هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۵:۵۵:۳۹ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۱:۰۸ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۴۹:۴۸
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 60
آفلاین
ایوا فکر کرد. چرا باید اصلا به کتی کمک میکرد. اون الان باید به فروشگاه های سرتاسر لندن حمله میکرد و شیر، مرغ تا جون آدمیزاد رو یک جا می‌بلعید. البته به این هم فکر کرد که لرد سیاه روی مرگخوارانش حساس است و اگر میدید کتی ناقص شده و ایوا که همراهش بوده هیچ کاری نکرده عصبانی می شد و آن وقت ایوا باید بی‌خیال هر چی غذا و فروشگاه میشد.

- گفتی مگس؟ مگس تو لونه ی زنبور ها؟
- آره، به همراه کلی تله و سیستم های دزدگیر که خیلی پیشرفته و مرگبارن و از کندو محافظت می کنند.
- اونوقت چرا یه کندو باید همچین سیستم های دفاعی ای داشته باشه؟
- زنبور ها و مگس ها بخاطر رعایت نشدن حقوقشون توسط آدم ها به لینی شکایت کردن و لینی براشون اینا رو تهیه کرده!

یک ایوا میدانست نباید جانش را بخاطر کسی به خطر بندازد .پس باز هم فکر کرد. یادش آمد روزی که در شهر در حال گردش بود و به فروشگاه ها و خوراکی های مردم حمله میکرد پوستری را دید که بجای اینکه آن را بخواند قورتش داد اما بخاطر مزه ی بدش بالایش آورد و سپس محتوای آن را خواند و حالا بخاطر مزه ی بد آن یادش بود چه چیزی روی پوستر نوشته.

نقل قول:
هر چی میخواین فقط زنگ بزنید.
شماره:7777777

چند دقیقه بعد


- به سامانه اس پیوس خوش آمدید .جهت درخواست عدد ۱ و سپس یک سکه را در درون تلفن بیندازید و سپس دکمه را فشار دهید و درصورت انتقاد لطفا قطع کنید.

ایوا بدون توجه به رفتار های کتی سکه ای از جیب کتی در آورد و در درون تلفن انداخت و سپس دکمه را فشار داد.

- مشترک گرامی لطفا صبر کنید تا تماس شما وصل شود.

ایوا منتظر ماند و سپس تلفن بوقی خورد و ایوا فهمید وقت شروع درخواستش است.

- سلام شما اب دهن مگس دارید؟
- گفتی آب دهن مگس؟ آره داشتم...ولی چند دقیقه پیش یه حشره آبی اومد و یه ذره در مورد حقوق حشرات ویز ویز کرد و بعدش کل آب دهن مگس رو پیش خرید کرد و رفت! ...ولی حالا برای شما اب دهن تسترال داریم میخوای؟
- نه ممنون!
- وقت ما رو گرفتی؟

سپس تلفن قطع شد. ایوا انتظار نتایج بهتری را داشت.

- بهتره همون راه عملی رو انجام بدیم!



ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۶ ۱۵:۵۹:۱۲

کسی ندید که؟




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۳:۴۵:۳۸ سه شنبه ۱ تیر ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹:۳۳ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۲۸:۳۱
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 100
آفلاین
ایوا با نگرانی به کتی خیره شد و گفت : چی ؟! این پاتیل است ، نه کلوچه ! هکتور چی به خوردش دادی ؟ معجون پاتیل را کلوچه ببین بود؟

- چی ؟ نه بابا ! معجون توهم است.

در همان حال کتی می گفت : وای ! اون پاستیل جهنده ی رنگین کمانی را ببین

ولی وقتی ایوا سرش را برگرداند چیزی جز کتاب آموزش اصول معجون سازی چیزی ندید .

- این کی اثرش می ره ؟ ما خیلی کار داریم . وقت اضافی برای تلف کردن هم نداریم

هکتور با هیجانی بیش از حد جواب ایوا را داد : می خواهید نوشداروش رو درست کنم ؟

ایوا کمی فکر کرد ، کمی بیشتر فکر کرد.

- نه ! لازم نیست . حتما اثرش می ره دیگه . صبر می کنیم . با این مع....

در همان حال کتی بلند شده بود و با حالتی عجیب به سمت کتابخانه می رفت و زیر لب زمزمه می کرد : وای ! نوشیدنی کره ای با لیمو و گیلاس ، دونات شکلاتی با خامه ی بنفش ، به به !

لحظه ای ایوا دلش می خواست که درون توهم کتی باشد اما بعد صدایش را صاف کرد و گفت : اهم اهم ، باشه ، برو نوشداروشو درست کن .

- نه ! نمی شه ! من دو قطره از آب دهان مگس استوایی که تو لونه ی زنبور ها زندگی می کنند را ندارم. باید پیداش کنم تا بتونم نوشداروشو درست کنم.

- الان انتظار داری ما بگیم می ریم برات پیداش می کنیم ؟

- نه . ولی اگه برین پیداش کنید خوشحال می شوم



پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۱:۲۲:۵۶ سه شنبه ۱ تیر ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۶:۱۹ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۹:۵۳:۰۰
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 204
آفلاین
ایزابلا پخش زمین بود.
- ایزابلا؟
-
کتی به حالت ویبره وار دور اتاق میچرخید...نه پرواز میکرد...نه میدویید...نه میرقصید نه...
-الان داری چیکار میکنی؟
-
راوی از اینکه بتواند بفهمد کتی چکار میکند نا امید شده و به ادامه ی توضیحات پرداخت.
...و به معجون های آماده و غیر آماده ی هکتور میخورد و آنها را می ریخت،میشکست،نابود میکرد،قاطی میکرد و ...
در همین هنگام، کتی، در حالت ویبره به یکی از معجون های نیمه آماده هکتور که در شیشه بود خورد،شیشه زمین افتاد و شکست و معجون پخش شد.
هکتور به سمت معجونش دویید و با ناله گفت:
-معجون عزیزم!
-معجون توهم؟

کتی جذب رنگ معجون شده بود.
-وای چه رنگی!
-نه اونو نخور!
دیگر دیر شده بود. کتی با انگشت معجون را میخورد.

یک دقیقه بعد...
- وای چه دنیای رنگارنگی! چه رنگین کمون های قشنگی!

و به یک پاتیل اشاره کرد
-اون کلوچه رو میدی من بخورم؟


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


توپ تانک فشفشه
گریف برنده میشه!


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۵:۵۵:۳۰ یکشنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۳۴:۴۷ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 218
آفلاین
-
-ایوا؟
-
-ایوا خوبی؟
-

اثر قهوه به این سادگی‌ها از بین نمی‌رفت، آن هم برای ایوا که بدون قهوه‌ هم پرانرژی بود و حالا، پیش روی هکتور و کتی و ایزابلا، ایوا شبیه هکتوری بود که همزن برقی قورت داده بود. یک‌جا بند نمی‌شد.
کتی به ایوا نگاهی کرد و به سمت ایزابلا برگشت. نباید وقت را تلف می‌کردند، باید ملاقه را برمی‌داشتند و به سمت گزینه‌های بعدی میرفتند.

-تو میدونی این چیه؟ چرا ایوا داره به در و دیوار می‌خوره؟ چرا انقدر تکون می‌خوره؟ چی به خوردش دادیـــی؟!
ایزابلا سعی کرد کتیِ خشمگین را آرام کند. با لبخند دستش را روی شانه کتی گذاشت و توضیح داد.
-ایوا قهوه خورده! قهوه انرژی رو خیلی زیاد می‌کنه، ایوا هم چون بار اولشه خیلی خیلی پرانرژی شده، خوب می‌شه به زودی!
کتی قانع شد. فقط یکمی.
-چجوری زودتر خوبش کنیم؟

ایزابلا لبخندی زد و شروع کرد به توضیح دادن. بالاخره عمری بود که قهوه می‌خورد و از رمز و رموزش خبر داشت.
-اول از همه باید یادت باشه که حتما...

ولی هیچوقت نتوانست حرفش را تمام کند. ایوا بیش از حد پرانرژی شده بود. در حدی که به سقف برخورد می‌کرد و به زمین برمی‌گشت و درآخر به ایزابلا برخورد کرد، ایزابلا نیز روی زمین افتاد و بیهوش شد.
-ایزابلا رو زدی!

ایوا اهمیتی به کتیِ خشمگین نداد و به تکان خوردن و به هم ریختن وسایل اتاق هکتور ادامه داد. تاجایی که به پاتیل بزرگی که وسط اتاق بود برخورد کرد و پاتیل چپه شد و محتویات سبزرنگش روی زمین ریخت. هکتور دادی زد و به سمت پاتیل دوید.
مثل اینکه ماده درون پاتیلش ماهیتی اسیدی داشت چون کف اتاق را ذوب کرد و به طبقات پایین‌تر رفت. صدای جیغ پیتر در طبقه پایین شنیده شد.

کتی به ایوا که درحال حرکت بود خیره شد. چگونه باید او را آرام می‌کرد؟


ویرایش شده توسط پیتر جونز در تاریخ ۱۴۰۰/۳/۲۳ ۱۶:۰۰:۰۶

می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۲:۴۲:۵۷ چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۶:۱۹ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۹:۵۳:۰۰
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 204
آفلاین
-بده،ایوا تو بخور!
ایوا که معلوم بود نسبت به معجون قهوه حس خوبی ندارد گفت
-نه نمیخوام! اینو نمیخورم!


کتی و هکتور با تعجب به ایوا نگاه کردند،سابقه نداشت ایوا تعارف به خوردن چیزی را رد کند.

-اگه ملاقه رو میخواین باید اینو بخورین
-خیلی خب... بده خودم بخورم.

کتی این را گفت و با انزجار به قهوه نگاه کرد.
باید چیز خیلی بدی بود که حتی ایوا حاضر نشده بود آن را بخورد.

بعد لیوان را از دست هکتور گرفت و یک ضرب بالا رفت بعد از خوردن،متوجه مزه ی تلخ زهر ماریه قهوه شده و قهوه رو توی صورت ایزابلا که تازه وارد اتاق شده بود تا از هکتور نظرش را درباره ی قهوه بپرسد،تف کرد.


-پووووووووو! این دیگه چی بود به خوردم دادین مزه اش چرا انقدر بده؟

اما چون بار اولش بود که قهوه میخورد اثر آن سریع شروع شد.(انرژی زیاد)

و حالا هکتور و بقیه شاهد کتی ای بودند که با فرمت دور اتاق می دویید.

-ایزابلا؟ این چی بود به من دادی؟ حالا چیکارش کنیم؟
-هیچی چون اولین بارش بوده زیادم خورده اینطور شده،باید صبر کنیم اثرش تموم شه


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


توپ تانک فشفشه
گریف برنده میشه!


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲:۵۴ دوشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۰

هافلپاف

ایزابلا سامربای


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۹:۰۰ جمعه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۲:۳۲:۲۸ سه شنبه ۸ تیر ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 16
آفلاین
_ارباب یه دونـــــــــــــــــــه باشن... واسه ی نمـــــــــــــــــــونه باشن.

کتی و ایوا به در اتاقی که صدای هکتور از اون میومد نگاه کردند.

_اول تو.
_نه اول تو.
_من در میزنم، تو حرف بزن.

در حالی که کتی خودش رو برای حرف زدن آماده میکرد، ایوا ضربه نه چندان آرومی به در زد.
در با سر و صدا باز شد و ثانیه ای نگذشته بود که هکتور با پرتاب انواع معجون از آنها پذیرایی کرد...


_معجون ضد جوش. معجون پیری. معجون جوونی. معجونِ معجون.
_نکن هکتور. بس کن. میگم بــــــــــــــس کن.

با جیغ و داد کتی نه تنها هکتور واکنش نشون داد؛ بلکه صدای رودولف هم از اتاق کناری به گوش رسید.

_ساحره های باکمالات مساوی جیغ های باکمالات.

کتی حرف رودولف را نادیده گرفت و درحالی که سعی میکرد آروم باشه صورتش رو به سمت هکتور گرفت.

_هکتور، ملاقه‌ت رو نیاز داریم. همین حالا بده به من.
_شرط داره.
_چه شرطی؟
_باید از معجونی که تازه پختم؛ یه ذره بخورین تا ببینم چی میشه!

ایوا و کتی به هم نکاه کردند، تا الان خطر های زیادی رو به جون خریده بودن؛ این یکی هم روی بقیه!

_باشه.

هکتور ویبره زنان به سمت یکی از پاتیل های روی آتیش رفت و مقداری از اون رو توی ظرفی ریخت.

_این شما و این معجون قهوه!
_قهوه چیه؟
_خوردنیه؟
_پوشیدنیه؟
_بوییدنه؟
_خودمم نمیدونم چیه. از یه دختره که میخواست بیاد توی خونه؛ به عنوان باج گرفتم. فکر کنم خیلی خوشمزه باشه چون سه ساعت داشت درموردش توضیح میداد.


Only Hufflepuff


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۱:۴۹:۰۹ یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۶:۱۹ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۹:۵۳:۰۰
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 204
آفلاین
-باشه! کمکتون میکنیم فقط اول اون دوستت باید دوستمون رو از دهنش در بیاره!

با نگاهی که کتی به ایوا انداخت ایوا تصمیم گرفت مورچه را پایین بگذارد وگرنه مژه ی نجینی را در خواب هم نمی دیدند.
چون کندن مژه ی پرنسس ارباب عواقب بدی داشت.

به نجینی نگاه کردند،او پیتزا را تمام کرده و آرام خوابیده بود.

-خب شما باید آروم به نجینی نزدیک شید و یه دونه از مژه هاشو برامون بیارید، فقط یدونه،حواستون باشه بیدار نشه،و اگه ارباب شما رو دید اسمی از ما نمیارید وگرنه الکساندرا ایوانا همتون رو میخوره.

مورچه ها شیرفهم شدند
-چشم!

عملیات شروع شد.
مورچه ها آرام به نجینی نزدیک شدند و از فلس هایش بالا رفتند فلس مار مثل مو،ناخن و ... حس ندارد برای همین نجینی انها را حس نمیکرد. آرام به صورتش نزدیک شدند نردبانی ساختند و پیغ! یدونه از مژه های نجینی رو کندند.

-بفرمایید اینم مژه ی اون ماره
حالا برین کنار سبزی ها رو برداریم.

نجینی تا اسم اون ماره رو شنید بیدار شد و فس فسی خشمگینانه کرد.

کتی که دید اوضاع خرابه مژه رو پشتش قایم کرد.به هرحال اگر ارباب از قضایا باخبر می شد سرکارشون با بانو بود!
بعد به سمت مورچه برگشت و گفت
- ایشون اون ماره نیستن ایشون بانو نجینی هستن برای مرگخواران قابل احترام هستن و نه تنها مرگخواران بلکه تمام جادوگران نه تنها تمام جادوگران بلکه تمام جهان نه تنها تمام جهان بلکه...

ایوا سلقمه ای به او زد.

-برای همه و همه قابل احترام تو هم دفعه ی دیگه میگی بانو!

مورچه جا خورد،نجینی هم راضی بی اهمیت به اینکه الان کتی و ایوا به همراه دسته ای مورچه در اتاقش چه می کنند یا اصلا چرا باید مورچه اسم او را بیاورد،خوابید.

کتی و ایوا خارج شدند

-اینم از مژه ی نجینی،
خب الان
یک تار موی بلاتریکس،یکی از اعضای بدن تام،مژه ی نجینی،قلوی پلاکس،اینا رو داریم.
بریم سراغ ملاقه ی هکتور!


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


توپ تانک فشفشه
گریف برنده میشه!


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۸:۱۱:۳۲ شنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۷:۲۲:۲۶
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 322
آفلاین
خلاصه:
یکی از گیاهان مورد علاقه لرد سیاه، مغز انیشتین رو خورده و الان تبدیل به گیاهی هوشمند و سخنگو شده. کتی اشتباهی پاشو روی این گیاه می ذاره و لهش می کنه. گیاه از کتی مواد لازم برای درست کردن یه کود مقوی رو می خواد.
یک تار موی بلاتریکس، یکی از اعضای بدن تام(کبد تام تهیه شد)،یک مژه نجینی، ملاقه هکتور، یکی از بال های لینی، قلموی پلاکس، یکی از ناخن های فنریر و در آخر... چوب دستی لرد ولدمورت!

ایوا تصمیم میگیره به کتی کمک کنه و اونا با هم تار موی بلاتریکس و قلموی پلاکس رو به دست میارن، در این بین برای نجینی پیتزا خریدن تا مژه شو بکنن اما لرد سیاه قدغن کرده که وقتی نجینی درحال غذاخوردنه کسی کنارش باشه.
---------------

-مثل آب خوردن بود. چقد گشنمه.

کتی که ایده های ایوا خیلی کمکش کرده بود از این ایده خوشش نیومد و تار مو و قلمو رو در ته جیبش مخفی کرد.
-کمکم کن مژه ی بانو نجینی رو بگیریم سهم شام امشبم مال تو، البته اگه خودمون شام ایشون نشیم.
-شام خیلی خوبه.

ایوا و کتی نوک پا نوک پا به پشت در اتاق مار محبوب ارباب رسیدند و از لای در سرک کشیدند. نجینی هنوز اولین برش پیتزا را با دمش گرفته بود و با صدای فس فس خشمگینانه ای تکه های کلم بروکلی و فلفل دلمه و قارچ و کدو رو از روی پیتزا می تکاند.

-پیتزای سبزیجات؟ آخه کدوم مرگخوار عاقلی پیتزای سبزیجات میخوره!
-من دوس دارم!
-تو توی دسته بندی‌م نبودی.

ایوا ناراحت نشد. او اصولا به هیچ چیزی جز فرمایشات اربابش اهمیت چندانی نمی داد،مگر اینکه اون چیز غذا باشه.
-کلم ها و قارچ ها حیف شدن.

کتی انتظار داشت نجینی با شکمی پر و اعصابی آرام خواب باشه تا اونا با خیال آسوده بهش نزدیک بشن، اما حالا همه چیز بهم ریخته بود.

-کدو که خیلی مقویه، کدو چرا.

شاید با افسون سرخوردگی میتونست وارد بشه و معجون بیهوشی رو تو پیتزا بریزه... این باید قبلا به ذهنش می رسید، بخشکی شانس!

-هی! اون کلم رو بذار زمین.

کتی از صدای عصبی ایوا متعجب شد و برگشت. مخاطب ایوا مورچه ی کله گنده ای بود که همراه با رفقاش که کلم ها و قارچ های پیتزا رو حمل میکردن از زیر در بیرون می رفت.
مورچه کله گنده زحمت کش و قوی بود و نمیتونست تحمل کنه انسان کله گنده ای بهش زور بگه، بنابراین شکلکی درآورد و به راهش ادامه داد.
میخواست که ادامه بده... چون همون لحظه ایوا مورچه و کلمش را با هم بلعید. مورچه آزاده ی خوب.

-زودباش پسش بده انسان!

مورچه ها با خلال دندان و خلال های تیز دیگه ایوا رو دوره کردند. فکری به ذهن کتی رسید.
-هی! ما همه تو یه تیمیم، مگه نه؟ اگه شما کاری که میخوایم رو انجام بدید، دوست من هم رفیقتونو پس میده... میتونید سبزیجات رو هم با خودتون ببرید.

ازآنجایی که مورچه برای بلعیده نشدن تقلا میکرد ایوا نتوانست دهانش را باز کرده و اعتراض کند.
مورچه ها دور هم جمع شدند تا مشورت کنند.


اگه نجنگی، هیچوقت پیروز نمیشی.


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۴:۳۵:۰۰ شنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۸ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۳۲:۰۸
از ما هم شنیدن!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 170
آفلاین
_ خب الان باید اینو چیکارش کنیم؟

کتی تحت تاثیر حرف ایوا به پلاکس نگاهی انداخت، جثه کوچک و لاغر پلاکس مثل اینکه دیگر روح خودش درونش نباشد ایستاده بود و شبیه یک منگل دیوانه پلک میزد.
دل کتی لحظه ای برای چیزی که میدید سوخت.
_ باید بهش دستور بدیم یه قلمو بهمون بده.
_ خب منتظری اکسیژن های معلق در هوا بهش دستور بدن؟

کتی هنوز دلسوزانه پلاکس را می‌نگریست و در آن اواسط قطره اشک کوچکی هم از گونه اش فرو افتاد. فینی کرد و گفت:
_ پلاکس... یه قلمو بهم بده.

پلاکس لبخند دندان نمایی زد و دستش را در جیبش فرو برد و یک قلمو بیرون آورد:
_ بهترین قلموی منه، دسته از چوب مرغوب، سرش از طلای خالص و موهای یال شیر. این یادگاری بابامه، خیلی عاشقشم.

کتی قلمو را گرفت و کمی نگاهش کرد، واقعا زیبا و خوش تراش بود، در وسط دسته اش هم نام پلاکس هک شده بود. اما برای باج دادن کمی حیف به نظر میرسید.
_ نه پلاکس، اینو بگیر، یه قلموی بلا استفاده و خراب بده.

پلاکس با همان لبخند دندان نما و مضحک قلمو را به جیبش برگرداند:
_ اینجا ندارم که! بیاید بریم اتاقم تا بهتون بدم.

و بع سمت اتاقش راه افتاد، کتی و ایوا هم به پیروی از قدم های او حرکت کردند.

چندی بعد همگی جلوی میز تحریر بزرگ پلاکس، که تا سقفش پر از وسایل نقاشی بود ایستادند.
پلاکس ظرف کوچکی را از روی میز برداشت که قلمویی درونش بود. قلموی خشک شده درون چسب را با زحمت کند و به دست کتی داد.
_ اینم یه زمانی قلموی خوبی بود، حیف جوون مرگ شد.

کتی قلمو را گرفت و بعد از نگاه گذرایی رو به ایوا کرد:
_ اینم حل شد، بریم.

و هردو پیش چشمان در حال لرزش پلاکس از اتاقش خارج شدند.
حتما در طول زمان سپری شده، بانو نجینی پیتزای خود را میل فرموده بودند.


«عزیز دل ارباب با مخالفت گب »


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۹:۵۴:۲۰ سه شنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۶:۱۹ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۹:۵۳:۰۰
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 204
آفلاین
- باید بگین ایمپریوش!
-مورفین؟ تو اینجا چیکار میکنی؟
-این شوالی هشت که من باید اژ شما بپرشم!
شما تو اتاق من هشتین!

کتی دور تا دور اتاق دنبال کلید برق گشت و چراغو و روشن کرد.

اره! اتاق مورفین بود! آن گوشه یک تخت ساده ای بود و اینطرف آیینه ای شکسته توی ذوق میزد
گوشه ی اون طرفی یه کمد خاک گرفته و نیمه باز که توش چند کیسه مواد افتاده و اون یکی گوشه مورفین که داشت می کشید و بوی بد مواد ،تمام اتاق رو پر کرده بود.

-خب،حالا نگفتین شرا میخواین پلاکش رو طلشم کنین!

کتی و ایوا ترسیدند! خیلی هم ترسیدند!

کتی جلو رفت
-بیا این ۱۰۰ گالیون رو بگیر برو هرچی میخوای مواد بخر! ولی به کسی چیزی نگو!
-حق شکوت میدی؟ باشه من حق شکوت میگیرم!

-ایمپریو!
و بعد کتی،ایوا و پلاکس تحت تاثیر طلسم فرمان از اتاقی که بوی بد مواد تمام اون رو پر کرده بود خارج شدند


ویرایش شده توسط لوسی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۳/۱۱ ۱۰:۳۹:۰۵

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


توپ تانک فشفشه
گریف برنده میشه!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.