاتریشیا فریادی کشید و دستش را از روی دهان رزالین برداشت.

-تو فکر کردی می‌تونی زمان برگردان رو ازم بگیری؟ عمرا! مگر اینکه من مرده باشم که این اتفاق غیرممکن تره.
-هیچ انسانی ابدی نیست.
-من هستم! من میتونم ابدی باشم!
-نمیتونی. هیچ‌کس نمی‌تونه. فقط یک نفر تونست این کارو بکنه.

ربکا از پشت دستان پاتریشیا گفت:
-ا... ار... ارباب.
-آره، ارباب لرد سیاه تونستن. ولی تو نمی‌تونی رز. بیا و دست از این غرور مزخرفت بردار!

رزالین فریاد زد:
-اگه من ابدی بشم، ارباب من رو به عنوان دست راستش انتخاب می‌کنه، نه بلاتریکس!
-داری به دست راست ارباب و فرد مرگخوار علاقه‌ی ایشون توهین می‌کنی. جلوی دهنت رو نگه دار.
-نمیشه پترا! نمیشه! هر دوتاتون ناچیز هستین. هردوتاتون! شما واسه... واسه فرار از واقعیت... شما واسه فرار از واقعیت تلاش نکردین. هیچ‌وقت.

رزالین اشک می‌ریخت و می‌لرزید. پاتریشیا اخمی کرد و سرش را به سمت ربکا برگرداند. ربکا چهره‌ای ناراحت به رزالین نگاه کرد. انگار تازه فهمیده بود رزالین کامل و قهرمان نیست.
رزالین نه تنها قهرمان نبود، بلکه تا به الان دست از واقعیت شسته بود. او می‌خواست از واقعیتی که با تصمیمش به وجود آورده را عوض کند اما هیچ‌وقت موفق نشد.
رزالین سرش را تکان داد. همان‌طور که در دستان پاتریشیا گیر افتاده بود تکانی به پاهایش داد.
-شما دوتا بچه پولدارین. انقدر مایه دار هستین که برای واقعیتتون خوشحالین.

پاتریشیا خندید.
-من چی؟ کجا من شبیه بچه پولدار‌هاست؟
-همه جات! یه نگاهی به طرز لباس پوشیدنت و طرز رفتارت بنداز! من هرگز نمی‌تونم مثل یه خانم نجیب و به روز رفتار کنم.
-شاید باورت نشه ولی نمی‌تونی با این حرفا نظر من رو درباره کشتن هردوتاتون عوض کنی.

رزالین سرش را پایین انداخت و چانه‌اش را به دست پاتریشیا تکیه داد.
ربکا وقتی ناامیدی رزالین را دید از پشت دست پاتریشیا فریاد زد:
-منم از نظر بقیه ضعف و ناچیزم! من هم نمی‌تونم مثل یه خانم نجیب رفتار کنم. من هم مثل توام رزالین. فقط فرقم اینه که تو یه خونه‌ی گرون قیمت ولی تنها، به دنیا اومدم. ما مثل همیم.

رزالین لبخند محوی زد.
پاتریشیا قهقه‌ای سر داد و به رزالین نگاه کرد.
-بسه دیگه! آخر زندگیته! حرف آخرت رو بزن. من کلی کار دارم!

رزالین تلخندی زد و یکی از ابروهایش را به نشانه‌ی تعجب بالا برد.
-حالا مگه قراره چقدر بدتر از مرگ قبلیم منو بکشی؟
-می‌بینی.

پاتریشیا این را گفت و دستانش گردن رزالین را فشار داد. نفس رزالین بند آمده بود و صورتش به کبودی نزدیک شده بود.
-لع‍... لعنتی...

صدایش به خاموشی رفت.
پاتریشیا لبخندی زد و به ربکا نگاه کرد. عرق از شقیقه‌اش تا گردنش جاری بود.
-خب، دیدی؟ همین قدر بدون درد و آروم. تقلا نکن فقط. زود تموم میشه. قول میدم.

پاتریشیا دستانش را روی گردن ربکا محکم نگه داشت و فشار داد.

پایان فلش بک

به موهایش تکانی داد. و با چشمانش به پنجره نگاه کرد.
-باورم نمیشه که همه چی تموم شد.

روی پاشنه‌ی پایش چرخید و به سمت میز تحریر چوبی رفت.



ادامه دارد...


Dico debere eum multum


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۶:۵۷:۴۳ سه شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۱۸:۳۴
از محله ی چانگ
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 150
آفلاین
آن روزکتی، جرمی و پلاکس قصد داشتند، دیزی را برای روز تولدش سورپرایز کنند و او را هم سخت میشد سورپرایز کرد. قرار بود پلاکس لوازم تولد و کیک را آماده کند، جرمی خانه استرتون هارا خالی کرده بود تا تولد را آنجا بگیرند و کتی هم... اول قرار بود کمک پلاکس کند تا جرمی برود و دیزی را از خانه اش بیاورد.
اما پس از اصرار های مکرر کتی و خوردن کله ی پلاکس، او بالاخره راضی شد و قرار شد کتی به دنبال دیزی برود.

- کتی، ازت خواهش میکنم هر کاری میکنی با دیزی حرف نزن. لو میریم.
- تا حالا شده کاری کنم لو بریم؟

و جرمی نسنجیده حرفی زد.
- اون روزی که میخواستیم به پلاکس کادو بدیم لومون دادی! اون روزی که کیک سیب برای من پخته بودند و قرار بود سورپرایز بشم، لومون دادی! برای مسابقات جادوی پیشرفته...

و با چشم غره پلاکس ساکت شد.

- گلابی جان!
-آفرین کتی! برخلاف همیشه ساکت باش، میدونم کار سختیه اما ساکت باش. باشه؟
- پلاکس، من میتونم خیلی ساکت باشم. اونقدر ساکت که خمیر نونوایی دونات بشه. اونقدر ساکت که شکلاته روی دوناته آب بشه. اونقدر ساکت که دوناته بره تو جعبه. اونقدر ساکت...

پلاکس که داشت دیوانه میشد با صدای جیغ جیغی مانندی گفت:
- باشه کتی! بسه! حالا میری؟

کتی که بنظر نمی آمد قانع شده باشد، شانه اش را بالا انداخت، و رفت داخل اتاق.

- کتی کجا رفتی؟
- رفتم براش نامه بنویسم که من دارم میام که با هم بیایم خونه جرمی و تولد بگیریم.

پلاکس به دیوار کنارش نگاهی انداخت و عاجزانه به جرمی نگاه کرد.
- میخوام سرم رو به دیوار بکوبم. کتی میخوای جرمی...
- نه، نه، باشه. میرم فقط بزار لباسامو بپوشم.

کتی بود دیگر، کاریش نمیتوانستند بکنند.

- باشه، فقط زود!
- باشه... زود، زود.

و باز هم به طرف اتاقش دوید و پس از بیست دقیقه جلوی در با کمربندش ور میرفت.

- آماده شدی؟
- آ...ره.
- ضایمون نکنیا!
- مطمئن باش. من رفتم کاری ندارین؟

جرمی که داشت خامه را به هم میزد سرش را به سمت کتی برگرداند.
- سعی کن معطلش کنی.

کتی پوفی کشید و مویی که روی صورتش بود را کنار زد.
- باش. کاری ندارین؟
- نه، برو به مرلین سلامت.
- بای!

چکمه هایش را پوشید و سلانه سلانه از پله ها پایین رفت. در راه آهنگی را زیر لب زمزمه میکرد.
- گاهی میفتی زمین. باید بلند بشی باید...

و به خانه دیزی رسید.
اخمی وسط صورتش جا خوش کرده بود. آستینش را کمی با کشید و به ساعتش نگاه کرد.
- من همیشه یک ربع توی راه بودم. امروز چقدر زود رسیدم!


تار موی سیاه توی صورتش را با فوتی کنار داد و زنگ را آرام زد.
ناگهان سری از میان در بیرون آمد.
-کی هستی؟ اینجا چی کار میکنی؟ بگو ببینم؟

کتی سرفه ای آرام کرد تا دیزی را متوجه خود بکند.

- اوو، کتی تویی؟ بیا تو.

کتی هم با اخم گفت:
- میدونی قدم کوتاهه یک نگاهم به پایین بکن.
دیزی هم همین طور که سرش را تکان میداد، کتی را به داخل خانه هل داد.
وقتی کتی به داخل خانه دیزی پا گذاشت با تاریکی مواجه شد. دیزی عادت نداشت نور به داخل خانه اش نفوذ کند.
پس به سمت پنجره ها رفت و پرده ها را تا ته کشید. آمد از منظره تعریف کند که حرف پلاکس یادش افتاد.
- هر کاری میکنی هیچی نگو. باشه؟
پس ساکت ماند. قرار نبود هیچ چیزی بگوید.
دیزی برای کتی خوراکی آورد، برنامه روزانه اش را برایش گفت. نظرش را پرسید، اما کتی ساکت ساکت بود و هر دو دقیقه یک بار با دستش به سمت در اشاره میکرد و ادای جرمی را در می آورد. آخر دیزی بلند شد و دستش را روی پیشانی کتی گذاشت.
- تب نداری! مریضم نیستی. چرا هیچی نمیگی؟ چیزیت شده؟ به من بگو. قول میدم به کسی نگم. من اینجام برای اینکه حرفت رو بشنوم.

یک ساعت دیگر هم گذشت اما کتی همچنان ساکت بود و به در ورودی اشاره میکرد. روی مبل چماله شده بود و آه میکشید.
آخرش جغدی خاکستری از راه رسید و... گومپ... به پنجره خانه خورد.
دیزی که داشت برای کتی دارو درست میکرد، به سمت پنجره برگشت و موهایش را به پشت گوشش برد. با قوری پرنده پشت سرش، به سمت پنجره رفت و در آن را باز کرد.
عقب رفت و جغد به داخل اتاق پرتاب شد.
-آخی! بیا اینو بگیر.

و گیاهی که در دست داشت روی قوری گذاشت. قوری تلو تلو خورد و محکم سر جایش ایستاد.

- بیا کتی، پلاکس برات نوشته.

و به آشپزخانه بازگشت.
روی نامه بزرگ نوشته بود:
- برای کتی! کس دیگری بازش نکند.

کتی مهر روی نامه را که با عجله زده شده بود، شکست. کاغذ را بیرون آورد و دست خط پلاکس را شناخت. اما انگار خیلی زیاد عجله داشت.
به جغد خاکستری نگاهی انداخت و شروع کرد به خواندن نامه.

- کتی! پس کجا موندی؟ رفتی اونجا خوابیدی؟
چی شد؟ ساعت نزدیک هشت، پس بیا دیگه.
دوست دار تو پلاکس بلک!
پ.ن: جرمی اعصابش خورده.

کتی نامه را در دستش مچاله کرد و در در سطل انداخت.
چطور بدون اینکه دهانش را باز میکرد میتوانست دیزی را به خانه جرمی ببرد؟
ناگهان ایده مضخرفی به مخش تلنگر زد.
-خب، اگر براش بنویسم چطوره؟

و به آشپز خانه رفت.

- جانم کتی؟

کتی، سری تکان داد و سعی کرد پانتومیم بازی کند.

- پانتومیمه؟

دیزی، دست هایش را به کوفت و منتظر شد کتی شروع کند.
- روحه؟ پرواز میکنه؟ یک کلمس؟ دایرس؟ مرغه؟مربعه؟ سفیده؟ کاغذ!

کتی از خوشحالی نمیدانست چه کار کند.

- کاغذ میخوای؟

کتی بالا و پایین میپرید و سرش را تکان میداد.

- الان یک کاغذ با یک قلم بهت میدم.

و رفت تا کاغذ و قلم بیاورد.
کتی نفش عمیقی کشید و به سمت پنجره رفت. نمای خیلی قشنگی داشت. لبخندی روی لبش بود و محو نمیشد. این همه دوستان خوب... این همه خوشبختی...

- بیا کتی.

وقتی کاغذ و قلم را از دست دیزی گرفت، شروع کرد و با شتاب نوشت. زمان نداشت و باید عجله میکرد.

- کتی، استرس چی رو داری؟

صورت کتی مانند یک علامت سوال شده بود.

- آخه هر وقت نگرانی یا استرس داری پاشنه های چکمه هات رو به زمین میکوبی.

کتی به پاهایش نگاه کرد.
اصلا اختیاری نبود. داشت پاشنه هایش را به زمین میکوبید. شانه ای برای دیزی بالا انداخت و کارش را از سر گرفت:
- دیزی... آهان بهتره اینجوری شروع کنم! دیزی سلام! پلاکس داخل نامش نوشته بود میخواستم خوبت کنم ولی تو فرار کردی. الانم خونه جرمیه، بیا با هم بریم، تا من خوب بشم.

وقتی نوشتنش تمام شد، نامه را تا کرد و با لبخندی بزرگ به دیزی داد.
دیزی با اخمی که وسط صورتش جا خوش کرده بود نامه را خواند.
- آوو، حتما! میرم آماده شم تا بریم.

و دوان دوان به سمت اتاقش دوید.
کتی شانه ای بالا انداخت و در هال شروع به رژه رفتن کرد. روی میز را نگاه کرد. عکس آن روزشان بود. همان روز گردش. لبخندی روی لبانش پدیدار شد.

- آماده شدم. بریم؟

کتی، سری تکان داد و راه افتادند.

- کاش میتونستی به من بگی مشکلت چیه؟

تنها کاری که کتی کرد این بود: به سادگی به ساعتش نگاه کرد و به جلو اشاره کرد.

-آه، باشه. هر چی تو بگی.

دیزی چون نگران حال کتی بود داشت به سرعت راه راه میرفت و کتی مجبور بود بدود تا به او برسد.
پس از ده دقیقه دویدن، به خانه جرمی رسیدند. کتی نایی برایش نمانده بود. تلو تلو خوران به سمت زنگ رفت و آرام گفت:
- من و دیزی هستیم.
- آخ عزیزم ببخشید دویدم. نگرانت بودم.

کتی با مهربانی سری تکان داد و پاشنه هایش به زمین کوبید.
ناگهان جرمی و دیزی با سر و وضعی خنده دار جلوی در پدیدار شدند.
- تولدت مبارک!

جرمی مانند دلقک های سیرک لباس پوشیده بود و پلاکس هم سر تا پا سبز پوشیده بود. درست مثل یک خیار!
کتی با قیافه ای نا امید به هر دوشان نگاه کرد.
- این ها چیه پوشیدین؟

لبخند روی لب های هر دوشان ماسید.
- چشه؟

ناگهان هر سه با جیغ کوتاهی برگشتند.
- وای بچه ها!

دیزی داشت از چشمانش اشک می آمد.
- شما برای اولین بار سورپرایزم کردین.

ناگهان رنگ جرمی پرید.
- چیزی شده جر...
- کیک سوخت!

و به طرف بالا دوید.
کتی با قیافه ای تعجب کرده به پلاکس نگاه کرد.
- پلاکس؟ اینهمه وقت چی کار میکردین؟

پلاکس با لبخندی مصنوعی زیر لب گفت:
- دیگه هیج وقت نمیزارم جرمی کیک بپزه.


اما برای اولین بار کتی موفق شده بود و آن روز روزی به یاد ماندنی برای هر چهارتایشان بود.


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۸ ۱۷:۰۰:۵۶

我们没有中文的Qarqar,这就是为什么它被称为Qarqar的原因
有关此语言的更多信息,请参见Katie Zero 2。


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۴:۰۲:۵۷ جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹

اگلانتاین پافت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۱:۱۰:۱۷ یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 156
آفلاین
- هنوز هم نمیفهمم...باید کیک سفارش میدادی عتیقه...کیک تولد!
- هیس...نخیر. میدونم چی دوست داره دیگه...
- آخر سوشی؟ ماهی خام؟

اگلانتاین با تصور پیپ از سوشی و واکنش لونا اگر آنجا بود، لبخندی زد و بار دیگر به ساعت نگاه کرد.
- دیر کرده...
- اوه بله! گاهی احمق ها درست می‌گویــ...

جمله ی پیپ به پایان نرسید...دختر مو بلوندی قهقه زنان پشت میز نشسته و فریاد زد.
- هـــی...کیک یزدی وقتی پیپ می‌کشه این شکلی میشه.

پافت، باز هم برای صدمین بار از تصور آن صحنه قهقهه زد و ادامه داد.
- همون کیک یزدی ای که همه می‌خوان بغلش کنن!
- همون کیک یزدی ای که سر هر ژانر داستانی، مهم نیست ترسناک باشه یا کمدی، همیشه یه جعبه دستمال کاغذی کنار دستش نیاز داره.
- همون کیک یزدی ای که...

پیپ آهی از سر ناامیدی کشید...ترکیب لونا و اگلانتاین، یعنی چرت و پرت گفتن تا زمانی یکی از آنها از نفس بیفتد.
- آه، خدای من! انسان های وحشی...

خیلی زود کافه سه دسته جارو شلوغ و شلوغ تر شد و هیچکس به لونا و‌ اگلانتاینی که از خنده روده بر شده و از خاطرات زمانی که کفش هایشان را درآورده و در راهرو ها می‌دویدند می‌گفتند، توجهی نمی‌کرد...به هرحال...کسی چه میداند؟ اسنورکک های شاخ چروکیده همیشه در پیچ راهروی بعدی در انتظار آنها بودند.

********


تولدت مبارک دختر...ممنون که به دنیا اومدی و باعث شدی تنها کسی نباشم که همیشه ته کمد هارو چک میکنه، که یه وقت خدای نکرده دنیای پشت اون رو از دست نده.
به دنیا اومدی و دنیارو به جای گرم و مهربون تری تبدیل کردی.

پ.ن: داشتم با خودم مقاومت می‌کردم که اینو ننویسم...ولی نشد. "ماین خودمی"


ارباب...ناراحت شدید؟



پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۶:۵۵:۴۷ پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور

رز وکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۳ سه شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۴۱:۱۱
از وقتایی که حوصله ندارم یه سر میام اینجا حالم جا میاد :)))
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 44
آفلاین
« به نام خدا »
"بعضی اتفاقای خوب دنیا اونقدر دیر می افتن که باید رو به آسمون کرد و گفت دیگه دیر شد، مرلینی نخواستیم ماله خودت.
صفحه:1/تاریخ:2/دسامبر2019 "


_ کسی میتونه زمان رو برای یه مدتی متوقف کنه؟
فک کنم یه اشتباه بزرگی رخ داده

سعی کرد به طرز احمقانه ای بخندد ولی دلش به حال خودش سوخت.
مثل دیوانه ها مدام حرف میزد،گریه میکرد،اینور و آن ور میرفت و جیغ و فریاد میکشید !

_بهم نگو که درست میشه ...
نمیدونم بدون تو باید چیکار کنم.
تو این خونه ی تاریک و غمگین تنهایی رهام کردی!
خاطره هاتو که یادم میارم ، سرد و بی روحن.
قبل اینکه شبای تیره و تار منو اسیرشون کنن برگرد پیشم خواهش میکنم.
ترجیح میدم بجای اینکه با بقیه زورکی حرف بزنم عمرمو با تو تویه سکوت سرد بگذرونم.
+تو نمیتونی با من بیای.

و بعد رفت رز دنبالش کرد اما به او نرسید!
او خیلی سریع بود سریعتر از جتِ در آسمان...

_نرووو منو تنها نزار...خواهش میکنم!

نوری سیاه رنگ جلوی دیدش را گرفت.
دستش را روی چشمانش گذاشت تا نور اذیتش نکند ...صورتش کلی عرق کرده و نگران بود.
چشمانش را باز کرد،نفس نفس زنان از خواب پرید:
_اه بازم یه خواب حال بهم زن.
این خوابا دقیقا میخوان چیو بهم بفهمونن آخه!

بلند شد و رفت سمت پنجره؛کنار پنجره جلوی نسیم ملایم نشسته بود ...
به افق های دور خیره شده و فکر میکرد.

_بزرگ شدم و راجع به دنیا یه چیزایی یاد گرفتم.
با اینحال، بهتر بود که قبلا هیچی راجع دنیا نمیدونستم!!
منظره شبو نگاه میکنم ...
شب و سکوت!شب وسکوتی پر از هیاهوی عشق!
شب و آیینه ای به وسعت تمام اقیانوس ها! شب و حیرت!
شب و فانوسِ آخرین کوچه تا ابدیّت روشن!
شب و یک دشتْ سرود! شب و تنهایی چندین دل عاشق!
وزش ملایم باد و اشکای من ...چقدر آبی هستن!(غمگین)
همه چیز از این اتاق با چراغای خاموش، متفاوت بنظر میرسه ...

عکس قدیمی اش را در دستانش گرفته بود و نگاه خیره اش را به آن دوخته بود ...
با آن موها و لباس ها بیشتر شبیه پسر ها شده بود.پیش خودش فکر کرد:
_من چجور آدمیم؟
آدم خوبیم؟یا آدم بدیم؟
ارزیابی های مختلفی براش هست،خب من فقط یه آدمم ...
یه آدم که متعقده:
همه باید زندگی کنن،همه باید عشق بورزن،همه باید امیدوار باشن
باید فراموش کرد مردم عوض میشن،همونطور که من عوض شدم.
درسته هیچی تو زندگی این دنیا ابدی نیست و همه چیز یه اتفاق گذراست
اما پس من چرا انقدر جدی ام؟
اصلا خب که چی ...
خب که چی اگه میگذره،
خب که چی اگه آسیب دیدی،
خب که چی گاهی اوقات ممکنه دوباره آسیب ببینی گاهی ممکنه اشک بریزی چون ناراحتی ...
خب که چی اینجوری زندگی کردن؟!
خب که چی مثل آب روان بودن؟!
یه چیزی ممکنه اینجا تهش باشه آره یه زندگی خاص،یه زندگی معمولی،
اینجا به نوبت خودش مردم فقط خوبی رو دوست دارن زندگی فقط جوری پیش نمیره که تو میخوای ...
اینجا همه با سختی زندگی میکنن
تکرار موقعیت های پر از کشمکش،زندگی رو خسته کننده میکنن ...
مردم اینجورین اگه نداریش،میخوای داشتی باشیش؛اگه داشته باشیش،نمیخوایش.
کی گفته آدما نماد عقل و دانایین؟
جوری که من میبینم،مطمئنم نماد تأسف و پشیمونین مردم عوض میشن،همونطور که تو عوض شدی!
هیچی تو زندگی این دنیا ابدی نیست همه چیز یه اتفاق گذراست و همه این چیزی که برای تو عادیه برای من خاصه چیزی که برای تو خاصه برای من عادیه.
آره اینها کلماتی هستن که هرشب زیر لب آروم زمزمه شون میکنم.
فکر کنم یواش یواش دیگه بالغ شدم
یادم نمیاد چیزی که میخواستم دقیقا چی بود؟
خرده ریزه های رویاهام کجا رفتن؟ نفس میکشم اما حس میکنم قلبم شکسته شده ...
آره، من یه آدم بالغ شدم که فهمیده به دست آوردن رویاش خیلی سخته !
و این همون بزرگ شدنه ...فکر میکردم وقتی دیگه بزرگ بشم، عوض بشم
گندش بزنن اگه با همین روال سی سالم بشه ...
بعدش دقیقا چی قراره عوض بشه؟
گاهی وقتا میخوام بزنم زیر گریه، بدون هیچ دلیلی
چون زندگی ای که رویاشو داشتم، زندگی ای که میخواستم، فقط همون زندگی رو الان دیگه اهمیت نمیدم چه شکلی بشه !!
بدون نگران بودن بجز برای امروز ...
آره راست گفتن که این جهان پر از چیزای مزخرفه و نمیتونی کاریشون کنی و جلوی این مزخرفات رو بگیری!

شبیه دیوانه هایی شده بود که کاری از دست کسی برایش بر نمی آمد.
با خود همینطور زیر لب حرف میزد:

_حتی چهار فصل هم عوض میشن ولی من تغییری نمیکنم ...
میگن افسوس خوردن بی فایده است ولی ...


که ناگهان صدای در زدن کسی سخن او را نیمه تمام گذاشت.

_خانم وکس جوان بیدار شدید؟

صدای خانم چوی بود،خدمه خانه کومورت وکس (پدر رز) :

_ماه امشب کامله ... زیباست نه؟
+ماه که شفاف باشه، میتونن اینجارو از دورم ببینن.

خانه وکس ها خانه ای بزرگ با وسیله های گران قیمت و آخرین مدل بود خانه ای زیبا که دهان هرکس با دیدنش باز می ماند!
تنها خوبی خانه وکس ها این بود که ماگل ها نمی توانستند وارد این خانه شوند چون این خانه به چشم ماگل ها دیده نمیشد و در واقع تنها جادوگران و ساحره ها میتوانستند این خانه رویایی را تماشا و حتی وارد آن شوند.
بعضی ها هم با دیدن این خانه آرزو به برده شدن و کار کردن در این خانه را میکردند ...
خانم چوی هم یکی از این افرادی بود که به عنوان خدمه مشغول به کار کردن در آنجا بود.
خانم چوی در آن زمان ها بدبختی بیش نبود ...
زنی با لباس های پاره و کثیف که یک تکه نان هم برای خوردن نداشت ...
نه خانواده ای داشت نه همسر و نه فرزندی!
بیچاره و آواره که دنبال کاری برای پول در آوردن میگشت.
بخاطر همین بود که آقای وکس او را پذیرفتند.

_من دیگه مزاحمتون نمیشم خانم وکس به کارتون ادامه بدید.


این را گفت به سمت در رفت و رز را با افکارش تنها گذاشت؛ افکاری از جنس معما.

+دیدن ماه کامل حالم رو خراب میکنه.
پووف چرا من این شکلی ام؟!
تو یه روز به این خوبی چطور همه چیز دلم رو میزنه!
نمیدونم باید چیکار کنم ...

بیخیال افکار زننده اش شدو بلند شد تا آماده رفتن به هاگوارتز شود تعطیلات کریسمس تازه دو روز بود که تمام شده بود.
لباس هایش را که تن کرد حالا دیگر نوبت موهایش بود چتری های عروسکی اش را مرتب کرده و به راه افتاد.

یک ساعت بعد

+مرلین رو شکر بالاخره رسیدیم!

از جنگل های سرسبز هاگوارتز عبور کرد ...از کنار رود های زیبایی که در نزدیکی قلعه قرار داشت گذشت ...
ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭا ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﮔﺮﻩ ﺯﺩ. ﺁﺳﻤﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺣﺎﻻ ﭘﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ اﺯ اﺑﺮﻫﺎﻱ ﺧﺎﻛﺴﺘﺮﻱ. اﺑﺮﻫﺎﻱ ﺧﺎﻛﺴﺘﺮﻱ ﺭﻧﮕﻲ ﻛﻪ ﻣﺪاﻡ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻫﻢ ﻓﺮﻭ ﻣﻴﺮﻓﺘﻨﺪ و ﭘﻴﻮﺳﺘﻪ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺷﻜﻞ ﻣﻴﺪاﺩﻧﺪ. ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ و ﺑﺎ ﻭﺯﺵ ﻧﺴﻴﻢ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭا ﺑﻪ ﺭﻭﻱ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ ﺁﺳﻤﺎﻧﻲ ﺑﺴﺖ و ﺩﺳﺖ ﻫﺎﻳﺶ ﺭا ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ. ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﻭﺳﻴﻊ ﻛﻪ ﮔﻮﻳﻲ ﻗﺼﺪ ﺩاﺷﺖ ﺁﺳﻤﺎﻥ, اﺑﺮﻫﺎ و ﻧﺴﻴﻢ ﺭا ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﻜﺸﺪ.
به درختی رسید ... درختی بزرگ و زیبا.
محو تماشای درخت شده بود که ناگهان درخت به یک دختر با موهای ابریشمی و زیبا تغییر شکل داد !!

+آهاااا خب بزار ببینم حتما پاتریشیا که میگن تویی؟
_آره من پاتریشیام ،پاتریشیا وینتربورن میتونی تریشی،شیام،پاتی اصلا هرچی دلت بخواد صدام بزنی!
+خوشوقتم من هم رز هستم، رز وکس.
راستی تو یه درختی؟!
_آره من درخت این جنگلم ... تو جنگل زندگی کردن خیلی خوبه مخصوصا با گلا،سبزه ها، حیوونا و ..
خب میدونی چیه مهم تر از هر چی اینکه اولین بار من برگشتن ارباب رو تو این جنگل دیدم!!

رز و پاتریشیا تازه گرم صحبت شده بودن و قدم زنان به طرف قلعه میرفتند.
که صدای چند جادو آموز توجه رز را به خودش جلب کرد:
" + هی اون رزه؟
میگن روحش توسط سولی آنتون تصاحب شده!
_ بریم صداش بزنیم ببینیم.
+ درسته، اگه بگیم سولی بچرخه طرفمون یعنی واقعا اینطوره. "

_ وای رز مواظب باش درست جلوی پات یه پله هست.

پاتریشیا باید زودتر این حرف را میزد اما او دیر کرده بود !!
رز پایش لیز خورده بود او داشت با سر به طرف زمین میرفت که ...
کسی از پشت دست او را گرفتو مانع افتادن او شد ...
رز تا خواست سر بچرخاند و قیافه آن فرد را ببیند با یک حرکت چرخشی در بغل آن فرد افتاد !!
اوضاع خوب نبود اصلا خوب نبود !!

جادو آموز ها همه به او زل زده بودند:
+واااای نه باید حقیقت داشته باشه!
_ پس روح رز واقعا تسخیر شده !!
و بعد همه آنها جیغ زنان از ترس فرار کرده و به قلعه هجوم بردند!
رز تعجب کرده بود،تعجب از اینکه چرا آنها ترسیدند مگر شخصی که او را گرفت را ندیدند؟!
نگاهی به کنارش انداخت،پاتریشیا هم نبود پس کجا رفته بود؟
با خود گفت حتما کاری در جنگل برایش پیش آمده و رفته.
سرش را چرخاند ... بالاخره قیافه آن فرد را دید ...
بله!!
او همان فرد بود ... کسی که هر شب به خواب او می آمد و رز به او التماس میکرد تا تنهایش نگذارد مردی جوان که تقریبا نوزده یا بیست سال سن داشت با موهای زیبای قهوه ای مایل به مشکی.

با تمام توان او را به عقب هل داد و گفت:
+ اگه میوفتادم خوب بود حالا اونا بهم میگن هیولا.

و بعد به سمت قلعه راه افتاد.
_ هی بیا باهم بریم، بخاطر اینکه بهت کمک کردم از دستم عصبانی هستی؟
+ تو چطور منو گرفتی؟ از جایی که جادو آموزا ترسیدن معلومه دیده نمیشی و یه روحی...اما روح ها نمیتونن انسان هارو بگیرن.

همان طور که کلاهش را در دستش میچرخاند گفت:
_ من یه روح معمولی نیستم یه شخص معمولی هم نیستم...
خب من یه فرد خیلی مهمم یه شخص با ارزش و همه منو میشناسن.

رز دست توی کیفش کرد و صلیبی را بیرون آورد:
+ اینجا سنگ طلسم و دانه های دعا وجود داره.
پس گمشو روح شیطانی.
_دوست من، من روحی نیستم که با قدرت دین دفع بشه.
من حق اینو دارم که تو این دنیا بمونم یه جایی رو دارم که متعلق بهشم و حتی شغل هم دارم.
+ منو نخندون کدوم روحی شغل داره؟
_ من.

دینگ...دینگ...دینگ
گوشیش داشت زنگ میخورد.

+ یه روح حتی گوشی داره؟
_ البته من یه شغل دارم پس یه گوشی هم دارم راستی وای فای هاگوارتز چه خوبه.
خب من دیگه میرم؛به سخت درس خوندن تو هاگوارتز ادامه بده.
+ هی تو شمارتو بده شاید هر از گاهی یه جوکی فرستادیم.
_ من هرگز به یه انسان شمارمو ندادم.
+ پس نمیخوای؟ نمیتونی؟
پس فراموشش کن.

رز راهش را گرفت و با عصبانیت از او دور شد و حتی تشکر هم نکرد.
وارد قلعه شد و درست سمت خوابگاه گریفیندور رفت حال و حوصله سخنرانی پیر خرفت یعنی دامبلدور را نداشت.
دینگ ...
نگاهی به تلفن همراهش انداخت پیامی جدید از طرف یک شماره ناشناس داشت:

_ باشه،حالا ما با هم دوستیم.
لبخندی روی لب های رز نشست نمیدانست چرا اما حس خیلی خوبی داشت !

دینگ...
_ به دوستات هم بگو وردی خوندیو نجات پیدا کردی بعدشم برگرد سر کلاست.

رز با پرویی محض در جوابش نوشت:
+ اگه انقد درس دوس داری با من بیا یعنی میتونی... خودتو به بقیه نشون بدی.
_ نه هنوز وقتش نیست...میام ولی به وقتش،چون خودم اونجا کارای زیادی دارم ...
راستی معرفی نکردم من تامم،تام ریدل.

چییییی؟ تام ریدل؟!
امکان نداره اون پسره نهه یعنی ارباب...
وااای شنیده بودم اینکه ارباب قابلیت اینکه قیافشو به دوران جوونیش تغییر بده رو داره.
اصلا ممکنه من رو با نجینی اشتباه گرفته باشه شاید چشای نجینی هم مثل چشای من گربه ایه؟میشه دیگه نه؟
وااای از هر طرف که به قضیه نگاه میکنم باز بدبخت شدم.

روز بعد

رز صبح خیلی زود با ترس و لرز به سرسرای بزرگ رفت تا پاتریشیا را پیدا کند و از او بپرسد که چرا دیشب او را تنها گذاشته. اما محض ورودش به سرسرا همه چیز به کلی یادش رفت اینکه برای چه آمده بود و چه میخواست:
+ پاتریشیا تو یه مرگ خواری نه؟
_ آره چطور مگه؟
+ شنیدم نزدیکی خونه ریدل ها یه کافه باز شده؟
_ آره باید بیای ببینیش.
+ اوهوم.
گوشی اش را برداشت میخواست به او پیام دهد اما میترسید...
تام وقتی تام بود مهربان بود اما وقتی ارباب بود نه !!
بعد از چندی کلنجار رفتن با خودش دل به دریا زد و نوشت:
بیا کافه سنترال میخوام مهمونت کنم.

اما ناگهان پشیمان شد چون خیلی عجیب بود که یک ارباب پر ابهت و پر جذبه که همه از او میترسند را برای صرف شیرینی و نوشیدنی دعوت کند !!

بیخیال پیام دادن شد و تصمیم گرفت با پاتریشیا به کافه برود تا هم حال و هوایش عوض شود و هم بادی به کله اش بخورد.

+خب کافه ای که میگفتن اینه؟
_آره اینجا پاتوق مرگ خوارا شده دیگه،کمتر کسی از محفلیا میاد اینجا.
خب تو چی سفارش میدی؟
+آب جو
_منم همینطور.
آقا...آقا دو لیوان آب جو لطفا.
+هی پاتریشیا میگم خیلی باحال میشه اگه با مخاطب خاصم یه روز بیام اینجا.
_مخاطب خاص داری؟
+خب همه جا شایعه شده یکی دارم.

پاتریشیا آب جو را به طرف رز گرفت:
_واقعا؟ خوب شد،دیگه حالا دوست داری میتونی درساتو بخونی و راس ساعت بری سر کلاس.
+بیخیال تو هاگوارتز موندن جلوی حماقتاتو میگیره؟!

و با عصبانیت آب جو را قاپید.

_درس خوندن تو هاگوارتز کجاش بده؟ خوبه که درس بخونی و یه پروفسور پر جذبه و پر ابهت مثل پروفسور اسنیپ تو هاگوارتز بشی.
+حالا تو میتونی با مخاطب خاصم مهربون باشی؟
_چرا؟بدجنسه؟ خشنه؟
رز آه بلندی کشید...پاتریشیا نمیدانست که رز گرفتار چه مصیبتی شده.

_میتونم زیادی پیاز بخورم؟
صدایی توجه رز را به خودش جلب کرد این صدا ...این صدا چقدر به صدای بلاتریکس شباهت داشت!!
به تندی به طرف صدا برگشت بله خودش بود... بلاتریکس.

+هر چقدر دوست داری بخور.

اما زنی که در کنار بلاتریکس قرار داشت چه کسی بود؟ رز هیچوقت او را دورو بر خانه ریدل ها ندیده بود.

_پس بیا با هم بخوریم.
کلی پیاز بهش اضافه کنید لطفا.

پیاز...آره همینه پس بلاتریکس پیاز دوس داره!!
زودی دفترچه اش را بیرون آورد و مشغول به یادداشت کردن شد:
Anion

+دوست من پیاز با حرف O شروع میشه(Onion)

رز سر تا پای پاتریشیا را بر انداز کرد:
_اییییش...انقدر پز نده بچه مایه دار. از این به بعد باید حواسم به بلاتریکس باشه و بفهمم مردم درموردش چی میگن ناسلامتی نزدیک ترین شخص به اربابه!!

پاتریشیا بعد از هزاران بار تلاش توانست رز را به زور از آن کافه بیرون بکشد چون رز تصمیم داشت تا نیمه شب آنجا نشسته و بلاتریکس را زیر نظر داشته باشد!
به همین خاطر او را جای دیگری برد...
به جنگل ممنوعه!! جنگلی پر از روح و حیوانات شرور.
مشغول صحبت بودند که ناگهان پاتریشیا تعظیم کرد.
رز از حرکت پاتریشیا گیج شده بود که پاتریشیا پس کله رز زد و گفت:
_هی رز زود تعظیم کن از جونت سیر شدی؟

رز تازه متوجه آمدن لرد سیاه شده بود،پس تعظیمی کوتاه کرد.

_درود بر ارباب تاریکی ها.
+درود مرلین بر شما پاتریشیا.

پاتریشیا و ارباب در حال صحبت درمورد ماموریت جدید پاتریشیا بودند و حوصله رز هم در حال سر رفتن بود و کسی باید زیر آن را کم میکرد تا سر نرود!
پس خودش دست به کار شد و خود را وسط بحث آنها پرت کرد:
_شما زنی با موهای فرفری،صورت کشیده و ترسناک میشناسید ارباب؟
+منظورتون بلاتریکسه؟!

رز با پرویی محض گفت:
_باید ببینمش و ازش بپرسم که شمارو یادشه یا نه.

+نه لازم نیست همچین کار احمقانه ای انجام بدید اون زن همین چند دقیقه پیش همراه من بود.

پاتریشیا از شدت گستاخی رز سرخ شده بود و هر دم به دقیقه پس کله ای به رز میزد تا رز خودش را جمع و جور کند اما رز حرف گوش بده نبود!!

_نه بابا فکر کردین چیز بدی میخوام به یار وفادارتون بگم؟
ارباااااب من دوست دارم.

هنگ کرد...چیزی را که نباید میگفت گفته بود!!
قطعا اینبار لرد آواداکدورایش را نصیب رز میکرد!
دستش را محکم به پیشانی اش کوبید و سمت پاتریشیا کرد و با فریاد گفت:
_لنتی خیلی ضایعست. آخه چرا باید همچین چیز مهمیو تو یه جنگل پر از روح بگم؟

پاتریشیا با حالتی که معلوم بود داشت خنده اش را میخورد گفت:
+چمیدونم.


ادامه دارد ...


ویرایش شده توسط رز وکس در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۳ ۱۷:۱۵:۲۴
ویرایش شده توسط رز وکس در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۳ ۱۷:۴۱:۵۶
ویرایش شده توسط رز وکس در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۳ ۱۷:۴۳:۵۰
ویرایش شده توسط رز وکس در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۳ ۱۸:۲۲:۲۶

Quand je te regarde et la lune, je sens
...la lune diminuer face à ta beauté


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۴:۴۹:۵۴ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۱۴:۱۵
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 555
آفلاین
کلمات، شگفت‌انگیزترین مخلوقاتند.
هنگامی که از بندِ گلویت رهایشان میکنی و می‌سپاری به باد تا به ورایِ مرزها و بود و نبودها رهسپارشان کند، مانند جادویی‌ست که از نوک چوبدستی‌ات خارج می‌شود.

هر حرفش، می‌تواند به سانِ ورد درمان‌گری شود از طرف آنان که دوستت دارند و دوستشان داری، که رخنه می‌کند در تار و پودِ قلبت و مانند نوازشی به لطافت ابریشم روی آن، تمامِ کدری‌ها و زشتی‌ها را با درنَوَردیده و از وجودت خارج کند.
اما در تضاد با این تاثیر، همچنان می‌تواند همانند تیرِ اسفندیارکُش، پر باشد از کینه و خشم و آن‌چنان زهرآلود به وجودت تازد که در لحظه‌ای هیچت کند.
خسته‌ات کرده و از پای درت آوَرَد.
پوچ شوی و بِبُری.

کلام همیشه توانسته است به عنوان تیغی دولبه نقشش را ایفا کند. توانسته است امید ببخشد به خسته‌ای که بریده و تنها، طنابی می‌خواهد برای فرار از بودن. و در کنار آن، قادر بوده تا ناامید کند امیدی را و بی‌معنی کند بودنی را. قدرت این را داشته تا براقی شود برای عروج بخشیدن از فرش به عرش و در کنارش، مثل جاذبه‌ای که قطره را از بالای آسمان به بدنِ خشک زمین می‌کشاند، توانسته است به زمین بکوباند.
واژه‌ها، می‌توانند سرنوشت‌ها را دگرگون کنند.
قوی‌ترین معجون عشق‌اند برای دل‌باخته کردن، تاثیرگذار ترین معجونِ آویشن کوهیِ عجین شده با ریشه‌ی قلب اژدها هستند برای زندگی بخشیدن، و گاه همین واژه‌های کوچک ویرانی‌ای به بزرگیِ زندگی نه فقط یک‌نفر، که میلیون‌ها نفر به وجود می‌آورند.

سیاه شده بود.
برای یک‌ مرگخوار سیاهی تازه نبود، اما این‌بار تفاوت می‌کرد. این‌بار انگار آن‌قدر از سیاهی پر شده بود که دیگر به پوچی رسیده بود. پر شدن و پوچی. تضاد کلیشه‌ایِ قدیمی که همیشه و همیشه به یادش می‌انداخت چقدر مرز بهترین و بدترین کوتاه است.

او اکنون بدترین بود. اکنون خسته از تنگیِ کالبدش، می‌خواست روحش را آزاد کند.
چاره‌اش را می‌دانست. باید فریاد میشد. فریادی به بزرگیِ تمامِ هیچی‌اش. اما گوشی نمیافت که خواستارِ ایستادن در برابرِ حرفش باشد. نه که نباشد... نه. اما گاه نیاز داری به کسی نگویی و درک شوی. گاه نیاز داری بی‌بهانه و بی‌اینکه به یاد کسی بیاوری نیازت به شنیده شدن را، سری از ناکجا ظاهر شده و دست بر شانه‌ات بگذارد و بخواهد که بگویی.
خالی شدنت را از تو بخواهد.

همانطور که این افکار ذهن متشوش‌اش را تشویش بیشتر می‌داد، به نوک صخره نزدیک‌تر میشد. به نقطه‌ای که بالاخره می‌توانست رهایی را تجربه کند. می‌توانست بپرد و بی‌توجه به اینکه چه در پایان انتظارش را می‌کشد، پرواز را بیازماید.

و شنید.

کلمه‌ای را شنید که برایِ ادامه نیازش داشت. کلمه‌ای را شنید که نوش‌دارویش پیش از مرگ بود.
-خوندم.

حرفش را خوانده بودند! بی آنکه نیاز داشته باشد به رویشان بزند. بی آنکه نیاز داشته باشد لب از لب بگشاید و بخواهد که به او گوش دهند، شنیده شده بود.
و این چه زیبا بود.

رها شد.
نه از نوک صخره. بلکه با باریدنش به سانِ سد کنندگان خورشید.
با اشک ریختنش رها شد.

توسطِ یکی از عزیزترین‌هایش شنیده شده بود و این برایش کافی بود.
در آغوشش گرفت و قلبش، دوباره پر شد. از امید، از شور، از بودن. از والاترین قدرت خواست تا همیشه تکیه‌اش را داشته باشد، تا همیشه گوشِ شنوایش را در کنارش نگه‌دارد و هیچ‌گاه دور نشود...

کلمات، شگفت‌انگیزترین مخلوقاتند.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۱ ۴:۵۷:۳۳

آروم آقا! دست و پام ریخت!




A Lovecraftian Parody
پیام زده شده در: ۲:۱۱:۱۵ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۴:۵۲ جمعه ۲۷ فروردین ۱۴۰۰
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 527
آفلاین
"Woke up afraid of my own shadow, like genuinely afraid
Headed for the pawnshop to buy myself a switchblade
Someday something's coming from way out beyond the stars
To kill us while we stand here, it'll store our brains in mason jars"

The Mountain Goats, Lovecraft In Brooklyn


0.
وینکی از عنفوان طفولیت، جن دانشمند بود. وینکی وقتی توی گهواره بود، دانشگاه رفت. وینکی وقتی هنوز توی پوشک بود، از دانشگاه فارغ‌التحصیل شد و دکترای دانشمندی گرفت. وینکی توی هفت ماهگی استاد دانشمندی دانشگاه دانشمندا شد. وینکی اینقدر دانشمند بود که برای تولد یک سالگیش از باباوینکی خواست براش پارکینسون گرفت تا وینکی کج و کوله‌ای شد و با کامپیوتر با مردم حرف زد و سوار صندلی چرخدارش شد.
وینکی به جادو اعتقاد نداشت. وینکی دونست آپارات اجنه هنر ظریفی بود و درک عمیقی از مکانیک کوانتوم مولکولی و اخترفیزیک نیاز داشت. اگه علم نتونست چیزی رو برای وینکی ثابت کرد، وینکی باورش نکرد؛ حتی اگه کله‌زخمی و ارباب براش هفت تا کتاب و هشت تا فیلم جنگید.
ولی وقایعی که وینکی اینجا شرح داد، خیلی وقایع ترسناکی بود و وینکی خیلی ترسید و تصمیم گرفت دیگه جن دانشمند نبود و به جاش وحشت‌مند بود و معتاد بود و یه مسلسل خرید ولی دونست کارش بیهوده بود چون گنده‌های ترسناک از یه جهان دیگه بود و خیلی قوی بود و گلوله روشون اثر نداشت و خیلی بیشتر از خیلی قوی بود. گنده‌های ترسناک خیلی گنده هم بود و همه رو زد.

1.

وینکی جن پرکار و خدمتکار و ورزشکار بود. وینکی اینقدر زیاد کار کرد که گاهی وقتا حتی خسته شد. ولی وینکی نباید خسته شد. پس یه روز مسلسلشو برداشت، از خونه ارباب راه افتاد و رفت تا منبع تمام خستگی دنیا رو پیدا کرد و کشت. وینکی رفت و رفت. از کوچه‌ها و خیابونا رد شد و مشنگا رو دید. مشنگا هم وینکی رو دید. مشنگا با دیدن وینکی تعجب کرد و جامه درید و از ماشینش بیرون پرید و بدو بدو رفت پیش رولینگ و بهش گفت که تا حالا اشتباه کرد که فکر کرد جهان جادوگری فانتزی و تخیلی بود و هدف رولینگ تباه کردن ذهن خردسالان مشنگ با اندیشه‌های نئولیبرال و ایمپریالیستی بود. مشنگا در محضر رولینگ زانو زد و رولینگ رو ملکه جهان جدید اعلام کرد و حکومتشو روی دنیا به رسمیت شناخت و جهانی ساخت که توش جادوگرا و مشنگا با صلح کنار هم زندگی کرد و با همکاری همدیگه اختراعات جورواجور کرد و سلطه بشریت رو به خارج زمین گسترش داد. آدما منظومه شمسی رو فتح کرد؛ کهکشان راه‌شیری رو فتح کرد؛ ابرخوشه محلی رو فتح کرد و آخرش هم کیهان رو فتح کرد. آدما روی تک تک سیاره‌های دنیا کُلُنی تاسیس کرد و از انرژی سیاهچاله‌ها بهره برد. وقتی هم که دیگه جمعیتش خیلی زیاد شد تصمیم گرفت دوباره بیگ بنگ راه انداخت و یه کیهان دیگه ساخت و جمعیتشو توش رشد داد.

ولی قبل از همه اینا، وینکی بود که وسط یه خیابون خالی وایساد.
-عه. آدما بدو بدو کجا رفت؟

وینکی گیج شد. پس وسط خیابون نشست و منتظر شد آدما برگشت.
وینکی زیاد صبر نکرد. سر و کله یه گروه از یه سری آدم دیگه از ته خیابون پیدا شد. آدما بدو بدو سمت وینکی اومد.

-لطف یاگ-ساثوث بر ما! خدایان ما را با بعثت سفیرشان متبرک ساخته‌اند.
-لطف شوب-نیگوراث بر ما! سپاس و ستایش بر پروردگارانی که ماورای ابعاد جهان‌اند و ما را در رنج و پستی خویش رها نمی‌کنند.
-لطف هاستور بر ما! کنون هنگامه قیام کبیران کهن است!
-وینکی تصمیم گرفت منبع تمام خستگی دنیا رو نابود کرد و دیگه خسته نبود. آدما دونست کجا بود؟
-منبع خستگی... صدالبته! با همکاری یکدگر نه تنها منبع خستگی عالم، بلکه پهنه عظیمی از عظمت آن را نیز نابود خواهیم کرد اگر حضرت تعالی این افتخار را به خدمتگزارانشان دهند.

وینکی تعجب کرد از اینکه چرا انسان هم باید خدمتگزار چیزی بود. خدمت فقط کار اجنه بود. ولی خوشحال شد از اینکه تونست منبع خستگی دنیا رو نابود کرد. پس وینکی راه افتاد و با آدما رفت.
وینکی و آدما رفت و رفت. وینکی و آدما گاهی پیچید. وینکی و آدما توی یه جنگل رفت. وینکی و آدما گاهی دوباره پیچید. وینکی و آدما همچنان رفت. وینکی خیلی شگفت زد وقتی برای بار سوم هم پیچید. وینکی، جن مشگوفت!
وینکی و آدما به یه خونه بزرگ وسط جنگل رسید. وینکی و آدما رفت توش.
وینکی خواست زودتر به منبع خستگی دنیا رسید و زدش.
-وینکی خواست زودتر به منبع خستگی دنیا رسید و زدش!
-لطف نیارلاثوتپ بر ما! صبر پیشه کنید بزرگوار. چنانچه آزاتاث بخواهند در اسرع وقت نزول بر ما حتمی‌ست.

وینکی دوست نداشت صبر کرد. وینکی، جن نصبور! ولی وینکی نشست روی زمین و صبر کرد. وینکی باید منبع خستگی رو نابود کرد.
وینکی بیشتر صبر کرد...
وینکی متوجه شد توی سرسرای اصلی خونه‌ بزرگ بود.
وینکی خیلی صبر کرد...
وینکی متوجه شد دو راه‌پله عریض از کناره‌های سرسرا به طبقه بالا رفت و به هم وصل شد.
وینکی حتی بیشتر صبر کرد...
وینکی متوجه شد اکثر اشیای خونه اشرافی و قدیمی بود.
وینکی حتی خیلی بیشتر صبر کرد...
وینکی متوجه شد دوتا پنجره بزرگ دو طرف سرسرا بود که نور ماه رو لای درختای جنگل نشون داد.
وینکی خیلی حتی بیشتر صبر کرد...
وینکی متوجه لوستر خونه شد که از سقف خیلی بلندش آویزون بود. نور لوستر وسایل چوبی خونه رو قهوه‌ای تر نشون داد.
وینکی دیگه صبر نکرد.
-وینکی تصمیم گرفت دیگه صبر نکرد! وینکی باید همین الان خستگی رو کشت.‌

آدما ترسید و لرزید و دست و پاشو گم کرد. وینکی با آدما دنبال دست و پاش گشت و با هم پیداش کرد. آدما یه گوشه نشست تا دست و پاشو دوباره وصل کرد.
-علیاحضرتا! تاسف ما از حیطه بیان خارج است. اما بی‌لیاقتی ما را بر گمان عدم توجه مگذارید. چند روز و هفته باید گذرد. مبادا آیین و سپاس ما جای خویشتن گم کند. بگذارید تا گاه مقرر میزبانتان باشیم.

وینکی خوشش نیومد. وینکی تصمیم نگرفته بود چند روز و هفته پیش آدما موند. ولی وینکی جن بی‌چاره!

2.1

روز اول وینکی جارو و سطلشو برداشت و تصمیم گرفت نظافت کرد. وینکی اتاقی که آدما بهش داد رو تمیز کرد. وینکی رفت و سه تا اتاق دیگه طبقه‌ش رو هم تمیز کرد. وینکی دوتا راه‌پله رو هم تمیز کرد. وینکی پایین رفت و سرسرای خونه رو هم تمیز کرد. وقتی وینکی همه چیزو تمیز کرد، تصمیم گرفت روتین وظیفه‌ش تو خونه ارباب رو ادامه داد. پس دوباره از اول شروع کرد تمیز کرد.
وینکی وسط دور چهارم تمیزکاریش بود که آدما از بیرون برگشت.
-پناه بر نودنز! این چه وحشتی بود که ذهن نحیف ما را مرعوب کرد؟
-وینکی نظافت کرد! وینکی، جن منظوف خووب؟

آدما به سر و کله‌ش زد و جلوی وینکی افتاد.
-رییسه‌ی عظیم، چگونه ما رها دادیم که این تخطی از ما سر زند و چنین خاطر عالی مخدوش شود؟
-سفیره‌ی خدایگان، چنین تخطی را بر ما عفو کنید.

آدما جارو و سطل وینکی رو گرفت‌. وینکی رو برداشت و از پله‌ها بالا برد و توی اتاق، روی تخت گذاشت. بعد به وینکی آبمیوه داد و وینکی آبمیوه خورد. وینکی جن موبمیخور؟
وینکی تموم روز توی اتاقش موند. وینکی خسته شد. وینکی تعجب کرد از اینکه چرا تو خونه‌ی سربازایی که علیه خستگی جنگید، خسته شد. وینکی اینقدر تعجب کرد که بیشتر خسته شد.
وینکی درحال خسته شدن بود که آدما دوباره اومد و برای وینکی لباس آورد. وینکی با دیدن لباس داد و هوار کرد و کله‌ی دوتا از آدما رو با مسلسلش ترکوند و خونشونو به در و دیوار پاشوند. وینکی، جن ناملبوس!

-علیاحضرتا، عفو روا دارید.
-علیاحضرتا، کمبود خرد بر اذهانمان رسوخ کرد.

2.2

روز دوم، آدما فقط یه بار پیش وینکی اومد و براش آبمیوه قرمز آورد. وینکی معتقد بود اجنه حق خوردن و آشامیدن نداشت. اجنه فقط باید نظافت کرد و مسلسل داشت. ولی وینکی همچنین معتقد بود هرچی آدما گفت همون بود چون به هرحال آدم بود و وینکی جن بود و باید گوش داد. وینکی، جن مگوش!

2.3

روز سوم وینکی به این نتیجه رسید که دیگه خیلی خسته شد. پس متعاقبا نتیجه گرفت که حالا که اینقدر زیاد خسته شد، منبع خستگی دنیا باید نزدیک وینکی بود. پس بلند شد و رفت خونه رو گشت.
وینکی زور زد. وینکی نتونست در اتاق اول رو باز کرد. وینکی در رو شکست و خورد و رفت توی اتاق.
وینکی شگفت زد از اینکه اتاق بوی بد داد. وینکی روز اول همه اتاقا رو تمیز کرد. وینکی از وضعیت نظافت آدما ناراضی بود. ولی وینکی گفته شد که تمیز نکرد. پس فقط دنبال منبع خستگی گشت. وینکی کلی گشت و گشت ولی متوجه شد چیزی توی اتاق نبود. اتاق خیلی شبیه اتاق وینکی بود. در داشت؛ سقف داشت؛ دیوار داشت؛ دیواراش گچ داشت. اتاق یه پنجره هم داشت که آدما زرد و سبز رنگش کرد. وینکی خواست پنجره رو باز کرد تا مطمئن شد منبع خستگی لاش نبود. ولی نتونست چون پشت پنجره میله بود. وینکی تصمیم گرفت پنجره: جن بد!
وینکی رفت اتاق بعد. بعد برگشت اتاق قبلی رو نگاه کرد. بعد دوباره رفت سراغ اتاق بعد. وینکی کلی تعجب کرد.
-چرا اتاقا عین هم بود؟

اتاق دوم هم مثل اتاق اول بوی بد داد. بوی بد شبیه پنیر بود. وینکی از وضعیت پنیر خوردن آدما ناراضی بود.
وینکی دقت کرد و فهمید رنگ سبز-زرد پنجره تازه بود. وینکی حتی بیشتر دقت کرد و روی زمین یه عالمه عنکبوت دید که داشت رو یه خط صاف لای یه سوراخ توی دیوار رفت.

اتاق سوم هم عین دو اتاق قبلی بود. وینکی کم کم متوجه شد بوی بد چقدر شبیه پنیر مُرده بود. رنگ پنجره اینقدر تازه بود که قطره‌هاش روی زمین ریخت. وینکی دید رنگ پنجره اونقدرا هم رنگ پنجره نبود. انگار آدما یه منبع رنگ سبز و زرد کنارش ترکوند.
-مورچه هم داشت.

کنار دیوار یه سوراخ بزرگ بود و توش کلی مورچه و عنکبوت و موریانه و مارمولک و سوسک و کوفت و مرض بود. وینکی هیچوقت تا اون موقع کوفت و مرض رو با چشماش ندید.
-وینکی، جن بینا به اسرار جهان!
-علیاحضرتا، اینجا چه می‌کنید؟ آیا این حشرات مسبب کدورت احوالتان گشته‌اند؟ هرچه سریعتر جهت رفع ایشان باید اقدام کنیم. شما نیز فی‌الحال به سریرتان بازگردید و مسائل جزئی را به ما واگذار نمایید.

وینکی همینطور که به اتاقش برگشت، آدما رو دید و فهمید یه چیزی هیچوقت درست نبود. آدما همیشه کنار هم زیر یه ردای سیاه بزرگ جمع شد. وینکی هیچوقت هم قیافه‌شونو ندید.

وینکی برای اولین بار به نظرش رسید آبمیوه‌ش چقدر خیلی قرمز بود. وینکی حتی این‌بار توی آبمیوه‌ش یه دندون پیدا کرد. وینکی به آدما تبریک گفت که ذائقه‌ی بازی داشت و همه چیزو امتحان کرد.

2.4

روز چهارم وینکی تصمیم گرفت به جنگل رفت و اونجا دنبال منبع خستگی گشت. ولی آدما نذاشت. وینکی به نظرش رسید آدما از همیشه نامفهوم‌تر بود.
-رییسه عظیم، این صحبت با وی از چه یافتیم؟ زنهار که به نیکوی کردن با شما در خویش بود. کنون اگر پیش ز موعد توانگر داریمتان، حال دل به فساد آید و موعد قرار منغص. باری زبان تعنت دراز نکنیم اما اگر عطوفتی نموده، وقت بیشتری به ما دهید، شکی نیست که حاجت روا شود. چنانکه حضرتعالی مستحضرید کنون تمام مردم به جهت آن کاتب فانی جلای وطن کرده و یافتن نمونه مناسب، ممتنع است.

شب چهارم، وینکی متوجه صداهای ناموزونی شد که از توی جنگل اومد. عجیب‌تر از صداها -که وینکی فکر کرد حاصل هیچ حنجره انسانی نبود- این بود که وینکی به نظرش رسید خیلی وقت بود صداها رو شنید ولی هیچوقت واقعا متوجهشون نشد.

2.5

روز پنجم وینکی متوجه شد رنگ قرمز آبمیوه‌ش روشن‌تر شد. وینکی فکر کرد شاید آدما توش شیر ریخت ولی عدم‌توازن رنگ قرمز باعث شد وینکی فکر کرد شاید آبمیوه‌ش از اول هم شیری بود که توش خون بود. وینکی خسته‌تر از این بود که آبمیوه‌شو نخورد پس سعی کرد به تیکه‌های روده‌ای که توش شناور بود، نگاه نکرد.

2.6

وینکی به پنجره اتاق پشت میله‌ها نگاه کرد. حالا به نظرش رسید رنگ سبز-زرد روی پنجره حاصل ترکوندن چیزی نبود و بیشتر شبیه خونریزی دیوارا بود. وینکی طاقت بوی بد اتاق رو نیاورد. پنیری که توی اون اتاق مُرد قطعا از جنس هیچ پنیری نبود که روی زمین پیدا شد. وینکی فکر کرد آیا پنیر مُرده هم تونست مُرد؟ و آیا هیچ پنیر مُرده‌ای که باز مُرده بود تونست خودشو خورد و بالا آورد و کنار محتویات بالاآورده‌شده مُرد؟
وینکی به دیوارا حق داد.

2.7

وینکی این بار مطمئن بود آدما زیر ردای مشترکشون به تعدادی که باید، دست نداشت و خیلی بیشتر از تعداد عادی، پا داشت.
شب هفتم، وینکی به نظرش رسید صداهای ناموزون واقعا از توی جنگل نبود و به‌جاش از توی دیوارای خونه اومد. ولی وینکی مطمئن نبود. صداها خیلی ضعیف‌ و دور به نظر رسید. وینکی این بار متوجه صداهایی شد که واقعا از بیرون اومد و ذره‌ای از صداهای ناموزون عادی‌تر نبود: تک تک پرنده‌های جنگل با ریتم هماهنگ و از ته حلقش داشت داد زد.
وینکی همه اینا رو به منبع خستگی جهان نسبت داد. وینکی باید سریعتر منبع خستگی رو کشت.

2.8

-
-
-
-
-
-
-
-
-

وینکی سعی کرد به در اتاقش نگاه نکرد. وینکی دونست درِ اتاقش قصد داشت وینکی رو کشت. پس وینکی اول در اتاقشو کشت!
-وینکی، جن درتقنده!

آدما صدای مسلسل وینکی رو شنید و بدو بدو اومد بالا.
-علیاحضرتا، صدالبته! معصیت از هر که صادر شود ناپسندیده است و از دروازه‌ها ناخوب تر. هر در که پیش سخن دیگران افتد تا مایه فضلش بدانند، پایه جهلش بشناسند. علی‌ایحال چه خوب شد که هم‌ ما و هم شما از اهریمنِ این در مخلص گشتیم.

صدای آدما تغییر کرد بود. وینکی متوجه شد حالا همه آدما همزمان حرف زد.

2.9

دینگ دونگ

وینکی بدو بدو از پله‌‌ها پایین رفت تا درو باز کرد. پشت در یه یاروی کوتاهی بود که خیلی گرد بود.

-کی بود؟
-پستچی‌ام. بسته‌تون رو آوردم.

وینکی خواست درو باز کرد که یهو آدما پشت سرش ظاهر شد.
-بانو، زحمت بر میهمان ما پذیرفتنی نیست. بگذارید...

و وینکی از زیر ردای مشترک آدما کریه‌ترین لبخندی رو دید که تا حالا دید.

2.10

وینکی برای اولین بار متوجه جزییات اتاقش شد: دیوارهاش بلندترین، سیاه‌ترین و نحس‌ترین دیوارهایی بود که وینکی تو عمرش دید؛ تخت وینکی یه سریر عظیم از جنس استخون بود که کنارش با کنده‌کاری‌ تزیین شد.‌ وینکی به نظرش رسید جنس تختش برای ترسوندن ملت نبود که از استخون بود، بلکه شاید قدمتش به دوره‌ای می‌رسید که بشر هنوز از استخون برای ساختن وسایلش استفاده کرد. وینکی کنده‌کاری‌هایی رو دید که حاصل کار بچه‌هایی با تخیل عمیق بود. و وینکی دوباره حس کرد شاید کنده‌کارهای کنده‌کاری‌ها نه بچه بود و نه متخیل. وینکی حساب کرد حدود صدتا آدم گنده باید روی سریرش جا شد و یهو حس کرد جاش توی اتاقش نبود.
وینکی آبمیوه‌شو -که بالاخره به سفیدترین رنگش رسیده بود- کنار گذاشت و از اتاقش رفت بیرون.
توی سالن، یه صف عظیم از عنکبوت و مورچه و موریانه و سوسک و مورچه و مارمولک و آفتاب‌پرست و قورباغه و کلاغ و کوفت و مرض مُرده بود. وینکی به سقف بلند سالن نگاه کرد و توش لبخند سقفی رو دید که تازه یه مشت حشره و خزنده و پرنده و دوزیست و کوفت و مرض رو کشته بود. سکوت سالن، سکوت خونه‌ای بود که تازه قتل وحشیانه یه مشت حشره و خزنده و پرنده و دوزیست و کوفت و مرض رو به دست سقفش رو دیده بود.

وینکی باید فرار کرد.

وینکی دوید و رفت طبقه پایین. وینکی خواست در رو باز کرد. وینکی نتونست در رو باز کرد. وینکی فکر کرد. وینکی یادش افتاد عنکبوتا و سوسکا و کوفتا و مرضا سوراخ داشت. وینکی رفت سراغ سوراخ.

3.

بیرون، تاریک بود. درختا اینقدر بلند بود که وینکی ندونست صبح بود یا شب. وینکی از لای تپه‌های اجساد عنکبوتا و سوسکا و موریانه‌ها و مورچه‌ها و مارمولک‌ها و کوفتا و مرضا بیرون اومد و فکر کرد عنکبوتا و سوسکا و موریانه‌ها و مورچه‌ها و مارمولک‌ها و کوفتا و مرضا حداقل چند قرن خواست که همچین سیستم پیچیده‌ای توی خونه ساخت.
-وینکی از عنکبوتا و سوسکا و موریانه‌ها و مورچه‌ها و مارمولک‌ها و کوفتا و مرضا برای ساختن تونل تشکر کرد. وینکی جن متشاعنکبسسکفتمض!

وینکی با مسلسلش رفت. وینکی صدای ناموزون رو شنید و خوشحال شد که منبع صدا واقعا جنگل بود.
وینکی، جن شجاع، جن جسور، جن بی‌باک، دنبال منبع صدا رفت. وینکی تو راهش چندتا شیر و پلنگ و کفتار و گرگ دید و اینقدر شجاع بود که شیر و پلنگ و کفتار و گرگ‌های جنگل از وینکی ترسید و فرار کرد. وینکی، جن فاراشپلکفگلنده!

وینکی رفت و رفت تا رسید به جایی که صدا اومد. و دید.

وینکی متوجه شد درست فکر کرده بود. (وینکی جن درست خووب؟ ) آدمای زیر ردای مشترک، یه مشت آدم به هم چسبیده و توی هم فرو رفته بود که از دو طرفش دو دونه دست در اومد و به جای پاش یه عالمه tentacle (وینکی، جن انگلیسی خووب؟ ) داشت. جایی که آدما وایساده بود یه دایره کوچیک بی‌درخت بود که نور ماه روشنش کرد. آدما دور یه آدم واقعی کوتاه و گرد حلقه زده بود و نگهش داشته بود.
-ء حو شوب نیگور آث ن گآریولآ نِب شوگاث. ایَع شوب-نیگوراث! ایَع شوب-نیگوراث! ایَع شوب-نیگوراث!
-نیگور سیگور خودتون. ولم کنین!

آدما، پستچی رو ول نکرد. به جاش یه لیوان شیر رو بالا آورد و ریخت توی دهنش.

وقتی وینکی مسلسلشو بالا برد و به هرچیزی که دید، شلیک کرد؛ آدم واقعی نه گرد بود، نه کوتاه بود، نه پستچی بود، نه آدم بود و نه واقعی بود. دهن‌هاش شبیه برگ بود و کلّیتش شبیه یه درخت توی باد: یه درخت سیاه با کلی شاخه که تا روی زمین اومد. و یه عالمه ریشه که به سُم ختم شد. و مایع سبز-زردی که از دهناش در اومد شبیه صمغ بود. و بویی که شبیه پنیر مُرده‌ای بود که پنیر مُرده دیگه‌ای رو کشت و جسدش رو خورد ولی جسدش توی شکم پنیریش شروع به خوردن میزبانش کرد و بعد از خوردن نصفش، جفتشون مُرد.

وینکی بعد از اون شب تصمیم گرفت دیگه هیچوقت خسته نبود. وینکی همینطور مطمئن شد هیچکس دیگه‌ای هم خسته نبود: وینکی هرچی از یاروی پستچی درخت‌شده و آدمای چسبنده موند رو برداشت و توی جیبش گذاشت تا هر وقت وینکی دید ملت خسته بود بهش نشون داد. وینکی، جن ترسناک!

موزیک پس‌زمینه پخش میشه. دوربین از وینکی زوم‌-آوت می‌کنه. گلبرگ‌های شکوفه گیلاس زیر نور ماه با باد اینور اونور میرن. مسلسل وینکی یهو تبدیل به کاتانا میشه و دور سر جن یه باندانا ظاهر میشه که توی باد تکون میخوره.

Zhen qing xiang cao yuan guang huo
(True love is like the wild field)
Ceng ceng feng yu bu neng zu ge
(Wind and rain cannot create barriers)
Zong you yun kai ri chu shi hou
(The cloud will break and the sun will shine)
Wan zhan yang guang zhao yao ni wo
(On you and me)


وینکی بعدا کلی راجع به گنده‌های ترسناک تحقیق کرد. وینکی راجع به خوابالوی پیر فهمید و دونست چطوری تو شهرش زیر دریا مُرده بود و خوابای رنگی رنگی دید. وینکی همینطور فهمید خوابالوی پیر قرار بود یه روز بیدار شد و رویاهاشو محقق کرد.

Zhen qing xiang mei huo kai guo
(True love is like the blossoming plum)
Leng leng bing xue bu neng yan me
(It cannot be buried by the snow)
Jiu zai zui leng zhi tou zhan fang
(It blossoms at the coldest time)
Kan jian chun tian zou xiang ni wo
(And sees spring coming towards us)



وینکی همینطور راجع به کلیدساز زندونی دونست و فهمید چطوری پشت فضا-زمان زندونی بود. همینطور فهمید کلیدساز حواسش به همه‌چیز بود و کلی چیز دونست و قرار بود یه روز آزاد شد و هرچی دونست با آدما در میون گذاشت.

Xue hua piao piao bei feng xiao xiao
(The snow falls and the wind blows)
Tian di yi pian cang mang
(The heaven and the Earth are completely white)
Yi jian han mei ao li xue zhong
(One branch of plum stands proudly in the snow)
Zhi wei yi ren piao xiang
(Its scent is only for you)


وینکی راجع به ننه‌بزه فهمید و دونست شیر ننه بزه بود که مردمو درخت کرد. ننه‌بزه قرار بود کلی شیر به پیروهاش داد و همه رو درخت کرد. ننه‌بزه قرار بود بشریت رو به طبیعت نزدیک کرد تا یه بار دیگه همه تو هارمونی زندگی کرد.

Ai wo suo ai wu yuan wu hui
(My love is without complaint and regret)
Ci qing chang liu xin jian
(This love always stays in my heart)


گنده‌های ترسناک خیلی قبل از باباوینکی و مامان‌وینکی بود و قرار بود خیلی بعد از بچه‌وینکی هم بود. این وسط تنها چیزی که مهم بود، وینکی بود که مسلسل خرید تا وقتی گنده‌های ترسناک اومد، بهشون پیوست و با هم بشریت رو خورد. به هرحال اگه آدمای به‌ هم چسبیده فکر کرد وینکی با ترسناک‌ها فامیل بود، شاید ترسناک‌ها هم همین فکر رو کرد.

وینکی جن خووب؟



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۹:۵۵ چهارشنبه ۵ آذر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

پاتریشیا وینتربورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۳ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۰۸:۲۰ یکشنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۰
از تبر چندشم میشه
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 41
آفلاین
دفترچه خاطرات بنفش رنگی را که در دستش بود، با آرامش بست.
به پنجره نگاه کرد. بارش نور خورشید بر قالیچه‌ی کوچک روی زمین، چشمانش را خیره نگه داشت.
نفس عمیقی کشید و دفترچه را دوباره باز کرد.

دفترچه خاطرات ربکا لاک‌وود
تاریخ شروع: 16 اکتبر 2019
تاریخ پایان: معلوم نمی‌شود، مگر پایان زندگی‌ات نزدیک باشد.
"دختر عزیزم، ربکا لاک‌وود! تولدت رو بهت تبریک میگم. امیدوارم این دفترچه جایی برای آرامش و شکست دادن ناراحتی‌هایت باشد؛ امیدوارم خاطرات تلخ و شیرینی که می‌نویسی، روزی برات یادگار روزهای عمرت شوند.
از طرف مامان و بابا"


دفترچه را آرام ورق زد. صفحات اول را سریع از چشم گذراند.
همه‌ی آنها خاطرات یک دختر ساده بودند که زیر سایه لرد سیاه مشغول به کار بود.
دختری که خیلی وقت پیش فکرش را مشغول کرده بود.
نور‌های زرد و بنفش دیوار اتاق و روی صفحات دفترچه را تزئین کردند.
نگاهی به ادامه صفحات انداخت. چشمش به صفحه‌ی سفیدی افتاد که با خودنویس بنفش رنگی رویش نوشته شده بود.

"سری خاطره‌های عجیب من!
جدیدا شروع کردم به نوشتنش پس خیلی عجیبه برام. نوشتن خاطره‌هایی که آخرش سر از یه سری اتفاقات عجیب در میاره. اتفاقایی که من اصلا انتظارش رو ندارم. بدشانسی منه که باز دوزش رفته بالا!
ر.لاک‌وود"


آرام ورق زد. صفحات اول درباره دیدار ربکا با رزالین بود. صفحات بعد، فرار از دست نگهبانان و در آخر درباره دیدارش با پاتریشیا و رزالین نوشت.
دستانش را به سمت خودنویسِ روی میز برد. صفخات اول را ورق زد و با آرامش شروع به نوشتن کرد.

"آرامش را احساس کن و با سکوت بخواب. این پایان زندگی تو نیست و سرنوشت تو هنوز قطعی نشده. تو برای مردن به دنیا نیامدی؛ فقط تاوان کارهایت را دانه دانه پس خواهی داد. چه در این دنیا، چه در آن دنیا.
ربکای عزیزم، میدانم دیگر قرار نیست این‌ها را بخوانی، پس این را به عنوان پایان دفترچه خاطراتت در نظر می‌گیرم. تو هم همین را میخواهی، نه؟ آرامشِ ابدی..."


لبخند زد. خودنویس را سر جایش گذشت، دفترچه را بست و روی میز قرار داد.
نگاهی به اتاق شلوغ ولی مرتب ربکا انداخت. وسایل زیادی در اتاق بود ولی با نظرم خاصی در کنار هم چیده شده بودند.
از روی صندلی چوبی بلند شد و به سمت پنجره رفت. پرده را کامل کنار زد و گذاشت نور به صورتش بتابد. ابرها مانند تکه پارچه‌های مخملی در آسمان پخش شده بودند.
دست به موهایش کشید. آنها را از روی صورتش کنار زد. چشمانش می‌درخشید. این را در شیشه‌ی پنجره می‌دید. به زور لبخندی زد و به خودش در شیشه نگاه کرد.
لباس‌های با لکه‌های خون تزئین شده بودند. با خودش فکر کرد:
-بای لکه‌های خونش رو از روی لباسم پاک می‌کردم. فرانسوی‌ها از آدمای بی‌نظم خوششون نمیاد. هه...

به اتفاقات چند شب پیش فکر کرد. اتفاقاتی که او را انقدر به هدفش نزدیک‌تر کرده بودند.

فلش بک - جنگلِ نزدیک خانه ریدل‌ها

-گفتم که، ربکا با منه نه تو.

رزالین این را با فریاد به پاتریشیا گفت. ربکا که از خستگی رنگی به صورت نداشت، حالا بیشتر ترسیده به نظر می‌آمد. چشمانش در حدقه می‌لرزیدند و دهانش از تعجب باز مانده بود.
پاتریشیا لبخندی به ربکا زد.
-عزیزم، ترسیدی؟ چیزی نیست. درد نداره. فقط قراره نفس کشیدن یادت بره.

رزالین پوزخندی به پاتریشیا زد و دور زد. به سمت کیفش رفت و آن را باز کرد. جام شیشه‌ای و تمیزی در آورد و زیر نور خورشید نگه داشت. برق می‌زد. ایستاد و به سمت پاتریشیا و ربکا رفت.
-عزیزم، قراره امشب رو با یه جام ش‍*ر*ا*ب بارگاندی بگذرونیم! یه جام پر از خون!

ربکا لرزید و عقب عقب رفت. قدم‌هایش را سریع‌‎تر کرد. باید زنده برمی‌گشت.
باید زنده به خانه ریدل‌ها برمی‌گشت.
پاتریشیا زودتر از رزالین به سمت ربکا حرکت کرد.
-عزیزم، ربکا! می‌دونم خیلی ناگهانی داریم دنبالیت می‌کنیم ولی تقصیر خودته. باید بین منو و اون انتخاب می‌کردی.
-هوی من اسم دارم!

رزالین با چاقوهایش و پاتریشیا با دستانی که لحظه به لحظه بلندتر می‌شدند به سمت ربکا می‌دویدند. ربکا وقتی پشت سرش را نگاه کرد و دستان پاتریشیا را نزدیک صورتش دید، پایش پیچ خورد و افتاد.
پاتریشیا با یک حرکت سریع ربکا را در دستان شاخه‌ای‌اش گرفت. رزالین با وحشت جیغ کشید و به پاتریشیا تنه زد.
-نه اون برای منه دختره‌ی پیاز!
-پیاز؟! دیر کردی کله گوجه‌ای!

با دست دیگرش گردن رزالین را گرفت و فشار داد.
-شما دوتا مزاحم‌هایی هستین که باید بمیرین. فقط همین.


ادامه دارد...


Dico debere eum multum







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.