جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  213 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: یکشنبه 27 اسفند 1402 23:39
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان در طول زندگی‌ و مردگی‌اش تا کنون هرگز گیر مرغ جماعت نیفتاده بود! استخوان‌هایش را هم دوست داشت و طبق گفته ی کلاغ ها انواع و اقسام کرم به آنها می‌مالید و مدام کلسیم مصرف می‌کرد، بنابراین اصلا نمی‌خواست استخوان های عزیزش پودر گشته و به دانه پرنده تبدیل شوند.
_ یا سالازار! پای مرگو مردگی در میونه!

در جست‌وجوی کسی که او را راهنمایی کند، زمین را نگاه کرد، اطرافش را نگاه کرد، و از سر ناچاری هوا را هم نگاه کرد و خوشبختانه محبوبش مقصودش را در هوا پیدا کرد، کبوتر بدبختی که برای خودش بال می‌زد.
_ های! تو، کفتر کاکل به سر! آره با خودتم. یه دیقه بیا پایین.

تا کبوتر ارتقاع کم کرد و چشم‌اش به استخوان های ایوان افتاد، خودش ریخت و پرهایش ماند.
ایوان طلسم ترجمه‌ای به کفتر وحشت‌زده از همه جا بی خبر زد و گفت:
_ اینجا شهری، روستایی، دِهی چیزی پیدا نمیشه؟
_ بی، بیست، کیلومتر او، اونورتر یه روستایی هست.

در آخرین لحظات، کبوتر با بالش به طرفی اشاره کرد و بعد جان به جان آفرین تسلیم کرد.

_ عه، این چرا مرد! شانس مارو میبینی! حالا تسترال بیارو دونه بار کن.

و به سمتی که کبوتر اشاره کرده بود به راه افتاد. رفت و رفت و رفت و آن‌قدر رفت که استخوان کف پایش ساییده شد. سپس تابلویی را جلوی چشمش دید که رویش نوشته بود به دوغوز آباد خوش آمدید. از دروازه های گلی روستا رد شد و با تعجب به ماگل های اطرافش خیره شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اسفند 1402 15:17
نمایش جزئیات
آفلاین
مرغی که جلوتر از بقیه ایستاده بود چشم هایش را باریک کرد و گفت:
- خب شما درخواست صلح دارین. ما که نداریم!

بقیه مرغ ها هم به نشانه تایید سرهای کوچیکشان را تکان دادند! ایوان آهی کشید و گفت:
- ببینین صلح که یک طرفه نمیشه. دو طرفه است! یعنی ما میخوایم که ما و شما با هم صلح کنیم. وگرنه ما خودمون که با خودمون در صلح به سر میبریم!

ایوان متوجه شد که نگاه مرغ ها به پشت سرش خیره شده. برای همین برگشت و دید درست در زمانی که او داشت در مورد صلح و صفا در جبهه خودش سخنرانی میکرد کوین گریه کنان کف زمین غلت میزد، بلاتریکس داشت پاتیل معجون هکتور را توی سرش میکوبید و لینی عربده کشان چیزی به سدریک میگفت!

مرغ چشم باریک پوزخندی زد و گفت:
- صلحتون این شکلیه؟ چه جالب، پس جنگ به زبون شما معنی صلح میده!

ایوان که نمیخواست تلاش هایش به علت بوق بازی بی موقع بقیه به هدر برود سعی کرد نگاه مرغ ها را به خودش جلب کند و گفت:
- ارباب ما پیشنهاد دادن در صورتی که درخواست صلح رو بپذیرین به عنوان پیش کش ده گونی دانه روغنی فرد اعلا به شما هدیه کنیم.

با شنیدن عبارت "ده گونی دانه روغنی فرد اعلا" جنب و جوشی در میان مرغان شکل گرفت! به نظر میرسید این پیشنهاد چیزی نیست که بتوانند به راحتی از آن صرف نظر کنند.

چند دقیقه بعد ایوان با دستپاچگی به سمت مرگخواران برگشت. لرد نگاه غضب آلودی به او انداخت و گفت:
- چی شد ایوان؟ باسیلیسکی یا فلوبر؟

ایوان لبخند عصبی‌ای زد و گفت:
- ارباب مذاکره با مرغ ها خیلی طاقت فرسا بود. از تمام فنون مذاکره درون سازمانی، برون سازمانی و حتی رهایی گروگان استفاده کردم تا در نهایت با دادن وعده پیش کش موافقتشون برای صلح رو جلب کردم.

- پیش کشی؟ ما به این قدقد کن های سوخاری بعد از این پیش کش بدیم؟ چه جور پیش کشی دقیقا؟
- ده کیسه دانه روغنی فرد اعلا!

لرد کروشیو غلیظی به سمت ایوان فرستاد و با خشم گفت:
- مردک! این وسط دانه روغنی از کجا بیاریم؟

ایوان که داشت روی زمین از درد به خودش میپیچید فریاد زد:
- نگران نباشین ارباب، ازشون مهلت گرفتم... تا یک ساعت دیگه انتظار ندارن دانه ها رو بهشون بدیم.

لرد که داشت از خشم منفجر میشد چند کروشیو و هر طلسم دیگری که به ذهنش میامد را نثار ایوان کرد و گفت:
- فقط یک ساعتتتتت؟ رفتی برای خودت بریدی و دوختی؟ باشه قبوله...یک ساعت فرصت داری دانه های کوفتی رو جور کنی ایوان وگرنه بعد از اون خودت رو پودر میکنم، روغن میزنم و توی گونی تحویلشون میدم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اسفند 1402 13:13
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس همزمان با گفتن این حرف، ایوان رو بعنوان سپر مدافع جلوی خودش می‌ذاره. ایوان اصلا از پرتاب شدن تو این موقعیت راضی نبود، ولی چاره‌ی دیگه‌ای هم نداشت. پس لب به سخن می‌گشایه:
- امممم همونطور که ایشون هم گفتن ما درخواست صلح داریم!
- کی دقیقا؟

مرغ‌ها همزمان با گفتن این حرف همگی یک قدم به ایوان نزدیک می‌شن که این باعث می‌شه ایوان هم ناخودآگاه یه قدم به عقب بره.
- اممم... ایشون دیگه، همین خانومی که پشت سرم هسـ... بلا؟

کسی پشت سر ایوان نبود. به جاش بلاتریکس در دوردست‌ها دیده می‌شه که در حالی که کوینو زیر بغل زده، به جمع مرگخواران برمی‌گشت. ایوان که اصلا از وضعیت موجود راضی نبود، با نگرانی سرشو به سمت مرغا برمی‌گردونه.
- ببینین از حمله به ما واقعا چیزی عایدتون نمی‌شه. منو می‌بینین؟ اسکلتم! شما جز نوک زدن به استخونام چی گیرتون میاد؟ تازه از بس کلسیم مصرف کردم، شاید نوکاتون از شدت سفتیِ استخونام آسیب ببینه. این چیزیه که شما می‌خواین؟

به نظر نمیومد این جملات مرغ‌ها رو از تصمیمشون پشیمون کرده باشه.
- تو داری ما رو تهدید می‌کنی؟
- کی من؟ تهدید؟ من فقط به یک سری حقیقت اشاره کردم. شما گوشت رو تن من می‌بینین آخه؟
- رو تن اونا که می‌بینیم.

مرغ مذکور به جمعیت مرگخواران در فاصله‌ای دور از ایوان اشاره داشت. ایوان تصمیم می‌گیره بیخیال این بحث بشه و به مبحث اصلی برگرده. به نظر میومد توضیحاتی که خودش در مورد خودش داده بود، در برابر نوک‌های مرغا بهش احساس امنیت داده بود. پس با اعتماد به نفس یک قدم به جلو می‌ره.
- ما درخواست صلح داریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 آبان 1402 21:31
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا گفت:
- کوین عزیز خوبی خوشی؟ میخوای یک عالمه برات ابنبات و شکلات فندقی بخرم؟
- اله معلومه که میخوام خاله بلا:)
- خب باید یکاری انجام بدی
- چی چی ؟
بلاتریکس نقشه رو به کوین گفت ولی کوین ترسیده بود.
- خاله بلا ولی اگه برم پرنده ها منو میخورن
- نه نمیخورن ولی اگه بری یک عالمه برات شکلات میخرماا!
- باشه
کوین تاتی تاتی کنان به جلو رفت مرغ ها به سوی ان روانه شدند
کوین با جیغی بنفش که شیشه خونه های 10 کیلومتر اونور تر و میشکست و چه برسه به گوش ادمیزاد گفت:
- ببببببببسسسسسههههه
همه گوشاشون رو گرفتند. بعضی از مرغ ها هم با جیغ کوین سکته کردن و مردن.
- چه خبر شده؟ مرغ ها حمله کنید!
ولی مرغ ها تکون نخوردند
- الباب گفته باهم دوست باشیم بریم بستنی و شکلات بخوریم و جشن بگیریم.
بلاتریکس با این حرف کوین ضربه ای به پیشانی خودش زد و به جلو امد.
- درخواست صلح داریم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: شنبه 13 آبان 1402 16:08
نمایش جزئیات
آفلاین
پرندگان خشمگین از دور با منجنیق ها و سلاح‌های سنگین و نیمه سنگین به سمتشان در حرکت بودند. ارباب که ادامه وضع موجود را به نفع هیچ کس نمیدانست فکری کرد و رو به مرگخواران گفت:
- یاران من، ما به یک پیک نیاز داریم که با این ملعونین صحبت کرده و پیام خشم و نفرت...یعنی صلح و دوستی ما رو به آن‌ها منتقل کنه!.

بلاتریکس بلافاصله با جانفشانی دستش را بلند کرد:
- ارباب اجازه بدید من برم. که اگر پیام شما رو باور نکردن شخصا صلح و دوستی رو بهشون نشون بدم!

به نظر فکر خوبی بود ولی از آنجاییکه معمولا در طول تاریخ پیک‌ها در اکثر مواقع به سرانجام شومی دچار میشدند نمیخواست که یکی از جنگجوترین افرادش را به این آسانی از دست بدهد. فکرش را با بلا در میان گذاشت و گفت:
- با توجه به این موضوع بهترین شخص ممکن را برای این سمت پیدا کردم. ایوان، سریعا آماده شو تا پیام صلح و دوستی ما را به آن خشمگین پرندگان برسانی!

ایوان به چپ و راست نگاهی انداخت و ملتمسانه گفت:
- ارباب خودتون گفتین ممکنه بلایی سر پیک بیاد! پس چرا اولین گزینه تون منم؟!

لبخندی شیطانی روی صورت لرد نقش بست. ایوان که اگر آب دهان داشت تا الان چند لیتر از آن را با این صحنه قورت داده بود با ترس دادامه داد:
- تازه ارباب پیک باید متناسب با پیام باشه! به نظرتون من، یک اسکلت عجیب الخلقه برای رسوندن پیام صلح و دوستی مناسبه؟! من بیشتر به این پیام میخورم که قراره بیایم دهنتون رو سرویس کنیم! پیام رسان صلح و دوستی باید مظلوم و بیگناه به نظر برسه.

با تمام شدن جملات ایوان همه نگاه ها به سمت کوین چرخید. کوین که تا الان داصت آبنباتش را لیس میزد و ردای بلاتریکس را چنگ زده بود پرسید:
-چی شده؟ چرا همه به من نگاه میکنین؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 شهریور 1402 22:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
-یاران ما هرچه زودتر چاره‌ای بیندیشید!
-ارباب من یه ایده دارم!

ناگهان همه‌ی نگاه‌ها سمت سدریک چرخید که این حرف را به زبان آورده بود.
حقیقتش را بخواهید سدریک ریونکلایی نبود. البته ریونکلایی نبودن عیب محسوب نمی‌شود ولی مشکل آنجا ست که او، علاوه بر ریونی نبودن، کلا توی باغ هم نبود!

او از اول تا آخر جنگ را خوابیده بود و به نظر نمی‌رسید حتی الان هم خواب نباشد و درک درستی از موقعیت داشته باشد.

-مطمئنی بیداری دیگه!؟
-بله کاملا بیدارم و یه ایده‌ی ناب دارم!

پسر با اعتماد به نفس جلو تر آمد و در مرکز مرگخواران، درست کنار لرد ایستاد.
-من هر وقت دچار مشکل بشم می‌خوابم. بعد که از خواب پا می‌شم می‌بینم مشکل از بس منتظر من نشسته خودش خسته شده و ترکم کرده. الانم کافیه همگیمون بخوابیم تا مشکلات خودشون حل بشن.


سدریک بعد از دادن پیشنهادش ناگهان باتری تمام کرد و همانجا روی زمین ولو شد و به خوابی ناز فرو رفت.

-کسی ایده‌ی بهتری نداره؟
-نه ارباب. اینجا حسابی دست و بالمون بسته‌ست.

لرد نگاهی به مرغان که لحظه به لحظه نزدیکتر می شدند، انداخت و چون دید هیچ راه دیگری ندارند قبول کرد.
-یاران ما به حرف سدریک گوش کنید و خودتونو به خواب بزنید.

جماعت مرگخوار فوری روی زمین دراز کشیده و خودشان را به خواب زدند.

دقایقی بعد

با خوابیدن سر و صدا ها، مرگخواران چشمانشان را باز کردند.
هیچکس در میدان جنگ نبود. به نظر می‌رسید مرغ ها خسته شده و رفته اند و از سدریک باید بابت ایده نابش قدر دانی شود.

-هورا علیه اون مرغا پیروز شدیم!
-ایول سدریک! ایول!
-دیدین گفتم هر وقت بخوابین بعد بلندشین اوضاع بهتر میشه؟
-میگم بچه ها اون چیه؟

با اشاره‌ی آیلین به دور دست ها؛ مرگخوارها فهمیدند نه تنها اوضاع بهتر نشده، بلکه بدتر هم شده بود. چون پرندگان با وسیله چوبی شبیه تیرکمانی غول پیکر به سمتشان می آمدند.

مرغان، پرندگانی بودند خشمگین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: یکشنبه 19 شهریور 1402 16:38
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه رو به دلیل کچل بودن به سربازی بردن. مرگخوارا هم همراهش رفتن. جنگ شروع می شه و لرد و مرگخوارا توسط دشمن اسیر می شن. کمی بعد توسط لشکر مرغی محاصره می شن و فرمانده اعلام می کنه که آرایش دفاعی بگیرن. ولی اینا که جنگ بلد نیستن مشغول آرایش واقعی می شن!

.......................................................


مرغ های مهاجم لحظه به لحظه نزدیک تر می شدند و شلیک های هوایی و زمینی هیچ فایده ای نداشت. مرغ ها به شکل غیر منتظره ای فرز شده بودند و جاخالی های خفن می دادند.

لرد سیاه و یارانش با سلاح سرد به جنگ مرغ ها رفتند. هر کدام هر چیزی که دم دستش بود برداشته و به سمت مرغ ها پرتاب می کرد.

لینی نیش های زاپاسش را شلیک و دو مرغ را یکجا منهدم کرد.
هکتور ایوان را از پاهایش گرفت و دو دور دور سرش چرخاند و به سمت دشمن پرت کرد.
بلاتریکس این ایده را پسندید. فورا کوین را برداشت و چرخاند و پرتاب کرد، ولی کوین همچون بومرنگی مصمم، به سمت خودش برگشت.
کوین رفتنی نبود!

درگیری ادامه پیدا کرد و ارتش سیاه کم کم خسته شد. مرغ ها آمدند و آمدند و حلقه محاصره را تنگ تر کردند. لرد سیاه که کله اش را هدف مناسبی برای نوک زدن مرغ ها می دید، بی خیال ابهتش شده بود و دو دستی سرش را چسبیده بود و فریاد زنان در صحنه جنگ به این سو و آن سو می دوید.

ارتش دشمن که عرصه را بر خود تنگ دیدند پا به فرار گذاشتند.

ارتش سیاه ماند و مقداری مرغ خشمگین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: یکشنبه 30 آبان 1400 10:41
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور چانه اش را خاراند و گفت:
- ای بابا چقدر دشمن هست اینجا. صد رحمت به خودمون معلومه دوست کیه،دشمن کیه! اینجا همه با هم پدر کشتگی دارن!

فرمانده ملاقه را بالای سر لرد تکان داد و فریاد زد:
- ساااااااکت! همه سریعا آرایش دفاعی بگیرین!

با تمام شدن جمله فرمانده همهمه‌ای به راه افتاد. سربازها با اسلحه‌های خود در اطراف پناه میگرفتند و مرگخواران هم به سرعت به طرف کوله پشتی هایشان شیرجه زده و مشغول زیر و رو کردن آن ها شدند:
- ای بابا خط چشم من رو کی برداشته؟
- بلا میتونی برام لاک بزنی؟
- پنکک من کجاست؟

ایوان که فرمژه‌ طلایی رنگی را در دست گرفته بود با تعجب به آن نگاه میکرد و از لینی پرسید:
- الان من با این چطوری آرایش دفاعی کنم؟ مژه ندارم که من! کاش اینو با رژ لبت عوض میکردی!

در همان حال فرمانده که نظاره‌گر تلاش مرگخواران بود از سر خشم و درماندگی فریاد زد:
- شما اسرای جنگی ابله دارین چهههههه غلطییییییی میکنییییییییین؟!؟!

بلا پشت چشمی برای فرمانده نازک کرد و گفت:
- مگه خودت نگفتی برای دفاع آرایش کنیم مرتیکه پلشت؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: چهارشنبه 12 آبان 1400 23:31
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران پاهایشان خسته و شانه هایشان کوفته شده بود. آنها کاسه صبرشان لبریز شده بود، اما در همین حال هم بخاطر اربابشان تن صدایشان را کنترل می کردند تا مبادا فرمانده با ملاقه در سر او بزند.

- جناب فرمانده... قصد توهین ندارما، اما ما هم نوبتی وایسادیم هم پله پله! تازه کوه هم شدیم! میشه دیگه اون شیء خطرناک رو بذارین کنار؟

فرمانده نگاه سرزنشگرانه ای به مرگخواران انداخت.
این به چه معنا بود که آنها دستور او را نادیده بگیرند و دستور یک مامور جزء را مو به مو بی کم و کسری انجام دهند؟
او با حالت "حالا چی؟ بازم جرئت داری انجام ندی؟" ملاقه را به سرِ لرد نزدیک کرد.
- اگه تا دو ثانیه دیگه دستور منو انجام ندین، می زنم با این ملاقه کله این کچلک رو می ترکونم!
- ما را اینگونه خطاب نکنید! ما دوست نداریم!


مرگخواران که فهمیده بودند چاره ای جز انجام دستور فرمانده نداشتند، دست هایشان را بر روی سرشان گذاشتند و شروع به پامرغی راه رفتن، کردند.

- قود قود قود قودا! قود قودا!

صدا های مرغ مانندی به ‌گوش مرگخواران و فرمانده رسید.

- هوی، با شمام! هر کی نمکش گرفته صدای مرغ از خودش در میاره، همین الان بس کنه! دستور میدم بهتون!
- اما ما که صدا درنمیاریم!


اما صدا باز هم قطع نشد.

فرمانده دوباره انگشت اشاره دست آزادش را به سمت مرگخواران گرفت.
- همین الان بهتون دستور میدم این مسخره‌بازی رو تموم کنین وگرنه بدون رحم و مروت این ملاقه رو تو سر کچلک فرود میارم!

مرگخواران باز هم سرشان را با حالت بی اطلاعی تکان دادند.

تا اینکه فریاد سرباز اردنگی خورده از چند فرسخ آن ور تر به گوش رسید.
- فرمانده! فــرمــانده! نیرو کمکی های دشمن رسیدن! یه عالمم هستن! زدن حلقه‌مون رو ترکوندن! تازه مرغم هستن... به گفته خودشون یه دوز واکسن آنفولانزام زدن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارلک در 1400/8/12 23:57:19
ویرایش شده توسط نارلک در 1400/8/12 23:57:23
ویرایش شده توسط نارلک در 1400/8/13 8:48:11

لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: یکشنبه 11 مهر 1400 19:43
نمایش جزئیات
آفلاین
- هرچیزی به نوبت! پله به پله!

مرگخوارا با شنیدن "نوبت" دست از خزش برمی‌دارن و صفی رو تشکیل می‌دن که "نوبت" رو معنادار کنه. با شنیدن پله به پله هم قصد می‌کنن تا از پله‌ای بالا یا پایین برن، اما در اون دشت خبری از پله نبود. مرگخوارا به خاطر اربابشون به هر حرفی نهایت توجه رو نشون می‌دادن!
- ولی اینجا که پله نداره، از کجا بالا و پایین بریم؟

آقای سرباز اما جوابی نمی‌ده. اون از صحنه‌ای که باهاش مواجه شده بود به وجد اومده بود. چرا که یک سرباز ناچیزِ تو سری‌خور بود که همواره باید تو خط مقدم جبهه می‌بود، اما حالا جماعتی هر جمله‌ش رو اطاعت می‌کردن!

- هوی چرا خشکت زد. بگو پله کو؟
- کوه تو بیابون.
- ای بابا اینم که هر بار یه چیز می‌خواد!

مرگخوارا صف رو به هم می‌زنن و پله رو بیخیال می‌شن تا به مقصد کوه سر به بیابون بذارن، بالاخره جون اربابشون با ملاقه تهدید شده بود و باید اطاعت می‌کردن. بنابراین چرخی می‌زنن و میان مسیرو برعکس طی کنن که...

- می‌خواین با ملاقه بزنم تو سر کچل‌خان؟ قصد سرپیچی و فرار دارین؟
- ما از لقب خویش راضی نیستیم.

لرد باز هم از ترس ملاقه آروم اظهار نظر کرده بود. اما در اون لحظه دیالوگ فرمانده حائز اهمیت‌تر بود.

- ولی آقای سرباز خودش ازمون خواست!

فرمانده لرد رو با ملاقه رو سرش کشان کشان به سمت سرباز می‌بره، بعد اردنگی‌ای نثار سرباز می‌کنه و رو به مرگخوارا می‌کنه:
- من فرمانده‌م. هرچی من می‌گم گوش کنین نه یه سرباز! حالا پا مرغی پیش به سوی قرارگاه ما!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!